شهید گمنام
گمنام
گمنامی..
شهید گمنام
یک گردان سربند سبز ...
یک گردان سرخ
یک گردان ...
فرق زیادی نمی کند
ما تنها سربازانی گمنامیم
ادامه مطلب
شهیدگمنامی که توسط مادرش شناسایی شد...
ادامه مطلب
گمنام
ادامه مطلب
شهید گمنام...

ادامه مطلب
تقدیم به همه ی شهدای گمنام
ادامه مطلب
اولین شهید گمنام

اولین شهید گمنام
خون جاودانه شهیدان را باید در رگهای تاریخ جستجو نمود، و راز بقای جسمان نحیف شهدا را در روشنایی مهتاب بر قلوب غفلت زده زمینیان و تفسیر آیه های بیداری رستگان و پیوستگان الهی، همان گمنامانی که از فراسوی تاریخ با بدنهای خفته در خاک، میراث دار پاک ترین نامها هستند، انسانهای این زمانه را به خویش و خدا می خوانند. شهیدان جنگ احد، سعد بن ربیع و عمر بن جموح ، آشناترین ستارگان کهکشان گمنامیند، پیکر سالم آنان بعد از پنج دهه گمنامی، معادلات عقل دنیایی را در هم می شکند و جانهای وامانده را بیدار می کند...
سلام بر آنان که ایستاده می میرند!...

سعد فرزند «الربیع بن عمرو» و «هزیله» دختر «عنبه بنعمرو» از افراد قبیله «خزرج» در مدینه بود. او در «بیعت عقبه» به دین اسلام ایمان آورد و با پیامبر پیمان بست. سعد در زمانی که هیچ یک از اعراب سواد نداشتند، خط مینوشت، پس از ورود پیامبر (ص) به مدینه حضرت (ص) میان او و عبدالرحمن بنعوف پیوند برادری بست. سعد به حرمت رسولالله (ص) تصمیم گرفت مقداری از داراییاش را به عبدالرحمن ببخشد، اما عبدالرحمن نپذیرفت، او دو همسر داشت که یکی از آنها عمره دختر «حزمبنزید» بود، سعد یکی از نقیبان دوازدهگانه انصار به شمار میرفت، او در نبرد بدر و احد در رکاب رسول خدا (ص) جنگید و در جنگ احد دوازده زخم بر پیکرش نشست، پیامبر (ص) در میان جنگ او را دید پس از اتمام نبرد محمد بن مسلمه را فرستاد تا از احوال او جویا شود، محمد به کنار پیکر نیمه جان او رفت، سعد پرسید، آیا رسول خدا زنده است؟ و محمد پاسخ داد: «آری حضرت (ص) به ما خبرداد تو دوازده زخم نیزه خوردهای؟ سعد نفس عمیقی کشید توانی در بدن نداشت در آخرین لحظات گفت: «به انصار سلام برسان و بگو شما را به خدا پیمانی را که در شب عقبه، با رسول خدا (ص) بستهاید به خاطر داشته باشید.
اگر کسی از شما زنده باشد و به رسول خدا (ص) آسیبی برسد در پیشگاه الهی معذور نخواهد بود.
سعد کلامش را به پایان رساند و زنده تاریخ شد. محمد..................
برچسبها: شهيد, گمنام, نام گمنامى, زخم زيباى عشق, شعر, شهيد و شهادت, شهيد گمنام
ادامه دارد ...
عکس شهید گمنام!!!
شهيد گمنام
براي ديدن در سايز بزرگ روي تصوير كليك كنيد
غصه نخور/ آخ خودم برادرت میشم مونس و یاورت میشم
اگه تو تابوت جا میشه / یك دل زارو در به در
برچسبها: شهيد گمنام, شهيدگمنام, شهيد, گمنام
ادامه مطلب
شهید گمنام چترود کرمان
در شب بيست و پنجم شعبان مصادف با سيزدهم ديماه سال 1343 هجری شمسی در خانوادهای عاشق مهدی (عج) در شهرستان آبادان پسری بدنيا آمد، كه او را "هادی" ناميدند. ارادت خانواده راستی به حضرت بقيه ا… آنچنان بود كه برادر بزرگتر هادی نيز در نيمه شعبان، شب تولد امام عصر (عج) به دنيا آمد و او را "مهدی" نام نهادند
هادي با شير9ه جان مادر كه با نوای لالائيهاي برخاسته از عشق به ائمه اطهار (ع) همراه بود، پرورش يافت. هادی در حال بزرگ شدن بود و صوت قرآن مادر و سرودهای با مضامين مذهبی او گوش هادی را نوازش میداد و تا عمق جانش نفوذ میكرد.
