همان طور كه تحريك هر يك از اين دستگاه ها مخصوصاً دستگاه هورمونى به وسيله مصرف مواد خاصّى يا ورود ميكروب و عوامل ديگر به بدن انسان صورت مى گيرد، همين طور نيز اضطراب و هيجان هاى روحى باعث تحريك اين غدّه ها و در نتيجه موجب كم و زياد شدن هورمون ها خواهد شد و به دنبال آن، عوارض ناگوار ناشى از اين ترشّح ها به وجود خواهد آمد؛ به عبارت ديگر، ارتباط مستقيم و تنگاتنگى بين اين دو بُعدِ جسم و روح وجود دارد، حتّى مى توان گفت: اثرگذارى روح بر جسم به مراتب بيش تر از اثر گذارى جسم بر روح است.
اين جاست كه اهمّيّت بيش از حدّ عوامل روحى و معنوى آشكار مى شود، چرا كه اگر روح انسان قوى شود جسم را تحت شعاع خود قرار خواهد داد. از اين مختصر مى توان به اين نتيجه رسيد كه خداوند حكيم يك سرى قواعد و قوانين خاصّى را در طبيعت وضع كرده است كه حيات و استمرار آن به عملى شدن آن قوانين بستگى دارد و در همين راستا نيز راه و روش خاصّى را در همه اين قوانين براى كارايى آنها در نظر گرفته است، كه به كار گرفتن آن روش، متضمّن عمل كردنِ صحيح آنهاست.
در همه امور زندگى، چه امور مادّى و چه معنوى، يك قانون كلّى جريان دارد كه با اجراى آن قانون، كارايى واقعى امور، آشكار مى شود و به مرحله ظهور مى رسد و آن قانون، اين است كه به حدّ تعادل و حدّ وسط برسد كه از اين مى شود به قانون حيات تعبير كرد، البته اين تعادل يك قانون كلّى است كه در هر مسأله بيان خاصّ خود را لازم دارد، مثلاً براى تهيّه يك مادّه شيميايى حتماً بايد به اندازه معيّن، نه كم و نه زياد، موادّ با هم تركيب شوند تا مادّه مورد نظر به دست آيد.
قوايى كه در انسان وجود دارد، از قبيل لامسه، چشايى، بينايى، شنوايى، بويايى و همين طور قوّه غضبيّه و شهويّه، در حالتى مى توانند براى انسان مفيد باشند كه از سلامت نسبى برخوردار باشند، بدين صورت كه موازنه و تعادل در عناصر تركيب دهنده آنها در بدن انسان رعايت شده باشد، مثلاً وقتى خون يك انسان سالم تجزيه مى شود، قانون و فرمول خاصّ آن اين است كه از موادّى از قبيل قند، اوره، كلسترول، كلسيم و... تشكيل شده باشد تا خون بتواند وظايفش را به طور احسن انجام دهد.
البته توجّه به اين نكته نيز لازم است كه تعادل و حدّ متوسط، هم در دَرون و هم در برون انسان نسبت به عوامل داخلى و خارجى بايد رعايت شود تا درك صحيح صورت پذيرد، از باب مثال در مورد قوّه شنوايى اوّلاً، بايد از لحاظ محرّك داخلى، گيرنده هاى صوتى گوش مشكلى نداشته باشد، ثانياً، از لحاظ محرّك خارجى، بايد ارتعاشات هوا براى توليد صوت، حدّاقل به بيست ارتعاش در ثانيه برسد و حدّاكثر از بيست هزار ارتعاش در ثانيه تجاوز نكند، وگرنه انسان صوتى را احساس نخواهد كرد و صدايى را نخواهد شنيد. (24) همچنين براى آن كه رنگ احساس شود بايد شماره امواج اِتِر در ثانيه از 384 تريليون كم تر نباشد و از 769 تريليون بيش تر نشود. (25)
بدين ترتيب، انسان نمى تواند صداهاى بسيار ضعيف را بشنود و يا نورهاى بسيار ضعيف را از راه دور ببيند، نيز نمى تواند با بينى خود بعضى از بوها را استشمام كند؛ چرا كه شدّت صوت يا نور و مانند آن، بايد به يك حدّ معيّنى برسد و به اصطلاح وارد «آستانه» شود تا ديده يا شنيده شود، كه البته اين حدّ معيّن را «قانون آستانه مطلق» مى نامند.
خلاصه اين كه، اين يك قاعده و قانونى است كه اگر كسى بخواهد به زندگى طبيعى خود ادامه دهد، بايد در دارا شدن و به حدّ تعادل رساندن آن كوشا باشد؛ چرا كه ادامه سير طبيعى جهان و آنچه در آن است، از جمله وجود آدمى، به عمل بر طبق قوانين خاصّ خود وابسته است و گفته شد كه اين قوانين در هر مورد، تعريف و بيان ويژه خودش را دارد.
بنابر اين، انسان ها حتّى اگر به جهان ديگر هم اعتقاد نداشته باشند، براى درست بهره بردن از همين دنيا نيز بايد در راستاى تحقّق همان قانون قدم بردارند، كما اين كه در مواردى كه انسان ها موفّق شده اند قدم علمى بردارند، دليل موفّقيّت آنها اين بوده است كه خواسته يا ناخواسته در راستاى اجراى آن فرمان ها قدم برداشته اند، مثلاً يك شيمى دان و يا يك فيزيك دان كه به يك قانون وفرمول حياتى دست پيدا مى كند، درواقع باتجزيه وتركيب و تحليلِ مواد مختلف به مقدار تركيب لازم و متعادل پى برده است، تركيبى كه بايد يك مادّه خاص داشته باشد تا در پى آن از فلان اثر خاص برخوردار شود و....
در مورد مسائل روحى و روانى نيز همان طور كه اشاره شد بايد قانون تعادل اجرا شود و خلاف آن رويه عمل كردن موجب انحراف از مسير اصلى خواهد شد؛ مثلاً اگر انسان بيش از حدّ توان و قدرتش بر خود فشار وارد كند و يا در غير مسير طبيعى خود، كه خداوند حكيم براى او مقرر فرموده، حركت كند، درواقع براى نابودى خودقدم برداشته است. روح انسان باتوجّه به اين كه ازلطافت خاصّى برخورداراست سريع عكس العمل نشان مى دهد، لذا اگر درانجام كارى انسان برروح خودفشار بياورد و افراط و زياده روى كند، عكس العملى كه روح ايجاد مى كند گريز و فرار است. بنابر اين، توصيه و سفارش اكيد شده است كه در امور زندگى، مخصوصاً در عبادات، عمل را به خود تحميل نكنيم و در اين خصوص مولاى متّقيان، امير المؤمنين(ع) مى فرمايد:
«إنَّ النَفسَ مَطيّتُك؛ إنْ اجهدْتَها قتلتَها، و إنْ رفقتَ بها أبقيتها؛ (26)
نفس تو مَركب سوارى تو است، اگر بيش از طاقت و ظرفيّت، بارش كنى او را خواهى كشت و اگر با آن مدارا كنى باقى خواهد ماند». (27)
انسان به علّت همين عواطف و اميال و احساسات بايد در اين مسير قرار بگيرد تا هم براى خود و هم براى جامعه سازنده و مفيد باشد كه اجرا كردن آن توصيه و سفارش ها درباره تعادل، يكى از نتايج مفيدش، رهايى از اضطراب ها و فشارهاى روانى و در نهايت رسيدن به آرامش و اطمينان است؛ آرامش و اطمينانى كه اساساً تمام كوشش و تلاش انسان ها (حتّى انسان هايى كه تنها به امور دنيوى فكر مى كنند) براى به دست آوردن آن است؛ انسان هايى كه براى به دست آوردن و رسيدن به اين موهبت الهى حتّى حاضر هستند كه همه هستى خود را فدا كنند تا شايد به آرامش دست پيدا كنند. در واقع مى توان گفت: همه خواهان چنين موهبتى هستند، امّا متأسفانه در راه رسيدن به آن در انتخابِ راه، دچار اشتباه مى شوند و خيال مى كنند كه راه رسيدن به آن گمشده، همانى است كه آنها به دنبالش هستند.
خداوند حكيم، عالى ترين كمال انسان را «در كسب اطمينان و آرامش نفس» قرار داده است و اين آرامش، همان گمشده انسان است كه در نتيجه رسيدن به آن، به اوج شايستگى هاى خويش دست مى يابد و اين چنين مورد خطاب قرار مى گيرد:
«يَأَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِى إلى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَادْخُلِى فِى عِبَدِى وَادْخُلِى جَنَّتِى؛ (28)
اى نفس و اى انسانى كه به درجه اطمينان رسيده اى باز گرد به سوى پروردگار خود، در حالى كه هم تو خشنود و راضى هستى و هم او از تو (به سبب اعمال نيك تو) خشنود و راضى است».
و خداوند عليم آرامش خاطر را در ياد و ذكر خود مى داند و مى فرمايد:
«الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛ (29)
...آنهايى كه به خدا ايمان آورده و دل هاى شان به ياد خدا آرام مى گيرد. (اى مردم) آگاه شويد تنها ياد خدا آرام بخش دل هاست».
البته انسان نبايد تنها به گفتن بعضى از ذكرها و دعاها اكتفا نمايد، بلكه بايد در تمام حركات و سكناتش و در تمام حالات زندگى به ياد پروردگار عالم باشد و عملاً دستورات الهى را در زندگى انجام دهد و او را در تمام امور خود ناظر بداند و جز او كسى را در حرم دل راه ندهد، كه امام صادق(ع) مى فرمايند:
«القلبُ حَرَمُ اللَّه؛ فلا تُسْكِنْ حرمَ اللَّهِ غيرَ اللَّه؛ (30)
حرم و محوّطه قلب، جايگاه خداوند است، پس ساكن نكن (و راه مده) در حرم خدا، غير خدا را».
وقتى انسان به اين درجه رسيد كه عالم را محضر و محل حضور پروردگار ديد، هميشه از انجام فرمانى، غير فرمان او شرم حضور خواهد داشت و به غير از پروردگار عالم ترسى از كسى به خود راه نخواهد داد و مردان خدايى، متّصف به چنين صفتى هستند. يكى از بزرگ ترين فرمان هاى الهى اين است كه اى انسان ها اگر خواهان رضاى پروردگار متعال هستيد، فقط به اندازه آنچه از شما خواسته شده بايد انجام وظيفه كنيد، نه كم تر و نه بيش تر و نه آنى كه دل شما مى خواهد و از افراط و تفريط پرهيز نماييد. امام صادق(ع) مى فرمايد:
«أُمِرَ إبليسَ بالسجود لآدم، فقال: يا ربِّ و عزّتُك، إنْ أعفيتني من السجودِ لآدم لَأعبدنَّك عبادةً ماعبدَكَ أَحَدٌ قَطُّ مثلَها. قال اللَّه جلَ جلاله: إنّي أُحِبُّ أنْ أُطاعَ من حيث أُريد؛ (31)
ابليس به سجده بر آدم امر شد، پس ابليس گفت: اى خدا، به عزّتت قسم اگر مرا از سجده كردن بر آدم عفو كنى، هر آينه عبادت مى كنم تو را عبادتى كه تا حال كسى مثل آن را انجام نداده باشد. خداوند - جلّ و علا- فرمود: به درستى كه من دوست دارم اين كه اطاعت و پيروى كنى از آنچه من اراده كرده ام - نه آنى كه تو دلت مى خواهد».
به اين معنا كه مثلاً اگر گفته شد نماز صبح دو ركعت است با آن كيفيّت، اگر كسى بخواهد سه ركعت يا يك ركعت بخواند، نه تنها امر ايزد متعال را به جا نياورده، بلكه كارى عَبَث و بيهوده انجام داده و بلكه بدعتى در دين ايجاد كرده است.
از باب تقريب به ذهن، اين مسأله مانند اين است كه مثلاً اگر خواسته باشيم با كسى تماس تلفنى برقرار كنيم، بعد از اطلاع از شماره تلفن، اگر بخواهيم ارتباط برقرار شود، حتماً بايد همان شماره را بگيريم و اگر حتّى يك شماره كم يا زياد شود، نه تنها ارتباطى برقرار نخواهد شد، بلكه وقت و زمان را تلف كرده ايم و از اين گذشته، خطّ تلفن را اشغال كرده ايم و....
