دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

شهادت در منفی 35 درجه
تکاوران سپاه قم چگونه شهید شدند؟ 

منطقه عمومی سردشت/نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات‌های پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه علیه گروهک تروریستی پژاک که منجر به پاکسازی منطقه شمالغرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد، می گذشت و حراست از ارتفاعات جاسوسان به بچه های سپاه قم واگذار شده بود که عمدتا بچه های گردان تکاور بودند.
نزدیک ترین منطقه به این ارتفاعات، یک روستا بود که آن هم به دلیل بارش سنگین برف، امکان تردد با ماشین را نداشت و اگر کاری پیش می‌آمد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن می‌رساندند.

 
بیشتر نیروها در دامنه ارتفاع مستقر بودند و تعدادی هم روی قله، که به نوبت عوض می شدند.
روز چهارشنبه، ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله شدند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه را برگردیم.
بارش برف در منطقه چنان سنگین بود که بلدوزر زیر آن مدفون می‌شد و مجبور بودند برای پیدا کردن آن از دستگاه فلزیاب استفاده کنند. هرچند در همان زمان یکی از ماشین‌های تویوتا با فلزیاب هم پیدا نشد.
به قله که رسیدند، قرار بود حسین و جواد بمانند. روح الله (شکارچی) و سعید (غلامی شهروز) گفتند که ما هم می‌مانیم.
سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل که دلش هوای بچه ها را کرده بود، با ماشین خودش راه افتاده و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش مسئولشان و گفتند محمد (سلیمانی) هم بماند. او گفت: سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. اما بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. بالاخره فرمانده راضی شد که محمد هم بماند.
روی ارتفاعات، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده بود. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر بودند و در دو سنگر دیگر سربازان.
سرما آنقدر شدید بود که فقط کسانی که مسئول نگهبانی بودند از سنگرها بیرون می آمدند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می ماندند. شکل سنگرها هم طوری بود که مستقیم به بیرون راه نداشت و داخلشان کاملاً تاریک بود؛ در سنگر ظلمات مطلق بود و بیرون سپیدی مطلق. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کردند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدند، اوضاع جوی خوب بود اما از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردند کمترین مقدار غذا را مصرف کنند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشند.تکاورها آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردند تا فقط ضعف نکنند. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت.
تا آن زمان ارتباطشان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتند.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله (شکارچی) پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد می‌کرد و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 آمد و گفت: «امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم.»
قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدند. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند.
نمی توانستند سنگر سربازها را پیدا کنند. یکی از تکاورها صدا زد و از بچه ها کمک خواست. سعید (غلامی شهروز) آمد بیرون. به او گفتند سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است.
سعید هم یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد تا دهانه سنگر باز شد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاششان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. بالاخره سنگر سربازها پیدا شد و توانستند آنها را بیرون بیاورند. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و بقیه هم رفتند سراغ سنگر بعدی سربازها.
بعد از دو ساعت تلاش، توانستند آنها را هم پیدا کنند و از سنگر بیرون بیاورند. هرطور بود سربازها را نجات دادند. اگر دیر جنبیده بودند، همه زیر برف مدفون می‌شدند.
سوخت موتور برق تمام شده و از کار افتاده بود. تانکر سوخت هم زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتند سراغ سنگر تکاورها.
جواد دیگر رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
دست و پای همه شان یخ زده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان هم توی تنشان مثل چوب خشک شده بود. با این حال با بیل افتادند به جان برف.
ساعت پنج و20 دقیقه صبح بود که بالاخره دهانه سنگر را پیدا کردند. برف ها را که کنار زدند چشمشان به محمد (سلیمانی) افتاد که توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردند. نبض و تنفس نداشت. شروع کردند به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدند و فرستادند بیرون.
به هر زحمتی بود خودشان را به داخل سنگر رساندند. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردند برای آنها هم انجام دادند اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود. اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد.از مقر درخواست هلی کوپتر کردند. یکی - دو ساعتی طول کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند و مجبور به ترک پایگاه شد.
ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند اما تکاورها باید روحیه خودشان را حفظ می کردند و جان آنها را نجات می دادند.
راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتند، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتند تا بالاخره رسیدند به مقر.
دستکش به دستشان یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچشان هم کنده می‌شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد.
فردای آن روز طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد.
حالا دیگر شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند... روز عید بود...

منبع:افسران

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/6 11:3:7
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:26 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.
چند لحظه بعد از شنیدن صدای انفجار به داخل خانه رفتیم او رو به قبله مشغول اقامه نماز بود. سقف بالای سرش مانده و بر روی او نریخته بود. صحنه عجیبی بود اگر با چشمان خودم نمی دیدم باور نمی کردم. 

 دوران دفاع مقدس را با هیچ دوربینی نمی توان به تصویر کشید و قلم از نوشتن آن همه واقعه و معجزه عاجز است. زینب السادات حسینی در دوران دفاع مقدس کودکی هفت ساله بود و در حال حاضر از اعضای بسیج مسجد جامع حجت (عج) است. او خاطره خود از آن دوران را اینگونه بازگو می کند: سال 65 بود و عقربه ها ساعت 19 را نشان می داد. ناگهان صدای آزیر در محل پیچید و ما برق های خانه را خاموش کردیم.

چند لحظه بعد صدای مهیب انفجار آمد. از شدت صدا معلوم بود راکت به یکی از خانه های اطراف اصابت شده است. سراسیمه بیرون از خانه آمدیم و متوجه شدیم سقف خانه همسایه فرو ریخته است. در کمال ناباوری اعضای خانه به سلامت بیرون آمدند، اما اثری از پسر خانواده نبود.

 به داخل خانه رفتیم او رو به قبله مشغول اقامه نماز بود. سقف بالای سرش مانده و بر روی او نریخته بود. صحنه عجیبی بود اگر با چشمان خودم نمی دیدم باور نمی کردم.

 آنجا بود که به عظمت خدا پی بردم و فهمیدم تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی افتد.

پس از گذشت چند دقیقه از وقوع این حادثه با حضور بسیج در صحنه راکت عمل نکرده از محل حادثه خارج شد و امنیت به محل بازگشت.

خبرگزاری دفاع مقدس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 11:29:4

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهیدی که عراقی‌ها دست و پاهایش را بسته بودند
  فکه روایت‌هایی ناتمام دارد و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت نائل آمدند. 

