مهدويت
 
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنارا (حافظ)
 
دعای عظم البلا
تقديم به ساحت مقدس مادر آقا صاحب الزمان حضرت فاطمه الزهرا سلام الله عليها

عمريست در هواي خودت گريه ميکني
عمريست با نواي خودت گريه ميکني

گاهي کنار تربت مخفي مادرت
بر خاک آشناي خودت گريه ميکني

يک شب کنار پنجره فولاد ميروي
با حاجت ودعاي خودت گريه ميکني

شبهاي جمعه زائر شش گوشه ميشوي
با ياد کربلاي خودت گريه ميکني

با خواندن زيارت ناحيه تا سحر
با سوز روضه هاي خودت گريه ميکني

لايق نبوده ايم انيس غمت شويم
بادرد وغصه هاي خودت گريه ميکني

ماکه اهميت به غيابت نميدهيم
از غربتت براي خودت گريه ميکني

هرهفته نامه هاي مرا ميزني ورق
بر حال اين گداي خودت گريه ميکني

کس تاب آن نداشته هم گريه ات شود
تنها تو پا به پاي خودت گريه ميکني



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا
به سیل اشک باید شست راه کاروان‌ها را

هنوز از جبهه می‌آرند تابوت جوان‌ها را

کدامین کاروان آهنگ یوسف باخودش دارد

غم ابرو کمان‌ها می‌نوازد قد کمان‌ها را

نه پیراهن به تن مانده و نه بوی پیرهن مانده

امان از اینچنین داغی که می‌برد امان‌ها را

به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودم

همانان که با خود می‌بردند این استخوان‌ها را

اگر دریا نمی‌گنجد به کوزه با چه اعجازی

میان چفیه پیچیدند جسم پهلوان‌ها را

خبر دادند یوسف‌ها به کنعان باز می‌گردند

ندانستیم با تابوت می‌آرند آنها را

به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند

خدا از شانه مردم نگیرد این تکان‌ها را

چنان شیرین دنیای ما شورانده دنیا را

که از ما وام می‌گیرند آیین تماشا را

به شوق رویت صبح دل‌انگیزی که ما داریم

هرآیینه به مغرب می‌برند آیینه ما را

بگو امواج سرکش بیش از این خود را مرانجاند

که طوفان‌ها مصمم می‌کند مردان دریا را

به ما روز ازل تصویری از یاری نشان دادند

که می‌جنگیم و می‌جوییم آن تصویر زیبا را

به ما یک یا علی گفتند و عاشق بار آوردند

به ما گفتند مولایی که می‌باید

برای چیدن عطرش مسافر شد سحر‌ها را

به ما گفتند جنگی هست و باید مرد میدان بود

همان جنگی که سی‌سال است خون کرده جگرها را

همان جنگی که مادرها به پایش مادری کردند

پدرهامان فدا کردند در راهش پسرها را

همان داغ مکرر، داغ سنگین، داغ طولانی

همان جنگی که می‌آورد طوفان خبرها را

به ما گفتند هنگام نماز عید قربان است

و ما سوی منا بردیم بعد از سجده سرها را

ببین قربانی‌ات را، به نفسی انت یا مولا

که ما آموختیم از نام شیرینت الفبا را

تو می‌آیی و این یلدای طولانی

که چشمان تو تضمین می‌کند خورشید فردا را



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

عصريك جمعه دلگير،دلم گفت بگويم بنويسم

كه چراعشق به انسان نرسيده است؟

چرا آب به گلدان نرسيده است؟

چرالحظه باران نرسيده است؟

...وهركسي كه در اين خشكي دوران به لبش جان نرسيده است،

به ايمان نرسيده است.

وغم عشق به پايان نرسيده است.

بگو حافظ دل خسته زشيرازبيايدبنويسدكه هنوزم كه هنوزاست،

چرايوسف گمگشته به كنعان نرسيده است؟

چراكلبه احزان به گلستان نرسيده است؟

دل عشق ترك خورد،گل زخم نمك خورد،زمين مرد،

خداوند گواه است،دلم چشم به راه است؛ ودرحسرت يك پلك نگاه است.

ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه خدايا برسد كاش به جايي؛

برسد كاش صدايم به صدايي...

عصراين جمعه دلگير وجود توكناردل هربيدل آشفته شود حس، توكجايي گل نرگس؟

به خداآه نفس هاي غريب توكه آغشته به حزني است زجنس غم وماتم،

زده آتش به دل عالم وآدم

مگراين روز وشب رنگ شفق يافته درسوگ كدامين غم عظمي

به تنت رخت عزاكرده اي اي عشق مجسم كه به جاي نم شبنم

بچكدخون جگردم به دم از عمق نگاهت

نكندبازشده ماه محرم كه چنين ميزند آتش به دل فاطمه آهت

به فداي نخ آن شال سياهت

به فداي رخت اي ماه بيا،صاحب اين بيرق واين پرچم واين مجلس واين روضه واين بزم تويي؛

آجرك الله،عزيزدو جهان يوسف درچاه،دلم سوخته ازآه نفس هاي غريبت

دل من بال كبوترشده،خاكسترپرپرشده،

همراه نسيم سحري روي به فطرس معراج نفس گشته هوايي وسپس رفته به اقليم رهايي

به همان صحن وسرايي كه شما زائرآني

وخلاصه شود آياكه مرا نيزبه همراه خودت زير ركابت ببري

تابشوم كرب وبلايي؛ به خدا درهوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد،

نگهم خواب ندارد شب من روزن مهتاب ندارد،

همه گويندبه انگشت اشاره:مگراين عاشق بيچاره ي دلداده ي دل سوخته ارباب ندارد؟

توكجايي؟توكجايي شده ام بازهوايي...

گريه كن گريه وخون گريه كن آري كه هرآن مرثيه را خلق شنيده ست

شماديده اي آن راواگرطاقتتان هست كنون من نفسي روضه مقتل بنويسم؛

وخودت نيز مددكن كه قلم دركف من همچوعصا دركف موسي بشود

چون تپش موج مصيبات بلنداست.

به گستردگي ساحل نيل بلند است.

...واين بحرطويل است وببخشيداگراين مخمل خون برتن تبدارحروف است

كه اين روضه ي مكشوف لهوف است.

عطش برلب عطشان لغات است وصداي تپش سطربه سطرش همگي موج مزن آب فرات است.

وارباب همه سينه زنان كشتي آرام نجات است؛

ولي حيف كه ارباب((قتيل العبرات)) است؛

ولي حيف كه ارباب ((اسيرالكربات))است؛

...ولي هنوزم كه هنوزاست حسين بن علي تشنه ياراست

وزني محو تماشاست زبالاي بلندي،

الف قامت اودال همه هستي اودركف گودال و سپس آه كه؛((الشمر...))

خداياچه بگويم كه(( شكستند سبو را وبريدند))...

دلت تاب ندارد به خدا باخبرم ميگذرم ازتپش روضه كه خود غرق عزايي،

تو خودت كرب و بلايي؛

قسمت ميدهم آقا به همين روضه كه درمجلس ما نيز بيايي،

تو كجايي.... توكجايي....


سروده استاد سيدحميد برقعي



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

یار من مهدی نیا، اینجا کسی یعقوب نیست

لحظه ای چشمانشان، از دوریت مرطوب نیست

نازنین، اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست

نوبهارم، در فراقت هیچ کس محزون نشد

منجی انسانیت، اینجا شرایط جور نیست

گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند

این دعاها بر زبان است، جنسشان مرغوب نیست



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

 

 

سخت است ولی مولا، خوب است نمی آیی

دلتنگ توام اما خوب است نمی آیی

یک کوفه فریب و غم،

یک شام پر از محنت


آیی تو شوی تنها، خوب است نمی آیی

یک نیمه ی شعبان را در فکر تو می مانند

از فکر روی فردا، خوب است نمی آیی

یک جمعه فقط ندبه، یک هفته فراموشی

بود تو شود رویا، خوب است نمی آیی

لاف غم عشق تو ذکر همه ی مردم

بنگر به دل آنها، خوب است نمی آیی

پیش نظر بعضی حاجت بدهی خوبی

اما نه برای ما، خوب است نمی آیی

یک شام سه شنبه را در کوی تو می آیند

اما دلشان اینجا، خوب است نمی آیی

سرداب تو مخروبه، قبر پدرت ویران

شهر تو پر از اعداء، خوب است نمی آیی

با این همه درد و غم، می سوزی و می سازی

ای منتقم زهرا، خوب است نمی آیی



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 19 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

به نام آب اسیر سرابمان کردند

چه شد که سر به دل انقلابمان کردند

عفاف فاطمیان را به سخره می گیرند

چه هجمه ها که به اصل حجابمان کردند

هوای شهر شهیدان ز کِیدشان ابری ست

ز فتنه خون به دل آفتابمان کردند

نه شرم از شهدا و نه شرم از رهبر

همواره بعد خمینی عذابمان کردند

به کوچه های ولایت شراره افروزان

به شعله های جسارت کبابمان کردند

از آن دعای فرج که در آن ولایت نیست!

به پیش حضرت آقا خرابمان کردند!

