گزیده ای دیگر از ترجمۀ مکارم الاخلاق(تواضع و شرمگینی پیامبر (ص))

فصل ثانى در شمه‏اى از احوال و اخلاق آن حضرت از كتاب الشرف النبى (ص) و غير آن‏

(در تواضع و شرمگينى پيغمبر، ص)

از انس بن مالك: پيغمبر (ص) همواره بيماران را عيادت مينمود و جنازه‏ها را تشييع مى‏كرد و دعوت بندگان را اجابت مينمود، بر الاغ سوار ميشد: در جنگ خيبر و بنى قريظه و بنى نضير بر الاغ سوار بود كه دهانه و پالان و رانكى آن از ليف خرما بود.

و نيز انس بن مالك گويد: هيچ كسى نزد مردم از پيغمبر (ص) محبوبتر نبود و چون او را مى‏ديدند برايش برنمى‏خاستند كه مى‏دانستند حضرت از اين كارها خوشش نميآيد.

از ابن عباس: پيغمبر (ص) همواره بر خاك مى‏نشست و بر زمين غذا ميخورد شتران را عقال مى‏بست و دعوت مملوكان را اجابت مينمود.[1]

 

 



[1] طبرسى، حسن بن فضل - مترجم: ميرباقرى، سيد ابراهيم، ترجمه مكارم الاخلاق (مير باقرى)، 2جلد، فراهانى - تهران، چاپ: دوم، 1365 ه.ش.

 

ترجمه مكارم الاخلاق ؛ ج‏1 ؛ ص30

 

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 31

انس گويد: پيغمبر (ص) به كودكانى گذشت و بايشان سلام كرد، و به آنها خوراكى پخش كرد.

از اسماء بنت يزيد: پيغمبر (ص) بجمعى از زنان گذشت و بايشان سلام كرد.

از ابن مسعود: پيغمبر (ص) بطرف مردى رفت كه با او سخن گويد، مرد از هيبت او بلرزه افتاد، حضرت فرمود: آسوده باش كه من سلطان نيستم، من فرزند آن كسم كه قرمه (يعنى غذاى ساده فقيرانه) مى‏خورد.

از ابى ذر: پيغمبر (ص) همواره در ميان جمع اصحاب مى‏نشست كه تازه وارد نميدانست پيغمبر (ص) كدامست (از نظر وضع مجلس) از حضرت اجازه خواستيم كه برايش نشيمن مخصوص قرار دهيم، كه غريبان او را بشناسند، اجازه داد و برايش دكه‏اى ساختيم كه او بر آن مى‏نشست و ما گرد او مى‏نشستيم.

از عايشه پرسيدم: پيغمبر (ص) در خانه چه مى‏كرد؟ گفت: جامه‏اش را مى‏دوخت و نعلين خود را پينه ميكرد، و كارهايى كه يك مرد با اهل خود ميكند مى‏نمود.

از عايشه: محبوبترين كارها براى پيغمبر (ص) خياطى بود.

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 32

از كتاب نبوة از امام صادق (ع): زنى فحاش و بد زبان بر پيغمبر (ص) گذشت پيامبر نشسته بود زن گفت اى پيغمبر (ص) تو همانند بندگان غذا مى‏خورى و چون بندگان مى‏نشينى؟

پيامبر (ص) فرمود: واى بر تو چه بنده‏اى از من بنده‏تر است؟ زن گفت پس لقمه‏اى از طعام خود بمن عنايت كنيد، پيامبر (ص) لقمه‏اى باو داد زن گفت: نه بخدا قسم بايد لقمه درون دهان خود را بيرون كنى و بمن دهى، پيغمبر (ص) لقمه از دهان در آورد و باو داد و زن آن را خورد. امام مى‏فرمايد: آن زن تا وقتى كه از دنيا برفت به مرضى مبتلى نشد.

از انس بن مالك: من 9 سال پيغمبر (ص) را خدمت مى‏كردم و به خاطر ندارم كه هرگز يك بار بمن گفته باشد چرا چنين نكردى، اين كار را انجام ندادى، و هرگز مرا بر چيزى شماتت ننمود.

