نمونه ای دیگر از شگفتگی ها و رازهای آفرینش در توحید مفضّل

[فوايد آب دهان‏]

در باره آب دهان و مصالح آن بينديش. خداى جل و علا چنان تدبير نمود كه اين آب همواره به سوى دهان سرازير باشد تا كام و گلو را تر نگاه دارد و خشك نشوند. اگر اين جايها نامرطوب بمانند هر آينه آدمى هلاك مى ‏شود؛ زيرا آبى در دهان نمى ‏ماند كه انسان با آن آب، غذاى خشك را نرم گرداند و فرو برد [بسيار ديده شده كه غذايى، خشك آدمى را هلاك كرده است‏] بدان كه اين رطوبت در حكم مركب راهوار غذاست [و آن را به معده مى ‏رساند] نيز اين ترى به صفرا [و يا سوداء] مى ‏رسد و اين كاملا به سود انسان است و اگر صفرا خشك شود آدمى در هلاكت مى ‏افتد.

[چرا شكم انسان مانند لباس، زيپ و دكمه ندارد؟]

برخى از نادانان كه به دروغ دعوى كلام و فلسفه مى‏ كنند، از سر كم مايگى و كوته‏ انديشى مى ‏گويند: چه مى ‏شد كه شكم انسان نيز مانند قبا و بالاپوش باشد تا هر گاه كه پزشك اراده كرد، آن را بگشايد و درون آن را بدرستى ببيند، دست در آن كند و به معالجه بپردازد و اين گونه بسته و پوشيده از چشم و دست نباشد؟ زيرا پزشك تنها با دلالتها و راهنماييهاى ناقص؛ چون: نظر در بول و معاينه و لمس عرق و ديگر امور اشتباه ‏آميز و نادرست به درمان مى ‏پردازد و اين امور [و عدم درمان صحيح‏] چه بسا به مرگ بيمار منتهى شود.

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص:69

اين جاهلان نمى‏ دانند كه اگر اين پندار واقع مى‏ شد، گذشته از آنكه انسان، ديگر هيچ هراس و دلهره‏ اى از مرگ نداشت و غرور بقا و سلامت، او را به ورطه سرمستى و خوشگذرانى مى ‏كشانيد، باعث مى ‏گشت كه مايعات شكم ترشح كند و سرازير شود و خواب و بيدارى او را بر هم زند و فاسد گرداند. نيز اين ترشحات، لباس و آراستگى انسان را آلوده مى‏ سازد و در كل، زندگى شخص را خراب مى‏ نمايد.

 

معده و كبد و قلب نيز با يك حرارت مشخصى كه خداوند در درون انسان قرار داده كار مى ‏كنند. اگر شكم شكافى داشت كه چشم درون آن را بنگرد و دست به آن برسد، هر آينه سردى دماى خارج به داخل بدن راه مى ‏يافت. با حرارت بدن در مى ‏آميخت و آن را از حالت تعادل خارج مى ‏نمود؛ در نتيجه كار طبيعى احشا و درون انسان بى ‏ثمر مى ‏شد و شخص هلاك مى‏ گشت. آيا نمى ‏بينى جز آنچه در آفرينش پديد آمده، تمام پندارهاى خيال انسان، ناصواب و خطاست؟

 

 

[اسرار خوردن، خوابيدن و مجامعت كردن‏]

 

اى مفضل! در خوردن، خوابيدن، مجامعت كردن و تدابير نهفته در آنها بنگر، براى هر كدام از اين افعال، محرك و عاملى درونى پديد آمده: گرسنگى عامل خوردن و راحتى و قوام بدن است. بي خوابى و چرت زدن، عامل خواب، استراحت و تقويت بدن است. شهوت [و شعله‏ ور شدن آن‏] عامل مجامعت و ماندگارى نسل است.

 

اگر انسان [گرسنه نمى ‏شد و] در درون، تقاضاى طبيعى براى خوردن نمى ‏يافت، بلكه از طريق ديگر به نياز بدنش به غذا پى مى ‏برد، چه بسا بر اثر

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 70

 

سنگينى و كسالت و ... چيزى نمى ‏خورد و در اثر آن، لاغر و سپس هلاك مى‏ شد.

 

چنان كه گاه آدمى براى درمان يك نارسايى به دارو نيازمند است ولى بر اثر سهل‏انگارى و عدم استفاده از آن، درد و بيمارى‏اش شديد و يا به مرگ منتهى مى‏ شود.

