2. چنان که بتوان، بايد به گونهاي شايسته و پيشبيني شده در ميان گروه ثروتمند خدادان راه جست و آنان را با شگردهاي ويژهي گفتاري - ديداري، با نهاد وقف و بازده اين بخشش پارسايانهي جاودانه آشنا کرد و به گونهاي درخور، به انجام اين کار نيک برانگيخت و با فراهم آوردن همچشمي آگاهانه در ميان آنان، پيشي گرفتن در اين راه را پديد آورد؛ که بيگمان روشي سودمند است و بازدهي پسنديده در پي خواهد داشت؛ اگر چه اين کار، زمان و ابزارهاي ويژهاي ميخواهد و زبانآوراني خوشگفتار تا با نيروي سخن، آن کنند که ميبايد.
از آنجا که اين کار چندان آسان نيست، ميبايد دستگاههاي دولتي در اين زمينه براي پيشرفت کار ياري رسانند. از اين شمار است دو رسانهي همگاني صدا و سيما که به خوبي ميتوانند با پيامهاي شايسته و نشان دادن نمونههايي از زندگي جوانمردان بخشنده و واقفان بلندپايه و بازنمايي انگيزههاي آنان در وقف کردنها (17) و بازده آن و نيز بهرهگيريهاي مردم و آسايش و خشنودي ايشان از اين کار، راه بنمايانند تا در شنوندگان و بينندگان توانمند انگيزهاي ديداري پديد آورد و در دل آرزو کننده کاش ما نيز چنين کاري ارزنده ميکرديم که پس از سدههايي، از ما و کار مردمي ما، نام و نشاني بر جاي باشد !
اگر سازمانهاي آگاهکننده و پيام رسانندهي کشور، همداستان باشند و براي بها دادن به نهادي ويژه (براي نمونه، وقف) گام بردارند و هر يک در جاي خود و به هنگام، به هرگونه که ميشايد، با پيامي و نامي و يادي و نمودن نماي و نمايه و نمايشي يا نوشته و نويسه و گفتاري... براي مردم، پسنديدگي اين کار را با شگردهاي شايسته نشان دهند و کاري کنند و دستي برآورند و گامي بردارند، ميتوانند بينشي را که امروز در ميان مردم، «ضد ارزش» براي وقف شده دگرگون کنند: آنان با اين کار، دستمايهاي ميشوند تا انديشهي اينکه درآمد وقف، خوردني است و بنيادش، از ميان بردني، از
درونها زدوده شود و همگان، ارزش آن را بشناسند و بدين کار روي آورند (18).
3. يادکرد سازمان اوقاف از واقفان گذشته و اکنون. بسيار بجاست که به گونهاي شايسته در بزرگداشت آنان بکوشد؛ از آنکه در برابر از خودگذشتگي و بخشندگي آنان ميسزد سازماني که نهاد پشتيبان و برنامهريز موقوفات کشور است، به اين گروه، دور و نزديک، زنده و مرده، که بنيادگذار سازمانشان هستند، ارج گزارد و نام و يادشان را گرامي دارد !
به راستي اين نيکوکاران بلندپايهي دورانديش و مردمدوست، با بخشندگي و دهش پارسايانهي خود، پايهگذار نهاد فراگير سرپرستي اوقاف گشتهاند و امروز از همين جوانمردي و نيکوکاري آنان است که سازمان گسترده و خوشنام اوقاف، با تواناييهاي چشمگير و ارزندهاي به کار ياري رساندن به نيازمندان و سرمايهگذاري در بخشهاي کشاورزي، خانهسازي و هنري و نيز نوسازي يا بازسازي خانهها و ساختمانهاي وقفي و بنيادگذاري بيمارستانها، مسجدها، کارخانهها، بازارچهها و... ميپردازد.
ادامه دارد ...
منبع :
چنين است که از هنگام ايلخانان، جز نامي از موقوفههاي فراوان ربع رشيدي بر جاي نمانده است و تنها پس از تيمور خونريز و تاخت و تاز بيدادگران تاتار، به گاه پادشاهي شاهرخ، فرزند وي، است که مردم و کشور به آسودگي و آسايشي ميرسند و کار «وقف» و «ايقاف» ساماني ميگيرد. و ما امروز، در خراسان، سواد وقفنامهي پريزاد خانم را از سال 823 ه ق داريم و سواد وقفنامهي گوهرشاد بيگم را از 829 هجري که کهنترين موقوفههايي هستند که بيشتر رقبات آن بر جاي مانده است. پس از اين رو، به درازاي سه سده، موقوفهها گسترش مييابند؛ به ويژه به هنگام شاهان صفوي؛ تا اينکه نادرشاه آن ميکند که شنيدهايد (15) در اين زمينه، يعني چگونگي افت و خيز کار وقف، در تاريخ اجتماعي راوندي چنين ميخوانيم:
«وضع موقوفات از مرگ کريمخان زند تا انقراض سلسلهي قاجاريه، هيچ گاه چنان که بايد، سر و سامان نيافت و دولت و روحانيان، بدون توجه به منافع مردم و منظور واقف، در موقوفات دخل و تصرف ميکردند ! در حدود هشتاد سال پيش، در جريان نهضت مشروطيت، فرقهي دموکرات که يکي از جمعيتهاي مترقي آن دوران بود، در مورد موقوفات معتقد بود که همهي موقوفات بايد تحت نظارت و ادارهي دولت بوده، عايدات موقوفات عمومي، صرف معارف گردد. البته (چون) اين مغاير دلخواه وقفخواران و مفتبران است؛ هزار وجه تراشيده و افتراها خواهند بست (16).
پس از آنچه گذشت، ميتوانيم در پاسخ بنيادين نخستين اين بررسي که «چگونه ميتوان در گسترش وقف و بنيادگذاري موقوفههاي تازه کوشيد و پيروز شد؟»، به گونهاي سربسته و يکجا چنين گفت: چنانچه برشمردههاي پيشين را از ميان برداريم و يادشدههاي آينده را به کار گيريم، بيگمان در استواري و گستردگي نهاد وقف، گامهايي بايسته برداشتهايم.
بدين انگيزه، بايسته است اين پيشنهادها را در شمارههاي جداگانه بررسي کنيم:
1. براي از ميان بردن پيشداوريهاي مردم در زمينهي چگونگي هزينهکرد درآمد موقوفهها، تا اينکه آنان از چند و چون کار آن آگاه گردند، بايسته است بيدرنگ پس از دريافت درآمد هر رقبه، آن را برابر سفارش واقف، چه در دست سرپرست آن باشد و چه در دست ادارهي اوقاف، هزينه کنند؛ که با اين رفتار پسنديده، همراه شاد شدن روان واقف، بهرهگيران آن، موقوفعليهم، نيز خرسند و دلشاد و سپاسگزار ميشوند. با اين کارکرد و رفتار درست، ديگران نيز به نهاد وقف دلبستگي پيدا ميکنند و به هنگام توانايي، بخشي از دارايي خويش را در راه خشنودي خداوند، براي دستگيري از بينوايان يا انجام کاري فرهنگي و مردمي، جاودانه ايستا (وقف) ميکنند؛ بدين اميد که در آينده، موقوفهشان بپايد و نامشان همراه آن در روزگاران بر جاي ماند و سرپرستان آن، مردماني درستکردار و پاکدين باشند و با درستي در کار هزينهکرد درآمد آن، بينش مردم را در پذيرش و گسترش وقف، نيکو و شايسته نگه دارند ! چنان که پيش از اين نيز گفته شد، همهي بيم واقفان، از سوي همين سرپرستان بوده است. اگر چه بيشتر آنان از نژاد خود ايشان بودهاند و برابر سفارششان، شکمي پس از شکمي (فرزندي پس از فرزندي)، کار سرپرستي را به گردن ميگرفتهاند، ولي ميبينيم که همين کسان، بيشترين دستدرازي را به موقوفات داشتهاند و به نفرينهاي سخت و سوگندهاي نياکانشان گوش ندادهاند !
ادامه دارد ...
منبع :
ث. از ديگر انگيزهها براندازي موقوفهها از سوي سرپرستان، تنگدستي و بيچارگي آنان بوده است که براي برآوردن نيازمنديهاي زندگي پريشيدهي خود، به درآمد زمين يا خانهي وقفي دستدرازي ميکردهاند و گاه افزوني اين کمبودها و بيچارگيها يا افزونخواهيها چنان بوده که درآمدهاي وقفي، کارساز نبوده و سرپرست موقوفه از روي ناچاري و درماندگي - نه از راه بدديني و ناباوري - آن را به گرو ميگذاشته يا ميفروخته است تا از بهاي آن،
اندکي به کمبودهاي بسيار زندگي آشفتهي خويش برسد يا بدهيهاي سنگيني را که به مايهوران يا کارگزاران و خراجبگيران داشته بپردازد !
از آنجا که به گفتهي گذشتگان، «شکم گرسنه، ايمان نميشناسد !»، آشکار است که در تنگناهاي روزگار و کمبودهاي زندگي، آنگاه که «کارد به استخوان رسد» و تاب و تواني در تن و جان نماند، به سادگي پاي بر سر نهاد وقف نهاده ميشود و سرپرست آن، ديگر نه سفارش واقف را به ياد ميآورد و نه از خدا بيمي دارد و نه از پيامبر وي ترسي !
از ديگر سو ميدانيم که تاريخ کشور ما به ويژه پس از اسلام، پيوسته در کشاکش لشکرکشيهاي جهانگيران خودي و بيگانه بوده و پيوسته تاخت و تازهاي خان و مان برانداز در اين زيستبوم کهن برجاي بوده و بناچار ويراني و کمبود و تنگنا و بينوايي و مستمندي و آوارگي تودهي مردم، به دنبال آن رخ مينموده است. و اينان اگر هم از گذر جنگ و ستيزها جان ميبردند، باز از همه چيز زندگي بيبهره بودند. تنها دو دست داشتند که با يکي، روي خويش را بشويند و با ديگري چيزي از ديگران بخواهند؛ و نيز دو پاي داشتند که با يکي سنگيني تن را بردارند و با ديگري، راه گريز پيش گيرند ! با چنين درهم ريختگي و درماندگييي، پيداست که پايداري وقف را نميتوان چشم داشت؛ از آنکه بازماندگان تاخت و تازهاي دشمن خونريز که گرسنه و آواره بودند، هر جا خانهاي ميديدند، بدان پناه ميبردند؛ اگر چه وقف بود. و هر جا آب و زمين مييافتند از آن خويش ميشمردند؛ اگرچه موقوفه ميبود ! زيرا در آن بيپناهي و گرسنگي، هيچ کس پرواي هيچ چيز نداشت.
ج. از اين همه گذشته، برشهاي دژخيمانهي بيدادگرانهي دشمن بيگانه در تاريخ اين آب و خاک که بارها پيش آمده، انگيزهي گسيختگي رشتهي پيوستهي وقف و موقوفه شده است. از اين رو، ميتوان گفت در سدههاي هفتم و نهم، با يورش ترکتازانهي بيدادگران مغول و تاتار در رشتهي تاريخ ما برش زده شد و هر آنگاه که ايرانيان نژاده خواستند گسيختگيها را گره زنند، دست بيدادگري ديگر، آن را از روي دژآهنگي درهم ميگسست ! د اين ميانه، موقوفهها نيز به همراه زندگي و ثروت و فرهنگ و ادب مردم اين مرز و بوم، از ميان ميرفت (14) و چون پس از سالها مردم سر بر ميکردند و گرد خويش نگاه ميکردند، به جز کمبود و نياز و چيرگيهاي دشمن نميديدند. ديگر در آن تنگناها، چه کسي را پرواي وقف بود و انديشهي نگاهداشت آن؟ !
ايلخانان مغول، چون مسلمان شدند، خود موقوفههاي بزرگي بر جاي نهادند؛ از آن شمارند غازانخان و اولجايتو (خدابنده)؛ ولي چون نهاد اينان بر خونريزي و بيداد بود، نه تنها دانشمندان ايراني و کارگزاراني نامي، چون خواجه عطاملک جويني و خواجه رشيدالدين فضلالله همداني و غياثالدين محمد (فرزند رشيدالدين) را از ميان برداشتند، که نشانههاي نيکانديشي و بخششهاي يکديگر (در گونهي وقف) را نيز از بنياد برميافکندند.
ادامه دارد ...
منبع :
پ. از اين شگفتتر آنکه چون در بسياري از وقفنامهها، سرپرستي آن، از راههاي چندي به رهبران آيينمند شهر و روستايي که موقوفه در آنجا هست، واگذار ميگردد، در کارکرد آن سستي و کاستي پديد ميآيد. برخي از اينان که تنها نام و جامه را نمود دينياوري و آيينمندي ميدانند و از درون، تهي از مايههاي راستين خداترسي و مردمياري هستند، چون به دستياري بازي روزگار و سادهانديشي واقفان گذشته، به سرپرستي موقوفهاي چند دست مييابند، چه آسوده از زير بار سنگين زينهارداري خدايي شانه تهي ميکنند و چه بيباکانه چنگ در بهرهي روزي تهيدستاني ميزنند که به ناني نيازمندند و به رختي درمانده !
اينان، از درآمد موقوفههايي که بلندانديشان و مردمدوستان نيکوکار براي تهيدستان فروافتاده و آوارگان بيپناه نياز کردهاند تا روزي در تنگنايي دست آنان را بگيرد و اندوه دل خانوادهاي را از ميان ببرد و اشک چشم يتيمي را بزدايد و تن سرمازدهي افسردهدروني را بپوشاند و کام تلخ مستمندي را شيرين کند يا چراغ بيفروغ خانهاي را برافروزد و دل شکسته را شاد کند و... آزمندانه، براي بهسازي زندگي خويش و برافزودن کاستيهاي آن، چند روزي به زندگي ناستودهي خويش سر و سامان ميدهند و پايگاه اين جهانيشان را برميافرازند؛ اما زود است که بدان رشته که براي دست و پاي مردم بينوا تابيدهاند؛ خود گرفتار آيند و در آن چاه که در راه تودهي تهيپاي کندهاند، خويش درافتند ! يادآوري اين سخن بايسته است که بيپروايي در کار از ميان بردن درآمد وقف، درگذشتهها اگرچه فراگير بوده، ولي هيچ گاه همهگير نبوده است (10).
ت. شايد افزون بر آنچه گفته شد، جابهجايي فرمانرواييها و دست به دست شدن سرزمينها و آمد و شد خاندانهاي پادشاهي و ستيزهجوييهايي آنان براي به دست آوردن شهرياري و فرماندهي، در ريشهکن نمودن موقوفهها کاري (مؤثر) بوده است. اينان با پشتوانهي ثروت و زندگي مردم بيپناه، چه کشورگشاييهايي کرده و خونهايي ريختهاند تا بدين دستمايه به پايگاهي برسند که همه چيز و همه کس را ابزاري براي رسيدن به چيرگي و برتري خويش بدانند !
پيداست که در اين داروگيرها و در ميانهي اين زد و خوردها، دم به دم، رخدادهايي تازه روي ميداده که يکي از اندوهبارترين آنها، از ميان رفتن درآمد زمينهاي کشاورزي و دست به دست شدن آن بوده که با فرمان کارگزاران و پادشاهان، به سرداران و خاندانهايي که ياري رسانندگان آنان بودهاند، بخشيده ميشده است. چه بسيار روستاهايي که در اين ميانه، موقوفه بودهاند و با يک فرمان نسنجيده به تيول يا اقطاع سرداري ترک يا اميري تازي رفته (11) و آن «ترک زبان نشنو» يا «عرب اکوک (12)نديده» به هيچ گونه گوش به سخن مردم دلسوخته نداده و وقف بودن آن را نشنيده گرفته است ! او ديگر به وقف نميانديشد و اندوهي از اينکه آن وقف از ميان ميرود، به دل راه نميدهد؛ چه، آزمندي و فزونخواهي به او ياراي انديشيدن نميدهد و اگر هم بينديشد، به گونهاي خويش را در اين داوري خشنود نشان ميدهد !
به جز اين تيول دهي از سوي شاهان، گاه خود اين فرمانروايان که بيشتر بيگانگاني بر آيين سنت بودهاند و سدههاي چندي در اين مرز و بوم پادشاهي کردهاند، در دگرگوني زمينداري و کشاورزي ايران آشکارا دست داشتهاند و در به دست آوردن درآمدها و خراج گرفتن از زمينهاي مردم يا رقبات وقفي پيشگام شدهاند و براي برآوردن نيازهاي بيشمار خويش، آنها را هزينه کردهاند و گاه مانند نادرشاه، يکباره آن را در شمار زمينها و درآمدهاي شاهي جاي دادهاند (13).
ادامه دارد ...
منبع :
