آيتالله غلامرضا رضواني پيش از ظهر امروز در همايش كاركنان شركت كشت و صنعت مغان اظهار داشت: با اين جهاد اقتصادي كه در حقيقت حكم به استقلال و خودكفايي كشور ميدهيم اميد دشمن را به ياس تبديل كرده و دل اميد بستگان به انقلاب را شاد ميكنيم.

وي با يادآوري اينكه در اين جهاد اقتصادي كه فرمان ولي امر مسلمين است بايد همه لبيك بگوييم و وارد عرصه شويم، افزود: مقدمه تحقق اين شعار كار و تلاش مضاعف است كه بايد در اين مسير گام موثري را همگان برداريم.
عضو فقهاي شوراي نگهبان با يادآوري اينكه دشمن امروز براي داشتههاي ما دندان طمع تيز كرده است، تصريح كرد: حركتها و شيطنتهاي دشمن در اين مسير ناكام ميماند و ملت ايران با صلابتي مثالزدني در عرصه توليد و كار و تحول اقتصادي حاضر ميشوند.
آيتالله رضواني با قرائت آيات و رواياتي از قرآن كريم و ائمه اطهار در مورد اهميت و جايگاه كار و تلاش گفت: در دين اسلام كار عبادت است و حتي بالاتر از آن، از كار و تلاش به عنوان جهاد در راه خدا ياد شده كه ميتواند بيانگر اهميت بسيار ممتاز و والاي اين امر باشد.
وي افزود: اسلام آنچنان كه به كار و تلاش اهميت داده با بيكاري، تنبلي و سستي نيز مخالف است چرا كه اين اصول عامل بدبختي و سيه روزي جامعه اسلامي و يك مسلمان واقعي است.
عضو فقهاي شوراي نگهبان تمام سرمايهداران و افراد متمول را به رفع نياز نيازمندان توصيه كرد و گفت: هيچ كس نبايد خود را به دور از مقوله كار و تلاش و ايجاد كارآفريني در جامعه بداند چرا كه جهاد اقتصادي جهاد نشان دادن تواناييها و استعدادهاست.
وي در ادامه سخنان خود به اوضاع و شرايط كشورهاي مسلمان و ظلم و ستم روا شده در حق آنها اشاره كرد و اظهار داشت: امروز در كنار حاكمان فاسق و فاسد دشمنان دين خدا نيز از زمين و هوا بر روي داشتههاي مسلمين آتش ميبارند و سعي دارند امنيت و اقتدار جامعه را به هر نحو ممكن بر هم بزنند.
عضو فقهاي شوراي نگهبان افزود: عاقبت حاكمان ديكتاتور منطقه و كشورهاي اسلامي عاقبت شوم همچون صدامحسين و حسني مبارك است و به يقين ملتهاي آزاديخواه در اين بين با تحمل تمام مشكلات و تنگناها به كام خود ميرسند و پوزه دشمنان را به خاك ميمالند.
به گزارش خبرگزاري فارس از اردبيل، در اين همايش امام جمعه پارسآباد نيز با تبريك سال نو و نامگذاري امسال به نام سال جهاد اقتصادي اظهار داشت: اهالي مغان با تبعيت از فرمان مقام معظم رهبري امسال پرتوانتر از سالهاي گذشته در توليد و عملآوري محصولات زراعي و كشاورزي حاضر خواهند بود.
حجتالاسلام ولي علوي به توليدات شركت كشت و صنعت مغان و تنوع كار و فعاليت در اين مجموعه اشاره كرد و اين شركت را منشا خير و بركت براي منطقه و كشور اعلام كرد.
وي خاطرنشان كرد: اين شركت در توليد محصولات متنوع كشاورزي و دامي براي رسيدن به پيشرفتهاي اقتصادي و توسعه زيربنايي پرتوانتر از گذشته در صحنه است و همه مديران اين مجموعه عظيم با همدلي و وحدت تلاش ميكنند تا اهداف عاليه نظام را در اين مجموعه محقق كنند.
نظرات (2) نويسنده : محمد رضا زينلي - ساعت 10:21 PM - روز دوشنبه 8 فروردین 1390 |
يتالله مهدوي كني در كنار شهيد مطهري
آيتالله محمدرضا مهدوي كني كه در روزهاي گذشته جانشين آيتالله اكبر هاشمي رفسنجاني شد و رياست مجلس خبرگان رهبري را بر عهده گرفت، سابقهاي طولاني در مديريت ارشد سياسي در نظام جمهوري اسلامي ايران دارد.
![]() |
او كه در ماههاي نخست پس از انقلاب اسلامي رييس كميتهها بود، بعدها وزير كشور شد و از اعضاي قديمي شوراي نگهبان نيز بوده است. وي خاطرات خود را براي مركز اسناد انقلاب اسلامي بيان كرده و دكتر غلامرضا خواجه سروي آن را تدوين كرده است. گوشه كوچكي از خاطرات او را كه درباره اختلاف ديدگاههاي مديران انقلاب درباره مسائل اقتصادي است را به نقل از كتاب ياد شده (انتشار در سال 1385) ميخوانيد.
***
دولت آقاي موسوي، با همه خوبيهايي كه داشت و امام هم ايشان را تاييد ميكرد، ولي دولتسالاري را در مسائل اقتصادي عملا ترجيح ميداد و اين سياست تنها به خاطر جنگ نبود، بلكه اصلا سبك تفكر ايشان اينطور بود. بعضيها ميگفتند كه حالا موقع جنگ است و دولت بايد همهچيز را قبضه كند و از اينجا بود كه كوپن و اين چيزها به وجود آمد. بالاخره در جنگ همه ميپذيرفتند كه اگر ما بخواهيم مواد غذايي به همه برسد، بايد دولت دخالت كند. اين را همه قبول داشتند؛ اما برداشت ما اين بود كه آقاي موسوي ميخواهد كلا دولت در تمام امور اقتصادي حضور داشته باشد و ما اين را قبول نداشتيم.در آن زمان من در شوراي نگهبان بودم و مقالهاي در مورد بازرگاني خارجي نوشتم؛ چون آقايان ميگفتند طبق قانون اساسي، بازرگاني خارجي بايد در دست دولت باشد و آن وقت اين اصل تفسيري متفاوت داشت. يك معناي اين اصل آن است كه تمام واردات و صادرات در دست دولت باشد و اين تفسير دولت آقاي موسوي بود. من همان زمان مخالف اين سياست بودم، الان هم مخالفم.
در مقاله فوق نوشتم كه قانون اساسي اين را نميگويد و اين به ضرر كشور است؛ اينكه بازرگاني خارجي در اختيار دولت باشد، معنايش اين نيست كه اگر چند تا فرش يا چند تن خرما بخواهيم بفروشيم آن را دست دولت بدهيم يا مثلا چند تا راديو بخواهيم وارد كنيم دولت وارد كند. ما ميگفتيم سياستگذاري در امور بازرگاني و ارتباطات خارجي بايد دست دولت باشد؛ نه اينكه دولت متصدي آن باشد، بلكه دولت بايد مسوول سياستگذاري و نظارت باشد.
براي مثال ما اگر بخواهيم پارچه وارد كنيم، چقدر وارد كنيم يا چه نوع پارچه فعلا در بازار نيست و بايد از خارج وارد كرد، زيرا اگر دروازهها را باز كنيم، به گونهاي كه كارخانههاي داخل بخوابد، اقتصاد ملي را نابود كردهايم. خلاصه از اين قبيل مثالها ميزدم.دليل من اين بود كه در اصل 42 قانون اساسي آمده است كه دولت نبايد كاري كند كه بهعنوان يك كارفرماي بزرگ تلقي شود، چون كمونيستها اين كار را انجام ميدادند. اگر بناست كه دولت كارفرماي بزرگ نباشد پس نبايد همه كارها را قبضه كند. دولت بايد نظارت كند، اما اينجا دولت سرمايهگذاري ميكند و صادرات و واردات را كلا قبضه ميكند و در عين حال ميخواهد نظارت بر تمام امور داشته باشد و جمع ميان آن دو عملا ناممكن و نامعقول است.بنده يكي از دلايل مشكلات اقتصادي كشور را اين ميدانم كه دولت در همه كارها دخالت ميكند و به جاي اينكه نيرويش را صرف نظارت كند، دخالت ميكند و اين، سبب ميشود كه نيروهاي مردمي، انديشهها و سرمايهها همه فرار ميكنند و از اينجا ميروند. اين، برداشت بنده است، حال ممكن است ديگران اين حرفها را قبول نداشته باشند، ولي من از اول انقلاب نظرم همين بوده است و خوشبختانه طرفداران اقتصاد دولتي فعلا در اقليتند و آنها كه از اقتصاد دولتي طرفداري ميكردند به اشتباه خود پي بردهاند و طرفدار خصوصيسازي شدهاند، ولي نظامي را كه سالها به دنبال آن بوده و خود، اركانش را پيريزي كردهاند، نميتوانند به آساني از آن رهايي يابند.
بنده با بسياري از كارهايي كه در امور اقتصادي ميشد موافق نبودم و در عين حال برخورد قهرآميز نداشتم و به خاطر حفظ وحدت و هماهنگي، موضعگيري تند نميكردم و در محافل عمومي نظرات خود را كمتر مطرح ميكردم، فقط در جلسات خصوصي مخالفت خود را با دوستان با صراحت بيان ميكردم.