 

همچنين اگر انسان [بدون آنكه به طور طبيعى خوابش بيايد] تنها با توجه به نياز بدن به خواب و استراحت و تقويت مى‏ خوابيد، چه بسا بر اثر سستى و تنبلى و يا ... نمى‏ خوابيد و اين امر او را به ضعف جسمى دچار مى‏ كرد و در پايان به هلاكت او مى‏ انجاميد.

 

نيز اگر [نيروى شهوت در درون نبود و] انسان، تنها به خاطر علاقه و به هم رسيدن فرزند به مجامعت تن در مى‏ داد، هيچ دور نبود كه چنين كارى نكند و در نتيجه، نسل انسان كاسته مى ‏شد و يا از ميان مى‏ رفت؛ زيرا بسيارند كسانى كه به فرزنددارى رغبتى ندارند و به آن اهميت نمى ‏دهند.

 

بنگر كه چگونه براى هر كدام از اين افعال كه قوام و سود بدن در آنهاست، در درون و به طور طبيعى محرك و عامل حركت دهنده آن قرار داده شده است.

 

بدان كه در [جسم‏] انسان چهار نيرو [و دستگاه‏] نهفته شده است:

 

1- نيروى جاذبه [يا گرسنگى يا طلب درونى غذا] كه غذا را مى‏ گيرد و سوى معده مى ‏فرستد.

 

2- نيروى ماسكه [يا نگاه دارنده‏] كه غذا را در معده و جز آن نگاه مى ‏دارد تا عمليات طبيعى روى آن انجام شود.

 

3- نيرو [يا جهاز] هاضمه كه غذا را در معده طبخ [يا هضم‏] مى ‏كند.

 

عصاره و اصل خالص آن را جدا مى‏ كند و در تمام بدن مى‏ پراكند.

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 71

 

4- نيروى دافعه كه زوايد و سنگيني هاى غذا را پس از رفع نياز دستگاه هاضمه به جانب پايين سرازير مى ‏كند [و دفع مى ‏نمايد].

 

با تأمل فراوان در اين نيروهاى چهارگانه و كارهاى آنها نياز بدن به آنها و هم در حكمتها و تدابير الهى نهفته در آن انديشه كن.

 

اگر نيروى جاذبه نبود، انسان چگونه در انديشه چاره‏ جويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است، مى ‏افتاد.؟

 

اگر نيروى نگاه دارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مى‏ ايستاد تا معده آن را هضم كند؟

 

اگر نيروى هاضمه نبود، چگونه غذا هضم مى‏ شد و مى‏پخت تا خالص آن كه برآورنده نياز [سلولهاى‏] بدن است، از آن جدا شود؟

 

اگر نيروى دافعه نبود، چگونه سنگيني ها، غذاهاى غير قابل هضم و مانده ‏هاى دستگاه هاضمه دفع و خارج مى ‏گشت؟

 

نمى ‏نگرى كه خداوند جل و علا چگونه با لطف تدبير و حسن تقدير خود اين نيروها را بر بدن گمارد تا به سود و مصلحت و براى تقويت آن عمل كنند؟

 

در اين باره براى تو مثالى مى ‏زنم:

 

بدن به منزله خانه پادشاه است. او در اين خانه غلامان، نوكران، خدمتكاران و تدبيرگران داخلى دارد، يكى از اين مدبران براى رفع نيازها و برآورى حاجات آنان (جاذبه)، يكى براى آنكه هر چه را كه وارد مى‏ شود بگيرد و ذخيره سازد (ماسكه). يكى براى آنكه آن را به عمل آورد و مهيا سازد و ميان نيازمندان پخش كند. (هاضمه). و يكى براى آنكه خانه را از آلودگي ها و زوايد پاكيزه نمايد. (دافعه).

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 72

 

در سخن ما نيز آفرينشگر حكيم، پادشاه عالميان و بدن نيز همان خانه و غلامان و حشم، اعضاى آن است و موكلان و مدبران هم اين نيروهاى چهارگانه به شمار مى‏ روند. شايد بپندارى كه شرح اين قوى و نيروهاى چهارگانه و عملكرد آنها زيادى است.

 

آنچه كه من شرح كردم با آنچه كه طبيبان در نوشته ‏هاى خويش گرد آورده ‏اند يكسان نيست؛ آنان چيزهايى را توضيح داده‏اند كه دانش پزشكى و سلامت بدن به آن نياز دارد ولى ما آن را به گونه‏ اى گفتيم كه مصلحت دين و شفاى جانها از بيمارى گمراهى در آن نهفته است. براى اين مقصود، حكمتها و تدابير را با شرح كافى و مثال نيك بيان نموديم.

