وقتي مي فهميد چيزي احتياج دارم به ديدنم مي آمد و براي اينکه خجالت نکشم و ناراحت نشوم وسايل را پشت در خانه مي گذاشت و خودش مي آمد داخل و مي گفت:" مادر جان، ببين کفشهاي مرا دزد نبرده باشد؟
ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:18 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فرزاد میگفت: «بنیصدر به آبادان آمد در حالی که یک اورکت تمیز آمریکایی تنش بود. از ما سؤال کرد: بچه کجایید؟ گفتیم: از سپاه خرمشهریم. میخواستم به او بگویم ما به اورکتی که تن شماست بیشتر احتیاج داریم تا شما، چون سردمان است.»
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات شفاهی دفاع مقدس اغلب خواندنی و جالب توجه است. به خصوص که اگر راوی خودش هم خوش بیان باشد و بتواند دیدههایش را با جزئیات بیان کند. کامران فهیم یکی از مجاهدانی است که مدتی از عمرش را در جوانی در جبهه ها گذارنده و از حال و احوال آن روزها به خوبی یاد میکند. آنچه میخوانید یکی از خاطرات وی است که مینویسد:
***
آمده بودم تهران مرخصی. دیگر تهران برایم تنگ و دلگیر بود. احساس میکردم توی این شهر غریبم. دنبال این بودم که هر جور شده زودتر فرار کنم. جبهه انگار شده بود خانه اصلیام. وقتی مرخصیام تمام میشد و میخواستم برگردم، خیلی سرحالتر و پرشورتر میشدم. احساس میکردم که توی هوا راه میروم.
یک شب قبل از حرکت، خواب دیدم که توی اتوبوس هستم و دارم میروم کردستان. اتوبوس یک جایی توی راه ایستاد. آدمهای عجیب و غریبی توی ایستگاه بودند. احساس میکردم آدمهای خوبی نیستند. یک نفر که انگار آشنا بود، دستم را گرفت و مرا برد توی یک خانه. از چند در بزرگ و چند اتاق خیلی بزرگ رد شدیم. میدانستم اسمش حسین بود. دستم توی دستش بود. با حسین رفتیم تا رسیدیم به یک قبرستان کوچک که مثلاً چهل - پنجاه تا قبر داشت. مرا برد بالای یک قبر. حس میکردم آن قبر مال همان حسین است. تا آمد سنگ روی قبر را بردارد، دیدم رویش نوشته حسین.
در قبر را باز کرد. یک راهپلهای تنگ، توی قبر میرفت پایین. به من گفت بیا برویم پایین. میترسیدم، گفتم: حسین برای چی مرا آوردی اینجا؟ میخواهی من را کجا ببری؟ گفت: بیا، خیلی خوبه، یک چیزهایی نشانت میدهم که تا حالا ندیدهای. گفتم: از این پلهها میترسم. گفت: هیچ ترسی ندارد. همین پلهها را که بیایی پایین، تمام است.
با وحشت خیلی زیادی دنبالش رفتم پایین، خیلی طول کشید. انگار هر کدام از پاهایم چند هزار کیلو شده بودند. اما پایین پلهها یک باره همه چیز عوض شد. یک باغ خیلی بزرگ و یک فضای بسیار نورانی جلویمان باز شد. چند نفر توی باغ بودند، گفت: اینها همانهایی هستند که سنگهایشان آن بالاست. دیدی ترس ندارد؟
توی بهترین جای باغ، یک سفره انداخته بودند که تا چشم کار میکرد بزرگ بود؛ بزرگ و خیلی قشنگ، ولی با این حال، ته سفره را میدیدم. بالای سفره یک آقای نورانی بسیار زیبا نشسته بود و دور تا دورش، بچههای رزمندهای بودند که توی جنگ شهید شده بودند. ما را هم بردند سر سفره. حسین به من گفت «تو هم به زودی میآیی پیش ما. قرار شده جایت سر این سفره باشد».
از خواب پریدم. خیلی ترسیده بودم خدایا این چه خوابی بود؟
رسیدم به مقرر گردان. قرار شد برویم درگیری، درگیری نوبهار. نوبهار اسم یک ده بود. همیشه اسلحهی خودم را برمیداشتم؛ یک ژسهی قنداق تاشو. اما آن بار، ناخودآگاه یک آرپیچی برداشتم. یکی از بچهها اعتراض کرد که «چرا اینو برداشتی؟ این سنگینه و جلوی تحرکت رو میگیرهها؟ اسلحه کوچیک بردار. قبول نکردم».
احساس سبکی میکردم انگار وزنم یک دهم شده بود؛ بال در آورده بودم. رفتیم توی ارتفاعات تا رسیدیم به یک تپه که شیار پایینش میخورد به اول باغهای ده. بچهها را نشاندم و رفتم روی تپه که اوضاع را بررسی کنم. از شیار کنار جنگل، چند تا کوموله داشتند میآمدند بالا. درگیری هم شروع شده بود و شدت گرفته بود اگر کومولهها میرسیدند به آن جایی که میخواستند، همه بچههای ما توی خطر میافتادند. چخماق آرپیجی را خواباندم و نشانه رفتم طرفشان. چند متر جلوترشان را هدف گرفتم که تا برسند آنجا، موشک آرپیجی هم رسیده باشد. زدم، ولی شلیک نکرد. دوباره چخماق را کشیدم و ماشه را چکاندم، چخماق با شدت نشست ته سوزن و تق صدا کرد، اما باز هم شلیک نکرد. باز هم تکرار کردم. اما نشد که نشد؛ سوزنش شکسته بود.
کومولهها مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان میخورد اطرافم، ولی اسلحه نداشتم که جوابشان را بدهم. آرپیجی را انداختم و دراز کشیدم پشت قلوه سنگها. صبر کردم تا بچهها برسند. رسیدند و درگیر شدند و کومولهها فرار کردند تا آمدیم پایین، بچههای گشت جولهی همان ده، آمدند پیشمان. توی کردستان، هر محور یا گردانی چند تا گشت جوله داشت که شناسایی و اطلاعات - عملیات آن منطقه به عهده آنها بود. مسئول جوله با نگرانی آمد پیشم یقهام را گرفت و گفت: نمیذارم بری، به جون تو امشب باید با من باشی، و گر نه داد و بیداد راه میاندازم که عملیات لو بره. آبروت رومیبرم ...
گیر داده بود که بمانم. اکبر گفت «حالا که این جوریه، شما بمون. من میرم پایین و اگر خبری بود، با تیراندازی علامت میدم.»
به ما گفته بودند که کومولهها بیشتر توی ارتفاعات اطراف ده هستند، نه توی خود ده. پیش خودم گفتم اگر کومولهها توی ارتفاعات باشند و درگیری بشود، بهتر است که من اینجا باشم. قبول کردم و همان جا ماندم و بچهها پخش شدند.
پنج نفر داشتند راه میافتادند طرف ده، اما نگاه من دنبال اکبر بود که جلو میرفت. یک لحظه پر از نور شد. یک هالهی خیلی درخشان نور مهتابی از همه جایش میتابید. صورتش که دیگر از نور پیدا نبود. چیزی نگفتم. نمیدانستم که بقیه بچهها هم میبینند یا نه. فقط بهش گفتم «اکبر خوب نورانی شدی ها، مواظب خودت باش.» لبخند خیلی قشنگی زد و گفت «ای بابا، ما که سعادت نداریم».
هنوز داشتیم بچهها را نظم و آرایش میدادیم که صدای تیراندازی از چند جای ده بلند شد. از همه طرف تیر میبارید. بچهها از ارتفاعات، جنگلهای اطراف ده را گرفتند به رگبار. من هم شیارها را میزدم. میخواستم راه فرارشان را بسته باشم.
آتش که کمی سبک شد، یکی از آنهایی که رفته بودند توی ده، آمد بالا و گفت «همین که رسیدیم، از روبرو بستندمان به رگبار. اولین نفر درجا شهید شد؛ اکبر. سه نفر هم زخمی شدند و هنوز ماندهاند همان جا توی ده».
