نمونه ای دیگر از شگفتگی ها و رازهای آفرینش در توحید مفضّل
[فوايد آب دهان]
در باره آب دهان و مصالح آن بينديش. خداى جل و علا چنان تدبير نمود كه اين آب همواره به سوى دهان سرازير باشد تا كام و گلو را تر نگاه دارد و خشك نشوند. اگر اين جايها نامرطوب بمانند هر آينه آدمى هلاك مى شود؛ زيرا آبى در دهان نمى ماند كه انسان با آن آب، غذاى خشك را نرم گرداند و فرو برد [بسيار ديده شده كه غذايى، خشك آدمى را هلاك كرده است] بدان كه اين رطوبت در حكم مركب راهوار غذاست [و آن را به معده مى رساند] نيز اين ترى به صفرا [و يا سوداء] مى رسد و اين كاملا به سود انسان است و اگر صفرا خشك شود آدمى در هلاكت مى افتد.

[چرا شكم انسان مانند لباس، زيپ و دكمه ندارد؟]
برخى از نادانان كه به دروغ دعوى كلام و فلسفه مى كنند، از سر كم مايگى و كوته انديشى مى گويند: چه مى شد كه شكم انسان نيز مانند قبا و بالاپوش باشد تا هر گاه كه پزشك اراده كرد، آن را بگشايد و درون آن را بدرستى ببيند، دست در آن كند و به معالجه بپردازد و اين گونه بسته و پوشيده از چشم و دست نباشد؟ زيرا پزشك تنها با دلالتها و راهنماييهاى ناقص؛ چون: نظر در بول و معاينه و لمس عرق و ديگر امور اشتباه آميز و نادرست به درمان مى پردازد و اين امور [و عدم درمان صحيح] چه بسا به مرگ بيمار منتهى شود.
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص:69
اين جاهلان نمى دانند كه اگر اين پندار واقع مى شد، گذشته از آنكه انسان، ديگر هيچ هراس و دلهره اى از مرگ نداشت و غرور بقا و سلامت، او را به ورطه سرمستى و خوشگذرانى مى كشانيد، باعث مى گشت كه مايعات شكم ترشح كند و سرازير شود و خواب و بيدارى او را بر هم زند و فاسد گرداند. نيز اين ترشحات، لباس و آراستگى انسان را آلوده مى سازد و در كل، زندگى شخص را خراب مى نمايد.
معده و كبد و قلب نيز با يك حرارت مشخصى كه خداوند در درون انسان قرار داده كار مى كنند. اگر شكم شكافى داشت كه چشم درون آن را بنگرد و دست به آن برسد، هر آينه سردى دماى خارج به داخل بدن راه مى يافت. با حرارت بدن در مى آميخت و آن را از حالت تعادل خارج مى نمود؛ در نتيجه كار طبيعى احشا و درون انسان بى ثمر مى شد و شخص هلاك مى گشت. آيا نمى بينى جز آنچه در آفرينش پديد آمده، تمام پندارهاى خيال انسان، ناصواب و خطاست؟
[اسرار خوردن، خوابيدن و مجامعت كردن]
اى مفضل! در خوردن، خوابيدن، مجامعت كردن و تدابير نهفته در آنها بنگر، براى هر كدام از اين افعال، محرك و عاملى درونى پديد آمده: گرسنگى عامل خوردن و راحتى و قوام بدن است. بي خوابى و چرت زدن، عامل خواب، استراحت و تقويت بدن است. شهوت [و شعله ور شدن آن] عامل مجامعت و ماندگارى نسل است.
اگر انسان [گرسنه نمى شد و] در درون، تقاضاى طبيعى براى خوردن نمى يافت، بلكه از طريق ديگر به نياز بدنش به غذا پى مى برد، چه بسا بر اثر
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 70
سنگينى و كسالت و ... چيزى نمى خورد و در اثر آن، لاغر و سپس هلاك مى شد.
چنان كه گاه آدمى براى درمان يك نارسايى به دارو نيازمند است ولى بر اثر سهلانگارى و عدم استفاده از آن، درد و بيمارىاش شديد و يا به مرگ منتهى مى شود.
