اشراق سومّ
حوّا
باز هم به یادت می آورم که من نبود بودم که در فکر و فهم آدمی عین عدم است منتهی عدمی که به عدمیّت خود آگاه است و سپس به آنی آدم و جهان را آفریدم پس در این باب بسیار بیاندیش هر چند در این اندیشه هیچ پیشرفتی نباشد و معانی رون تر نشود . هیمن یاد منشأ علم لدنی من در توست و بالاخره خواهی فهمید منتهی در فهمی شهودی که مشاهده با چشم روح است
اشراق سومّ
حوّا
باز هم به یادت می آورم که من نبود بودم که در فکر و فهم آدمی عین عدم است منتهی عدمی که به عدمیّت خود آگاه است و سپس به آنی آدم و جهان را آفریدم پس در این باب بسیار بیاندیش هر چند در این اندیشه هیچ پیشرفتی نباشد و معانی رون تر نشود . هیمن یاد منشأ علم لدنی من در توست و بالاخره خواهی فهمید منتهی در فهمی شهودی که مشاهده با چشم روح است .
تو را به کمال آفریدم و خلیفه خود و مسجود کائنات کردم الّا ابلیس . و سپس از روح خود که اراده خلاق من بود بر تو دمیدم و تو بواسطه آن کن فیکون نمودی و بهشت را برای استمرار بقای خود نزد من آفریدی و این اوّلین خلقت و بدعت تو بود از نزد من این همان بهشت عمائی من در ذات و باطن نهان من در عرصه بودِ نبود بود . و آنکه تو حیاط و هستی بسیار شبیه عماء داشتی با این تفاوت که باطن تو تعیین یافته بود وآن بهشت بود و تو ظاهر و باطن یکی بودی . پس تو نبود خود را به بود آوردی و حیاط بهشتی تو هستی بایستی و بایستی هستی تو بود . ولی در آنجا مرا از یاد بردی زیرا در ذات من میزیستی و غرق و مست من و لذا دچار احساس تنهایی شدی .
شبیه هماناحساسی که من در عماء داشتم و میل خلق تو در من پیدا شد . من از تنهایی در آمدم ولی تو تنها شدی زیرا در من گم شدی . و لذا اراده به برون افکنی دلت را پیدا کردی و خواستی که دوتا باشی و دوست داشته باشی و من یاریت کردم و منی که فراموش کرده بودی از نو بیرون افکندم و زایاندم و آن حوّا بودکه خلق تو از تو بود و توئی که من بودم و منی که و منی که در آن غرق بودی و از آن غافل بودی . حوّاچنین موجودی بود .
پس حوّا همان نقش و تصویر من در تو بود که اینک در لجن افتاده است ، نقش روح در لجن که تو عاشقش شدی و او رامن پنداشتی هم من خودت و هم من من این همه هم درست بود و هم نادرست .
البته بهشت بدون حوّا کامل نمی بود و برون افکنی کامل باطن تو محسوب نمیشد بهشت برون افکنی انیساط روح تو بود و حوّا هم برون افکنی خود روح بود یعنی جمال روح در لجن.
پس پاکترین و زیبا ترین امر من یعنی روح برای ظهورش به اشد ناپاکی و زشتی مبتلا شده بود
مانطور که آدم درک اسفل اسّافلین خداست حوّا هم درک اسفل اسّافلین روح آدم است یعنی روح خدا .
و تو ای آدم به تجسّم پرستش روح خود پرداختی و این بخش زیبای واقعه است ولی تو در این پرستش دچار قحطی و عطش و فقدان عظیم روح و اراده شدی و خواستی تا دوباره آنرا به باطن خود باز گردانی و صاحبش شوی و فاجعه و کلّ بدبختی و عذاب تو از اینجا آغاز شد و این لطیفترین دری بود که ابلیس را برتو مستولی ساخت .
ای آدم تو چگونه می خواستی و می توانستی که آنچه را که بیرون افکنده ای تا از تنهای به در آیی دو باره ببلعی زیرا او اکنون لجن و ناپاک و آلوده شده است .
آدم استفراغ خود را نمی خورد . آدم که فرزند خود را دوباره به هستی عمائی باز نمی گرداند . به همین زودی نادم شدی از خلاّقیّت خود و اوّلین مخلوق خود را تحمّل نمی کنی ؟
این اراده به باز گردانیدن حوّا به جایگاه اولیه اش یعنی باطن و دل خویشتن و این ناپاکی و نجسی عظیم و این خود پرستی که به خود خوری میل نمود سرآغاز ابتلای آدم به ابلیس شد . ابلیس هم رسالت داشت تا این نا پاکی آدم را رسوا نموده و او را وادار به تو به سازدتا من حوّائی خود را از من بزداید و این شرک عظیم را پایان بخشد . حوّا اگر خدا بود که این معامله را با او نمی شایست و اگر خدا نبود پس چرا او را پرستش نمود.
این بود که روح و قلب بهشت یعنی تجسم روح آدم یعنی حوّا به جنگ و عداوت با صاحبش پرداخت یعنی بهشت با آدم در تضاد افتاد و از دست رفت و این به معنی ازدست رفتن روح و اراده کن فیکون و قدرت خلاقه آدم بود .
ابلیس هم از طریق لجنیت حوّا به آدم نزدیک شد تا این خطا و گناه را کامل ساخت . و آدم و حوّا و تجسم روح و اراده اش در حین نبرد با یکدیگر از بهشت خارج شد یعنی از قلمرو خلاقیت و مقام و خلافت الهی خارج شدند و انسان دوباره به فراق افتاد منتهی فراق وصال . آدم بر لب آب ولی تشنه لب ماند . و آدم دوباره تنها شد و این تنهایی دردناک تر از تنهایی اش قبل از حضور و پیدایش حوّا بود.
آدم روح و اراده خلاقه . و ریشه و ذاتش و هستی فی النسفه خود را که همان تجسم حوّا بود از دست داد و آنرا خسم خود یافت و جنس و مخالف خودش . ولی از او رحایی هم ندارد ، مگر انسان می تواند از روح و اراده خودش دست بکشد و فراموشش کند؟ آدم مگر میتواند خالق خود را فراموش کند خالقی که اکنون از یک مخلوق ( آدم ) خلق شده است واز هستی غمائی و ذات مطلقه در لجن افتاده است مگر میتوانی روح اسیر در لجن خودت را رها کنی و بروی؟
( این است راز رابطه آدم و حوّا )