 

[نيروهاى درونى و جايگاه آنها]

 

اى مفضل! [پس از قواى بدنى و ظاهرى اينك‏] در باره نيروى انديشه، خيال، عقل، حافظه و ديگر قواى درونى و باطنى انديشه كن، هيچ مى ‏دانى كه اگر در ميان اين نيروهاى روانى فقط حافظه [وجود نداشت و يا] ناقص بود انسان چه حالتى پيدا مى ‏كرد؟ آيا مى‏ دانى اگر سود و زيان، داد و ستد، ديده‏ ها و شنيده‏ ها، چيزى كه گفته و آنچه بدو گفته‏ اند و مفيد و مضر را نمى‏ دانست و به ياد نمى ‏آورد و شخصى را كه به او نيكى كرده و يا بدى نموده فراموش مى‏ كرد، چه خلل و نارسايي هاى در زندگى معيشتى و تجربه ‏اى او پديد مى‏ آمد؟

 

اگر چنين بود هر قدر كه از راهى مى‏ رفت آن را فرا نمى ‏گرفت، اگر تمام عمرش را بر روى حفظ و فراگيرى درس مى ‏نهاد هيچ گاه آن را نمى ‏آموخت، نه دينى مى ‏توانست برگزيند و نه از تجربه ‏اى سود برد و نه از گذشته‏ اى درس عبرت‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 73

 

بگيرد. در حقيقت از انسانيت خارج مى ‏شد [و مانند حيوانات هيچ انديشه و اختيارى نداشت‏].

 

[نعمت حافظه و فراموشى‏]

 

بنگر كه چگونه تنها يكى از اين ويژگيهاى فراوان باطنى اين گونه مهم است [كه اگر وجود نداشته باشد اين همه نارسايى در كار انسان پديد مى‏ آيد؟ با اينكه نعمت حافظه تنها يكى از آن همه نعمت است‏].

 

بدان كه نعمت فراموشى بسيار بزرگتر از نعمت حافظه و يادآورى است.

 

اگر [نعمت‏] فراموشى نبود، هيچ كس مصيبت و سختى خود را فراموش نمى ‏كرد.

 

حسرتش پايان نمى‏ يافت. كينه ‏اش تمام نمى‏گشت. با ياد داشتن [و عدم فراموشى‏] آفات دنيا هيچ گاه از آن بهره نمى‏ جست. اميدى به فراموشى و غفلت سلطان [و حاكمى كه دشمن اوست‏] و رهايى از حسد رشك بران نداشت.

 

آيا نمى‏ بينى كه چگونه دو نيروى حافظه و فراموشى كه ضد يك ديگرند، هر كدام براى مصلحتى خاص در نهاد آدمى نهفته شده است؟

 

حال كه چنين است و اين دو نعمت [خداى جل و علا] كه ضد يك ديگرند به سود انسان كار مى ‏كنند و هر كدام براى آدمى ضرورى است، چرا، بايد برخى [از مردم نادان و مشرك‏] در اين اشياء متضاد به دو خالق و آفرينشگر متضاد معتقد شوند؟

 

[در ميان حيوانات، تنها انسان با حياست‏]

اى مفضل! در آنچه كه خداوند جليل القدر و عظيم الغناء در ميان‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 74

 

آفريدگان تنها انسان را به آن آراست بنگر. مقصودم «حيا» ست.

 

اگر حيا نبود انسان هيچ گاه ميهمان نمى ‏پذيرفت، به وعده وفا نمى ‏كرد، نيازها [اى مردم‏] را برآورده نمى ‏ساخت، از نيكي ها بر حذر بود و بدي ها را مرتكب مى‏ شد.

 

بسيارى از امور لازم و واجب نيز به خاطر حيا انجام مى ‏شود. بسيارى از مردم هستند كه اگر حيا نمى ‏كردند و شرمگين نمى ‏شدند، حقوق والدين را رعايت نمى ‏نمودند، صله هيچ رحمى نمى ‏كردند، هيچ امانتى را به درستى باز پس نمى‏ دادند و از فاحشه بر حذر نبودند.

 

نمى ‏نگرى بسان تمام ويژگيهايى كه انسان به آنها نياز دارد و سود و مصلحت و كمال او در آنهاست، در او گرد آمده است؟

 

[اختصاص يافتن آدمى به نطق و نوشتن‏]

اى مفضل! بنگر كه چگونه خداوند- تقدست اسماءه- به آدمى نعمت نطق عطا كرد و او مى ‏تواند با اين نيرو آنچه را كه در نهان و قلب دارد باز گويد و انديشه‏ اش را بيان نمايد و از درون مردم آگاه شود؟

 

اگر اين توان نطق در او نبود، هر آينه به يك حيوان چهارپا مى ‏مانست كه نتواند ديگران را از درون و انديشه‏ هاى خود آگاه سازد و نه از ما في الضمير ديگران با خبر شود.

 

قدرت كتابت و نوشتن نيز اين گونه [با اهميت و] مخصوص انسان است. با نوشتن، اخبار گذشتگان براى حاضران و اخبار حاضران براى آيندگان حفظ و منتقل مى ‏شود.

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 75

با نوشتن، دانشها و علوم و آداب مختلف در قالب نوشته‏ ها و كتابها جاودان و ماندگار مى‏ مانند.

 

با نوشتن، حساب و كتاب و روابط بين انسانها در معاملات ثبت مى ‏شود.

اگر نوشتن نبود، اخبار و حوادث روزگاران نابود و منقطع مى‏ گشت، خبرى از غايبان به ميهنشان نمى‏ رسيد، دانشها مندرس و محو مى ‏شد، آداب [و فرهنگها] از ميان مى‏ رفت، در كار، زندگى و معاملات مردم نارسايى و دشوارى پديد مى ‏آمد، مردم نمى ‏توانستند كه براى حفظ دين و عمل به شريعت به احكام نوشته شده و روايات نقل شده كه آنها را نمى ‏دانند بنگرند.

 

ممكن است پندارت چنين باشد كه اين نيروى نطق در سرشت و آفرينش انسان نيست بلكه او با كياست و چاره‏ جويى آن را مى ‏يابد. سخن گفتن نيز اين گونه است. خود مردم اين الفاظ و كلمات را در ميان خود اصطلاح كرده‏ اند و در ميانشان جارى است؛ از اين رو هر امتى و ملتى زبان و كلماتى متفاوت با زبان و كلمات ديگر امتها دارد. در نتيجه يكى به عربى، ديگرى به سريانى، كسى به عبرى و يكى به رومى و ... مى‏ نويسد. اين لغتها و زبانها در ميان اقوام منتشر است و خود آنان آنها را وضع نموده ‏اند.

 

در پاسخ پندار اين مدعى بايد گفته شود:

اگر چه انسان، خود با كياست و چاره‏ جويى به اين دو مى‏رسد ولى بايد انديشيد كه ابزار اين امور چيست؟ جز آن است كه خداوند جل و علا در آفرينش و طبيعت او ابزار نطق و نوشتن را به وديعت نهاد؟ بى ‏ترديد اگر زبانى مناسب براى‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 76

 

سخنگويى و انديشه و ذهنى براى درك اشيا و معانى نداشت، هيچ گاه قادر به سخن گفتن نبود. اگر كف دست و انگشتانى مناسب براى نوشتن نداشت، هيچ گاه توان نوشتن چيزى در او نبود. اين حقيقت را در نگرش و تأمل در حيواناتى درياب كه نه سخن مى ‏گويند و نه مى‏ نويسند؛ پس اصل و ريشه اين نعمت هاى سترگ، آفرينش حكيمانه خداى جل و علا و تفضل او بر آفريدگان است. آن كه سپاس گويد پاداش مى‏ گيرد و آن كه كفر و ناسپاسى ورزد بى ‏ترديد خداى جل و علا از همه عالميان بى ‏نياز است. (سوره نمل، آيه 40)

 

[رفع نيازهاى دينى و دنيايى انسان‏]

اى مفضل! بينديش كه خداوند جل و علا چه دانشى را به آدمى آموخت و عطا نمود و كدام را به او نداد؟ دانش دين و دنيا را به او ارزانى داشت. در باره دانش دينى، با نشانه‏ ها و براهينى كه در ميان آفرينش نهفته شده معرفت و شناخت آفرينشگر را و شناخت واجباتى چون، رعايت عدالت در ميان مردم، نيكى و احسان به پدر و مادر، اداى امانت، كمك به برادران دينى و ... را به او عطا كرد.

 

اين امور همه باعث مى ‏گردند كه انسان مخالف و موافق در سرشت خود خداى را بشناسند و در فطرتشان به او اقرار و اعتراف نمايند.