بنده با تقسيم اراضي به اين شكل كه انجام گرفت مخالف بودم. اينكه به راحتي اراضي را تصرف ميكردند مورد قبول من نبود. واقعا اموال كساني را گرفتند كه نميبايست بگيرند، بعضي از مردم با چيزدارها و صاحبان املاك زراعي عقده داشتند. بنده افرادي را سراغ داشتم كه مقلد امام بودند، خمس ميدادند و سالها پيش از انقلاب به وسيله حقير خمسشان را براي امام ميفرستادند؛ يعني از مسلمانان قبل از انقلاب بودند. يك دفعه اموال اينها را به عنوان پولدار و سرمايهدار غارت كردند. به من ميگفتند آقاي مهدوي! تو كه ما را ميشناسي. ما اصلا طاغوتي نبوديم. ما رساله امام داشتيم، ما مقلد امام بوديم. ما سهم امام و زكوه ميداديم. حالا به عنوان طاغوتي اموال ما را غارت ميكنند!متاسفانه اين كارها را كردند و ما هم نتوانستيم كاري انجام بدهيم؛ تعدادي از خوشنشينهايي كه اصلا كشاورز نبودند، ريختند و اموال اينها را تصرف كردند، باغهايشان را آتش زدند و از اين قبيل كارها. البته قسمتي از آن جريانات شايد لازمه قهري انقلاب بود و بالاخره هر انقلابي اين نابسامانيها را دارد. ولي من آن را تاييد نميكردم، اما بعضي از دوستان تا اين حد حساس نبودند، نه اينكه خلاف شرع را تجويز ميكردند، بلكه اينگونه امور را خلاف شرع نميدانستند و براي خود دليل داشتند.در مسائل سياسي هم اختلافنظرها فراوان بود و احيانا پس از انباشته شدن؛ نشانههايي از اختلاف در افكار عمومي پديدار ميشد و موجب نگراني ميگرديد. بعضي از دوستان ما- كه باعث انشعاب در روحانيت شدند- از قبل ميگفتند كه اصلا بايد انتخابات ديگري در جامعه روحانيت برگزار شود. آنها ميگفتند چرا مهدويكني دبير شده است؟ بايد انتخابات ديگري انجام شود؛ اما دوستان ديگر اين حرف را قبول نداشتند. تا اينكه ظاهرا در انتخابات دوره سوم در شوراي مركزي مطرح شد كه برخي از نامزدها از ليست حذف و برخي ديگر به جاي آنها معرفي شدند و نقطه اوج اختلافات از همين انتخابات پيدا شد. بعضي از آقايان را ما ميگفتيم باشند و بعضي از آنها را ميگفتيم نباشند. استدلال ما چيزي بود و استدلال آنها چيز ديگر. آنها ما را طرفدار سرمايهداران ميشمردند و اسلام ما را اسلام آمريكايي ميدانستند و اين حرف معلول همين طرز تفكر بود كه ما با چپگرايي مخالف بوديم. ما ميگفتيم دولت نبايد در اقتصاد همه چيز را قبضه كند، اما آقايان در مقام تحليل و تفسير ميگفتند كه شما طرفدار اقتصاد سرمايهداري هستيد، اما واقعيت اين نبود كه ما طرفدار سرمايهدارها باشيم، بلكه ما ميگفتيم كه مديريت اقتصاد بايد به دست مردم باشد و دولت نظارت كند، ولي آنها ميگفتند بايد دست سرمايهداران را كوتاه كرد.در زماني خود بنده با آقاي ميرحسين موسوي- نخستوزير وقت- همين بحثها را مطرح كردم. ايشان گفت آقاي مهدوي! پدر من بازاري است، چاي فروش است، آدم خوبي هم هست، ولي اصلا خصلت بازاريها خصلت زالو صفتي است (يك چنين تعبيري كرد) و من با آنها مخالفم، اينها زالو صفت هستند، اما بايد كاري كنيم كه دست اين زالو صفتها، از اقتصاد كشور قطع شود.بنده ميگفتم آقاي موسوي! من هم قبول دارم بعضيها زالو صفت هستند، اما بحث اين است كه عقل اقتصادي اقتضا ميكند براي اصلاح مسائل اقتصادي به گونهاي رفتار كنيم كه سرمايهها در مسير توليد و اشتغال قرار گيرد، ما بر جريان نظارت جدي داشته باشيم، ولي نميگويم كه دست زالوصفتها باز باشد.در همين زمينه خاطرهاي از يكي از سخنرانيهايم در نماز جمعه تهران نقل ميكنم. من معتقد بودم بايد در كشور در تمام زمينهها امنيت برقرار شود. نهادهاي مهمي مثل قوه قضائيه و ساير مسوولان ذيربط بايستي با سرمايههاي اجتماعي به گونهاي برخورد كنند كه مردم احساس امنيت كنند، چون ناامني در هر زمينه موجب فرار سرمايهها ميشود.در نماز جمعه اين آيه شريفه را عنوان كردم: «و ضرب الله مثلا قريه كانت آمنه مطمئنه ياتيها رزقها رغدا من كان مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون» گفتم خدا قريهاي (آبادياي) را مثال ميزند كه در امن و امان بود، امنيتي توام با آرامش، بعد گفتم كه در جامعه دو نوع امنيت مطرح است: امنيت گورستاني و ديكتاتوري كه با زور و و قلدري همراه است. دوم، امنيت قانوني و اخلاقي كه در اثر ايمان به قانون و اجراي عدالت به دست ميآيد. اين «امنيت مطمئنه» است. قرآن ميگويد: «آمنه مطمئنه» اگر چنين امنيتي در كشور حكفرما باشد، رزق و روزي از همه جا سرازير ميشود؛ يعني در چنين فضايي به اصطلاح امروز سرمايهها جذب ميشود و سرمايهها از همه جا سرازير ميگردد. حال اگر اين امنيت پيدا شد و ما قدرش را دانستيم، سرمايهها جذب خواهد شد و اگر اين امنيت وجود نداشته باشد سرمايهها ميگريزد، «فاذاقهالله لباس الجوع و الخوف»؛ آن گاه هم خوف پيدا ميشود و هم ناداري و گرسنگي، پس بياييد كاري كنيم كه امنيت در تمام ابعاد بر كشور حاكم باشد. بعد هم به بعضي از آقايان اشاره كردم و گفتم بعضي از آقايان شعارهاي تند ميدهند و اذهان را مشوش ميكنند و باعث نگراني ميشوند. فرداي همان روز ساعت هفت صبح تلفن ما زنگ زد. من خسته بودم و بعد از نماز خوابيده بودم. در آن زمان منزل ما در خيابان سرباز بود. بلند شدم تلفن را برداشتم آقاي هادي غفاري پشت خط بود. گفت آقاي مهدوي! اين چه حرفهايي بود كه شما ديروز در نماز جمعه زديد؟ چرا به من توهين كردي!حرفهاي مرا رد كردي (اين در حالي بود كه من اصلا اسم ايشان را نياورده بودم. فقط كلياتي گفته بودم. ايشان به خودشان گرفته بودند. چون از تندروها بودند) او گفت حال كه چنين كردي من حسابت را ميرسم. گفتم آخر چرا حسابم را ميرسي؟ من حرفي را زدم. شما هم ميتواني بروي رد كني. مسالهاي نيست. شما برويد بگوييد آقاي مهدوي اين حرفها را بيخود زده است. حرفش درست نيست؛ به اين دليل و به اين دليل سخنان ايشان مردود است.اساسا من طرفدار بحث و گفتوگو بودم و طرفدار دعوا نبودم. ايشان گفت نه! من به حساب تو ميرسم. چنين و چنان ميكنم. او گفت كه پدرم براي اين انقلاب شهيد شده است. گفتم اينكه پدرت شهيد شده چه ربطي به اين حرفها دارد. حرف ما اين است كه مملكت را اين طور نميشود اداره كرد. اين، با شهادت در شما منافات ندارد. پدر شما هم براي همين انقلاب شهيد شده است. براي چه بيخودي سر و صدا ميكني؟ گفت نه! من ميروم حسابت را ميرسم. گفتم هر كاري دلت ميخواهد بكن. هر چه زورت ميرسد انجام بده. ناگفته نماند كه ايشان بعدها از من مكرر عذرخواهي كرد و پوزش طلبيد و اعتراف داشت كه آن موضعگيريها ناشي از جواني و ناپختگي بوده است.ما در ماه رمضان شبهاي قدر در محل اصلي جامعه الامام الصادق، عليهالسلام، در چهارراه طالقاني (محلي كه فعلا ساختمان تجاري و مسجد ميسازند) جلساتي داشتيم. فضاي وسيعي بود كه شبهاي احياي ماه رمضان جلسات بزرگي در آن تشكيل ميشد.خلاصه يك شب دوستان جامعه، آقاي هادي غفاري را دعوت كردند كه قبل از مراسم احيا منبر برود. ايشان به منبر رفتند و گفتند بعضي ميگويند امنيت نيست؛ ما در اين مملكت به دزدها اجازه فعاليت نميدهيم. اين دزدها، اين سرمايهدارها، فلان ...
منبر ايشان كه تمام شد من ديدم حالا موقع احيا است ساعت حدود يك نيمه شب بود، من گفتم اگر من هم در منبر موضعگيري كنم مردم ميگويند دو تا آشيخ به جان هم افتادهاند به هر حال ما هر دو روحاني انقلابي بوديم، در انقلاب حضور داشتيم. ايشان وكيل مجلس بودند، من هم ظاهرا وزير كشور بودم.بهترين چيزي كه خداوند به من الهام كرد اين بود كه در آغاز منبر بعد از دعا و خطبه گفتم برادران و خواهران عزيز! مطالبي كه جناب آقاي غفاري فرمودند من هم آنها را قبول دارم. ايشان ميگويند كه دزدها نبايد امنيت داشته باشند، من هم همين حرف را ميزنم. يك وقت شما خيال نكنيد من برخلاف ايشان چيزي ميگويم. بنده هم طرفدار دزدها نيستم. طرفدار كساني كه زالوصفت هستند، نيستم ولي حرف من اين است كه آنهايي كه ثروتهاي مشروع دارند و ميخواهند خدمت كنند بايد احساس امنيت كنند و سرمايههايشان در كشور در امر توليد به كار گرفته شود.در آن زمان كفش خيلي كم بود. ما حتي براي جنگ با كمبود كفش مواجه بوديم. گفتم برادران عزيز به عنوان مثال ميگويم اگر ما بخواهيم براي همين سربازهاي جبهه كفش تهيه كنيم بايد برنامه داشته و سرمايهگذاري كنيم و اين عقل ميخواهد، شعور ميخواهد، سرمايه ميخواهد، مديريت صحيح ميخواهد تا يك كفش دوخته شود و ما به جبهه ببريم. مگر ميشود با اين شعارها كفش درست كرد. شما مرتب شعار بده. آيا كفش درست ميشود. من حرفم اين است والا ما با آقاي غفاري دعوا نداريم. بنابراين شما بدانيد ما با هم موافقيم. حالا برويم سر دعا.
آغاز انشعاب
چنان كه عرض كردم گروهي سياست اقتصادي آقاي ميرحسين موسوي را نميپسنديدند؛ يعني سياست دخالت دولت در امور اقتصادي را به طور مطلق يا به تعبير ديگر، دولتسالاري يا دولتي كردن اقتصاد را نميپسنديدند، قهرا اينها در يك صف قرار ميگرفتند و در مجلس و بيرون مجلس و در تبليغات و موضعگيريهاي اجتماعي و سياسي، همصدا بودند.در سياست خارجي نيز دو گروه مهم در ميان انقلابيون وجود داشت؛ (گروهي تند و) گروهي كه در سياست خارجي معتدلتر بودند- حالا اگر تعبير معتدل درست باشد- به هر حال آن تندياي كه بعضيها با دولتهاي مخالف انقلاب (چه دولتهاي اسلامي و چه دولتهاي غيراسلامي) داشتند، آنها نداشتند.جامعه روحانيت مجموعهاي بود كه اعضاي آن جهات مشترك داشتند، ولي در مسائل اقتصادي و سياست داخلي و خارجي تفاوتهايي نيز داشتند. گاهي با هم مشابه و گاهي متضاد بودند، ولي به خاطر آن جهات مشترك و وحدتي كه داشتند، تمام اينها را يك جناح قلمداد ميكردند. معمولا سياسيون آنها را در جناح راست قرار ميدادند و اين تعبيري بود كه بعضيها ميكردند اما معنايش اين نبود كه هر چه را كه جناح راست به اصطلاح معتقد بود ما هم معتقد بوديم يا هر چه معتقد بوديم آنها هم اعتقاد داشتند، اين طور نبود.هماكنون نيز متاسفانه كساني كه گروهها و احزاب سياسي بعد از انقلاب را دستهبندي كردهاند، هر چه را احزاب اصولگرا و گروههاي همسو با جامعه روحانيت گفتهاند يا نوشتهاند، آنها را به پاي جامعه روحانيت مينويسند و در مقام تحليل؛ ايدههاي جامعه روحانيت را از نظر سياسي و اقتصادي با گروههاي همسو يكي ميدانند. در حالي كه مطلب واقعا اين طور نيست و چنان كه مكرر عرض كردم اينها يك حزب نبودند كه داراي ايده واحدي در تمام جهات باشند، بلكه اختلاف سليقه و عقيده داشتند. در عين حال جهات مشتركي آنها را دور هم جمع كرده بود؛ به همين جهت ما در انتخابات به خاطر جهات مشترك، از همين افراد، نامزد معرفي ميكرديم. در حالي كه با بعضي از مواضع آنها مخالف بوديم يا حداقل صد درصد موافق نبوديم.
اين بحثها و اختلافها هم غالبا در موقع انتخابات و همچنين در قضيه دولت و راي اعتماد به دولت در مجلس ظهور و بروز پيدا ميكرد. به همين جهت در دور سوم انتخابات، اين اختلاف شديدتر شد و گروهي از اعضاي جامعه از ما جدا شدند و در آستانه انتخابات با پيوستن به اعضاي جديدي بيرون از تشكيلات جامعه روحانيت به نام «مجمع روحانيون» اعلام موجوديت كردند. اتفاقا اين انشعاب در ايام نوروز واقع شد. اين انشعاب (قبل از انتخابات دور سوم) با فلسفهاي كه براي آن ذكر كردند. در انتخابات، اثر زيادي گذاشت؛ يعني به حسب ظاهر به ضرر جامعه روحانيت تمام شد.