فکه روایت‌ها دارد از بودن و ماندن، روایت‌هایی ناتمام برای همیشه، آنجا هم گنجی تمام نشدنی است و روایت می‌کند از کسانی که بر روی رمل‌ها تشنه جان دادند، کسانی که خود را گذرگاه کردند برای به سلامت عبور کردن همرزمانشان و آنهایی که با دست و پای بسته به شهادت فیض نائل شدند.

در حالی که گروه‌های جست‌وجوی مفقودین در خاک فکه به دنبال شقایق‌های پنهان می‌گشتند، جمعی از شهدا را پیدا می‌کنند؛ در این میان با پیکر شهیدی مواجه می‌شوند که مربوط به عملیات «والفجر یک» است؛ این شهید بعد از 12 سال در حالی تفحص شده که دشمنان دست و پاهای او را با سیم تلفن بسته‌ بودند و او آرام در میان خاک‌ها خفته بود. تفحص این شهید در اردیبهشت 1373 درارتفاع 112 فکه صورت گرفته است.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 11:7:22

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایت حجت‌الاسلام شیرازی از واکنش صدام پس از پذیرش قطعنامه 598
مسئول نمایندگی ولی‌فقیه در نیروی قدس سپاه گفت: انقلاب اسلامی ایران با اخلاص و رشادت‌ شهیدان پابرجا مانده است و تا زمانی که عهدمان را با شهدا و ولایت تجدید می‌کنیم، دشمن هیچ غلطی نمی‌تواند، بکند.

 

 

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کویر، حجت‌الاسلام علی شیرازی که در یادواره شهدای روستای «داهوئیه» سخن می‌گفت،با اشاره به دلاورمردی‌های شهدای هشت سال جنگ تحمیلی گفت: اگر در دوران دفاع مقدس جوانان برومند و پیرو ولایت از خاک ایران پاسداری نمی‌کردند، اکنون ایران اسلامی به این اقتدار جهانی دست نمی‌یافت و به یک کشور تاثیرگذار در منطقه و جهان تبدیل نمی‌شد.

 

وی دفاع مقدس را سند عزت و شرف ایران اسلامی دانست و با اشاره به اینکه امکانات ما در جنگ تحمیلی بسیار محدود بود، تصریح کرد: عامل پیروزی جنگ هشت ساله اراده محکم و ایمان قوی رزمندگان بود. در جنگ تحمیلی تمام قدرت‌های استکباری با صدام همکاری و یک جنگ نابرابر را بر ما تحمیل کردند با این خیال خام که می‌توانند این انقلاب را سرکوب کنند و سه روزه ایران را از پای درآورند، اما همه دیدند که این خیال آن‌ها باطل بود و رزمندگان با کمترین مهمات و امکانات جنگی و با دست خالی، اما با اخلاص و ذکر یا حسین(ع) و یا مهدی(عج) زیر باران گلوله هشت سال جنگیدند و از میدان مین عبور کردند، اما دفاع جانانه ایران اسلامی در برابر تجاوز وحشیانه دشمنان اسلام و انقلاب و منشأ غرور ملی پایان‌ناپذیری برای مردم سلحشور ایران شد و این امر موجب شد که توطئه مشترک دشمنان برای به زانو درآوردن ایران اسلامی به فرصتی برای اثبات توانمندی‏های اسلام و انقلاب و کشور تبدیل شود.

 

وی اظهار کرد: پس از پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران اسلامی، رئیس دفتر صدام گفت، آن روزی که خبر پذیرش قطعنامه به صدام رسید، صدام حسین مثل یک دیوانه توی کاخ قدم می‌زد و گفت ما فکر می‌کردیم که رهبر ایران یک رهبر مذهبی است، اما امروز فهمیدیم که یک رهبر سیاستمدار واقعی است.

 

حجت‌الاسلام علیرضا عربپور، مسئول نمایندگی ولی فقیه در سپاه ثارالله استان کرمان و دبیر ستاد یادواره شهدای روستای داهوئیه شهرستان زرند نیز ضمن گرامیداشت هفته دفاع مقدس زنده نگهداشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران دفاع مقدس، انتقال فرهنگ ایثار و شهادت، ایجاد فضای معنوی و ارزشی در جامعه به نسل جوان را از مهم‌ترین اهداف برگزاری این یادواره عنوان کرد.

 

وی به تبیین دستاوردهای ارزشمند دوران دفاع مقدس پرداخت و افزود: هفته دفاع مقدس، هفته پاسداشت فرهنگ ایثار و مقاومت و گنجینه ارزشمندی است که همچون نگینی درخشان بر تارک این مرز و بوم می‌درخشد.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/7 9:14:48

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

قرار بود برای معالجه به اتریش برود، ولی برای بررسی یکی از مناطق عملیاتی در ماووت، عازم منطقه شد.
چند خاطره کوتاه از شهید حسن آقاسی زاده 

خاکریز
يادم هست در پتروشيمي عراق توي منطقه شلمچه خطي بود که نه خاکريز داشت نه سنگري. عراقيها بچه ها را با تير مستقيم مي زدند. يک روز اين مسئله را با حسن در ميان گذاشتند و گفتند: يک ماه است مي خواهيم تو پتروشيمي يک خاکريز بزنيم ولي کسي داوطلب نمي شود چون خيلي خطرناک است. حسن در آن جلسه چيزي نگفت. فرداي بعد از نماز هرچه گشتم پيدايش نکردم. يکي از راننده هاي لودر هم غيبش زده بود. حسن نيروهايش را خيلي خوب مي شناخت. مي دانست چه کاري از چه کسي ساخته است. بعداً معلوم شد نصف شب رفته سراغ راننده لودر که مورد اطمينانش بود و گفته بود: حاضري با هم تا بهشت بريم؟ راننده لودر هم گفته بود : چرا که نه؟ هر دو با هم مي روند خط و شروع مي کنند به خاکريز زدن. وقتي برگشتند سرتا پايشان خاکي بود و فقط چشمهايشان از شادي برق مي زد.
راوی: برادر شهید

پرتگاه عروج

آقاسی زاده قبل از شهادتش از ناحیه کمر مجروح شده بود و قرار بود برای معالجه به اتریش برود، ولی بعد از تماس تلفنی با فرماندهان برای بررسی یکی از مناطق عملیاتی در ماووت، عازم منطقه شد. حسن آقا به اتفاق دو تن از همرزمانش که از مهندسین قرارگاه بودند، رانندگی را به عهده گرفت. چراغ ها را خاموش کردند تا عراقی ها متوجه حضور آنها در منطقه نشوند. جاده زیر آتش توپخانه دشمن قرار داشت. با اصابت گلوله توپ به دامنه ارتفاعات مشرف به جاده، سنگ های بزرگ ریزش کرد و خودروی ایشان به پایین پرتگاه سرازیر شد و بدین سان به فوز ابدی و خواسته دیرینه اش دست یافت.
راوی: همرزم شهید
 

