بیهوده گویی و مزاح ، سخنان لذت بخش بی خردان و کارنادانان است.
انوارالبهیه(حاج شیخ عباس قمی) صفحه 314
:: ادامه مطلب
پاییز، اندک اندک دامان زرین خود را بر میچیند و تک برگهای شاخساران را با بادهای سرد زمستانی تنها میگذارد. سال دویست و پنجاه و پنج هجری قمری فرا میرسد. بحران همچنان بر سامرا حاکم است. درگیری میان فرماندهان ترک، قربانیان بسیاری میگیرد. کاخ خلافت از تباهی و غارت رنج میبرد. از دندانهای گرگهای عباسی، پلیدی میچکد. دولتمردان یا به کیش مسیحیت پای میفشارند و یا به انگیزهی بهره و طمعی اسلام را پذیرفتهاند.
:: ادامه مطلب
بی هدف در کوچه قدم میزدم. چند روزی میشد که «یار خرد پیشهی نورانی» ام را ندیده بودم و از حال و روزش خبر نداشتم. طوری به او عادت کرده بودم که اگر یک روز نمیدیدمش، تمام روز بیقرار بودم. او را مثل برادر، حتی بیشتر دوست داشتم. هر چه داشتم از او بود. چیزهای زیادی از او آموخته بودم. سر کوچه به «محمد بن حمزه» بر خوردم. بعد از سلام و علیک پرسید:
- ابوهاشم! بیحالی! نکند خدای نکرده مریض باشی!
- نه! حالم خوب است؛ فقط...
- فقط چه؟ بی پولی؟
:: ادامه مطلب
مرحوم شیخ حر عاملی به نقل از مرحوم طبرسی رضوان الله تعالی علیهما آورده است:
شخصی به نام حسن بن محمد حکایت کند:
:: ادامه مطلب
لحظهای که چشم نرگس به جمال امام حسن عسکری (ع) آشنا میشود، رؤیاهای شگفت انگیز گذشته، در خاطرش زنده میشوند؛ رؤیای دیدار پیامبر عربی با چهرهای تابناک، و خواستگاری آن جناب از حضرت مسیح (ع) اینک، جوانی را که در رؤیایی شیرین دیده بود، برابرش ایستاده است. دل دختر از عشقی زلال میتپد، از شرم سر فرو میفکند. جوان رو به حکیمه میکند:
- از وی در شگفتم.
- از چه رو؟
:: ادامه مطلب
با دلو از چاه آب کشیده بود و دست و پایش را میشست. جلو رفتم و پرسیدم:
- کارت تمام شد؟
- آری، تمام تمام. حالا، پول مرا چه کسی میدهد؟ تو یا صاحب خانه؟
- من خدمتگزارم. وقتی که سرورم آمد، پولت را میدهد. راستی با دستمزدت چه کار میکنی؟ میخواهی پسانداز نمایی یا همه را خرج میکنی؟
- نمیدانم. هنوز تصمیم نگرفتهام. شاید نیمی از آن را پارچه بخرم تا همسرم برای بچهها لباس بدوزد، نصفهی دیگر را هم خرما.
- آن همه خرما به چه دردت میخورد؟ میخوری؟
:: ادامه مطلب
عبدالله بن هلال از جمله افرادی است که معتقد بود به امامت عبدالله أفطح بود، او گوید:
سفری به شهر سامراء رفتم و سپس از این عقیدهی باطل خود دست برداشته و هدایت یافتم، با این توضیح که: هنگامی که به شهر سامراء وارد شدم، خواستم بر حضرت ابوالحسن، امام هادی علیهالسلام حضور یابم و موضوع امامت عبدالله أفطح؛ و نیز عقیدهی خودم را با آن حضرت در میان بگذارم، ولی موفق به دیدار آن حضرت نشدم.
:: ادامه مطلب
|
» کل نظرات : 23
» بازديد کل : 47395
» تاریخ ایجاد وبلاگ :
پنج شنبه 4 اردیبهشت 1393
» آخرين بروز رساني :
جمعه 8 اردیبهشت 1396


