|
من اکبر لودرچی خط مقدم هستم
|

فارس
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:36 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نظامیگری بعثیها انجام وظیفه میکردند، اما طینتی پاک داشتند که گاهی که فرصتی دست میداد و نسیم روحانی، غبار قلبهای زنگ گرفتهشان را میزدود، میدیدی که چیزی از پاکترین انسانهای مخلص خدا کم ندارند.
مطلب بالا بخشی از خاطرات ابراهیم ایجادی - از آزادگان دوران دفاعمقدس - است. در ادامه این خاطره میخوانیم:
بچهها میخواستند حاشا کنند، اما او اصرار میکند که کارتان را ادامه بدهید، میخواهم ببینم دعا خواندن شما چگونه است. پس از آنکه قول میدهد به فرمانده اردوگاه چیزی نگوید، یکی از بچهها شروع میکند به خواندن دعای کمیل.
لحظههای اول با نگاه تمسخر، بچهها را زیر نظر گرفته بوده، اما وقتی مدتی میگذرد، او هم نمنمک دلش نرم شده، کمکم همراه با بچهها اشکاش سرازیر میشود. وقتی دعا تمام شده بود، از بچهها سئوال میکند، دیگر چه روزهایی دعا میخوانید؟
بچهها به این گمان که حتماً دارد فیلم بازی میکند و میخواهد افراد و برنامهها را شناسایی کند، چیزی به او نمیگویند؛ اما خودش شب جمعه بعد میآید پشت پنجره و به بچهها میگوید همان دعایی را که شب جمعه قبل خواندید، امشب هم میخوانید؟
آن دعا چنان در روحیه او تأثیر گذاشته بود که حتی سعی میکرد ظاهر خود را نیز حفظ کند و معمولاً تهریشی نیز میگذاشت و وقتی خوب با بچهها انس گرفته بود، میآمد پشت پنجره میایستاد، هم دعا را گوش میکرد و هم به این بهانه که دارد نگهبانی میدهد، نمیگذاشت که سربازهای دیگر مزاحم بچهها شوند.
این سائر که دعای کمیل او را زیر و رو کرده بود، کسی بود که با کمال افتخار به ما میگفت: شغل پدر و مادر من در بغداد رقاصی است.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
محسن از صدای گرم و دلنشینی برخوردار بود و بخاطر همین مزیت به عنوان مداح لشکر حضرت رسول(ص) مراسم صبحگاه و دیگر دعاها را انجام میداد.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:27 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
اواخر فروردین سال 61 پانزده روز به مرخصی آمد. مادر بزرگ (مادر پدرش) از دنیا رفته بود و نادرقلی به رسم ادب آماده رفتن به اصفهان شد.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
بعد از اینکه متوجه شدند نیروهای خودی هستند، تیراندازی قطع شد. در مسیر، گلولههای توپ که منفجر میشدند، همه عراقیها را روی زمین دراز میکرد، و آنها از اینکه ما دو اسیر ایرانی خونسرد بودیم، تعجب میکردند.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:26 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
عزت الله گفت: خوش بحال آن شهدا که زیر شنی تانکهای این نانجیبها له میشوند. من یکه خوردم، بدنم لرزید و گفتم: عزت الله – بابات – کنارت نشسته! بعد عزت الله تبسمی کرد و گفت: به خدا بابا من از این ناراحتم که یک جوری به محضر آقا اباعبدالله وارد بشوم، بدنم از بدن آقا امام حسین سالمتر باشد.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:25 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
سیدکاظم حسینی از همرزمان شهید «عبدالحسین برونسی» ماجرای توجه شهید برونسی به بیتالمال و گرفتن گواهینامه رانندگی را روایت میکند:
***
فرمانده تیپ که شد، یک ماشین، اجباراً، تحویل گرفت. یک راننده هم میخواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد. ـ شما گواهینامه که نداری حاجی، پس راننده باید باهات باشه.
ـ توی منطقه که شرعاً عیبی نداره من خودم پشت فرمون بشینم.
تو شهر میخوای چه کار کنی؟
ـ تو شهر چون نمیشه بدون گواهینامه رانندگی کرد، اگر خواستم برم، با راننده میرم.
چند وقت بعد که رفتم مشهد، یک روز آمد پیشم.
ـ سید! یک فکری برای این گواهینامه ما بکن.
ـ شما که دیگه راننده داری، گواهینامه میخوای چه کار؟
ـ همه مشکل همینجاست که یک راننده بند من شده، اونم رانندهای که حقوق بیتالمال رو میگیره و مخارج دیگه هم زیاد داره.
خواستم باب مزاح را باز کرده باشم.
ـ خب این بالاخره حق یک فرمانده تیپ هست.
ـ شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه، برام خیلی سنگینه، میترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده. (این در حالی بود که وقتی میآمد مشهد، پول بنزین و روغن و خرجهای دیگر ماشین را از جیب خودش و از حقوق شخصی میداد).
تصمیمش جدی بود، مو، لای درزش نمیرفت.
ـ حاجی، حالا چند روز مرخصی داری؟
ـ هفت، هشت روز.
رفتم اداره راهنمایی و رانندگی؛ هر طوری بود کارها را رو به راه کردم؛ دو سه تا از افسرها خیلی کمکمان کردند؛ عبدالحسین اول امتحان آئیننامه داد و بعد تو شهری؛ بالاخره بهش گواهینامه دادند. البته همین هم یک هفتهای طول کشید؛ وقتی میخواست راهی جبهه شود، برای خداحافظی آمد؛ بابت گواهینامه ازم تشکر کرد.
ـ بالاخره این زحمتی رو که کشیدی بگذار پای بیتالمال، انشاءالله خدا خودش اجرت رو بده.
ـ حالا خودمونیم حاج آقا، شما هم زیاد سخت میگیریها.
شهید برونسی لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی(سلام الله علیه) رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت حضرت شمع بیتالمال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف میکرد، لحنش جور خاصی شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت، از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب میکشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بیتالمال که یک سر سوزنش حساب داره!».
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:25 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:25 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
نیروهای عراقی آنچنان غافلگیر شدند که تعدادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت درآمدند. با شنیدن این خبر موج شادی سرتاسر آسایشگاه را فراگرفت و بچهها روحیهای تازه گرفتند.