نوجواني شهيد حسن آقاسي زاده


منتظرم بمان

خواب حسن را ديده بود. دستانش مي لرزيد، صحنه هاي ديدار انگار دوباره برايش زنده شد. حسن آقا کنار خدابيامرز پدرش ايستاده بود. حسن خيلي به آقاي طوسي که از سادات هم بود علاقه و ارادت داشت. نگاهي به همسرش انداخت و گفت: من از الان ديگه پيش شما نيستم. زينب پرسيد: يعني چي؟ زن و شوهر بايد پيش هم باشن! من و بچه ها آمديم اهواز، تا بيشتر پيش تو باشيم. حسن خنديد و گفت: تا الان بوديم ديگه نيستيم. روز بعد زينب به مشهد رسيد. باورش نمي شد. او را به بهانه سفر به اتريش و معالجه حسن به آنجا کشانده بودند. چشمش که به پارچه هاي سياه و عکس حسن افتاد. عکس را برداشت جلوي صورتش گرفت و خيره به آن و يکباره آن را کوبيد به سرش. شيشه هاي شکسته از اطراف سرش، سر مي خورند و پايين مي آيند. زينب فقط ناله مي کند و اشک مي ريزد و مدام زير لب زمزمه مي کند: حسن... منتظرم بمان
راوی: همسر شهید

وصیت نامه (قبل از سفر حج)
«گردش به دور خانه خدا نشان دهنده این است که به غیر از خدا دور دیگری نگردید.» شکر خدای منان را که حمایت اسلام را با اراده خود در این زمان به دست روحانیت و مبارزان و جهادگران بسیاری که سالها با رنج و اسارت و شکنجه و شهادت دروسی را که از امامان خود گرفته بودند، در آزمون زندگی پس دادند و طی مبارزه طولانی و وحدت مردم، به خواست او حیات اسلام دوباره زنده شد. در جبهه های نور علیه ظلمت که معراج انسانهای مخلص و مؤمن است الفبای عشق به خدا و راه او را آموختن و از معاشرت و همنشینی با رزمندگان بسیجی و پاسدار و فرماندهان آنان سیراب گشتم. آری آنها بدون «یا حسین» گفتن تکبیر نمی گویند. و جهاد حسینی را بدون عشق به شهادت و الله نمی کنند... همه می دانیم که حج یک سفر الهی - عبادی - سیاسی است که بزرگترین و با ارزش ترین اعمال است. حج اگر مقبول خدا واقع شود، موجب آمرزش و بخشنده همه گناهان است. می روم خانه خدا تا بگویم گناهان و نافرمانیها و جسارتهایم در گذشته سبب عدم توفیق به شناخت خدای منان شده و در طول ماهها حضور در مناطق جنگی مانع پیوستن به الله. حال که توفیق شهادت را نصیبم ننمودی، شکرگزار تو هستم که توفیق دادی مهمان تو باشم... آدم شدن کلید درک خداوند و توفیق یافتن شهادت در راه اوست.



حسن آقاسی زاده شعرباف در اول فروردین ماه سال 1338 در مشهد مقدس به دنیا آمد. از کوچکی علاقه زیادی به شرکت در مجالس مذهبی داشت. به همین خاطر اکثر مسائل رساله حضرت امام خمینی را حفظ بود. در زمان اوج گیری انقلاب به علت توزیع اعلامیه های امام (ره) در میان مردم، توسط ساواک بازداشت شد.
او که دوران تحصیل را با نمرات عالی گذرانده بود، با پیشنهاد آموزش و پرورش و با کسب اجازه از نماینده امام در قم جهت ادامه تحصیل عازم کانادا شد و با رتبه ای عالی موفق به دریافت کارشناسی ارشد مهندسی راه و ساختمان و پل سازی در دانشگاه «تورنتو» گردید.

آقاسی زاده در کانادا فعالیت چشمگیری در انجمن اسلامی دانشجویان مسلمان داشت. در سال 1361 به ایران بازگشت و وارد نهاد مقدس سپاه شد. وی به دلیل لیاقت و ابراز شایستگی در معاونت فنی و مهندسی قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه پاسداران مشغول انجام وظیفه شد، پس از مدتی مأمور تأسیس قرارگاههای «صراط المستقیم و خاتم الانبیاء» گشت.
آقاسی زاده از ابتدای ورود به جبهه تا هنگام شهادت در 2400 پروژه کوچک و بزرگ از خط مقدم تا عقبه شهرها، شرکت داشت. وی در تاریخ بیست و هشتم مهرماه سال 1366 ندای حق را لبیک گفته به دیدار یزدان شتافت. مزار پاکش در صحن حرم مطهر امام رضا(ع) قرار دارد. از شهید آقاسی سه فرزند به یادگار مانده است . 

متن وصیت نامه شهید آقاسی زاده


منبع خاطرات : کتاب کنار پل، منتظرت ایستاده ام!

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/8 10:4:55

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:25 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

لطف خداوند همه جا نصیب ما شده و ما هرجا که نیرو کم بیاوریم و هر جا که قدرت زرهی ما کم باشد هرجا که آتش توپخانه ما کم باشد ما به وضوح می‌بینیم که خدا کمکمان می کند و عینا دیده می‌شود. 

 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:24 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی با بالگرد میان میگ‌‌های عراقی غافلگیر شدیم
در این حمله، به دستور سرهنگ جلالی، از موشک ماوریک برای انهدام زاغه مهمات دشمن استفاده شد و کلیه مهمات‌ در یک چشم بر هم زدن به تلی از آتش مبدل گردید. 
دومین مأموریت به یادماندنی من، پس از چند روز پرواز شناسایی، شکل گرفت که روز دوم خردادماه شصت برای انجام آن عازم شدیم. این بار نیز، من، به همراه ستوان حسینی خلبان تیم نجات بودیم. مأموریت اصلی، آزمایش پرتاب موشک ماوریک، به وسیله هلی‌کوپتر کبرا، جهت انهدام پل مارد بود.

