|
شهادت در منفی 35 درجه
|


منبع:افسران
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
دوران دفاع مقدس را با هیچ دوربینی نمی توان به تصویر کشید و قلم از نوشتن آن همه واقعه و معجزه عاجز است. زینب السادات حسینی در دوران دفاع مقدس کودکی هفت ساله بود و در حال حاضر از اعضای بسیج مسجد جامع حجت (عج) است. او خاطره خود از آن دوران را اینگونه بازگو می کند: سال 65 بود و عقربه ها ساعت 19 را نشان می داد. ناگهان صدای آزیر در محل پیچید و ما برق های خانه را خاموش کردیم.
چند لحظه بعد صدای مهیب انفجار آمد. از شدت صدا معلوم بود راکت به یکی از خانه های اطراف اصابت شده است. سراسیمه بیرون از خانه آمدیم و متوجه شدیم سقف خانه همسایه فرو ریخته است. در کمال ناباوری اعضای خانه به سلامت بیرون آمدند، اما اثری از پسر خانواده نبود.
به داخل خانه رفتیم او رو به قبله مشغول اقامه نماز بود. سقف بالای سرش مانده و بر روی او نریخته بود. صحنه عجیبی بود اگر با چشمان خودم نمی دیدم باور نمی کردم.
آنجا بود که به عظمت خدا پی بردم و فهمیدم تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.
پس از گذشت چند دقیقه از وقوع این حادثه با حضور بسیج در صحنه راکت عمل نکرده از محل حادثه خارج شد و امنیت به محل بازگشت.
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در حالی که گروههای جستوجوی مفقودین در خاک فکه به دنبال شقایقهای پنهان میگشتند، جمعی از شهدا را پیدا میکنند؛ در این میان با پیکر شهیدی مواجه میشوند که مربوط به عملیات «والفجر یک» است؛ این شهید بعد از 12 سال در حالی تفحص شده که دشمنان دست و پاهای او را با سیم تلفن بسته بودند و او آرام در میان خاکها خفته بود. تفحص این شهید در اردیبهشت 1373 درارتفاع 112 فکه صورت گرفته است.
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کویر، حجتالاسلام علی شیرازی که در یادواره شهدای روستای «داهوئیه» سخن میگفت،با اشاره به دلاورمردیهای شهدای هشت سال جنگ تحمیلی گفت: اگر در دوران دفاع مقدس جوانان برومند و پیرو ولایت از خاک ایران پاسداری نمیکردند، اکنون ایران اسلامی به این اقتدار جهانی دست نمییافت و به یک کشور تاثیرگذار در منطقه و جهان تبدیل نمیشد.
وی دفاع مقدس را سند عزت و شرف ایران اسلامی دانست و با اشاره به اینکه امکانات ما در جنگ تحمیلی بسیار محدود بود، تصریح کرد: عامل پیروزی جنگ هشت ساله اراده محکم و ایمان قوی رزمندگان بود. در جنگ تحمیلی تمام قدرتهای استکباری با صدام همکاری و یک جنگ نابرابر را بر ما تحمیل کردند با این خیال خام که میتوانند این انقلاب را سرکوب کنند و سه روزه ایران را از پای درآورند، اما همه دیدند که این خیال آنها باطل بود و رزمندگان با کمترین مهمات و امکانات جنگی و با دست خالی، اما با اخلاص و ذکر یا حسین(ع) و یا مهدی(عج) زیر باران گلوله هشت سال جنگیدند و از میدان مین عبور کردند، اما دفاع جانانه ایران اسلامی در برابر تجاوز وحشیانه دشمنان اسلام و انقلاب و منشأ غرور ملی پایانناپذیری برای مردم سلحشور ایران شد و این امر موجب شد که توطئه مشترک دشمنان برای به زانو درآوردن ایران اسلامی به فرصتی برای اثبات توانمندیهای اسلام و انقلاب و کشور تبدیل شود.
وی اظهار کرد: پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران اسلامی، رئیس دفتر صدام گفت، آن روزی که خبر پذیرش قطعنامه به صدام رسید، صدام حسین مثل یک دیوانه توی کاخ قدم میزد و گفت ما فکر میکردیم که رهبر ایران یک رهبر مذهبی است، اما امروز فهمیدیم که یک رهبر سیاستمدار واقعی است.