وی درگفت و گویی درباره حال و هوای آن روزها گفته :


منبع : عقیق
ادامه مطلب

یکبار که بچههای آسایشگاه 12 داشتند دعای کمیل میخواندند، «سائر» که از یکی نگهبانهای خشن و تندخوی عراقی بود، پشت پنجره میآید و تا بچهها به خود میآیند، میفهمد که قضیه چه بوده است.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب

شهید تفحص «عباس صابری» هشتم مهر 1351 در تهران به دنیا آمد؛ او از سال 1364 در حالی که 13 سال بیشتر نداشت، به جبهه رفت و در عملیاتهای والفجر هشت، کربلای 5، بیتالمقدس 2، بیتالمقدس 4، بیتالمقدس 7، تک عراق در سال 1367 و عملیاتهای بحران در خلیج فارس مأمور در گردان مقداد در سال 1369 و برون مرزی با لشکر بدر(انتفاضه) در سال 1370 شرکت کرد.
عباس که از جستجوگران نور بود و مسئولیت تخریب کمیته جستجوی مفقودین را بر عهده داشت، پنجم خرداد 1375 مصادف با 7 محرم 1417 طی انفجار مین در فکه، به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام گرفت.

شهید عباس صابری
امیر جهروتی عضو گروه تفحص لشکر 27 محمدرسولالله(ص)، نحوه شهادت عباس را در «دُردنوشان بلا» روایت میکند:
خرداد 1375 را در سرزمین داغ و تبدار فکه پشتسر میگذاشتیم، سرزمینی که روزگاری نه چندان دور شاهد حماسه آفرینی سربازان حضرت مهدی(عج) بود و جستجوگرانی تحت عنوان تفحص، سرزمین فکه را وجب به وجب میگشتند تا بسیجیان دلیرمردی که فکه در مقابل ایثار و مقاومتشان سر تعظیم فرود آورده بود را بیابند.
شهید «عباس صابری» یکی از این عاشقان بود؛ او قبل از شهادتش با روزهای قبل تفاوت داشت. بچهها که پای کار رفتند بنده در مقر بودم، به خاطر شدت گرمی هوا معمولاً ساعت 11 برادران از پای کار باز میگشتند، من در حال استراحت بودم، عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرد و گفت: «بلند شو بلند شو، امروز وقت خواب نیست. بنشینید تا همدیگر را زیاد ببینیم». به او گفتم: «عباس! بگذار بخوابم دیشب پست دادیم» هرکاری میکردم با خندهرویی نمیگذاشت بخوابم، تا ظهر که وقت نماز شد. در حسینیه کوچکمان با جمع با صفای همسنگران به صف نماز ایستادیم و سپس سفره پهن شد، دور سفره حلقه زدیم، بعد از صرف ناهار، یک دفعه عباس برای کار داوطلب خواست و گفت: «کی میآید برویم پای کار و با بیل کار کنیم».
از آنجایی که به بیل مکانیکی وارد بودم، فکر کردم بیل مکانیکی را میگوید، گفتم: «عباس من میآیم». حاضر شدیم برای رفتن. عباس یک بیل دستی به دستم داد و یکی را هم خودش برداشت، پرسیدم: «مگر قرار نبود با بیل مکانیکی کار کنیم؟» گفت: «نه با همین بیل دستی کار میکنیم».
خلاصه با آمبولانس راهی محل کار شدیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم و آمبولانس به مقر بازگشت. به طرف میدان مینی که از طرف رژیم بعث برجای مانده بود پیاده راه افتادیم، هدف عباس آقا زدن معبر بر کانالی که به علت زیاد بودن مین والمری نامش را کانال والمری گذاشتهاند بود و عباسآقا خوب میدانست که پیکر بسیاری از عزیزان رزمنده در آن کانال به جای مانده است.