همچنين اگر انسان [بدون آنكه به طور طبيعى خوابش بيايد] تنها با توجه به نياز بدن به خواب و استراحت و تقويت مى خوابيد، چه بسا بر اثر سستى و تنبلى و يا ... نمى خوابيد و اين امر او را به ضعف جسمى دچار مى كرد و در پايان به هلاكت او مى انجاميد.
نيز اگر [نيروى شهوت در درون نبود و] انسان، تنها به خاطر علاقه و به هم رسيدن فرزند به مجامعت تن در مى داد، هيچ دور نبود كه چنين كارى نكند و در نتيجه، نسل انسان كاسته مى شد و يا از ميان مى رفت؛ زيرا بسيارند كسانى كه به فرزنددارى رغبتى ندارند و به آن اهميت نمى دهند.

بنگر كه چگونه براى هر كدام از اين افعال كه قوام و سود بدن در آنهاست، در درون و به طور طبيعى محرك و عامل حركت دهنده آن قرار داده شده است.
بدان كه در [جسم] انسان چهار نيرو [و دستگاه] نهفته شده است:
1- نيروى جاذبه [يا گرسنگى يا طلب درونى غذا] كه غذا را مى گيرد و سوى معده مى فرستد.
2- نيروى ماسكه [يا نگاه دارنده] كه غذا را در معده و جز آن نگاه مى دارد تا عمليات طبيعى روى آن انجام شود.
3- نيرو [يا جهاز] هاضمه كه غذا را در معده طبخ [يا هضم] مى كند.
عصاره و اصل خالص آن را جدا مى كند و در تمام بدن مى پراكند.
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 71
4- نيروى دافعه كه زوايد و سنگيني هاى غذا را پس از رفع نياز دستگاه هاضمه به جانب پايين سرازير مى كند [و دفع مى نمايد].
با تأمل فراوان در اين نيروهاى چهارگانه و كارهاى آنها نياز بدن به آنها و هم در حكمتها و تدابير الهى نهفته در آن انديشه كن.
اگر نيروى جاذبه نبود، انسان چگونه در انديشه چاره جويى غذا كه ايستادگى بدن به آن است، مى افتاد.؟
اگر نيروى نگاه دارنده و ماسكه غذا نبود، چگونه غذا در درون مى ايستاد تا معده آن را هضم كند؟
اگر نيروى هاضمه نبود، چگونه غذا هضم مى شد و مىپخت تا خالص آن كه برآورنده نياز [سلولهاى] بدن است، از آن جدا شود؟

اگر نيروى دافعه نبود، چگونه سنگيني ها، غذاهاى غير قابل هضم و مانده هاى دستگاه هاضمه دفع و خارج مى گشت؟
نمى نگرى كه خداوند جل و علا چگونه با لطف تدبير و حسن تقدير خود اين نيروها را بر بدن گمارد تا به سود و مصلحت و براى تقويت آن عمل كنند؟
در اين باره براى تو مثالى مى زنم:
بدن به منزله خانه پادشاه است. او در اين خانه غلامان، نوكران، خدمتكاران و تدبيرگران داخلى دارد، يكى از اين مدبران براى رفع نيازها و برآورى حاجات آنان (جاذبه)، يكى براى آنكه هر چه را كه وارد مى شود بگيرد و ذخيره سازد (ماسكه). يكى براى آنكه آن را به عمل آورد و مهيا سازد و ميان نيازمندان پخش كند. (هاضمه). و يكى براى آنكه خانه را از آلودگي ها و زوايد پاكيزه نمايد. (دافعه).
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 72
در سخن ما نيز آفرينشگر حكيم، پادشاه عالميان و بدن نيز همان خانه و غلامان و حشم، اعضاى آن است و موكلان و مدبران هم اين نيروهاى چهارگانه به شمار مى روند. شايد بپندارى كه شرح اين قوى و نيروهاى چهارگانه و عملكرد آنها زيادى است.
آنچه كه من شرح كردم با آنچه كه طبيبان در نوشته هاى خويش گرد آورده اند يكسان نيست؛ آنان چيزهايى را توضيح دادهاند كه دانش پزشكى و سلامت بدن به آن نياز دارد ولى ما آن را به گونه اى گفتيم كه مصلحت دين و شفاى جانها از بيمارى گمراهى در آن نهفته است. براى اين مقصود، حكمتها و تدابير را با شرح كافى و مثال نيك بيان نموديم.