حجتالاسلام علیرضا عربپور، مسئول نمایندگی ولی فقیه در سپاه ثارالله استان کرمان و دبیر ستاد یادواره شهدای روستای داهوئیه شهرستان زرند نیز ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران دفاع مقدس، انتقال فرهنگ ایثار و شهادت، ایجاد فضای معنوی و ارزشی در جامعه به نسل جوان را از مهمترین اهداف برگزاری این یادواره عنوان کرد.
وی به تبیین دستاوردهای ارزشمند دوران دفاع مقدس پرداخت و افزود: هفته دفاع مقدس، هفته پاسداشت فرهنگ ایثار و مقاومت و گنجینه ارزشمندی است که همچون نگینی درخشان بر تارک این مرز و بوم میدرخشد.
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
لطف خداوند همه جا نصیب ما شده و ما هرجا که نیرو کم بیاوریم و هر جا که قدرت زرهی ما کم باشد هرجا که آتش توپخانه ما کم باشد ما به وضوح میبینیم که خدا کمکمان می کند و عینا دیده میشود.
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:24 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نام عملیات، «امید» بود و افسر عملیات نیز، سرتیپ جلالی- وزیر محترم اسبق دفاع - بودند که در آن زمان، با درجه سرهنگی، فرماندهی گروه رزمی کرمان را به عهده داشتند.
عملیات، ساعت پنج و نیم صبح شروع شد و ما با یک فروند هلیکوپتر نجات و سه فروند هلی کوپتر کبرا عازم منطقه مورد نظر شدیم. موشک بر روی یکی از هلی کوپترهای کبرا نصب شده بود و همگی برای انجام مأموریت کاملاً آماده بودیم.
پس از مدتی پرواز، بالاخره به نزدیکی پل رسیدیم، اما به دلیل مهگرفتگی و شرجی بودن هوا، هرچه جلو رفتیم، پل در دید قرا نگرفت. نیروهای دشمن که متوجه ما شده بودند، از هر طرف و با هر نوع سلاحی شروع به تیراندازی نمودند. با به وجود آمدن این وضعیت، جناب سرهنگ جلالی که در هلیکوپتر من، ناظر عملیات بودند، گفتند:
«به بچهها بگو به پایگاه برمیگردیم تا هوا بهتر شود و موشک را در موقعیت بهتری آزمایش کنیم.»
با این دستور، در حالی که از وضعیت نامساعد جو و با تعویق افتادن عملیات پکر بودیم، عازم پایگاه شدیم. به جاده اهواز - خرمشهر رسیده بودیم که ناگهان، ما بین ایستگاه حسینیه و ایستگاه آهو، به یک واحد مجهز ارتش عراق، که گویا شب قبل حرکت کرده و در آنجا استقرار یافته بودند، برخورد کردیم.
هلیکوپترهای کبرا بلافاصله و به تلافی عملیات انجام نشده حمله را شروع کردند و نفرات و تجهیزات آنها را که شامل خودروها، تانکها، سلاحهای سبک و سنگین و سنگرهای اجتماعی و انفرادی بود، یکی پس از دیگری منهدم ساختند. در این حمله، به دستور سرهنگ جلالی، از موشک ماوریک برای انهدام زاغه مهمات دشمن استفاده شد و کلیه مهماتها در یک چشم بر هم زدن به تلی از آتش مبدل گردید.
پس از این درگیری، برای سوختگیری مجدد و زدن مهمات، به محل استقرار خود در ماهشهر برگشتیم و بعد از انجام کارهای لازم و خداحافظی با بچهها و فرمانده عملیات مرحله اول، مجدداً با همان تیم، جهت انهدام کامل دشمن، عازم منطقه عملیاتی شدیم.
به محض رسیدن به محل درگیری، دشمن زبون با باقیمانده نیروهای خود به سمت ما آتش گشود، اما چیزی نگذشت که با حمله و رشادت هلیکوپترهای کبرا، تیراندازیها قطع شد و عراقیها به سوراخهایشان خزیدند. در همین حین، من با هلیکوپتر خود در منطقه فرود آمدم و بلافاصله، گروهبان یکم محسنی (کروچیف) به همراه دو نفر پزشکیار و دو درجهدار دیگر از هلیکوپتر خارج شده و مشغول دستگیری اسرا و جمعآوری تجهیزات سبک دشمن شدند.
