|
نامه شهید جعفر جنگروی به پسرش
|

انتظار میرود، در نامههای مختلفی که افراد در دوری از خانواده برایشان مینویسند، روایت دلتنگی و محبت و ذکر خاطرات فراق و دوری وجود داشته باشد. امام نامههای قاطبه شهیدان و رزمندگان دفاع مقدس با این سبک نامه نگاری تفاوت داشت. در نامههای خصوصیشان با نکاتی اخلاقی و خاص مواجه میشویم که خط به خط آن را ماندگار میکند.

شهید جعفر جنگروی اولین فرمانده سپاه خرمشهر و قائم مقام قرارگاه رمضان سال 64 و اندکی قبل از شهادت در فاو در سفر حج به همراه همسر خود رهسپار خانه خدا شد. او مثل هر پدر دیگری در این سفر، نامهای برای فرزندانش به طور جداگانه مینویسد تا از دلتنگیهایشان بکاهد. او در این چند خط به کودکش مینویسد که هیچ پدر و مادری نمیتواند دوری فرزندش را تحمل کند الا در صورتی که در طریق خدا باشد. و اینگونه و با این کلمات شاید مقدمه هجرتش به دیار شهدا را برای فرزند رقم میزد. متن این نامه که توسط "کمیته جمع آوری و حفظ آثار شهدا" نگهداری شده به شرح زیر است:
نامهای به پسرم
".... و تو ای گل آقا، ای پسر خوشگل، ای پسر باهوش، ای پسر شجاع، ای رزمنده کوچک و سرباز خوب، ای شهید آینده اسلامی، ای حسین عزیزم، بدانید که فرزندان خلف عزیزترین مال دنیا و ذخیره آخرت برای پدران و مادرانشان هستند و هیچ پدر و مادری نمیتواند دوری فرزندان خود را تحمل کند. الا در یک صورت در یک طریق آن هم طریق خدا، وقتی صحبت از خداست و طریق او، هیچ چیز معنا ندارد چرا که همه چیز از او شروع میشود و به او ختم میشود. برای همین انسان وظیفه دارد با کمک خداوند این راه را راه خود قرار دهد و این سعادتی است که خدا نصیب ما کرده و ما را به خانه خودش و شهر پیامبر گرامیش دعوت کرده. حسین جان! اینقدر عظمت مکه و مدینه زیاد است که شاید انسان دیگر فکر جای دیگری را نکند، اما هر موقع بچه کوچکی و یا طفل نوزادی را میبینم به یاد تو و خواهرت میافتم."
ادامه مطلب
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
من 2 سال و 2 ماه از سيد باقر بزرگتر بودم. بارزترين خصوصيتي كه از همان دوران كودكي داشت، اين بود كه بسيار سمج و در عين حال پاك و درست بود وبه اقتضاي سنش رفتار نمي كرد يعني كمتر شيطنت هاي معمول و خلاف عرفي كه بچه ها انجام مي دادند از او سر مي زد، بيشتر در ورزش و مسائل مهم محكم و سمج بود. به ما هم مدام گوشزد مي كرد و بسيار پيش مي آمد كه گزارش شيطنت هاي ما را به پدر مي رساند و به عبارتي چوقلي مي كرد. مثلا يك بار زماني كه 15-14 ساله بودم، به سينمايي كه تازه در محله مان افتتاح شده بود رفته بوديم، او مرا لو داد و كتك مفصلي از پدر خوردم.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
رضا قماطی عضو دسته سه از گروهان شهید حاج قربان و گردان سید الشهدا(ع) از لشگر علی ابن ابیطالب(ع) بود. که در سن ۱۷ سالگی طی یک پاتک پس از عملیات والفجر مقدماتی در پاسگاه زید(سه راهی شهادت) در روز ۸ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ به شهادت رسید.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:09 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناوهای آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از جمله ماموریتهایی که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماهها برای ناوگان فوقمدرن آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.