منبع:پایگاه خبری دنیای اقتصاد
نظرات (0) نويسنده : محمد رضا زينلي - ساعت 10:21 PM - روز دوشنبه 8 فروردین 1390 |
بورتون مالکیل در کتاب بسيار خواندنی خود «قدمزدن تصادفی در وال استریت» نوشت: «وضع مالی سرمایهگذارها بهتر میشود اگر سهام شرکت سرمایهگذاری شاخص [index fund پرتفویی از سرمایهگذاریها که بر اساس شاخص بورس سهام وزن داده شده و عملکردش دقیقا مانند عملکرد شاخص بورس است] را بخرند و نگه دارند به جای اینکه سعی کنند اوراق بهادار منفرد يا سهام شرکتهای سرمایهگذاری با مدیریت فعال را بخرند و بفروشند.» او افزود: «راهبردهای سرمایهگذاری بهینه باید مرتبط با سن باشند.
فصل 14 با عنوان «راهنمای چرخه زندگی برای سرمایهگذاری» برای مردم در هر سنی بسيار مفید است. ارزش این فصل به تنهایی به اندازه قرار ملاقات پرهزینه با یک مشاور مالی شخصی است.» رویدادها ثابت کرد حق با مالکیل بود. میتوان یک گام جلوتر رفت و گفت کتاب وی ارزشی هم وزن با طلا دارد.
بحران مالی
اکنون که تصویری کلی از بازارهای مالی داریم، میتوان به ماجرای بحران مالی و اقتصادی 2007 تا 2009 برگشت. بانکها و شرکتهای وامرهنی به وامگیرندگانی وام داده بودند که توانایی پرداخت بهره و اصل وامهای خود را نداشتند. وامها یکی پس از دیگری به شکل اوراق بهادار بستهبندی شد و در اطراف جهان به فروش رفت. سپس بازار مسکن یک رکود را تجربه کرد. وامهای رهنی کم اعتبار از ایفای نقش بازماندند. در آوریل 2007 نیو سنچوری فایننشال که در وامهای رهنی کم اعتبار تخصص داشت با توجه به فصل 11 قانون ورشکستگی درخواست ورشکستگی کرد. در ماه اوت بانک سرمایهگذاری بیر استرنز به سرمایهگذاران خود گفت پولی که آنها در دو صندوق تامینی سرمایهگذاری کرده بودند از دست رفته است. به زودی بحران بینالمللی شد و بانکهای فرانسه، انگلستان، آلمان و سوئیس دچار مشکل مالی شدند. چندین بانک اطراف جهان، به علت سرمایهگذاری در بازار کم اعتبار زيانهای هنگفتی را گزارش دادند. بانکها وام دادن به همدیگر را متوقف کرده و نرخ پیشنهادی بین بانکی لندن (لیبور که مشابه با نرخ وجوه فدرال است) بالا رفت.
وقتی وامهای رهنی کم اعتبار از ایفای نقش بازماندند، اوراق بهادار با پشتیبانی دارایی از پرداخت جريان نقدی عاجز شده و ارزششان سقوط کرد. میدانیم ارزش دارایی برابر با ارزش تنزیل شده جريان درآمدی است که ایجاد میکند. اگر درآمد صفر يا نزدیک صفر باشد، ارزش دارایی صفر است. این به خودی خود مشکل عظیمی در اطراف جهان ایجاد کرده بود اما مشکل چند برابر شد چون هیچکس نمیدانست کدام دارایی يا کدام بخش از آن بيارزش است. هر اوراق بهادار با پشتیبانی دارایی شامل بخشهایی از وامهای بسياری بود، اما پس از آن سایر اوراق بهادار قرار داشتند که بر اساس این داراییها بوده و آنها نیز ارزش خود را از دست دادند.
در انتهای سال 2007، دامنه زيان بانکهای اصلی معلوم شد. بانک سوئیسی UBS و غول آمریکایی سیتیگروپ، زيانهای هنگفتی را گزارش دادند.
بازار سهام
واکنش بازار سهام به بحران مالی کاملا خیرهکننده است. شکل 4 حرکات روزانه شاخص صنعتی داو جونز را از ژانویه 2004 تا دسامبر 2008 نشان میدهد. در سال 2006، پس از شروع بحران مالی، بازار شروع به بالا رفتن کرد و اوج آن در اکتبر 2007 بود که به حد نصاب رسید. پس از آن حرکت به سمت پایین شروع شد که در نوامبر 2008 به عدد پایین کمتر از 8000 ختم شد.
چندین ویژگی بازار سهام ارزش توجه کردن دارد. نخست نوسان روزانه شدیدی در شاخص وجود داشت که برخی اوقات در یک روز 1000 واحد بالا يا پایین میرفت. دوم اینکه بازار حساسیت زيادی به اخبار نشان میداد. حقیقتا این حساسیت شاید علت نوسان بوده است. سرانجام بازار ماهیت بینالمللی مالیه جاری را برجسته کرد. شاخصهای اطراف جهان، نیکی (ژاپن)، کوسپی (کره جنوبی)، هانگ سنگ (هنگ کنگ)، کاک (فرانسه)، داکس (آلمان)، فایننشال تایمز (انگلستان) و داو جونز (آمریکا) به همدیگر واکنش نشان داده و نوسانات بازار را تقویت کردند.
شکل 4- شاخص صنعتی داو جونز روزانه اثرات بر اقتصاد واقعی

اثرات بر اقتصاد واقعی
بحران اعتبار بر تقاضا اثر گذاشت. مصرفکنندگان جهت خرید کالاها و خدمات، متکی بر اعتبار بودند. بنگاهها وام گرفتند تا در ساختمانها و تجهیزات سرمایهگذاری کنند. وقتی اعتبار محدود شد، مصرفکنندگان و سرمایهگذاران تقاضای خود را کاهش دادند. این ضربه بر اقتصاد در هیچ جا به اندازه صنعت خودروسازی شدید نبود. فروش خودرو سقوط کرد. البته تاثیر اضافی قیمتهای بالای نفت هم وجود داشت که در ژولای 2008 به 147 دلار در هر بشکه رسید، اما از آنجا که کاهش شدید قیمت نفت که در پاییز 2008 اتفاق افتاد به بهبود اوضاع کمکی نکرد، میتوان مطمئن بود که اثر اصلی، در دسترس نبودن منابع مالی و نگرانیها درباره آینده اقتصاد بوده است.
جدول 1 نرخ رشد فعلی GDP و اجزای اصلی آن (نرخ سالانه تعدیل فصلیشده) را نشان میدهد. افت اقتصادی با سرمایهگذاری، به خصوص ساختوساز مسکونی شروع شد. مصرف که 70 درصد GDP را تشکیل میدهد مستحکم باقی ماند و کمبود سرمایهگذاری را صادرات جبران کرد. بخشی از افزایش صادرات و بعدا کاهش واردات به علت کاهش ارزش دلار بود. با همه اینها، در سه ماه آخر سال 2007، GDP 2/0 درصد کاهش يافت. در دو فصل بعدی، به علت اقدام دولت، GDP احيا شد و رونق گرفت. به خصوص با تخفیف مالياتی سال 2008، GDP رشد مستحکم 8/2 درصدی در فصل دوم نشان داد، اما این تخفیف عمر کوتاهی داشت و GDP در فصل سوم به میزان 5/0 درصد سقوط کرد. همین کافی بود تا NBER اعلام کند اقتصاد آمریکا از دسامبر 2007 وارد رکود شده است. وقتی در فصل چهارم 2008 GDP با نرخ سالانه 2/6 درصد کاهش يافت شرایط اقتصادی حتی بدتر شد.
کاهش تولید به معنای افزایش اخراجها بود و نرخ بیکاری شروع به بالا رفتن کرد (شکل 5). اینجا اثر ضریب فزاینده در جهت معکوس عمل کرد. سرمایهگذاری کمتر به معنای تولید و اشتغال کمتر بود، اما اشتغال کمتر به معنای درآمد و تقاضای کمتر برای محصولات بود. علاوه بر این، ترس از دست دادن شغل، افق را برای مصرفکننده تیره و تار کرد. آيا در شرایطی که احتمال دارد شغلم را از دست بدهم نباید مخارج خود را مهار کنم؟ حقیقتا مصرف در فصل سوم 2008 به میزان 8/3 درصد کاهش يافت؛ بنابراین دایره کامل شده بود؛ بحران مسکن باعث بحران مالی شد که به دنبال آن باعث افول اقتصاد شد.
شکل 5- نرخ بیکاری ماهانه واکنش دولت به بحران

واکنش دولت به بحران، استفاده از سياستهای پولی و مالی بود. ابتدا فدرال رزرو نرخ بهره را پایین آورد. در واقع فدرال رزرو آن قدر نرخ وجوه فدرال را پایین آورد که تقریبا به صفر نزدیک شد (شکل 6). به علاوه،
فدرال رزرو 200 میليارد دلار نقدینگی در دسترس بانکها و نهادهای مالی گذاشت، اما این سياست، حداقل در آغاز به نظر نمیرسید اثر مطلوبی داشته باشد. بنابراین، یک محرک مالی وارد شد. در بهار 2008، مالياتدهندگان متعلق به گروه درآمدی معین و با توجه به داشتن بچههای حائز شرایط، چکی به مبلغ 600 تا 1800 دلار دريافت کردند.
شکل 6- نرخ وجوه فدرال روزانه:

2006 تا 2008
اگر چه این محرک برای مدتی تاثیر داشت، بحران ادامه يافت. مشخص شد بحران اعتماد به وجود آمده است. بیشتر نهادهای مالی، داراییهای به اصطلاح سمی نگه داشته بودند. این داراییها مبتنی بر داراییهای اصلی بودند که ارزششان را از دست داده بودند. در نتیجه هیچ بازاری و خریداری برای آنها وجود نداشت؛ بنابراین اگر قرار بود در بازار قیمتگذاری شوند قیمتشان صفر میبود. منظور اینکه بیشتر نهادهای مالی ورشکسته بودند. بهعلاوه آنها الزامات سرمایه برای تداوم وامدهی را رعایت نکردند. آيا آنها میتوانستند از سایر نهادهای سرپا مانده وام بگیرند؟ نه، چون کسی حاضر نبود به بانک يا شرکت در آستانه ورشکستگی وام بدهد. اینجا بود که خزانهداری تصمیم گرفت پا پیش گذارد و برخی از این داراییها را خریداری کرده و برخی وامها را تضمین کند. جواب دادن چنین حرکتی نياز به زمان زيادی دارد، اما خیلی زود و در سال 2009 بود که ضمانت کردن وام بسيار آسانتر شد. بهعلاوه، دولت تملک بنگاههای مشکلدار توسط دیگران را مهندسی يا تسهیل کرد. جی پی مورگان، بیر استرنز را خرید و بانک آو آمریکا، مریل لینچ را به تملک درآورد. دولت حتی جلوتر رفته و مستقیما برخی بنگاهها را از طریق دادن منابع مالی در عوض گرفتن سهام آنها نجات دهد. دولت به خصوص جلوی ورشکستگی شرکت بیمه امریکن اینترنشنال گروپ (AIG) را گرفت. از طرف ديگر اجازه داد تا بانك سرمايهگذاري لمان برادرز ورشكست شود.
خزانهداري برنامه کمک به داراييهاي مشكلدار (TARP) را با رقم 700 ميليارد دلاري پيشنهاد داد. پالسون وزير خزانهداري خواهان آزادي عمل در خرج اين پول بود. كنگره برنامه را تاييد كرد و در نخستين قسط، 350 ميليارد دلار اختصاص داد. با اينحال خزانهداري به دشواری میتوانست نشان دهد پول خرجشده كجا رفته يا چه نتيجهای داشته است. طرح نجات، اشتهاي ساير صنايع را تحريك كرد. مديران شركتهاي خودروسازي جنرال موتورز، فورد و كرايسلر، سوار بر هواپيماهاي جت شخصي به دیدن نمايندگان مجلس رفتند تا درخواست پول كنند. آنها پول را به دست آوردند.
با همه اينها، بحران فاصله زيادی تا تمام شدن داشت. به نظر ميرسيد سياست پولي اثربخش نباشد چون كه اقتصاد، دام نقدينگي را تجربه ميكرد. يعني اقتصاد در بخش افقي منحني LM بود به اين معنا كه نرخ بهره به پايينترين سطح ممكن رسيده است و حركت LM به سمت راست هيچ اثري ندارد. از طرف ديگر ميتوان اینطور فكر كرد كه بياعتمادی به نهادهاي مالي به چنان حدي رسیده بود كه هيچ مقدار تزريق پول باعث نميشد تا آنها وام بدهند يا عموم وام بگيرند. قطعا اين واقعيت كه خزانهداري نميدانست پول به كجا ميرود و چرا بانكها وام نميدادند اوضاع را بدتر میكرد.
راه خروج از بحران، محرك مالي بود و دولت جديد طرح محرك گستردهاي به مبلغ 787 ميليارد دلار پيشنهاد داد. اين طرح شامل 212 ميليارد دلار تخفيف مالياتي براي افراد و بنگاهها، 267 ميليارد دلار مخارج مستقيم و 308 ميليارد دلار مبالغ تخصيصي براي زيرساختها، علم و انرژي بود.
در سمت مخارج، پول به برنامههايي اختصاص يافت كه به نفع طرفداران دولت جديد بود. به اين جهت روشن نبود كه این برنامهها مشاغلي ايجاد خواهند كرد. رويكرد مستقيمتر براي اشتغالزایی، براي نمونه مخارج بيشتر دفاعي، موفقيتآميزتر شده بود.
در اين بسته سياستی بندهاي «خريد از آمريكا» نیز گنجانده شده بود اگر چه برخي از اين بندها، قبل از تصويب قانون تعديل شده بودند. اين قانون استفاده از آهن و فولاد آمريكايي در پروژههاي زيربنایی را الزامی میکرد كه با بسته اصلاحي تامين مالي ميشد. اشاره حمايتگرايانه قانون، هشداری به کاناداييها، ژاپنيها و اروپاييها بود. باراك اوباما در نخستين سفر خود به خارج، نگرانيهاي نخست وزير كانادا را شنيد و سعي كرد اطمينان خاطر دهد كه وي طرفدار گسترش روابط تجاري است. گرايشات حمايتگرايانه برخي اعضاي كنگره يادآور اين نكته بود كه قانون اسموت- هاولي، بحران بزرگ را وخيمتر ساخت.
دولت علاوه بر بسته محرك، اجازه يافت تا نیمه دوم پول TARP را برای كمك به نظام مالي خرج كند. در واكنش به افشاگريهایی كه مديران موسسات دريافتکننده پول دولتی، با دريافت پاداشهاي بيحساب و كتاب به خودشان كمك كردهاند، TARP دوم شامل تعيين سقف بر دريافتي مديران بود. افزون بر اين، برنامه روي جلب حمايت از بخش خصوصي براي نجات بنگاههاي مالي مشكلدار حساب كرد. با اينحال در زمان نگارش اين كتاب، خزانهداري هنوز يك برنامه مشخص ارائه نداده است.
گفتوگوهايي درباره مليكردن بانكها شنیده میشود كه مدافعان و منتقدان خاص خود را دارد. دولت چنين ايدههايي را رد كرده است. در عين حال دولت جهت كمك به صنعت مالي تا روي پاي خود بايستد، 40 درصد منافع مالی سيتي گروپ را به تملك درآورد.
دولت اعلام كرد براي كمك به صاحبخانههاي در معرض ضبط وثيقه ملكي، 75 ميليارد دلار اختصاص داده است. مساله مهم در اينجا كمك به آنهايي بود كه نميتوانند از عهده پرداخت وام رهني خويش برآيند بدون اینکه تشويق به رفتار غيرمسولانه شوند، اما در اينجا مشکل كژمنشي وجود داشت. اگر دولت به صاحبخانهای كه در پرداخت وام رهني خود اهمال کرده است كمك كند، چه چيزي مانع از اين ميشود كه همسايگانش پرداخت اقساط را متوقف نکرده و اميد به كمك دولت نداشته باشند؟
اما بن برنانكه رييس فدرال رزرو در برابر كميته خدمات مالي مجلس نمايندگان شهادت داد حتي به وامگيرندگاني كه عامدانه خود را به مشكل انداختند بايد كمك كرد. او تذکر داد «احتمال دارد برخي وامدهندگان ميدانستند خود را به دردسر مياندازند، اما از منظر سياستگذاری عمومي، ميزان عظيم ضبط وثيقههاي ملكي نه فقط به زيان وامگيرنده و وامدهنده، بلكه به زيان کل نظام است. در چنین وضعيتهایی، بايد مساله كژمنشي را فدای فایدهای بزرگتر كنيم.»
نيازي به گفتن نيست كه دخالت گسترده دولت، واکنشهای [منفي] هم خواهد داشت كه ضروری است از آنها باخبر باشيم. نخست، كسري بودجه و ميزان پولي كه به اقتصاد تزريق شده است در زماني در آينده، باعث تورم خواهد شد. بودجه سال 2010 كه رييسجمهور اوباما به كنگره ارائه كرد 75/1 تريلیون دلار كسري داشت. در حال حاضر، استدلال اين است كه اكنون باید اين بحران را پشت سر بگذاريم و وقتي اوضاع به حالت عادي برگشت مشكل تورم را حل ميكنيم. اين استدلال قانعكننده است چون كسي نميخواهد بحران بزرگ تكرار شود، اما هنوز هم باید خود را براي پيامدهاي بلندمدت مهيا کنیم. دوم اينكه دخالت گسترده دولت در اقتصاد، باعث ديوانسالاري گسترده، افزایش ناكارآيي و خفه كردن اقتصاد بازار ميشود. در یک کلام، اينها همه بر خلاف آن چيزي خواهد بود كه آمريكا را موتور محرکه اقتصادي ساخته و رونق اقتصادي را براي مردمانش به ارمغان آورده است. به محض اينكه بحران تمام شود، بايد راهي پيدا كرد تا به آرامي اما با قاطعيت دولت را از كسب و كارهايي كه نجات داده است جدا سازیم.
در رابطه با كسري بودجه، رييسجمهور اوباما قول داده است كسري بودجه را در سال 2013 نصف كند. او گفت قصد دارد با كاهش مخارج جنگ عراق، مالياتستاني از ثروتمندان، كارآمد ساختن برنامههاي دولتي به اين هدف برسد. او همچنين از 130 عضو كنگره، رهبران جامعه تجاري و مقامات دولتي دعوت كرد تا درباره موضوع كسري بودجه بحث و گفتوگو كنند.
اینک به آينده بنگریم
دير يا زود اين بحران به پايان خواهد رسيد. پرسش در ذهن بسياري از مردم اين است كه چگونه ميتوان از بروز بحران ديگري «شبيه اين» جلوگيري كرد. پاسخ اين است كه ما نميتوانيم. حقيقتا ميتوان مطمئن بود كه در ظرف 7 تا 12 سال آينده، بحران ديگري خواهيم داشت كه با احتمال زياد شدت آن كمتر از بحراني فعلي بوده اما شايد به همين اندازه مردم را آشفته كند. افت و خيزها و رفتار ادواري در طبيعت نظام سرمايهداري غيرمتمركز جای دارد. حقيقتا چنين بالا و پايين رفتنهايي، موتور و محرك پيشرفت نظام سرمايهداري هستند. از طرف ديگر، اگر با كاربرد «شبیه اين» منظور ما، بحران بسيار مشابهي باشد، تاريخ به ما ميآموزد كه بهندرت دو بحران شبيه هم به نظر ميرسند. شباهت بسيار كمي بين بحرانهاي 1982، 91-1990، بحران دات كام و بحران جاري وجود دارد، اما بايد چكار کنيم؟
برخورد رایج اين است كه از گفتوگوي بلندمدت در زمان بحران پرهيز كنيم. «بگذاريد از اين بحران گذر كنيم سپس وقت خواهيم داشت تا اصلاحات را انجام دهيم.» پس چه وقت زمان اصلاح نظام ميرسد؟ حقيقتا ما اكنون فرصت داريم تا نظامهاي مالي داخلي و بينالمللي را اصلاح كرده و آنها را با الزامات سده بيست و يكم روزآمد كنيم.
در وهله نخست، ضرورت شفافيت در معاملات مالي را تشخيص دادهايم و نياز به تضمين داريم كه آنچه ميبينيم همان چيزي است كه به دست ميآوريم. نظام مالي عمدتا بر اساس اعتماد و اطمينان است. به محض اينكه اعتماد آسیب ميبیند، سخت است به كاركرد عادي باز گردد. بهعلاوه چون كه اعتماد از اجزاي اصلي است، نظام مالي در معرض تقلب و كلاهبرداري است. ماجراي برنارد مدوف را به ياد آوريد، كه كلاهبرداری بزرگی بود، اما به هيچ وجه بدون سابقه نبود؛ بنابراين ضرورت تنظيم مقررات و نظارت بر بنگاههاي مالي و بازارهاي مالي وجود دارد.
براي پی بردن به اهميت اعتماد و شفافيت، اين واقعيت را در نظر بگيريد كه پولتان را در بانكي سپرده ميگذاريد و در عوض يك تكه كاغذ به دست ميآوريد. بدون داشتن ضمانت، احتمال دارد كه برگرديد و آنجا نه بانك، نه پول و هيچ چيز نباشد. اين آسيبپذيري دارایی مالی طي زمان، باعث نظارت بانك مركزي بر بانكهاي تجاري، الزام به نگهداري ذخاير نزد بانك مركزي و بيمه سپردههاي بانكي توسط FDIC شده است.
الزام اصلی مقررات جديد اين است كه آنها در كاركرد عادي بازار دخالت نميكنند. نظام سرمايهداري ريسكپذير خصوصي، سطح جاري بهزيستي را براي ما ارمغان آورده است. ترفند اين است كه نيروهاي بازار را مهار كنيم تا وظيفه نظارتكردن انجام شود. بنابراين نخستين الزام اين است كه جبران زحمات بنگاههاي نظارتي را از نظارتشده مستقل سازيم. توجه داريد كه نهادهاي سنجش اعتبار، از وامدهندگان، يعني شركتهاي كارت اعتباري، نه از مصرفكنندگان سود کسب ميكنند. در غير اينصورت هر مصرفكننده انگيزه خواهد داشت تا براي رتبهبندي اعتباری بالاتر خود را به آب و آتش بزند. به همين ترتيب، مهم است كه بنگاههاي حسابرسي از سهامداران و موسسات رتبهبندي اعتبار از خريداران دارايي حقوق بگيرند.
اين منجر به قضيه حكمراني شركتي میشود. در نهايت، سهامداران يك شركت سهامي عام، مالكان آن هستند. اگر آنها ميخواهند به خدمتگزاران استخدام شده خود که مديران ارشد شركت هستند، يك ميليارد دلار بابت خدماتشان بدهند اين حق قانوني آنها است، اما الزام بايد اين باشد كه جبران خدمات را سهامداران تاييد كنند و نه «كميته جبران خدمات» كه مديران ارشد يا همدستان آنها در هياتمديره استخدام كردهاند و نه «كارشناسان جبران زحمات» كه توسط مديران ارشد استخدام شدند. معنا ندارد كه یک مدير، نظارهگر از دست رفتن ارزش سهام شركت باشد، پاداش چند ميليون دلاري به خودش بدهد و از تشكيل جلسه سهامداران جلوگيري نمايد. همچنين معنا ندارد كه مديری شركت را ورشكسته کرده، دست کمک به سوي دولت دراز كند و هنوز شغل خود را نگه دارد.
از طرف ديگر، با در نظر گرفتن فناوريهاي ارتباطي روز، خواسته زيادي نخواهد بود كه برای هر دارايي مبادلهشده در بازار بايد داراييهاي اساسی و سهام آنها فهرست شود. براي مثال، دارایی هر شرکت سرمایهگذاری، از سهام معين، مقداری اوراق قرضه و پول نقد تشکیل شده است. اين اجزا را بايد در وبسايت با درصد كل آنها فهرست كرد و هر چند مدت
بهنگام شود.
نياز به گفتوگوي ملي در اينباره و بسياري موضوعات ديگر است. بدون وجود اكثريتي كه درباره اين تغييرات توافق كنند، تصويب قوانين يا اجراي قوانين جديد دشوار خواهد بود. البته هيچ مقدار تغيير، جلوي بحرانی ديگر يا تقلب هنرمندان كلاهبردار را نخواهد گرفت. برنارد مدوف تنها يك نفر در صف طولاني متقلبان است. همانطور كه وال استريت ژورنال نظر داد: «درس واقعي در اينجا درباره انسانها و نه بازارها است. سرشت انسان تغيير نميكند و متقلبان هميشه با ما خواهند بود... خيال نكنيد با تصويب قانون جديد فدرال، تقلب مالي را دور خواهید كرد.... همانطور كه شكسپير ملتفت شد، تقصير نه از ستارههاي ما، بلكه از خودمان است.»
اما يك چيز قابل تغيير است. به مردم فرصت داده شود تا درك و فهم مالي را افزایش دهند. يكصد سال قبل يادگيري رانندگي، بخشي از آموزشهای اولیه جوانان نبود، اما امروز هست. به همين ترتیب، بزرگسالان امروزي لازم است تا درباره علم مالیه بيشتر از پدران و پدربزرگان خود بدانند. شايد وقت آن رسيده باشد كه علم مالیه بخشي از برنامه درسي دبيرستان يا حتي دبستان شود.
نظام مالي بينالمللي نيز نيازمند بازسازی است. در فيلم به يادماندني «زندگي هيجانانگيز» فرانك كاپرا، جورج بيلي همه عمر خود را در بدفورد فالز گذرانده است، بانكداري را در آنجا انجام داده است و مشتريانش از آدمهاي همان شهر بودهاند. آن محيط اكنون به اندازه سال نوري از جهان امروزي علم مالیه فاصله دارد. اگر هم كسي در بدفورد فالز زندگي ميكند، احيانا بخشي از وام رهني وي در كشور هنگ كنگ، بخش ديگر در عربستان سعودي و بقيه آن در جاي ديگر از جهان نگهداري ميشود. نياز به يك نظام پولي بينالمللي و مقررات مالي بينالمللي جديد است. شايد وقت آن رسيده باشد كه درباره پول واحد براي ائتلافي از كشورهاي داوطلب و بانك مركزي جهاني براي مديريت پول بينالمللي فكر كنيم.
منبع:پایگاه دنیای اقتصاد
نظرات (0) نويسنده : محمد رضا زينلي - ساعت 10:20 PM - روز دوشنبه 8 فروردین 1390 |
حران بزرگ 1929 به تولد شاخه جدیدی در علم اقتصاد انجامید که راگنار فریش در سال 1933 نام آن را اقتصادکلان گذاشت. در دهههای پس از آن تا زمان حال، درهمکنشی رویدادهای اقتصادی، سياستگذاری اقتصادی و اندیشه و نظریه کلان اقتصادی، داستانی مسحورکننده و جداناپذیر از زندگی و سياست اقتصادهای ملی خلق کرده است. کتاب حاضر به بازخوانی این داستان میپردازد و سه مسیر از فعالیتها و روندها را گرد هم ميآورد: رویدادهای اقتصادی قرن بیستم و بیست و یکم که به دنبال خود مسائل اقتصادی را مشخص کردند؛ واکنش اقتصاددانان به این مسائل که دانش انباشتی ایجاد کرد و موفقیت و شکست این سياستها به نحوی که دورنمای اقتصادی را شکل میدهد و مجموعه جدیدی از مسائل برای تحلیل نظریه اقتصادکلان تعریف شد. این کتاب بسيار خواندنی با ارائه دیدگاهی سنتشکنانه در اقتصاد کلان، بازیهای نظریهپردازان و سياستگذاران را در بستری تاریخی به نمایش میگذارد.
این کتاب در دست ترجمه است و فصل سیزدهم آن که به دلایل بحران مالی و اقتصادی در سه سال گذشته میپردازد به خوانندگان صفحه اندیشه اقتصاد تقدیم میشود.
سرمایهداری آن شکلی از اقتصاد مالکیت خصوصی است که با استفاده از پول استقراضی، نوآوری به وجود ميآید و معمولا، اگر چه نه به ضرورت منطقی، دلالت بر خلق اعتبار دارد.
جوزف شومپتر، چرخههای کسبوکار، 1939، ص 223
حقوق دريافتی مدیران ارشد شرکتهای بزرگ، پاداشدهی بازار بابت دستاوردهای آنها نیست، بلکه در بیشتر اوقات به ژست از خود متشکر بودن گرم و گیرای شخص از خودش شباهت دارد.
جان کنت گالبرایت، رخدادنویسیهای یک لیبرال همیشگی
مقصرها یکی دو تا نیستند
بحران مالی و اقتصادی سال 2007 بدون هشدار شروع شد و در مدتی کوتاه به بیشتر کشورهای جهان سرایت کرد. بسياری سعی کردهاند این يا آن عامل را مقصر وقوع بحران معرفی کنند. واقعیت این است که چنین بحرانی را اصلا نمیتوان به علتی واحد نسبت داد. ترکیبی از عناصر دست به دست هم داد و بحران را به وجود آورد. این بحران ابتدا در بازار مسکن احساس شد. از آنجا به بازار اعتبار گسترش يافت و سرانجام بر بخش حقیقی اقتصاد تاثیر گذاشت.
خانهدار شدن، رویای هر آمریکایی
خانهدار شدن بخشی جداییناپذیر از رويای هر آمریکایی است. در آمریکا، دولت و بخش خصوصی نهایت سعی خود را کردهاند تا این رويا به واقعیت بپیوندد. شکل 1 تعداد کل خانهها در آمریکا و نیز خانههایی را که مالکان سکونت دارند، نشان میدهد
شکل 1- مالکیت خانه در آمریکا (میلیون واحد)

این رشد از دستاوردهای عملی بازار آزاد است که با کمک دولت محقق شده است. سازندگان با انگیزه کسب سود شروع به ساخت خانهها کردند، بانکها منابع مالی مورد نياز را در اختيار خریداران گذاشتند و دولت نقدینگی این بازار را فراهم کرد. بهراستی این ایده که خانوادههای هر چه بیشتری مالک خانه شوند یک هدف سياست عمومی بوده است.
وام رهنی به شخصی که خانه میخرد داده میشود. برای این که وامگیرنده حائز شرایط دريافت وام باشد باید ضوابط معینی را رعایت کند. این عمل غیرمعمولی نیست چون هر وامدهندهای میخواهد مطمئن شود ریسک معقولی قبول کرده و بهره و اصل پول خود را دريافت خواهد کرد؛ بنابراین اطلاعاتی درباره توانایی بازپرداخت وام (موقعیت اعتباری)، ارزش وثیقه (در این حالت خانه) و مبلغ پیشقسط وامگیرنده جمعآوری میشود.
در شکل 2 دادههای ماهانه نرخ وام رهنی ثابت 30 ساله از 1971 تا 2008 را نشان دادهایم. این نرخ در سالهای اخیر حدود 6 درصد بوده است که در بیشتر کشورهای جهان مایه رشکبرانگیزی است. باید توجه داشت که نرخ وامهای رهنی 15 ساله پایینتر و برای وامهای تعدیلپذیر حتی کمتر بود.
شکل 2- نرخ ماهانه وام رهنی ثابت سی ساله

دولت آمریکا با تزریق نقدینگی به بازار و ضمانت کردن وامهای معین، صاحب خانهشدن را تسهیل کرده است. به خصوص که دو شرکت تحت حمایت دولت به نام فانی می و فردی مک، بازار رهن ثانویه خلق کردند که به موجب آن بانکها میتوانستند وامهای رهنی ایجاد شده را فروخته و برای دادن وام بیشتر پول به دست آورند.
فانی می و فردی مک
دولت آمریکا در سال 1938 انجمن وام رهنی ملی فدرال (FNMA) يا فانی می را تاسیس کرد. ماموریت این موسسه دولتی ضمانت وامها و عرضه منابع به بازار مسکن بود. این شرکت در 1968 خصوصی شد، اما پشتیبانی دولت را حفظ کرد. کنگره در 1970، شرکت وام رهنی خانه فدرال (FHLMC) يا فردی مک را برای همین هدف ایجاد کرد. دو شرکت با موفقیت ماموریت خویش را انجام دادهاند. آنها مالک يا ضامن نیمی از مبلغ وامهای رهنی پرداخت نشده هستند که به رقم تکاندهنده 12 تریلیون دلار میرسد.
طی زمان هر دو شرکت که خصوصی و در عین حال تحت حمایت دولت بودند، زيادی بزرگ شدند. نتیجه این شد که نه آنها توانستند به مدیریت کارآمد برسند و نه دولت توانست زیر بار ورشکسته شدن آنها برود. ضمنا هر دو سازمان از منابع عظیم خود برای لابی و اعمال فشار بر کنگره در راستای منافع خویش استفاده کردند.
در انتهای دهه 1990 قوای مجریه و مقننه از این دو شرکت خواستند وامهای تمدیديافته به خانوادههای کم درآمد را خریداری کنند. واقعیت این است که بازار وام رهنی برای کسانی که درآمد مناسبی داشته، مشکل اعتباری نداشته و عضو اقلیتهای معینی نبودند خیلی خوب کار کرد. حالا قصد این بود که تسهیلات مالی برای خرید وامهای رهنی را به افرادی گسترش داد که سابقه بد اعتباری داشتند يا اقلیتهایی که احيانا به علت مشکل اعتباری انتسابی از خانهدار شدن محروم شده بودند. به عبارت دیگر فانی و فردی وارد بازار وام رهنی کماعتبار شدند.
کمک به خانوادههای کمدرآمد تا خانهدار شوند یک مساله است و وام دادن به کسانی که توانایی بازپرداخت وام را نداشته يا ریسک بالایی دارند مساله کاملا متفاوت دیگری است. در سال 2003، دولت بوش پیشنهاد داد که نظارت بر فانی می و فردی مک سختتر شود. دو شرکت با فشار و اعمال نفوذ شدیدی سعی کردند بر اعضای کنگره تاثیر بگذارند و دموکراتها به رهبری بارنی فرانک از ماساچوست نیز مخالف این لایحه دولت بودند. لایحه دیگری که سناتور چوک هاگل در سال 2006 مطرح کرد سرنوشت بهتری پیدا نکرد.
طی بحران مالی که در سال 2007 شروع شد دو شرکت مشکلات مالی شدیدی تحمل کردند و ارزش سهام آنها سقوط کرد. در سپتامبر 2008 هر دو شرکت تحت کنترل قانونی موسسه مالی مسکن فدرال درآمدند.
تجربه گواهی میدهد که چنین ترتیبات پیوندی غیربهینه بوده و به محض اتمام بحران لازم است که هر دو شرکت به شرکتهای کوچکتر تجزیه شوند.
وام رهنی کم اعتبار
وام رهنی کم اعتبار به وامهای مسکنی اشاره دارد که به افراد دچار مشکلات اعتباری داده میشود، کسانی که نمیتوانند مدرکی برای درآمد خود ارائه دهند، يا توانایی پرداخت بهره وامشان مورد تردید است. برای اعطای تسهیلات اعتباری به این افراد، برخی مقررات مالی آسانتر شده بود. برخی وامدهندگان با اغوا کردن وامگیرندگان [بالقوه] پای آنها را به وام گرفتن کشاندند. نرخ بهره در دو سال اول وام رقمی پایین مثلا 5/4 درصد بود. پس از آن، نرخ بهره به سطح 5/6 تا 5/7 درصد بالا میرفت. عدهای دیگر از آنچه که به وام دادن غارتی معروف است، استفاده کرده و از بياطلاعی وامگیرندگان سود بردند.
در مدتی که بازار مسکن دوره رونق را تجربه میکرد، نگرانی درباره این وامها وجود نداشت. تصور بر این بود که فردی مثلا 300 هزار دلار وام میگیرد و یک خانه میخرد. فرض میگیریم او در زمان حال توان مالی پرداخت بهره وام را دارد، اما آینده نامطمئن است. در عرض یک سال قیمت خانه 15 درصد افزایش میيابد. آن فرد تا آن لحظه 45 هزار دلار سود کرده است. بر اساس سرمایهای که فرد از خانه دارد میتواند تسهیلات اعتباری از بانک بگیرد و با آن بهرههای ماهانه را پرداخت کند. اگر نرخ بهره بالا برود پس مجددا استقراض میکند [درخواست وام جدید برای پرداخت وام قبلی]. فرض میکنیم هیچ کدام از اینها نتیجه نداد، آنگاه خیلی راحت خانه را میفروشد. او یک يا دو سال در آن خانه زندگی کرده و سود خوبی هم کسب کرده است.
اما با ترکیدن حباب مسکن، این خيالبافیها به پايان رسید. قیمتهای مسکن شروع به کاهش کرد و وامگیرندگان با وام رهنی تنها ماندند که قادر به تسویه آن نبودند. بدتر اینکه مبلغ وام رهنی از قیمت روز خانه بیشتر بود. آنها توانایی وام گرفتن دوباره را نداشتند چون هیچ سهم (سرمایهای) در خانه نداشتند. آنها قادر به استقراض مجدد نبودند؛ چون وام جدید، حتی اگر وثیقه تهیه میکردند کمتر از مبلغ وام قبلی بود. آنها قادر به فروش خانه نبودند؛ چون خریداران کم شده بودند؛ اما حتی اگر خانه را میفروختند قادر به بازپرداخت کل وام نبودند. عدهای خانهها را ترک کردند و عدهای با توقیف و تملک خانه از سوی بانک مواجه شدند.
بحران مسکن
پس از رکود 2001، فدرال رزرو در زمان رياست آلن گرینسپن، نرخ بهره را برای مدت طولانی پایین نگه داشت. این سياست، نقدینگی فراوانی وارد بازار کرد و نهادهای مالی را برانگیخت تا برای وامدادن خود را به آب و آتش بزنند. مسکن مجرایی حاضر و آماده بود.
در فصل 11 که نظریه رشد و نوسانات شومپتر را بحث کردیم اشاره شد موتور هر دو تا نوآوری است که با گسترش اعتبار، تامین مالی میشود. این نوآوریها در دهه 1980، رايانه شخصی و در دهه 1990 اینترنت بود. پس از 2001 چنین نوآوری در افق دیده نمیشد. ترکیب نقدینگی فراوان و نبود مجراهای سرمایهگذاری، سرمایهگذاران و بانکها را به سمت خرید وامهای رهنی و داراییهای به پشتوانه چنین وامهایی کشاند.
وقتی در انتهای سال 2006 قیمت مسکن شروع به کاهش کرد (شکل3)، ارزش وامهای رهنی و داراییهای به پشتوانه آنها از دست رفت. شاید اگر بانک مبدا، وام رهنی را پیش خود نگه داشته بود، مشکل مهارشدنی بود. بانک میتوانست ارزش دفتری وام را مستهلک کرده يا با مشتری مذاکره کند تا به سازش مورد توافق طرفین برسند، اما بانک، وام رهنی را همراه با بسياری از دیگر وامها به یک بانک سرمایهگذاری فروخته بود. این بانک هم آن را تبدیل به اوراق بهادار به پشتیبانی این دارایی کرده و به صورت تکه تکه به سایر نهادها و سرمایهگذاران فروخته بود. بهعلاوه بر اساس این داراییها، ابزارهای مشتقه و بیمهنامههایی صادر شده بود. دوباره هر تکه را یک نفر مالک شده بود که خدا میدانست کیست. وقتی ارزش دارایی اصلی از بین رفت، هرمی از داراییها ارزش خود را از دست دادند. بدتر این که کسی نمیدانست کدام دارایی و به چه مقدار. وجود اینها بود که بحران مالی را تسریع کرد، اما قبل از پرداختن به آن، لازم است با چند مفهوم در مالیه آشنا شویم.
شکل 3- شاخص ملی S&P کیس-شیلر برای قیمت خانه در آمریکا

کارکرد مالیه و نهادهای مالی
هنگام تجزیه و تحلیل اقتصاد کلان، آشنایی با مالیه ضروری است. کتابهای عالی بسياری درباره مالیه وجود دارد. این بخش قصد ندارد جانشینی برای خواندن آنها باشد يا که وانمود شود مقدمهای بر آن موضوع است، بلکه میخواهد اشتياق خوانندگان نسبت به موضوع را برانگیزد و نیز يادآوری برای کسانی محسوب شود که این مطالب را میدانستند.
حرکت اقتصادهای مدرن وابسته به مالیه و نظام مالی است. نظام مالی، پساندازکنندگان و سرمایهگذاران را به هم وصل میکند و پلی بین حال و آینده است. کارآفرینهای جوان انواع ایدهها برای راهاندازی یک شرکت فناوری پیشرفته دارند، اما آنها به تازگی از پشت میز کلاس درس بیرون آمده و پولی در بساط ندارند تا روياهای خویش را عملی سازند. از طرف دیگر تعداد زيادی افراد با پساندازهای کم و زياد هستند که نمیدانند با آن چه کار کنند. گذاشتن پول زیر بالش، ایده خوبی به نظر نمیرسد. در عین حال آنها نمیخواهند پولشان به شکل وام ریسکی درآید يا تمام و کمال سرمایهگذاری کنند. یک نهاد مالی، پول را با وعده بازپرداخت اصل پول به علاوه بهره میگیرد و به کارآفرینانی وام میدهد که آن را سرمایهگذاری میکنند و پروژه باید سودده باشد تا وام را با بهره بازپرداخت کنند. البته همه پروژهها موفقیتآمیز نبوده و برخی سرمایهگذاریها به طلا نمیرسد؛ بنابراین نرخ بهره پرداختی به سپردهگذاران کمتر از آنی است که به حساب سرمایهگذاران نوشته میشود. تفاوت، هزینه ریسک (عدم پرداخت وام در سررسید)، هزینه اداره موسسه مالی (مثلا بانک) و سود آن موسسه است.
به همین ترتیب، کارگران نیز دوست دارند دوران بازنشستگیشان تامین شده باشد؛ بنابراین آنها مقداری از پول خود را کنار گذاشته و در یک موسسه مالی به سپرده میگذارند. دقیقا در همین زمان، زوجهای جوانی که تازه زندگی مشترک خود را شروع کرده و میخواهند خانهای بخرند از موسسه مالی وام میگیرند. این بانک از آنها بهرهای مطالبه کرده و بخشی از آن را به حساب کارگرانی ميافزاید که برای آینده پسانداز میکنند. وامگیرندگان جوان مدت زمانی بسيار زودتر از این که توان مالی خرید یکباره خانه را داشته باشند از زندگی در خانههایشان لذت میبرند و پساندازکنندگان منابع بیشتری برای بازنشستگی خود دارند.
این اساس مالیه است، اما البته، جهان واقع به این سادگی نیست. در وهله اول، پساندازکنندگان پولشان را بر اساس اعتماد تحویل موسسه مالی میدهند. چه چیزی مانع از این میشود که موسسه پول را برندارد و فرار نکند يا در پروژههایی پرریسک و مشکوک سرمایهگذاری نکند؟ اینجا نياز به قوانین و مقررات و هياتهای تنظیمی مثل بانک مرکزی، FDIC و سایر نهادهای تنظیمی داریم. سرانجام پول و مالیه بر پایه اعتماد و اطمینان کار میکنند. نقش و وظیفه چارچوب تنظیمی ایجاد محیط اعتماد و اطمینانی است که درون آن همه فعالان اقتصادی یعنی سرمایهگذاران، پساندازکنندگان، وامدهندگان و وامگیرندگان بتوانند تصمیماتشان را بگیرند. در زیر به این مضمون برمیگردیم.
اما حتی اگر همه طبق قوانین بازی کنند و همه کس مورد اعتماد باشند، عنصر ریسک هنوز وجود دارد. هیچ کس توانایی پیشبینی کامل آینده را ندارد. زندگی ما و قطعا هر سرمایهگذاری مستلزم ریسک است. ما نياز به اندازهگیری ریسک و يافتن راههایی برای روبهرو شدن درست با آن داریم.
داراییها، ریسک و تنوعبخشی
همه ما با داراییهای فیزیکی آشنا هستیم. داراییهای مالی به شکل یک تکه کاغذ يا ثبت در کامپیوتر و دفاتر حسابداری هستند که مالکیت بر دارایی فیزیکی را گواهی میکنند يا تسلط بر مقادیری از منابع که برای به دست آوردن داراییهای فیزیکی میتوان استفاده کرد. برای نمونه، داشتن سهم یک شرکت خاص (مثلا وریزون، هوندا يا گوگل) نشان میدهد که مالک آن مستحق یک سهم از همه داراییهای آن شرکت است. یک ورقه قرضه دولتی دال بر این است که آورنده آن در تاریخ سررسید 10.000 دلار دريافت میکند.
اینها داراییهای مالی هستند و هر کدام را میتوان با دو پارامتر بازده و ریسک توصیف کرد. در مورد سهم، بازده شامل سود سهام بهعلاوه هر گونه افزایش يا کاهش در ارزش سهم است. ریسک، نوسان بازده را اندازهگیری میکند. بازده ورقه قرضه دولتی، بهره پرداختی است و اگر صاحب ورقه قرضه آن را تا سررسید نگه دارد دارایی بدون ریسک است، اما اگر صاحب ورقه قرضه، آن را پیش از سررسید بفروشد، در صورتی که نرخ بهره پس از آن افزایش (يا کاهش) يابد قیمت ورقه قرضه وی افت (ترقی) میکرد. سرمایهگذار برای رسیدن به بازده بالاتر، باید ریسک بیشتر را بپذیرد.
هر سرمایهگذار تعدادی از داراییها را جهت سرمایهگذاری انتخاب میکند. به این سبد سرمایهگذاری، پرتفوی گفته میشود. پرسش این است چه پرتفویی انتخاب کنیم که بازده را در ازای میزان معینی ریسک که سرمایهگذار میتواند بپذیرد حداکثر کند. پس نياز به روشی برای اندازهگیری ریسک است. هری مارکوویتز، برنده نوبل اقتصاد 1990، در مقالهای اساسی، استفاده از انحراف معيار را به عنوان سنجه ریسک پیشنهاد داد.
مارکوویتز نشان داد پرتفویی از داراییهای با ریسکهای یکسان، ریسکی کمتر در مقایسه با ریسک هر کدام از این داراییها دارد. این معنای تنوعبخشی است که به زبان ساده، یعنی همه تخممرغهای خود را در یک سبد نگذارید. اگر سرمایهگذار ثروت خود را بین تعدادی از سهام تقسیم کند، وضع او از نظر ریسک بهتر میشود. برای اثبات آن، یک سرمایهگذار را در نظر بگیرید که در دو دارایی با بازدههای یکسان r1 و r2 و ریسکهای s1 و s2 و (که با انحراف معيار بازدهها اندازهگیری شده) سرمایهگذاری میکند. اگر سرمایهگذار ثروت خود را به نسبتa در دارایی اول وa-1 در دومی تقسیم کند، پس بازده و ریسک وی خواهد بود:

به عبارت دیگر، با تنوعبخشی امکان تحقق يافتن همان بازده با ریسک کمتر وجود دارد.
مارکوویتز شرح صوری برای ایدهای ارائه داد که سرمایهگذاران از مدتها پیش میدانستند. این ایده که شرکتهای سرمایهگذاری بر پایه تنوعبخشی ایجاد شده بودند و فعالیت میکردند. شرکت سرمایهگذاری، یک پرتفوی از مجموعه سهامی است که توسط مدیر مجموعه مدیریت میشود. سهام پرتفوی به سرمایهگذاران فروخته میشود. برای نمونه، فرض کنید که پرتفوی، شامل 120 سهم شرکت الف، 400 سهم شرکت ب و 250 سهم شرکت پ باشد. بهعلاوه فرض کنید سرمایه این شرکت از 200 سهم تشکیل شده است که به سرمایهگذاران فروخته میشود. پس هر سهم شرکت سرمایهگذاری بيانگر 6/0 سهم شرکت الف، 2 سهم شرکت ب و 25/1 سهم شرکت ج است. شرکت سرمایهگذاری علاوه بر تنوعبخشی ریسک، امکان تجمیع منابع و تحقق منافع ناشی از مقياس را میدهد.
بلند، کوتاه و بیطرف
موقعیت سرمایهگذار نسبت به هر دارایی، یکی از سه حالت زیر است. اگر مالک دارایی باشد، موقعیت وی بلند است. اگر دارایی را مدیون باشد پس موضع کسردار در رابطه با آن دارایی دارد. این نياز به اندکی توضیح دارد. فرض کنیم که شما حدس میزنید در دو ماه آینده، سهام جنرال موتورز يا قیمت یک بشکه نفت کاهش خواهد يافت. البته اگر مالک چنین دارایی باشید خواهان فروش آن میشوید پیش از آنکه قیمتش پايين بياید، اما فرض میکنیم این دارایی را ندارید و میخواهید روی پیشبینی يا شم اقتصادی خود سفتهبازی کنید. شما آن دارایی را در ازای پرداخت اجرت از کسی وام میگیرید و میفروشید. اگر پیشبینیتان درست باشد، بهزودی میتوانید آن دارایی را با قیمتی پایینتر از آنی که فروختید بخرید. سود شما برابر با اختلاف قیمت منهای اجرت و هزینه معاملاتی خواهد بود. البته اگر اشتباه کرده باشید بخشی از پولتان را از دست میدهید. وقتی دارایی وامگرفته شده را میفروشید در واقع موقعیت خود را در آن دارایی به کوتاه تبدیل میکنید.
در برخی بازارها امکان این هست که دارایی را حتی بدون وامگرفتن آن بفروشید. این را فروش کوتاه بیمدرک مینامند. طی بحران مالی 2008، برخی این عمل را یکی از علل مشکلات در بازار دانستند و کمیسیون بورس سهام برای مدتی این کار را ممنوع کرد.
اگر فردی نه مالک و نه مدیون دارایی باشد پس موضعی بیطرف نسبت به آن دارد.
معامله تامینی، آربیتراژ و سفتهبازی
بسياری از فعالیتهای بازرگانی با ریسکی درگیر هستند که لزوما ربطی به فعالیت آنها ندارد يا ریسکهایی که مدیریت بنگاه توانایی يا تمایلی به پذیرش آنها ندارد. شرکتی به امر صادرات محصولات معین و نه سفتهبازی روی نرخهای ارز مشغول است. مثلا این صادرکننده 100 میلیون یورو رايانه به اروپا صادر میکند؛ اما پول آن را شش ماه بعد دريافت خواهد کرد. شرکت باید اکنون هزینه کار و مواد را به دلار بپردازد. هر یورو اینک 28/1 دلار ارزش دارد، اما در عرض شش ماه ارزش آن شاید 18/1 دلار شود. تفاوت 10 میلیون دلار میشود. شرکت قادر به پذیرش چنین ریسکی نیست. گزینه موجود، معامله تامینی در برابر چنین پیشامد احتمالی است. معامله تامینی یعنی شرکت یوروها را اکنون میفروشد اما شش ماه بعد تحویل میدهد؛ بنابراین در برابر نوسانات ارزش یورو بیمه خریداری میکند. البته شرکت بابت چنین معاملهای باید حقالعملی بپردازد.
همین حکایت درباره مواردی مثل اینها درست است: شرکت هواپیمایی که نگران افزایش قیمت سوخت است، شرکت تولید برق در خصوص قیمت گاز طبیعی و شرکت فرآوردههای غذایی در خصوص قیمت مواد خام. همانطور که خواهیم دید این کسبوکارها میتوانند مبادرت به خرید و فروش قراردادهای آتیها يا اختيارات کنند تا در برابر تغییرات قیمت تامین شده و خود را حمایت نمایند.
آربیتراژ نيازمند دو معامله همزمان در دو بازار است تا از تفاوت قیمت دارایی در این بازارها سود عاید شود. اتفاقا ایده آربیتراژ با آوردن مثالی از بازار ارز بهتر روشن میشود اگر چه امروزه با گسترش وسایل ارتباطی، يافتن فرصتهای آربیتراژ در بازارهای ارز دشوار است. بدین منظور نرخ مبادله دلار، یورو و ین را در سه بازار متفاوت ملاحظه میکنیم. در نیویورک یک یورو 32/1 دلار ارزش دارد، در فرانکفورت با یک یورو میتوان 147 ین خرید و در توکیو با 106 ین یک دلار به ما میدهند. آربیتراژور در نیویورک به ازای دادن 32/1 دلار یک یورو میخرد و با آن یورو در فرانکفورت 147 ین خریده و در توکیو ینها را به ازای 147 تقسیم بر 106 = 3868/1 دلار میفروشد و بنابراین 68/6 سنت به ازای هر 32/1 دلار سرمایهگذاری منهای هزینه معاملاتی سود میکند. همانطور که پیشتر ذکر شد، در جهان امروز چنین فرصتی وجود ندارد اما این مثال معنی آربیتراژ را به روشنی شرح میدهد.
آربیتراژ محدود به بازار ارز نیست. برای مثال امکان آربیتراژ بین بازارهای اوراق قرضه کوتاهمدت و بلندمدت وجود دارد.
اسم سفتهبازی خیلی بد در رفته است اما صادقانه بگوییم آنقدرها که بد به نظر میرسد بد نیست. اگر با خودتان فکر کنید قیمت خمیر دندان هفته بعد بالا خواهد رفت، منطقی به نظر میرسد که اکنون چند عدد خمیر دندان بخرید. البته اگر قیمت آن پایین برود پول زيادتری بابت آنها پرداخت کردهاید. این معنی سفتهبازی است: عمل بر اساس پیشبینی يا شم اقتصادی خود تا از بالا و پایین رفتن قیمت بازار پول درآورید.
رسم است که هر زمان اوضاع چیزی به هم میریزد سياستمداران سفتهبازها را متهم میکنند اگر چه واقعا در بیشتر اوقات خود سياستمداران مقصر هستند. نخست توجه کنید که اگر در یک بازار فقط گمانهزنها حضور داشته باشند، به صورت گروهی قادر به سود بردن نیستند. این بازار به بازی پوکر شباهت دارد؛ اگر کسی برنده شود باید به زيان کس دیگری باشد. در این بازار باید خطرپوش (hedger) داشته باشیم که خواهان خلاصی از ریسک هستند و سفتهبازهایی که آن ریسک را بر عهده میگیرند. در واقع سفتهبازها با بهرهبرداری از اطلاعات در دسترس و تغییر دادن قیمتها در جهت درست، بازارها را کارآتر میسازند.
نوآوریهای مالی
نهادهای مالی شبیه هر صنعتی، مبادرت به نوآوری کردهاند. انگیزه اصلی برای این کار، منطبق کردن ریسک داراییها با سلایق مشتريان بوده است. البته مثل هر صنعت دیگری، برخی نوآوریها موفق بوده و برخی دیگر زيان و بیچارگی به بار آورده است. ما همچنین ضرورت وجود مقررات و کلا چارچوبی برای عملکرد نظام مالی را ذکر کردیم. یک اثر نوآوری مالی این است که چارچوب موجود نمیتواند اعتماد و اطمینان شرکتکنندگان بازار را تضمین کند. اهداف اصلی نظام مالی به این صورت قابل خلاصهشدن است: (1) هدایت منابع از پساندازکنندگان کوچک و بزرگ و تخصیص آن به سرمایهگذاران و مصرفکنندگان؛ (2) جداسازی تا حد ممکن ریسک از بازده و فروش ریسک به آنهایی که توان و تمایل پذیرش آن را دارند؛ و (3) فراهم کردن این امکان برای سرمایهگذاران، تا بدون توجه به میزان ثروتشان، به بالاترین بازده ممکن با توجه به میزان ریسکی که با آن راحت هستند برسند. نوآوریهای مالی، میخواهند با کارایی به این هدفها برسیم و مردم بیشتری تحت پوشش خدمات مالی قرار بگیرند. نمیگوییم که سرمایهداران هیچ حرکت اشتباه يا فعل مجرمانهای نکردهاند. بعید نیست که تعداد شيادان در نظام مالی بیشتر از جاهای دیگر باشد. به دلیل امکان خلافکاری، به این خاطر که همه کس کاملا از زیر و بم معاملات مالی باخبر نیست و همانطور که ذکرش رفت، چون مالیه و پول بر پایه اعتماد و اطمینان قرار دارد نهادهای تنظیمی نقش چشمگیری در این رابطه ایفا میکنند.
ابزارهای مشتقه
مشتقات، داراییهایی هستند که ارزش آنها به دارایی اصلی دیگری بستگی دارد. برای نمونه یک بشکه نفت به قیمت 45 دلار در امروز را در نظر بگیرید، اما شما متقاضی خرید نفت نه برای امروز بلکه برای دو ماه بعد هستید. پس اقدام به خرید قرارداد آتی 1000 بشکه نفت تحویلی در کوشینگ اوکلاهما به مبلغ 46 دلار در هر بشکه میکنید. از این طریق مطمئن میشوید که قیمت نفت در این دو ماه هر چقدر بشود شما آن را به قیمت بشکهای 46 دلار به دست ميآورید. نيازی به گفتن نیست اگر قیمت بسيار کمتر از 46 دلار شود تصمیم بدی گرفتهاید و باید مسوولیتش را بپذیرید. از قرارداد آتی برای کالاها و داراییهای مالی مثل سهام و اوراق قرضه استفاده میشود.
قراردادهای آتی و اختيارات برای کالاها و داراییهای مالی، در بورس سهام نیویورک، یورونکست، بورس کالای نیویورک، هیات تجاری شیکاگو و سایر بورسها معامله میشوند.
قرارداد آتی، خریدار را به ارزش کامل قرارداد متعهد میسازد. برای نمونه، در قرارداد آتی نفت 46 دلاری خریدار باید 46,000 دلار بپردازد و 1000 بشکه نفت را به تملک درآورد يا آن را به هر طریقی در بازار بفروشد، اما فرض کنیم که شما صرفا میخواهید در برابر یک شرط يا احتمال تامین شوید يا روی تغییر قیمت گمانهزنی کنید بدون اینکه خود را به خرید کل قرارداد متعهد سازید. برای مثال فرض میکنیم یک محموله از محصول خود را به شرکت اروپایی به قیمت مجموعا 50 میلیون یورو فروختهاید، اما خریدار اروپایی پول آن را شش ماه بعد پرداخت میکند. چون که امروز هر یورو 35/1 دلار است شما روی 5/67 میلیون دلار حساب میکنید، اما شش ماه بعد شاید ارزش یورو کمتر شده باشد. آيا میتوان خود را در برابر کاهش ارزش يافتن یورو بیمه کرد؟ امکان خرید اختيار معامله برای فروش یوروها به قیمت 35/1 دلار در شش ماه وجود دارد. برای مثال قیمت آن اختيار معامله 202،500 دلار خواهد بود. با پرداخت این قیمت شما مطمئن میشوید که قیمت یورو در این شش ماه هر چقدر میخواهد بشود، 5/67 میلیون دلار خود را به دست خواهید آورد. پس اگر قیمت یورو برای مثال 30/1 دلار بشود از زيان 5/2 میلیون دلاری جلوگیری کردهاید. البته کس دیگری آن مبلغ را از دست داده است. این را حق اختيار فروش مینامند. اختيار معاملهای که به فرد اجازه میدهد تا در قیمت معینی خرید کند را حق اختيار خرید مینامند.
چه اتفاقی ميافتد اگر اختيار فروش داشته باشید و قیمت به 37/1 دلار افزایش يابد؟ خیلی راحت اختيار معامله را دور مياندازید؛ آن اختيار بيارزش است. شما 5/68 میلیون دلار در ازای فروش یوروهای خود به دست ميآورید و هزینه بیمه 202،500 دلاری پرداختهاید؛ بنابراین اختيار معامله یک حق اما نه تعهد به فروش يا خرید یک کالا يا دارایی است.
اختيار معامله بر دو نوع است: آمریکایی و اروپایی. در اختيار معامله آمریکایی امکان اعمال حق فرد از زمان خرید تا تاریخ انقضای اختيار معامله وجود دارد. در اختيار معامله اروپایی فقط امکان اعمال حق فرد در تاریخ انقضا وجود دارد. بیشتر اختيار معاملهها در بازار از نوع آمریکایی هستند. با اینحال محاسبه ارزشگذاری اختيار معاملهها بر اساس فرمول بلک- شولز است که اختيار معامله اروپایی را در نظر میگیرد.
توجه داشته باشید که رياضيات در پشت ارزشگذاری اختيار معاملهها تا حدی پیچیده است. جداول برای ارزشگذاری اختيار معاملهها بر اساس فرمول بلک- شولز گردآوری شده است، اما دور از انصاف نیست که بگوییم بیشتر آنهایی که از این جداول استفاده میکنند هیچ درک و اطلاعی از معنای آنها ندارند. وضعیت زمانی بدتر میشود که نوآوری روی نوآوری سوار میشود. اوراق بهادار مبتنی بر داراییها هستند و اختيار معاملهها در راس این داراییها خلق گردیده و در اطراف جهان به فروش رفته است. مردان و زنان با لباسهای مرتب از این سو به آن سو رفته و یکریز حرف میزنند و حقوق میگیرند بدون اینکه بدانند راجع به چه چیزی دارند صحبت میزنند. بیشتر بنگاههای مالی بزرگ، با خرید چنین داراییهایی ثروتهای هنگفتی را از دست دادند. بهترین توصیه به یک سرمایهگذار معمولی این است که از سرمایهگذاری در اختيار معاملهها يا ابزارهای مشتقه به طور کلی خودداری کند.
اوراق بهادار با پشتیبانی دارایی، تعهدات بدهی وثیقهای (CDOها) و معاوضههای نکول اعتبار (CDSها)
اوراق بهادار با پشتیبانی دارایی، در ردیف نوآوریهای مالی جدیدتر قرار میگیرند. یک بانک يا شرکت وام رهنی را در نظر بگیرید که به تعدادی از مشتريان پول قرض داده است. هر وام رهنی، مبلغ معینی درآمد به شکل پرداخت بهره عاید میکند. همین قضیه درباره وام خودرو، وام کارت اعتباری و غیر آن صادق است. اینک فرض کنید تعداد زيادی از چنین تعهداتی را در پرتفوی جای داده و سهام آن را به مشتريانی که محق جريان نقدی از این داراییها خواهند بود میفروشیم. برتری چنین داراییهای وثیقهداری این است که سرمایهگذار قادر به دريافت جريان نقدی است در عین حال که فرض میکنیم ریسک کمتری نسبت به حالتی دارد که او مجبور به رسیدگی جداگانه هر یک از این داراییها بود. اشکال این سرمایهگذاری این است که سرمایهگذار به سختی سر در ميآورد که در چه چیزی سرمایهگذاری کرده است.
اوراق بهادار با پشتوانه دارایی: علاوه بر وامهای رهنی برای وام خودرو، بدهی کارت اعتباری، وام دانشجویی و سایر داراییهای مولد جريان نقدی تهیه میشود. شرکت کارت اعتباری را در نظر بگیرید که به دارندگان کارتهای خود وام میدهد. هر دارنده کارت متعهد به پرداخت مبلغ معینی پول در هر ماه است، بهره این وامها (که پرداخت اصل وام را شامل نمیشود) را میتوان درآمد برای وامدهنده در نظر گرفت.
تعهدات بدهی وثیقهای: اوراق بهادار با پشتیبانی دارایی که از اوراق بهادار درآمد ثابت تشکیل شده است، تعهدات بدهی وثیقهای نامیده میشوند. اوراق بهادار درآمد ثابت، ابزارهای مالی با جريان معین درآمدی طی یک دوره زمانی هستند. مثالها اوراق بهادار دولتی و شرکتی هستند. دوباره جريان نقدی از چنین داراییهایی به سرمایهگذاران فروخته میشود.
معاوضات نکول اعتبار: به فرض که شما مدیر بانک بوده و یک میلیون دلار به مشتری وام دادهاید. همیشه خطر نکول آن وام هست. آيا بهتر نیست بانکتان را در برابر چنین زيانی بیمه کنید؟ فرض میکنیم موسسهای هست که برای چنین احتمالهایی بیمه میفروشد. پس این بیمه را میخرید و در فواصل معین هزینه آن را شبیه حق بیمه به صادرکننده بیمه میپردازید. اگر وامگیرنده از پرداخت وام خودداری کند ضرری که متحمل شدید را از آن موسسه میگیرید. چنین مشتقاتی را معاوضات نکول اعتبار مینامند. در اینجا باید یک نکته را در نظر گرفت. نيازی نیست پولی به مشتریتان وام داده باشید تا CDS بخرید يا اینکه موفق به وصول طلبهایتان نشده باشید. معاوضه نکول اعتبار بیشتر شبیه شرطبندی روی وقوع یک حادثه است. قیمت (يا پولی که به صورت ادواری برای خرید این بیمه باید پرداخت) CDS یک شرکت، بازتابدهنده تصورات درباره توانایی پرداخت بدهی آن شرکت است. قیمت بالاتر به این معناست که سرمایهگذاران شرط میبندند شرکت نکول خواهد کرد. طی سالهای 2007 تا 2009، CDSها به تشدید بحران متهم شدند.
تقلب در بازارهای مالی
چندین بار اشاره کردیم پول و مالیه در نهایت بر پایه اعتماد استوار هستند؛ بنابراین ضروری است که دولت بازارهای مالی را نظارت و قانونمند کند، اما جنبه دیگر قضیه این است که مالیه شيادها و متقلبان را به سمت خود جذب میکند. منافع مالی درگیر در این بخش زياد بوده و حتی آنهایی که ادعای زرنگی مالی دارند نیز احتمال دارد به دام وعده کسب سود آسان بیفتند. تاریخ مالیه انباشته از توطئهچیدنها و تقلبکاریها است.
شاید هیچ چیز بهتر از مورد برنارد مدوف این را نشان ندهد، ريیس پیشین NASDAQ که 50 میليارد دلار از قربانيان کاملا ثروتمند و ناآگاه کلاهبرداری کرد. این از هر جهت نمونه شگفتآوری است از جهات مبلغ کلاهبرداری شده، فهرست قربانيان ثروتمند و مشهور و این واقعیت که مدوف سرمایهدار کاملا مورد احترامی دیده میشد.
در عین حال نقشه وی یک بازی قدیمی پونزی بود. شیوه کار به این صورت است که بخشی از پول آورده شده سرمایهگذاران جدید به سرمایهگذاران قدیمی پرداخت میشود. چارلز پونزی برای یک سرمایهگذاری 45 روزه، 50 درصد بازده میپرداخت. فرد متقلب ادعا میکند به طرحی رسیده است که خیلی سریع پول زيادی میدهد. البته او نمیتواند روش خود را فاش کند و این قابل درک است. سود سر وقت به سرمایهگذاران اولیه پرداخت میشود و کار وی همه جا میپیچد و هر کسی میخواهد باور کند که واقعا داستان شاه و پريان و بابا نوئل وجود دارد و اینکه طرحهای مالی میتواند «یک شبه» پول زيادی عاید کند. پول از طرف سرمایهگذاران جدید مياید و به سمت سرمایهگذاران قدیمی میرود.
دیر يا زود طرح فرو میریزد و رخسار تعداد زيادی سرمایهگذار زرنگ را به رنگ خون در ميآورد.
سه درس از اینها ياد میگیریم. نخست، پول و بازار مالی نياز به مقررات بیشتر و اجرای دقیقتر نسبت به سایر بازارها دارد. این ایده که بازار از خودش مراقبت خواهد کرد در اینجا نتیجه نمیدهد. بدبختی این است که SEC که باید پاسبان باشد به خواب يا بدتر از آن رفته بود. دوم این مثل قدیمی که «اگر چیزی بیش از حد خوب و عالی باشد پس واقعی نیست» مثل قوانین فیزیک کاربرد دارد. چرا در جهان کسی به شما بازده 50 درصد يا 25 درصد میدهد؟ پاسخ معمولی این است که بازده حتی بیشتر مثلا 200 درصد نصیب او میشود. رابطه وی با شما چیست که او میخواهد بخشی از آن تاراج را به شما بدهد؟ اتفاقا این نوع طراحان مردمی را که با آنها وابستگی مثل دین مشترک، قومیت يا منشاء ملی دارند بسيار آسانتر غارت میکنند. درس سوم این است که وقتی سرمایهداران ولخرج، مدیران شرکتهای تامینی و سایر افراد پرمدعا گول میخورند، میتوان نتیجه گرفت يا آنها شریک جرم هستند يا نمیفهمند که دارند چه کار میکنند. به هر صورت، در تصمیمگیری مالی، شما دست تنها هستید.
منبع:پایگاه دنیای اقتصاد
نظرات (0) نويسنده : محمد رضا زينلي - ساعت 10:16 PM - روز دوشنبه 8 فروردین 1390 |
رشد قیمت طلا و نفت در بورس نيويورك
گروه بورس جهانی – طی معاملات دیروز در بورسهای جهانی قیمت نفت و طلا روند رو به رشد داشت و تنها در بورس شانگهای قیمت طلا اندکی کاهش يافت.
بر اساس این گزارش در این روز در بورس نیویورک قیمت نفت با یک دلار رشد قیمت 98 تا 99 دلار برای آوریل و مه معامله شد.طلا نیز با 7 دلار افزایش قیمت 1400 دلار به ثبت رسید.نرخ مس، پالادیوم، نقره و پلاتینیوم با رشد قیمت همراه بودند.در بورس توکیو قیمت طلا برای ژوئن رشد کرد؛ اما نرخ آن برای ماه آگوست با افت همراه شد. نفت خام نیز با 320 ین رشد 54 هزارو 70 ین به ثبت رسید و نفت سفید یک هزارو 50 ین رشد کرد و با قیمت 70 هزارو 320 ین فروش رفت.در بورس شانگهای قیمت طلا ارزان شد و با 3 یوآن کاهش قیمت 296 تا 297 ین به ثبت رسید.از میان فلزات پایه تنها نرخ آلومینیوم ارزان شد اما دیگر فلزات رشد کردند. مس با 1300 یوآن رشد،70 هزارو 300 یوآن به ثبت رسید. روی نیز با 75 یوآن افزايش 17 هزارو 970 یوآن معامله شد. آلومینیوم اما با 25 یوآن كاهش قیمت 16 هزارو 460 یوآن به ثبت رسید.از میان محصولات کشاورزی نیز قیمتها در بورس شیکاگو رشد داشت.
منبع:پایگاه دنیای اقتصاد

نظرات (1) نويسنده : محمد رضا زينلي - ساعت 10:06 PM - روز دوشنبه 8 فروردین 1390 |