 

همچنين دانش دنيا را نيز به او هديه نمود. از جمله اين نوع دانش مى ‏توان به دانش زراعت و درختكارى، دانش استفاده از زمين، نگاه دارى از گوسفندان و چهارپايان ديگر، جارى كردن و اخراج آبها از دل زمين بر روى آن، شناخت داروهاى شفا بخش بيماريهاى گونا‏گون، شناخت و بهره‏ گيرى از معادن مختلف كه از آنها جواهر استخراج مى ‏شود، سوار شدن بر كشتي ها، فرو رفتن در دل آب، انواع‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 77

چاره‏ ها در شكار حيوانات وحشى، پرندگان و ماهيان، به كارگيرى صنعتها و تجارت و بازرگانى و كسب اشاره كرد. بى ‏شك اگر بخواهيم دانش هاى مفيد دنيوى ديگر را كه به سود انسان است برشماريم از شماره بيرون است و شرح آنها به درازا مى‏ كشد.

 

خداوند جل و علا تنها به انسان دانشهايى عطا فرمود كه به سود دين و دنياى اوست و او را از فراگيرى دانشهايى كه در شأن و طاقت او نيست باز داشته است؛ مانند دانش غيب، علم به آنچه واقع مى ‏شود؛ علم برخى از آنچه واقع شده؛ چون: دانش فوق آسمانها و درون زمين، دانش ژرفاى برخى از آبها و بخش هاى جهان، دانش شناخت درون دلهاى مردم، شناخت ما في الارحام و دانشهايى چون اين دانشها كه از مردم پوشيده شده است.

 

گروهى دعوى دانستن اين دانش ها را دارند و حال آنكه لغزشها و نادرستى سخنان و پيشگويي هاى آنان خود دليل بطلان ادعاى آنان است.

 

نيك بنگر كه چگونه تمام دانشهايى كه به سود دين و دنياى اوست به او داده شده و از ديگر شناختها محروم گشته تا نقص و كمال خود را دريابد؛ زيرا اين دو امر هر دو به سود اوست.

 

[عدم آگاهى انسان به مدت عمر خود]

اينك اى مفضل! در عدم آگاهى انسان به مدت عمرش انديشه كن. اگر او به عمر كوتاهش پى مى ‏برد، هيچ لذتى نمى ‏برد و با علم به مرگ و انتظار آن، زندگى براى او گوارا و شيرين نبود، چنين كسى همانند شخصى است كه مالش نابود شده و يا در شرف نابودى است و احساس فقر و نابودى مال، او را هراسناك كرده. حال‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 78

آنكه آثار و عواقب ناگوار شناخت پايان عمر بمراتب از آثار نابودى مال بزرگتر و دشوارتر است؛ زيرا كمبود مال جبران‏ شدنى است و اين امر باعث آرامش نسبى شخص مى ‏گردد. ولى كسى كه به پايان‏ پذيرى عمر يقين و باور داشته باشد اگر چه عمرش طولانى شود، هيچ اميدى ندارد.

 

نيز اگر شخص به طول عمر و بقاى خود اطمينان بيابد، در درياى لذات و معاصى غرق مى‏ گردد. او به اين اميد كه در پايان عمر توبه خواهد كرد همواره در رسيدن به شهوات مى‏ كوشد. بى‏شك خداى جل و علا از اين عقيده خشنود نيست و آن را از بندگانش نمى ‏پذيرد. اگر تو غلامى داشته باشى كه يك سال خشم و نارضايتى تو را باعث شود و يك روز يا يك ماه خشنودت سازد. آيا از او مى ‏پذيرى؟ بى ‏ترديد نمى‏پذيرى و تا وقتى كه در همه كار و همه وقت فرمان تو را نبرد و سفارشت را گوش فرا ندهد، او را بنده‏اى صالح نمى‏ شمارى.

 

اگر بگويى مگر نشده كه گاه شخصى تمام اوقاتش را در معصيت و گناه گذرانده آنگاه توبه نموده و توبه او پذيرفته شده است؟ پاسخ مى‏ دهيم: اين امر هنگامى است كه شهوات بر انسان چيره گردند و از مخالفت با آنها عاجز شود، نه اينكه اساس كار را بر ارتكاب معصيت بگذارد، [تا آخر كار توبه كند.] تنها در اين صورت خداوند از او مى‏ گذرد و با بخشايش بر او تفضل مى‏ كند. اما كسى كه با توجه و با قصد گناه كار مى ‏كند تا در پايان كار توبه كند در واقع مى‏ كوشد تا كسى را بفريبد كه فريفتنى نيست، او مى ‏خواهد لذت نقد را بگيرد و قول توبه نسيه بدهد.

