دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

شهید سید مجتبی صالحی پدری که پس از شهادت برنامه امتحانی دخترش را امضا کرد 


زهرا صالحی متولد 1351 است. رشته ادبیات فارسی خوانده و دانشجوی مترجمی زبان انگلیسی است، چهار فرزند دارد، خودش هم فرزند سوم خانواده اش است. پدرش مجتبی صالحی است و روحانی اما زهرا تاکید می کند که بنویسم پدرش هیچگاه به روحانی بودن به چشم یک شغل نمی نگریست، معتقد بود وقتی لباس مقدس پیامبر(ص) را به تن کرده یعنی تعهدی دارد و آن خدمت به مردم است، روحانی بودن یعنی وصل شدن به عالم روحانی و کنده شدن از دنیا. تنها مسئولیت شغلی پدر را، اداره یکی از فعال ترین پایگاه های بسیج می داند که آن هم برای پشتیبانی از جبهه بود.

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:08 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

او جزء نخستین بانوان اسیر ایرانی است که در سن 26سالگی و با آغاز جنگ تحمیلی با مدرک مامایی به خرمشهر رفت و در آنجا اسیر شد.حالا که معمار زمان خشت روی خشت سن و سال‌اش گذاشته، اما همچنان چابک و پردغدغه، کار می‌کند و می‌آموزد و می‌آموزاند.

 
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

اکثر افراد آماده شهادت بودند. شامی هم که دادند نشانه رفتن به خط مقدم بود. شبانه ما را حرکت دادند. نمی‌دانستیم کجا می‌رویم اما همگی شاد بودیم. هیچ غم و غصه‌ای نداشتیم. 


 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایتی از هُل دادن هواپیما در فرودگاه آبادان
بچه‌های دلاور کمیته و سپاه زیر باران بمب، موشک و خمپاره موفق شدند چیزی حدود هزار متر از باند فرودگاه آبادان را آماده پرواز کنند؛ هواپیما را هل دادیم و روی باند آماده پرواز شدیم. 
تاکنون بارها از رشادت‌ و جان‌فشانی‌های دلاور مردان خلبان نیروی هوایی و جنگ‌های به یاد ماندنی آنها در مقابله با هواپیماهای متجاوز عراقی بین شده است؛ خلبان «طلازاد» یکی از این خلبانان شجاع است که دلاور مردانه در ابتدای جنگ و در زمانی که آبادان در محاصره کامل دشمن بعثی و زیر بمباران شدید هواپیماهای این رژیم قرار داشت، داوطلب شد تا سه فروند هواپیماهای به جا مانده در فرودگاه شهر آبادان را سالم بازگرداند. طلازاد به جز این عملیات شجاعانه در طول دفاع مقدس بارها وظیفه سنگین جابه‌جایی مجروحین و حمل ادوات و تجهیزات را در زیر بمباران های شدید دشمن را بر عهده داشت. وی در مورد این عملیات و شرایط آن روزهای آبادان می‌گوید:

در سال 60 سه فروند هواپیمای «فرین شیب»، «تویتی آتر» و «شرایک کماندر» متعلق به شرکت نفت و هواپیمایی آسمان در فرودگاه آبادان جامانده بود. مقرر شد تا تعدادی از خلبانان برای بازگرداندن این هواپیماها داوطلب شوند، ابتدا سروان درویش از خلبانان شجاع نیروی هوایی داوطلب شد ولی باید تمرین‌های خاصی انجام می‌داد که متأسفانه در حین انجام تمرین دچار سانحه شد.

کار بالا گرفت و شرایط حساس‌تر شد اما کسی حاضر به انجام این کار نمی‌شد تا اینکه من اعلام آمادگی کردم. در تهران همراه وزیر نفت وقت و شهید فکوری مقدمات اولیه کار انجام شد. ابتدا قرار بود هواپیمای «فرین‌شیب» را برگردانم، اما گفتند کار زیاد دارد و احتیاج به تعمیرات اساسی است. بنابراین برای بازگرداندن «تویتی‌آتر» آماده شدیم، یک مکانیک مجرب به نام «علی عابدزاده» را همراه خود آوردیم به آبادان. فرودگاه کاملاً به هم ریخته بود. اصلاً شرایط پرواز وجود نداشت و این بزرگترین مشکل روبه روی ما بود.

بچه‌های زحمت‌کش و دلاور کمیته و سپاه زیر باران بمب و موشک و خمپاره بالاخره موفق شدند چیزی حدود 1000 متر از باند فرودگاه را آماده پرواز کنند. هواپیما را هل دادیم و روی باند آماده پرواز شدیم. باید سریع تیک آف می‌کردم، چون جلو سیم‌های فشار قوی بود. باید از روی پدافند فرودگاه عبور می‌کردم اما به محض اینکه خواستم استارت بزنم هواپیماهای دشمن سر رسیدند. چاره‌ای نبود. از هواپیما بیرون آمدم و در گوشه‌ای خیز رفتم. شدت بمباران به حدی بود که بلوک‌های سیمانی را به هوا پرتاب کرد و من را دو، سه متر از زمین کند. دچار نوعی موج گرفتگی شده بودم. با کمک بقیه سر حال آمدم. اما دیگر نمی‌شد هواپیماهای دوم را نیز به پرواز درآورد، چون ترکش خورده بود و موتورش آسیب دیده بود، بنابراین به سراغ هواپیمای سوم یعنی «شرایک کماندر» رفتیم و با همت بچه‌های حاضر در فرودگاه این هواپیما را سالم بازگرداندم.

فارس

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 9:5:0

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:07 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

شاه کلید مراد در خواب پیدا شد
یکبار که زخمی شده بود، او را با هواپیما به یکی از بیمارستان های مشهد منتقل کردند. همانجا از امام رضا (ع) خواست که او را به مرادش برساند! 

 عزم شهدا ستودنی و راهشان ماندنی است. احساس مسئولیتشان  موجب شد تا نهال انقلاب  درختی تنومند شود و سرافراز بماند.

پاسدار رشید اسلام، محمدرضا خدمتگزار وثوقی هر بار که در جبهه های نبرد حق علیه باطل زخمی می شد، به بهانه رفتن برای معالجه به تهران، دوباره به جبهه برمی گشت. یکبار که زخمی شده بود، او را با هواپیما به یکی از بیمارستان های مشهد منتقل کردند.

در همانجا از امام رضا (ع) خواسته بود که او را به مرادش برساند! او می گفت: مرگ مسئله ای حل شده است و زندگی زندانی بیش نیست! پدر از او می خواست ازدواج کند و او می گفت: حجله ما در جبهه هاست.

سرانجام در تاریخ 17/11/65 نامه های بچه های گیلان را گرفت و به شوشتر رفت، تا صبح به گیلان بیاید که در خواب "ابراهیم کشاورز"را می بیند که فریاد می زند: آیا کسی نیست کمکم کند؟

محمدرضا فردا صبح نامه ها را به دیگری سپرد و دوباره به منطقه رفت و با یک ماشین تویوتا، پر از اسلحه و مهمات راهی خط مقدم جبهه شد و دلیرانه با دشمنان جنگید و در ساعت 14 همان روز او و همرزم و فرمانده اش ابراهیم کشاورز جان به جانان تسلیم می کند و آسمانی می شود.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 10:46:46

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

آقای خامنه‌ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند
مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.»
 

رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟» آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!

تصویر زیر مربوط به شهید «مرحمت بالازاده» که فقط 13 سال داشت؛ نوجوانی از اردبیل؛ به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود، چه کاری؟...


 

                   


  ...با هیجان و به ترکی گفت:«آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»


...آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:‌« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟...


 مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.»

 

رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»


-آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!


-چرا پسرم؟


مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایین انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله م است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟...
 

 

وی  در عملیات بدر، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفرهٔ حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

 

از مرحمت بالازاده، وصیت نامه‌ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می‌خوانید. وصیت نامه‌ای که نشان می‌دهد روحش نمی‌توانست در کالبد ۱۳ ساله‌اش آرام بگیرد:

 

                          

 

وصیت نامه شهید مرحمت بالازاده


 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/13 10:4:51

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:06 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نحوه شهادتش تقریبا نامعلوم بود. قبل از شهادت تهدیدش هم کرده بودند. در تدارک عملیات رمضان یک کامیون از مسیر خارج جاده در خط با ماشینی که شهید محمود مختاری و شهید مرتضی پورشه سوار آن بودند برخورد کرده و بعد هم فرار می‌کند. 


ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 5:05 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

خاطره ای از شهيد رازميك خاچاطوريان به روايت مادرش
بي خبر و غافلگير كننده به مرخصي مي‌آمد. هيچگاه چهره مصمم و شادش از يادم نخواهد رفت. او پسري بسيار شاد بود 

… «رازميك» جوان جدي در كار و دلسوز براي مادر و خانواده و پدر بود. تصميم گرفت تا هم به وظيفه شخصي و هم به وظيفه ميهني اش كه دفاع از آب و خاكش در مقابل تهاجم و تجاوز دشمن مي‌باشد، عمل نمايد. او هميشه مي‌گفت كه بايد بعد از سربازي به زندگي خود سر و ساماني دهد. عليرغم مخالفت خانواده، او خود را به حوزه نظام وظيفه معرفي كرد. او به برادر بزرگش گفته بود كه خانواده به تو بيشتر نياز دارد تا به من، چون تو برادر بزرگ و نان آور خانواده هستي. وي قدم به راهي نهاد كه انتخاب كرده بود. او احساس «بزرگي و مهم بودن» داشت. روزي كه براي گرفتن دفترچه آماده به خدمت رفته بود به قدري خوشحال و مسرور بود كه حدّ نداشت. او مي‌گفت: امروز يكي از زيباترين روزهاي زندگي عمرم محسوب مي‌شود، زيرا احساس مفيد و مهم بودن مي‌كنم، چرا كه براي دفاع از سرزمين عزيزم ايران فرا خوانده و براي هموطنان مسيحي ام در زير پرچم كشورم، با غرور خدمت مقدس سربازي ام را انجام دهم تا در دفاع از حقوق كشور عزيزم مفيد و مثمرثمر واقع شوم تا مردم كشورم بتوانند در صلح و صفا و آرامش و آسايش به زندگي خود ادامه دهند. او بعد از يك سال به گردان نيروي هوايي مستقر در اهواز منتقل گرديد. او هميشه مي‌گفت: من وظيفه خودم را انجام داده و به كمك خداوند، انشاالله به زودي سربازي ام را به اتمام رسانده و به زندگي خود سر و سامان داده و از تو{مادر شهيد}، نگهداري مي‌كنم. از همان دوران كودكي، تا قبل از اينكه به سربازي برود، با حقوقي كه مي‌گرفت، كمك خرج خانواده بود. او پسري با شعور و غيرتي بود. خاطره فراموش نشدني وي تا دنيا باقي است در دل و فكر ما باقي خواهد ماند. روحش شاد و سربلند. بي خبر و غافلگير كننده به مرخصي مي‌آمد. هيچگاه چهره مصمم و شادش از يادم نخواهد رفت. او پسري بسيار شاد بود. خوش رو، سر به راه و پر كار. هميشه به پدر و مادر خود احترام مي‌گذاشت. هيچ وقت كسي را از خود دلگير نمي‌كرد. ياد و خاطره و رفتار نيكش هميشه در دل ماست. يادش را هميشه گرامي مي‌داريم.

 
شهید رازميك خاچاطوريان

شهيد «رازميك خاچاطوريان»، فرزند دوم خانواده كارگري «نِرسِس» و «سيرانوش» خاچاطوريان، در بهمن 1343 در تهران چشم به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را تا كلاس چهارم در دبستان ارامنه «نائيري» سپري نمود،
اما به علت اوضاع بد اقتصادي خانواده، مجبور به ترك تحصيل گشته تا با كار خويش، از همان دوران نوجواني، كمك حال خانواده باشد. وي به عنوان باطري ساز تا 18 سالگي در كارگاه پلاستيك سازي كار مي‌كرد. با جديت و پشتكاري كه داشت به سرپرستي كارگاه گمارده شد. با معرفي خود به سازمان نظام وظيفه، وارد ارتش گرديد. دوره آموزشي را در تهران گذرانده و پس از آن در نيروي هوايي به خدمتش ادامه داد. در تاريخ 1/4/1366 به جبهه ی جنوب اعزام و بعد از 8 ماه حضور در جبهه (18 ماه خدمت)، در تاريخ چهاردهم اسفند 1366 به علت واژگون شدن جيپ حامل وي در جاده اهواز-اميديه، دچار ضربه مغزي شده و پس از يك هفته در بيمارستان اهواز به شهادت رسيد. پيكر پاك شهيد «رازميك خاچاطوريان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي با حضور جمعيت كثيري از هموطنان مسيحي و مسلمان در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي در تهران به خاك سپرده شد. 

منبع: گل مریم ، نوشته ی دکتر آرمان بوداغیانس، نشر تسنیم حیات، با همکاری نشر صریر- 1385
 
 

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/14 9:40:17

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 4:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

نمازی که مانع قطع پایم شد
به امام زمان(عج) متوسل شدم و با آن امام عزیز، خیلی درد دل کردم و نذر کردم که اگر پایم خوب شود و از دست این تیم پزشکی نجات پیدا کنم دو هزار رکعت نماز به نیت آقا بخوانم. 

اعتقادات دینی و توسل به ائمه (ع) در دوران دفاع مقدس در بین رزمندگان و اسرای در بند رژیم بعثی عراق بسیار مشهود بود. مطلب زیر بیان یکی از این خاطرات است.

***

در عملیات محرم در منطقه زبیدات، هر دو پایم به شدت مجروح شد. اول فکر کردم که پاهایم قطع شده، بعد که به خودم آمدم دیدم که پوتین‌هایم کاملاً متلاشی شده و خون به بیرون فواره می‌زند. توان حرکت نداشتم و چون خون زیادی از من رفته بود، بی‌حال بر زمین افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.

در راه بغداد به هوش آمدم. هم‌بندانم گفتند: «چهار روز در العماره بوده‌ایم». ما را به بیمارستان الرشید در بغداد بردند. دو روز هم در آن بیمارستان ما را در اتاقی نگه داشتند که اسیران آن‌جا بیشترشان دچار شپش شده بودند.

پس از دو روز، بدون هیچ مداوایی ما را به سوی بیمارستان نیروی هوایی(بیمارستان تموز) بردند. در آنجا با چند بهیار عراقی دوست شدم. یکی از آن‌ها «محمد» نام داشت. او نام مرا که پرسید، گفتم: «محمد جعفر» خیلی خوشحال شد؛ زیرا نام پدرش «جعفر» بود.

دوستی من و محمد به نفع دوستان اسیرمان شد؛ زیرا پرستاران، پزشکان و بهیاران بیمارستان وحشی بودند و هرگاه آن ها می‌خواستند ما را بزنند، محمد پا درمیانی می‌کرد.

یک ماه از اسارت ما گذشت. روزی یک هیئت پزشکی داخل اتاق ما شدند. ما حدود بیست اسیر مجروح بودیم که وضع هشت نفرمان خیلی وخیم بود.

پای من به شدت عفونت کرده بود؛ طوری که پتو روی آن می‌انداختم تا بوی عفونت، دیگران را نیازارد. پزشک سر تیم عراقی همه را چک کرد تا این که نوبت به من رسید. او تا پای راست مرا دید فوری رو به همراهان خود کرد و گفت: «اسم این را هم به آن هفت نفر اضافه کنید. باید قطع شود!» من گفتم: «دکتر! پای من سالم است. فقط خم آن باید تمیز و پانسمان شود!»

او گفت: «ما تشخیص می‌دهیم نه شما» و رفت.

هنگام بیرون رفتن از اتاق گفت:«این چند نفر نه آب بنوشند و نه غذا بخورند! در ضمن پایشان را تمیز کنید و موها را تیغ بزنید!»

یک ساعت بعد، آن‌ها پای مرا تیغ زدند و گفتند: «امشب ساعت 11 تو را به اتاق عمل می‌برند».

دوست عراقی‌ام، محمد، آمد و شروع کرد به دلداری دادن. من هم بی حوصله شده بودم. گفتم: «ولم کن ! می‌خواهم بخوابم».

او رفت و من در فکر خود غرق شدم. با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. فقط به دنبال راه نجات بودم. دنبال کسی می‌گشتم که کمک کند و به عراقی‌ها بفهماند که پایم عصب و حس دارد و قابل خوب شدن است.

به امام زمان(عج) متوسل شدم و با آن امام عزیز و فریادرس، خیلی درد دل کردم و نذر کردم که اگر پایم خوب شود و از دست این تیم پزشکی نجات پیدا کنم دو هزار رکعت نماز به نیت آقا بخوانم.

ساعت 9 شب در اتاق باز شد و همان تیم پزشکی داخل اتاق شدند. رئیس آن‌ها که پزشکی کهنسال بود گفت: «یکبار دیگر باید چک شوید!»

تا او به سراغم آمد من فوراً دستش را گرفتم و به عربی دست و پا شکسته گفتم: «انی حاضر بالموت؛ ولی لا قطع». دکتر و همراهانش خندیدند.

او گفت: «چرا؟»

گفتم: «پایم سالم است. فقط مقداری ورم کرده و کسی آن را شست و شو نداده و رسیدگی نکرده است»

او گفت: «نه، پای تو عصب ندارد و حتماً تا چند روز دیگر سیاه می‌شود.»

گفتم: «باشد! شما امشب قطع نکنید. بقیه مسائل به گردن خودم!»

او با ملایمت گفت: «باباجان! می‌میری».

گفتم: «همه باید بمیرند؛ ولی شما با پایم کاری نداشته باشید». خیلی پافشاری کردم. یکی از همراهان او که خیلی خشن بود به من گفت: «دست دکتر را ول کن!»

دکتر به او پاسخ داد و گفت: «کاری به این نداشته باشید! و رو به من گفت: اسم تو را فعلاً جزء کسانی می‌نویسیم که زخمشان پانسمان شود».

از او تشکر کردم و آن‌ها از اتاق بیرون رفتند. ساعت 11 شب ما را به سوی اتاق عمل بردند. برانکارد من توسط محمد، دوست عراقی‌ام، هل داده می‌شد. محمد به من گفت: «به حرف‌های تو و دکتر گوش می‌کردم، فکر نمی‌کنم راست گفته باشد».

گفتم: «باز هم دعا می‌کنم».

گفت: «چطوری؟»

گفتم: «از امام زمان(عج) کمک می‌خواهم».

محمد گفت: «خوب کسی را انتخاب کرده‌ای!»

گفتم: «مگر تو شیعه هستی؟»

گفت: «بله، دکتر هم شیعه است».

و مرا به راهرو اتاق عمل رساند و تحویل شخصی دیگر داد و هنگام خداحافظی به او سفارش کرد که هوای مرا داشته باشد. محمد صورت مرا بوسید و رفت.

من پشت در اتاق عمل بودم. وقتی یکی از بچه‌ها را می‌بردند، ساعتی بعد او را با دست و پای بریده بر می‌گرداندند تا این که نوبت به من رسید.

مرا به اتاق عمل بردند . همه افراد داخل اتاق، بداخلاق و بدزبان بودند. تا رسیدم گفتم: «دکتر کجاست؟»

یکی از آن‌ها گفت: «همه ما دکتر هستیم. اگر حرف بزنی داغونت می‌کنیم». چند مشت و سیلی هم به من زد.

در همین لحظه در اتاق باز شد و همان دکتر داخل شد.

گفتم: «دکتر! این‌ها می‌گویند باید پایت قطع شود!»

گفت:«کی؟»

گفتم: «این آقا». (همان کسی که مرا زد و فحاشی کرد).

دکتر ناراحت شد و به آن‌ها گفت: «مگر شما انسان نیستید؟»

در همین حین بی‌هوشم کردند. وقتی به هوش آمدم، اول سراغ پای راستم را گرفتم و دیدم که باند پیچی شده و قطع نشده است.

پس از دو ساعت، دکتر آمد و پس از سلام و علیک گفت: «دیدی سرقولم بودم! ما شیعه‌ها دروغ نمی‌گوییم».

الحمدالله پای من بهبود یافت و من هم سر قولم ماندم و تا مدت‌ها برای سلامتی امام زمان(عج) و نذر ایشان، نماز می‌خواندم.

راوی:محمد جعفر رفیعی

فارس


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/14 9:17:4

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 4:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

جسم و جان بیدار
گاهی که با هم به مزار شهدای تبریز و میانه میرفتیم، داخل قبرهای خالی میشد، به طرف قبله در قبر می خوابید... 

چفیه را روی سر و صورت میانداخت و به گریه و راز و نیاز با خدا مشغول میشد. 
گاهی به دوستان میگفت تا او را مانند میت تلقین بدهند؛ اگر چه این رفتار برای برخی از دوستان نامفهوم بود اما او با این کار روح و روان و جسم و جان خویش را صیقل میداد و پاک و مهذّب میگردید. او در واقع خود را آماده دیدار با معبود می ساخت. 

عبارات بالا مربوط به طلبه شهید احد کیانی است.او در روز 1365/10/19 در «عملیات کربلای پنج» که درمنطقه «شلمچه» آغاز شده بود، شرکت کرد و در فردای آن روز1365/10/20 پس از ایثار و شهامت فراوان به درجة رفیع شهادت نایل شد. پیکر پاکش مورد استقبال کم نظیر مردم شهرستان میانه قرار گرفت و طی مراسم با شکوهی در گلستان شهدای این شهر به خاک سپرده شد. 

برای مطالعه وصیت نامه چند خطی شهید اینجا را کلیک کنید.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/14 11:22:10
 

ادامه مطلب

[ پنج شنبه 4 تیر 1394  ] [ 4:58 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 180 ] [ 181 ] [ 182 ] [ 183 ] [ 184 ] [ 185 ] [ 186 ] [ 187 ] [ 188 ] [ 189 ] [ > ]