[نيروهاى درونى و جايگاه آنها]
اى مفضل! [پس از قواى بدنى و ظاهرى اينك] در باره نيروى انديشه، خيال، عقل، حافظه و ديگر قواى درونى و باطنى انديشه كن، هيچ مى دانى كه اگر در ميان اين نيروهاى روانى فقط حافظه [وجود نداشت و يا] ناقص بود انسان چه حالتى پيدا مى كرد؟ آيا مى دانى اگر سود و زيان، داد و ستد، ديده ها و شنيده ها، چيزى كه گفته و آنچه بدو گفته اند و مفيد و مضر را نمى دانست و به ياد نمى آورد و شخصى را كه به او نيكى كرده و يا بدى نموده فراموش مى كرد، چه خلل و نارسايي هاى در زندگى معيشتى و تجربه اى او پديد مى آمد؟
اگر چنين بود هر قدر كه از راهى مى رفت آن را فرا نمى گرفت، اگر تمام عمرش را بر روى حفظ و فراگيرى درس مى نهاد هيچ گاه آن را نمى آموخت، نه دينى مى توانست برگزيند و نه از تجربه اى سود برد و نه از گذشته اى درس عبرت
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 73
بگيرد. در حقيقت از انسانيت خارج مى شد [و مانند حيوانات هيچ انديشه و اختيارى نداشت].

[نعمت حافظه و فراموشى]
بنگر كه چگونه تنها يكى از اين ويژگيهاى فراوان باطنى اين گونه مهم است [كه اگر وجود نداشته باشد اين همه نارسايى در كار انسان پديد مى آيد؟ با اينكه نعمت حافظه تنها يكى از آن همه نعمت است].
بدان كه نعمت فراموشى بسيار بزرگتر از نعمت حافظه و يادآورى است.
اگر [نعمت] فراموشى نبود، هيچ كس مصيبت و سختى خود را فراموش نمى كرد.
حسرتش پايان نمى يافت. كينه اش تمام نمىگشت. با ياد داشتن [و عدم فراموشى] آفات دنيا هيچ گاه از آن بهره نمى جست. اميدى به فراموشى و غفلت سلطان [و حاكمى كه دشمن اوست] و رهايى از حسد رشك بران نداشت.
آيا نمى بينى كه چگونه دو نيروى حافظه و فراموشى كه ضد يك ديگرند، هر كدام براى مصلحتى خاص در نهاد آدمى نهفته شده است؟
حال كه چنين است و اين دو نعمت [خداى جل و علا] كه ضد يك ديگرند به سود انسان كار مى كنند و هر كدام براى آدمى ضرورى است، چرا، بايد برخى [از مردم نادان و مشرك] در اين اشياء متضاد به دو خالق و آفرينشگر متضاد معتقد شوند؟
[در ميان حيوانات، تنها انسان با حياست]
اى مفضل! در آنچه كه خداوند جليل القدر و عظيم الغناء در ميان
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 74
آفريدگان تنها انسان را به آن آراست بنگر. مقصودم «حيا» ست.
اگر حيا نبود انسان هيچ گاه ميهمان نمى پذيرفت، به وعده وفا نمى كرد، نيازها [اى مردم] را برآورده نمى ساخت، از نيكي ها بر حذر بود و بدي ها را مرتكب مى شد.
بسيارى از امور لازم و واجب نيز به خاطر حيا انجام مى شود. بسيارى از مردم هستند كه اگر حيا نمى كردند و شرمگين نمى شدند، حقوق والدين را رعايت نمى نمودند، صله هيچ رحمى نمى كردند، هيچ امانتى را به درستى باز پس نمى دادند و از فاحشه بر حذر نبودند.
