دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

ماجرای مکبری که رزمندگان را به خنده انداخت


نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع میکرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند....
ماجرای مکبری که رزمندگان را به خنده انداخت

به گزارش فضای مجازی دفاع پرس:

نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع میکرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند ومکبّر مجبور بود پشت سر هم
یا الله بگوید و اِنَّ الله معَ الصّابرین... بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود میخواند تا کسی از جماعت محروم نماند.

مکبّر هم کوتاهی نکرده، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد .

وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت: یاالله نبود ... ؟؟؟؟ حاج آقا بریم.

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن...

 

منبع: کتاب ترکش های ولگرد

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:43 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

زهرا محوری همسر شهید عباس زاهدی گفت: منزلمان توسط ساواک لو رفت، آنها خانه‌مان را آتش زدند. همسرم بسیار از طرف ساواک مورد شکنجه و آزار قرار گرفت. پدرم با وجود ارتشی بودن هرگز ما را به اطاعت از شاه و رژیم مجبور نکرد. ما را آزاد گذاشت تا راهمان را انتخاب کنیم حتی اگر انتخابمان انقلاب اسلامی باشد.
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:42 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

«رمضان‌»های اسارت قطعه‌ای از بهشت بودند


امین توانا از جمله آزادگانی است که از سال‌های 59 تا 69 در اردوگاه اسرای «موصل» عراق به سر برد. او که در حوالی قصرشیرین به اسارت در آمده بود. خاطره‌ای را از ماه رمضان در اسارت روایت می‌کند.
«رمضان‌»های اسارت قطعه‌ای از بهشت بودند

به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، وی می‌گوید:آفتاب بعد از ظهرها رو به آسایشگاه ما قرار می‌گرفت. از سوی دیگر در روزهای رمضان ما را به بهانه تفتیش ساعت‌ها جلوی آفتاب نگه می‌داشتند، در حالی که در روزهای غیر ماه رمضان چنین کاری انجام نمی‌شد. البته چون شرایط سخت بود بیشتر می‌شد معنویت را حس کرد. افرادی که دعای روزهای ماه رمضان را از حفظ بودند آن را می‌نوشتند که بقیه هم بتوانند بخوانند. معتقدم «رمضان‌»های اسارت قطعه‌ای از بهشت بودند.

بجای «کفگیر»، «بیل» دستم دادند!

سعید شاملو از اعضای «گردان 4» از گردان‌های سپاه در دفاع‌مقدس است. هم می‌گوید: در دوران اسارت سعادت یافتم با حاج آقا ابوترابی آشنا شوم. پس از 6 ماه بنا به پیشنهاد دوستانم در اردوگاه به آشپزی پرداختم و در آشپزخانه این اردوگاه مشغول شدم. در آشپزخانه بجای اینکه به من کفگیر بدهند یک بیل دسته شکسته داده بودند. حدود دو سال با این بیل برای اسرا غذا پختم و همین باعث شده بود تا دستم پینه ببندد و تا الان در خاطرم سختی پختن غذا باقی بماند.

آن زمان آشپزخانه تشکیلات منظم و سازمان یافته‌ای داشت و دست و بالمان نسبت به دیگر بخش‌ها بازتر بود. برای اینکه بتوانیم بچه‌ها را شاد کنیم هنگامی که مسئولان غذا می‌آمدند تا قابلمه غذای بخش خود را ببرند، دست خودم را به سیاهی دیگ می‌زدم و بعد به حالتی که می‌خواهم آن‌ها را تشویق بکنم بی‌آنکه کف دستم را ببینند، دستی بر صورتشان می‌کشیدم این افراد هنگامی که آسایشگاه باز می‌گشتند موجب خنده دیگر اسرا می‌شدند چرا که خودشان نمی‌دانستند صورتشان سیاه شده است.

