نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 آذر 1394 ساعت 12:22 AM | نظرات (2)
زده به دریا می رسه پا / میون دسته تیر سپاه /شبیه چشمه اشک حرم ...مراسم عزاداری حسینی کودکان و خردسالان با مداحی سید محمد مهدی موسوی زاده
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 15 آذر 1394 ساعت 11:57 PM | نظرات (0)

تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم/چو برگشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم/مسافر از برای یار سوغات آورد اما/من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم...اربعین حسینی تسلیت باد...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 7:45 PM | نظرات (0)
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 4:52 AM | نظرات (0)

مدت ها از واقعه عاشورا می گذشت و یزید، که دشمن دین خدا بود، دستور داد تا اُسرای کربلا رو به مدینه ببرن. برای همین یکی از سربازانش رو مأمور کرد تا اسرا رو به مدینه برسونه.
حضرت زینب علیهاالسلام که در میون اسرا بود، از اون مأمور درخواست کرد تا اون ها رو به کربلا ببره تا حضرت زینب و بقیه اهل بیت، بتونن مرقد پاک امام حسین علیه السلام و یارانش رو زیارت کنن.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1394 ساعت 4:39 AM | نظرات (1)

با صدای مادر از خواب بیدار شد . نماز صبح را خواند و بعد از صبحانه به مدرسه رفت . ساعات درسبا بی حوصلگی سپری می شد . خودش هم علت بی قراری امروزش را نمی دانست . نیم ساعت مانده به اذ ان ظهر، طبق معمول هر روز ازمعلم اجازه گرفت و از کلاس بیرون زد و به طرف مسجد محلشان حرکت کرد . عمو حسین متولی مسجد ، شیلنگ آب را از کنار درختان سرو بیرون کشیده بود و جلوی مسجد را آب پاشی می کرد .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آذر 1394 ساعت 10:40 PM | نظرات (1)

| بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران | کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران | |
| هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد | داند که سخت باشد قطع امیدواران | |
| با ساربان بگویید احوال آب چشمم | تا بر شتر نبندد محمل به روز باران | |
| بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت | گریان چو در قیامت چشم گناهکاران | |
| ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد | از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران | |
| چندین که برشمردم از ماجرای عشقت | اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران | |
| سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل | بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران | |
| چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت | باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران |
سعدی غزلیات
نوشته شده در تاريخ جمعه 14 آذر 1393 ساعت 12:54 PM | نظرات (0)

کودکی ابوالفضل
از خردسالی قوی و نیرومند بود و همیشه کمک کار پدر بود. در آبیاری نخلستان ها و حفر قنوات و آبادانی مزارع، نهایت کوشش را داشت و به بینوایان و ایتام کمک می کرد و به بیوه زنان رسیدگی می کرد. در بسیاری از جنگ ها با پدر شرکت می نمود. رابطه او با برادرانش حسن و حسین بسیار صمیمی و دوستانه بود. او بارها از پدرش شنیده بود که به او می گفت: روزی باید به یاری برادرت حسین بشتابی بیشتر با او باش و او را کمک کن.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 آذر 1393 ساعت 6:36 PM | نظرات (0)

بچه ها بشید مهیا میخوایم بریم کربلا!
شهر امام حسینه امامِ سومِ ما
کربلا شهر ماتم شهر مصیبت و غم
دوستان من گوش کنید! تا ماجراشو بگم
حدود سال شصتم از شهر کوفه مردم
نامه زیاد نوشتن گفتن امام سوم
ما مرد کارزاریم اما امام نداریم
اگر بیای به کوفه اطاعت از تو داریم
وقتی امام قبول کرد رو سوی کوفه آورد
تنها گذاشتن اونو دروغگوهای نامرد!
کوفیان بی وفا با اینکه دیدن آقا
یار و یاور نداره رفتن توی خونه ها!
ستمگران صف به صف اومدن از هر طرف
امام حسینُ کشتن نزدیک شهر نجف
از اون زمان تاحالا غصه دارن شیعه ها
برای این مصیبت عزاداری شد به پا
کربلا شهر ماتم پر شد همیشه از غم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 آذر 1393 ساعت 12:14 AM | نظرات (0)