نام عملیات، «امید» بود و افسر عملیات نیز، سرتیپ جلالی- وزیر محترم اسبق دفاع - بودند که در آن زمان، با درجه سرهنگی، فرماندهی گروه رزمی کرمان را به عهده داشتند.

عملیات، ساعت پنج و نیم صبح شروع شد و ما با یک فروند هلی‌کوپتر نجات و سه فروند هلی کوپتر کبرا عازم منطقه مورد نظر شدیم. موشک بر روی یکی از هلی کوپترهای کبرا نصب شده بود و همگی برای انجام مأموریت کاملاً آماده بودیم.

پس از مدتی پرواز، بالاخره به نزدیکی پل رسیدیم، اما به دلیل مه‌گرفتگی و شرجی بودن هوا، هرچه جلو رفتیم، پل در دید قرا نگرفت. نیروهای دشمن که متوجه ما شده بودند، از هر طرف و با هر نوع سلاحی شروع به تیراندازی نمودند. با به وجود آمدن این وضعیت، جناب سرهنگ جلالی که در هلی‌کوپتر من، ناظر عملیات بودند، گفتند:

«به بچه‌ها بگو به پایگاه برمی‌گردیم تا هوا بهتر شود و موشک را در موقعیت بهتری آزمایش کنیم.»

با این دستور، در حالی که از وضعیت نامساعد جو و با تعویق افتادن عملیات پکر بودیم، عازم پایگاه شدیم. به جاده اهواز - خرمشهر رسیده بودیم که ناگهان، ما بین ایستگاه حسینیه و ایستگاه آهو، به یک واحد مجهز ارتش عراق، که گویا شب قبل حرکت کرده و در آنجا استقرار یافته بودند، برخورد کردیم.

هلی‌کوپترهای کبرا بلافاصله و به تلافی عملیات انجام نشده حمله را شروع کردند و نفرات و تجهیزات آنها را که شامل خودروها، تانکها، سلاح‌های سبک و سنگین و سنگرهای اجتماعی و انفرادی بود، یکی پس از دیگری منهدم ساختند. در این حمله، به دستور سرهنگ جلالی، از موشک ماوریک برای انهدام زاغه مهمات دشمن استفاده شد و کلیه مهمات‌ها در یک چشم بر هم زدن به تلی از آتش مبدل گردید.

پس از این درگیری، برای سوخت‌گیری مجدد و زدن مهمات، به محل استقرار خود در ماهشهر برگشتیم و بعد از انجام کارهای لازم و خداحافظی با بچه‌ها و فرمانده عملیات مرحله اول، مجدداً با همان تیم، جهت انهدام کامل دشمن، عازم منطقه عملیاتی شدیم.

به محض رسیدن به محل درگیری، دشمن زبون با باقیمانده نیروهای خود به سمت ما آتش گشود،‌ اما چیزی نگذشت که با حمله و رشادت هلی‌کوپترهای کبرا، تیراندازی‌ها قطع شد و عراقی‌ها به سوراخ‌های‌شان خزیدند. در همین حین، من با هلی‌کوپتر خود در منطقه فرود آمدم و بلافاصله، گروهبان یکم محسنی (کروچیف) به همراه دو نفر پزشکیار و دو درجه‌دار دیگر از هلی‌کوپتر خارج شده و مشغول دستگیری اسرا و جمع‌آوری تجهیزات سبک دشمن شدند.

ناگهان، هواپیماهای میگ 23 دشمن که توسط بی‌سیم، از انهدام نیروهای‌شان به وسیله هلی‌کوپترهای ایرانی مطلع شده بودند، در آسمان ظاهر شدند. آنها با دیدن هلی‌کوپتر در میان سنگرهای عراقی،‌ اقدام به گشودن آتش کردند تا شاید مرا بزنند و یا وادار به ترک منطقه نمایند. اطراف هلی‌کوپتر به آتش توپهای 30 میلیمتری بسته شده بود. شرایط دشوار و خطرناکی بود. باید انتخاب می‌کردم، ماندن و کشته و اسیر شدن، یا ترک منطقه و به جا گذاشتن یاران هم‌رزم در میان دشمن شکست خورده و خشمگین؟در ظرف چند لحظه تصمیم خود را گرفتم و قرار را بر فرار ترجیح دادم. با خود گفتم یا همه باز می‌گردیم یا هیچکدام. با این فکر، فوراً هلی‌کوپتر را جابه‌جا نمودم تا هدف آتش مجدد هواپیماهای مهاجم قرار نگیرد و منتظر شدم تا بقیه بچه‌ها که برای آوردن اسیر و جمع‌آوری مدارک و اسناد نظامی و تجهیزات، هنوز در میدان نبرد و سنگرهای دشمن به این سو و آن سو می‌دویدند و با هلی‌کوپتر فاصله داشتند برگردند و سوار شوند.

هواپیماهای دشمن که می‌دانستند هلی‌کوپتر، حامل اسناد نظامی و نیروهای اسیر شده عراقی است، سعی می‌کردند با حملات پیاپی خود مرا هدف قرار دهند یا اینکه به نحوی از بچه‌ها دور کنند. پس از مدتی - که البته خیلی طولانی می‌نمود - در زیر آتش هواپیماهای دشمن، بچه‌ها بالاخره خود را به هلی‌کوپتر رساندند و بعد از اینکه همگی سوار شدند، در ارتفاع پایینی شروع به پرواز کردم.

این بار، میگ‌های عراقی با تعقیب هلی‌کوپتر و استفاده از راکت و مسلسل فشار بیشتری را وارد می‌آوردند. این تعقیب و گریز به مدت 16 تا 20 دقیقه ادامه داشت و در جریان این مانور هوایی، چندین‌بار، هلی‌کوپتر مورد اصابت گلوله توپ 23 میگ‌ها قرار گرفت. کروچیف ما، در حالی که درب عقب هلی‌کوپتر را بازکرده بود، با اسلحه ژ -3 به طرف هواپیماها تیراندازی می‌کرد و من همچنان به پرواز خود، به مقصد آن سوی کاروان ادامه می‌دادم.

در این گیرودار، کروچیف و دو نفر از پرسنل تیم پزشکی در اثر ترکش گلوله میگ‌ها مجروح شدند. اسیران عراقی با دیدن این صحنه ها مدام فریاد می‌کشیدند: «لا... لا....» بالاخره، در حالیکه هلی‌کوپتر هدف قرار گرفته بود و باوجود سر و صداهای زیاد اسیران عراقی و مجروحین ایرانی، به نزدیکی کارون رسیدیم. در این حین، هواپیمای دیگری به ما نزدیک شد و چند گلوله شلیک کرد، که این بار، کمک خلبان من، از ناحیه پهلوی راست مورد اصابت ترکش قرار گرفت.