بعد از گذشت یکی دو سال رفتار عراقی‌ها بهتر شد. افسران عراقی هنگام ماه رمضان می‌آمدند در را باز می‌کردند تا مأموران غذای هر آسایشگاه بتوانند برای سحری و افطار وعده گرم غذایی را به دیگر اسرا برسانند. پیش از این رسم بر آن بود که وعده ناهار را که معمولا آش «شوربا» بود برای افطار نگه می‌داشتیم.

رفتار مسئولان عراقی در سال‌های آخر اسارت

محمدتقی باقری از رزمندگان «لشکر 25 کربلا»ی مازندران توضیح می‌دهد: یکی از مشکلات ما در اسارت فقدان تغذیه مناسب بود. اغلب خبری از وعده غذایی شام نبود و معمولا صبحانه و ناهار در آسایشگاه‌ها میان اسرا توزیع می‌شد. در ماه مبارک رمضان وعده غذایی صحبانه را برای افطار و ناهار را برای سحری استفاده می‌کردیم. این موضوع هم با گذشت زمان برطرف شد چرا که عراقی‌ها به این باور رسیده بودند که اسرا مشکلی را برایشان ایجاد نخواهند کرد. برای همین مسئولان عراقی در سال‌های آخر، ایام ماه رمضان ساعت دو بامداد می‌آمدند و اسرایی که مسئول غذا آوردن بودند را صدا می‌زدند که به آنها وعده سحری بدهند تا ما بتوانیم یک وعده غذای گرم بخوریم.

 

منبع: ایسنا

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:41 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

برنامه "افطار را میهمان شهداییم" هر هفته روزهای پنج شنبه


به مناسبت ماه مبارک رمضان ویژه برنامه ای همراه با مراسم افطار هر هفته پنج شنبه در جوار مزار شهدای گمنام دانشگاه آزاد اسلامی واحد سبزوار برگزار می شود.
برنامه

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از مشهد، به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان ویژه برنامه "افطار را میهمان شهداییم"، هر هفته روزهای پنجشنبه­ در ایام ماه مبارک رمضان یک ساعت قبل از اذان مغرب و عشاء با سخنرانی و قرائت زیارت عاشورا و همچنین اقامه نماز جماعت برگزار می­ شود. 

این ضیافت معنوی به همت بسیج دانشجویی و خادمین افتخاری آستان مقدس شهدای گمنام دانشگاه آزاد اسلامی و در جوار مزار 5 شهید گمنام دانشگاه آزاد اسلامی سبزوار انجام می ­شود.

گفتنی است پنج بهشتی بی نشان 13 اسفند ماه سال ۱۳۸۳ در محوطه دانشگاه آزاد اسلامی سبزوار به خاک سپرده شدند.

 

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آزادگان ذخیره بزرگ الهی و ثروت عظیم انسانی هستند


رئیس سازمان نشر آثار و ارزش‌های مشارکت زنان در دفاع مقدس گفت: حضور مجاهدانه ایثارگران در برهه‌های مختلف تاریخ انقلاب اسلامی همواره راه گشا بوده است. در این میان آزادگان که ذخیره بزرگ الهی و یک ثروت عظیم انسانی هستند به یقین با مجاهدت و صبر خویش بر آرمانهای انقلاب اسلامی پای فشردند؛ از جایگاه ویژه‌ای برخوردارند.
آزادگان ذخیره بزرگ الهی و ثروت عظیم انسانی هستند

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع پرس، "مریم مجتهدزاده" در مراسم ضیافت افطاری سازمان نشر آثار و ارزش‌های مشارکت زنان در دفاع مقدس با مشارکت بیت الزهرای ندسا و جمعی از ایثارگران آزاده با بیان اینکه پیروزی در دفاع مقدس در سایه استقامت، مقاومت و توکل به خدا صورت گرفت، اظهار داشت: عزتی که به اسلام و انقلاب شکوهمند ایران اسلامی داده شده است مرهون خون شهدا، زحمات، صبرها و مقاومت آزادگان گرانقدر است و  مساله اسارت طولانی این فرزندان برومند انقلاب به نوبه خود امتحان دیگری بود که ملت ما به موفقیت آن را به انجام رساند.