بر اساس این گزارش؛ یکی از ماموریتهای شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناوهای آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکشهاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکنهاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه 598 حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکشهاى "گس پرنس " و "بریجتون " - که نامهاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند - با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش 400 هزار تنى "بریجتون " با یک مین 270 کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.
علىرغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى اهمیت تلقى کند اما چنین ضربهاى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبرانناپذیر بود و مهمتر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مىداد. این رخداد سبب شد که کاروانهاى بعدى بیسر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مینها، قایقهاى تندرو و موشک هاى کرم ابریشم را احساس میکردند.
نادر مهدوی، سرانجام در 16 مهر ماه 1366 پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.
یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
مرداد 62 بود و هوا گرمتر از همیشه، البته ما که در منطقه عملیاتی پیرانشهر مستقر بودیم گرمای خرماپزون این ماه را احساس نمیکردیم، ولی بیچاره رفقامون که تو اهواز و آبادان و خرمشهر سلاح به دست گرفته بودند، روزگار سختی را میگذراندند. بعد از چند مرحله شناسایی به بندر حاجی عمران در خاک عراق نزدیک شدیم. آنجا بود که آنها عملیات سختی را شروع کردند. درگیری مهمی بود، چون هر دو جبهه اهداف مشخصی برای بازپسگیری داشتند، یعنی ارتفاعات شهید صدر، 2519 و 3300 متری کودو.
در طول یک هفته، چندین بار این ارتفاعات بین نیروهای ایرانی و عراقی رد و بدل شد و تلفات زیادی هم بر جای ماند. با تلاش بیدریغ بچههای گردان، بار دیگر این ارتفاعات به تصرف ما در آمد و آنجا بود که دیگر حمله عراقیها شدت بیشتری گرفت، تا جایی که مردم کرد ساکن روستاهای این منطقه، کولهبار خود را جمع کرده و به ما پناه آورده بودند. هرچند که آنها عراقی بودند و در خاک دشمن زندگی میکردند، ولی همه ما میدانستیم که آنها هم ناخواسته در این صحنه قرار گرفته بودند.
به هر شکلی که بود، آنها را به نقده فرستادیم تا در محل آرامتری پناه بگیرند. اما حمایت ما از کردهای عراق که برای صدام و فرماندهان او بسیار گران تمام شده بود، باعث شد تا آنها شدت حملات خود را دو چندان کنند. تا جایی که در مدت چند شبانهروز هیچ کدام از بچهها حتی یک لحظه هم چشم بر هم نگذاشته بودند.
در غروب یکی از آن روزها، حملات دشمن کمی آرامتر شد و منطقه برای مدتی، سکوت را تجربه کرد. شب آمد و رفت و درست از ساعت هفت و نیم صبح روز بعد، یک هواپیمای عراقی شروع به حمله هوایی در ارتفاع بسیار پائین نمود و از پشت سر نیروهای ما از حمله شهر پیرانشهر و زاغه مهمات آن را مورد اصابت گلوله قرار داد. ناگهان متوجه شدیم که از پشت سرمان گلولهها شلیک و بدون هیچ هدفی به ارتفاعات اطراف ما برخورد کرده و منفجر میشوند. شرایط عجیبی بود تا آنجا که مجبور شدیم به سنگرهای حفره روباه پناه ببریم. همه تعجب کرده بودیم که چطور دشمن، اینطور بیهدف از پشت سر، ما را مورد اصابت گلولههای خود قرار داده است. وقتی با بچههای پشت گردان تماس گرفتیم، فهمیدیم که خودروهای حامل کاتیوشا و تفنگ 107 از آمادگاه به سمت زاغه مهمات پیرانشهر حرکت کرده بودند که با دیدن هواپیمای عراقی، مهمات را در کنار زاغه تخلیه و از صحنه میگریزند. در نتیجه بر اثر حمله هوایی دشمن، این منطقه دچار آتشسوزی شده و به همین خاطر گلولهها بدون هدف از پشت سر به سمت ما پرتاب شدهاند. وقتی بچهها از این موضوع باخبر شدند کمی آرام گرفتند و با قدرت بیشتر به نبرد خود ادامه دادند.
شب سختی را با حمله بیامان عراقیها سپری کردیم، تا اینکه صبح روز بعد چند فروند هواپیمای ترابری عراقی را دیدم که مشغول پیاده کردن چتر بازهای نیروی هوابرد خود در خطوط مرزی ما بودند. اوضاع سختی بود، بچهها حسابی ترسیده بودند. باید هرچه زودتر کاری میکردیم تا از این شرایط خلاص بشویم. چند نفر از بچههای گردان را به سمت تپهای که چتربازهای عراقی در آن محل فرود آمده بودند فرستادم تا به خوبی منطقه را شناسایی کنند. تا برگشتن آنها، عقربههای ساعت به کندی حرکت میکردند. بالاخره وانت بچهها برگشت. انگار همه چیز خوب بود، بچههای پشت وانت تفنگهایشان را به نشانه خوشحالی و پیروزی بالا گرفته بودند. ماشین با سرعت تمام به سمت ما میآمد و گرد و خاک عجیبی راه انداخته بود. کمی که به ما نزدیک شدند دیدم که چتربازهای عراقی را به ماشین بستهاند و آنها را دنبال خودشان، روی زمین میکشند. از شدت ناراحتی توان حرف زدن نداشتم، شاید اولین بار بود که در زندگیام اینقدر عصبانی شده بودم. وقتی بچهها رسیدند شروع کردم به داد و بیداد کردن که چرا با این بندههای خدا چنین کاری کردهاید؟
سربازها که از صدای بلند من حسابی ترسیده بودند چند دقیقهای سکوت کردند، ولی بعد از مدتی با صدای بلند شروع به خندیدن کردند. دیگر حسابی کُفرم را در آورده بودند، وقتی برگشتم، دیدم که آنها فقط چند تا عروسک در لباس نظامی عراقی با چترهای کهنه و پاره پاره بودند که صدام برای تضعیف روحیه ما آنها را در خاک ایران پیاده کرده بود. نمیدانستم باید بخندم یا ...
بالاخره این هم کمدی زیبایی بود به کارگردانی صدام.
*راوی:سرهنگ کریم نظر زاده معافی
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
به روایت مرتضی رضایی برادر شهیدان علی و حسین رضایی؛
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
وقتی برای اعزام نیرو به جبهه ها قرعه کشیدند، قرعه به نام مجید افتاد. یکی از مسئولین به او گفت: پسرجان اجازه بده من به جای تو بروم. مجید با حالتی گریان گفت چگونه بگویم پاسدارم و جبهه نرفته ام.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
در تابوت را باز کردم جنازه سعید سر در بدن نداشت. مادرم از مدل موهای دور ناف و لبه لباس زیری که برای برادرم دوخته بود او را شناخت.
سال 62 فاطمه حیدری، مادر شهید مجید لواف لقب مادر شهیدان لواف را به خود اختصاص داد. در این سال دومین جگرگوشه اش سعید در طلاییه جام شهادت نوشید و با کبوتران عاشق همسفر شد.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 3:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
یکی از مهمترین مسائل عملیات والفجر 8 چگونگی تدارک رسانی و پشتیبانی از هزاران نفر رزمنده در آن سوی اروندرود بود.
پس از تصرف منطقه فاو ابتدا با شناورهای سبک و سطحه هایی به نام پل خضر و همچنین با کمک تعدادی بارج و یدک کش سبک، پشتیبانی های لازم صورت می گرفت.
صدها قایق هم کار انتقال نیروها و امکانات سبک را بر عهده داشتند. ولی تدارک هزاران رزمنده ای که از اروند رود عبور کردند، نیاز به احداث یک پل ثابت بر روی رودخانه را الزامی می کرد.
بر این اساس قبل از شروع عملیات، پیش بینی شده بود تا در نزدیک دهانه اروند رود، پلی که بتوان از روی آن، انواع تجهیزات سنگین از قبیل تانک و نفربر و دستگاهای مهندسی را عبور داد، احداث گردد. مأموریت این کار بزرگ بر عهده جهاد سازندگی قرار گرفت.
نیروهای مهندسی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی، توانستند با بکارگیری حدود 3 هزار و 400 لولۀ نفتی 56 اینچی و با یک طرح مهندسی دقیق، چنین پلی را به طول حدود 600 متر و عرض حدود 12 متر و با عمق حدود 8 متر احداث نمایند.
از آنجا که نیروهای مهندسی جهاد استان خراسان از روز دو شنبه 17 فروردین 1365 که مصادف با روزهای نزدیک به ایام مبعث رسول اکرم(ص) بود برای عملیات اجرایی پل لوله ای در منطقه مستقر گردیدند، این پل به نام بعثت خوانده شد.
طراح و ناظر ساخت این پل، مهندس بهروز پورشریفی مسئول مهندسی پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی بود که در یک سانحه رانندگی در سال 1374 دار فانی را وداع گفت.
نصب پل لوله ای بعثت از 10 خرداد 1365 یعنی حدود 3 ماه و نیم پیش از آغاز عملیات فاو آغاز گردید. نصب این پل با مشکلات فراوانی همچون جزر و مد آب رودخانه اروند، امواج برخاسته از باد و طوفان و نیز آتش توپخانه و بمباران هوایی دشمن مواجه بود که موجب توقف موقت در عملیات احداث آن می گردید. به هر حال، کار احداث و نصب این پل که در مقابل بمباران هوایی دشمن مقاوم بود حدود سه ماه به طول انجامید.
مرحله اول نصب پل بعثت در روز جمعه 28 شهریور ماه 1365 به اتمام رسید. در نهایت پس از حدود 6 ماه تلاش پیگیر و شبانه روزی، آخرین مرحله آماده سازی و آسفالت ریزی پل بعثت در روز سه شنبه 15 مهر ماه 1365 به پایان رسید و تردد از روی آن آغاز شد.
در جریان نصب پل 6 نفر از نیروهای جهاد سازندگی مجروح گردیدند. برای نصب این پل از لوله های نفتی 56 اینچی به طول 80 کیلومتر لوله استفاده شد. گفته می شود این لوله ها از یک کشتی عراقی به غنیمت گرفته شده بود.
نصب این پل توانست منطقه فاو را از راه زمینی به خاک ایران وصل نماید و موفقیت بزرگی در مهندسی جنگ به شمار می رفت. این پل توانست کار تدارک رسانی و پشتیبانی از نیروهای خودی را تسهیل نموده و آرامش خاطری را در ارتباط با دفاع مؤثر از منطقه فاو در ذهن فرماندهان ایجاد نماید.
[ سه شنبه 2 تیر 1394 ] [ 2:52 PM ] [ مهدی گلشنی ]
[ نظرات0 ]
تیپ 35 لشکر 9 زرهی ارتش بعثی حمله به شهر بستان را با عبور 6 دستگاه تانک از تنگه چزابه در ساعت 4 بعد از ظهر روز 31 شهریور 1359 آغاز نمود.
در محور چزابه، تیپ 3 لشکر 92 زرهی مستقر شده بود ولی علیرغم وجود 8 تانک "چیفتن" لشکر 92 زرهی اهواز در این منطقه، مقاومتی در برابر تهاجم ارتش عراق صورت نگرفت و نیروهای مستقر به دلیل آشفتگی در سیستم فرماندهی فرار کردند.
البته تعداد 5 پاسدار و بسیجی و یک نفر از افراد ژاندارمری در برابر تانک های عراقی در چزابه مقاومت کردند و باعث آسیب رسیدن به 3 تانک عراقی شدند. گرچه استعداد نهایی نیروی مهاجم سه برابر تیپ 3 لشکر 92 بود ولی تنگة چزابه به راحتی قابل دفاع بود.
به محض تهاجم ارتش عراق، تیپ 3 زرهی لشکر 92 بدون مقاومت چندانی، ابتدا از چزابه به سوی ارتفاعات الله اکبر و سپس به سمت پادگان خود در شمال حمیدیه عقب نشینی کرد.
با پیشروی قوای عراقی به سمت بستان، واحد مهندسی لشکر 92 پل بستان را در روز چهارم جنگ منهدم کرد که مانع عبور فوری تانک های عراقی به داخل شهر بستان شد؛ ولی نیروهای پیاده می توانستند از آن عبور کنند.
ارتش عراق از رودخانه کرخه عبور نکرد و در این مرحله وارد شهر بستان هم نشد، بلکه از شمال و جنوب، این شهر را دور زده و پس از تخریب پل بستان در روز 4/7/1359 به سمت ارتفاعات الله اکبر پیشروی خود را آغاز نمود.
با رسیدن قوای ارتش عراق به اطراف بستان، بسیاری از مردم این شهر و تعدادی از نیروهای تیپ 3 به صورت پیاده به سمت سوسنگرد به راه افتادند، به طوری که در جاده ستونی به طول بیش از 2 کیلومتر را تشکیل می دادند. گرچه در بستان تعدادی نیروی رزمنده وجود داشت، ولی چون فرماندهی مناسبی نبود عملا مقاومتی در برابر تهاجم ارتش عراق صورت نمی گرفت.
بین بستان تا سوسنگرد واحدی از ارتش وجود نداشت و سرانجام پیشروی یگان های لشکر 9 زرهی ارتش عراق تا 18 مهر ماه در تپه های الله اکبر سد گردید.
گرچه رزمندگان تیپ 3 لشکر 92 زرهی اهواز و نیز نیروهای گروه جنگ های نامنظم شهید چمران و همچنین پاسداران مستقر در شهرهای مرزی و بسیجیان اعزام شده از سایر نقاط کشور و عناصر ژاندارمری هنگ ژاندارمری سوسنگرد، تلاش زیادی را برای جلوگیری از پیشروی ارتش متجاوز عراق انجام دادند. ولی شهر بستان در 31 کیلومتری شمال غربی سوسنگرد در روز 19 مهرماه سال 1359 به دست قوای ارتش عراق افتاد.
با اشغال بستان، پیشروی لشکر 9 به سوی تپه های الله اکبر از محور پل سابله- سوسنگرد در جنوب رودخانه کرخه ادامه یافت و مدافعین را در تپه های الله اکبر در شمال رودخانه کرخه دور زد و آنها به منظور اجتناب از محاصره و انهدام، مواضع خود را ترک نموده و عقب نشینی کردند.
درآن هنگام، جمعیت بستان حدود 10 هزار نفر بود که همگی شیعه و عرب بودند. مردم این منطقه به کشاورزی، دامداری و ماهیگیری و جاجیم بافی و حصیر بافی مشغول بودند. بستان در مسیر راه سوسنگرد به فکه قرار دارد و در جریان تهاجم ارتش عراق حدود ده درصد مردم آن در شهر باقی مانده و در شرایط اشغال به زندگی خود در این شهر ادامه دادند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب



ادامه مطلب

فارس
ادامه مطلب
تابستان سال۷۴ بود. اولین باری بود که پیکرهای ۱۰۰۰ شهید را از مناطق جنگی آورده بودن. خانه بودم. صدای زنگ تلفن بلند شد. بعد از سلام و احوالپرسی، دیدم ازطرف بسیج محل مسجد احباب الحسین هستند. گفتن جنازه برادرت علی اومده. بیا بریم ستاد معراج برای شناسایی. قلبم ریخت. سریع هماهنگ کردیم با چند تا ازبچههای بسیج رفتیم معراج.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب