دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است. 


 

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ‌ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق می‌کردیم. 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:10 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

در طلوع خورشید یکی از روزهای سال 1340 در منطقه مهرزیل از توابع بخش الوار گرمسیری شهرستان اندیمشک کودکی پای بر عرصه گیتی نهاد که بعدها سردار گمنام منطقه لقب گرفت.  


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:10 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نقش لشکر ۴۱ ثارالله به فرماندهی حاج قاسم سلیمانی در شکست حصر آبادان و آزادسازی بستان در سومین جلد از مجموعه تاریخ‌نامه دفاع مقدس استان کرمان مکتوب شده که در آن خاطراتی از چکونگی حضور سردار سلیمانی در جبهه روایت شده است. 


 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:10 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

دعا برای شهادت با پیکر بی سر در عید قربان
مقام مادر مقام الهی است، وقتی که مزین به نام شهید می شود وصفی پیدا می کند که انسان در برابرش ناچار به خضوع می شود. 

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از مرصاد،نام شهیدان مسعود و محسن رضایی را شاید بسیاری از مردم شهر کرمانشاه شنیده باشند و یا لا اقل به واسطه عبور از یکی از خیابانهای شهر چشمشان به نام این شهیدان قربان و غدیر روشن شده باشد.

شهیدان مسعود و محسن رضایی در که در یکی از روستاهای اطراف شهر کرمانشاه به دنیا آمدند در خانواده ای مذهبی رشد پیدا کردند.

داستان شهادت شهدای رضایی که یکی در عید غدیر و دیگری در عید قربان به دیدار حق شتافتند مانند همه شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی ایران می تواند منشا یک دگرگونی در قلوب همه کسانی باشد که زندگی نامه آنها را مرور می کنند. به همین دلیل گفتگویی از سوی پایگاه خبری مرصاد با مادر بزرگوار این شهدا ترتیب داده شد که در ادامه خواهد آمد.

ام اشهدای رضایی درگفتگو با خبرنگار مرصاد اظهار داشت: من از اینکه خداوند این افتخار را نصیبم کرده که در صف مادران شهید قرار بگیرم خداوند را شاکر هستم و تمام دعا و آرزویم این است که توان پاسداری از خون این شهیدان را داشته باشم. تا در روز قیامت در کنار مادران شهدا و حضرت صدیقه کبری رو سفید باشم.

وی اظهار داشت: فرزندان شهید من مانند همه فرزندان روح الله (ره)؛ به خاطر اعتقادات و بصیرت دینی که داشتند لباس رزم پوشیدند و دفاع از خاک اسلامی کشورشان را تکلیف خود دانستند و در این راه پر افتخارجان خود را تقدیم کردند.

مادر شهیدان رضایی در خصوص نحوه شهادت فرزندانش گفت: شهید محسن دومین فرزند خانواده بود که در تاریخ ۱۸/۵/۱۳۴۱ به دنیا امد و بعد از پیروزی انقلاب و اتمام تحصیلات وارد سپاه پاسداران شد.

IMG_9259

وی ادامه داد: محسن در عملیات ها مختلف در غرب و جنوب کشور شرکت کرد ونهایتا در یکی از درگیری های کردستان با گروهای مزدور و در تاریخ ۳/۷/۱۳۶۲ درارتفاعات کامیاران به شهادت رسید.

مادر شهید محسن رضایی با اصرار خبرنگار مرصاد توضیحات بیشتری در خصوص نحوه شهادت فرزند شهیدش را باز گو کرد.

وی گفت: شهید محسن پس از گرفتار شدن همرزمانش در کمین دشمن با نبرد شجاعانه ای که همه دوستانش نقل می کنند رزمندگان را از کمین دشمن نجات می دهد و همین گذشت او باعث می شود که در نهایت خود او به شهادت برسد.

 مادر شهید ادامه داد: با دیدن پیکر پاره پاره شده ی محسن تنها چیزکه آرامش به قلب من می داد مصائب کربلا و تحمل حضرت زینب (س) بود و البته این موضوع که  در روز مبارک عید غدیر که منصوب به ولایت امیر المومنین (ع) به شهادت رسیده است نیز آرامش خاصی به من می داد.

شهید مسعود رضایی شهید بی سر در روز عید قربان

مادر شهید مسعود رضایی درباره دیگر فرزند شهیدش به خبرنگار مرصاد گفت:  شهید مسعود سومین فرزند خانواده و متولد ۱۴ فروردین ۱۳۴۴ بود. او در دوران تحصیل از فضای جنگ غافل نشد و در تعطیلات تابستان دوران آموزشی بسیج را گذراند و عزم جبهه کرد.

مادر شهید مسعود به گذشتن او از دانشگاه برای رفتن به جبهه اشاره کرد و گفت:  پس از شرکت در کنکور سراسری و قبولی در دانشگاه ترجیح داد در دانشگاه بزرگ امام خمینی ادامه تحصیل دهد و به سمت میدان جنگ رهسپار گردد.

وی ادامه داد: شهید مسعود لباس سبز مقدس سپاه را پوشید و عازم جبهه شد بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفت و معتقد بود که باید دین خود را با قبول زندگی مشترک کامل کند. حاصل این ازدواج فرزندی بود که چهار ماه بیشتر از وجود پدر بهره مند نشد.

مادر شهید مسعود که همه تیم خبرنگاری مرصاد را با لحن سخنان خود منقلب کرده بود نکته عجیبی از نحوه شهادت فرزندش را یادآور شد.

وی گفت:شهید مسعود در وصیت نامه اش نحوه شهادتش را از خدا طلب کرده است. او خواسته بود تا مانند سرور سالار شهیدان با تن بی سر و در زیر آفتاب سوزان به شهادت برسد.

سر انجام بعد از چهار سال حضور در جبهه در تاریخ ۱۶/۰۵/۶۶ در قربانگاه سردشت عملیات نصر ۷ در روز عید قربان به دیدار سرور شهیدان  امام حسین (ع) شتافت و این شهادت هانطور بود که خود از خدا در وصیت نامه اش خواسته بود که با تن بی سر  و پیکری چاک چاک  به دیدار مولایش برود.

سخن آخر/ نابع ولایت فقیه باشیم

ام شهدای رضایی در پایان اظهار داشتک توقعی که ما خانواده شهدا از جامعه اسلامی خود داریم در یک جمله می توانم بگویم تبعیت از رهبری امت است. در هر شرایطی که هستیم اگر نتوانیم تشخیص بدهیم چه وظیفه ای داریم غافل هستیم. جوانان ما به تکلیف خود عمل کردند وتکلیف جوانان امروز داشتن بصیرت و تبعیت از رهبر انقلاب است.

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/29 11:24:3

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:09 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

ماجرای خوردن کله پاچه در دوکوهه
یک روز صنف کله‌پاچه‌فروشی‌های تهران تصمیم گرفتند بیایند لشگر و به نیروها کله پاچه بدهند. این کله ‌پاچه‌فروش‌ها قبل از عملیات والفجر یک آمدند و در پادگان دوکوهه با یک خاور دیگ کله پاچه بار گذاشتند. 

 

گروه حماسه و مقاومت فارس- حبیب‌الله ایمان‌پور عضو تیپ عمار لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) در بیان خاطره‌ای اظهار داشت: یک روز صنف کله‌ پاچه ‌فروشی‌های تهران تصمیم گرفتند بیایند لشگر و به نیروها کله پاچه بدهند. این کله ‌پاچه‌فروش‌ها در سال 61، 62 قبل از عملیات والفجر 1 آمدند و در پادگان دوکوهه با یک خاور یخچال دار کله پاچه، دیگ کله پاچه بارگذاشتند.

آن روز صبح نوار آهنگران را هم گذاشته بودند و ما در پادگان دو کوهه  در میدان صبحگاه می‌دویدیم. از طرف ما چند نفر، علی‌اصغر صفرپور رفت کله‌ پاچه را بگیرد تا ما بخوریم.

بعد از چند لحظه امیر دیگر همرزم ما با لکنت زبان آمد و گفت: تویوتا به اصغر زد و له شد. داستان از این قرار بود که  یکی از بچه‌های گردان با ماشین روی ماسه‌ها ترمز می‌کند و اصغر می‌خورد به ماشین و می افتد روی زمین و کله پاچه‌ها می‌ریزد روی زمین.

یکی از کله‌ها می‌رود زیر چرخ و امیر چون لکنت زبان داشت جوری به ما گفت که یکی از کله‌ها رفت زیر چرخ و اصغر را هم بردن و ما حسابی ترسیدیم و  فکر کردیم اصغر رفت زیر ماشین. وقتی آمدیم دیدیم کله‌پاچه‌ها ریخته و اصغر مجروح شده بود و این برای ما خیلی جالب و به یاد ماندنی بود چون که سابقه نداشت یک خاور کله پاچه برای رزمنده ها بیاورند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/29 11:6:6
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:09 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

بهنام محمدی؛ نوجوانی که از کوچکی جثه، اسلحه‌اش روی زمین کشیده می‌شد
 "دا"می‌گوید: بهنام محمدی نوجوان ۱۳ساله‌ای که از فرط کوچکی جثه، اسلحه ژ-۳ اش روی زمین کشیده می‌شد، با گشت زدن در محله‌ها رزمنده‌ها را از نقاط نفوذ دشمن مطلع می‌ساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با ترکشی به قلب کوچک‌اش به شهادت رسید.
 

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، 28 مهرماه سالروز شهادت نوجوان 13 ساله خرمشهری است که روزهای مقاومت خرمشهر با نام او گره خورده است. بزرگ مرد کوچکی که چند برابر آنچه انتظار می‌رفت برای دفاع از شهرش جنگید و در همین راه به شهادت رسید. بهنام محمدی در 12 بهمن ماه سال 1345 در منزل پدر بزرگش واقع در خرمشهر به دنیا آمد. شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی‌ها به خرمشهر قوت گرفته بود بهنام تصمیم گرفت در خرمشهر بماند. بمباران هم که می‌شد بهنام 13 ساله می‌دوید و به مجروحین می‌رسید و هرکاری از دستش برمی‌آمد برای دفاع از خرمشهر انجام می‌داد. بهنام می‌رفت شناسایی چند بار وقتی گرفتار شده بود گفته بود:"دنبال مامانم می‌گردم گمش کردم" عراقی‌ها فکر نمی‌کردند بچه 13 ساله برود شناسایی به همین دلیل رهایش می‌کردند. یک اسلحه به غنیمت گرفت با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود. به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می‌گفت به شرطی اسلحه را تحویل می‌دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید. با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.کنار مدرسه امیر معزی(شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشید. چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28 مهر1359 پرکشید و در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا به خاک سپرده شد.

سیده زهرا حسینی در کتاب "دا" بهنام محمدی را چنین توصیف می‌کند:

"بهنام محمدی نوجوان 13ساله‌ای که از فرط کوچکی جثه، اسلحه ژ-3 اش روی زمین کشیده می‌شد، با گشت زدن در محله‌ها نیروهای رزمنده را از نقاط نفوذ دشمن مطلع می‌ساخت، او روزهای آخر مقاومت خرمشهر با اصابت ترکشی به قلب کوچک‌اش به شهادت رسید."

همچنین در همین کتاب به خاطره‌ای از او در روزهای مقاومت خرمشهر اشاره می‌کند و می‌گوید:

"نمی‌دانم دستم به چه کاری بند بود که صدای بلندی مرا متوجه خودش کرد. سر بلند کردم پسر نوجوان ریزنقشی دم در مسجد صدایش را بالا برده بود و سعی داشت بقیه را توجیه کند. می‌گفت: توی خطوط نیروها از تشنگی توی فشارند. آب لجن می‌خورند. آب برسونید خطوط. جلوتر رفتم احساس کردم قیافه‌اش برایم آشناست. همینطور که به ذهنم فشار می‌آوردم، ببینم کجا او را دیده‌ام، از خودم می‌پرسیدم: این بچه از کجا میدونه توی خطوط آب ندارند! یک دفعه یادم آمد این بهنام محمدی از فامیل‌های عموشنبه است. هروقت به خانه آن‌ها می‌آمد، شیطنت‌هایش همه کوچه را خبردار می‌کرد. به پشت بام ما هم سرک می‌کشید و با سگی که آنجا بسته بودیم، بازی می‌کرد.

خیلی تعجب کردم، خیلی لاغر و درب و داغان شده بود. چهره‌اش را آفتاب سوزانده و موهایش بلند و ژولیده شده بود. گفتم: بهنام تو اینجا چه کار می‌کنی؟ نگاهی به من کرد و جوابی نداد. انگار مرا نشناخته بود. گفتم: یادت نیست هر وقت خونه عمو شنبه می‌آمدی، پشت بام ما هم پیدات می‌شد و با کارهایت پدر ما رو در می‌آوردی؟

خندید و مرا به یاد آورد. گفت: سگتون چی شد؟ گفتم: هیچی؛ حتما او هم مثل ما آواره شده دیگه. بعد پرسیدم: جریان چیه؟ الان چی گفتی؟ مگه تو خطوط می‌روی؟ با ناراحتی گفت: آره؛ من با بچه‌های مدافع می‌رم خط. چند روز پیش افتادیم تو محاصره. صبح تا عصر نتونستیم خودمون رو بیرون بکشیم. بچه‌ها به من گفتن، تو ریزه و زبلی، برو آب پیدا کن. با بدبختی اومدم آب پیدا کردم. ولی خب آبش کثیف بود. چاره نداشتم همون رو بردم. بچه‌ها با خوشحالی خوردند ولی بعدش همه استفراغ و بیرون روی افتادند.

نزدیک غروب هر جوری بود از محاصره دراومدیم و از دستشون فرار کردیم ولی دیگه داشتیم از تشنگی تلف می‌شدیم. خیلی این در و اون در زدیم تا بالاخره تو حوض یه مسجد آب پیدا کردیم. اما چه آبی، اون قدر مونده بود که روش جلبک گرفته بود. جلبک‌ها رو کنار زدیم. سرمون رو توی حوض فرو بردیم تا تونستیم از اون آب لجن گرم خوردیم. جلبک‌ها تو دهنم می‌اومد، حالم به هم می‌خورد. همه مون همین وضع رو داشتیم. بعدش بالا آوردیم ولی عطشمون از بین نمی‌رفت. دوباره از همون آب می‌خوردیم.

ناراحت شدم. گفتم عیب نداره. من خودم تا اونجایی که می‌تونم می‌گم برای خطوط آب ببرند. بعد از این سعی می‌کردم هرجا می‌رویم دبه‌های آب را با خودمان ببریم. از توی شط دبه‌ها را پر می‌کردیم. آب داغی که رویش نفت و گازوئیل ایستاده بود. با این حال از آب لجن بهتر بود."


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/29 10:37:12

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:09 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

در روز واقعه باران شدیدی می بارید و من نگران از بین رفتن مصالح ساختمانی آماده شده برای بقعه متبرکه بودم. از این رو با عجله خود را به امامزاده رساندم وقتی وارد صحن شدم دریافتم قسمت بالای قبر شکافته شده و نیمی از جسد بیرون است.


 
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:05 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد
غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نگذاشت. وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. 

خاطره‌اي كه خواهيد خواند به شهيدي مربوط مي‌شود كه از توانايي گفتن و شنيدن بي‌بهره بود. 
شهيد عبدالمطلب اكبري كسي بود كه قبل از شهادتش قبرش را نشان هم‎رزمانش مي‌دهد. اين شهيد بزرگوار چندين وصيت‎نامه نوشته است كه يكي از آنها را ما در ذيل اين مطلب قرار داده‌ايم. شهيد عبدالمطلب اكبري سرانجام در تاريخ 65/12/4 به شهادت رسيد: « پنچ دقيقه قبل از اينكه برم يك نفر اومد كنارم نشست و گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟ گفتم: بفرمائيد! عكسي به من نشون داد، يه پسر نوزده - بيست ساله‌اي بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اكبري» ست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود و در ضمن ناشنوا هم بود. عبدالمطلب يك پسرعمويي هم به نام «غلامرضا اكبري» داشت كه شهيد شده.‌ غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! محلش نذاشتيم، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت. وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: ‌نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم حتما شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم مي‌خنديم، طفلك هيچي نگفت؛ يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته‌اش را پاك كرد. سپس سرش را پائين انداخت و آروم رفت . . . . فردايش هم رفت جبهه.
10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند». 

 راوي: حجت الاسلام انجوي‎نژاد 


وصیت نامه شهید عبدالمطلب اکبری 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/29 11:44:38

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 12:00 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شهیدی که زیر بار ظلم نمی رفت
شهید محمدرضا ترابیان صبور بود، زیر بار ظلم نمی رفت، ار انسان های بی تفاوت خوشش نمی آمد، انقلاب درونی پیوسته ای داشت، خیرخواه بود، برای کسانی که کوچکترین خیری را نسبت به او روا می دیدند قدر و ارزش خاصی قائل می شد.

 


 

شهید محمد رضا ترابیان در سال 1339 در شهرستان بیجار به دنیا آمد، تا پایان مقطع دبیرستان به تحصیل ادامه داد و در شهریور سال 61 موفق به اخذ مدرک دیپلم در رشته خدمات ادارای و بازرگانی شد.

در مقطع راهنمایی درس می خواند که با شور انقلاب همراه شد و برای تحقق آن از هر تلاشی فروگذار نکرد، در آخرین روزهای عمر رژیم منفور پهلوی، در حالیکه فریاد دشمن شکن الله اکبر خمینی رهبر را سر می داد مجسمه ننگین شاه را به زمین انداخت.

اندکی بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ایست های بازرسی به فعالیت پرداخت و پس از چندی مسوول گشت شبانه شد، در سال 1359 به عنوان پاسدار ذخیره همکاری خود را با سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان بیجار آغاز کرد.

در سال 61 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سقز درآمد و در واحد عملیات آنجا مشغول به کار شد، به دلیل شجاعت و کاردانی شایسته ای که از خود نشان داد به عنوان یکی از استوانه های عملیاتی سپاه سقز معرفی گردید، به طوری که در همان راستا مورد تشویق مسوولان قرار گرفت و به سوریه اعزام شد.

در شهریور ماه سال 62جانشین فرمانده گردان جندالله تیپ سقز شد و در اسفند ماه همان سال فرماندهی گردان مذکور را پذیرفت، در تاریخ 12 فروردین سال 63 طی یک درگیری شجاعانه با نیروهای ضد انقلاب از ناحیه گوش راست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

از شهید ترابیان دو نسخه وصیت نامه به جا مانده است.

سیری در خصوصیات شهید:

شهید محمد رضا ترابیان بسیار صمیمی و خونگرم بود، همه کسانی که او را می شناختند بر مهربانی و دلسوزی وی صحه می گذارند، صورت متبسم و نگاه های نافذ او تعجب همگان را بر می انگیخت، بیشتر اوقات می خندید و کمتر عصبانی می شد.

پشتکار عجیبی داشت، وقت خود را گرانمایه می دانست و از کمترین زمان نهایت استفاده را می کرد. طرز تفکر خاصی داشت، هر چیزی را کورکورانه و بدون آگاهی نمی پذیرفت، در نهایت آگاهی و بینش نسبت به انجام کاری اقدام می کرد.

بیش از اندازه ساده و خاکی بود، سادگی و متانت از سرتاپای او می بارید، خود را با نیروها برابر می دانست و هیچ گاه فرمانده بودن خود را به رخ دیگران نمی کشید. 

پوشیدن لباس سبز سپاهی ها را منوط به داشتن لیاقت و شایستگی می دانست و کمتر با آن لباس حاضر می شد، اما وقتی که برای آخرین بار به درگیری اعزام می شد لباس سبز سپاهی ها را پوشید با همان هم به شهادت رسید.

نفوذ کلام خاصی داشت، موجب تقویت روحیه بچه ها می شد، در هر عملیاتی که حضور می یافت نیروها با قوت قلب بیشتری به مبارزه می پرداختند.

فرازی از وصیت نامه شهید:

- از روزی که وارد سپاه شدم خدفم یاری دین خدا بوده و همیشه از خدا می خواستم که شهادت در راه خودش را نصیب من گرداند.

- از برادران می خواهم که نماز و دعا را فراموش نکنند و همیشه در اول وقت نماز را بپا دارند و نماز خود را پاکیزه بخوانند.ک/4
 

منبع : ایرنا

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یکی از دوستانش با هزار ترس و لرز گفت: اکبر راستش ماشين زد به خروست، ما هم ديديم دارد جان مي‌دهد سرش را برديم. 



خانم فرنگیس صمدتاری مادر شهید اکبر ترابیان از فرماندهان گمنام تخریب است. این بار خدا روزی مان کرد تا گفتگویی انجام دهیم در مورد شخصیت شهید ترابیان. قرار مصاحبه را با خواهر این شهید بزرگوار گذاشتم و خانواده ایشان با گشاده رویی درخواستم را پذیرفتند. خانم صمدتاری بسیار خوش برخورد و خوش صحبت بودند به طوری که با توجه به اینکه من اولین بار بود در محضر ایشان بودم اصلا احساس غریبی نمی کردم.
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 11:59 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 190 ] [ 191 ] [ 192 ] [ 193 ] [ 194 ] [ 195 ] [ 196 ] [ 197 ] [ 198 ] [ 199 ] [ > ]