مجتهدزاده با اشاره به اینکه آزادگان گوهرهای بازیافته‌ای از ذخیره ایمان در جمهوری اسلامی ایران هستند، ادامه داد: در طول قرن‌های متوالی یک عنصر جامد بی ارزش در صورتی که استعداد تعالی داشته باشد به الماس تبدیل می‌شود بنابراین دوران اسارت؛ کوتاه شده‌ی قرن‌هایی است که انسان‌های با استعداد را به الماسهای درخشان تبدیل کرده است.

وی سرخوردگی، افسردگی، خودزنی و خودکشی در اردوگاه اسرای دیگر کشورها را ماحصل آشنا نبودن دل با معنویت دانست و افزود: مادامی که دل با خدا آشنا باشد و به او اعتماد کند حتی در دوران اسارت هم وقتی درون سلولهای تنگ و شکنجه بار قرار بگیرد دیگر خود را تنها نمی‌بیند و نوعی بهشت معنوی را با خود مشاهده می‌کند و این واقعیتی است که در زندگی آزادگان ما در طول دوران اسارت به وضوح پیداست و ما باید از ذره ذره این بحر عمیق و وسیع در زندگی آزادگان است بیشتر از این مطلع باشیم.

مجتهدزاده در ادامه گفت: فضای حرکتی خانواده معظم ایثارگران می‌تواند به عنوان یک الگوی کامل از سبک زندگی مجاهدانه پیش روی‌ همه زنان سلحشور این سرزمین قرار گیرد. لذا باید با همت و تلاش دو چندان با عنایت به فضای معاصر و خط تغییر سبک زندگی هر چه بهتر و بیشتر نسبت به این شناخت و شناساندن این مسیر مطمئن همت گمارد و برای جامعه به خصوص نسل جوان و نوجوان الگو سازی کرد.

وی در پایان خاطرنشان کرد: دنیا در حال عبور از یک گذرگاه و رسیدن به یک وضع جدید و ماجرای جدید است رفتار ما نسبت به عمل ما در شکل گیری این وضعیت جدید تعیین کننده است برای اینکه دلهایمان قرص شود و راه را گم نکنیم زندگی شما آزادگان می‌تواند برای ما یک ستاره راهنما باشد.

انتهای پیام/

 

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

صدور «شناسنامه شهادت» برای شهدا


مشاور امور ایثارگران سازمان ثبت و احوال کشور از صدور «شناسنامه شهادت» برای هر یک از شهدا با مشخصات کامل شناسنامه‌ای و نحوه شهادت خبر داد.
صدور «شناسنامه شهادت» برای شهدا

به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاع پرس، محمدرضا بیدکی، مشاور امور ایثارگران سازمان ثبت احوال کشور با ابراز رضایت از برگزاری جلسات شورای مشاورین وزرا و تأثیر مثبت این جلسات بر استفاده از تجربیات و نظرات سایر سازمان‌ها، گفت: از دیگر فواید این نشست‌ها قرار گرفتن در جریان فعالیت سایر سازمان‌ها و تبادل‌نظر با مشاورین امور ایثارگران وزارتخانه‌ها و سازمان‌ها است.

بیدکی ادامه داد: سازمان ثبت احوال، آثار مربوط به شهدا را پس از رونمایی در گنجینه مشاهیر و شهدای بنام نگهداری می‌کند. همچنین صدور «شناسنامه شهادت» به رنگ سبز برای هر یک از شهدا با مشخصات کامل شناسنامه‌ای و نحوه شهادت نیز از دیگر فعالیت‌هایی است که این سازمان برای زنده نگه‌داشتن نام و خاطره شهدا انجام می‌دهد.

مشاور امور ایثارگران سازمان ثبت و احوال خاطرنشان کرد: سازمان ثبت و احوال جمهوری اسلامی ایران در چند سال اخیر به‌منظور تبدیل وضعیت فرزندان ایثارگران از قراردادی و پیمانی به رسمی فعالیت‌های بسیاری انجام داده است.

