فاطمه حق بين
دوباره جمعه آمد و رفت و باز هم... . آقا جان! پس وفاي به عهد چه مي شود؟ کمي هواي دل ما را هم داشته باش. آخر تا کي؟ بي حرمتي ها، بي عدالتي ها، بي توجهي ها و بي ديني ها مانند بغض در گلويمان جا خوش کرده و دَم نمي زنيم. گويي هر قدر بيش تر کشف و اختراع مي کنيم، جاهل تر مي شويم. آخر از کجاي اين دنيا شکايت کنيم؟ ظلم از در و ديوار و سر و رويمان مي بارد. نمي خواهي بيايي؟ انگار تمام دنيا، در و ديوار، انسان و حيوان، ماه و ستاره، شب و روز دست به دامانت شده اند. انگار تمام دنيا با هم اللهم عجل لوليک الفرج مي گويند.
دلمان تنگ است، ديگر طاقت دوري نداريم. آقا جان مي شنوي؟ ديگر تحمل هيچ چيز را نداريم. فقط تو را مي خواهيم، تو را. پس اين منجي عالم بشريت کي مي خواهد بيايد!
عصر، عصر مرگ است؛ مرگ عاطفه، مرگ عشق، مرگ اميد. ديگر کار از دعا و اشک و ناله گذشته و اين ها کفايت نمي کنند. ديگر حتي اين نامه ها و دل نوشته ها هم راه به جايي نمي برند و تنها گره گشاي معما تويي.
-------------------------------------------------------------------------------------
.: Weblog Themes By Pichak :.