بعد از درگیری، رفتیم اکبر را بیاوریم. یک تیر خورده بود توی گلویش و از پشت گردنش زده بود بیرون. انگار شب را تا صبح برای خودش خوابیده بود. پیشانیش را بوسیدم و دادیمش به آمبولانس که ببردش عقب.
تا مدتها جای اکبر بین بچههای دسته خالی ماند دلمان برایش تنگ میشد و گاهی تنها و یا حتی دسته جمعی به یادش گریه میکردیم. یک آدم عجیبی بود این اکبر؛ هفده هجده ساله، قد متوسط، لاغر و چابک و ورزیده و خوش تیپ. خیلی خوشگل و بامزه بود. بچهها بهش میگفتند اکبر سوسول. بچه تهران بود؛ بالای ستارخان. شوخیهای اکبر به دل همه مینشست، همه را میخنداند تا حرف اکبر میشد، همه ازش به خوشی یاد میکردند. مثلاً موقع غذا همه میخواستند با او هم غذا شوند. چون هم شوخی و خندهشان به راه بود، هم اینکه مراعات هم غذاییش را میکرد. باکلاس غذا میخورد. موقع غذا قاشقش را که از کوله یا از جیبش در میآورد، بر خلاف بیشتر بچهها، اول خوب میشستش یا حداقل با دستمال پاکش میکرد. یا اگر آب و دستمال هم نبود، با پیاز تمیزش میکرد و خیلی آرام غذایش را میخورد.
خاطرات اکبر تا مدتها ورد زبان بچهها مانده بود، اما من به جز اینها یاد آن خندهاش میافتادم که توی هاله نور نقرهای، همه صورتش را پر کرده بود.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده میکردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارشهای زیادی داشتند، آنها از جانشان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجابمان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبیها.
در میان ورقهای تاریخ دفاع مقدس، عهدنامههایی به چشم میخورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه میماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.
نیروهای دیدهبانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامهای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند.
در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علیاکبر درشته و علیرضا نادری به شهادت رسیدند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:17 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
فاطمه رنجبر، همسر شهید نصرالله شفیعی خاطرات خود را با شهید نصرالله شفیعی ورق زد.
با برادرم اعلامیه ها، عکس ها و نوارهای امام را پخش می کردند. آن موقع من در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواندم. متولد سال 1346 بودم و نصرالله چهار سال از من بزرگتر بود.
یادم هست وقتی نصرالله با برادرم عکس های سیاه و سفید امام را به خانه می آوردند و مادرم سعی می کرد آنها را پنهان کند، من هم از سر ذوق به او کمک می کردم.
بعد از انقلاب بود که نصرالله محافظ "امام جمعه خشت"، شیخ علی روحانی نژاد شد. آن روزها وقتی من به همراه خواهر بزرگم برای خواندن نماز جمعه می رفتیم، مرا دختر حزب اللهی صدا می کرد. سال 60 بود که همراه پدر و مادرش به خواستگاری من آمد و علیرغم مخالفت خانواده نصرالله، ما عقد کردیم.
من اما به کارهایی که او انجام می داد علاقه مند بودم. یادم هست، اوائل جنگ وقتی در هنرستان کازرون درس که می خواند، وقتی مادرش برای او نان و تخم مرغ می گذاشت یک راست آنها را به ستاد پشتیبانی جنگ می برد. من شیفته اخلاق و منش او شده بودم.
سال 61، وارد سپاه شد. قبل از آن، فرمانده آموزشی بسیج در خشت بود و روزهای پنج شنبه و جمعه را در ستاد نماز جمعه خشت خدمت می کرد.
اوائل سال 62 بود که با نصرالله به زیر یک سقف رفتیم. 17 بهمن ماه همان سال هم در ابتدای عملیات خیبر خداوند زهرا را به ما داد.
باید به جبهه می رفت. همان روز خواستگاری با من اتمام حجت کرد. گفت: باید همه چیز را بپذیری، نبودن هایم را و حتی شهادتم را. لحظه، لحظهی دفاع است. نباید همه چیز در من و تو خلاصه شود و نباید اسلام و وطن را فراموش کنیم.