وی برگزاری بیش از 5 دوره همایش روسای ایثارگران ثبت و احوال سراسر کشور در استان‌های بوشهر، خراسان رضوی، هرمزگان، خوزستان و اصفهان، برگزاری مراسم ویژه در مناسبت‌های خاص مانند روز شهید، روز جانباز، هفته دفاع مقدس و..، اعزام خانواده‌های معظم شهدا و ایثارگران به مشهد مقدس و سایر مکان‌های زیارتی و سیاحتی و جمع‌آوری اطلاعات ایثارگران در یک سامانه با ایجاد بانک اطلاعاتی شهدا و ایثارگران را از دیگر فعالیت‌های اداره امور ایثارگران سازمان ثبت و احوال کشور برشمرد.

انتهای پیام/

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 1:39 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مهمانان ویژه یک عروسی
فرمود: به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.

عقدکنان مصطفی بود. اتاق تو در توی پذیرایی را زنانه کرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته بودند. یک مرتبه صدای بلندی که از کوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف در ورودی خانه برگرداند.
 
برای شادی روح آقا داماد صلوات!
 
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید.
 
برای سلامتی شهدای آینده صلوات!
 
مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد.
صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست !
 
مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ شده بود از خجالت.
در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!
 
و صدای بلند صلوات اطرافیان ....
 
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود.
 
بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
 
حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است."
 
ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده !  و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد، بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:
 
 شمــــــع و چــــــراغ روشــــــــن کنید
 بسیــــجـــــــی ها رو خــــــبر کنیــــد
 امشبـــــــ شبیخـــــــــــــون داریــــــم
ببخشــــید امشب عروســـی داریم...
 
و دست زد و بقیه هم با او دم گرفتند و دست زدند:
 
خمپاره بریزید سرشــــــــون
امشب عروســــــــی داریم...
 
احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟
سحرگاه در آستانه اذان صبح، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
 
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان می راند:
مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در مراسم عروسی ات شرکت کردند.
 
وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان
شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟!
 
فرمود: به مراسم ازدواج فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.
  
یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.
 
کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.
 
چون خواستم مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم.
 
نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند... حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است...
 
شهید مصطفی ردانی پور، به سال 1337 ﻫ..ش در یکی از خانه‌های قدیمی منطقه مستضعف ‌نشین (پشت مسجد امام) شهر اصفهان متولد شد. شهید ردانی پور سال اول طلبگی را در حوزه علمیه اصفهان سپری کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه شهید ردانی پور با عضویت در شورای فرماندهی سپاه یاسوج فعالیت های همه جانبه خود را آغاز کرد.
 

با شروع جنگ تحمیلی ، شهید ردانی پور به همراه عده‌ای از همرزمان خود از کردستان وارد جنوب شد و با نیروهای اعزامی از اصفهان (سپاه منطقه 2) که در نزدیکی آبادان جبهه دارخوین مستقر بودند، شروع به فعالیت کرد. ایشان مدتها با رزمندگان اسلام در خطی که به خط شیر معروف بود علیه دشمن بعثی به مبارزه پرداخت و ازمهمترین علل شش ماه مقاومت مستمر نیروها در این خط وجود این روحانی عزیز و دلسوز بود که به آنها روحیه می‌داد سخنرانی می‌کرد و یا مراسم دعا برگزار می‌نمود. وی در تاریخ 15 مرداد 1362 در عملیات والفجر 2 به نقطه اوج رسید و عاشقانه ردای شهادت پوشید و به وصال محبوب نایل شد .


خبرگزاری دفاع مقدس

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهيد زين الدين چگونه زندگي دختر دانشجو را متحول كرد؟!
 وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود. 

اين دختر دانشجو كه محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد كه چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زين‌الدين زندگي‌اش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از كودكي دختر لجباز و كنجكاوي بودم. از دوران نوجواني تا جايي كه به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نمي‌كردم. مادرم اما هميشه سعي مي‌كرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر كند اما دوست داشتم خودم مسير زندگي‌ام را انتخاب كنم. دختر درس‌خواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي كامپيوتر قبول شدم. سال 89 در كلاس با يكي از همكلاسي‌هايم كه دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديك كرد و خيلي زود فهميدم كه مي‌خواهد به خاطر پوششي كه دارم ارشادم كند.