و نيز انس گويد: من ده سال با پيغمبر (ص) مصاحبت داشتم و انواع عطرها را استشمام كرده‏ام ولى هرگز بويى از بوى دهان حضرتش بهتر نيافتم و چون يكى از اصحاب به ملاقات او مى‏آمد حضرت با او بر مى‏خاست و جدا نمى‏شد تا طرف جدا و

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 33

منصرف شود و برگردد و چون يكى از اصحاب بوى مى‏رسيد و دست ميداد و مصافحه مى‏نمود پيغمبر (ص) دست خود را از دست او نمى‏كشيد تا طرف قبلا دست خود را درآورد و هرگز پاهايش را جلو همنشينى دراز نكرد و هيچ كس در محضر او نمى‏نشست مگر اينكه وقتى ميخواست برخيزد پيغمبر به احترام او بر مى‏خاست.

از انس: عربى بيابانى رداء پيغمبر را گرفت و چنان كشيد كه جاى زبرى آن بر گردن مبارك حضرت بماند و بعد به پيغمبر گفت از مال خدا كه نزد تو است بمن بده، پيغمبر به او نگاهى كرد و خنديد و امر كرد به او عطائى بدهند.

از ابى سعيد خدرى: پيغمبر سخت باحيا بود و هيچ گاه از او درخواست چيزى نميشد جز اينكه عطا ميفرمود.

و از او نيز: پيغمبر (ص) از دوشيزگان پرده‏نشين باحياتر بود و چون چيزى را خوش نميداشت در چهره‏اش معلوم ميشد.

از ابن مسعود: پيغمبر فرمود: هيچ كس از اصحاب من براى من سخن‏چينى نكند و چيزى را كه پشت سرم شنيده بمن نرساند كه من دوست دارم با دلى صاف و

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 34

سينه‏اى سالم از بين شما بروم.

در جود و سخاوت پيغمبر

از امير مؤمنان على (ع): پيغمبر سخى‏ترين مردم و خوش مجلس ترين مردم بود، هر كس با وى معاشرت و آميزش مى‏كرد و او را مى‏شناخت بوى محبت مى‏ورزيد.

از ابن عباس از پيغمبر اكرم (ص) كه فرمود: من تربيت‏شده خداوندم و على (ع) ادب‏شده من است. پروردگارم مرا به سخاوت و نيكى امر كرده، و از بخل و جفاكارى نهى نموده و هيچ چيز نزد خداوند متعال از بخل و بد اخلاقى مبغوضتر نمى‏باشد كه اين دو كارهاى نيك آدمى را تباه مى‏سازد آنچنان كه سركه عسل را.

و بروايت ديگرى از على (ع) كه آن حضرت پيغمبر (ص) را چنين توصيف مى‏كرد:

دست و دل بازترين مردم، با جرات‏ترين و راستگوترين و وفاكننده‏ترين و نرمخوترين مردم بود، از نظر قوم و عشيره كريمتر و برتر بود. هر كس او را زيارت مى‏كرد در برخورد اول هيبتى بزرگ از وى احساس مى‏كرد و چون با وى معاشرت مى‏نمود و اخلاق‏

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 35

او را مى‏شناخت باو محبت پيدا مى‏كرد، هرگز پيش از او و بعد از او كسى همانند او نديده‏ايم.

از ابن عمر: هيچ كس را سختى‏تر و بزرگوارتر و شجاعتر و نورانى‏تر از رسول گرامى (ص) نديديم.

از جابر بن عبد الله: هيچ كس تا كنون از پيغمبر خواهشى نكرده و چيزى نخواسته كه حضرت در پاسخ او گفته باشد نه.

از ابن عباس: مسلمانان بابى سفيان نگاه نميكردند و باوى همنشينى نمى‏نمودند، ابى سفيان از پيغمبر اكرم (ص) خواهش كرد كه يا رسول الله سه چيز بمن عنايت كن، حضرت قبول كرد، ابو سفيان گفت: زيباترين و بهترين دختران عرب در خانه من است بنام «ام حبيبه» قبول بفرماييد او را به تو تزويج كنم، حضرت پذيرفت، گفت: معاويه فرزندم را به منشى‏گرى خود بپذير. حضرت پذيرفت، گفت: مرا امارت لشكر ميده تا با كافران جنگ نمايم، حضرت پذيرفت. ابن زميل گويد: و اگر نبود درخواست ابو سفيان حضرت هرگز اينها را بوى عطا نميكرد. زيرا عادت پيغمبر (ص) بر اين جارى بود كه هيچ درخواستى از او نمى‏شد جز اينكه ميفرمود «بله» و جواب مساعد ميداد.

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 36

از عمر: مردى حضور پيغمبر (ص) شرفياب شد و حاجت خواست. پيغمبر فرمود اكنون چيزى بنزدم نيست ولى بدنبال من بيا هر گاه چيزى رسيد خواسته‏ات را بر مى‏آوريم. عمر گويد: گفتم يا رسول الله خداوند تو را به چيزى كه توانائى ندارى مكلف نساخته، پيغمبر (ص) تبسم كرد چندان كه آثار شادى در چهره‏اش نمايان شد.

در باره شجاعت حضرت (ص)

از على (ع): در ميدان بدر مرا مشاهده كرديد كه ما به پيغمبر (ص) پناه مى‏برديم و از همه ما بدشمن نزديك نزديك‏تر و در حمله سخت‏تر و شديدتر بود.

و از على (ع): چون آتش جنگ افروخته و سرخ شد و دشمن روبرو مى‏شد، (همگى) به پيغمبر (ص) پناهنده مى‏شديم و هيچ كس بدشمن از او نزديكتر نبود.

از انس بن مالك: در مدينه صدايى هولناك بر آمد كه پيغمبر سوار اسبى شد كه متعلق بابى طلحه بود و فرمود: چيزى نيافتم و اگر يافتم درياست (شايد كنايه از اينكه بمانند سراب بود و حقيقتى نداشت، باشد).

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 37

و بروايت ديگرى از انس: پيغمبر (ص) شجاعترين و نيكوترين و سخى‏ترين مردم است، يك شب بانگى هولناك برآمد چنان كه همه مردم مدينه بفزع آمدند و بطرف صدا براه افتادند، پيغمبر بايشان برخورد كرده در حالى كه بر آنان سبقت داشت وى گفت چرا مى‏ترسيد؟! و در اين حال بر فرس ابى طلحه سوار بود و شمشير بر گردن داشت. انس گويد مردم شروع كردند باين سخن كه از چه ميترسيد. كه اين دريا و سرابى بود (يعنى بانگ ترسناك ريشه و اصل مهمى نداشت).

در علامت خشنودى و خشم آن حضرت (ص)

از ابن عمر: پيغمبر (ص) خشنودى و خشمش در چهره مقدسش نمايان مى‏شد وقتى خشنود مى‏گشت گويا نور رخسار مباركش ديوار را روشن مى‏كرد و چون غضب مى‏كرد رنگ رخسارش تيره و سياه مى‏شد.

از كعب بن مالك: پيغمبر (ص) وقتى چيزى مسرورش ميساخت صورتش باز و روشن ميشد چنان كه گوئى قرص ماه است.

از امير المؤمنين على (ع): پيغمبر وقتى چيزى را ميديد كه دوست داشت ميگفت‏

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 38

حمد خداوندى راست كه خوبيها از نعمتهاى او بكمال رسيده.

از عبد الله بن مسعود: از مقداد چيزى شنيدم كه اگر من آن را مى‏داشتم برايم از آنچه در زمين است بهتر بود! مقداد گفت پيغمبر اكرم (ص) هر گاه در غضب ميشد چهره‏اش سرخ مى‏گشت.

از ابن عمر: پيغمبر (ص) خشم و رضايش در چهره‏اش شناخته مى‏شد. چون خشنود مى‏شد گويا نور چهره‏اش ديوارها را روشن مى‏نمود و چون در خشم فرو- ميرفت رنگش تيره و تار مى‏گشت.

رفق و مداراى نبى اكرم با امت‏

از انس: پيغمبر اكرم (ص) اگر سه روز يكى از اصحاب را نميديد از حالش جويا مى‏شد، اگر مى‏گفتند غايب است برايش دعا مى‏كرد، و اگر نه بديدنش ميشتافت.

از جابر: نبى اكرم (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد كه در نوزده غزوه‏

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 39

آن من حاضر بودم، در يكى از غزوات كه در ركابش بودم شترم در تاريكى شب از رفتار بازماند. پيغمبر (ص) در آخر جمعيت به كار ضعيفان ميرسيد و آنها را به ترك خود مى‏نشانيد، چون بمن رسيد من ميگفتم اى واى كه هميشه مركب بدى داشته‏ام، حضرت فرمود تو كيستى؟ گفتم: جابر پدر و مادرم فدايت. فرمود ترا چه مى‏شود؟ عرضه داشتم شترم راه نميرود، پرسيد عصا دارى؟ گفتم آرى، حضرت عصا را گرفت و چند ضربه بشتر نواخت و براهش انداخت و مرا سوار كرد، و شترم بر وى سبقت گرفت، پيغمبر برايم استغفار كرد و فرمود: از پدرت عبد الله چند فرزند مانده؟ گفتم هفت دختر، پرسيد پدرت قرض‏دار بود؟ گفتم آرى. فرمود در مدينه بآنها قرارى بدهند و اگر نپذيرفتند وقت چيدن ميوه‏ها بمن خبر ده. بعد پرسيد: آيا ازدواج كرده‏اى؟

گفتم آرى. فرمود با كه؟ گفتم با فلان دختر فرزند فلان مرد كه در خانه مانده بود.

فرمود: پس چرا زن جوانى نگرفتى تا با او ملاعبه (شوخى و بازى) كنى و او با تو ملاعبه كند؟ گفتم: يا رسول الله (ص) زنان از پا افتاده در خانه دارم ديگر خوشم نمى‏آيد زن از پا افتاده ديگرى نزد آنها ببرم و اين زن براى وضع من بهتر است. پيغمبر (ص)

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 40

فرمود: كار خوب و صحيحى كردى. پرسيد شترت را چند خريده‏اى؟

گفتم پنج اوقيه طلا فرمود بمن بفروش و تا بازگشت بمدينه در اختيار تو باشد كه سوار شوى. چون بمدينه رسيديم شتر را نزد حضرتش بردم فرمود بلال پنچ اوقيه طلا باو بپرداز كه كمك قرض پدرش باشد و سه اوقيه بر آن اضافه كن و شترش را باو نيز بر گردان. پرسيد آيا با طلبكاران عبد الله پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم نه يا رسول الله.

فرمود: آيا چيزى كه بدهيش را ادا كند باقى گزارده؟ گفتم نه، فرمود وقت چيدن خرما مرا يادآورى كن يادآورى كردم حضرت براى ما دعا كرد و ما ميوه‏ها را چيديم و بهر طلبكارى بابت طلبش خرما داديم و باندازه احتياج بلكه بيشتر براى خود ما نيز باقى ماند پس پيامبر فرمود بقيه محصول را برداريد و نفروشيد و ما مدتها از آن زندگى مى‏كرديم.

از ابن عباس: پيغمبر (ص) چون حديث مى‏گفت يا از چيزى سؤال مى‏كرد آن را سه بار تكرار مى‏كرد تا حديث و سؤال او بخوبى مفهوم شود.

از ابن عمر: مردى گفت يا رسول الله پيغمبر فرمود: لبيك از زيد بن ثابت روايت شده چون (هر گاه) در محضر پيامبر مى‏نشستيم اگر

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 41

سخن را با ذكر آخرت شروع ميكرديم پيامبر (ص) با ما سخن مى‏گفت و اگر در باره دنيا حرف ميزديم با ما حرف مى‏زد و اگر در باره خوردنى و نوشيدنى سخن مى‏گفتيم سخن مى‏گفت و همه اينها را از پيامبر حديث ميكنيم.

از ابى الحميساء: من قبل از بعثت دنبال پيغمبر مى‏رفتم موقعى با او مكانى را وعده‏گاه ملاقات قرار داديم ولى تا دو شبانه روز فراموش كردم، روز سوم خدمتش رفتم فرمود اى جوان مرا به مشقت انداختى سه روز است اينجا (بانتظار تو) مانده‏ام.

از جرير بن عبد الله: پيغمبر (ص) وارد يكى از خانه‏هاى خود شد، خانه (از اصحاب) پر شد، جرير وارد شد و بيرون خانه نشست. حضرت او را ديد جامه خود را برداشته بنزد او انداخت و فرمود روى اين جامه بنشين، جرير آن را برداشت و بر صورت نهاد و بوسيد.

از سلمان فارسى: بر پيغمبر داخل شدم و حضرت بر بالشى تكيه كرده بود و آن را بطرف من قرار داد و فرمود يا سلمان هيچ مسلمانى بر مسلمانى وارد نشود كه باحترامش پشتى گذارد جز اينكه خدا او را بيامرزد.

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 42

در شوخى و خنده حضرت (ص)

از پيغمبر (ص) روايت است كه فرمود: من مزاح ميكنم ولى جز حق نميگويم.

از ابن عباس: مردى از او پرسيد آيا پيغمبر (ص) مزاح ميكرد گفت پيغمبر مزاح مى‏كرد.

از حسن بن على (ع): از دائيم هند در باره صفت و حالت پيغمبر (ص) پرسيدم، گفت:

چون در غضب مى‏شد صورتش را بر ميگردانيد و آثار غيرت در او پديدار مى‏گشت و چون مسرور مى‏گشت چشمها را فرو مى‏هشت. همه خنده‏هاى او تبسم بود كه دندان‏هاى مباركش چون برف نمايان ميشد.

از انس بن مالك: پيغمبر را ديدم چنان تبسم فرمود كه دندانهاى پيشين مباركش آشكار شد.

از ابى درداء: پيغمبر چون بچيزى سخن مى‏گفت در اثناء سخن تبسم مى‏فرمود.

از يونس شيبانى: حضرت صادق (ع) بمن فرمود: شوخى شما با يك ديگر چگونه است؟

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 43

گفتم: كم است، فرمود چرا شوخى نميكنيد كه شوخى از خوش اخلاقى مايه مى‏گيرد و با شوخى دل برادر (مؤمن) خود را شاد ميكنى. پيغمبر (ص) با مردم شوخى ميكرد براى آنكه آنان را خوشحال كند.

در گريه پيغمبر (ص)

از انس بن مالك: ابراهيم فرزند پيغمبر را ديدم كه داشت جان ميداد. پيغمبر (ص) از چشمان اشك فرو ريخت و فرمود: چشم اشك مى‏ريزد، و دل غمين مى‏گردد ولى نمى‏گويم جز آنچه پروردگار ما راضى است. و اى ابراهيم ما براى تو اندوهناكيم.

از خالد بن سلمة مخزومى: چون زيد بن حارثه از دنيا رفت پيغمبر (ص) به خانه‏اش رفت، دختر زيد چون حضرت را ديد بناى ناله و گريه نهاد، پيغمبر (ص) بشدت گريست. گفت: يكى از اصحاب گفت يا رسول الله (ص) اين چه حالت است؟

فرمود اين از شوق دوست است نسبت به دوست.

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 44

در راه رفتن پيغمبر (ص)

از على (ع): پيغمبر در موقع راه رفتن چنان بود كه گويى در سرازيرى راه ميرود و به سر در مى‏آيد. پيش از او و بعد از او مثل او نديدم.

(كنايه از اينكه با كمال فروتنى و بحالت تواضع راه ميرفت).

از جابر كه گويد: پيغمبر (ص) چون بيرون مى‏آمد اصحابش جلوى او راه مى‏رفتند و پشت سرش را براى فرشتگان خالى مى‏گذاردند.

از ابن عباس، گويد: پيغمبر (ص) چنان راه ميرفت كه بخوبى پيدا بود كه در راه رفتن عاجز و ضعيف نميباشد.

از انس گويد: چون بنزد پيغمبر (ص) مى‏رفتيم حلقه وار مى‏نشستيم.

روايت است كه پيغمبر بهنگام سوارى اجازه نميداد كسى پياده در ركابش برود يا آنكه او را با خود سوار مى‏كرد، و اگر از سوار شدن امتناع مى‏نمود. مى‏فرمود تو جلو برو و بعد در جايى كه مى‏خواهى نزد من بيا، و جمعى از مردم مدينه او را به طعامى‏

ترجمه مكارم الاخلاق، ج‏1، ص: 45

كه براى حضرت و پنج نفر از اصحابش ساخته بودند دعوت كردند، پيغمبر (ص) دعوتشان را قبول كرد. در بين راه نفر ششمى با ايشان برخورد كرد و با آنها به مهمانى رفت. چون بخانه ميزبان رسيدند به آن مرد گفت چون اينها تو را دعوت نكرده‏اند اينجا بنشين تا در باره تو صحبت كنم و برايت اجازه بگيرم.[1]

 

 



[1] طبرسى، حسن بن فضل - مترجم: ميرباقرى، سيد ابراهيم، ترجمه مكارم الاخلاق (مير باقرى)، 2جلد، فراهانى - تهران، چاپ: دوم، 1365 ه.ش.

 



[ چهارشنبه 10 تیر 1394  ] [ 12:22 AM ] [ ابراهیم شهری ]