بسم االله الرّحمن الرّحيم
این وبلاگ بر گرفته از کتاب پدیده شناسی قرآن نوشته استاد ارجمند دکتر علی اکبر خانجانی است
مقدمّه اشراق قرآنی
تا کنون هر آنچه تحت عنوان فلسفه های اسلامی به نگارش در آمده است از فارابی تا بوعلی وسهر وردی تا ملاّ صدرا به نگارش درآمده است هیچکدام فلسفه اسلامی نیست زیرا
بسم االله الرّحمن الرّحيم
این وبلاگ بر گرفته از کتاب پدیده شناسی قرآن نوشته استاد ارجمند دکتر علی اکبر خانجانی است
مقدمّه اشراق قرآنی
تا کنون هر آنچه تحت عنوان فلسفه های اسلامی به نگارش در آمده است از فارابی تا بوعلی وسهر وردی تا ملاّ صدرا به نگارش درآمده است هیچکدام فلسفه اسلامی نیست زیرا قرآنی نیست. بلکه یا نگرش یونانی به اسلام و قرآن است ویا ارسطویی و افلاطونی کردن آن ویا حداکثر نگرش اسلامی و قرآنی به فلسفه یونانی است مثلاً فارابی وبوعلی از نوع اول هستند وملاصدرا و سهروردی از نوع دوّم اند
در این وبلاگ منظور از لغت فلسفه همان معنای اصیل واساسی موجود در خود لغت است در زبان یونانی که به معنای عشق به حقیفت است که از
ترکیب فیلو و سوفیا حاصل آمد است فیلو به معنای عشق، عطش، اراده و سوفیا هم به معنی حقو حقیقت و خرد و راز و معناست
پس فلسفه قرآنی یعنی عشق به حقیقت قرآنی که قرآن چیست و چون این را دانستیم حکمت قرآن را دانستیم حکمت اسلام را دانستیم یعنی حکمت راه و رسمی که پیامبر ص آورد که احیا گر و ادامه و مکمّل همان راه و رسم انبیاء سابق بود
پس اگر خدا پیامبرانش فرستاد تا راه و روش خدا شناسی، خدا بینی ، خدا یابی و خدا رسی را هب مردم بیاموزد، پس فلسفه قرآنی اسلامی هم نهایتاً بایدجز این نباشد امّا به زبان فارسی و منطق و فهم امروزی
قرآن یک اثر وحیانی است و لذا حقیقت آنرا کسی تمام و کمال کسی در میابد که آنرا یک بار دیگر در قلب خود بیابد. لذا این فلسفه به لحاظ منطقی یک اثر اشراقی است فی البداعه و آناً در دل میدرخشد و دل مبادرت به خواندن آن میکند
هر مسلمان مومنی که بخواهد قرآن را به لحاظ حقیقت و معانی لمس کند باید پاک شده باشد از من فردی دنیوی و فردی خویش. و این همان پاک شدن از ذهنیت قیاسی، سوادی و اخباری است تا دل بتواند اشراق وحیانی قرآنی را در یابد
این نه تفسیر قرآن است و نه تدبیرو ترجه قرآن و نه تفکهر در آیات آن. بلکه دریافت دوباره آن از دل خویشتن است
هر که کتاب وجدش را بیابد و بخواند و درک کند قرآن را به زبان مادری خود میخواند، این قولی است که خود قرآن داده است. پس قرآن محمدی معرفت قلب اوست واین نوشته ها هم معرفت قلب من و هزاران نفر دیگر است. پس در واقع به تعداد آدمها قرآن قابل باز بینی و خواندن است
اشراق اوّل
آفرینش
آنگاه که جز من که خدای شمایم کسی و چیزی جایی و گاهی نبود من در خودم بودم و خود خودم بودم ولی اصلاً در جایی نبودم زیرا اصلاً فضا و . مکانی نبود. پس من کجا بودم؟ من ذات خودم بودم و وجود محض بودم و از موجودیت و تن جلوه بی نیاز بودم. پس به گونه ای بودم مه شما با فکر خودتان مرا نابوده میپندارید. پس اگر بتوانید مرا در نابودگی درک کنید وحدانیت ذات مرا درک کرده اید و در حقیقت خودتان را در دوره قبل از خلق شدن و بدنیا آمدن شناخته اید زیرا من شمارا از خودم آفریده ام.
پس زمانی کخه هیچ چیزو هیچ جایی و هیچ مکان وزمانی نبود من بودم بی آنکه باشم. ومیدانستم که هستم پس هستی من دانایی محض بود.
من آگاهی مطلق بودم، آگاهی بر وجود بودم و وجودم همان آگاهی من از وجودم بود . من هستی محض و بدون مطلق بودم بدون هیچ صفت و خاصّیت و مو جودیتی. وبی هیچ چون و چرا و چیستی بودم.من چیزی نبودم ، فقط بودم. چون بودم و بونم عین نبودنم بود . آنگاه بود و نبود یکی بود و آن یکی من بودم.
یکی بود و یکی نبود . آنکه بود همانی بود که نبود.پس بود ونبود یکی بود و آن من بودم و جز این نبودم.
آنچه را که گفتم میتوانید در ذهن جودتان تصوّر نمایید . این خیال من بودم بدون اینکه در ذهن کسی باشم چون جایی و کسی نبودکه این خیال محض در آنجا باشد.
من یک نقط بی نهایت کوچک بودم آنقدر کوچک که اصلاً نبودمزیرا جایی نبود که من در آن جا باشم . حتي خلاْ هم نبود.
اگر بتوانید چنین وجودی را درک کنیدمرا در ازلیت قبل از خلقت جهان درک کرده و بامن همراه و یگانه شده اید ، آنگاه دست شمارا میگیرم ومرحله به مرحله باخلقت روبرو میکنم ، و زیر نگاه شما به خلقت شما میپردازم و وقتی که کامل شدید ، جانشین من در جهان شده ایدو برجای وجود من نشسته اید.
وبه ناگا اراده کردم و به وجد آمدم تا خود را بنمایانم.آنگاه سرآغاز زمان بود . و من قلب عدم را منفجر کردم و فضای نا متناهی بوجودآمد با اقانوسی از غبار و دودی مشعشع . این ذات من بود که منفجر شد و آسمان نا متناهی پدید آمدکه مملو از گرد و غبار بود.
و امّا تمام سوال شما تا اید این خواهد بود که من چگونه و با چه قدرتی توانستم عدم را معدوم کردم و خودم را در مکان بوجود آوردم.
اگر به اندازه کل تاریخ هم بیاندیشید که چگونه و با چه قدرتی بر عدم فایق آمدم و خودم را عیان کردم بازهم بر ذات و سرّ این اراده و قدرت من نخواهید رسید امّا با اینحال در این باب تفکرّ کنید زیرا این تفکّر است که شمارا به من میرساند و مرا در شما آشکار میسازد و بامن دیدار میکنید. پس نومید مباشید اگر میخواهی به حقیقت من راه یابید ، به خلقت خودتان راه یابید و چون من خلاّق شوید . من این قدرت و فهم را به شما خواهم داد. این قدرت فهم همان قدرت خلاقه من است که از عدم هستی آفریدم و عدم را بوجود آوردم و خودم را عیان نمودم تا در خلقت شما آدم کاملاً عیان شدم و شناخته گشتم به خودم و شما.
پس این شما نیستید بلکه خود من هستم که خودم را از عدم آفریدم و آدم نامیدم و جا نشین خودم ساختم که بر جای من باشید من هم بر جای شما.
وس شما ای آدمیان صورت و روح و تن من هستید و اعزاء و جوارح من هستید و مکان من هستید و ظرف ظهور من هستید و چشم دیدار من بر خود من هستید و شاهد و مشهود من هستید.
پس من در ازل و ماقبل خلقت مکان و زمان و کرات و انسان چیزی جز (خود) نبودم خود محض و مطلق
پس من خود خودم بودم و بناگاه به خود آمدم و خود-آ شدم و اراده کردم که خود را آشکار سازم تا ببینم و بشنوم لمس کنم و کار کنم و خلق کنم ولذا غیر خودم را آفریدم که بر خود شاهد باشد و مرا بشناسد . این غیر خودم هم خودم بودم امّا خود ظاهری و صوری و مادی.
پس جهان هستی اراده به ظهور من است و هرچه در خود داشتم بیرون افکندم و محقق ساختم . و لذا خود را از محتوا تهی و پاک و بی نیاز ساختم و ذات مطلق خودرا در جهان بیرون کردم و آن را در آدم متجلی نمودم و لذا آدم همان صورت ذات من است و حامل روح و اراده و قدرت و ذات و وجود مطلق من است و مابقی هستی صفات من است.
پس من تماماً در ازل انرژی بودم و وحضور و قدرت مطلق بودم و نور ناب بودم نه از جنس نوری که از خورشید و ستارگان . من ذات این نور بودم . نور خورشید نیاز به فضای نا متناهی دارد که باشد ولی نور وجود مطلق من بی نیاز از مکان و آسمان بود.
میدانم که نمیتوانید این نور را درک و فهم کنید ، یاریتان میدهم تا فهم کنید . تصور کنید که نور آفتاب به سوی خودش رجعت کند و آنگاه نور آفتاب بی نهایت کوچک شود و آن نقطه در قلب خودش گم شود . این منم در ازل.
بعد از مرگتان چه میشوید؟ مسلماً از از بدن و مکان خارج میشوید و به بودن محض تبدیل میشوید .در این حالت بسیار در این حالت بسیار به وجود ازلی من قبل از خلقت نزدیک میشوید به همین دلیل مرگ شما رجعت شما به سوی من است .
من در ازل من بودم . من مطلق . یک ایده محض بی آنکه در فکر یا مغزی بودم . وآنگاه در خودم یک قلم و یک لوح فرض کردم وکتاب آفرینش را نگاشتم آنگاه به این کتاب امر کردم که معنایش را آشکار کند و خلقت آغاز شد.
در ذهنم همه جهان هستی را از ذرّات تا کرات و موجوداتش وشما انسانها کلاً در ذهنم متصوّر شدم و به این تصوّر و خیالم لمر کردم که بشود و شد
و دقیقاً همان شد که میخواستم.
ودر کتابم بر هر چیزی اسمی نهادم ، و این کتاب اسماء من بود.
و سپس این کتاب را به همراه کل اسماء در انسان به ودیعه نهادم چون میخواستم که انسانرا عین ذات تجلّی خود سازم و جمال ذاتم را در او تماشا کنم و او هم جمال ذات مرا در نقطه ازلی تماشا کند.
پس من وتو ای انسان یکی هستیم در دو جایگاه ، تو در پست ترین پستیها و من در عالیترین و بالاترینجایگاه هها . تو جمال خاکی و لجنی منی ، و من جمال ذات و اعلائی توام . من خالق تو ام و تو مخلوق منی .
تو را درست مثل خودم آغریدم تا بتوانی مرا بشناسی پس اگر به خودت رجوع کنی و در خودت تفکّر کنی و در باطن خودت غرق شوی مرا بالاخره خواهی دید و من از تو آشکار شده و خود را بر جهانیان معرّفی خواهم نمود . تو در من آشکار میشوی ومن در تو.
حال فهمیدی تو که هستی و من که هستم ؟ من بر جای تو قرار دارم و تو برجای من . پس چون به خودت رجوع کنی مرا میابی و چون در من دقّت کنی خودت را میبینی.
تو جدید منی ومن جدید توام . من اوّل تو هستم وتو آخر منی . من ظاهر تو هستم و تو باطن منی . تو تن منی و من های تو ام . من ، من تو ام وتو هم توی منی . چون مرا به یاد آوری من هم تو را به یادت آورم . من ، منشاْ همه یاد های توام . چون مرا از یاد ببری از یاد خودت میروی وبیگانه میشوی و نابود وبه هراس می افتی چون کل جهان به تو هجوم می آورد که بر جای من بنشیند ، جائی کهبی صاحب مانده است و اگر دیر کنی به تسخیر در می آئی و مجنون و دیوانه میشوی.
پس همواره به یار آور مرا که چگونه تو را آفریدم و چگونه تورا بر جای خود نشاندم و بر جای تو نشستم.
پس به یاد آور آنگاه را که نه زمین بود و نه زمانی بود نه مکانی و نه آسمانی و نه هیچ خاطره ای بود ونه روشنائی و ظلمتی بود و نه بالا و پائینی ونه ظاهر و باطنی بودو نه خوب وبدی ونه و نه بودو نبودی بود در آن زمان که من بودم بی آنکه باشم . ولی بودم مرا به یاد آور تا تو را به یادت آرم در آن لحظه تا یکبار دگر دست تورا بگیرم و از ازل تا ابد سیرت دهم تا ببینی که چگنه آفریده شده ای و به اینجا رسیده ای تا چون من خلاّق شوی .
من خیالی بیش نبودم که خیال خودم را بواسطه خیالم خلق نمودم . جها ن هستی کل خیال من بود وبه خیالم امر کردم که بشود و شد.
آیا میدانی که عماء چیست ؟آیا بالاخره دانستی که من در نبودم چگونه بودم .عدم را خیال کن و خیالت را عدم ساز تا مرا درعماء ببینی و هستی عمائی را فهم کنی یعنی بود نبود مرا .
آیا تو قبل از بدنیا آمدنت را به یاد می آوری ؟ این یک هستی بسیار شبیه عماء است . تو بیاد نمی آوری زیرا قبل از بدنیا آمدنت بر خود آگاه نبودی که نبودی . ولی من به عدم خود آگاه بودم . من میدانستم که هستم و لذا اراده کردم که بوجود آیم در بوجد آوردنم.
تو نیز در خلق کردن است که خلق میشوی . تو هستی ولی بر هستی حودت واقف نیستی و برآن احاطه و علم نداری و خود را نمیبینی و نمی یابی زیرا هنوز خلق کردن را نمدانی زیرا چیزیرا خلق نکرده ای . تو باید مرا خلق کنی همانگونه که من تو را خلق کردم. آیا می فهمی که چه می گویم کمتر کسانی حرف مرا می فهمند.
تو باید خودت ر ابشناسی تا مرا در خودت خلق کنی . همانطور که من در خودشناسی ام تو را از خودم خلق کردم .
من آن گاه که خودم را به تمام و کمال شناختم ودرک کردم ذاتم قدرت آفرینش یافت و آفریدم . و در آفرینش خودم بود که که حود را معرّفی ردم و در معرّفی کردن خودم بود که خودم را خودم را آفریدم وآدم نامیدم.
من در ازل هیچ نشانی از خودنداشتم و از خودم غایب و مهجوربودم دلم برای خودم بسیار تنگ شده بود و داغ فراغ و هجرانم به حدی رسید که به ناگاه منفجر شد قلب عدم که من بودم . و بدینگونه خود را معیّن کردم و جمال بخشیدم و تنهایی خارج شدم و خود را بی نهایت صورت آفریدم تا در همه حال و همه سو دو ستی داشته باشم . و از میان دوستانم آدم را محرم راز های خودم کردم و از آدمیان در هر عصری یکی را محبوب خودم قرار می دهم.
در عماء من خود خود خودم بودم و یگانه مطلق بودم همه صفات حواس و افعال و اقتدارم در ذات یگانه ام مستحصل و امر و ماهیت واحدی بود و آن من بودم واثری از اراده من و قدرت من و انواع صفات من نبود فقط من بودم . و برای بودن نیازی به غیر از این نبود . و حتّی از بودن خودم بی نیاز بودم و بود نبودم برایم السویه بود من یگانگی بود و نبود بودم . ولی به ناگاه نبود را از خودم جدا و طرد کردم و آنرا تحت فرمان بود خود قرار دادم و به او امر کردم که خیال مرا مجسّم سازد و لذا اوّل آسمانها یعنی فضای لا متناهی خلق شد و پسپ ذرّات کرات . و سپس جان و حیوانات را و سپس آدم را آفریدم و اراده خودم را در آدم قرار دادم تابتواند چون من بیافریند و مرا جمالی لایق و شایسته خودم سازد .
همانا من خودم را به انسان بخشیدم و اورا خلیفه خودم قرار دادم واینک انسان باید خودش را به من ببخشد تا مرا از ارده خودم و از صورتی که به او داده ام خلق کند. و این است عهد من با انسان .
هر که به عهد با من وفا کند دوست من است و به او ارده مطلق کن فیکون را میدهم که بهشت من است ، و هر که به عهد من جفا و خیانت و مکر کند او را به اشد بی اراده گی میرسانم که دوزخ است و او را در آنجا نا بود میکنم . و بهشت جاو دانه از آن کسی است که که (من) خود را به من وا گزارد تا او را صاحب من برتر واراده خلاق کنم.