به نام مکتب ایرانی آمده، توهین

به انبیاء عظام و کتابمان کردند

حرام خور که شدی، حق کشی شود ساده

چه باطلند که ناحق حسابمان کردند

فرشتگان خدا چون غریبمان دیدند

چنان دعای سحر مستجابمان کردند

به تطمئنُ قلوب و الا به ذكرالله

رها زدرد و غم و اضطرابمان كردند

ز مشفقان زمان بي نيازمان كردند

اسير خاك رهِ بوترابمان كردند

كمي ز روضهِ زينب نشانمان دادند

براي حمل صبوري مجابمان كردند

به عشق بانوي سينه شكستهِ حيدر

براي سينه زدن انتخابمان كردند

از آستان حسيني ندايمان دادند

فقير و سائل و زائر خطابمان كردند

خوشا دمي كه ز غيبت درآيد و بينم

ز خونِ سرخِ گلومان خضابمان كردند

شعار شيعهِ مولا علي ولي الله

به ياد مهديِ زهرا علي ولي الله



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

ز كعبه عزم سفر كن، به اين ديار بيا!

چو عطر غنچه نهان تا كى؟ آشكار بيا!

حريم دامن نرجس شد از تو رشگ بهار

گل يگانه گلزار روزگار، بيا!

تويى، تو نور محمّد، تو جلوه اى ز على

تو سيف منتقمى، عدل پايدار بيا!

زاشك و خون دل، اين خانه شستشو داديم

بيا به مشهد عشّاق بى قرار! بيا!

زمان، گذرگه پژواكِ نام نامى تست

زمين ز رأى تو گيرد مگر قرار، بيا!

ميان شعله غم سوخت هجرنامه ما

بيا كه گويمت آن رنج بى شمار، بيا!

زلال چشمه تويى، روح سبزه، رمز بهار

بيا كه با تو شود فصل ها، بهار بيا!

براى آن كه نشانى تو اى مبشّر نور

درخت خشك عدالت به برگ و بار، بيا!

براى آمدنت، گرچه زود هم ديرست!

شتاب كن كه برآرى ز شب دمار، بيا!

بيا كه دشت شقايق به داغ، آذين گشت

تو اى تسلّى صحراى سوگوار، بيا!

حريق فاجعه، گل هاى عشق مى سوزد

فرونشان به قدوم خود اين شرار، بيا!

بتاب از پس دندانه هاى قصر سحر

بزن حجاب به يك سو، سپيدهوار بيا!

نگاه منتظرانت فسرد و مى ترسم

كه پژمُرَد همه گل هاى انتظار، بيا!

(سپيده كاشانى)

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 12 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

بسم الله

 

خدا بي نهايت است و لا مكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو،كوچك مي شود

و به قدر نياز تو ، فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو ، كارگشا مي شود

و به قدر نخ پيرزنان دوزنده ، باريك مي شود

و به قدر دل اميدواران گرم مي شود

 

يتيمان را پدر مي شود و مادر

بي برادران را برادر مي شود

بي همسر ماندگان را همسر مي شود

عقيمان را فرزند مي شود

نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

و محتاجان به عشق را عشق مي شود

 

خداوند همه چيز مي شود همه كس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

 

بشوييد قلب تان را از هر احساس ناروا

ومغزتان را از هر انديشه ي خلاف

و زبان تان را از هر گفتار ناپاك

و دست تان را از هر آلودگي در بازار

 

و بپرهيزيد

از ناجوانمردي ها

ناراستي ها

نامردمي ها!

 

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند

چگونه بر سر سفره ي شما

با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

وبر بند تاب ، با كودكان تان تاب مي خورد

و در دكان شما ، كفه هاي ترازوتان را ميزان مي كند

ودر كوچه هاي خلوت شب ، با شما آواز مي خواند

 

مگر از زندگي چه ميخواهيد

كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

كه به شيطان پناه مي بريد

كه در عشق يافت نمي شود

كه به نفرت پناه مي بريد؟

كه در حقيقت يافت نمي شود

كه به دروغ پنا ه مي بريد؟

كه در سلامت يافت نمي شود

كه به خلاف پناه مي بريد؟

و مگر حكم زيستن را از ياد برده ايد

كه انسانيت را پاس نمي داريد؟!

 

                                                               صدر المتالهين(ملا صدراي شيرازي



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

«دلم شکسته و جانم هنوز چشم به راحت
 شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست 
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت
در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
 دلم خوش است که در خواب دیدم به خوابگاه گاهت
کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت 
چه کوه های سلاطین که می شود پرکاهت
تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی 
سر جهاد تویی و خداست پشت و پناهت.» 
شعر انتظار فرج از استاد شهریار



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 6 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا

من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

 

 



ادامه مطلب

، 
 
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393  توسط عليرضا
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4