آرزوهای من . . .
لطف خدا و رحمت یزدانم آرزوست!
نویسنده وبلاگ
تدبير در قرآن مجيد
حديث روز
حدیث موضوعی
اوقات شرعي

باز باران با ترانه

                                        می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را

                                        دشت پرشور بلا را

گردش یک ظهر غمگین  

                                         گرم و خونین

لرزش طفلان نالان    

                                         زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه  

                                         وندرین صحرای سوزان  

می رود طفلی سه ساله

                                         دلشکسته   پای خسته  

باز باران قطره قطره  

                                        می چکد از چوب محمل      

     

 باز باران با محرم.......اشک های جاودانه...............






[ پنج شنبه 16 آبان 1392  ] [ 11:16 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 0

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستا...ن شد ,,, او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد ,,,

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392  ] [ 9:56 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1


راه حـل های سـاده اما بدردبخـور !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

برای پیدا کردن یک چیز کوچک مثل گوشواره کافیست سر جاروبرقی را
با پارچه ای ببندید و با استفاده از جارو برقی آنرا بیابید




گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

برای محافظت از ناخنتان در هنگام انداختن کلید جدید به جا کلیدی از منگنه بازکن استفاده کنید


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 29 فروردین 1392  ] [ 12:05 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 3

عشق یعنی معنی بالا بلند              عشق یعنی دوری از هر دام و بند

گر که خواهی عشق را معنی کنم            بحر باشم بایدت باشی چو نم 

عشق یعنی آتش اندر جان شدن          سوختن در آتش و درمان شدن

عشق یعنی ناله های فاطمه           خطبه خواندنهای او بیواهمه

عشق یعنی در تب و تاب علی               نام مولا بر زبان راندن جلی

عشق یعنی ماجرای کوچه ها                   دانی آیا بر سرش آمد چه ها


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 22 فروردین 1392  ] [ 11:41 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 2

پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار

پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.

 

 هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند

پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 26 بهمن 1391  ] [ 9:05 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 2

 

 

من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت.
 
آیا آن روز فرا رسیده؟
ادامه مطلب را ببینید تا بدانید. 

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 12 بهمن 1391  ] [ 1:23 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1

 

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم.

اگر می خواهید ازدواج کنید بدانید که هیچ کس کامل نیست. 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 5 بهمن 1391  ] [ 2:00 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

 

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 28 دی 1391  ] [ 9:02 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 2

دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز دوست پسر بامحبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با دوست پسرش ازدواج خواهد کرد.

روزی کسی دو چشم به دختر اهدا کرد و او توانست همه چیز از جمله دوست پسرش را ببیند. پسر از او پرسید، "حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟"

دختر وقتی دید دوست پسرش هم کور بوده شوکه شد و از ازدواج با او سرباز زد. پسر با اندوه زیاد او را ترک کرد و چندی بعد در نامه ای برایش نوشت:

"فقط از چشمانم خوب مراقبت کن عزیزم."






[ پنج شنبه 7 دی 1391  ] [ 5:05 PM ] [ مجید عبیری ]
نظرات 1
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


به نام خدا مجید عبیری هستم. با توجه به رشته تحصیلی ام بیشتر در زمینه ی مخابرات تخصص دارم اما در موضوعات مختلف سیاسی، علمی، فرهنگی،اجتماعی و مذهبی هم مطالعاتی دارم . با توجه به علاقه شخصی و از آنجایی که معتقدم انسان نباید فقط در یک جنبه پیشرفت کند، تصمیم به ایجاد این وبلاگ گرفتم تا علاوه بر انتشار مطالب مورد علاقه خود، به تبادل نظر با دیگران بپردازم . با احترام

آمار سایت
كل بازديدها : 399957 نفر
كل مطالب : 278 عدد
تعداد کل نظرات: 215 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 10 تیر 1391 
آخرین بروز رسانی : جمعه 2 بهمن 1394 
امکانات وب
نظرسنجي