۴۸ساعت انفرادی به جرم قهرمانی در والیبال!
در مسابقه ی والیبالی که بین اسرای ایرانی و نگهبانان عراقی اردوگاه ترتیب داده شده بود، تیم منتخب آزاده های ایرانی بازی را برد.
|
![]() |
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، نظامیان عراقی حتی در برد و باخت بازی های ورزشی نیز ظرفیت لازم را جهت تحمل باخت نداشتند.
در مسابقه ی والیبالی که بین اسرای ایرانی و نگهبانان عراقی اردوگاه ترتیب داده شده بود، تیم منتخب آزاده های ایرانی بازی را برد.
برنده شدن در بازی باعث شد که برادران آزاده را چهل و هشت ساعت در داخل آسایشگاه زندانی کنند و این تجربه ای شد تا دیگر با عراقیها هیچ رقم مسابقه ی ورزشی نداشته باشیم.
راوی: آزاده رستمعلی جعفری
منبع: سایت جامع آزادگان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 6:00 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
جعفر و دکتر رضا ابتدا رو به روی ما میخوابیدند و «فری دخالت» اصطلاحی به شوخی بود که به فریدون میگفتند چون به هر چیزی کار داشت و دخالت می کرد. هم جزو آنها بود.
یک روز متوجه شدم زیر دشداشه بالای پنجره خبرهایی هست. بعد از چند دقیقه «بخار» بلند شد و جعفر یک پارچ آب جوش را روی زمین گذاشت با استفاده از دو قاشق و سیم برق که رو کار کشیده بود، المنت یا «هیتر» درست کرده و آب را جوش آورده بودند.
این کار به سرعت شایع شد؛ استفاده از در قوطی برای ساخت المنتهای انفرادی تا جمعی، برای درست کردن یک لیوان چای، تا گرم کردن آب حمام برای 50 نفر. شبها نیز المنت، مونس بچهها بود؛ تا جایی که مربای پوست پرتقال هم با آن درست میکردیم و دکتر وحید نیز داخل یک سطل، اکالیپتوس بخور میداد و من اواسط زمستان برای سرماخوردهها شلغم بخور میدادم.
داستان المنت به بلندی داستان اسارت ماست. کار آن قدر بالا کشید که منجر به آتشسوزی شد و سیمهای برق سوخت. برق که قطع و وصل شد، شبکه کابل اصلی را عوض کردند و مقاومت فیوزها را افزایش دادند.
باز هم المنتها زیاد شد. حالا تقریباً هر نفر یا هر چند نفری یک المنت داشتند. بعضیها حتی برای شستشوی صبحگاهی صورت شان از آب گرم المنت استفاده میکردند تا این که عراقیها تصمیم گرفتند آن را ممنوع اعلام کنند.
پستهای کمین و گشتهای ویژه برای جمع کردن المنتها به هر جا دست میزدند، یک المنت پیدا میکردند؛ ولی باز هم المنت بود و هر روز از طول سیمهای روی دیوارها کم میشد.
برای جلوگیری از غافلگیر شدن، پست نگهبانی گذاشتیم و نگهبان، هنگام آمدن عراقیها با آن کلاه قرمز فریاد میکشید: «قرمزته!» و نفر داخل آسایشگاه به سرعت بساط المنت را جمع و جور میکرد.
المنت کم کم به اتاق نگهبانهای عراقی هم راه پیدا کرد. آنها که وضع بهتری از ما نداشتند و تنها با سرقت از جیره ما به نوایی رسیده بودند، برای چای، حمام و هر نیاز دیگری به آب گرم،از المنت استفاده میکردند. سرانجام مذاکرات و پادرمیانی ارشدها توانست استفاده از المنت برای گرم کردن آب را قانونی کند.
بخشی از خاطره سرهنگ مجتبی جعفری از آزادگان دوران دفاع مقدس
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:40 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید حمیدرضا ملا حسنی در سال 44 در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد. در لشگر 27 محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال 62 طی عملیات والفجر4 در منطقه پنجوین عراق مفقود الاثر شد. کمی بعد مشخص شد که در 12 آبان 62 در جریان عملیات والفجر4 در منطقه کوهستانی پنجوین به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است. طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثیها مجروحان را به شهادت رسانده و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند. این شهید والامقام والفجر4 بعد از 27 سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد. خاکسپاری او درنهایت در 12 مهر سال 89 انجام شد. شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده شود با 9 نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد. او همان شهید مشهوری است که در رویایی صادق به خواهر گفته بود که به خواست خدا تمامی کسانی را که در مراسم تشییعم شرکت کردهاند را شفاعت خواهم کرد. حتی عابری که در کنار جمعیت ایستاده و توجهی ندارد.
عفت لهاردی مقدم مادر شهید میگوید: یکی از جملههای حمیدرضا که مدام تکرار میکرد این بود که میگفت:" این هم شد خانواده حزب اللهی؟ یک نفر هم تا به حال شهید نداده." روزهای آخر که میخواستم برای او پیراهن جدیدی بدوزم به من فرصت نمیداد و میگفت این پیراهن را توی کمد میبینی و بعد از من بیشتر غصه میخوری.
علی رضا ملاحسنی برادر شهید از روزگاری که خبر شهادت برادر را آوردند چنین روایت میکند: «آبان ماه سال 62 صبح خیلی زود پدر با همان لباس جبهه به خانه برگشت. روی باقیمانده رختخوابها نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. مادر پرسید: "پس حمید کو؟" پدر گریه کرد و با بغض گفت: "کسی از حمیدرضا خبری نداره" پدرم دوازده روز بعد از عملیات والفجر4 در جبهه مانده بود تا شاید خبری از او به دست بیاورد، بعد به خانه بیاید. پدر میگفت: "بیست روز قبل از عملیات والفجر4 حمیدرضا با مقداری خوراکی به یددن من در منطقه کوزران آمد. بعد از عملیات با مقداری خوراکی به ملاقات حمیدرضا رفتم تا دیدار او را تلافی کرده باشم. همه از دور با من احوالپرسی میکردند و میگفتند: "ملا چطوری؟" تعجب کردم، چون پیشتر همه از نزدیک با من احوالپرسی و روبوسی کردند. ولی این بار کسی جلو نمیآمد. تا اینکه به مقر فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) حاج محمد ابراهیم همت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت. گریه کرد و گفت: " از حمیدت هیچ خبری نیست. گم شده، به یقین شهید شده است."
آذر یا دی ماه62 در مراسمی که در مسجد شهید مطهری برای شهدای گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله(ص) گرفته شده بود، شهید همت دوباره به پدر تاکید کرد: پسرت شهید شده، بروید برای او هم مراسم ختم بگیرید.یکی از آرزوهای پدرم این بود که جنازه پسرش را خودش غسل و کفت کند. زمانی که معراج شهدای اهواز کار میکرد، به دوستانش گفته بود: "مدیونید اگر جنازه پسر من بیاید و نگذارید بشویم و کفن کنم." پدرم بعدها شهید همت و شهید رضا چراغی از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص) را غسل و کفن کرد.»
حکمت الله ملاحسنی پدر صبور و فداکار شهید ملاحسنی اگرچه توفیق پیدا کرد که برخی شهیدان را با دست خود غسل و کفن کند. اما فرصت نیافت که پیکر پسرش را غسل کرده و به خاک بسپارد و تا روز آخر حیاتش در انتظار خبری از فرزند چشم به راهش ماند و در نهایت سال 74 به نزد او شتافت.
تسنیم
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:39 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شاید جنازههای ما پیغام جنگ را به مردم برساند/ شهادت در حالت سجود
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:38 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذّب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:38 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تعداد کل عراقیها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلیکوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی میماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت میکردند.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:37 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
پلاک داشتند، پلاکها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556.
[ دوشنبه 1 تیر 1394 ] [ 12:37 AM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
شهید «سید ابراهیم تارا» متولد 1338 بود که از 15 سالگی فعالیتهای انقلابی خود را آغاز کرد؛ وی بعد از اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک، در دانشگاه پذیرفته شد اما به دلیل همزمانی با انقلاب فرهنگی در دانشگاهها، آن سال موفق به حضور در دانشگاه نشد.
با توجه به شرایط بعد از پیروزی انقلاب و درگیری ضدانقلاب در کردستان، سید ابراهیم به غرب کشور رفت و تحت فرماندهی شهید بروجردی قرار گرفت. شهید تارا مسئول اطلاعات عملیات مناطقی از جمله بیجار، بوکان، کامیاران و سنندج بود که در دی ماه 1361 در حالی که با نیروها، همسر و تنها دخترش در جاده تردد میکرد، به اسارت کومله درآمد و پس از شکنجههای طولانی به شهادت رسید.
«فاطمه سوری» همسر این سردار گمنام اسلام، بخشی از زندگی شهید تارا را روایت میکند:
بنده در سال 1359 با سیدابراهیم آشنا شدم؛ خودم هم در سپاه فعالیت میکردم؛ ابتدا قرار بود براى جاری شدن خطبه عقد، نزد امام(ره) برویم اما چون دفتر امام براى 4 ماه بعد وقت مىداد و ایشان نیز هر لحظه امکان شهید شدن خود را مى داد، به تهران آمدیم و در منزل برادرم عقد کردیم.
روز بعد از ازدواج به مشهد مقدس رفتیم؛ دو روز در مشهد بودیم که کودتاى نوژه لو رفت و چون انبار مهمات آنها در غرب بود، به کرمانشاه برگشتیم و سید به مأموریت رفت. ایشان از برنامههاى خودش براى من حرفی نمیزد؛ یعنى اگر من سپاهى نبودم نمىدانستم او چه کاره است. آن برهه از زمان او مسئول امور قضایى واحد اطلاعات منطقه 7 کشورى بود.
در درگیرهای کردستان هم بنده با شهید تارا همراه بودم؛ بهترین دوران زندگی من در منطقه و در کنار شهید تارا بود؛ با اینکه در آنجا خطر ما را تهدید میکرد، هیچ ترسی نداشتم، چرا که ما طبق فرموده حضرت امام(ره) برای دفاع به منطقه رفته بودیم؛ ایشان فرموده بودند، دفاع برای هر مرد و زنی واجب است. من هم این حضور را وظیفه خود میدانستم؛ زمانی که میدیدم گروهکها قصد دارند، کشور را تکه تکه کنند، چارهای نداشتم.
من آن زمان 20 ساله بودم، یکی از کارهای من ارتباط و گفتوگو با زندانیان بود؛ به نوعی از مسیر عاطفی سعی میکردم، آنها را جذب کنم؛ چون روزی که اسلام آمد بر قلبها حکومت کرد، ما سعی میکردیم این خط فکری را در منطقه داشته باشیم و به فریبخوردگان بفهمانیم کشور اسلامی ما برای تک تک ماست، نباید بگذاریم این کشور از هم پاشیده شود.
سید ابراهیم هم بدون اینکه بگذارد مردم فریبخورده کومله و ضدانقلاب او را بشناسند، سر سفرههایشان مینشست، با آنها غذا میخورد، شب را در منزلشان میماند و با رفتار مهربانی که داشت، آنها را جذب انقلاب میکرد و میگفت: «از نظر عاطفی و فکری با آنها کار نشده است و به همین خاطر دچار مشکل شدهاند».
با توجه به فعالیتهای گستردهای که همسرم در منطقه داشت، ضدانقلاب او را شناسایی کرده بودند؛ در بیجار هم که بودیم، چند بار برای ترور ما آمدند اما موفق نشدند؛ حتی یک شب ضدانقلاب به منزل ما حمله کرد؛ وقتی با واکنش همسایهها مواجه شدند، فرار کردند؛ تا اینکه در جریان تردد در بوکان، در حالی که من و سمیه تنها دخترمان که آن موقع یک ساله بود، همراه سیدابراهیم بودیم، او را به اسارت گرفتند.
آن موقع من روحیه خوبی نداشتم؛ خیلی نگران سیدابراهیم بودم؛ بعد از دستگیری سیدابراهیم، رادیو کومله اعلام سه روز جشن در منطقه کرد و حتی در رادیو اعلام کردند: «ما دست خمینی را در منطقه قطع کردیم». چرا که او خیلی سعی میکرد، کار فکری روی افراد داشته باشد؛ به همین خاطر دستگیری او برایشان خیلی مهم بود.
برخورد سید ابراهیم با خانوادههای کومله طوری بود که بعد از شهادتش، مادر یکی از اعضای گروهکها میگفت: «حاضر هستم یکی از پسرهایم را فدا کنم تا سیدابراهیم زنده برگردد».
3 ـ 4 سال از شهادت سید ابراهیم، بیخبر بودیم؛ پیکرش را هم به ما تحویل نداده بودند؛ تا اینکه عامل شهادت همسرم دستگیر شد؛ خودم در جریان بازجویی از او حضور داشتم؛ بعد یقین پیدا کردم که سیدابراهیم به شهادت رسیده است.
همسرم در وصیت خود نوشته بود: «آرزو دارم زیر شکنجه شهید شوم؛ جسدم پیدا نشود؛ لحظه شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) بر بالین من بیایند».
با اینکه بیش از 30 سال از شهادت سیدابراهیم میگذرد اما مادر پیرش هنوز منتظر آمدن اوست.

در پادگانها این کار را در دیگ انجام میدادند. شکر و آب را جوشانده، چای اضافه میکردند و برای ما داخل سطلهای 20 لیتری میریختند و در آسایشگاهها به هر نفر حدوداً نصف لیوان میدادند؛ آن هم در روز یک بار فقط صبح. تفاله باقی مانده چای در سطل، به نوبت بین گروهها تقسیم میشد. این تفالهها را نگهداری کرده، هنگام غروب با مقداری هیزم آتشی افروخته، آب جوش میآوردند و با این تفالهها و شیرینی آن، چای کمرنگی به دست میآمد که هر کسی تنها جرعهای از آن مینوشید.
ادامه مطلب

امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندانهای رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
-اگر رادیو را بدهی مسئله را یک جور خودم حل میکنم و گرنه از استخبارات میریزند و با دستگاه میگردند، بالاخره پیدا میکنند؛ آن وقت تو را میبرند انفرادی و بچهها را تنبیه میکنند.
عباس که نتوانست داشتن رادیو را به ما اثبات کند از من خواست به جان زن و بچهام قسم بخورم که رادیو ندارم.
من هم خیلی محکم قسم خوردم و به او گفتم اگر قسم مرا قبول نداری، همین الأن بیا تمام وسایل را تفتیش کن.
قسم من عباس را موقتاً قانع کرد که ما رادیو نداریم.

او دیده بود که نگهبان پس از بیرون رفتن از بند پس از ده دقیقه در حالیکه پوتینهایش را در آورده بود به صورت سینه خیز خودش را به پشت در سلول شماره هفت میرساند... "
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) میپیوست
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب


فرازی از وصیت نامه سردار شهید سید ابراهیم تارا:
می خواهم مثل مادرم فاطمه الزهرا (س) گمنام باشم.
می خواهم جسدی نداشته باشم.
کسی برایم چلچراغ نگذارد.کسی مراسمی نگیرد...
ادامه مطلب