حدسم درست بود و بعد از كمي حرف زدن تا مدت‌ها از رعايت حجاب حرف مي‌زد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازه‌ام يك روز يك جلد كتاب و يك مقنعه به من هديه داد. اسم كتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس كردم به من توهين شده به خاطر همين هديه‌اش را پس دادم و گفتم دوست ندارم كسي برايم تكليف مشخص كند. همكلاسي‌ام بدون اينكه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره كتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديه‌اش را پس دادم. اين كار بارها تكرار شد تا اينكه سرانجام هديه را قبول كردم اما تأكيد كردم كه هرگز آن را ورق نخواهم زد.

دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه كتابي در مصلاي اراك برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. كتاب هايي كه مي‌خواستم را خريدم تا اينكه به غرفه كتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به كتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به كتاب خيره شدم. متوجه شدم كه مادرم با تعجب دارد به من نگاه مي‌كند. همان‌جا حس عجيبي داشتم. به جلد كتاب‌هاي ديگر هم نگاه كردم.

روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان كنجكاوي‌ام را بيشتر كرد. از مسئول غرفه سري كامل كتاب‌ها را خريدم. اولين كتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود كه اصلاً او را نمي‌شناختم اما همان لحظه اول حس كردم برايم آشناست و به من نزديك است. وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود.

آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي كنار قبرش نشستم و قرآن را بازكردم از خودم خجالت كشيدم با آن سر و وضعي كه داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم. سوره محمد (ص) را كنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشكر كردم كه اينگونه مرا هدايت و زندگي‌ام را متحول كرد.

وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم مي‌گفتم كه چگونه امام حسين(ع) مرا قبول مي‌كند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم كربلا هستيم.

منبع: روزنامه جوان

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

فرمانده‌ای که کومله او را دست امام می‌دانست
یادی از شهید سید ابراهیم تارا 
شهید «سید ابراهیم تارا» متولد 1338 بود که از 15 سالگی فعالیت‌های انقلابی خود را آغاز کرد؛ وی بعد از اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک، در دانشگاه پذیرفته شد اما به دلیل همزمانی با انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها، آن سال موفق به حضور در دانشگاه نشد.

با توجه به شرایط بعد از پیروزی انقلاب و درگیری ضدانقلاب در کردستان، سید ابراهیم به غرب کشور رفت و تحت فرماندهی شهید بروجردی قرار گرفت. شهید تارا مسئول اطلاعات عملیات مناطقی از جمله بیجار، بوکان، کامیاران و سنندج بود که در دی ماه 1361 در حالی که با نیروها، همسر و تنها دخترش در جاده تردد می‌کرد، به اسارت کومله درآمد و پس از شکنجه‌های طولانی به شهادت رسید.

«فاطمه سوری» همسر این سردار گمنام اسلام،  بخشی از زندگی شهید تارا را روایت می‌کند:

بنده در سال 1359  با سیدابراهیم آشنا شدم؛ خودم هم در سپاه فعالیت می‌کردم؛ ابتدا قرار بود براى جاری شدن خطبه عقد، نزد امام(ره) برویم اما چون دفتر امام براى 4 ماه بعد وقت مى‌داد و ایشان نیز هر لحظه امکان شهید شدن خود را مى داد، به تهران آمدیم و در منزل برادرم عقد کردیم.

روز بعد از ازدواج به مشهد مقدس رفتیم؛ دو روز در مشهد بودیم که کودتاى نوژه لو رفت و چون انبار مهمات آنها در غرب بود، به کرمانشاه برگشتیم و سید به مأموریت رفت. ایشان از برنامه‌هاى خودش براى من حرفی نمی‌زد؛ یعنى اگر من سپاهى نبودم نمى‌دانستم او چه کاره است. آن برهه از زمان او مسئول امور قضایى واحد اطلاعات منطقه 7 کشورى بود.