در ارتفاع تقریبی 500 تا 600 پایی و در میانه کارون پرواز می‌کردیم و هلی‌کوپتر در آتش و دود غرق شده بود. حتی از اینسترومنت‌ها و یا عقربه‌های نشان‌دهنده جلوی هلی‌کوپتر چیزی باقی نمانده بود. دستم را روی پهلوی ستوان دشتی‌زاده گذاشتم اما او، با شهامت خود را عقب کشید تا ناخواسته به فرامین نزدیک نشود.

ناگهان جزیره‌ای در میان آب‌های خروشان کارون - مابین پتروشیمی و دارخوین - نمایان شد. می‌دانستم که دیگر قادر به پرواز تا آن سوی رودخانه نیستم و هر لحظه احتمال انفجار هلی‌کوپتر بیشتر می‌شود. بنابراین با یاد خدا، برای نشستن در جزیره آماده شدم و عمل بستن موتور (آتورتیشن) را به سمت درخت‌های جزیره انجام دادم. به لطف خدا و از شانس خوب بچه‌ها، درست در نقطه‌ای که کمترین درخت را داشت روی زمین نشستم.

پس از فرود، بچه‌ها و اسیران عراقی، بلافاصله از هلی‌کوپتر خارج شدند. من، سوئیچ و باطری و جنراتورهای هلی‌کوپتر را بستم تا انفجار دیرتر صورت بگیرد و بچه‌ها فرصت بیشتری برای دور شدن داشته باشند. دیگر آتش به نزدیکی صورتم رسیده بود. دستگیره خروج اضطراری را برای باز کردن درب هلی‌کوپتر کشیدم، اما درب، بر اثر گلوله‌هایی که به آن اصابت کرده بودند، باز نشد.

هر لحظه حرارت بیشتری را در اطراف خود حس می‌کردم. دود غلیظی داخل کابین را پر کرده بود و هر آن، احتمال انفجار باطری‌های جلوی هلی‌کوپتر می‌رفت. ناچار، برای نجات خود، با سر به شیشه هلی‌کوپتر - که حالا شعله‌ور شده بود - زدم و پس از شکستن آن، با سرعت از قسمت جلو خارج شده و شروع به دویدن کردم. پس از چند ثانیه و طی مسافتی کوتاه، خود را به حالت درازکش روی زمین انداختم و همزمان، هلی‌کوپتر منفجر شد.

با دیدن این صحنه، دوباره به سمت هلی‌کوپتر برگشتم و یکی از پزشکیاران را که زخمی بود و یک قبضه اسلحه ژ - 3 در دست داشت، پیدا کردم. پس از آن به جستجوی بچه‌های مجروح پرداختم و چند نفر از اسیران عراقی را نیز گرفتم. عراقی‌ها گیج و مبهود شده بودند با اینکه می دانستند بچه‌های ما زخمی‌اند و تعداد ما نسبت به آنها کمتر است، با این وجود از ترس و وحشت حادثه‌ای که رخ داده بود، به هیچ وجه به فکر از بین بردن ما و فرار و نجات خود نبودند.

هواپیماهای دشمن، چندین‌بار جزیره را به راکت و گلوله بستند و بعد، به خیال اینکه همه ما را از بین برده اند منطقه‌ را ترک کردند. وضع کمی آرامتر شد. با اینکه از ناحیه گردن و پشت به شدت آسیب دیده بودم اما دردی حس نمی‌کردم و بیشتر به فکر راه چاره‌ای بودم تا بچه‌‌ها را از جزیره دور کنم. مجروحین را بر دوش اسرای عراقی گذاشتیم و به سمت ساحل رودخانه به راه افتادیم.

در همین حین، هلی‌کوپتر نجات دسته دوم، که برای نجات ما آمده بود از بالای سرمان گذشت. ظاهراً آنها صحنه انفجار را دیده بودند و در تماس رادیویی‌شان گفته بودند که گویا همگی سوخته‌‌اند و کسی در اطراف هلی‌کوپتر نیست.

آنها چندین بار بر فراز منطقه گشت زدند، اما علی‌رغم داد و فریادهای ما و حتی شلیک چند گلوله، ما را در میان درختان انبوه ندیدند و از منطقه دور شدند. پس از مدتی پیاده‌روی به کارون رسیدیم. یکی از سربازان عراقی را بالای درختی فرستادم تا با پیراهن خود، به نیروهای ایرانی که در آن سوی رودخانه مستقر بودند، علامت دهد.

خوشبختانه، بچه‌هایی که از آن طرف شاهد درگیری هوایی ما بودند، اسیر عراقی را بر روی درخت می‌بینند و به خلبان هوانیروز اطلاع می‌دهند که بعضی از پرسنل بر روی درخت‌ها پرتاب شده‌‌اند و هنوز زنده‌اند.

با این خبر هلی‌کوپتر نجات دوباره برگشت و در میان درختان، به فاصله دورتری از ما، بر روی زمین نشست. ما به سمت صدای هلی‌کوپتر حرکت کردیم و پس از مقداری پیاده‌روی آن را یافتیم. از خلبان دوم هلی‌کوپتر پرسیدم: «خلبان کجاست؟» او گفت:

«خلبان فرامرزی به اتفاق گروهبان یکم سیروسی برای پیدا کردن شما رفته‌اند داخل درختان جزیره!»

چاره‌ای نبود. زخمی‌ها و اسرا را در هلی‌کوپتر جای دادیم و خودم، با همان گردن مجروح - که حالا درد آن بیشتر شده بود - پشت فرمان هلی‌کوپتر نشستم و برای یافتن خلبان و همراهش، مشغول گشت‌زنی بر روی درختان شدم. هر دوی آنها در نزدیکی محل سقوط بودند و دست‌های‌شان را تکان می‌دادند با دیدن آنها پایین آمدم و به صورت «هاور» ایستادم و پس از سوار شدن آنها، به سرعت از آنجا دور شده و به آنطرف رودخانه پرواز کردم.