خانواده راستی از مقلدين راستين حضرت آيت ا… بروجردی بودند، كه پس از رحلت ايشان به تقليد از حضرت امام خميني (ره) روی آوردند و او در چنين خانوادهای رشد كرد. پدرش از سه سالگي او را با خود به مسجد میبرد. مسجد معروف به مسجد حجت الاسلام سلطانی (از سادات بزرگوار و پدر شهيد سلطاني) واقع در كوی كارون آبادان، قدمهای كوچك هادی را بر روی سنگفرش خويش آن هنگام كه هادی سه ساله بود و بهمراه پدرش به مسجد میرفت، در خود ضبط دارد. سنگفرشی كه گام نهادن هر كودكی همچون هادی بر روی آن میتواند، هادي او در صراط مستقيم الهی در طول زندگی باشد.
هنگامی كه هادی 7 سال سن داشت، در جريان يك حادثه تصادف با اتومبيل كه منجر به شكستگی پای وی شد، با شهيد "محمدجواد سروقد" آشنا میشود. و اين آشنائی كه بعدها منجر به برقرارس ارتباط فاميلی بين آنها میگردد (ازدواج شهيد سروقدی با خواهر هادی)، تاثير مثبتی در تكامل روحی هر دو بازی میکند. و اين ارتباط تا زمان مفقودالاثر شدن هادی ادامه میيابد و به فاصله يك ماه بعد، محمد جواد نيز در منطقه شلمچه در حين اقامه نماز بشهادت میرسد. هادی در طول دوران تحصيل از شاگردان خوب محسوب میشد. همزمان با آغاز نخستين جرقه های انقلاب اسلامی، خانواده راستی به نهضت امام خمينی پيوستند و هادی با وجود كمی سن به همراه خانواده خويش در تظاهرات برعليه رژيم شاه شركت میجست.
بعد از پيروزی انقلاب، فرمان امام مبنی بر تشكيل جهاد سازندگی صادر گرديد و هادی تمام وقت خويش را به امر فعاليت در جهاد سازندگی اختصاص داد. دوستان هادی هنوز خاطرات آن روزها را در ذهن دارند، آن هنگام كه هادی 14 ساله صبح زود از طريق جهاد سازندگی به روستاها میرفت و شب هنگام با لباسها و دستهای گردوخاك گرفته به خانه بازمیگشت.
بعد از اينكه نيروهای بعثي به خاك ايران تجاوز نمودند، هادی كه در آن زمان 16 سال سن داشت، وظيفه خويش دانست، برای دفاع از كشور و شهر خويش به كمك دوستانش در شهر آبادان بشتابد. روستای "آلبوعبادی" در كنار رودخانه بهمنشير و "كوی ذوالفقاری" آبادان خاطره فداكاريهای هادی و ساير جوانان پرشور آباداني را در دفاع از شهرشان از ياد نخواهند برد. با ادامه جنگ، فعاليت جوانان آبادان و از جمله هادی شكل منظم تری بخود گرفت و هادی به تيپ زرهی 72 محرم سپاه پاسداران پيوست.
هادي در تمام طول جنگ تا زمان مفقودالاثر شدن، مسئوليتهائی از قبيل مسئول هدايت آتش سلاحهائی چون خمپاره 60، 81، 120 ميلي متری در يكی از واحدهای ادوات سپاه جنوب، مربی آموزش زرهی تانكهای تي 54، 55 و 62، فرمانده دسته و فرمانده گروهان زرهی را به عهده داشت. هادی يكبار نيز در سال 1362 در اثر اصابت تركش خمپاره به پهلوی راستش مجروح گرديد، امّا اين مجروحيت نيز خللی در عزم راسخش در دفاع از مملكت پديد نياورد و بعد از بهبودی نسبی مجدداً عازم جبهه گرديد.
با فرسايشی شدن جنگ تحميلی، هادی فرصت را غنيمت شمرده و در امتحان كنكور سراسری شركت كرد. در رشته علوم آزمايشگاهی دانشگاه شيراز قبول گرديد. امّا از آنجا كه خويشتن را موظف به حضور در جبهه و همكاري با سپاه میدانست، با هماهنگی تيپ زرهی72 محرم به دانشگاه علوم پزشكی اهواز منتقل گرديد، تا بتواند در كنار ادامه تحصيل، حضور فعال تری نيز در تيپ زرهی داشته باشد. در تيرماه سال 1367، هادی بعد از شهادت يكی از دوستانش، فرماندهی گروهانی را بعهده میگيرد كه عازم جزيره مجنون بود. وی به همراه گروهان عازم جزيره مجنون شد و گروهان بعد از ورود به جزيره مورد حمله نيروهای بعثی قرار میگيرد كه اين حمله دشمن منجر به مفقودالاثر شدن هادی میگردد.

مجری صدا و سیما جناب آقای نظام اسلامی:
من و دوستانم به دعوت ستاد یادواره شهدای شهر چترود به کرمان رفتیم.روحانی بسیجی حضرت حجت السلام والمسلمین حاج آقای ربانی میزبان ما بود.توی مسیر حرکت به من می گفت : مردم شهر ما اسم شهرشون عوض کردند،رفتند از استاندار و بخشدار اجازه گرفتند کنار اسم شهرشون یه اسم دیگه بگذارند،گفتم چه اسمی؟گفت شهر فاطمیه،به نام بی بی حضرت زهرا(س).گفتم چرا؟ گفت : افتخار شهر کوچک ما اینه ،در یک محوطه چند هکتاری یه گنبدی ساختن مردم، اسمش رو گذاشتن بنای فاطمه زهرا (س).۵ شهید گمنام هم آوردیم اینجا دفن کردیم،
اما ماجرای این ۵ شهید گمنام...