در درگیرهای کردستان هم بنده با شهید تارا همراه بودم؛ بهترین دوران زندگی من در منطقه و در کنار شهید تارا بود؛ با اینکه در آنجا خطر ما را تهدید می‌کرد، هیچ ترسی نداشتم، چرا که ما طبق فرموده حضرت امام(ره) برای دفاع به منطقه رفته بودیم؛ ایشان فرموده بودند، دفاع برای هر مرد و زنی واجب است. من هم این حضور را وظیفه خود می‌دانستم؛ زمانی که می‌دیدم گروهک‌ها قصد دارند، کشور را تکه تکه کنند، چاره‌ای نداشتم.

من آن زمان 20 ساله بودم، یکی از کارهای من ارتباط و گفت‌وگو با زندانیان بود؛ به نوعی از مسیر عاطفی سعی می‌کردم، آنها را جذب کنم؛ چون روزی که اسلام آمد بر قلب‌ها حکومت کرد، ما سعی می‌کردیم این خط فکری را در منطقه داشته باشیم و به فریب‌خوردگان بفهمانیم کشور اسلامی ما برای تک تک ماست، نباید بگذاریم این کشور از هم پاشیده شود.

سید ابراهیم هم بدون اینکه بگذارد مردم فریب‌خورده کومله و ضدانقلاب او را بشناسند، سر سفره‌هایشان می‌نشست، با آنها غذا می‌خورد، شب را در منزل‌شان می‌ماند و با رفتار مهربانی که داشت، آنها را جذب انقلاب می‌کرد و می‌گفت: «از نظر عاطفی و فکری با آنها کار نشده است و به همین خاطر دچار مشکل شده‌اند». 

با توجه به فعالیت‌های گسترده‌ای که همسرم در منطقه داشت، ضدانقلاب او را شناسایی کرده بودند؛ در بیجار هم که بودیم، چند بار برای ترور ما آمدند اما موفق نشدند؛ حتی یک شب ضدانقلاب به منزل ما حمله کرد؛ وقتی با واکنش همسایه‌ها مواجه شدند، فرار کردند؛ تا اینکه در جریان تردد در بوکان، در حالی که من و سمیه تنها دخترمان که آن موقع یک ساله بود، همراه سیدابراهیم بودیم، او را به اسارت گرفتند.

آن موقع من روحیه خوبی نداشتم؛ خیلی نگران سیدابراهیم بودم؛ بعد از دستگیری سیدابراهیم، رادیو کومله اعلام سه روز جشن در منطقه کرد و حتی در رادیو  اعلام کردند: «ما دست خمینی را در منطقه قطع کردیم». چرا که او خیلی سعی می‌کرد، کار فکری روی افراد داشته باشد؛ به همین خاطر دستگیری او برایشان خیلی مهم بود.

برخورد سید ابراهیم با خانواده‌های کومله طوری بود که بعد از شهادتش، مادر یکی از اعضای گروهک‌ها می‌گفت: «حاضر هستم یکی از پسرهایم را فدا کنم تا سیدابراهیم زنده برگردد».

3 ـ 4 سال از شهادت سید ابراهیم، بی‌خبر بودیم؛ پیکرش را هم به ما تحویل نداده بودند؛ تا اینکه عامل شهادت همسرم دستگیر شد؛ خودم در جریان بازجویی از او حضور داشتم؛ بعد یقین پیدا کردم که سیدابراهیم به شهادت رسیده است.

همسرم در وصیت خود نوشته بود: «آرزو دارم زیر شکنجه شهید شوم؛ جسدم پیدا نشود؛ لحظه شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) بر بالین من بیایند».

با اینکه بیش از 30 سال از شهادت سیدابراهیم می‌گذرد اما مادر پیرش هنوز منتظر آمدن اوست.

فرازی از وصیت نامه سردار شهید سید ابراهیم تارا:

می خواهم مثل مادرم فاطمه الزهرا (س) گمنام باشم.

می خواهم جسدی نداشته باشم.

کسی برایم چلچراغ نگذارد.کسی مراسمی نگیرد...

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/21 10:41:52

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:19 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نامه عاشقانه در میان توپ و تانک
مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب می‌نویسم، بچه‌ها خوابیده‌اند، ساعت 10:45 دقیقه است؛ امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی؛ اگرچه من کوچک‌ترین لحظه‌ای را نمی‌گذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم.
 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» از فرماندهان سپاه همدان است که در یازدهم شهریور 1360 طی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در منطقه قراویز سرپل ذهاب به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه بر تپه‌های قراویز ماند.

این شهید عزیز علاقه بسیاری به همسر و تنها فرزندش «عمار» داشت؛ این مهر و محبت را می‌توان در تمام نامه‌های او دید. یکی از نامه‌های این شهید به همسرش را که نخستین نامه‌اش از جبهه سرپل ذهاب برای وی بود، در اختیار مخاطبان قرار می‌گیرد.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم

سلام علیکم

خدمت همسر و همسنگر عزیزم سلام می‌رسانم. سلامی گرم به گرمی خون از راهی پرنشیب و فراز از میان آتش و خون از میان توپ و تانک، خمپاره و از میان سنگر اسلام.

مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب می‌نویسم، بچه‌ها خوابیده‌اند، ساعت 10:45 دقیقه است.

عزیزم تنها نگرانی‌ام این است که الان چه می‌کنی، چطور می‌گذرانی.

میهن خوبم، امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی و این مدت را با خوشی و خوشحالی بگذرانی، اگرچه من کوچک‌ترین لحظه‌ای را نمی‌گذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم و آنقدر دوریت برای من سنگین است که نمی‌توانم بگویم.

عزیزم، هر لحظه صدای دختری که در چنگال دژخیمان فریاد می‌کشد و گریه طفلی که مادرش را از دست داده و مادر پیری که فرزندش را از دست داده و هم‌اکنون در میان دشمن اسیر شده‌اند و از قصرشیرین و از دیگر شهرهای از دست رفته‌مان برده شده‌اند در گوشم زمزمه می‌کند و مرا هر لحظه به استواری در مقابل دشمن می‌خواند.

اینها می‌گویند ما هم مثل شما بودیم امیدی داشتیم، آرزویی داشتیم ولی اکنون...!

همسرم، امیدوارم که تو هم چنین احساسی را داشته باشی.

مهین جان! با تمام اینها آن چنان خداوند نظر افکنده و دشمن را کور کرده که امیدواریم هر چه زودتر جبهه حق بر کفر غلبه پیدا کند.

عزیزم! همان طور که برایت گفتم الان دیروقت است وگرنه می‌خواستم آن قدر برایت بگویم و بنویسم تا خسته شوم، هر چند خسته نمی‌شوم، اما بیشتر از این مزاحمت نمی‌شوم، فقط می‌خواهم که خیلی سرحال و خوشحال باشی و هر ناراحتی که داری تحمل کنی و ابداً ناراحتی نداشته باشی.

در ضمن برایم بنویس که علی [برادر همسر] چطور است و در خانه با مادر و پدر و بچه‌ها چه می‌کنی و در مورد سفارش و نامه و یادداشت چه کرده‌ای، حتماً بنویس، فراموش نکن.

وضع جبهه هم خوب است، از اینجا نگرانی نداشته باش. انشاءالله با پیروزی برمی‌گردیم.

به ننه و پدر و مادر، حمید، مجید و زهرا و لیلی هم سلام برسان.

با کمال معذرت از اینکه نتوانستم نامه جالبی بنویسم.

آن کس که همیشه به یاد توست.

ترکمان

جمعه ساعت 11:15

7 فروردین 1360


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/21 11:16:37

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:18 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 190 ] [ 191 ] [ 192 ] [ 193 ] [ 194 ] [ 195 ] [ 196 ] [ 197 ] [ 198 ] [ 199 ] [ > ]