نمى نگرى بسان تمام ويژگيهايى كه انسان به آنها نياز دارد و سود و مصلحت و كمال او در آنهاست، در او گرد آمده است؟
[اختصاص يافتن آدمى به نطق و نوشتن]
اى مفضل! بنگر كه چگونه خداوند- تقدست اسماءه- به آدمى نعمت نطق عطا كرد و او مى تواند با اين نيرو آنچه را كه در نهان و قلب دارد باز گويد و انديشه اش را بيان نمايد و از درون مردم آگاه شود؟
اگر اين توان نطق در او نبود، هر آينه به يك حيوان چهارپا مى مانست كه نتواند ديگران را از درون و انديشه هاى خود آگاه سازد و نه از ما في الضمير ديگران با خبر شود.
قدرت كتابت و نوشتن نيز اين گونه [با اهميت و] مخصوص انسان است. با نوشتن، اخبار گذشتگان براى حاضران و اخبار حاضران براى آيندگان حفظ و منتقل مى شود.
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 75
با نوشتن، دانشها و علوم و آداب مختلف در قالب نوشته ها و كتابها جاودان و ماندگار مى مانند.
با نوشتن، حساب و كتاب و روابط بين انسانها در معاملات ثبت مى شود.
اگر نوشتن نبود، اخبار و حوادث روزگاران نابود و منقطع مى گشت، خبرى از غايبان به ميهنشان نمى رسيد، دانشها مندرس و محو مى شد، آداب [و فرهنگها] از ميان مى رفت، در كار، زندگى و معاملات مردم نارسايى و دشوارى پديد مى آمد، مردم نمى توانستند كه براى حفظ دين و عمل به شريعت به احكام نوشته شده و روايات نقل شده كه آنها را نمى دانند بنگرند.
ممكن است پندارت چنين باشد كه اين نيروى نطق در سرشت و آفرينش انسان نيست بلكه او با كياست و چاره جويى آن را مى يابد. سخن گفتن نيز اين گونه است. خود مردم اين الفاظ و كلمات را در ميان خود اصطلاح كرده اند و در ميانشان جارى است؛ از اين رو هر امتى و ملتى زبان و كلماتى متفاوت با زبان و كلمات ديگر امتها دارد. در نتيجه يكى به عربى، ديگرى به سريانى، كسى به عبرى و يكى به رومى و ... مى نويسد. اين لغتها و زبانها در ميان اقوام منتشر است و خود آنان آنها را وضع نموده اند.

در پاسخ پندار اين مدعى بايد گفته شود:
اگر چه انسان، خود با كياست و چاره جويى به اين دو مىرسد ولى بايد انديشيد كه ابزار اين امور چيست؟ جز آن است كه خداوند جل و علا در آفرينش و طبيعت او ابزار نطق و نوشتن را به وديعت نهاد؟ بى ترديد اگر زبانى مناسب براى
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 76
سخنگويى و انديشه و ذهنى براى درك اشيا و معانى نداشت، هيچ گاه قادر به سخن گفتن نبود. اگر كف دست و انگشتانى مناسب براى نوشتن نداشت، هيچ گاه توان نوشتن چيزى در او نبود. اين حقيقت را در نگرش و تأمل در حيواناتى درياب كه نه سخن مى گويند و نه مى نويسند؛ پس اصل و ريشه اين نعمت هاى سترگ، آفرينش حكيمانه خداى جل و علا و تفضل او بر آفريدگان است. آن كه سپاس گويد پاداش مى گيرد و آن كه كفر و ناسپاسى ورزد بى ترديد خداى جل و علا از همه عالميان بى نياز است. (سوره نمل، آيه 40)
[رفع نيازهاى دينى و دنيايى انسان]
اى مفضل! بينديش كه خداوند جل و علا چه دانشى را به آدمى آموخت و عطا نمود و كدام را به او نداد؟ دانش دين و دنيا را به او ارزانى داشت. در باره دانش دينى، با نشانه ها و براهينى كه در ميان آفرينش نهفته شده معرفت و شناخت آفرينشگر را و شناخت واجباتى چون، رعايت عدالت در ميان مردم، نيكى و احسان به پدر و مادر، اداى امانت، كمك به برادران دينى و ... را به او عطا كرد.
اين امور همه باعث مى گردند كه انسان مخالف و موافق در سرشت خود خداى را بشناسند و در فطرتشان به او اقرار و اعتراف نمايند.
همچنين دانش دنيا را نيز به او هديه نمود. از جمله اين نوع دانش مى توان به دانش زراعت و درختكارى، دانش استفاده از زمين، نگاه دارى از گوسفندان و چهارپايان ديگر، جارى كردن و اخراج آبها از دل زمين بر روى آن، شناخت داروهاى شفا بخش بيماريهاى گوناگون، شناخت و بهره گيرى از معادن مختلف كه از آنها جواهر استخراج مى شود، سوار شدن بر كشتي ها، فرو رفتن در دل آب، انواع
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 77
چاره ها در شكار حيوانات وحشى، پرندگان و ماهيان، به كارگيرى صنعتها و تجارت و بازرگانى و كسب اشاره كرد. بى شك اگر بخواهيم دانش هاى مفيد دنيوى ديگر را كه به سود انسان است برشماريم از شماره بيرون است و شرح آنها به درازا مى كشد.
خداوند جل و علا تنها به انسان دانشهايى عطا فرمود كه به سود دين و دنياى اوست و او را از فراگيرى دانشهايى كه در شأن و طاقت او نيست باز داشته است؛ مانند دانش غيب، علم به آنچه واقع مى شود؛ علم برخى از آنچه واقع شده؛ چون: دانش فوق آسمانها و درون زمين، دانش ژرفاى برخى از آبها و بخش هاى جهان، دانش شناخت درون دلهاى مردم، شناخت ما في الارحام و دانشهايى چون اين دانشها كه از مردم پوشيده شده است.
گروهى دعوى دانستن اين دانش ها را دارند و حال آنكه لغزشها و نادرستى سخنان و پيشگويي هاى آنان خود دليل بطلان ادعاى آنان است.
نيك بنگر كه چگونه تمام دانشهايى كه به سود دين و دنياى اوست به او داده شده و از ديگر شناختها محروم گشته تا نقص و كمال خود را دريابد؛ زيرا اين دو امر هر دو به سود اوست.
[عدم آگاهى انسان به مدت عمر خود]
اينك اى مفضل! در عدم آگاهى انسان به مدت عمرش انديشه كن. اگر او به عمر كوتاهش پى مى برد، هيچ لذتى نمى برد و با علم به مرگ و انتظار آن، زندگى براى او گوارا و شيرين نبود، چنين كسى همانند شخصى است كه مالش نابود شده و يا در شرف نابودى است و احساس فقر و نابودى مال، او را هراسناك كرده. حال
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 78
آنكه آثار و عواقب ناگوار شناخت پايان عمر بمراتب از آثار نابودى مال بزرگتر و دشوارتر است؛ زيرا كمبود مال جبران شدنى است و اين امر باعث آرامش نسبى شخص مى گردد. ولى كسى كه به پايان پذيرى عمر يقين و باور داشته باشد اگر چه عمرش طولانى شود، هيچ اميدى ندارد.
نيز اگر شخص به طول عمر و بقاى خود اطمينان بيابد، در درياى لذات و معاصى غرق مى گردد. او به اين اميد كه در پايان عمر توبه خواهد كرد همواره در رسيدن به شهوات مى كوشد. بىشك خداى جل و علا از اين عقيده خشنود نيست و آن را از بندگانش نمى پذيرد. اگر تو غلامى داشته باشى كه يك سال خشم و نارضايتى تو را باعث شود و يك روز يا يك ماه خشنودت سازد. آيا از او مى پذيرى؟ بى ترديد نمىپذيرى و تا وقتى كه در همه كار و همه وقت فرمان تو را نبرد و سفارشت را گوش فرا ندهد، او را بندهاى صالح نمى شمارى.
اگر بگويى مگر نشده كه گاه شخصى تمام اوقاتش را در معصيت و گناه گذرانده آنگاه توبه نموده و توبه او پذيرفته شده است؟ پاسخ مى دهيم: اين امر هنگامى است كه شهوات بر انسان چيره گردند و از مخالفت با آنها عاجز شود، نه اينكه اساس كار را بر ارتكاب معصيت بگذارد، [تا آخر كار توبه كند.] تنها در اين صورت خداوند از او مى گذرد و با بخشايش بر او تفضل مى كند. اما كسى كه با توجه و با قصد گناه كار مى كند تا در پايان كار توبه كند در واقع مى كوشد تا كسى را بفريبد كه فريفتنى نيست، او مى خواهد لذت نقد را بگيرد و قول توبه نسيه بدهد.