در طول مسیر عباسآقا میگفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار میکنیم» و اصلاً او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود چراکه روز پنجشنبه برای غسل شهادت به دوکوهه رفت، نوار کاست او اکنون موجود است که او از حالات خود میگفت و از شهدا حاجابراهیم همت و حاجعباس کریمی استمداد میکرد و میگفت: آرزو دارم در عاشورای امسال در محضر حضرت اباعبداللهالحسین(ع) باشم.
با گفتن بسمالله وارد کار شدیم. عباسآقا جلو میرفت و من هم پشت سر او. پرسیدم: «اینجا خطری ندارد؟» او گفت: «نه اینجا برادر مجید پازوکی پاکسازی کرده است» بعد از کمی رفتن در میدان مین وارد معبر شدیم که محل شهادت شهیدان غلامی و شاهدی که از شهدای تفحص بودند و در دیماه 1374 به شهادت رسیدند.
عباسآقا به من گفت: «تو اینجا بنشین تا من بروم وضعیت را ببینم و برگردم». نمیدانم چرا آن روز اصرار نکردم که کنارش باشم، حدوداً 6 دقیقه جلوی چشمان من مینها را خنثی میکرد و به جایی رسید که به محل نشستن من مشرف بود و کمکم از روی کانال به سمت جلو میرفت دیگر من او را نمیدیدم، البته او میتوانست مرا ببیند. 10 دقیقهای نگذشته بود که ناگهان انفجاری زد که من اول فکر کردم حتماً عباسآقا سیمتله را کشیده و آن را منفجر کرده، از جایم برخاستم و چند بار صدایش کردم. جوابی نشنیدم خیلی نگران شدم، بچهها که در مقر صدای انفجار را شنیدند و میدانستند که ما داخل میدان مین مشغول کار هستیم.
برادر رفیعی با آمبولانس آژیرکشان خود را به طرف ما رساند، به سوی آمبولانس دویدم و گفتم: «هر چه عباس را صدا میزنم جواب نمیدهد» بالاخره قسمتی از محل مشرف به محل انفجار را بالا رفتیم، عباس را دیدم که دست و پا قطع شده نیم خیز به زمین افتاده، 2 - 3 باری این کار را تکرار کرد، دیگر تاب ایستادن نداشتیم، برادر رفیعی اجازه نمیداد که وارد میدان مین شویم و میگفت: «تخریب چی نیستید».
مطمئن بودیم عباس هنوز زنده است، برادر رفیعی دنبال تخریبچی رفت، دلمان تحمل نداشت بسمالله را گفتیم و با برادر پزشکیار وارد میدان مین شدیم، بعد از دقایقی کوتاه و پر التهاب به بالای سر عباسآقا رسیدیم، صورت سوخته، بدنش پر از ترکش، دست و پا قطع شده که از شدت درد به دندانهایش فشار میآورد؛ دستش ریشریششده یکی از پاهایش هم کاملاً قطع شده بود و دیگری نصفه. پزشکیار سریع سرم وصل کرد و سعی در جلوگیری از خونریزی بیشتری داشتیم؛ او را به پشت گذاشتیم تا به عقبه برسانیم، به طرف آمبولانس در حال حرکت بودیم، به کانال والمری رسیدیم، هنوز صدای خِرخِر عباس از گلوی او به گوش میرسید و ما خوشحال از زنده بودن او و عباس همچون مولا و سرورش با دستی قطع شده به شهادت رسید.
بعد از شهادت عباس، علیآقا محمودوند به محل آمد تا پای جا ماندهاش را از میدان مین برداریم و به پیکر مطهرش برسانند؛ علیآقا پس از جویا شدن از وضعیت انتقال میدان مین، گفت: «به جاهایی رفتید که مینهای والمری را به مینهای گوجهای بسته بودند».
فارس
ادامه مطلب
ادامه مطلب