خلاصه همان طور كه گفته شد، هدف از تلاش انسان ها فراهم كردن وسايل آرامش است و اتفاقاً در تأييد اين مطلب، اسلام ملاكِ صحّت و سُقم امور را اين طور تعريف مى كند كه هر امر و كارى كه در نهايت و بعد از انجام آن كار، به انسان يك نوع احساس آرامش و اطمينان و سكون دست بدهد، همين مى تواند دليل بر صحت و درستى آن عمل شود و اگر موجب اضطراب و هيجان و حالاتى از اين قبيل شود همين مطلب دليل بر سُقم و نادرستى آن مى تواند باشد و در اين باره امام على بن موسى الرضا(ع) از قول پدر بزرگوارش، موسى بن جعفر(ع) در ضمن حديث طولانى در معجزات نبىّ اكرم(ص) مى فرمايد:
«إنَّ وابصةَ بنَ معبدٍ الأسدي أتاه فقال: لا أدعُ من البِرِّ والإثم شيئاً إلاّ سألتُه عنه، فلمّا أتاه قال له النبيّ(ص): أتسألُ عمّا جئتَ له؟ أو أُخبرك؟ قال: أخبرْني، قال: جئتَ تسألني عن البرَّ والإثم. قال: نعم، فضرب بيده على صدره ثمّ قال: يا وابصةُ! البِرُّ مااطمأنّتْ إليهِ النفسُ، و البِرُّ ما اطمأنَّ به الصدرُ، و الإثم ما تردَّدَ في الصدرِ و جالَ في القلبِ و إن أفتاك الناسَ و أفتَوكَ؛ (32)
وابصة بن معبد اسدى، پيش رسول خدا(ص) آمد و نيّت كرد كه از حضرت سؤال كند و با خودش گفت: هيچ خير و شرّى را باقى نمى گذارم مگر اين كه از او سؤال مى كنم.پس زمانى كه خدمت پيامبر(ص) رسيد پيامبر به او فرمودند: آيا از چيزى سؤال مى كنى كه براى آن (به اين جا) آمده اى يا من (بدون سؤال كردن تو) به تو پاسخ بگويم؟ وابصه گفت: شما جواب بدهيد. پيامبر(ص) فرمودند: تو آمده اى كه سؤال كنى از خير و شرّ. وابصة گفت: بله، پس پيامبر(ص) با دست به سينه خويش زد و فرمودند: اى وابصه، خير آن است كه قلب انسان به وسيله آن آرامش پيدا مى كند و شرّ، آن چيزى است كه قلب (به واسطه آن) متزلزل و ناآرام مى شود (و مطلب در مورد خير و شرّ همان است كه گفتم) و لو اين كه مردم (تعريف هاى ديگرى از آن را) به تو بگويند».
امام صادق(ع) نيز مى فرمايد:
«إنَّ القلبَ لَيَتَجَلْجَلُ في الجَوْفِ يطلبُ الحقَّ، فإذا أصابَهُ اطمأنَّ وقَرَّ، ثمَّ تلا أبوعبدِاللَّهِ(ع) هذه الآية: "فمن يرد اللَّه أنْ يهديه يشرح صدره للإسلام" إلى قوله "كأنَّما يصعد فى السماء"؛ (33)
به درستى كه قلب در سينه (انسان) متردّد و متزلزل است و به دنبال حقّ مى گردد، پس زمانى كه به حقّ رسيد اطمينان و آرامش پيدا مى كند و قرار مى گيرد، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند: پس كسى را كه خداوند بخواهد هدايت كند آرامش صدر به او مى دهد... چنان كه گويى در آسمان بالا مى رود».
روح انسان فطرتاً طورى ساخته شده است كه به كارهاى ثواب عكس العمل مثبت نشان مى دهد و نسبت به اين گونه امور مأنوس و علاقه مند است، ولى نسبت به امور خلاف، ذاتاً روى گردان است و نسبت به انجام اين امور مكدّر مى شود. اين مطلب، ملموس است و تا اندازه اى هر كس به فراخور حال خود آن را درك و احساس كرده است، مثلاً وقتى انسان به يك فرد يا افراد محتاج و مضطر واقعى كمكى مى كند، چه كمك مادّى و يا معنوى، در درون خود احساس شادابى و خوش حالى مى كند كه گاهى آن خوش حالى را حتّى با صرف اموال زيادى هم نمى توان به دست آورد و همين طور عكس اين مطلب، نسبت به امور خلاف و اثر نامطلوب اين امور، صادق است.