ناگهان، هواپیماهای میگ 23 دشمن که توسط بیسیم، از انهدام نیروهایشان به وسیله هلیکوپترهای ایرانی مطلع شده بودند، در آسمان ظاهر شدند. آنها با دیدن هلیکوپتر در میان سنگرهای عراقی، اقدام به گشودن آتش کردند تا شاید مرا بزنند و یا وادار به ترک منطقه نمایند. اطراف هلیکوپتر به آتش توپهای 30 میلیمتری بسته شده بود. شرایط دشوار و خطرناکی بود. باید انتخاب میکردم، ماندن و کشته و اسیر شدن، یا ترک منطقه و به جا گذاشتن یاران همرزم در میان دشمن شکست خورده و خشمگین؟در ظرف چند لحظه تصمیم خود را گرفتم و قرار را بر فرار ترجیح دادم. با خود گفتم یا همه باز میگردیم یا هیچکدام. با این فکر، فوراً هلیکوپتر را جابهجا نمودم تا هدف آتش مجدد هواپیماهای مهاجم قرار نگیرد و منتظر شدم تا بقیه بچهها که برای آوردن اسیر و جمعآوری مدارک و اسناد نظامی و تجهیزات، هنوز در میدان نبرد و سنگرهای دشمن به این سو و آن سو میدویدند و با هلیکوپتر فاصله داشتند برگردند و سوار شوند.
هواپیماهای دشمن که میدانستند هلیکوپتر، حامل اسناد نظامی و نیروهای اسیر شده عراقی است، سعی میکردند با حملات پیاپی خود مرا هدف قرار دهند یا اینکه به نحوی از بچهها دور کنند. پس از مدتی - که البته خیلی طولانی مینمود - در زیر آتش هواپیماهای دشمن، بچهها بالاخره خود را به هلیکوپتر رساندند و بعد از اینکه همگی سوار شدند، در ارتفاع پایینی شروع به پرواز کردم.
این بار، میگهای عراقی با تعقیب هلیکوپتر و استفاده از راکت و مسلسل فشار بیشتری را وارد میآوردند. این تعقیب و گریز به مدت 16 تا 20 دقیقه ادامه داشت و در جریان این مانور هوایی، چندینبار، هلیکوپتر مورد اصابت گلوله توپ 23 میگها قرار گرفت. کروچیف ما، در حالی که درب عقب هلیکوپتر را بازکرده بود، با اسلحه ژ -3 به طرف هواپیماها تیراندازی میکرد و من همچنان به پرواز خود، به مقصد آن سوی کاروان ادامه میدادم.
در این گیرودار، کروچیف و دو نفر از پرسنل تیم پزشکی در اثر ترکش گلوله میگها مجروح شدند. اسیران عراقی با دیدن این صحنه ها مدام فریاد میکشیدند: «لا... لا....» بالاخره، در حالیکه هلیکوپتر هدف قرار گرفته بود و باوجود سر و صداهای زیاد اسیران عراقی و مجروحین ایرانی، به نزدیکی کارون رسیدیم. در این حین، هواپیمای دیگری به ما نزدیک شد و چند گلوله شلیک کرد، که این بار، کمک خلبان من، از ناحیه پهلوی راست مورد اصابت ترکش قرار گرفت.
در ارتفاع تقریبی 500 تا 600 پایی و در میانه کارون پرواز میکردیم و هلیکوپتر در آتش و دود غرق شده بود. حتی از اینسترومنتها و یا عقربههای نشاندهنده جلوی هلیکوپتر چیزی باقی نمانده بود. دستم را روی پهلوی ستوان دشتیزاده گذاشتم اما او، با شهامت خود را عقب کشید تا ناخواسته به فرامین نزدیک نشود.
ناگهان جزیرهای در میان آبهای خروشان کارون - مابین پتروشیمی و دارخوین - نمایان شد. میدانستم که دیگر قادر به پرواز تا آن سوی رودخانه نیستم و هر لحظه احتمال انفجار هلیکوپتر بیشتر میشود. بنابراین با یاد خدا، برای نشستن در جزیره آماده شدم و عمل بستن موتور (آتورتیشن) را به سمت درختهای جزیره انجام دادم. به لطف خدا و از شانس خوب بچهها، درست در نقطهای که کمترین درخت را داشت روی زمین نشستم.
پس از فرود، بچهها و اسیران عراقی، بلافاصله از هلیکوپتر خارج شدند. من، سوئیچ و باطری و جنراتورهای هلیکوپتر را بستم تا انفجار دیرتر صورت بگیرد و بچهها فرصت بیشتری برای دور شدن داشته باشند. دیگر آتش به نزدیکی صورتم رسیده بود. دستگیره خروج اضطراری را برای باز کردن درب هلیکوپتر کشیدم، اما درب، بر اثر گلولههایی که به آن اصابت کرده بودند، باز نشد.
هر لحظه حرارت بیشتری را در اطراف خود حس میکردم. دود غلیظی داخل کابین را پر کرده بود و هر آن، احتمال انفجار باطریهای جلوی هلیکوپتر میرفت. ناچار، برای نجات خود، با سر به شیشه هلیکوپتر - که حالا شعلهور شده بود - زدم و پس از شکستن آن، با سرعت از قسمت جلو خارج شده و شروع به دویدن کردم. پس از چند ثانیه و طی مسافتی کوتاه، خود را به حالت درازکش روی زمین انداختم و همزمان، هلیکوپتر منفجر شد.
