تاريخ: یک شنبه 9 شهریور 1393  | 3:00 PM | نویسنده : منتظر

فاطمه حق بين

 

دوباره جمعه آمد و رفت و باز هم... . آقا جان! پس وفاي به عهد چه مي شود؟ کمي هواي دل ما را هم داشته باش. آخر تا کي؟ ‏بي حرمتي ها، بي عدالتي ها، بي توجهي ها و بي ديني ها مانند بغض در گلويمان جا خوش کرده و دَم نمي زنيم. گويي هر قدر ‏بيش تر کشف و اختراع مي کنيم، جاهل تر مي شويم. آخر از کجاي اين دنيا شکايت کنيم؟ ظلم از در و ديوار و سر و رويمان ‏مي بارد. نمي خواهي بيايي؟ انگار تمام دنيا، در و ديوار، انسان و حيوان، ماه و ستاره، شب و روز دست به دامانت شده اند. انگار ‏تمام دنيا با هم اللهم عجل لوليک الفرج مي گويند. ‏

دلمان تنگ است، ديگر طاقت دوري نداريم. آقا جان مي شنوي؟ ديگر تحمل هيچ چيز را نداريم. فقط تو را مي خواهيم، تو را. ‏پس اين منجي عالم بشريت کي مي خواهد بيايد! ‏

عصر، عصر مرگ است؛ مرگ عاطفه، مرگ عشق، مرگ اميد. ديگر کار از دعا و اشک و ناله گذشته و اين ها کفايت نمي کنند. ‏ديگر حتي اين نامه ها و دل نوشته ها هم راه به جايي نمي برند و تنها گره گشاي معما تويي.‏

-------------------------------------------------------------------------------------



نظرات 0