اين كه ديده مى شود انسان ها بعد از آن همه دويدن ها و حرام و حلال كردن ها وقتى در نهايت به آنچه در نظر داشته اند مى رسند باز مى بينند كه نه تنها هنوز نَفْسشان آرامش پيدا نكرده است ، بلكه بر اضطراب و نگرانى آنها نيز افزوده شده است، رمزش اين است كه اين گونه تلاش ها از همان ابتدا غلط و ناصحيح بوده است و تا حال خيال مى كرده اند كه مسير صحيح و آرامش دهنده آنها اين امور بوده است.
علّت اين كه مى گوييم «خيال مى كنند» همان طور كه متذكّر شديم اين است كه انسان وقتى به مقصود در ذهن خود رسيد، ملاحظه مى كند كه اين آن چيزى نيست كه بدان آرامش يابم و راحت شوم، لذا مجدداً به دنبال گمشده خود مى شتابد و دوباره روز از نو و روزى از نو و اين تا نَفَس آخر تكرار خواهد شد و هر چه بيش تر مى گردد كم تر پيدا مى كند تا جايى كه براى رسيدن به آن، چنان در انسان حرص و طمع ايجاد مى شود كه به قول امام راحل(ره) اگر به شخصى همه آنچه در دنياست داده شود و به او گفته شود در كرات ديگر هم چيزى براى جمع كردن هست، باز مى خواهد و اين طور نيست كه سير شود و اين حركت هم چنان ادامه دارد تا اين كه يك مرتبه انسان متوجّه مى شود كه بانگى بر آمد و خواجه مُرد كه ديگر وقتى براى جبران و عمل كردن باقى نمانده است.
خلاصه اين كه انسان، مجموعه اى از تمايلات مادّى و معنوى است و سعادت زندگى او بسته به توجّه به مجموعه روح و جسم است و افراط و تفريط در هر دو بُعْد، منجر به نتيجه منفى مى شود.
مرتاضان، شرط سعادت انسان را محروميّت و زجر جسم مى دانند و مى گويند: به هر نسبتى كه تمايلات جسم، سركوب شود و از لذايذْ كاسته شود، به همان نسبت، روح ترقّى كرده، درجه سعادت او بالا مى رود.
فلاسفه يونان، قبل از ارسطو، چنين گمان مى كردند كه اساس سعادت بشر در «فضايل نفسانى» است و اگر انسان، اين فضايل را دارا شد، سعادتمند است گرچه اين كه به تمام بيمارى هاى جسمى مبتلا باشد.
از طرف ديگر مادّيون (آنهايى كه فقط به جسم و بُعد مادّى انسان پرداخته اند و به افراط در اين بُعْد گرفتار شده اند) به حدّى در اين خصوصْ پيش رفته اند كه «اَلكسيس كارْل» در كتاب انسان، موجود ناشناخته چنين از آنها انتقاد مى كند:
«ما امروز در جادّه زمان، بدون آن كه به احتياجات اصلى جسم و جان خود توجّه كنيم، پيش مى رويم... و نمى خواهيم بفهميم كه براى ادامه زندگى بايد به مقتضاى طبيعت اشيا و خودمان رفتار كنيم.... اگر انسان را فقط به فعاليت اقتصادى اش منحصر كنند، مانند آن است كه عضوى را از پيكر وى بريده باشند. بنابراين، ليبراليسم و ماركسيسم، هر دو، تمايلات اصلى طبيعى انسان را پايمال مى كنند... اجتماعى كه اولويت را تنها براى اقتصاد مى شناسد به سعادت نمى گرايد و هنگامى كه انسانْ خود را در فعاليت هاى اقتصادى محدود كرد از قوانين طبيعى كاملاً پيروى نكرده است...».
ولى اسلام مى گويد:
«ليسَ مِنّا مَنْ تَرَكَ دُنياهُ لآِخِرَتِهِ و لا آخِرَتَهُ لِدُنْياه؛ (34)
از ما نيست كسى كه ترك كند دنياى خودش را به خاطر آخرتش و يا آخرتش را براى دنيايش».
نكته اى كه در اين جا قابل توجّه و دقّت نظر است اين است كه صحّت و سُقم و آرامش و اضطراب خاطر انسان در امور خير و شرّ به رعايت و عدم رعايت قانون تعادل برمى گردد و اين قانون جزء قانون هاى ثابت زندگى است و اختصاص به زمان خاصّى ندارد و اصلاً به زمان ارتباطى ندارد تا بگوييم اين قانون كهنه شده است و بايد كنار گذاشته شود.