پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

شب عمليات موقع حلاليت طلبيدن، يكي از فرماندهان آمده بود وداع كند. خيلي جدي به بچه‌ها مي‌گفت: «خوب، برادرا! اگر در اين مدت از ما بدي ديده‌اند (بعد از مكثي) حقشان بوده و اگر خوبي ديده‌اند، حتماً اشتباهي رخ داده است.» بعضي‌ها هم مي‌گفتند: «اگر ما را نديديد عينك بزنيد.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 59




[ چهارشنبه 27 مهر 1390  ] [ 12:16 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

از قرارگاه به سمت خط مقدم حركت كرديم. در راه سربازي كه رانندگي را بر عهده داشت از بسيجي كه برگ مأموريتمان را مي‌ديد، پرسيد: «تا خط چه‌قدر راه است؟» و او با لبخند پاسخ داد: «اگر شما برويد دو ساعت، اما اگر ما با تويوتاي سپاه برويم، نيم ساعت.»
تعجبي كه مرا فرا گرفته بود، كنجكاوي‌ام را تحريك كرد، پس پرسيدم: «چه‌طوري؟» يكي از بچه‌ها زد زير خنده و گفت: «آخر تويوتاي ما فقط گاز و كلاج دارد و مخصوصاً وقتي به سمت دشمن مي‌رويم ترمزهايش اصلاً كار نمي‌كند.»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 54

 




[ چهارشنبه 27 مهر 1390  ] [ 12:14 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

يه بچه بسيجي بود خيلي اهل معنويت و دعا بود. براي خودش يه قبري كنده بود. شب‌ها مي‌رفت تا صبح با خدا راز و نياز مي‌كرد. ما هم اهل شوخي بوديم.
يه شب مهتابي سه، چهار نفر شديم توي عقبه. گفتيم بريم يه كمي باهاش شوخي كنيم. خلاصه قابلمه‌ي گردان را برداشتيم با بچه‌ها رفتيم سراغش. پشت خاكريز قبرش نشستيم. اون بنده‌ي خدا هم داشت با يه شور و حال خاصي نافله‌ي شب مي‌خوند ديگه عجيب رفته بود تو حال!
ما به يكي از دوستامون كه تن صداي بالايي داشت، گفتيم داخل قابلمه براي اين كه صدا توش بپيچه و به اصطلاح اكو بشه، بگو: اقراء.
يهو ديدم بنده‌ي خدا تنش شروع كرد به لرزيدن و شور و حالش بيشتر شد يعني به شدت متحول شده بود و فكر مي‌كرد برايش آيه نازل شده! دوست ما براي بار دوم و سوم هم گفت: اقراء
بنده‌ي خدا با شور و حال و گريه گفت: چي بخونم. رفيق ما هم با همون صداي بلند و گيرا گفت: بابا كرم بخون.

منبع :نشريه قافله نور -  صفحه: 14




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:22 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بعضي از بچه‌ها خيلي بي‌ميل غذا مي‌خوردند. كسي كه آن‌ها را نمي‌شناخت، فكر مي‌كرد بيمار هستند، به قول معروف، خوردن را زياد جدي نمي‌گرفتند و هر وقت كسي از آن‌ها مي‌پرسيد: «چرا درست غذا نمي‌خوري؟ مي‌گفت: برادر اشتهايم عينكي شده» يعني چيزي نمانده تا كور شود.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 95




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:21 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

بخشي از خدمت سربازي را در آبادان بودم. قرار بود فرمانده‌ي سپاه از تيپ بازديد كند. بايد گردان را براي رژه آماده مي‌كردند. يكي از اين روزها نوبت ما رسيد. به صف شديم. طبل و شيپور نواخته شد. هوا گرم، بچه‌ها خسته و بي‌حال، طبيعي بود كه پاها خيلي بالا نيايد.
معاون فرمانده‌ي گروهان در جايگاه ايستاده بود و از ما سان مي‌ديد. وقتي به جايگاه رسيدم و به اصطلاح نظر به راست كرديم، ايشان اگر از رژه راضي مي‌بودند بايد مي‌گفتند: «گروهان، خيلي خوب.» اما چون رژه‌ي ما تعريفي نداشت، با همين آهنگ، به جاي خيلي خوب، حيف نان گفتند. ولي بدون معطلي و به صورت غيرقابل انتظاري در جواب او بسيجي صفر كيلومتري كه در صف جلو پا به رمين مي‌كوبيد، با صداي بلند گفت: «استوار، بي‌خيال.» كه تمام فرماندهان در جايگاه زدند زير خنده و بقيه‌ي تمرين لغو شد و گُل از گُلِ كل گردان شكفته شد.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 50




