شهید عبدالجواد کلاته
بعد از اینکه انقلاب تمام شد و جنگ شروع شد یک روز منو پیش رئیسش برد. به او گفتم که من ۳ فرزند دارم اونجا به دست و پام افتاد که اجازه بدهم او به جبهه برود. رئیسش گفت : خانم کلاته شما اجازه بدهید او کار خود را می کند و می رود پس بهتر است که خودتان اجازه بدهید برود.
گفتم توکل بر خدا شما بروید و این راهی را که در آن قدم برداشته اید را ادامه بدهید من هم بچه ها را بزرگ می کنم. به من گفتند که زمانی که من شهید شدم لباس مرتب تن بچه ها بپوشان گریه نکن که دشمنها شاد نشوند.
من در سن 25 سالگی همسر شهید شدم.
یک مدت درمناطق کردستان و اهواز بودند و سال 60 در آزادی بستان بودند و در آنجا به شهادت رسید
من یک پسر دارم که الان 33 ساله است 3 ماهه بود آن زمان که ایشان به جبهه می رفتند
به من می گفت بچه را کنار من نیاور که اگر کنارش باشم این بچه باعث میشه که من به جبهه نروم و وابسته او بشوم.
همسر شهید
ادامه مطلب
شهید علیرضا مولوی؛ خار چشم منافقین
شهيد عليرضا مولوي در سال 1308 در خانواده اي متدين و مذهبي در تربت حيدريه متولد شد. او دوران تحصیلات ابتدایی را در همان شهر به پایان رسانید. در سن 23 سالگي در اداره پست و تلگراف شهرستان مشغول به کار شد. پس از 13 سال خدمت در آن شهرستان، در سال 1344 به مشهد مقدس هجرت نمود و به ...
ادامه مطلب
شهیدی که مفقودالاثر شدن رادوست داشت
|
بچهها! شما دل پاکی دارید، التماستان میکنم از خدا بخواهید جنازهای از من باقی نماند و مفقودالأثر شوم |
|
کلاس عاشقی امام راحل «قدسالله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها مینگریم، نفسهای تأثیرگذار پیر جماران را درمییابیم که چه حُرهایی را تقدیم محضر ملکوتی ربالأرباب کرد.
پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگان لشکر ویژه ۲۵ کربلا نشستیم که تقدیم مخاطبان ارجمند میکنیم. ***
پنهانکاریهای او شک بعضیها را برانگیخته بود، جزو غواصهایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خطشکن وارد خاک دشمن میشد، هر بار که میخواست لباسش را عوض کند میرفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام میداد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت، ترجیح میداد بیشتر خودش باشد و خودش.
من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم، بچهها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند، هرچه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را پیاده کرده بودند.
همه امور با رعایت اصل (اختفا و استتار) پیگیری میشد، اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شاخههای نخل پوشانده بودیم، با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک میکرد و به نقطهای دور و خلوت میرفت.
بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در اینباره سئوال کنند و یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستندهای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.
آن فرد هم بیشک آدم ساده و کمهوشی نبود، متوجه نگاههای پرسشگر بچهها شده بود. یک شب موقع دعای توسل، صدای نالههای آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد.
او از خود بیخود شده بود و حرفهایی را با صدای بلند به خود خطاب میکرد، میگفت: «ای خدا! من که مثل اینها نیستم، اینها معصومند، اما تو خودت مرا بهتر میشناسی... من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»
سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم، حالش که رو به راه شد؛ در حالی که اشک هنوز گوشه چشمش را زینت داده بود، گفت: «شما مرا نمیشناسید، من آدم بدی هستم، خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات میشود، من از شما خجالت میکشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده میشوم...».
گفتم: «برادر تو هر که بودهای دیگر تمام شد، حالا سرباز اسلام هستی، تو بنده خدایی و او توبه همه را میپذیرد...».
نگاهش را به زمین دوخت، گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند، گفت:
«بچهها شما همهاش آرزو میکنید شهید شوید، اما من نمیتوانم چنین آرزویی کنم.»
تعجب ما بیشتر شد، پرسیدم:
«برای چه؟ درب شهادت به روی همه باز است، فقط باید از ته دل آرزو کرد.»
او تعجب ما را که دید، گوشه پیراهنش را بالا زد، از آنچه که دیدیم یکه خوردیم. تصویر یک زن روی تن او خالکوبی شده بود، مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت: «من تا همین چند ماه پیش همهش دنبال همین چیزها بودم، من از خدا فاصله داشتم، حالا از کارهای خود شرمندهام، من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همهش نگرانم که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه شهدا را زیر سئوال ببرند، بگویند اینها که از ما بدتر بودند...».
بغضش ترکید و زد زیر گریه، از ته دل میسوخت و اشک میریخت، دستی به شانهاش گذاشتم و گفتم: «برادر مهم این است که نظر خدا را جلب کنیم، همین و بس.»
سرش را بالا گرفت و در چشم تکتک ما خیره شد، آهی کشید و گفت:
«بچهها! شما دل پاکی دارید، التماستان میکنم از خدا بخواهید جنازهای از من باقی نماند، من از شهدا خجالت میکشم...».
آن شب گذشت؛ حرفهای او دل ما را آتش زده بود، حالا ما به حال او غبطه میخوردیم، دل باصفایی داشت، یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین میشود، خدا بهترین سلیقه را دارد.
شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دلسوخته بود، گلوله خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد، او برای همیشه مهمان اروند ماند.
ادامه مطلب
زندیگنامه شهید رجب علی افسری
روز پانزدهم دیماه سال 1344 در شهرستان سراب کودکی زیبا و مهربان قدم به عرصهی گیتی نهاد. عباس با شوقی وصفناشدنی فرزند را در آغوش گرفت و بعد از خواندن اذان و اقامه، نامش را رجبعلی نهاد. روزها از پی هم گذشت و انقلاب به اوج خود رسید. رجبعلی که نوجوانی پرشور بود، در خیل یاران امام (ره) قرار گرفت و با پیروزی انقلاب جهت پاسداری از دستاوردهای آن در پایگاه بسیج، ثبتنام کرد. افسری علاقهی زیادی به فرایض دین اسلام داشت و همواره در حال راز و نیاز با پروردگار بود. جنگ که آغاز شد؛ تأمل نکرد. مردانه لباس رزم پوشید و راهی میادین نبرد حق علیه باطل گشت. او در عملیات والفجر مقدماتی از ناحیه دست مجروح گردید. اما قبل از بهبودی کامل، برای شرکت در عملیات بدر به جبهه بازگشت و در این عملیات از ناحیه سر به علت اصابت ترکش خمپاره مجروح شد. رجبعلی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال 1363 در رشتهی دامپزشکی دانشگاه به ادامه تحصیل پرداخت و ضمن آموختن علم در عملیاتهای والفجر 8 و کربلای 4 شرکت نمود. او سرانجام در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای 5 بر اثر اصابت ترکش خمپاره در سن 21 سالگی چون ستارهای جاودان در عرش اعلی ساکن شد و در جوار رحمت الهی به همراه برادر شهیدش سهراب بر خوان گسترده الهی نشست. پیکر پاکش برای همیشه در شلمچه ماند؛ اما اسلحهاش را رعناقامتی بر دوش گرفت تا حافظ مرزهای ایران اسلامی باشد. یادش گرامی و راهش پررهرو باد
ادامه مطلب
شهید مهدی رجب بیگی
شهید مهدی رجب بیگی
تولد:دامغان – ۲/۵/۱۳۳۶
محل شهادت : تهران ( ترور توسط منافقین )
سال شهادت : ۵/۷/۱۳۶۰
محل دفن : گلزار شهدای بهشت زهرا ( س )
میرویم تا خط امام بماند .خطی که از ابراهیم آغاز شد و در تداوم سرخ خویش با دستهای پاک محمد و علی به قلب پرشور امام امت رسید تا رنجبران زمین را از جور حکومت قابیلیان برهاند . میرویم تا خط امام بماند .خطی که تبلور قاطعیت بر علیه جباران ، عصاره عصیان مستضعفان بر علیه مستکبران ، فریاد همیشه مظلومان ، راه پیروز محرومان است . می رویم تا خط امام بماند .خطی که رسالت گسستن زنجیرهای اسارت از دست و پای مغضوبین زمین را بر عهده دارد . می رویم تا خط امام بماند .خطی که پیام قیام پیروزمند مستضعفان را بر تارک تاریخ خواهد داشت و پوزه کثیف جلادان را سرانجام به خاک خواهد مالید . می رویم تا خط امام بماند .خطی که راه پیروز انقلاب کبیر اسلامی خلق دلاور ایران است و باید که حماسه قیام را تا دور دستها بکشاند و نهال انقلاب را در دل خلقهای تحت ستم جهان بنشاند . می رویم تا خط امام بماند .خطی که با نفی هرگونه سازشکاری و ستمکاری ، نوید نابودی سازشگران و ستمکاران را با خود همراه داشت . می رویم تا خط امام بماند .خطی که پاسدار خون رزمندگان دلیر و شهیدان بخون خفته امت قهرمان ایران است .خطی که سرانجام شوم امپریالیسم و سلطه گران اجنبی را هم اکنون بر قله عالم نمایان ساخته و دژ مستحکم توحید را در دور دستهای هر ستمکده برپا خواهد داشت . … میرویم تا خط امام بماند .
ادامه مطلب