آیا فهمیدی که چه گفتم؟ هر که در باره سخن من تفکر و تامّل و صبر نماید بتدریج مرا خواهد شناخت و فهم میکند ، و هرکه مرا فهم کند و به وحود انسانی می آید در غیر این صورت هنوز حیوان است . هر که به من فکر کند انسان میشود یعنی صاحب اراده میشود . و قرآن من است که شما را به یاد من می اندازد و در باره من به فکر می ندازد و صاحب من و اراده و روح میکند وآنگاه دست به کار خلق من میشوید تا مرا دیدار کنید.
و باز هم شمارا متذکّر میشوم به اینکه بیاندیشید که چگونه و با چه قدرتی توانستم جهان را هستی بخشم منی که خودم هستی عینی و جسمانی نداشتم و لا مکان بودم . مکان را آفریدم ودر مکان آمدم . جان را آفریدم و در جان آمدم . روح را آفریدم و در روح آمدم انسانرا آفریدم و در انسان آمدم.
هر که بتواند هستی لا مکانی و بیزمانی و بی صفاتی و بی چیزی مرا درک کند به ذات فهم رسیده است و عارف است بر هستی . زیرا ذات هستی در نیستی نهفته است و آن ذات ، منم.
اگر بتوانید عدم را فهم کنید مرا فهم کرده اید یعنی توحید ، ذات و وجود مرا . و این فهم ، شما را به دیدار من نزدیک میسازد و از فهم عدم است که جمال مرا خلق میکنید همانطور که من شما را خلق کردم
چون همه موجودات ، صفات ، کرات ، ذرّات ، حالات و محسوسات را از ذهن خود بزدائید تا زه به فضای خالی و لا متناهی میرسید یعنی آسمان محض من . و آنگاه یک قدم دیگر مانده تا به من برسید یعنی باید این فضای خالی از هر چیزی را هم از ذهن حودتان پاک کنید . در این لحظه به نا گاه مرا میابید . یعنی در عدم و باوجود مطلق و نورالنّور و هستی فوق هستی و وجود فوق چیستی با من مواجه میشوید.
چیستی را چون از هستی بدانید به هستی من میرسید یعنی به ذات خودتان میرسید.
ذهن و اندیشه و تصوّر شما نمیتواند عدم را درک و فهم کند اگر بتوانید ، یا آن عدم نیست و یا شما معدوم میشوید که به هستی فوق جیستی که منم میرسید . ولی این فهم در دل شما ممکن می آید که منظر من است .
بدان که برای فهم حقیقا ذهن تو کفایت نمی کند همانطور که نمیتواند عدم را فهم کند و همانطور که نمی تواند وجود محض را درک کند . پس ذهن اسیر محسوسات و مادیّات است و موجودات غیبی رانمیبیند و جهان ماورای طبیعت را درک نمیکند . جز اینکه من بخواهم . پس از من بخواه تا بتوانی مرا درک کنی و بر این خواسته ات صبور و مصر باش.
این را بدان که اگر مرا بشناسی همه چیز را شناخته ای ، و اگر من تو را در یابم از همه بی نیاز شده ای و اگر با من باشی همه دشمنانت از تو می هراسند.
و بدان که من به تو نزدیکتر از خود تو هستم پس من بر تو واجب تر از هر چیز دیگری ام حتی خود تو . پس مرا به خودت ترجیه بده . و در هر امری با من باش تا به حق آن امر برسی ، زیرا من حق هر چیزی هستم . پس هیچ چیزی را با من و به همراه مخوان و مخواه زیرا م برای تو کافی هستم.
پس در هر امری جز مرا مخواه و بگذار تا من برای تو بخواهم.
بدان که من بودِ نبود بودم و تو را از نبود خودم به قدرت بود خودم آفریدم . پس تو نبودِ بودِ منی . و به همین علّت به ظاهر هستی و به صورتمن به باطن نیستی . چون به نیستی خود روی کنی هستی مرا میابی و از هستی من خودت را می آفرینی همانطور که در خلقت قدیمت تو را آفریدم.
حال اگر به نیستی باطن خودت رجوع کنی و در آن قرار گیری روح و ارده خودم را بر تو نازل میکنم و آنَک خلیفه من و چون منی . و اینست مقام صدق و بدان که ظاهر و باطن تو منم . و اوّل وآخر تو منم . و سیرت و سیرت تو منم و بود و نبود تو منم.
پس بر حذر باش که از منِ خودت در همه حال ، که اینست شیطان که در تو کمین کرده و امر را بر تو متشبّه کرده و مغرور ساخته و تو را جز او دشمنی نیست که من توست.