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:19 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

هر بار كه به مرخصي مي‌رفتم براي پسرم آن‌قدر از جبهه و صفا و صميميت، اخلاص و نورانيت بچه‌هاي رزمنده مي گفتم كه جبهه را نديده يك دل نه صد دل عاشق آنجا شده بود و يك بار پايش را توي يك كفش كرد كه من هم مي‌آيم و الا نمي‌گذارم برويد. در جبهه هم هر كس را مي‌ديدم توضيح مي‌دادم كه ايشان چند سال در منطقه است. برادر 2 شهيد است يا چند وقت به مرخصي نرفته و ... اما مرتب از نورانيت نيروها برايش مي‌گفتم. يكبار با يكي از برادران جنوبي برخورد كرديم كه سيه چرده بود و او با حساسيتي گفت: «بابا مگر فرمانده‌ها نبايد نوراني‌تر از بقيه باشند؟» من هم گفتم: «باباجون او از بس نوراني بوده صورتش سوخته!!»

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 162




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:18 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

يكي از بچه‌هاي جانباز، يك دست از كتف نداشت. به سختي مي‌شد باور كني كه احساس نقص و كاستي و مشكل مي‌كند. به اندازه‌ي همه‌ي آن‌هايي كه چهارستون بدنشان سالم بود، مي‌دويد و كار مي‌كرد. امكان نداشت بگذارد كه كسي مراعاتش را بكند. بچه‌ها هم كه اين‌قدر او را سرحال مي‌ديدند، به شوخي مي‌گفتند: «الآن تو اين‌جايي، دستت را ببين كجا حيوانات دارند مي‌خورند، و دعايت مي‌كنند، مي‌گويند چه ماهيچه‌هايي، چه مچي، به‌به» و او هم كه در جواب درنمي‌ماند، مي‌گفت: «از كجا معلوم؟» شايد الآن گردن حوري‌ها در بهشت باشد، خدا را چه ديدي؟

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 124




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:17 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

اگر كسي بي‌موقع در ميان جمع مي‌خوابيد، خصوصاً اگر اين شخص بعد از سلام نماز خوابش مي‌برد يا مثلاً در مراسم دعاي كميل، دعاي توسل يا زيارت عاشورا كه نوعاً بعد از نماز صبح برگزار مي‌شد و به گوشه‌اي مي‌افتاد و از خود بي‌خود مي‌شد و احياناً «خُرخُر» هم مي‌كرد، بچه‌ها رو به هم مي‌كردند و او را به هم نشان مي‌دادند و به خنده مي‌گفتند: «نگاه كن، طفلي از خوف خدا غش كرده.» كه علاوه بر شوخي، كنايه از اين بود كه شخص بي‌توجه است و اين اوقات را قدر نمي‌داند.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) -  صفحه: 133




[ دوشنبه 25 مهر 1390  ] [ 1:13 AM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

براي اين‌كه مجروحان دردشان را از ياد ببرند و جراحت يا نقص عضوشان زياد نمود نداشته باشد، هنگامي كه در رفت و آمد و كار و استراحت مشكلي پيدا مي‌كردند، مناسب حال هر كدام كلمه‌اي شنيده مي‌شد: برادر سرت درد مي كند؟ «غصه نخور مي‌روم خط يك، سر نو برايت مي‌آورم»، پايت مجروح شده؟ «بكن بينداز دور، برو از خط يك پاي قشنگ بردار.» دستت قطع شده؟ «عيبي نداره، رفتيم عمليات بعدي يك دست قوي و سالم مي‌آوريم.» همه‌ي اين‌ها كنايه از اين بود كه در معركه‌ي جنگ اعضا قطع شده فراوان است.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 172

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:42 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]

لحظه‌اي آتش‌بازي قطع نمي‌شد. از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله مي‌باريد، فرصت نفس‌كشيدن نبود. هركس هركجا مي‌توانست پناه مي‌گرفت، ولو به اين‌كه خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند.
آن‌وقت توي اين محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلوله‌ي توپي، هردومان را به سويي پرت كرد. به خودم آمدم و مي‌خواستم بگويم، آخر مرد حسابي آن‌جا چه‌كار مي‌كردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي آره تكان داد. خوب نگاهش كردم؛ احتمالاً موجي بود. پست امداد را نشانش دادم كه آن‌جاست، برو آن‌جا.

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:41 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6928 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب