دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

نیروهای عراقی آنچنان غافلگیر شدند که تعدادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت درآمدند. با شنیدن این خبر موج شادی سرتاسر آسایشگاه را فراگرفت و بچه‌ها روحیه‌ای تازه گرفتند.

 
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:24 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

به دلیل فرار از خدمت سربازی رژیم حکم اعدام او را صادر کرده بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دستور امام به پادگان برگشت

 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:24 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

موقعی که شهید شد، فقط 18 سالش بود. ما خیلی رو لقمه حلال و حرام دقت می‌کردیم. واسه همین هم همشون خوب شدن. ولی خدا گل ورچینه. آدمای با خدا رو زود می‌بره.

 

خبرگزاری فارس: فقط به خاطر دشمن گریه نکردم

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

عکسی که پس از ۳۱ سال شناسایی شد
یک عکاس پس از 31 سال دومین چهره ثبت‌شده در عکس‌های جنگی‌اش را شناسایی کرد. 




پس از انتشار 18 عکس قدیمی از رزمندگان نوجوان و جوان جنگ ایران و عراق که سعید صادقی در فاصله سال‌های 1359 تا 1367 گرفته است، در یکی از آن‌ها چهره شهید عباس دهباشی شناسایی شد.

در تصویری جوانی دیده می‌شود که در حال انتقال یکی از مجروحان عملیات رمضان به پشت خط نبرد است. با انتشار این عکس که سعید صادقی آن را در 23 تیر 1361 گرفته است، حجت الاسلام حبیب دهباشی که در زمان عملیات رمضان تنها 6 سال داشته است، در باره عکس منتشر شده توضیح داد: «برادرم روحانی و از شاگردان مرحوم آیت الله مشکینی در قم بود که از ابتدای جنگ تا زمان شهادت بیشتر اوقاتش را در جبهه‌ها گذراند. در توضیحات عکس شما اگر چه او به عنوان امدادگر معرفی شده است، اما در واقع از مسئولان اطلاعات و عملیات لشکر 41 ثارالله به فرماندهی سردار حاج قاسم سلیمانی بود.»

او با تکیه بر گفته های همرزمان و هم سنگران شهید عباس دهباشی ادامه داد: « یکی از ویژگی‌های بارز برادرم آن بوده که هیچ گاه احساس خستگی نمی‌کرده و همیشه برای به دوش گرفتن کارها آمادگی داشته است. در طول جنگ هم زمانی که از شناسایی و طراحی عملیات فارغ می‌شد، به جای استراحت، در انجام کارهای دیگر کمک می‌کرد که این عکس هم نشان دهنده این روحیه اوست.»

حبیب دهباشی با بیان این که از مدت‌ها پیش در جستجوی سعید صادقی بوده است، گفت: «10 سال پیش برای اولین بار این عکس را در یک مجله دیدم و با این که خیلی دنبال عکاسش گشتم تا نسخه اصلی را از او بگیرم، راه به جایی نبردم. تا این که چند روز پیش یکی از دوستان زنگ زد و گفت عکاسی که تصویر برادرم را گرفته، دنبال ما می‌گردد؛ یعنی کسی که ما سال‌ها پی‌اش بودیم و پیدایش نکردیم، خودش ما را جستجو کرد و یافت.»


او درباره فعالیت‌های پیش از انقلاب شهید عباس دهباشی هم توضیح داد: «برادرم سال 55 از زابل به قم مهاجرت و تحصیل علوم دینی را شروع کرد و تا پیروزی انقلاب اسلامی، پل ارتباطی بین این شهر مقدس و زادگاهش بود. او سال 57 هم به دلیل فعالیت‌های اسلامی و انقلابی‌اش، دو ماه را در زندان سپری کرد و بعد از پیروزی نهضت، در دفاع از آرمان‌های امام و مردم همیشه ثابت قدم و فعال بود.»

حجت الاسلام دهباشی با اشاره به شهادت برادرش در عملیات والفجر مقدماتی گفت: «22 فروردین 62، روزی بود که این شهید به آرزویش رسید و در منطقه شرهانی مورد اصابت دشمن بعثی قرار گرفت و به دیدار معبود شتافت و پیکرش در روستای سدکی زابل در منطقه سیستان به خاک سپرده شد.»

خبرآنلاین

نگارنده : fatehan1 در 1392/8/14 9:52:39

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

هرچه اصرار کردم بی‌فایده بود. سید حرف نمی‌زد. مرتب می‌خواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت. راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف خلوت شد به او خیره شدم. بعد سید را به مادرش قسم دادم...

 
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:16 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تعطيلي دانشگاهها، فرصتي بود براي وارد شدن بيشتر در متن جامعه، از آن جائي كه طي اين يکسال سطح علمي خداويردي بر تمامي استادان خويش معلوم شده بود. براي حكم كارآموزي، در حكمي، از جانب دانشگاه مبني بر كارشناسيِ  امور زراعي و كشاورزي در ادارة كشت و صنعت مغان و اداره اصلاح بذر و نهال اولتان و مراكز خدمات روستائي دشت مغان به كار اشتغال ورزيد.  


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:15 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

طرح مشهدی عباس مغنی مورد توجه فرماندهان قرار گرفت و بعد از مطالعه دقیق و ارزیابی منطقه به این نتیجه رسیدند که در این محور، هیچ راهی برای پیشروی به جلو، غیر از این راه وجود نداشته و ممکن نیست. 


 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:15 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آقامهدی به احمد کاظمی گفت: پاشو بریم خط. شما فرمانده گردانتان را می‌شناسی، من هم می‌شناسم. دست آن‌ها را بگذاریم توی دست هم. ماجرا را فیصله بدهیم و آن یکی گردان را عبور دهیم. با موتور می‌شد در آن محور رفت‌وآمد کرد. یک موتور هم بیش‌تر نبود. بی‌سیم را از ما گرفتند و خودشان رفتند. 


 
 

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

در واحدهای تخریب یک شعار همیشه نصب‌العین رزمنده‌هایی بود که به این واحد جذب می‌شدند و آن اینکه «اولین اشتباه، آخرین اشتباه است» تا جایی که این شعار در آموزش‌ها تبدیل به شعور می‌شد.

 

خبرگزاری فارس: دست‌نوشته‌های آموزشی یک فرمانده تخریب+عکس

ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

مداحی که داغ برادر دید و شهید شد
عذاب می‌کشم از این‌که در بستر بمیرم در حالی که جوانان 13 ساله در میدان نبرد جان می‌سپارند. خدایا آرزو دارم که مثل امام حسین(ع) سرم از تنم جدا باشد. این حد نهایی آرزوی من است. 

هفتم آبان‌ماه سال 1344 شمسی برای کریم‌آقا مژده آوردند و تولد پسرش را تبریک گفتند. خبر تولد نوزاد خیلی زود در روستای «کاول زینال» پیچید و دوستان و آشنایان برای عرض تبریک آمدند. نامش را «احمد» گذاشتند.

شهید احمد عباسیان بعد از گذراندن مقطع ابتدایی در مدرسه‌ی روستا، چون آبادی‌شان مدرسه‌ی راهنمایی نداشت، مجبور شد پایه‌ی اول و دوم راهنمایی را در مهاباد بخواند. هرسال تابستان که می‌شد، احمد از صبح تا عصر در کوره‌ی آجرپزی کار می‌کرد. بیشتر کارگران آنجا برادر و اقوام او بودند. مسئولیت کوره‌پزی را برادرش به عهده داشت. محیط صمیمی آنجا در کنار دوستان و فامیل باعث شده بود تا احمد با تشویق، دیگران را به نماز اول وقت دعوت کند.

نماز اول وقت را در کنار جماعت از دست نمی‌داد. اهل راز و نیاز بود و شب زنده‌داری. در مسجد صاحب‌الزمان (عج) روستای «دیزج ناولو» کلاس قرآن تشکیل داده بود. با اوج گیری قیام‌های مردمی، احمد برای سرنگونی رژیم پهلوی در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. چون صدای خوبی داشت جلوی صف تظاهرات کنندگان علیه رژیم پهلوی شعار می‌داد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایرانٰ در سال 1359 همراه با خانواده از روستای دیزج ناولو نقل مکان کردند و او توانست دوره‌ی متوسطه را در هنرستان شهید چمران بناب به پایان برساند. سال 1361شمسی بود که برای ادای تکلیف به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شد و به عنوان آرپی‌جی‌زن در عملیات‌های والفجر یک و خیبر شرکت نمود.

درحسینیه‌ی گردان روزهای سه‌شنبه دعای توسل و روزهای پنج‌شنبه دعای کمیل می‌خواند و با صدای دل‌نشین خود و نوحه‌های زیبایش، همه‌ی رزمندگان را مجذوب خود می‌کرد. سال 1363 به عنوان مربی آموزش، در قسمت تخریب لشکر 31 عاشورا کار خود را شروع کرد. در عملیات بدر مسئولیت باز کردن موانع را بر عهده گرفت. در حالی که لباس غواصی به تن داشت، پیشاپیش نیروهای غواص در هورالعظیم قدم پیش می‌گذاشت.

اسفند 1363 رزمندگان لشکر عاشورا به فرماندهی سردار دلاور آقامهدی باکری برای انجام عملیاتی مهم آماده می‌شدند. احمد یکی از رزمندگان اکیپ این لشکر بود که مسئولیت باز کردن موانع برای عبور لشکر را بر عهده داشت. دشمن که متوجه حضور رزمندگان شده بود، آن قسمت از منطقه را به زیر آتش گرفته بود. شهید احمد با توکل به خدا، بدون ترس، موانع را یکی یکی باز می‌کرد تا بالاخره رزمندگان توانستند خط دشمن را به تصرف خود در آورند و به دنبال آن، به سوی دشمن پیشروی کنند.

در این عملیات، احمد از ناحیه‌ی کمر مجروح شد و برادرش قاسم که بی‌سیم‌چی گردان حضرت سیدالشهدا(ع) بود به شهادت رسید. احمد با همان تن مجروح دوباره به جبهه بازگشت و در دعاهای توسل و عزاداری‌ها به نوحه‌خوانی پرداخت. او که در دلش غم از دست دادن برادر و دوستان را داشت نوحه‌هایش نیز بوی غم فراق می‌داد. این دلتنگی‌ها در صدایش موج می‌زد. در بهمن 1364 به عنوان غواص و مسئول گروه تخریب گردان حضرت علی‌اصغر(ع) دوشادوش فرمانده و هم‌سنگرانش از رودخانه‌ی وحشی اروند عبور کرد و دشمنان اسلام را به خاک ذلت نشاند.

او همواره به یاد دوستان مرثیه می‌خواند و فیض شهادت را از خدا می‌طلبید. این آرزوی قلبی در نامه‌هایش به وضوح دیده می‌شد. در نامه‌ای که برای خانواده‌اش نوشته بود این‌طور می‌گوید: «عذاب می‌کشم از این‌که در بستر بمیرم در حالی که جوانان 13 ساله در میدان نبرد جان می‌سپارند. خدایا آرزو دارم که مثل امام حسین(ع) سرم از تنم جدا باشد. این حد نهایی آرزوی من است.»

همچنین در نامه‌ای که قبل از عملیات والفجر8  برای مادرش نوشته بود می‌گوید: «مادر عزیز! من پسر عزیز تو هستم. آرزو دارید که جشن دامادی برپا کنید. ولی مادر جان، جشن دامادی و عروسی من هنگام شهادت است. گلوله‌ها نقل و نباتی هستند که بر سرم می‌بارند. مادرجان شمع دامادی مرا بعد از اینکه راه کربلا باز شد، ببرید بر سر قبر علی‌اکبر(ع) روشن کنید، که جشن علی‌اکبر هم ناتمام ماند. در قسمتی از وصیتنامه‌اش در ارتباط با عشق خود به شهادت نوشته: «آرزو دارم که اعضای بدنم چنان در راه اسلام و قرآن پودر شود که حتی یک وجب از خاک این دنیا را اشغال نکنم تا بدانند که من هیچ طمعی به این دنیا نداشتم و هیچ چیزی از این دنیا با خودم نبردم...»

این مرثیه سرای عارف در بهمن ماه سال  1364در فاو با خون خود آخرین وضویش را گرفت.


خبرگزاری دفاع مقدس

 


ادامه مطلب

[ دوشنبه 1 تیر 1394  ] [ 12:14 AM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 190 ] [ 191 ] [ 192 ] [ 193 ] [ 194 ] [ 195 ] [ 196 ] [ 197 ] [ 198 ] [ 199 ] [ > ]