دفاع مقدس

دفاع همچنان باقی است

فرماندهی عملیات از داخل آمبولانس
در عملیات مسلم‌بن عقیل شهید چراغی مسئولیت تیپ‌های ۲۷ را بر عهده داشت، او به خاطر جراحات قبلی پایش در گچ بود و ناراحتی زیادی داشت و در حالی که سُرُم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عملیات را هدایت می‌کرد. 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، وقتی قرار بود عملیات انجام شود، از فرمانده گرفته تا رزمنده به خودشان اجازه نمی‌دادند میدان رزم را خالی بگذارند؛ نمونه‌هایی از این مردانگی را در بسیاری از شهدا یافتیم، مانند سردار شهید «حسن مرادیان» که قبل از عملیات به شدت بیمار می‌شود اما لحظه‌ای دست از رزم بر نمی‌دارد، به میدان می‌رود و به شهادت می‌رسد و سردار شهید «رضا چراغی» که در عملیات سومار با وضعیت جسمی که داشت، در داخل آمبولانس نیروها را هدایت می‌کند. روایت حسین الله‌کرم از حضور سردار شهید «رضا چراغی» که در «راز آن ستاره» آمده است، می‌خوانیم:

 

سردار شهید رضا چراغی(نفر اول از سمت چپ)

«در عملیات مسلم‌بن عقیل که نهم مهرماه 1361 در منطقه سومار انجام گرفت، حاج همت به دو سمت منصوب شد، هم فرمانده لشکر نصر متشکل از تیپ‌های 27 محمد رسول‌الله(ص)، 31 عاشورا، 21 امام رضا(ع) و 18 جواد‌الائمه(ع) و هم فرمانده سپاهی قرارگاه عملیاتی ظفر. رضا چراغی هم فرماندهی تیپ 27 محمد رسول‌الله(ص) را بر عهده گرفت.

در این عملیات تیپ‌های 27 محمد رسول‌الله(ص)، حدود 13 گردان داشت که هدایت آن با رضا بود؛ رضا به خاطر جراحات قبلی هنوز هم پایش در گچ بود و ناراحتی زیادی داشت. او در حالی که سُرُم به دستش وصل بود، از داخل آمبولانس عملیات را در شرایط بحرانی هدایت می‌کرد».

تیپ 27 محمد رسول‌الله(ص) در عملیات مسلم‌بن عقیل و مرحله دوم آن موسوم به زین‌العابدین(ع) که هر دو در منطقه عملیاتی سومار انجام گرفت، توانست تحت فرماندهی رضا چراغی، ضربات سنگینی بر یگان‌های سپاه دوم دشمن بعثی وارد کند و در نزدیکترین جبهه به مرکز سیاسی کشور عراق، به فاصله 100 کیلومتری بغداد، صدای غرش توپ‌های ایران را به گوش دیکتاتور جنگ‌افروز عراق برساند.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/17 11:40:31
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

روایتی از زنده به گور شدن رزمنده ۱۵ ساله
صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم می‌بارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ بعثی‌ها مشروب می‌خوردند، سر مرا نشانه می‌گرفتند و می‌خندید. 

 

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، بارها از شکنجه‌های نیروهای صدام در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شنیده‌ایم؛ از بریدن گوش و بستن دست و پای رزمنده‌ها تا زنده به گور کردن آنها.

وقتی پای حرف‌های از معراج برگشتگان می‌نشینیم، روایت‌هایی می‌کنند که در باورمان نمی‌گنجد برخی از انسان‌نماها به قدری قلب‌هایشان از حقیقت دور می‌شود که یک رزمنده 15 ساله را به هر نحوی که می‌خواهند، شکنجه می‌دهند؛ «محمدرضا آذرفر» یکی از جانبازان دفاع مقدس است که در 15 سالگی شکنجه بعثی‌ها را می‌بیند، در رزمی مردانه دچار موج‌گرفتگی می‌شود و امروز بعد از سال‌ها آثار آن ضربه‌ها او را به آسایشگاه نیایش کشانده است.

                                                           ***

بنده در 15 سالگی عازم جبهه شدم؛ رزمنده بسیجی بودم؛ اول فروردین 67 یعنی یک ساعت و نیم از تحویل سال نو گذشته بود؛ در منطقه مریوان سه شبانه روز جنگیدم؛ سپس از شدت خستگی به پایگاه عراقی‌ها رفتم و خوابیدم؛ در مدتی که من خواب بودم، پایگاه عراقی‌ها از دست ما رفت؛ یک موقع از خواب بیدار شدم و دیدم یکی از پشت، گردنم گرفته و بلندم کرده است؛ او را که نگاه کردم خیلی ترسیده بودم؛ از نیروهای گارد ریاست‌ جمهوری صدام بود و مانند هیولا؛ یک لگد به کمرم زد و هنوزم جای آن محل ضربه درد می‌کند.

صدامی‌ها مرا تا گردن زیر خاک کردند؛ آن روز باران هم می‌بارید و 4 ساعت اسیر گِل بودم؛ صدامی‌ها مشروب می‌خوردند و سر مرا نشانه می‌گرفتند و می‌خندید؛ خدا خواست بچه‌های ما که از آن طرف شکست خورده بودند، صحنه را دیدند و صدامی‌ها را زدند؛ بچه‌ها مرا از زیر گِل بیرون کشیدند.

رزمنده‌ای آذری‌زبان مرا روی دوشش گرفته بود تا از منطقه خارج کند؛ آن موقع در پایگاه عراقی‌ها درگیری شد و او در همانجا به شهادت رسید. بعد از درگیری، من هم داخل دره‌ای عمیق افتادم و بعد از مدتی مرا از آن جا بیرون آوردند که در ابتدا مانند جنازه بودم که بعد از مدت طولانی درمان توانستیم روی پا بایستم.


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/17 11:38:28
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

احمد هر موقع به مرخصی می‌آمد برای خواهران و برادرانش سوغات می‌آورد. یکبار بار که آمد، چیزی به عنوان سوغات به همراه نداشت؛ گویا پولش تمام شده بود. همه دور او حلقه زده بودند تا مثل همیشه سوغاتی بگیرند. 


 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:51 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

تنها سوغاتی که برونسی از حج آورد
رفته بود مکه؛ وقتی برگشت رفتیم دیدنش؛ قبل از اینکه وارد اتاق بشویم، چشمم در راهرو افتاد به یک تلویزیون رنگی. 
همه ما یه جورهایی با بیت‌المال سر و کار داریم، از دانش آموزی که روی نیمکت کلاس می‌نشیند تا کارگر و کارمندهایی که در اداره و کارخانه‌ها کار می‌کنند، حتی زنی که خانه‌دار است. فرقی نمی‌کند که بیت‌المال چطوری در زندگی‌هایمان نقش دارد، مهم این است که چگونه آن استفاده می‌کنیم و چقدر مراقب هستیم که بیت‌المال وارد مسائل شخصی‌مان نشود.

روایتی که در ادامه می‌خوانید، به نقل از «صادق جلالی» از همرزمان شهید «عبدالحسین برونسی» است که به توجه ویژه این شهید به بیت‌المال اشاره دارد.

                                                            ***

رفته بود مکه؛ وقتی برگشت با همسرم رفتیم دیدنش؛ خانه‌شان آن موقع در کوی طلاب بود؛ قبل از اینکه وارد اتاق بشویم، چشمم در راهرو افتاد به یک تلویزیون رنگی با کارت و بند و بساط دیگرش.

بعد از احوال‌پرسی و چاق‌سلامتی صحبت کشید به حج او و اینکه چه کارهایی کرده و چه آورده و نیاورده. می‌خواستم از تلویزیون رنگی بپرسم، خودش گفت: «از وسایلی که حق خریدنش را داشتم، فقط یک تلویزیون رنگی آوردم». گفتم: «ان شاءالله که مبارک باشد و سال‌های سال برای شما عمر کند». خنده معنا داری کرد و گفت: «برای استفاده شخصی نیاوردم؛ آوردم که بفروشم و فکر می‌کنم شما مشتری خوبی باشی آقا صادق!».

گفتم: «چرا بفروشید، حاج آقا؟»؛ گفت: «راستش من برای زیارت این حجی که رفتم، یک حساب دقیقی کردم و دیدم کل خرجی که سپاه برای من کرده، 16 هزار تومان شده است؛ می‌خواهم این تلویزیون را هم به همان قیمت بفروشم تا مدیون بیت‌المال نباشم».

گفتم: «من تلویزیون را می‌خواهم اما از بازار خبر ندارم، اگر بیشتر بود چی؟» گفت: «اگر بیشتر بود، نوش جانت و اگر کمتر بود که دیگر از ما راضی باشید». تلویزیون را به همان قیمت 16 هزار تومان از حاج آقا خریدم و او هم پول را را دو دستی تقدیم سپاه کرد.

نگارنده : fatehan1 در 1392/7/20 11:30:9

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

حیات طیبه در کلام شهید آوینی
از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند. زمان هر سال در محرم تجدید می‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن‌سان که امام داشت، زیستنی آن‌سان که امام زیست...   

حسینیه‌ی حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از اینجا آغاز می‌شد و به همین‌جا باز می‌گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه‌ی وجود از قلب می‌آموزند. دوکوهه قطعه‌ای از خاک کربلاست، اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. کسی می‌گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سر‌ی که میان او و کربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟

 
هر که می‌خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب اینکه حسین کیست و کربلا کدام است؟ چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمی‌شود؟

از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند. زمان هر سال در محرم تجدید می‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن‌سان که امام داشت، زیستنی آن‌سان که امام زیست.

حسینیه‌ی شهدا نیز اکنون در جست و جوی گم‌کرده‌ی خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقتِ خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.

دوکوهه، خاک و آب و در و دیوارهایش، همه‌ی وجودش با این حضور آن‌همه انس داشته است که اکنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمی‌یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجی‌ها. همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالک. از همین‌جا بود که خون حیات یک بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان می‌دوید، همین‌جا بود که عاشورا تکرار می‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همین‌جا بود که عاشورا تکرار می‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی‌رسید؛ بسیجی‌ها بودند، فداییان امام، گردان گُردان، لشکر لشکر. جواد صراف و اسماعیل‌زاده هم بودند. باقی شهدا را من نمی‌شناسم، تو بگو. هر جا که هستی، هر شهیدی که می‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهره‌ی او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند. علم خمینی بر زمین نمی‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم ؟

 


نگارنده : fatehan1 در 1392/7/20 9:43:12

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

وقتی با «کلاشینکوف» پشت نیمکتِ مدرسه نشستند
تصویری که پیش رو دارید، در یک مدرسه برداشته شده و گروهی از رزمندگان را در تاریخ حک کرده است.رزمنده گان در مدسه ای واقع در جبهه ی میانی، مستقر شده اند تا در زمان مقتضی به میدان نبرد اعزام شوند.

  
تصویری که پیش رو دارید، در اواسط دهه 60 شمسی برداشته شده و گروهی از رزمندگان «لشکر 27 محمد رسول الله(صلوات الله علیه)» را در تاریخ حک کرده است.رزمندگان در مدvسه ای واقع در جبهه ی میانی، مستقر شده اند تا در زمان مقتضی به میدان نبرد اعزام شوند. حالت آماده باش بسیجیان در عکس(غالبا با اسلحه و حمایل ) نشان از قریب الوقوع بودن زمان حرکت دارد. مدارس در شهرهای مجاور  خطوط مقدم، بهترین قرارگاه موقت برای رزمنده گان به شمار می رفت.



مشرق

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:50 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

یکی از فرماندهان عراقی دستور داد هر دو نفر به صورت هم سیلی بزنند. لحظه بسیار سختی بود، زیرا نوجوانانی ۱۶ ساله در مقابل پیرمردهایی ۵۰ ساله قرار داشتند و این بزرگترین شکنجه روحی برای همه ما بود. 


 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:46 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

سردار شهید سیدحسن علی امامی در سال ۱۳۳۷ در خـانواده‌ای كــه معتقد به مكتب ولايت بودند در شهر بابل چشم به دنيا گشود و چهارمين فرزند خانواده بود. از همان جوانی در تمام مجـالس و محـافل عزاداری به خصوص مجالس كه بنام سرور شهيدان اباعبدالله(ع) تشكيل می گرديد شركت می کرد. 


 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:40 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

جانبازان و ایثارگران به معنای واقعی علمداران و سردمداران حماسه و مقاومت هستند


امام جمعه کاشمر در این دیدارها خطاب به این خانواده‌ها گفت: جانبازان و ایثارگران به معنای واقعی علمداران و سردمداران حماسه و مقاومت هستند و لازم است از نیروی بالقوه‌ای که برای نشر فرهنگ ایثار و شهادت دارند بهره گرفته و این فرهنگ را در بین جامعه امروزی بویژه نسل جوان ترویج کنند.
جانبازان و ایثارگران به معنای واقعی علمداران و سردمداران حماسه و مقاومت هستند

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از مشهد به نقل از روابط عمومی اداره کل بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی، حجت الاسلام یعقوبی امام جمعه شهرستان کاشمر و حجت الاسلام دهقانی امام جمعه کوهسرخ طی دیدارهای جداگانه‌ای در منزل 6 تن از جانبازان و آزادگان شهرستان حضور یافته و از نزدیک با آنان دیدار و گفت‌وگو کردند.

در این دیدار‌ها حجت الاسلام یعقوبی و حجت الاسلام دهقانی ضمن ابلاغ سلام مقام معظم رهبری به این عزیزان از آنان تجلیل کردند.

امام جمعه کاشمر در این دیدارها خطاب به این خانواده‌ها گفت: جانبازان و ایثارگران به معنای واقعی علمداران و سردمداران حماسه و مقاومت هستند و لازم است از نیروی بالقوه‌ای که برای نشر فرهنگ ایثار و شهادت دارند بهره گرفته و این فرهنگ را در بین جامعه امروزی بویژه نسل جوان ترویج کنند.

شایان ذکر است این دیدارها از بیوت جانباز 50 درصد و برادر و فرزند شهید حسن نورانی جانباز 65 درصد محمد حسن جعفرخانی (جانباز 50) درصد حسین دربنایی (جانباز 45) درصد و پدر شهید غلامحسین فدوی و (جانباز 55) درصد و آزاده حسین ضیائیان دلیر صورت گرفت.

 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:38 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

امام‌جمعه موقت تهران در دیدار با مسئول، دبیر و اعضای ستاد دومین کنگره بین‌المللی 17000 شهید ترور گفت: ترور نشانه ضعف گروه‌های تروریستی و قدرت‌های حامی آن‌هاست.
 

ادامه مطلب

[ سه شنبه 2 تیر 1394  ] [ 2:34 PM ] [ مهدی گلشنی ]

[ نظرات0 ]

.: تعداد کل صفحات :. [ <> [ 180 ] [ 181 ] [ 182 ] [ 183 ] [ 184 ] [ 185 ] [ 186 ] [ 187 ] [ 188 ] [ 189 ] [ > ]