در و دیوار شهر پر شده بود از پلاکارت هایی که نوشته بودند مردم بیایید در حقشان مادری کنید، در حقشان پدری کنید،خواهرا بیایید در حقشون خواهری کنید.
خود من دیدم جمعیتی بیش از دوازده هزار نفر،تا چشم کار می کرد انسان های شیفته ای که برای گرمی بخشیدن به محفل شهدا آمده بودند دیده می شد.حاج رضا نبوی ذاکر اهل بیت،داشت مدیحه سرایی می کرد. از وسط جمعیت یک جوونی بلند شد به خاطر اینکه می خواست مطلبی را بگوید با صدای بلند صدای خواندن حاج رضا نبوی ذاکر اهل بیت را قطع کرد.سکوت عجیبی تو جلسه حکم فرما شد.اونایی که دور و بر اون جوون بودند دستش رو می گرفتند به زور بنشوننش،بلند می شد.می گفت یه چیزی باید بگم.یکی با نگاهش تشر می زد، جوون بد کردی مجلس شهدا رو می خوای بهم بزنی،اون می گفت نه به خدا.اگه الان نگم دیگه دیرمیشه.همه مانده بودن چه چیزی را می خواد بیان بکنه.
جوون حرفش رو اینطوری شروع کرد و گفت : (( مدتی بود گرفتار بودم و حاجتمند.در هر خانه ای که میرفتم جوابم را نمی دادند.به هر کسی مراجعه می کردم مشکلم حل نمی شد.در و دیوار شهرمون پر شده بود از اینکه ۵ تا غریب قرار بیارن تو شهرمون دفن کنند.۵ تا شهید گمنام رو قرار بیارن به محفلمون،به خودم گفتم بلند شم برم تشعییع جنازه شهدا،دلم باز میشه.حرف دلمم به این ۵ تا شهید میزنم.به زحمت خودم رو رسوندم زیر تابوت یکی از شهدا.بهش می گفتم میدونم حق اید،اگه حق نبودید خدا انتخابتون نمی کرد،اگه حق نبودید خدا گلچینتون نمی کرد،اما بیایید حقانیتتون رو به من ثابت کنید،تورو به خدا واسطه بشید درب خانه دوست،خدا به حرمت خون پاک شما به من هم لطفی بکنه. شهیدان رو دفن کردند.به خودم گفتم میرم خونه نماز و استراحت و شب بیام تو این مجلس.بعد از ظهر تو علم خواب دیدم یه جوون خوش قد و بالایی ، آرام آرام به طرف من میاد.من رو به اسم صدا کرد.گفت می شناسی منو؟گفتم نه.گفت من همون شهیدیم که امروز زیر تابوت من خیلی منو قسم دادی.به خوابت آمدم بهت بگم خداخیلی ارحم الراحمین،خدا خیلی کریم،نا امید نباش،من و رفقام برات دعا کردیم.خدا مشکلتو حل کنه.اومدم بهت بگم شادمان بشی انقد دلگیر و محزون نباش.در پوست خود نمیگنجیدم.خدایا عجب مطلبی،صبح زیر جنازه این شهید سوگندش دادم و عصر بخوابم آمد.گفتم منم می تونم برات کاری انجام بدم؟گفت این شهید عزیز کمی درنگ کرد و بعد نگاه به چهره من کرد گفت: اره.تو هم میتونی یه کاری بکنی.من تو شهر شما غریبم.۱۳ سال مادر پیر من در شهر اهواز چشم انتظار من،اگه میشه به مادرم خبر بده،هادی تورو آوردن به شهر شما.آدرس منزل ما در اهواز چنین بود،رگ جانه ما چنین و نام کوچه ما چنین.به هر رهگذری بگویید دانشجوی مفقود الاثر هادی راستی خونه مارو نشونت میده.))
ولوله ای شد تو مجلس،حاج رضا نبوی تلفن همراهش رو در آورد زنگ زد به مسئول بنیاد شهید اهواز گفت: توی مجلس من یه جوونی همچین حرفی می زنه ،اون گفت باید بررسی کنیم ببینیم درسته،درست نیس. یه ۲۰ دقیقه ای گذشت دیدم مسئول بنیاد شهید اهواز زنگ زد .پشت تلفن گریه می کرد گفت به خدا آدرس و نشونی و نامش رو درست بیان کرده،تا درب خانه را زدیم یه مادر قد خمیده در و وا کرد گفت از هادی من برام خبر آوردید؟از جگر گوشم برام خبر آوردید؟
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ
عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ
برای شادی ارواح طیبه شهدا صلوات
ادامه مطلب














