|
آرزوهای من . . . لطف خدا و رحمت یزدانم آرزوست!
| ||
|
|
[ پنج شنبه 21 آذر 1392 ] [ 10:08 PM ] [ مجید عبیری ]
باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه یادم آرد کربلا را دشت پرشور بلا را گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان زیر تیغ و نیزه ها را با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان می رود طفلی سه ساله دلشکسته پای خسته باز باران قطره قطره می چکد از چوب محمل
باز باران با محرم.......اشک های جاودانه............... [ پنج شنبه 16 آبان 1392 ] [ 11:16 PM ] [ مجید عبیری ]
پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستا...ن شد ,,, او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد ,,, او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟ ادامه مطلب [ پنج شنبه 12 اردیبهشت 1392 ] [ 9:56 PM ] [ مجید عبیری ]
ادامه مطلب [ پنج شنبه 29 فروردین 1392 ] [ 12:05 PM ] [ مجید عبیری ]
عشق یعنی معنی بالا بلند عشق یعنی دوری از هر دام و بند عشق یعنی در تب و تاب علی نام مولا بر زبان راندن جلی عشق یعنی ماجرای کوچه ها دانی آیا بر سرش آمد چه ها ادامه مطلب [ پنج شنبه 22 فروردین 1392 ] [ 11:41 PM ] [ مجید عبیری ]
پسرم! گروهی ، اگر احترامشان کنی تو را نادان می دانند و اگر بی محليشان کنی از گزندشان بی امانی. پس در احترام ،اندازه نگهدار پسرم! سخت ترین کار عالم محکوم کردن یک احمق است. خون خودت را کثیف نکن- ضمنا چرچیل هیچگونه نسبتی با طایفه ما ندارد. بچه هایش ادعای ارث نکنند.
هان ای پسر! در پیاده رو که راه می روی، از کنار برو. ملت می خواهند از کنارت رد شوند
پسرم! اگر کسانی از سر نادانی به تو خندیدند ، تو برای شفایشان گریه کن
ادامه مطلب [ پنج شنبه 26 بهمن 1391 ] [ 9:05 PM ] [ مجید عبیری ]
من از روزی میترسم که تکنولوژی از تعامل انسانی پیشی بگیرد. چنین روزی ، جهان نسلی از احمقها خواهد داشت.
آیا آن روز فرا رسیده؟
ادامه مطلب را ببینید تا بدانید.
ادامه مطلب [ پنج شنبه 12 بهمن 1391 ] [ 1:23 PM ] [ مجید عبیری ]
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ اگر می خواهید ازدواج کنید بدانید که هیچ کس کامل نیست. ادامه مطلب [ پنج شنبه 5 بهمن 1391 ] [ 2:00 PM ] [ مجید عبیری ]
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم میکرد.
از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
ادامه مطلب [ پنج شنبه 28 دی 1391 ] [ 9:02 PM ] [ مجید عبیری ]
دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز دوست پسر بامحبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با دوست پسرش ازدواج خواهد کرد. [ پنج شنبه 7 دی 1391 ] [ 5:05 PM ] [ مجید عبیری ]
|
|