 

[به قول معروف: وعده سر خرمن مى‏دهد.] غالبا چنين اشخاصى در عمل به اين وعده خود توفيق چندانى نمى‏يابند؛ زيرا دل كندن از لذت و رفاه و دشوارى توبه بويژه در دوران كهولت و ضعف بدن كارى بسيار دشوار [و گاه ناشدنى‏] است.

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 79

 

وانگهى معلوم نيست كه بر اثر فردا فردا كردن، مرگ غافلگيرش نكند و او را بدون توبه از دنيا نبرد [و ميان او و خواسته‏ اش جدايى نيفكند.] چنان كه گاه كسى براى مدتى قرضى گرفته ولى او آنقدر درنگ و فردا فردا مى‏ كند كه زمان پرداخت فرا مى ‏رسد، پولش تمام شده و قرض بر گردن او باقى است.

 

به اين ترتيب بهترين چيز همان است كه زمان مرگ و مدت عمر بر انسان ناپيدا و پوشيده ماند. تا در طول عمر منتظر مرگ باشد و [با ياد مرگ‏] گناهان را ترك كند و كارهاى صالح و نيكو را برگيرد.

 

اگر بگويى: الان هم كه زمان دقيق مرگ از او پنهان مانده و هر ساعت به انتظار مرگ است، باز در فساد و محرمات غرق گشته است، در پاسخ مى ‏گوييم! وجه تدبير در اين امر همان است كه گذشت و اگر آدمى با اين حال باز از گناه بر حذر نيست و از فساد فاصله نمى‏ گيرد، از سرمستى و سنگدلى او سرچشمه مى ‏گيرد نه از تدبير ناصواب. چنان كه گاه پزشك براى بيمار نسخه‏ اى مى ‏نويسد كه به سود اوست. اما اگر بيمار از طبيب فرمان نبرد و با او مخالفت نمايد و از آنچه گفته پرهيز كند و يا بر حذر نباشد، هيچ گاه نسخه دكتر سودى به او نمى‏ بخشد و اين كار زشت و ناروا نه به زيان پزشك كه به زيان خود بيمار است؛ زيرا او از سخنان طبيبانه پزشك پيروى ننموده است.

 

وانگهى اگر انسان به طول بقاى خود [و عدم فرا رسيدن مرگ ناگهانى‏] اطمينان داشته باشد، بسيار بيشتر در طغيان و گناهان بزرگ در مى ‏غلتد. پس انتظار مرگ براى او در هر حال از اطمينان بقا مفيدتر است، وانگهى اگر چه شمارى از مردم از ياد مرگ غافل مى ‏شوند و موعظت نمى ‏پذيرند، اما شمارى ديگر اثر مى ‏پذيرند و از معاصى بازشان مى‏ دارد و اينان عمل صالح را بر مى‏ گزينند. اين‏

 

توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 80

 

دسته از اموال گرانقدر و شتران پر قيمت خود بر فقيران و مساكين انفاق و صدقه مى ‏كنند. با اين وصف از عدالت نيست كه به خاطر عدم آگاهى و غفلت يك گروه كه حق خود را ناديده مى ‏گيرند و سود خود را از اين امر نمى‏ برند، گروهى ديگر از بهره‏ جويى و استفاده از اين امر محروم گردند.

 

[خواب و راز درهم آميختگى راست و دروغ آن‏]

اى مفضل! در باره خوابها و حكمت درهم‏ آميختگى راست و دروغ آن نيك بينديش. اگر تمام خوابها راست و صادق بود همه مردم پيامبر [و از اخبار غيب آگاه‏] بودند و اگر تمام آنها نادرست و كاذب بود، چيزى زايد و بى‏ معنى بود و سودى نداشت. از اين رو گاه راست است و مردم از آن سود مى ‏برند و با آن به سوى نيكى مى‏ روند و از بدى پرهيز مى ‏نمايند و بسيارى از آنها نيز دروغ است تا بر خوابها اعتماد كامل نشود.

 ادامۀ مطلب این کتاب رو در فرصتی دیگر به اشتراک میگذارم

«توحید مفضّل»



[ جمعه 13 آذر 1394  ] [ 10:55 PM ] [ ابراهیم شهری ]