[به قول معروف: وعده سر خرمن مىدهد.] غالبا چنين اشخاصى در عمل به اين وعده خود توفيق چندانى نمىيابند؛ زيرا دل كندن از لذت و رفاه و دشوارى توبه بويژه در دوران كهولت و ضعف بدن كارى بسيار دشوار [و گاه ناشدنى] است.
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 79
وانگهى معلوم نيست كه بر اثر فردا فردا كردن، مرگ غافلگيرش نكند و او را بدون توبه از دنيا نبرد [و ميان او و خواسته اش جدايى نيفكند.] چنان كه گاه كسى براى مدتى قرضى گرفته ولى او آنقدر درنگ و فردا فردا مى كند كه زمان پرداخت فرا مى رسد، پولش تمام شده و قرض بر گردن او باقى است.
به اين ترتيب بهترين چيز همان است كه زمان مرگ و مدت عمر بر انسان ناپيدا و پوشيده ماند. تا در طول عمر منتظر مرگ باشد و [با ياد مرگ] گناهان را ترك كند و كارهاى صالح و نيكو را برگيرد.
اگر بگويى: الان هم كه زمان دقيق مرگ از او پنهان مانده و هر ساعت به انتظار مرگ است، باز در فساد و محرمات غرق گشته است، در پاسخ مى گوييم! وجه تدبير در اين امر همان است كه گذشت و اگر آدمى با اين حال باز از گناه بر حذر نيست و از فساد فاصله نمى گيرد، از سرمستى و سنگدلى او سرچشمه مى گيرد نه از تدبير ناصواب. چنان كه گاه پزشك براى بيمار نسخه اى مى نويسد كه به سود اوست. اما اگر بيمار از طبيب فرمان نبرد و با او مخالفت نمايد و از آنچه گفته پرهيز كند و يا بر حذر نباشد، هيچ گاه نسخه دكتر سودى به او نمى بخشد و اين كار زشت و ناروا نه به زيان پزشك كه به زيان خود بيمار است؛ زيرا او از سخنان طبيبانه پزشك پيروى ننموده است.
وانگهى اگر انسان به طول بقاى خود [و عدم فرا رسيدن مرگ ناگهانى] اطمينان داشته باشد، بسيار بيشتر در طغيان و گناهان بزرگ در مى غلتد. پس انتظار مرگ براى او در هر حال از اطمينان بقا مفيدتر است، وانگهى اگر چه شمارى از مردم از ياد مرگ غافل مى شوند و موعظت نمى پذيرند، اما شمارى ديگر اثر مى پذيرند و از معاصى بازشان مى دارد و اينان عمل صالح را بر مى گزينند. اين
توحيد مفضل - شگفتيهاى آفرينش، ص: 80
دسته از اموال گرانقدر و شتران پر قيمت خود بر فقيران و مساكين انفاق و صدقه مى كنند. با اين وصف از عدالت نيست كه به خاطر عدم آگاهى و غفلت يك گروه كه حق خود را ناديده مى گيرند و سود خود را از اين امر نمى برند، گروهى ديگر از بهره جويى و استفاده از اين امر محروم گردند.

[خواب و راز درهم آميختگى راست و دروغ آن]
اى مفضل! در باره خوابها و حكمت درهم آميختگى راست و دروغ آن نيك بينديش. اگر تمام خوابها راست و صادق بود همه مردم پيامبر [و از اخبار غيب آگاه] بودند و اگر تمام آنها نادرست و كاذب بود، چيزى زايد و بى معنى بود و سودى نداشت. از اين رو گاه راست است و مردم از آن سود مى برند و با آن به سوى نيكى مى روند و از بدى پرهيز مى نمايند و بسيارى از آنها نيز دروغ است تا بر خوابها اعتماد كامل نشود.
ادامۀ مطلب این کتاب رو در فرصتی دیگر به اشتراک میگذارم
«توحید مفضّل»
