دو نفر تصمیم گرفتند که بزرگترين دروغ دنيا را بگويند دروغي شاخ دار!
مدتي فكر كردند. روزي گرد هم آمدند و دورغ خود را برای دیگری بازگو کردند.
يكي گفت: پدر من يك طويله اي داشت كه وقتي يك اسب مي خواست از اين طرف طويله به آن طرف طويله برود چندبار حامله مي شد مي زاييد آخرش هم به آخر طويله نمي رسيد!
ديگري گفت: پدر من يك چوبي داشت وقتي ابر مي شد با چوبش ابرها را جابه جا مي كرد.
ديگري گفت: آن موقع كه ابر نبود چوبش را كجا مي گذاشت؟ گفت: مي گذاشت تو طويله پدر تو!
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 3:10 PM ] [ ابوالفضل محمدی فلاورجانی ]