با دیدن این صحنه، دوباره به سمت هلیکوپتر برگشتم و یکی از پزشکیاران را که زخمی بود و یک قبضه اسلحه ژ - 3 در دست داشت، پیدا کردم. پس از آن به جستجوی بچههای مجروح پرداختم و چند نفر از اسیران عراقی را نیز گرفتم. عراقیها گیج و مبهود شده بودند با اینکه می دانستند بچههای ما زخمیاند و تعداد ما نسبت به آنها کمتر است، با این وجود از ترس و وحشت حادثهای که رخ داده بود، به هیچ وجه به فکر از بین بردن ما و فرار و نجات خود نبودند.
هواپیماهای دشمن، چندینبار جزیره را به راکت و گلوله بستند و بعد، به خیال اینکه همه ما را از بین برده اند منطقه را ترک کردند. وضع کمی آرامتر شد. با اینکه از ناحیه گردن و پشت به شدت آسیب دیده بودم اما دردی حس نمیکردم و بیشتر به فکر راه چارهای بودم تا بچهها را از جزیره دور کنم. مجروحین را بر دوش اسرای عراقی گذاشتیم و به سمت ساحل رودخانه به راه افتادیم.
در همین حین، هلیکوپتر نجات دسته دوم، که برای نجات ما آمده بود از بالای سرمان گذشت. ظاهراً آنها صحنه انفجار را دیده بودند و در تماس رادیوییشان گفته بودند که گویا همگی سوختهاند و کسی در اطراف هلیکوپتر نیست.
آنها چندین بار بر فراز منطقه گشت زدند، اما علیرغم داد و فریادهای ما و حتی شلیک چند گلوله، ما را در میان درختان انبوه ندیدند و از منطقه دور شدند. پس از مدتی پیادهروی به کارون رسیدیم. یکی از سربازان عراقی را بالای درختی فرستادم تا با پیراهن خود، به نیروهای ایرانی که در آن سوی رودخانه مستقر بودند، علامت دهد.
خوشبختانه، بچههایی که از آن طرف شاهد درگیری هوایی ما بودند، اسیر عراقی را بر روی درخت میبینند و به خلبان هوانیروز اطلاع میدهند که بعضی از پرسنل بر روی درختها پرتاب شدهاند و هنوز زندهاند.
با این خبر هلیکوپتر نجات دوباره برگشت و در میان درختان، به فاصله دورتری از ما، بر روی زمین نشست. ما به سمت صدای هلیکوپتر حرکت کردیم و پس از مقداری پیادهروی آن را یافتیم. از خلبان دوم هلیکوپتر پرسیدم: «خلبان کجاست؟» او گفت:
«خلبان فرامرزی به اتفاق گروهبان یکم سیروسی برای پیدا کردن شما رفتهاند داخل درختان جزیره!»
چارهای نبود. زخمیها و اسرا را در هلیکوپتر جای دادیم و خودم، با همان گردن مجروح - که حالا درد آن بیشتر شده بود - پشت فرمان هلیکوپتر نشستم و برای یافتن خلبان و همراهش، مشغول گشتزنی بر روی درختان شدم. هر دوی آنها در نزدیکی محل سقوط بودند و دستهایشان را تکان میدادند با دیدن آنها پایین آمدم و به صورت «هاور» ایستادم و پس از سوار شدن آنها، به سرعت از آنجا دور شده و به آنطرف رودخانه پرواز کردم.
بچههای تیم ما و تیم دوم پروازی که با نگرانی انتظار میکشیدند تا شاید خبری به آنها برسد وقتی مرا پشت فرامین هلیکوپتر نجات دسته دوم دیدند، در خوشحالی بیحد و حصری غرق شدند. آنها با ناباوری نگاهم میکردند و در حالیکه شادی، در سیمای قهرمانشان موج میزد مرا غرق در بوسههای محبتآمیز خود مینمودند. بوسههایی که با اشک شوق همراه بود. لحظههایی فراموش نشدنی و پر التهاب!
حجت شاه محمدی،سید امیرمعصومی
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:24 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ پنج شنبه 4 تیر 1394 ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
امام خمینی: اشخاصى بعد از زحمت هاى فراوان پنجاه ساله به يك مقامى مى رسند و اين جوانها را خداى تبارك و تعالى آن طور در ظرف يك مدت بسيار كم ، متحول كرد به يك مقامى كه آن هايى كه پنجاه سال زحمت كشيده اند، نرسيده اند به اين مقام ؛ نرسيده اند به آن جا كه غير از خدا اصلاً هيچى نخواهند، شهادت را اين طور طالب باشند. اين طور غير شهادت را در برگيرند. اين يك مسئله مهمى است . ما هميشه بايد در نظر داشته باشيم كه اين مسئله ، مسئله عادى نيست .

ادامه مطلب


ادامه مطلب

ادامه مطلب

خاکریز
پرتگاه عروج

نوجواني شهيد حسن آقاسي زاده
منتظرم بمان

حسن آقاسی زاده شعرباف در اول فروردین ماه سال 1338 در مشهد مقدس به دنیا آمد. از کوچکی علاقه زیادی به شرکت در مجالس مذهبی داشت. به همین خاطر اکثر مسائل رساله حضرت امام خمینی را حفظ بود. در زمان اوج گیری انقلاب به علت توزیع اعلامیه های امام (ره) در میان مردم، توسط ساواک بازداشت شد.
او که دوران تحصیل را با نمرات عالی گذرانده بود، با پیشنهاد آموزش و پرورش و با کسب اجازه از نماینده امام در قم جهت ادامه تحصیل عازم کانادا شد و با رتبه ای عالی موفق به دریافت کارشناسی ارشد مهندسی راه و ساختمان و پل سازی در دانشگاه «تورنتو» گردید.
آقاسی زاده در کانادا فعالیت چشمگیری در انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان داشت. در سال 1361 به ایران بازگشت و وارد نهاد مقدس سپاه شد. وی به دلیل لیاقت و ابراز شایستگی در معاونت فنی و مهندسی قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه پاسداران مشغول انجام وظیفه شد، پس از مدتی مأمور تأسیس قرارگاههای «صراط المستقیم و خاتم الانبیاء» گشت.
آقاسی زاده از ابتدای ورود به جبهه تا هنگام شهادت در 2400 پروژه کوچک و بزرگ از خط مقدم تا عقبه شهرها، شرکت داشت. وی در تاریخ بیست و هشتم مهرماه سال 1366 ندای حق را لبیک گفته به دیدار یزدان شتافت. مزار پاکش در صحن حرم مطهر امام رضا(ع) قرار دارد. از شهید آقاسی سه فرزند به یادگار مانده است .
متن وصیت نامه شهید آقاسی زاده
منبع خاطرات : کتاب کنار پل، منتظرت ایستاده ام!
ادامه مطلب
ادامه مطلب

فارس
ادامه مطلب

منبع:تسنیم
ادامه مطلب

همرزمي براي چمران
فرار از دانشگاه
آرپيجيزن
انهدام هليكوپتر
تنگه رغابيه
صميميتي كه زبانزد بود
علاقه مادر و فرزندي!
شهيد گمنام
وصيتنامه شهيد عبدالرسول مرادي
ادامه مطلب
ادامه مطلب