بچه‌های تیم ما و تیم دوم پروازی که با نگرانی‌ انتظار می‌کشیدند تا شاید خبری به آنها برسد وقتی مرا پشت فرامین هلی‌کوپتر نجات دسته دوم دیدند، در خوشحالی بی‌حد و حصری غرق شدند. آنها با ناباوری نگاهم می‌کردند و در حالیکه شادی، در سیمای قهرمان‌شان موج می‌زد مرا غرق در بوسه‌های محبت‌آمیز خود می‌نمودند. بوسه‌هایی که با اشک شوق همراه بود. لحظه‌هایی فراموش نشدنی و پر التهاب!

حجت شاه محمدی،سید امیرمعصومی
فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/8 10:30:45

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:24 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطرات رهبر معظم انقلاب (مدظله العالى) از دوران دفاع مقدس‏
بچه‏ هاى شهید چمران در ستاد جنگ‏هاى نامنظم جمع مى شدند و هر شب عملیات مى‏ رفتند و بنده را هم گاهى با خودشان مى ‏بردند. یک شب دیدم، افسرى با من کار دارد؛ باحالت گریه آمد و گفت: شب‏ها که بچه ‏ها به عملیات مى ‏روند، اگر مى ‏شود من را هم ببرند. 

محل استقرار در این هشت نه ماهى که در منطقه عملیات بودم، «اهواز» بود، نه «آبادان» یعنى اواسط مهرماه به منطقه رفتم (مهرماه 59 تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 60) یک ماه بعدش حادثه مجروح‏شدن من پیش آمد که دیگر نتوانستم بروم. یعنى حدود هشت نه ماه، بودن من در منطقه جنگى طول کشید. حدود پانزدهم روز بعد از شروع عملیات بود که ما به منطقه رفتیم، اول مى‏خواستم بروم «دزفول» یعنى از اینجا نیت داشتم. بعد روشن شد که اهواز از جهتى، بیشتر احتیاج دارد. لذا رفتم خدمت امام و براى رفتن به اهواز اجازه گرفتم که آن هم براى خودش داستانى دارد.
تا آخر آن سال را کلاً در خوزستان بودم و حدود دو ماه بعدش هم تا اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد 60 رفتم منطقه غرب و یک بررسى وسیع در کل منطقه کردم، براى اطلاعات و چیزهایى که لازم بود؛ تا بعد بیایم و باز مشغول کارهاى خودمان شویم که حوادث «تهران» پیش آمد و مانع از رفتن من به آنجا شد. این مدت، غالباً در اهواز بودم. از روزهاى اول قصد داشتم بروم «خرمشهر» و آبادان اما نمى‏شد. علت هم این بود که در اهواز از بس کار زیاد بود، اصلاً از آن محلى که بودیم. تکان نمى‏توانستم بخورم زیرا کسانى هم که در خرمشهر مى‏جنگیدند، بایستى از اهواز پشتیبانى‏شان مى‏کردیم چون واقعاً از هیچ‏جا پشتیبانى نمى‏شدند.
در آنجا، به‏طورکلى، دو نوع کار وجود داشت. در آن ستادى که ما بودیم مرحوم دکتر «چمران» فرمانده آن تشکیلات بود و من نیز همان‏جا مشغول کارهایى بودم. یک نوع کار، کارهاى خود اهواز بود. از جلمه عملیات و کارهاى چریکى و تنظیم گروه‏هاى کوچک براى کار در صحنه عملیات. البته در اینجاها هم، بنده در همان حد توان، مشغول بوده‏ام... مرحوم چمران هم با من به اهواز آمد. در یک هواپیما با هم وارد اهواز شدیم. یک مقدار لباس آورده بودند توى همان پادگان لشکر 92 براى همراهان مرحوم چمران. من همراهى نداشتم. محافظانى را هم که داشتم همه را مرخص کردم. گفتم من دیگر به منطقه خطر مى‏روم، شما مى‏خواهید حفاظت جان مرا بکنید؟! دیگر حفاظت معنى ندارد! البته چند نفرشان به اصرار زیاد گفتند: «ما هم مى‏خواهیم به‏عنوان بسیجى در آنجا بجنگیم.» گفتم: «عیبى ندارد» لذا بودند و مى‏رفتند کارهاى خودشان را مى‏کردند و به من کارى نداشتند. مرحوم چمران، همراهان زیادى با خودش داشت. شاید حدود پنجاه شصت نفر با ایشان بودند، تعدادى لباس سربازى آوردند که این‏ها بپوشند تا از همان شب اول شروع کنیم. یعنى دوستانى که آنجا در استاندارى و لشکر بودند، گفتند: «الان میدان براى شکار تانک و کارهاى چریکى هست.» ایشان گفت: «از همین حالا شروع مى‏کنیم.» خلاصه، براى آن‏ها لباس آوردند.
من به مرحوم چمران گفتم: «چطور است من هم لباس بپوشم بیایم؟» گفت: «خوب است، بد نیست.» گفتم: «پس یک‏دست لباس هم به من بدهید.» یک‏دست لباس سربازى آوردند، پوشیدم که البته لباس خیلى گشادى بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن‏وقت لاغرتر هم بودم. خیلى به تن من نمى‏خورد. چند روزى که گذشت، یک لباس درجه‏دارى برایم آوردند که اتفاقاً علامت رسته زرهى هم روى آن بود. رسته‏هاى دیگر، بعد از این‏که چند ماه آنجا ماندم و با من مأنوس شده بودند، گله مى‏کردند که چرا لباس شما رسته توپخانه نیست؟ چرا رسته پیاده نیست؟ زرهى چه خصوصیتى دارد؟ لذا آن علامت رسته زرهى را کندم که این امتیازى براى آن‏ها نباشد، به هر حال لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که اینجا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن‏را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک‏وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینکف مخصوصى است که بر خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه‏تایى دارد.
غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکف خودم همراه بود، یا آنجا گرفتم. همان شب اول رفتیم به عملیات. شاید دو سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلا بلد نبودم. غرض؛ این یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکل گروه‏هایى که به‏اصطلاح آن روزها، براى شکار تانک مى‏رفتند. تانک‏هاى دشمن تا «دو بحردان» آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپاره‏هایشان تا اهواز مى‏آمد. خمپاره 120 یا کمتر از 120 هم تا اهواز مى‏آمد.
به هر حال، این تربیت و آموزش‏هاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معین کرد براى تمرین. خود ایشان انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. به خلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم. ایشان سابقه نظامى حسابى داشت. از لحاظ جسمانى هم از من قوى‏تر و کارکشته‏تر و زبده بود. لذا وقتى صبحت شد که «کى فرمانده این عملیات باشد؟» بى‏تردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران فرمانده این تشکیلات شود ما هم جزء ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.(1)
   بابایى آماده پرواز بود
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکارى اصفهان. درجه این جوان حزب‏اللهى، سرگردى بود که او را به سرهنگ تمامى ارتقا دادیم. آن‏وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مى‏تراشید و ریش مى‏گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختى بود. دل همه مى‏لرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، مى‏لرزید، که آیا مى‏تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‏صدر فرمانده بود، کار مشکل‏تر بود. افرادى بودند که دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مى‏کردند، حرف مى‏زدند، اما کار نمى‏کردند؛ اما او توانست همان‏ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‏اى از این قضایا را نقل کرد. خلبانى بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم شهید شد. او جزء همان خلبان‏هایى بود که از اول با نظام ناسازگارى داشت.
شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت کرد حتى یک شب او را با خود به مراسم دعاى کمیل برده بود؛ با این‏که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایى تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود، سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامى‏ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایى شده بود. شهید بابایى مى‏گفت دیدم در دعاى کمیل شانه‏هایش از گریه مى‏لرزد و اشک مى‏ریزد. بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این‏را بابایى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الان در اعلى علیین الهى است؛ اما بنده که سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاکى گیر کرده‏ام و مانده‏ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى این‏گونه است. خود عباس بابایى هم همین‏طور بود. او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.(2)
  پیشتازان شهادت‏
بچه‏هاى شهید چمران در ستاد جنگ‏هاى نامنظم جمع مى‏شدند و هر شب عملیات مى‏رفتند و بنده را هم گاهى با خودشان مى‏بردند. یک شب دیدم، افسرى با من کار دارد؛ به نظرم سرهنگ 2 یا سرگرد بود. چون محل استقرار ما لشکر 92 بود لذا به این‏ها نزدیک بودیم. آن افسر پیش من آمد و گفت: من با شما یک کار خصوصى دارم. من فکر کردم مثلاً مى‏خواهد در خواست مرخصى بدهد، یک خرده لجم گرفت حالا در این حیص و بیص چه وقت مرخصى‏رفتن است. اما دیدم با حالت گریه آمد و گفت: شب‏ها که این بچه‏ها به عملیات مى‏روند، اگر مى‏شود من را هم با خودشان ببرند! بچه‏ها شب‏ها با مرحوم شهید چمران به قول خودشان به شکار تانک مى‏رفتند و این سرهنگ آمده بود، التماس مى‏کرد که من را هم ببرید! چنین منظره‏ها و جلوه‏هایى را انسان مشاهده مى‏کرد، این نشان‏دهنده آن ظرفیت معنوى است. بچه‏هاى بسیجى و بچه‏هاى سپاه و داوطلبان جبهه و آدم‏هایى از قبیل شهید چمران که جاى خود دارند. این یک بعد از ظرفیت این ملت عظیم است.(3)

1) مصاحبه توسط تهیه‏ کنندگان مجموعه «روایت فتح» 11/6/1372
2) بیانات در دیدار مسؤولان عقیدتى، سیاسى نیروى انتظامى 23/10/83
3) بیانات در دیدار جمعى از پیش‏کسوتان جهاد و شهادت و خاطره‏گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت 31/6/84

منبع:تسنیم

 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهيدي كه فقط«بنده خدا»بود
از خانواده‌اش خواسته بود تا روي سنگ مزارش بنويسند «بنده خدا». به اين حرف اعتقاد داشت و به آن هم رسيد كه اگر خدا يكبار به بنده‌اش بگويد «بنده من» همه چيز تمام است. 


آسماني مي‌شوي و همه درهاي آسمان الهي به رويت باز مي‌شود. به خدا مي‌رسي و همه زيبايي‌هاي آسماني را درك مي‌كني! عبدالرسول هم يكي از همان رزمندگاني بود كه عاشق خدا شد و به سمت خدا رفت. او كه متولد 27 مهر 1340 در شيراز بود، 21 سال بعد در آزادسازي خرمشهر به شهادت رسيد. آنچه در پي مي‌آيد، حاصل همكلامي با محمد جواد مرادي برادر شهيد است كه پيش رو داريد.

همرزمي براي چمران

عبدالرسول قبل از اينكه ديپلمش را بگيرد به كلاس قرآن مي‌رفت. 22 مرداد سال 58 بود كه در آزمون قرآن با موفقيت قبول شد و بعد از آن در مسجد عظيمي، كلام الهي را به ديگران ياد مي‌داد. در بحبوحه پيروزي انقلاب عشق و علاقه عجيبي در وجودش نسبت به امام خميني(ره) و آرمان‌هاي انقلاب پيدا كرد. در حالي كه نوجواني 18 ساله بود، در فعاليت‌هاي انقلاب شركت مي‌كرد. بعد از پيروزي انقلاب كه جنگ تحميلي آغاز شد. رسول در راهپيمايي‌هاي انقلاب با عليرضا مسعودي، سرهنگ بازنشسته سپاه آشنا شد و با همديگر از تاريخ 25 آبان تا 5 دي‌ماه سال 1359 در گروه شهيد چمران تحت عنوان جنگ‌هاي نامنظم (چريكي) شركت داشتند. به اين ترتيب برادرم مدتي در سوسنگرد و مدتي را در كردستان به مقابله با دشمن پرداخت. خاطراتي را كه از گروه شهيد چمران براي ما تعريف مي‌كرد خيلي جالب بود.

فرار از دانشگاه

اوايل خانواده خيلي ناراحت بودند كه چرا رسول فكر زندگي، درس و خدمتش نيست. سال 59 ديپلم گرفته بود و مي‌بايست به سربازي برود ما اين توقعات را از رسول داشتيم كه بايستي به فكر كار و ازدواج باشد. اما رسول در اين حال و هوا و فضا‌ها نبود كه بخواهد حرفه يا شغلي داشته باشد، سرانجام رفت ودر دانشگاه شركت كرد. مدتي در دانشكده طراحي در تهران به كار طراحي و تحصيل مشغول شد، سپس به دانشكده افسري رفت و حدود 7 الي 8 ماه هم آنجا بود. اما هيچ كدام از اينها او را راضي نكرد.

آرپي‌جي‌زن

در دوران سربازي، بعد از طي دوره آموزشي، وارد تيپ 55 هوابرد شد. در آنجا راننده توپ 106 شد اما خيلي تمايل داشت كه وارد خط مقدم جبهه شود، براي همين از فرمانده خود خواهش كرد كه او را از آن قسمت به بخش آرپي‌جي منتقل كند، رفت و آرپي‌جي‌زن شد. در عمليات فتح المبين هم به عنوان آرپي‌جي‌زن شركت داشت. در همين كسوت بود كه در عمليات بيت‌المقدس در حالي كه با دشمنان مقابله مي‌كرد، به فيض عظيم شهادت نائل شد.

انهدام هلي‌كوپتر

رسول يك بار برايم خاطره‌اي از جبهه را به اين صورت تعريف كرد: يك روز صبح كه هوا بهاري بود، بعداز خواندن نماز صبح، تقريباً هنگام گرگ و ميش هوا و زماني كه هنوز آفتاب نزده بود، آتش روشن كرديم و يك كتري روي آتش گذاشتيم، در حال آماده كردن صبحانه بوديم كه ناگهان يكي از بچه‌ها گفت: يك وسيله‌اي شبيه پرنده در حال نزديك شدن به نيروهاست. با دقت نگاه كرديم، يك هلي‌كوپتر عراقي بود. خيلي تعجب كرديم، بلند شديم. در همان لحظه، يك راكت به سمت سنگرمان شليك شد و ما هم با اسلحه، كلاشينكف و ژ3 و هر چه داشتيم شروع كرديم به سمت هلي‌كوپتر شليك كردن. من يك آرپي‌جي را برداشتم و سريع آماده كردم، اصلا حدس نمي‌زدم كه آن موقع صبح چنين اتفاقي بيفتد. هلي‌كوپتر بعد از پرتاب راكت اول، احساس خطر كرد و نتوانست راكت دوم را پرتاب كند. در حال دور زدن و دور شدن از منطقه بود كه آرپي‌جي‌اي كه آماده كردم برداشتم، بچه‌ها هم مي‌گفتند «بزن بزن بزن». هلي‌كوپتر فاصله گرفته بود و من شليك كردم، در چشم برهم‌زدني هلي‌كوپتر منفجر شد.

تنگه رغابيه

خيلي به فضاي جبهه و جنگ علاقه داشت و به همين خاطر كمتر به شيراز مي‌آمد. هر وقت هم كه مي‌آمد بلافاصله به خاطر عشق به جبهه و رزمنده‌ها و به منطقه بر مي‌گشت.

خود من در روند اجراي عمليات بيت‌المقدس از طرف صدا و سيما براي فيلمبرداري و مصاحبه به مناطق جنگي اعزام شديم. در منطقه «تنگ رغابيه» در حالي كه فيلمبرداري مي‌كردم و از رزمنده‌ها مصاحبه مي‌گرفتم. به طور كاملاً اتفاقي رسول را ديدم. اول فكر مي‌كردم اشتباه مي‌كنم اما برايم عجيب و بي‌سابقه بود كه در سرتاسر اين جبهه من برادرم رسول را ديدم. آن ديدار آخرين ديدار من و رسول بود، من ديگر هيچ وقت رسول نديدم...

صميميتي كه زبانزد بود

برادرم قبل از اينكه به خدمت سربازي برود، كارهاي مختلفي انجام مي‌داد، با تاكسي‌اي كه پدر خريده بود كار و كاسبي مي‌كرد. چيزي كه در خصلت رسول بيشتر نمايان مي‌شد صميميتش بود، دوست داشت كه هميشه به ضعيفان كمك كند، از همان موقع به فكر بچه‌هاي كوچك بود، يادم هست كه در دوران دبيرستان و حدود يك سال قبل از انقلاب با دوستانش گروهي را تشكيل دادند و به روستاهاي فقيرنشين اطراف رفتند. براي بچه‌هاي آن محل، تيم فوتبال تشكيل دادند، كلاس‌هاي قرآن و كلاس‌هاي عقيدتي گذاشتند و با اين بچه‌ها كار مي‌كردند و آنها را معارف دين واحكام اسلام آشنا مي‌نمودند.

علاقه مادر و فرزندي!

مادرم علاقه عجيبي به فرزند آخرش داشت، معمولاً فرزند آخر براي خانواده خيلي عزيز مي‌شود. هميشه اين موضوع در بين خانواده مطرح بود كه اگر يك روز رسول شهيد شود وخبر شهادتش به خانواده برسد، چه اتفاقي رخ خواهد داد؟! اما زماني كه خبر شهادت عبدالرسول به مادرم رسيد، او هيچ عكس‌العملي نشان نداد. شاد بود مثل اينكه پسرش داماد شده و ازدواج كرده باشد. واقعاً آن لحظه احساس كردم كه شهيد زنده است و در بين ماست. در حال حاضر هم بعد از گذشت بيش از سي سال هنوز او در بين ما زنده است و خاطراتش در بين خانواده و دوستان مرور مي‌شود. شهادت برادرم، تاثيري بدي روي روحيه مادر نگذاشته بود.

شهيد گمنام

رسول در وصيت نامه خود ذكر كرده بود كه اگر من شهيد شدم و من را پيدا كرديد، روي سنگ مزارم اسمم را ننويسيد، فقط بنويسيد «بنده خدا». طبق در خواست برادرم مزارش در دارالرحمه (گلزار شهداي شيراز ) بي‌نام است. او در وصيتنامه خودش نوشت «الهي اگر يكبار بگويي بنده من، از عرش بگذرد خنده من. روي قبر شهيد نوشته شده «بنده خدا».

الهي اگر يك بار بگويي بنده من از عرش بگذرد خنده من».

وصيتنامه شهيد عبدالرسول مرادي

 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/10 9:15:26
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

 امام خمینی: اشخاصى بعد از زحمت هاى فراوان پنجاه ساله به يك مقامى مى رسند و اين جوانها را خداى تبارك و تعالى آن طور در ظرف يك مدت بسيار كم ، متحول كرد به يك مقامى كه آن هايى كه پنجاه سال زحمت كشيده اند، نرسيده اند به اين مقام ؛ نرسيده اند به آن جا كه غير از خدا اصلاً هيچى نخواهند، شهادت را اين طور طالب باشند. اين طور غير شهادت را در برگيرند. اين يك مسئله مهمى است . ما هميشه بايد در نظر داشته باشيم كه اين مسئله ، مسئله عادى نيست . 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 180 ] [ 181 ] [ 182 ] [ 183 ] [ 184 ] [ 185 ] [ 186 ] [ 187 ] [ 188 ] [ 189 ] [ > ]