عملیات فتح المبین بود که به جبهه رفت. من رفتن او را و نبودن هایش را پذیرفتم. اما سختی هایی که کشیدم گفتنی نیست.
گفت بر می گردد، اما هیچ وقت برنگشت
هیچ وقت آخرین دیدار را با نصرالله از یاد نخواهم برد. عصر روز چهارشنبه 14 مهر بود که از منطقه برگشت. من و دو دخترم، زهرا و بتول را با خود به خرید برد. گفت ماموریت 48 ساعته دارم که وقتی برگردم برای دیدار با پدر و مادرمان به خشت بر می گردیم.
آن زمان به خاطر حضور نصرالله در قرارگاه نوح نبی (ع) در بوشهر زندگی می کردیم. آن روز حسابی برای من و دخترها خرید کرد. ساعت 4 صبح را نشان می داد. صاحب خانه در را به صدا در آورد و گفت: مامورین سپاه به دنبال آقا نصرالله آمده اند. بلند شد و لباس های رزم را پوشید و رفت. اما به حیاط نرسیده بود که دوباره به داخل خانه آمد و رو به من گفت: "48 ساعت ماموریت دارم. در را ببند و مواظب خودت و بچه ها باش. من بر می گردم". اما هیچ وقت بر نگشت.
دو روز بعد، صبح روز جمعه 16 مهرماه سال 62، زمانی که من زهرا و بتول را از خواب بیدار کرده بود و در حال صبحانه دادن به آنها بودم، اخبار شروع شد. صدای حیاتی گوینده خبر را شنیدم که گفت: قایق های تندرو سپاه توسط آمریکا منهدم شدند.
از خود بی خود شدم و تمام سفره را به هم ریختم. نمی دانستم باید چکار کنم. فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. من معتقدم، آدم های این دنیا نمی توانند در مورد شهدا صحبت کنند، آنها از طرف خداوند بر روی زمین ماموریتی داشتند که انجام دادند و رفتند.
تمام روزها گذشتند، زهرا در عسلویه، بتول در شغل پرستاری به این سرزمین خدمت می کنند و شهربانو سال 6 پزشکی است که همهی آنها راه پدر را ادامه می دهند.
گفتنی است، شهید نصرالله شفیعی متولد 1346 در روستای نعمت آباد خشت از توابع کازرون است. وی رشته راه و ساختمان را درهنرستان فنی دکتر شریعتی کازرون به پایان رساند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد بسیج شد و با آغاز جنگ تحمیلی از تاریخ 1358/9/5 تا 1360/8/30عازم جبههی نبرد شد.
1361/9/1 هم به طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران اسلامی در آمد. شهید شفیعی در طول خدمتش در جبهه مسئولیتهای متفاوتی از جمله فرمانده گروهان از تیپ 13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده گردان از تیپ13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، معاون فرمانده تیپ 13 حضرت امیر(ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده ناو گردان منطقه دوم دریایی سپاه، معاون عملیات منطقه دوم دریایی سپاه را عهده دار بود.
او هم چنین در طول دفاع مقدس، در عملیات هایی چون بدر و خیبر شرکت داشت که در عملیات بدر در بمباران شیمیایی دچار مجروحیت شد.
وی مدتی را نیز جهت آموزش ناوبری از سوی نیروی دریایی سپاه پاسدارن به کشور هلند اعزام و موفق به کسب مدرک ناخدایی شد. پس از آن به جهت گذراندن دورهی آموزش عالی فرماندهی به دانشگاه امام حسین (ع) معرفی شد که اتمام این دوره مصادف با لشکر کشی ناوگان آمریکایی به خلیج فارس شد که به دلیل تخصص بسیار بالا به عنوان فرمانده عملیات راهی آب های خلیج فارس شد.
شهید شفیعی به اتفاق دیگر همرزمانش در تاریخ پانزدهم و شانزدهم مهر1366 حین انجام ماموریت حراست و حفاظت از تمامیت آبی کشور با قایق های کوچک و بدون تجهیزات مدرن با چرخ بالها و ناوگان مجهز دریایی آمریکا مواجه می شود که پس از انهدام یکی از بالگردها مورد هجوم همه جانبه سربازان آمریکایی قرار گرفته و به شهادت می رسند که پیکر پاک آن شهید تا به امروز در خلیج فارس از مرزهای سرزمین مان دفاع می کند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
طنین فریاد ایران ایران، تمام فضای اردوگاه را فرا گرفته بود.بچههایی که از لحظه آغاز اسارت تا آن وقت به سختی میتوانستند حتی نام ایران را بر زبان جاری کنند اینک آزادانه فریاد میزدند و پیروزی و سربلندی کشورشان را طلب میکردند. هیچ کدام از سربازان بعثی هم نمیتوانستند در این مورد اعتراضی بکنند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه خلیج فارس، 26 مهرماه، سالگرد شهادت سردار رشیدی است که برنامههای متعدد فرهنگی و اقتصادی را برای ایجاد امنیت پایدار در منطقه سیستان جستجو میکرد. در همین خصوص خبرنگار ایسنا به سراغ سروان مهدی امیری (یکی از یاران این سردار شهید) رفته که در زمان واقعه دلخراش شهادت ایشان، در آن مکان حضور داشته که حاصل این گفتوگو در متن زیر آمده است:
به نظر شما مهمترین فضیلت اخلاقی سردار شوشتری در چه زمینهای بود؟
سردار شوشتری برای هر کسی یکسری فضایل اخلاقی خاصی را دارا بود و در کنار این فضایل اخلاقی و معنوی برجستهٰ پشتکار و جدیت ویژهای را میشد در وی دید و بر روی مسائلی که به این سردار شهید واگذار میشد، دقت و پشتکار کافی تا حصول نتیجه وجود داشت و با جدیت برنامهها را چه برای بسیجیان یا مردم دنبال میکرد تا به نتیجه مدنظر دست یابد. در کنار این موارد وارستگی، با ایمان بودن و خدایی بودن از دیگر فضایل برجسته سردار شوشتری بود.
رمز الفت سردار شوشتری با مردم را در چه چیزی میتوان جستوجو کرد؟
همیشه همه چیز را مردمی مینگریست و با مردم بود و همیشه مشکلات مردم را با خودشان حل میکرد و مردم را در تمامی موارد از جمله امنیت و مسائل فرهنگی دخیل میکرد تا به مقصود نهایی برسیم و همواره در مسیر جلب رضایت مردم گام برمیداشت و از محبوبیت خاصی در بین مردم برخوردار بود.
دلیل موفقیت اقدامات اساسی که سردار شوشتری به ویژِه در منطقه سیستان و بلوچستان انجام داد که همچنان همگان آن را دستاورد این شهید بزرگ میدانند را در چه می بینید؟
بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش،به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به آنان را عبادتی بزرگ میدانست. سردار شهید شوشتری سه کار اساسی ایجاد وحدت و همدلی بین قبایل منطقه و به ویژه شیعه و سنی، محرومیتزدایی و ایجاد امنیت پایدار را در سیستان و بلوچستان در دستور کار داشت. در برنامهای که ایشان برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بودند، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر بود.
ابتدای آمدن سردار شوشتری به استان سیستان و بلوچستان تصور میشد فضای نظامی بر منطقه حاکم شود اما برخلاف این تصور شاهد بودیم که سردار شوشتری دنبال برنامههای دیگری است و بیشتر بر اقدامات فرهنگی و محرومیتزدایی از منطقه تاکید دارد. حرکت فرهنگی سردار شوشتری بارقه امید را در دل جوانان اهل سنت زنده کرد و بسیاری از طوایف و بزرگان اهل سنت از این حرکت سردار استقبال کردند. برای ما جالب بود که سردار شوشتری همچون پدری دلسوز دست نوازش بر سر یتیمان میکشید و به نیازمندان و مستمندان دست یاری میرساند. سردار شوشتری با درایتی که داشت متوجه شده بود دشمن وحدت مردم شیعه و اهل سنت منطقه را هدف گرفته است و به همین خاطر او نیز تاکید اصلی بر تقویت وحدت و اخوت دینی داشت. صداقت سردار شوشتری در رفتارها و برخوردهایش با مردم منطقه خیلی زود نتیجه داد و همانطور که او عشق مردم محروم بلوچستان را در دلش جای داده بود مردم منطقه هم عاشق رفتارهای وحدت آفرین او شدند.
تعامل و برخورد شهید شوشتری با رزمندگان به چه شکل بود؟
شهید شوشتری انسانی باصلابت و اقتدار و دارای یک ژست نظامی از زمان جنگ تا شهادت بود که در روحیه گروهها بسیار تاثیر میگذاشت و در عین این صلابت بسیار انسان خاکی و افتادهای بود و برخوردهای صمیمانه و دوستانه ای با نیروهای پاسدار و بسیجی داشت.
روز حادثه تلخ شهادت سردار شوشتری، زمانی که قرار بود برویم برای آغاز مراسم. بنا بر بازدید سردار شوشتری از نمایشگاه بیرون محوطه نبود اما زمانی که این شهید بزرگوار دید مردم بلوچستان با چه شوق و ذوقی صنایع دستی را با همت خود درست کردهاند،به بازدید تک تک غرفهها رفت و مانند یک پدر با مردم رفتار کرد و در صحنهای که لحظاتی قبل از انفجار بود پیرمردی مشغول بافتن دمپایی حصیری بود که سردار با دیدن این صحنه به سمت او رفت و با گفتن «بارکالله». و کنار او نشست و لحظاتی مشغول صحبت شد و این صحنه و این نگاه مسئولانه سردار شوشتری را هیچگاه از یاد نمیبرم.
به نظر شما چگونه باید راه این شهیدان را ادامه داد و برای جلوگیری از عملی شدن برنامه دشمنان به اقداماتی باید صورت بگیرد؟
دشمن، دشمن قسم خورده است و از هیچ کوششی برای به نفع خود کردن انقلالب اسلامی دست برنمیدارد و برای تک تک نیروهای با ارزش جمهوری اسلامی ایران برنامهریزی کرده و سردار شوشتری اولین و آخرین شهید نیست اما نقطه عطف انقلاب اسلامی ایران این است که درختان نظام با خون شهدا آبیاری میشود و روز به روز تنومندتر و ورزیدهتر شده و بر انگیزه مردم، بسیجیان و جوانان این مرز و بوم برای پاسداری از ارزشهای نظام جمهوری اسلامی ایران هر روز افزودهتر میشود. برای بسیجیان راه مشخص شده و همگی در یک مسیر حرکت کرده تا به یک نتیجه واحد برسند اما زمانی که ارکان بسیج را تعریف میکنیم باید ایمان و دیانت را در راس امور قرار داد و پس از آن رهبری و ولایت به عنوان شاخصهای برتر و جهاد و شهادت به عنوان شاخصهای پایانی سرلوحه اقداماتمان باشد. ایمان، ولایت و عبادت سه رکن اساسی یک فرد بسیجی است.
در پایان به نظرشما حاصل خون شهیدان چه ارمغانی برای نظام جمهوری اسلامی ایران داشته و دارد؟
شهید به خون ارزش میدهد و او با ارزشترین کار را با خون خود انجام میدهد. تمام قشرهای جامعه فعالیتهایشان در پرتو امنیت انجام میگیرد و خون شهید کار زیربنایی در جامعه اسلامی انجام میدهد.خون شهید ارزشها را در کالبد جامعه تزریق میکند، تمام افتخار و سربلندی کشور به برکت خون شهیدان است که باید همه قدردان آن باشیم. مردم به پای انقلاب هرچه که خواستهاند، دادهاند و از هیچ چیزی دریغ نکردند.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:11 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پیرمرد شصت ساله بود، ولی مثل بچهها بهانه میگرفت که «باید حاجی رو ببینم. یه کاری دارم باهاش. » حاجی رو که دید اون رو را بغل گرفته بود و گونههاش را میبوسید...
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:11 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 12:11 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است.
گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق میکردیم.
ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

وصیت نامه شهید نصرالله شفیعی
ادامه مطلب
ادامه مطلب

خاطرهای ماندگار از سردار شهید شوشتری
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب