مهدويت
 
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنارا (حافظ)
 
دعای عظم البلا
تقديم به ساحت مقدس مادر آقا صاحب الزمان حضرت فاطمه الزهرا سلام الله عليها
امروز بعدالظهر یک روایتی خوندم که خیلی بهم چسبید .. گفتم نزدیک عیده ، حیفه که دوستان  از حلاوتش بهره نبرن .. روایت اینه : 

حضرت امیرالمومنین علیه السلام به امام حسین علیه السلام نگاه کردند پس فرمودند : 

ای اشک هر مومن ! 

حضرت امام حسین فرمودند : ای پدر ، من اشک هر مومنی هستم ؟ 

امیرالمومنین در جواب میگویند : اری پسرم !!

دیگه شما خودتون حدیث مفصل بخوانید از این مجمل !!

 

+ میگن هیچی رو زورکی از خدا نخواید ... من شب قدر فقط یه چیزو زورکی از خدا خواستم ... گفتم خدایا هدایتم کن حتما حتما !! و تاکید کردم که من به زور ازت میخوام هدایتو ... دیگه بقیه ی حاجاتو سپردم به خودش ...نمیدونم خدا پیش خودش چی گفته یا چه حسی نسبت به حرفم داشته  .. !! مثلا خندش گرفته یا مثلا همین جوری زل زده تو چشمام ... !! نمیدونم ؟؟

پ.ن : منبع روایت کتاب کامل الزیارات صفحه ی 352 هست 

+ یک موضوع خیلی مهم هم همین الان یادم اومد ... مردم سوریه واقعا در مضیقه هستن .. مردم مصر هم دست کمی از اونها ندارن ... براشون دعا کنیم و بیشتر برای ظهور ...

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا

دلتنگ بودم ..

داشتم فکر میکردم چرا  خدا حاجتم را نمیدهد..

بعد خودم برای خودم  هزاران دلیل اوردم ..

دلم میگفت حتما صلاح نیست...

زبانم گواهی میداد امتحان است...

عقلم نه گذاشت و نه برداشت و گفت » حتما جوابت را داده ..

او استجابت کننده ی دعاست

اما ته ته قلبم در گوشم فریاد میزد :حتما گناهی کرده ای که ...

در همین حین  لپتاپ کنار دستم را باز کردم :

این روایت روی صفحه اش نقش بسته بود

 

امیر المومنین (ع) میفرمایند: ای فرزند ادم ! هنگامی که پروردگارت پی در پی نعمتهایش را بر تو میفرستد در حالی که تو معصیت او را میکنی از او بترس ( که مبادا روی از تو گردادنده ولی خودخبر نداری !)

+ خدا میخواست بگوید هوای هوایت را دارم .. اگر فعلا جوابت را ندادم کلی خوشحال باش . اگر جوابت را میدادم شاید علتش ...

+ چند سالی است در این شهرچشممان خشک شد به دیدن ماشین عروسی که عروسش یادش باشد که یک شب هزار شب میشود!! ( خیلی کمند انها که حجابشان را ...)



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا

یادمه از دوران دبیرستان که بودم از یکی دو تا رذیله ی اخلاقی خیلی میترسیدم .. گاهی ترسم زیاد میشد و همش فکر میکردم  الان دقیقا من این رذیله ها رو دارم یا نه ؟ .. و در پی شناخت دقیقش و راه درمانش بودم .. یکی از این رذایل "عُجب " بود .. به معنی غرور و خودبرتربینی درونی .. روایت های زیادی درباره ی شدت قبحش خوندم.. به نظرم یه جورایی جزء گناهان "بلای خانمان سوز" هم میشه  یعنی ناغافل سرو کله اش پیدا میشه و ادم باید خودشو زودی جمع و جور کنه وگرنه ...!!



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا
اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که همسايه ما مي شدي
مايه آسايش ما مي شدي
هر که به ديدار تو نائل شود
يک شبه حلّال مسائل شود
کاش که اين فاصله را کم کني
محنت اين قافله راکم کني


ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا
سلام بر آنان که در فراق یار کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و
 چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه میشد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...

این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق می زنیم...
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی...


ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا

پس تو کی می آیی؟!

 

ورق های روزگار کهنه شد

صداقت ها نم کشید

قرص ماه گم شد در حوضچه شب

گل قالی پوسید

زیر پای علفهای هرز

خورشيد

نگران در تب بالای خود

گل آفتابگردان

افسرده در سکنج سایه ای

پس تو کی می آیی

که فضا را متحول

رنگ را جان

وعشق را

رمق بی افزایی ..



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا

در شب هجران ...

 

گریان چو شمع در شب هجران نشسته ام 

چون آسمان ستاره به دامان نشسته ام

 

چون زلف بی قرار تو از بازی نسیم

هر شب میان جمع پریشان نشسته ام

 

تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم

عمریست همچو آینه حیران نشسته ام

 

تا چون حباب با تو خانه ام شود خراب

در موج خیز سینه ی طوفان نشسته ام

 

فارغ ز باغبانم و آسوده از بهار 

چون لاله ای به کنج بیابان نشسته ام

 

از شوق پای بوس تو عمریست بی قرارم

مانند اشک در بن مژگان نشسته ام

با نظرات خود من را همراهی کنید. ممنون



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا

"یک داستان در مورد معجزه امام حسن مجتبی(ع) در سفر عمره در حضور یارانشان"

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی امام حسن مجتبی برای سفر حج عمره راهی خانه خدا شد و در این سفر فرزند زبیر هم ایشان را را همراهی می کرد و با ایشان همسفر بود.

در طول مسیر به دلیل خستگی در زیر یک درخت خشکیده خرما استراحت کردند فرزند زبیر به امام علیه السلام عرض کرد :

کاش این درخت خرما می داشت و از ان می خوردیم.

امام فرمودند:ایا برای خودن خرما اشتها داری؟

فرزند زبیر عرض کرد: بله

و ناگهان امام حس مجتبی دو دست خود را به سوی اسمان بلند کرد و دعایی خواندند و ناگهان ان درخت خشکیده سبز شد و برگ های زیادی از ان در امد و خرمای زیادی هم در ان نمایان گشت و یاران حضرت از ان بالا رفتند و از ان خوردند.

خوب دوستان عزیز

این داستان را خواندید و حتما مثل من شگفت زده شدید نه؟

در پایان باز هم ارزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان را از خدا خواستارم و از همه شما دوستان التماس دعا دارم.

منتظر دیدگاه های چه پیشنهادی و چه انتقادی هستم.

التماس دعا

یا علی



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 22 فروردین 1393  توسط عليرضا
(تعداد کل صفحات:11)      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >