یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
آسمان رقصید و بارانی شدیم/ موج زد دریا و طوفانی شدیم/ بغض چندین ساله ما باز شد / یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
ایمیل مدیریت
نویسنده وبلاگ

در این مبحث به عنوان مطلع سخن در باب امیرالمؤمنین علیه‏السلام به موضوع "حدیث غدیر" و مفهوم "ولایت‏" در حدیث غدیر پرداخته شده و با بهره‏گیرى از روایات اهل سنت نشان داده شده كه كلمه "مولى‏" در حدیث غدیر درست‏ به همان معنا كه در آیه ی شریفه ی قرآن: "النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏" آمده است.

مسأله خلافت و جانشینى پیامبر اسلام صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، از همان آغاز اسلام مطرح بوده است. در پى نزول آیه:

وانذر عشیرتك الاقربین (1) ؛ خویشاوندان نزدیكت را انذار ده.

پیامبر اكرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، در اجتماع بنى عبدالمطلب پس از اظهار و ابراز دعوت اسلام فرمود:

"فایكم یوازرنى على هذا الامر على ان یكون اخى و وصیى و خلیفتى فیكم بعدى؟"؛ كدامیك از شما در این "امر" مرا یارى مى‏كند تا این كه برادر و وصى من و پس از من جانشین من در میان شما باشد؟

و در این میان على علیه‏السلام، كه كم سن ترین آنان بود پاسخ داد:

"انا یا نبى الله اكون وزیرك علیه"؛ اى پیامبر خدا، من در این "امر" وزیر و یاور تو خواهم بود.

پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، نیز دست‏ بر دوش آن حضرت نهاد و فرمود:

"ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیكم..."؛ این برادر من، وصى من و جانشین من در میان شماست... .(2)

و یا نمونه ی دیگر، قبل از هجرت پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، به مدینه و در دوران شدائد و سختی‌ها و دشواری‌هاى مكه هنگامى كه ایشان دعوت اسلام را بر "بنى‏عامر" عرضه نمود آنان پرسیدند:

آیا اگر با تو بر "امر" تو بیعت كنیم، سپس خدا تو را بر مخالفینت پیروز گرداند؛ پس از تو این "امر" از آن ما خواهد بود؟ (3)

پس سى صحابى رسول خدا كه دوازده نفر آنان از جنگجویان و مجاهدان "بدر" بودند برخاستند و گواهى دادند كه رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، دست على علیه‏السلام را گرفت و به مردم فرمود:

آیا مى‏دانید كه من اولى به مؤمنین از خوشان هستم؟ گفتند: "آرى‏". فرمود: هر كه من مولاى اویم، این (على) مولاى اوست. خدایا، دوست ‏بدار آن كه او را دوست دارد و دشمن بدار آن كه او را دشمن دارد.

و پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، در پاسخ فرمودند:

"الامر الى الله یضعه حیث‏یشاء" (4) ؛ این "امر" به دست ‏خداست؛ آن را در هر كجا كه بخواهد قرار مى‏دهد.

بنابراین مسأله خلافت و ولایت "امر" مطلب پنهان و مغفولى نبوده‏است. هم پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و آله، به آن التفات داشته و آن را ابراز مى‏نمودند و هم دیگران از این مطلب مى‏پرسیدند و تاریخ اسلام موارد فراوانى را در بر دارد كه پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، به مناسبت‌هاى گوناگون درابتدا و یا در پاسخ دیگران، به صراحت و یا اشاره، موضوع و مصداق خلافت و ولایت را طرح مى‏نمودند. (5)

واقعه ی روز غدیر خم
در این میان حدیث غدیر موقعیت و مقام ویژه و برجسته‏اى دارد، زیرا در دیگر موارد موضوع براى تمام مسلمانان و به صراحت در یك مجمع عمومى مطرح نشده بود؛ اما در این روز در اجتماع عمومى مسلمین با مقدمات خاصى كه پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، معمول داشتند و با صراحت هر چه تمام تر مسأله ولایت مطرح گردید. و اما این كه گفته شده ‏است:

مسلمانان در تفسیر حادثه ی غدیر به اختلاف افتادند و دست كم دو تفسیر اساسى و مهم از این حادثه به دست دادند كه همچنان تا امروز پا برجا مانده‏است و هیچ یك میدان را به نفع دیگرى خالى نكرده‏است. روایات متقن تاریخى و متواترات به ما مى‏گویند كه پیامبرصلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در روز غدیر، على علیه‏السلام، را به مسلمانان معرفى كردند و گفتند كه هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى اوست. "من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه."

این حد از خطبه ی پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و آله متواتر است و فریقین (شیعه و سنى) آن را نقل كرده‏اند. پاره‏اى از محدثان و مورخان شیعى خطبه بسیار بلندى از پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، در روز غدیر نقل كرده‏اند كه كاملاً مضمون شیعى دارد و با اعتقاداتى كه بعدها شیعیان بر آنها پافشارى كردند و به مدد آنها میان خود و دیگر فرق اسلامى تمایز افكندند، موافقت تام دارد.

بارى در این روایت تا آن حد كه گفتیم اختلاف چشمگیرى پدید نیامده‏ است. اختلاف از درایت آغاز شد. یعنى این پرسش مطرح شد كه مدلول این كلمات پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در آن موقعیت كه ادا شد چیست؟ "مولی" دقیقاً چه معنا مى‏دهد و ایشان على علیه‏السلام، را به چه امرى نصب كرده‏اند و مسلمانان در قبال على علیه‏السلام به چه كارى مكلف و موظف شدند؟ آیا همانطور كه شیعیان بعدها مدعى شدند پیامبر در روز غدیر نظریه ی امامت را ابداع و مطرح كردند؟ و آیا مولا به همان معنا بود كه در آیه ی شریفه ی قرآن آمده‏است كه: "النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏". (6)

آیا پیامبر شخص معینى به نام على (و از طریق على، فرزندان او) را به این منصب منصوب كردند و مسلمانان را در مقابل یك اصل اعتقادى تازه‏اى قرار دادند؟ با نزاع‌هاى تاریخى و حل‏ نشده شیعیان و اهل سنت در این خصوص آشناییم و حاجتى به اعادت ذكر آنها نیست. (7)

مسلمانان در تفسیر حادثه ی غدیر به اختلاف افتادند و دست كم دو تفسیر اساسى و مهم از این حادثه به دست دادند كه همچنان تا امروز پا برجا مانده‏است و هیچ یك میدان را به نفع دیگرى خالى نكرده‏است. روایات متقن تاریخى و متواترات به ما مى‏گویند كه پیامبرصلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در روز غدیر، على علیه‏السلام، را به مسلمانان معرفى كردند و گفتند كه هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى اوست. "من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه."

در اینجا نویسنده، اساس اختلاف مسلمانان را دو گونه تفسیر از حادثه ی غدیر و اختلاف در درایت و فهم مدلول كلمات پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، و معناى كلمه "مولى‏" معرفى مى‏كند. دو گونه تفسیرى كه تاكنون نیز پا برجا مانده و هیچ یك میدان را به نفع دیگرى خالى نكرده است و نزاعهاى تاریخى و حل نشده ی شیعیان و اهل سنت است.

اما در اینجا این پرسش مطرح است كه: آیا اختلاف نظرى شیعیان و اهل سنت تنها ناشى از درایت‏ حدیث غدیر است؟ و آیا تشیع (و نیز تسنن) تنها مبتنى بر تفسیرى از حدیث غدیر است؟ یا این ‏كه ریشه‏هاى اختلاف نظرى این دو به جاهاى دیگر و حوادث تاریخى نیز برمى‏گردد؟

دیدیم كه استناد شیعه براى وصایت و خلافت على علیه‏السلام، به همان آغاز دعوت اسلام بر مى‏گردد و تنها مبتنى بر نقل و یا درایتى از حدیث غدیر نیست. به علاوه همانطور كه خواهیم دید گذشته از درایت و تفسیر متفاوت، نقل و روایت (از خود اهل سنت) نیز در این باب كم نیست و در احادیث اهل سنت نقل‌هایى یافت مى‏شود كه ارتباط "ولایت‏" مذكور در حدیث غدیر را با آیه ی شریفه ی سوره احزاب مى‏رساند.

گذشته از اینها آیا مى‏توانیم در هر مبحث نظرى و اعتقادى تنها به صرف این كه نزاع‌هاى تاریخى و حل‏ نشده وجود دارد خود را از وارد شدن در آن بحث ‏برهانیم و تكلیف و موضع خود را از دیدگاه اعتقادى و ایمانى روشن نسازیم؟ ملاك نزاع‌هاى حل نشده چیست؟ و این نزاع براى چه كسانى حل نشده است؟ آیا همین امروز، همه ی انسان‌هاى روى زمین به وجود خداوند بزرگ اعتقاد دارند و انسانى نیست كه اعتقاد به وجود خدا نداشته باشد؛ یا این كه خیر، همچنان انسانهایى یافت مى‏شوند كه به وجود خدا اعتقاد ندارند؟ مسلماً هنوز كسانى هستند كه به وجود خدا اعتقاد ندارند؛ اما آیا مى‏توان به استناد این مطلب مبحث اعتقاد به وجود خدا را یك مبحث تاریخى و حل نشده بینگاریم؟! آیا نویسنده ی محترم در مقابل ادله و استدلال شیعیان در همان دو كتابى كه یاد نموده پاسخ در خورى یافته است؟!

همانطور كه بیان شد طرح مسأله وصایت و خلافت پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و آله، مربوط به نخستین دعوت علنى و عمومى حضرت است و ولایت "امر" پس از پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، حتى قبل از هجرت مورد توجه و پرسش بوده است. اما در اینجا چند پرسش مطرح است كه پاسخ به آنها مى‏تواند به ما در درك بهتر مفهوم حدیث غدیر كمك كند.

اول، آیا "مولى‏" به همان معنا است كه در آیه ی شریفه ی سوره ی احزاب آمده ‏است كه:

"النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم"؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.

و آیا ولایت در خطبه ی غدیر به معناى همان ولایتى است كه در این آیه ی شریفه بیان شده‏است؟ (8)

در این باره، مى‏توانیم به گزارشهاى تاریخى از طریق برادران اهل سنت مراجعه كنیم:

در نقل‌هاى گوناگون حدیث غدیر از طریق اهل سنت، پیامبر اكرم صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، به آیه ی شریفه ی استناد نموده‏اند از جمله:

1.طبرانى (از محدثان و راویان اهل سنت) و غیر او به سندى كه اجماع به صحت آن دارند از "زید بن‏ارقم‏" نقل نموده است كه گفت:

رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در غدیر خم زیر درختان سخنرانى نمود، پس فرمود:

اى مردم، خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنین‏ام و من بر مؤمنین از خودشان اولى هستم پس هر كه من مولاى اویم این شخص (یعنى على) مولاى اوست... .(9)

2.امام احمد از حدیث زید بن‏ ارقم روایت نموده است كه گفت:

با رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در سرزمینى كه به آن "وادى خم‏" گفته مى‏شد فرود آمدیم پس امر به نماز فرمود و در آن گرماى سخت نماز گزارد. براى رسول خدا پارچه‏اى به درختى افكندند تا سایه گردد پس فرمود: "آیا نمى‏دانید، آیا گواهى نمى‏دهید كه من به هر مؤمنى از خود او اولى هستم؟" گفتند: "آرى‏". فرمود: "پس هر كه من مولاى اویم على مولاى اوست. خدایا، دوست ‏بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد." (10)

3.امام احمد از حدیث "براء بن عازب‏" از دو طریق نقل نموده است كه گفت:

با رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله بودیم پس در "غدیر خم‏" فرود آمدیم نداى نماز جماعت داده شد و براى رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله، در زیر دو درخت جایى فراهم شد پس نماز ظهر گذارد و دست على را گرفت و فرمود: "آیا نمى‏دانید من اولى به مؤمنین از خودشان هستم؟" گفتند: "آرى‏". سپس دست على را گرفت و فرمود: "هر كه من مولاى اویم، على مولاى اوست. خدایا، دوست ‏بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد".

پس از آن عمر، على را ملاقات نمود و به او گفت: بر تو پسر ابى‏طالب گوارا باشد. مولاى هر مرد و زن مؤمن گشتى. (11)

4.امیرمؤمنان على علیه‏السلام، در ایام خلافت ‏خود مردم را در "رحبه‏" (یكى از محلات كوفه) جمع نمود و فرمود:

هر مرد مسلمانى را كه فرمایش رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، را در روز غدیر خم شنیده است‏ به خدا قسم مى‏دهم كه برخیزد و به آنچه شنیده گواهى دهد. و براى گواهى برنخیزد، مگر كسى كه با چشمان خود دیده و با گوشهاى خود شنیده است.

پس سى صحابى رسول خدا كه دوازده نفر آنان از جنگجویان و مجاهدان "بدر" بودند برخاستند و گواهى دادند كه رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، دست على علیه‏السلام را گرفت و به مردم فرمود:

آیا مى‏دانید كه من اولى به مؤمنین از خوشان هستم؟ گفتند: "آرى‏". فرمود: هر كه من مولاى اویم، این (على) مولاى اوست. خدایا، دوست ‏بدار آن كه او را دوست دارد و دشمن بدار آن كه او را دشمن دارد... (12)

5.امام احمد از حدیث زید بن‏ارقم از "ابوطفیل‏" نقل نمود كه گفت:

على مردم را در رحبه جمع نمود و آنان را به خدا سوگند داد كه هر مرد مسلمان که گفتار رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله در روز غدیر خم را شنیده است‏ برخیزد. سى نفر برخاستند. و ابونعیم گفت مردم زیادى برخاستند و گواهى دادند كه زمانى كه پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، دست او را گرفت‏ به مردم فرمود: "آیا مى‏دانید من اولى به مؤمنین از خودشان هستم؟" گفتند: "آرى، یا رسول خد" فرمود: "هر كه من مولاى اویم این (على) مولاى اوست. خدایا دوست‏ بدار آن كه او را دوست‏ بدارد و دشمن دار هر كه او را دشمن دارد."

ابوطفیل گفت ‏خارج شدم و در من تردیدى بود كه چرا دیگران به این حدیث عمل نكردند پس زید بن ‏ارقم را ملاقات نمودم و ماجرا را براى او نقل نمودم و زید گفت: انكار نكن من خود از رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، شنیدم كه این چنین مى‏فرمود. (13)

علاوه بر حدیث غدیر در دیگر احادیثى كه از طریق اهل سنت نقل شده ‏است ‏به "على علیه‏السلام‏" "ولى‏" اطلاق شده ‏است ‏با توجه به این كه، مضمون این احادیث این است كه "هو ولى كل مؤمن ومؤمنة من بعدى‏" معلوم مى‏شود كه این "ولایت‏"، ولایت متعارف مؤمنان بر یكدیگر نیست و ولایت ‏خاصى است؛ از همان گونه ولایتى كه پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله دارند و این ولایت در طول ولایت پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، و در مرتبه‏اى پس از ولایت نبى صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله واقع شده ‏است.

6.امام احمد در "مسند" خود از عبدالرحمن بن‏ابى‏لیلى نقل نمود كه گفت:

على را در رحبه دیدم كه مردم را به خدا سوگند مى‏داد... (به همان مضمون احادیث قبل) و از جمله دوازده نفر از مجاهدان جنگ بدر برخاستند گویى كه هم اكنون آنان را مى‏بینم پس گفتند: "گواهى مى‏دهیم كه شنیدیم رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و آله روز غدیر خم مى‏فرمود: "آیا اولى به مؤمنین از خودشان نیستم و آیا زنان من مادران آنان نیستند؟" گفتیم: "بلى اى رسول خدا" فرمود: "پس هر كه من مولاى اویم، على مولاى اوست. خدایا، دوست ‏بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد." (14)

در نقل‌هاى دیگر نیز به گونه‏اى دیگر به آیه ی شریفه استناد شده است.

7.حاكم از زید بن ارقم از دو طریق كه به شرط شیخین (بخارى و مسلم) صحیح است نقل نمود كه گفت:

زمانى كه رسول خدا، از حجة‏الوداع باز مى‏گشت در غدیر خم فرود آمد ... پس گفت: "خداى عزوجل، مولاى من است و من مولاى هر مؤمنى هستم‏." سپس دست على را گرفت و فرمود: "هر كه من مولاى اویم این (على) ولى اوست. خدایا، دوست ‏بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد." (15)

8.نسائى از زید بن ارقم نقل نمود كه گفت:

هنگامى كه پیامبر، از حجة‏الوداع باز مى‏گشت، در غدیر خم فرود آمد... سپس گفت: "خدا مولاى من است و من ولى هر مؤمنى هستم‏". سپس دست على را گرفت و فرمود: "هر كه من ولى اویم این (على) ولى اوست. خدایا دوست ‏بدار هر كه او را دوست‏ بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد."

ابوطفیل (راوى حدیث از زیدبن ارقم) گفت:

به زید گفتم: "خودت از رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله شنیدى؟" گفت: "هیچ كس در زیر آن درختان نبود مگر این كه با چشمانش دید و با گوش هایش شنید." (16)

9.نسائى از عایشه، دختر سعد نقل نمود كه گفت:

شنیدم پدرم مى‏گفت: "شنیدم از رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در روز جحفه كه دست على را گرفت و سخنرانى نمود. پس حمد و ثناى خدا بجاى آورد، سپس گفت: "اى مردم من ولى شما هستم؟" گفتند: "راست گفتى اى رسول خدا" سپس دست على را بلند نمود، و فرمود: "این (على) ولى من است و دین مرا ادا مى‏كند و من دوستدار كسى هستم كه او را دوست دارد و دشمن كسى هستم كه او را دشمن دارد." (17)

10.نسائى از سعد نقل نمود كه گفت:

با رسول خدا بودیم، چون به غدیر خم رسید، ایستاد تا مردم بیایند. سپس آنان را كه پیش از او بودند باز گرداند و آنان كه عقب مانده بودند ملحق شدند، پس چون مردم جمع شدند، گفت: "اى مردم چه كسى ولى شماست؟" گفتند: "خدا و رسول او". سپس دست على را گرفت و او را بر پا داشت، و فرمود: "هر كه خدا و رسول خدا ولى اوست این (على) ولى اوست. خدایا، دوست ‏بدار هر كه او را دوست دارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن دارد." (18)

دوم، منظور از "ولى‏" در روایت غدیر چیست؟
به استناد نقل هاى مذكور از اهل سنت "ولى‏" به همان معنایى است كه براى پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، در آیه ی شریفه ی سوره ی احزاب بیان شده است در نتیجه، معناى حدیث غدیر اینگونه خواهد بود كه على علیه‏السلام، در مرتبه بعد از نبى صلى‏ الله‏ علیه‏ و آله، "اولى بالمؤمنین من انفسهم‏" خواهد بود.

قرائن دیگرى نیز وجود دارد كه دلالت ‏بر این معناى خاص از ولایت مى‏كند از جمله:

1.فرمایش پیامبر كه: "و هو ولیكم بعدى" (19) ؛ على پس از من ولى شماست.

و اگر ولایت ‏به معنایى غیر از "اولى بالمؤمنین من انفسهم‏" باشد كه اولاً فرقى بین على و غیر او در این جهت نیست و ثانیاً چنین ولایت عامى براى على علیه‏السلام، در زمان پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، هم ثابت است و ثالثاً اصلاً ولایت عام مؤمنین بر یكدیگر نیاز به مجتمع نمودن مردم و خطبه و خطابه ندارد و به نص آیه ی قرآن براى همه مؤمنین ثابت است.

2.روایتى كه احمد بن حنبل نقل كرده و در آن گفتگوى رسول گرامى اسلام صلى ‏الله‏ علیه‏ و آله، و "بریده‏" چنین حكایت ‏شده است:

پیامبر صلى‏ الله‏ علیه‏ و آله فرمود: "اى بریده! آیا من بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر نیستم؟" گفت: "آرى، اى پیامبر خدا". فرمود: "هر كس من مولاى اویم، پس على مولاى اوست.‏" (20)

ملاحظه مى‏شود كه در این روایت نیز پیامبر اكرم صلى ‏الله‏ علیه ‏و آله، پس از آن كه از بریده در مورد مضمون آیه محل بحث و ولایت‏ خود بر مؤمنان اقرار مى‏گیرد، تصریح مى‏كند كه هر كس من مولاى اویم (به همان معناى مورد نظر آیه) على علیه‏السلام، هم مولاى اوست.

سوم، آیا گذشته از حدیث غدیر و یا روایات و احادیث دیگر در بین فریقین از راه دیگرى مى‏توان به "ولایت‏" به همان معنایى كه در آیه ی شریفه ی "النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏" آمده است ‏براى وجود مقدس حضرت امیر پى برد یا نه؟

با تأمل و دقت در آیات قرآن كریم درمى‏یابیم كه چنین ولایتى براى حضرت ثابت است؛ زیرا در آیه ی مباهله مى‏فرماید: "فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله على الكاذبین" (21) ؛ از آن پس كه به آگاهى رسیده‏اى، هر كس كه درباره او [عیسى] با تو مجادله كند، بگو: بیایید تا حاضر آوریم، ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما خودمان را و شما خودتان را. آنگاه دعا و تضرع كنیم و لعنت ‏خدا بر دروغگویان بفرستیم.

در لغت عرب "نفس‏" (كه مفرد "انفس‏" مذكور در آیه است) به معناى "خود" است مانند آیه ی شریفه ی:

"یا ایها الذین آمنوا علیكم انفسكم" (22) ؛ اى كسانی كه ایمان آورده‏اید مراقب خودتان باشید.

از نظر تاریخى نیز مسلم است كه پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، در روز مباهله همراه با حسنین علیهماالسلام، و فاطمه زهرا علیهاالسلام، و حضرت امیر علیه‏السلام، آن هم با ترتیبى خاص حاضر شدند. فخر رازى قضیه مباهله را اینگونه نقل نموده است:

رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله با كسائى ندوخته از موى سیاه كه بر دوش او بود خارج شد در حالى كه حسین را در آغوش گرفته بود و دست ‏حسن را در دست داشت و فاطمه علیهاالسلام، پشت ‏سر او مى‏آمد و على علیه‏السلام، پشت ‏سر فاطمه علیهاالسلام، و رسول خدا صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله مى‏گفت: هنگامى كه دعا كردم آمین گویید... و روایت ‏شد كه رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله چون در آن لباس ندوخته سیاه خارج شد حسن علیه‏السلام آمد. پس رسول خدا صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله او را داخل لباس نمود و سپس حسین علیه‏السلام آمد. پس او را داخل لباس نمود، سپس فاطمه علیهاالسلام آمد، سپس على علیه‏السلام آمد. سپس رسول خدا صلى‏ الله‏ علیه ‏و آله فرمود: به درستى كه خدا فقط مى‏خواهد آلودگى را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاك و پاكیزه گرداند. (23)

بنابراین به نص قرآن كریم و تطبیق پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، على علیه‏السلام، "خود" پیامبر است مگر در امورى كه اختصاصى نبى مكرم اسلام صلى ‏الله‏ علیه ‏و آله باشد، مانند نبوت تشریعى و خاتمیت و یا بعضى احكام شرعى مانند نكاح و یا نماز؛ در غیر اینگونه اختصاصات، على علیه‏السلام، حكم پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، را دارد و از آنجایى كه براى پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، ولایت مخصوصى به نص آیه "النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم‏" ثابت است همین ولایت ‏براى حضرت على علیه‏السلام، نیز ثابت مى‏باشد. (24)

در این نوشتار ملاحظه فرمودید كه:
1.به استناد نقل هایى از حدیث غدیر از طریق اهل سنت، پیامبر قبل از بیان جمله ی مشهور: "من كنت مولاه فهذا على مولاه‏" به ولایت‏ خاص خود (مستند به آیه ی شریفه سوره احزاب) استناد نمودند، بنابراین ولى در حدیث غدیر همان معنایى را دارد كه آیه سوره ی احزاب بیان نموده است.

2.علاوه بر نقل و روایت‏ با تأمل عقلى و درایت در حدیث غدیر و نحوه ی خاص و مقدمات و تشریفاتى كه پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، براى بیان "من كنت مولاه فهذا على مولاه‏" انجام داده‏اند درمى‏یابیم كه منظور از این ولایت‏ یك امر عادى و متعارف مانند این كه على داماد پیامبر است‏ یا پسر عموى ایشان مى‏باشد یا این كه مانند دیگر مؤمنان ولایت ایمانى دارد نمى‏باشد و نوع خاصى از ولایت مقصود است كه براى دیگر مؤمنان ثابت نیست و براى اظهار آن به تصریح و تنصیص پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله نیاز است.

3.علاوه بر حدیث غدیر در دیگر احادیثى كه از طریق اهل سنت نقل شده ‏است ‏به "على علیه‏السلام‏" "ولى‏" اطلاق شده ‏است ‏با توجه به این كه، مضمون این احادیث این است كه "هو ولى كل مؤمن ومؤمنة من بعدى‏" معلوم مى‏شود كه این "ولایت‏"، ولایت متعارف مؤمنان بر یكدیگر نیست و ولایت ‏خاصى است؛ از همان گونه ولایتى كه پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله دارند و این ولایت در طول ولایت پیامبر صلى ‏الله ‏علیه‏ و آله، و در مرتبه‏اى پس از ولایت نبى صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله واقع شده ‏است.

4.گذشته از نقل هاى متعدد حدیث غدیر از طریق برادران اهل سنت‏ با تأمل و دقت در آیه ی مباهله كه پیامبر صلى‏ الله ‏علیه‏ و آله با عمل خود آن را بر على علیه‏السلام تطبیق نمودند در مى‏یابیم كه على علیه‏السلام، در غیر اختصاصات پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله، (مانند نبوت تشریعى) حكم خود آن حضرت را دارد.

بنابراین هر آنچه براى پیامبر صلى‏ الله ‏علیه ‏و آله ثابت ‏باشد براى على علیه‏السلام، نیز ثابت است (البته در غیر احكام اختصاصى پیامبر صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله) و از آنجایى كه ولایت مخصوصى به نص آیه ی سوره ی احزاب براى پیامبر صلى ‏الله‏ علیه‏ و آله ثابت است این ولایت ‏براى على علیه‏السلام نیز ثابت است.
پى‏نوشت ها:
1.سوره ی شعراء (26)، آیه 214.

2.ر. ك: یعقوب، المحامى، احمدحسین، نظریه عدالة الصحابة و المرجعیة السیاسیة فى الاسلام، مؤسسه انصاریان للطباعة و النشر،1417ه-1996م، ص‏224، قم، ایران، الطبعة الثالثة. نویسنده روایت را از منابع تاریخى و تفسیرى چون: تاریخ‏الامم و الملوك (تاریخ طبرى)، جامع‏البیان فى تفسیر القرآن (تفسیر طبرى)، لباب‏التاویل فى معانى التنزیل (از على بن محمد بن ابراهیم بغدادى)، معالم التنزیل، تفسیر بغوى، تفسیر القرآن العظیم (تفسیر ابن كثیر) السیرة النبویة (از ابن كثیر)، دلائل بیهقى، كامل ابن اثیر، سیرة حلبیة، شرح ابن ابى‏الحدید، كنزالعمال، تاریخ دمشق (از ابن عساكر)، مستدرك حاكم، مسند احمد حنبل، خصائص نسائى و... نقل نموده است و نیز ر.ك: المراجعات، مراجعه ی شماره ی 20.

3.ثم قال له: ارایت ان نحن بایعناك على امرك ثم اظهرك الله على من خالفك ایكون لنا الامر من بعدك؟

4.ر. ك: ابن جریر الطبرى، جعفر بن محمد (224 - 310 ق)، تاریخ الطبرى، ج 1، ص‏556. دار الكتب العلمیة، بیروت، الطبعة الثانیة، 1408 ق. و نیز: ابن هشام، السیرة النبویة، انتشارات ایران، زمستان‏63، ج‏2، ص‏66؛ در ادامه این گفتگو و دعوت بنى‏عامر نیز پاسخ گفت: آیا خود را در برابر عرب فداى تو سازیم. پس آنگاه كه خدا تو را پیروز گرداند "امر" از آن غیر ما باشد. ما حاجتى به "امر" تو نداریم. و از بیعت و همراهى با پیامبر ابا نمودند. "فقال له: افتهدف نحورنا للعرب دونك فاذا اظهرك الله كان الامر لغیرنا لا حاجة لنا بامرك فابوا علیه.‏"

براى دیدن نمونه‏هاى كاربرد واژه ی "امر" در تاریخ اسلام و صدرالاسلام از جمله ر.ك: امینى، ابراهیم، بررسى مسائل كلى امامت، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، چاپ هشتم 1361، ص‏49.

5.براى این موارد از جمله ر.ك: یعقوب، المحامى احمد حسین، همان و نیز العاملى، شرف‏الدین، المراجعات.

6.سوره ی احزاب (33)، آیه ی ‏6.

7.سروش، عبدالكریم، بسط تجربه نبوى، انتشارات صراط، تهران، بهار 78، ص‏244.

8.این نوشتار درصدد بررسى همین قسمت از مقاله ی "ولایت‏ باطنى و ولایت ‏سیاسى‏" است گذشته از موارد نقد دیگرى كه مقاله ی مذكور دارد حداقل دو مطلب مهم و محورى آن در آینده، مورد بحث واقع مى‏شود:

اول - آیا انتخاب در سقیفه ی دموكراتیك بوده ‏است؟ (ر.ك: بسط تجربه نبوى، ص‏273)

دوم - حقیقت ولایت و امامت كدام است؟ آیا امامت مفهومى سیاسى است ‏یا یك مفهوم عرفانى و معنوى و یا چیز دیگر؟ (ر.ك: بسط تجربه نبوى، ص 275).

9.اخرج الطبرانى و غیره بسند مجمع على صحته عن زید بن ارقم قال: خطب رسول‏الله صلى‏ الله ‏علیه‏ و آله، بغدیر خم تحت‏شجرات. ثم قال: یا ایها الناس ان الله مولاى و انا مولى المؤمنین و انا مولى بهم من انفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه یعنى علیا...

10.و اخرج الامام احمد من حدیث زید بن ارقم قال: نزلنا مع رسول‏الله صلى‏الله ‏علیه ‏و آله، بوادى یقال له وادى خم فامر بالصلاة فصلاها بهجیر قال خطبنا، و ظل لرسول‏الله صلى‏الله ‏علیه‏ و آله، بثوب على شجرة سمرة من الشمس فقال:صلى‏الله‏علیه‏وآله:الستم تعلمون‌او لستم تشهدون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال، صلى‏الله‏علیه‏وآله: فمن كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

11.و اخرج الامام احمد من حدیث البراء بن عازب من طریقین قال: كنا مع رسول‏الله صلى‏الله‏علیه‏وآله، فنزلنا بغدیر خم فنودى فینا الصلاة جامعة و كسح لرسول‏الله صلى‏الله‏علیه‏وآله، تحت ‏شجرتین فصلى الظهر و اخذ، صلى‏الله‏علیه‏ وآله، بید على فقال: الستم تعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: بلى. قال: الستم تعلمون انى اولى بكل مؤمن من نفسه؟ قالوا: بلى. قال فاخذ بید على فقال، صلى‏الله‏علیه ‏وآله: من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

12.ما قام به امیرالمؤمنین ایام خلافته اذ جمع الناس فى الرحبة فقال: انشد الله كل امرء مسلم سمع رسول الله، صلى‏الله‏علیه ‏وآله، یقول یوم غدیر خم ما قال الا قام فشهد بما سمع، ولا یقم الا من رآه بعینیه و سمعه باذنیه، فقام ثلاثون صحابیا فیهم اثنا عشر بدریا فشهدوا انه اخذه بیده، فقال، صلى‏الله‏علیه ‏وآله، للناس: اتعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: نعم. قال صلى‏الله‏علیه ‏وآله: من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

13.ما اخرجه الامام احمد... فقال، صلى‏الله‏علیه ‏وآله، للناس اتعلمون انى اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قالوا: نعم یا رسول الله. قال: من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

14.اخرج الامام احمد... سمعنا رسول الله صلى‏الله‏علیه ‏وآله، یقول یوم غدیر خم: الست اولى بالمؤمنین من انفسهم و ازواجى امهاتهم؟ فقلنا: بلى یا رسول الله. قال: فمن كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

15.اخرج الحاكم فى مناقب على من مستدركه عن زید بن ارقم من طریقین صححهما على شرط الشیخین قال: لما رجع رسول‏الله صلى‏الله‏علیه ‏وآله، من حجة‏الوداع و نزل غدیر خم... ثم قال: ان الله عزوجل مولاى و انا مولى كل مؤمن ثم اخذ بید على فقال من كنت مولاه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.

16.و اخرج النسائى عن زید بن ارقم قال: ... ثم قال صلى‏الله‏علیه ‏وآله: ان الله مولاى وانا ولى كل مؤمن. (پیامبر، صلى‏الله‏علیه ‏وآله، در این نقل به آن ولایت‏ خاصى كه خدا بر او و او بر مؤمنین دارد استناد نموده ‏است نه به ولایت عام مؤمنین بر یكدیگر). ثم اخذ بید على فقال: من كنت ولیه فهذا ولیه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه.

17.و اخرج النسائى عن عائشة بنت ‏سعد قالت‏سمعت ابى یقول سمعت رسول‏الله صلى‏الله‏علیه ‏وآله، یوم الجحفة فاخذ بید على و خطب فحمد الله و اثنى علیه ثم قال: ایها الناس انى ولیكم. قالوا: صدقت‏ یا رسول‏الله ثم رفع ید على فقال هذا ولیى و یؤدى عنى دینى و انا موالى من والاه و معادى من عاداه.

18.و عن سعد ایضا قال كنا مع رسول‏الله فلما بلغ غدیر خم وقف للناس ثم رد من تبعه و لحق من تخلف فلما اجتمع الناس الیه قال: ایها الناس من ولیكم؟ قالوا: الله و رسوله. ثم اخذ بید على فاقامه ثم قال: من كان الله و رسوله ولیه فهذا ولیه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. این چند حدیث از دو مراجعه 54 و56 كتاب شریف "المراجعات‏" استفاده شده است. و مطمئنا با رجوع به دیگر نقل هاى اهل سنت موارد دیگر كه در آنها پیامبر صلى‏الله‏علیه ‏وآله، استناد به آیه شریف نموده است، بیشتر خواهد بود.

19.ر.ك: مراجعه‏36 از كتاب شریف "المراجعات‏" در این مراجعه دسته‏اى از روایت را از منابع مختلف اهل سنت و با نقل هاى متفاوت با همان مضونى كه در متن نقل شده آورده است.

20.ما اخرجه الامام احمد... فقال صلى‏الله‏علیه ‏و آله: یا بریدة الست اولى بالمؤمنین من انفسهم؟ قلت: بلى یا رسول الله. قال: من كنت مولاة فعلى مولاه.

واخرجه الحاكم فى مستدركه وصححه على شرط مسلم و اخرجه الذهبى فى تلخیصه مسلما بصحته على شرط مسلم‏ر. ك: مراجعه 38 از "المراجعات‏". "

21.سوره ی آل عمران (3)، آیه 61.

22.سوره ی مائده (5)، آیه 105.

23.فخر رازى، التفسیر الكبیر، بى‏جا، بى‏تا، ج‏8، ص‏85: "و كان رسول الله صلى‏الله‏علیه‏ وآله، خرج و علیه مرط من شعر اسود و كان قد احتضن الحسین و اخذ بید الحسن و فاطمة تمشى خلفه و على رضى‏الله‏عنه، خلفها و هو یقول: اذ دعوت فامنوا ... و روى انه، علیه‏السلام، لما خرج فى المرط الاسود فجاء الحسن رضى‏الله‏عنه، فادخله ثم جاء الحسین رضى‏الله‏عنه، فادخله ثم فاطمة ثم على رضى‏الله‏عنهما، ثم قال: انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل‏البیت و یطهركم تطهیرا. و اعلم ان هذه الروایة كالمتفق على صحتها بین اهل التفسیر و الحدیث.‏"

و نیز ر.ك: زمخشرى، جارالله، محمود بن عمر، الكشاف عن حقائق غوامض التنزیل، بى‏جا، بى‏تا، ج‏1، ص‏368.

24.مشابه این استدلال را فخر رازى در ذیل المسالة الخامسة از دانشمندى به نام محمودبن الحسن الحمصى در رى كه استاد شیعیان اثنى عشرى بوده است نقل مى‏نماید با این بیان كه آیه دلالت ‏بر افضلیت وجود مبارك مولى بر صحابه و انبیاء سلف مى‏نماید و سپس فخر رازى در پاسخ به اجماع متوسل مى‏شود كه به اجماع مسلمین مولى از از انبیاء سلف افضل نیست. یعنى:

1-اصل استدلال و شمول آن را پذیرفته است.

2-افضلیت ‏حضرت نسبت ‏به صحابه را پذیرفته است.

3-تنها قیدى كه در استدلال زده در شمول استدلال به افضلیت انبیاء سلف است. آنهم با تمسك به اجماع مسلمین. مى‏دانیم كه علاوه بر مباحثى كه درباره حجیت اجماع وجود دارد. از اصل چنین اجماعى در كار نیست.

4-اصل استدلال از نظر فخر رازى صحیح است و قابل انكار نیست




[ سه شنبه 24 آبان 1390  ] [ 8:48 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

با این كه بیشتر مسلمانان صحت‏ حدیث غدیر و اعلام ولایت امیرمؤمنان على علیه السلام را پذیرفته‏اند و غالبا آن را از احادیث قطعى و متواتر مى‏دانند، باز گروهى چنین مى‏پرسند: اگر واقعا حادثه غدیر خم اتفاق افتاده و بسیارى نیز شاهد آن بوده‏اند، چرا شخص امیرمؤمنان علیه السلام براى اثبات حقانیت‏ خود هرگز از آن بهره نگرفت؟ در باور این گروه عدم استشهاد حضرت به حدیث غدیر نشان ‏دهنده این حقیقت است كه یا واقعه‏اى به نام غدیر در تاریخ تحقق نیافته، یا بر فرض تحقق بر امامت ‏حضرت دلالت نداشته است.

در پاسخ این مطلب باید گفت: اگر حدیث غدیر را از احادیث قطعى و متواتر ندانیم، باید بپذیریم كه در میان احادیث پیامبر اكرم(ص) و مطالب تاریخى مورد قطعى و متواتر وجود ندارد؛ علاوه بر این، این ادعا كه امیرمؤمنان(ع) براى اثبات حقانیت ‏خود به حدیث غدیر استناد نكرده، خود شاهد بى‏اطلاعى و ناآگاهى گوینده آن است.

بررسى اجمالى كتاب هاى معتبر و مورد قبول فرقه‏ هاى گوناگون اسلامى نشان مى‏دهد كه حضرت على(ع) بیش از 22 بار پیرامون غدیر و استشهاد به آن سخن گفته است. هر چند این موارد در حوصله این مقاله نمى‏گنجد و نیازمند فرصت‏ بیشتر است، ولى براى نمونه تنها ده مورد آن را نقل و در بقیه موارد تنها به ذكر منابع بسنده مى‏كنیم.

در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله
1.برابر آنچه از منابع تاریخى به دست مى‏آید اولین موردى كه حضرت على علیه السلام حدیث غدیر را مطرح فرمود، بعد از رحلت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله بود. وقتى حضرت را براى بیعت ‏به مسجد آوردند، آن بزرگوار با بیان حقانیت ‏خود خلافت مسلمین را از آن خویش دانست و از بیعت امتناع كرد. بشیر بن‏سعد انصارى برخاست و گفت: اى ابوالحسن، اگر انصار قبل از بیعت ‏با ابوبكر این كلام را مى‏شنیدند، حتى دو نفر درباره بیعت‏ با شما اختلاف نمى‏كردند. حضرت در جواب فرمود:

"یا هؤلاء اكنت ادع رسول الله مسجى لا اواریه و اخرج انازع فى سلطانه؟ و الله ما خفت احدا یسمو له و ینازعنا اهل البیت فیه و یستحل ما استحللتموه، ولا علمت ان رسول الله صلى الله علیه و آله ترك یوم غدیر خم لاحد حجة و لا لقائل مقالا. فانشد الله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و آله یوم غدیر خم یقول: "من كنت مولاه فهذا على مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله‏" ان یشهد الان بما سمع.‏" (1)

آیا باید پیكر رسول خدا(ص) را بر روى زمین رها مى‏كردم و قبل از كفن و دفن آن حضرت، درباره خلافت و جانشینى وى نزاع مى‏كردم؟ مساله خلافت چنان روشن بود كه گمان نمى‏كردم كسى در صدد دستیابى به آن باشد و در این موضوع با اهل بیت پیامبر(ص) درگیر شوند. مگر رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیر خم حجت را بر مردم تمام نكرد و مگر جاى عذرى براى كسى باقى مانده بود؟

همگان را به خدا قسم مى‏دهم، هر كس كلام پیامبر اكرم در روز غدیر خم را شنیده است كه مى‏فرمود: "هر كس كه من مولاى او هستم اینك على مولاى اوست. خداوندا، هر كس على را دوست دارد دوست‏ بدار و آن كه على را دشمن بشمارد، دشمن دار، هر كس على را یارى كند یارى كن، و هر كه على را خوار كند، خوار ساز." برخیزد و شهادت دهد.

زید بن‏ارقم مى‏گوید: بعد از این سخن حضرت، دوازده تن از اصحاب جنگ بدر برخاستند و گواهى دادند. اما من، با آن كه این گفتار را از زبان رسول الله صلى الله علیه و آله شنیده بودم، از اداى شهادت خوددارى كردم و بر اثر همین امر و نفرین حضرت بینایى‏ام را از دست دادم .

در خطبه وسیله
2.هفت روز پس از وفات پیامبر اكرم(ص)، امیرمؤمنان علیه السلام در مدینه خطبه‏اى بسیار بلند ایراد فرمود كه به خطبه وسیله معروف شد. حضرت در آن خطبه به واقعه غدیر خم و نزول آیه اكمال دین در آن روز تصریح مى‏كند. ثقة‏الاسلام كلینى، در روضه كافى، خطبه وسیله را نقل كرده است. در بخشى از آن چنین مى‏خوانیم:

"...و قوله صلى الله علیه و آله حین تكلمت طائفة فقالت: نحن موالى‏ ‏رسول‏الله(ص) فخرج رسول الله صلى الله علیه و آله الى حجة الوداع ثم صار الى غدیر خم، فامر فاصلح له شبه المنبر ثم علاه و اخذ بعضدى حتى رئى بیاض ابطیه رافعا صوته قائلا فى محفله: "من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏" فكانت على ولایتى ولایة الله و على عداوتى عداوة الله. و انزل الله عزوجل فى ذلك الیوم: الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا (2) فكانت ولایتى كمال الدین و رضا الرب جل ذكره... ." (3)

[در اواخر عمر پیامبر اكرم(ص)،]، وقتى گروهى گفتند: ما بعد از پیامبر رهبران مردم هستیم، رسول خدا(ص) براى حجة‏الوداع از مدینه خارج شد و پس از اعمال حج ‏به وادى غدیر خم شتافت، فرمان داد چیزى مانند منبر برایش آماده كردند. سپس بالاى آن رفت، و بازوى مرا گرفت و بلند كرد، به گونه‏اى كه سفیدى زیر شانه‏هایش دیده شد. آنگاه با آواز بلند فرمود:

هر كس كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستش را دوست‏ بدار و دشمنش را دشمن شمار. پس ولایت من معیار ولایت ‏خدا و دشمنى با من معیار دشمنى با خدا شد؛ و خداوند در همان روز این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را كامل ساختم، نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را دین شما برگزیدم.

پس ولایت من كمال دین و رضایت پروردگار جل ذكره شد ... .

در شوراى شش ‏نفره
3.در شوراى منتخب خلیفه دوم براى تعیین خلیفه، كه امیرمؤمنان علیه السلام نیز در شمار آنان جاى داشت، استدلال‌هاى فراوانى از حضرت نقل شده كه در كتاب‌هاى تاریخ و حدیث ‏به "حدیث الانشاد" یا "حدیث المناشدة‏" معروف است. امام(ع) در یك از استدلال‌هاى خود به حدیث غدیر خم استناد كرده است.

ابن‏مغازلى شافعى (متوفاى‏483)، در كتاب المناقب، سخن على(ع) را چنین نقل مى‏كند:

"فانشدكم بالله، هل فیكم احد قال له رسول الله صلى الله علیه و آله: " من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، لیبلغ الشاهد منكم الغائب‏" غیرى؟ (4) قالوا: اللهم لا."

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در جمع شما غیر از من كسى هست كه پیامبر درباره او فرموده باشد: "هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا، دوستدارش را دوست ‏بدار و دشمنش را دشمن بشمار، حاضران باید این مطلب را به غائبان برسانند؟ اعضاى شورا گفتند: به خدا سوگند، نه.‏"

در روزگار عثمان
4.در ایام خلافت عثمان جمعى از مهاجران و انصار در مسجد النبى - صلى الله علیه و آله - گرد آمده، پیرامون فضایل و سوابق قریش و انصار سخن مى‏گفتند و از سخنان پیامبر اكرم(ص) درباره قریش و انصار بهره مى‏جستند. حضرت على علیه السلام نیز در این مجلس حضور داشت و به سخنان آنان گوش مى‏داد. گروهى از حضرت خواستند كه او نیز سخنى بگوید. حضرت پاره‏اى از سوابق و مناقبش را برشمرد و حاضران بر درستى گفتارش گواهى دادند. آنگاه امام به حدیث غدیر اشاره كرد و فرمود:

"افتقرون ان رسول الله صلى الله علیه و آله دعانى یوم غدیر خم فنادى لى بالولایة ثم قال: لیبلغ الشاهد منكم الغائب؟ "قالوا: اللهم نعم. (5)

آیا قبول دارید كه رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز غدیر خم مرا خواست، ولایتم را به مردم ابلاغ كرد و فرمود حاضران باید این مطلب را غایبان برسانند؟

حاضران گفتند: آرى.

در میدان جنگ جمل
5.قبل از شروع جنگ جمل، حضرت براى اتمام حجتى دیگر به طلحه پیام داد تا با وى دیدار كند. طلحه نیز پذیرفت و به حضور امیرمؤمنان علیه السلام شتافت. حضرت به وى فرمود:

"نشدتك الله هل سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول: "من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏"؟

قال: نعم. قال - علیه السلام - "فلم تقاتلنى؟" قال: لم اذكر. (6)

تو را به خدا سوگند مى‏دهم، آیا شنیدى كه رسول الله صلى الله علیه و آله مى‏فرمود: "هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست، خدایا هر كس او را دوست دارد دوست ‏بدار و هر كس او دشمنى مى‏كند دشمن بدار؟"طلحه گفت: آرى شنیده‏ام:

حضرت فرمود: پس چرا با من مى‏جنگى؟

طلحه جواب داد: فراموش كرده بودم.

در صحنه صفین
6.در جنگ صفین، هنگامى كه فرستاده‏هاى معاویه به حضور امیرمؤمنان علیه اسلام رسیدند تا به اصطلاح بین حضرت و معاویه صلح برقرار سازند، حضرت خطبه‏اى ایراد كرد و فرمود:

"انشدكم الله فى قول الله: (یا ایها الذین آمنوا اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولى الامر منكم) (7) و قوله: (انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنواالذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزكاة و هم راكعون) (8) ثم قال: (و لم یتخذوا من دون الله ولا رسوله ولا المؤمنین ولیجة)، (9) فقال الناس: یا رسول الله، اخاص لبعض المؤمنین ام عام لجمیعهم؟ فامر الله عزوجل رسوله ان یعلمهم فیمن نزلت الایات و ان یفسر لهم من الولایة ما فسر لهم من صلاتهم و صیامهم و زكاتهم و حجهم. فنصبنى بغدیر خم و قال: "ان الله ارسلنى برسالة ضاق بها صدرى و ظننت ان الناس مكذبونى، فاوعدنى لابلغنها او یغذبنى، قم یا على‏" ثم نادى بالصلاة جامعة فصلى بهم الظهر ثم قال: "ایها الناس، ان الله مولاى و انا مولى المؤمنین و اولى بهم من انفسهم، الا من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، و انصر من نصره و اخذل من خذله." فقام الیه سلمان الفارسى فقال: یا رسول الله ولاءه كما ذا؟ فقال: "ولاءه كولایتى، من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه." و انزل الله تبارك و تعالى: (الیوم اكملت لكم دینكم و اتممت علیكم نعمتى و رضیت لكم الاسلام دینا) (10) ..." (11)

شما را به خدا سوگند مى‏دهم، در باره این آیات: "اى مؤمنان، از خدا و پیامبر و صاحبان امر خود پیروى كنید"؛ "صاحب اختیار و ولى شما خدا و پیامبرش و كسى است كه نماز را به پا داشته، در حال ركوع زكات مى‏دهد" و "غیر از خدا، پیامبر و مؤمنان را دوست صمیمى به شمار نیاوردید."

مردم از رسول خدا(ص) سؤال كردند: آیا مراد از "مؤمنان‏" در این آیات بعضى از آنهاست ‏یا همه آنان را شامل مى‏شود؟ خداوند به پیامبرش دستور داد تا به آنان بفهماند كه این آیات درباره چه كسى نازل شده است و ولایت را براى آنها تفسیر كند چنانكه نماز، روزه، زكات و حج را تفسیر كرد. پیامبر(ص)، براى امتثال امر خدا، در غدیر خم مرا به خلافت منصوب كرد و فرمود: "خداوند مرا به رسالتى فرستاده است كه سینه‏ام از آن به فشار آمده، گمان مى‏كنم مردم مرا تكذیب خواهند كرد؛ ولى خداوند مرا تهدید كرد و فرمود: این پیام را برسانم وگرنه مرا عذاب مى‏كند. اى على برخیز". سپس مردم را براى نماز جماعت فرا خواند، و نماز ظهر را با آنان خواند و فرمود: اى مردم، خداوند مولاى من است، من مولاى مؤمنینم و اختیارم بر مؤمنین از خود آنان بیشتر است، بدانید هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست. خداوندا، هر كه على را دوست دارد دوست ‏بدار و آن كه على را دشمن دارد دشمن بدار، هر كس على را یارى كند یارى كن و هر كه على را یارى نكند خوار كن.

در اینجا سلمان فارسى برخاست و گفت: یا رسول الله، ولایت و اختیار او بر مردم چگونه است؟ حضرت فرمود: اختیارات او مانند اختیارات من است، هر كس اختیار من به او از خود او بیشتر بوده، على هم اختیارش بر او از خودش بیشتر است.

و خداوند تبارك و تعالى این آیه را نازل فرمود: امروز دین شما را كامل كردم، نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دین شما باشد.

در مسجد كوفه
7.امام على علیه السلام بارها مردم را مسجد كوفه جمع كرد و فرمود كه، هر كس در غدیر خم حضور داشته، حدیث غدیر را از زبان پیامبر اكرم شنیده است ‏برخیزد و شهادت دهد.

هر بار حضرت چنین خواسته‏اى را بیان كرده، جمعى از بزرگان اصحاب پیامبر(ص) اجابت كرده، شهادت دادند كه، ما در غدیر خم این سخن را از رسول خدا(ص) شنیده‏ایم.

این بخش از استشهادات حضرت چنان گسترده و متنوع است كه، بى هیچ اغراقى گردآورى منابع آن كتابى مى‏طلبد.

احمد بن‏حنبل در مسند خود داستان یكى از گواه‏جویى‏هاى حضرت را چنین نقل مى‏كند: على - رضى الله عنه - مردم را در رحبة (یكى از میادین كوفه) گرد آورد و فرمود:

"انشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول یوم غدیر خم ما سمع لما قام."

به خدا سوگند مى‏دهم هر مسلمانى كه در روز غدیر خم گفتار پیامبر خدا(ص) را شنیده ‏است ‏برخیزد و شهادت دهد.

احمد بن‏حنبل مى‏افزاید: به گفته ابى‏الطفیل سى ‏تن از مردم برخاستند ولى ابونعیم نقل مى‏كند كه بسیارى از مردم برخاسته، شهادت دادند پیامبر اكرم(ص) را در غدیر خم در حالى كه دست ‏حضرت على را گرفته بود، مشاهده كردند كه مى‏فرمود: "آیا مى‏دانید كه من به مؤمنین از خودآنان سزاوارترم؟" مردم در جواب عرضه داشتند: آرى چنین است، اى رسول خدا. آنگاه فرمود:" هر كس من مولاى او هستم على مولاى اوست. خدایا، دوستدار وى را دوست ‏بدار و با دشمن وى دشمن باش.

ابى‏الطفیل كه راوى این حدیث است، مى‏گوید: من از جمع مردم خارج شدم. در حالى كه پذیرش این حدیث ‏برایم مشكل بود و در تردید به سر مى‏بردم، به ملاقات زید بن‏ارقم رفتم و آنچه از على(ع) در آن روز دیده و شنیده بودم با وى در میان گذاشتم. زید بن ارقم گفت: حق همان است كه شنیده‏اى. من خود همه آن مطالب را از رسول خدا(ص) شنیده‏ام‏". (12)

در میدان كوفه
8.امام على(ع) در خطبه‏اى، كه در رحبه كوفه ایراد كرد، به واقعه غدیر و گفتار پیامبر اكرم(ص) در آن تمسك جست. ولى در این محفل انس بن‏مالك، كه در غدیر حضور داشت، مصلحت‏ اندیشى پیشه ‏كرده، از گواهى دادن سرباز زد.

ابن‏ابى‏الحدید در شرح نهج‏البلاغه چنین نقل مى‏كند:

"المشهور ان علیا علیه السلام ناشد الناس الله فى الرحبة بالكوفة، فقال: انشدكم الله رجلا سمع رسول الله صلى الله علیه و آله، یقول لى و هو منصرف من حجة الوداع: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه، فقام رجال فشهدوا بذلك. فقال - علیه السلام - لانس بن‏مالك: "لقد حضرتها فما بالك؟. فقال: یا امیرالمؤمنین كبرت سنی و صار ما انساه اكثر مما اذكر. فقال [على علیه السلام] له: ان كنت كاذبا فضربك الله بها بیضاء لا تواریها العمامة. فما مات حتى اصابه البرص‏." (13)

مشهور است كه على علیه السلام - در رحبه كوفه مردم را سوگند داد و گفت: به خدا سوگند مى‏دهم هر كس در بازگشت رسول خدا(ص) از حجة‏الوداع از آن حضرت شنید كه درباره من فرمود:" من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه‏" برخیزد و گواهى دهد. مردانى برخاستند و گواهى دادند. سپس على علیه السلام به انس بن مالك فرمود: تو نیز آن روز حضور داشتى، چه شده است [كه گواهى نمى‏دهى]؟ انس گفت: یا امیرالمؤمنین، سن من زیاد شده و آنچه فراموش كرده‏ام بیش از چیزهایى است كه به یاد دارم. حضرت فرمود: اگر دروغگو باشى، خداوند تو را به چنان سفیدى مبتلا كند كه حتى عمامه نیز آن را پنهان نسازد. پس انس قبل از آنكه بمیرد مبتلا به پیسى ‏شد.

در مسجد كوفه
9.حضرت على علیه السلام بارها در مسجد كوفه نیز به واقعه غدیر و سخن رسول خدا در آن روز تمسك جست. زید بن‏ارقم چنین نقل مى‏كند: " نشد على علیه السلام الناس فى المسجد فقال: انشدالله رجلا سمع النبى صلى الله علیه و آله یقول: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه. فقام اثنا عشر بدریا، ستة من الجانب الایمن و ستة من الجانب الایسر، فشهدوا بذلك. و كنت انا فیمن سمع ذلك فكتمته، فذهب الله ببصرى‏." (14)

على علیه السلام مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: به خدا سوگند مى‏دهم هر كه گفتار پیامبر(ص) را شنید كه فرمود: هر كه من مولا و فرمانرواى اویم على مولاى اوست، خدایا هر كه او را دوست دارد دوست ‏بدار و هر كه او را دشمن دادر دشمن دار؛ برخیزد و گواهى دهد. پس دوازده تن از اهل بدر، شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ، برخاستند و بدان گواهى دادند. من نیز از كسانى بودم كه این سخن ‏را از پیامبر(ص) شنیده بودم، ولى آن روز از گواهى خوددارى كردم و خداوند بینایى را از من گرفت.

به نوشته تاریخ‏ نگاران او براى شهادتى كه نداده بود افسوس مى‏خورد، اظهار پشیمانى مى‏كرد و از خدا آمرزش مى‏طلبید.

پس از جنگ نهروان
10.پس از جنگ نهروان امیرمؤمنان على علیه السلام نامه‏اى خطاب به شیعیان خود نوشت و ده نفر از بزرگان كوفه ‏را كه مورد اعتماد بودند، مامور كرد تا هر جمعه در حضور آنها این نامه براى مردم قرائت ‏شود. حضرت در بخشى از این نامه بر حق ولایت ‏خود استدلال مى‏كند و مى‏فرماید:

"و انما حجتى انى ولى هذا الامر من دون قریش، ان نبى الله صلى الله علیه و آله قال: "الولاء لمن اعتق‏" فجاء رسول الله صلى الله علیه و آله بعتق الرقاب من النار، و اعتقها من الرق، فكان للنبى صلى الله علیه و آله، ولاء هذه الامة، و كان لى بعده ما كان له، فما جاز لقریش من فضلها علیها بالنبى صلى الله علیه و آله، جاز لبنى هاشم على قریش، و جاز لى على بنى هاشم یقول النبى صلى الله علیه و آله یوم غدیر خم "من كنت مولاه فعلى مولاه‏"، الا ان تدعى قریش فضلها على العرب بغیر النبى صلى الله علیه و آله. فان شاءوا فلیقولوا ذلك..." (15)

دلیل من بر این كه من ولى امرم نه سایر قریش، این است كه پیامبر(ص) فرمود: ولایت‏ براى كسى است كه آزاد كرده است؛ و چون رسول الله(ص) مردم را از قید بندگى و آتش جهنم آزاد كرد پس بر امت ولایت دارد. بعد از آن حضرت، همان ولایت او از آن من است؛ زیرا هر فضیلتى كه قریش بر سایر امت دارد به سبب پیامبر(ص) است و [با توجه به این معیار] بنى‏هاشم بر قریش فضیلتى آشكارتر دارد؛ و من همان فضیلت را بر بنى‏هاشم دارم، زیرا رسول خدا در روز غدیر خم فرمود:" من كنت مولاه فهذا على مولاه." مگر آن كه قریش ادعا كند به دلیلى جز انتساب به پیامبر بر عرب برترى دارد، پس اگر مى‏خواهند چنین بگویند، بگویند... .

در پایان مقاله براى تكمیل بحث، فهرست ‏بقیه مواردى كه حضرت على(ع) به حدیث غدیر استناد كرده است، ذكر مى‏شود:

موارد دیگر
1 -طولانى‏ ترین كلامى، كه پیرامون غدیر خم و عظمت آن از حضرت على(ع) نقل شده است، خطبه ‏اى است كه در جمعه ‏اى كه با سالگرد غدیر خم مصادف بود در كوفه ایراد شده است.

شیخ طوسى در صفحه 752 مصباح المتهجد این خطبه را به طور كامل آورده است و علامه مجلسى در جلد97 بحارالانوار آن را از "مصباح الزائر" سید بن‏طاووس نقل مى‏كند.

2 -امیر مؤمنان على(ع) در نامه‏اى، كه در قالب نظم براى معاویه فرستاد، به حدیث غدیر تصریح كرده است. كتابهاى زیر بخشى از منابعى است كه این ابیات در آنها دیده مى‏شود:

الف- الفصول المهمة، ابن الصباغ المالكى، ص 15.

ب- تذكرة الخواص، ابن‏الجوزى، ص‏103.

ج- فوائد السمطین، حموینى، ج 1، ص‏427.

د- الفصول المختارة، شیخ مفید، ج 2، ص 70.

ه- الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص‏429.

3 -همچنین اشعار بسیار زیبایى از حضرت على(ع) نقل شده است، كه امام(ع) براى اثبات حقانیت ‏خویش به حدیث غدیر خم تمسك جسته است. این اشعار در صفحه 78 ینابیع المودة قندوزى حنفى، صفحه 540 دیوان منسوب به امیرالمؤمنین و صفحه 32 جلد دوم الغدیر نقل شده است.

4 -حضرت على(ع) در مجلسى كه انس بن‏مالك، براء بن‏عازب، اشعث ‏بن ‏قیس و خالد البجلى حضور داشتند، خطبه‏اى ایراد كرد و از این چهار تن خواست كه بر درستى حدیث غدیر گواهى دهند. ولى هر چهار تن به خاطر ملاحظات سیاسى از اداى شهادت خوددارى كردند. حضرت درباره هر یك آنها دعایى كرد كه به اجابت رسید. شیخ صدوق(ره) در كتاب‌هاى "الخصال‏" و "امالى‏" خود از این واقعه یاد كرده است. این مطلب در جلد دوم، مناقب آل ابى‏طالب ج 2 و جلد 31 و بحارالانوار نیز نقل شده است.

5 -داستان نفرین حضرت درباره كسانى كه حدیث غدیر را كتمان كردند در منابع معتبر بسیار آمده است.

انساب الاشراف، اسدالغابة، مسند احمد، و البدایة و النهایة بخشى از روایات این واقعه شمرده مى‏شوند.

6 -امیرمؤمنان على علیه السلام در روایتى طولانى هفتاد فضیلت ویژه خود را بیان كرده، در ضمن آنها از حادثه غدیر خم نیز سخن گفته است. این روایت را شیخ صدوق(ره) در جلد دوم كتاب خصال آورده است.

7 -همچنین در صفحه‏166 كتاب بشارة المصطفى حادثه غدیر و سخنان پیامبر اكرم(ص) در آن روز از زبان على(ع) نقل شده است.

8 -حضرت على(ع) هنگام عزیمت ‏به سوى شام براى جنگ با معاویه، در یكى از منازل بین راه، خطبه‏اى نسبتا طولانى ایراد كرد، او ضمن تشویق یارانش به جهاد در راه خدا به حدیث غدیر استناد جست و مردم را به اطاعت از خود دعوت كرد. این خطبه را شیخ مفید(ره) در جلد اول كتاب ارشاد، طبرسى در جلد اول الاحتجاج و علامه مجلسى بحارالانوار در جلد 32 و 34 نقل كرده‏اند.

9 -قضیه معمم شدن امیرمؤمنان على علیه السلام به وسیله پیامبر اكرم(ص) در روز غدیر، از مواردى است كه حضرت پیرامون غدیر خم صحبت كرده است. ابن صباغ مالكى در "الفصول المهمة‏" این كلام حضرت را نقل كرده است. علامه امینى در جلد اول الغدیر از چندین منبع دیگر اهل سنت نام برد كه این حدیث را نقل كرده‏اند.

10 -حضرت على(ع) در جواب سؤال كسى كه گفت: مهمترین فضیلت ‏خود را از زبان پیامبر اكرم(ص) بیان كنید، به حادثه غدیر و وجوب ولایت ‏خود اشاره مى‏كند. این روایت را طبرسى در جلد اول كتاب احتجاج نقل كرده است. كتاب سلیم بن‏قیس و جلد چهلم بحارالانوار نیز از منابع این حدیث ‏شمرده مى‏شود.

11 -حضرت على(ع)، در توضیح حدیث "ان حدیثنا اهل البیت صعب مستصعب‏"، حدیث غدیر را بیان كرده، از آزمون مؤمنان در این مسیر سخن گفته است. این روایت در صفحه 55 تفسیر فرات كوفى و نیز جلد 25 بحارالانوار دیده مى‏شود.

12 -ابن عساكر شافعى در جلد دوم تاریخ دمشق به طرق مختلف حدیث غدیر را از زبان على علیه السلام نقل كرده است. همچنین ابن مغازلى شافعى در صفحه 21 كتاب "المناقب‏"، ابن‏ كثیر در جلد پنجم البدایة و النهایة و هیثمى در جلد نهم مجمع الزواید سخنان حضرت را نقل كرده‏اند.

به امید آن كه در پرتو نور غدیر به حریم ولایت راه یابیم و از سرچشمه حیات طیبه اهل بیت علیهم السلام حیاتى نو به دست آوریم.

پى‏نوشت‌ها:
1-احتجاج طبرسى، ج 1، ص 184/ الامامة و السیاسة، ص‏29 – 30/ بحارالانوار، ج 28، ص 185.

2-مائده،3.

3-الروضة من الكافى، ج 8، ص‏27.

4-مناقب ابن المغازلى، ص 114/ مناقب الخوارزمى، ص 222/ امالى، شیخ طوسى، ص‏333/ همان، ص‏546/ همان، ص 555/ الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص‏333 و213/ كشف الیقین، ص‏423/ فرائد السمطین، ج 1، ص 315/ ارشاد القلوب، ج 2، ص‏259.

5-كتاب سلیم بن‏قیس، حدیث 11، ص 641/ فوائد السمطین، ج 1، ص 312/ الغدیر، ج 1، ص‏163.

6-مناقب الخوارزمى، ص 182/ مستدرك حاكم، ج‏3، ص 371/ مروج الذهب، ج 2، ص‏373/ تذكرة الخواص، ابن الجوزى، ص‏73/ مجمع الزوائد، ج‏9، ص‏107.

7-النساء،59.

8-المائده، 55.

9-التوبة،16.

10-المائده،3.

11-كتاب سلیم بن‏قیس، ص 758/ الغدیر، ج 1، ص 195/ احتجاج طبرسى، ج 1، ص 341/ فرائد السمطین، ج 1، ص 314/ كمال الدین، ج 1، ص 274/ بحارالانوار، ج‏33، ص‏147.

12-مسند احمد بن‏حنبل، ج 4، ص 370/ این حدیث در صدها كتاب ‏شیعه ‏و سنى ‏با عبارات‏ مختلف ‏نقل ‏شده ‏است.

13-شرح نهج البلاغة، ابن ابى‏الحدید، ج‏19، ص‏217/ المعارف، ابن قتیبة، ص 580/ انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص‏156/ حلیة الاولیاء، ج 5، ص‏26/ الارشاد، شیخ مفید، ج 1، ص 351/ كشف الیقین، علامه حلى، ص 110/ الغدیر، ج 1، ص‏193.

14-الارشاد، شیخ مفید، ج 1، ص 352/ شرح نهج البلاغه، ابن ابى‏الحدید، ج 4، ص 74/ مجمع الزواید، ج‏9، ص‏106/ مناقب، ابى مغازلى شافعى، ص‏23/ العمدة ص 110، الغدیر، ج 1، ص‏167.

15-كشف المحجة، سید بن‏طاووس، ص‏246. معادن الحكمة‏ فى مكاتیب الائمة، فصل 2/ بحار، ج 30،ص‏7.
 




[ سه شنبه 24 آبان 1390  ] [ 8:34 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در طول دوران رسالت، پیوسته به موضوع جانشینی بعد از خود اشاره کرده و به صورت مکرر آن را امری مربوط به خدا دانسته است.

صرف نظر از کتب تفسیر و تاریخ و حدیث شیعه که بر انتصابی بودن امام از سوی خداوند تصریح و تاکید دارند، این مطلب را می توان به روشنی از کتب اهل سنت نیز اثبات نمود.

طبری می نویسد: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله پس از گذشت 3 سال از آغاز بعثت، از سوی خداوند مامور شد که دعوت خویش را آشکار سازد، و آیه «و انذر عشیرتک الاقربین » (1) در این مورد نازل شد. پیامبر، سران بنی هاشم را جمع کرد و فرمود: «من خیر دنیا و آخرت را برای شما آورده ام. خداوند به من امر کرده است که شما را به آن دعوت کنم. کدام یک از شما مرا در نشر این آیین یاری می کند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟» حضرت سه مرتبه این سخن را تکرار نمود و در هر بار تنها علی علیه السلام آمادگی خود را اعلان کرد. در این موقع پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «ان هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم; (2) او برادر و وصی و جانشین من در میان شماست.»

طبری در جای دیگری از تاریخش نقل می کند: وقتی آن حضرت برای تبلیغ اسلام با سران قبیله بنی عامر تماس گرفت، یکی از آنان حمایت خود را از وی اعلام نمود و افزود: هرگاه خداوند تو را بر مخالفان پیروز ساخت، آیا موضوع زمامداری مسلمانان پس از شما به ما واگذار می گردد؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: «الامر الی الله، یضعه حیث یشاء; موضوع خلافت، مربوط به خدا است [و از اختیار من بیرون است]، خدا هر فردی را انتخاب کند، امامت به او محول می گردد.» (3)

پیامبر اسلام با این گونه سخنان صریح و بسیار روشن خود زمینه سازی نموده و اذهان را آماده می کرد تا آخرین پیام الهی را درباره رهبری امت اسلامی که سرنوشت اسلام و مسلمین را رقم خواهد زد ابلاغ نماید و پیوسته به مساله مهم ولایت و رهبری بعد از خود اشاره نموده و علی علیه السلام را به عنوان بهترین فرد معرفی می کردند. تا اینکه وعده موعود فرا رسید و برای ابلاغ آخرین فرمان خداوند و اتمام رسالت خویش در هنگام برگشت از سفر حج در مکانی به نام غدیر خم، در بزرگترین اجتماع مسلمین در دوران پیامبری خویش به پا خواست و به فرمان خداوند، امام علی علیه السلام و یازده معصوم از فرزندان او را به عنوام امام و رهبر مسلمین با جملاتی چون «من کنت مولاه فهذا علی مولاه » که برگرفته از ولایت خداوند است، منصوب کرد.

متاسفانه بعد از رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام صلی الله علیه وآله تهاجم بس گسترده ای علیه ولایت امام علی علیه السلام آغاز گردید و بزرگترین هجمه ها علیه روایت غدیر بود، اما از آنجا که نتوانستند این پیام بزرگ و پرفروغ آسمانی را نادیده بگیرند، پیوسته به تفسیرهای ناصواب و به دور از منطق همچون تفسیر لفظ «مولا» به معنی نصرت و محبت و دوستی دست زدند تا شاید بتوانند این حدیث نورانی را تحریف کرده و کارهای توجیه ناپذیر خویش را توجیه کنند.

هم اکنون به بیان شواهدی می پردازیم که به روشنی ثابت می کند که مقصود از «مولی » در حدیث غدیر، همان امامت و رهبری است.

شواهد
1 - فرازهای حدیث شریف غدیر
رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم فرمود:

الف - خدایی جز الله نیست، زیرا او به من اعلام فرموده است که اگر آنچه در حق علی بر من نازل نموده ابلاغ نکنم رسالت او را نرسانده ام، و برای من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده است و خدا کفایت کننده و کریم است.

خداوند به من چنین وحی کرده است: «بسم الله الرحمن الرحیم ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت درباره علی بر تو نازل شده; یعنی خلافت علی بن ابی طالب را ابلاغ کن و اگر انجام ندهی، رسالت او را نرسانده ای، و خداوند تو را از مردم حفظ می کند.» (4)

ای مردم! من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل کرده کوتاهی نکرده ام و من سبب نزول این آیه را برای شما بیان می کنم: جبرئیل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام که او سلام است مرا مامور کرد که در این محل بپاخیزم و بر هر سفید و سیاهی اعلام کنم که: «ان علی بن ابی طالب اخی و وصیی و خلیفتی علی امتی والامام من بعدی; علی بن ابی طالب برادر من و وصی من و جانشین من بر امتم و امام بعد از من است.» نسبت او به من همانند هارون به موسی است جز این که پیامبری بعد از من نیست. و او صاحب اختیار شما بعد از خدا و رسولش می باشد و خداوند در این مورد آیه ای از کتابش بر من نازل کرده است که: «صاحب اختیار شما، خدا و رسولش هستند و کسانی که ایمان آورده و نماز را بپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند.» (5) و علی بن ابی طالب است که نماز را بپا داشته و در حال رکوع زکات داده و در هر حال خداوند عزوجل را قصد می کند. (6)

ب - ای مردم! از او (علی علیه السلام) به سوی دیگری گمراه نشوید، و از او روی بر مگردانید و از ولایت او سرباز نزنید. اوست که به حق هدایت نموده و به آن عمل می کند، و باطل را ابطال نموده و از آن نهی می نماید، و در راه خدا سرزنش ملامت کننده ای او را مانع نمی شود.

ای مردم! او را فضیلت دهید که خدا او را فضیلت داده است، و او را قبول کنید که خداوند او را منصوب نموده است.

«معاشر الناس! انه امام من الله، ولن یتوب الله علی احد انکر ولایته و لن یغفر الله له ...;

ای مردم! او از طرف خداوند امام است و هر کس ولایت او را انکار کند خداوند هرگز توبه اش را نمی پذیرد و او را نمی بخشد. حتمی است بر خداوند که با کسی که با او مخالفت نماید چنین کند و او را به عذابی شدید تا ابدیت و تا آخر روزگار معذب نماید. پس بپرهیزید از این که با او مخالفت کنید و گرفتار آتشی شوید که آتشگیره آن مردم و سنگ ها هستند و برای کافران آماده شده است.» (7)

ج - «الا ان جبرئیل خبرنی عن الله تعالی بذلک و یقول «من عادی علیا و لم یتوله فعلیه لعنتی; بدانید که جبرئیل از جانب خداوند این خبر را برای من آورده است و می گوید: «هرکس با علی دشمنی کند و ولایت او را نپذیرد لعنت و غضب من بر او باد.»

د - «معاشر الناس ... من کنت مولاه فهذا علی مولاه، و هو علی بن ابی طالب اخی و وصیی و مولاته من الله عزوجل انزلها علی; ای مردم هر کس من صاحب اختیار اویم این علی صاحب اختیار اوست واو علی بن ابی طالب، برادر و جانشین من است و ولایت او از جانب خداوند متعال است که بر من نازل کرده است.»

ه - «الا وقد بلغت، الا و قد اسمعت، الا و قد اوضحت، الا و ان الله عزوجل قال و انا قلت عن الله عزوجل، الا انه لا امیر المؤمنین غیر اخی هذا; بدانید من پیام خدا را رساندم، و وظیفه خود را ادا کردم، بدانید که من شنوانیدم، بدانید که من (مساله ولایت و امامت را) توضیح دادم و روشن نمودم، بدانید که خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز وجل می گویم، بدانید که امیرالمؤمنین جز این برادرم علی نیست.»

و - «معاشر الناس! هذا علی اخی، و وصیی و واعی علمی، و خلیفتی فی امتی... انه خلیفة رسول الله و امیرالمؤمنین، والامام الهادی من الله...;

ای مردم! این علی برادر من، وصی من، جامع علم من و جانشینم در میان امتم می باشد... او خلیفه رسول خدا، امیرالمؤمنین و امام هدایت کننده از طرف خداوند است.»

ز - «معاشر الناس! انما اکمل الله عزوجل دینکم بامامته فمن لم یاتم به و بمن یقوم مقامه من ولدی من صلبه الی یوم القیامة، والعرض علی الله عزوجل، فاولئک الذین حبطت اعمالهم، و فی النار هم خالدون، لایخفف عنهم العذاب ولا هم ینظرون;

ای مردم! خداوند دین شما را با امامت او کامل نمود، پس هر کس به او و کسانی که جانشین او از فرزندان من و از نسل او هستند (8) تا روز قیامت و روز رفتن به پیشگاه خداوند اقتدا نکند، چنین کسانی اعمالشان در دنیا و آخرت از بین رفته و در آتش دائمی خواهند بود، عذاب از آنان تخفیف نمی یابد و به آنان مهلت داده نمی شود.» (9)

2 - اقرار علمای اهل سنت
جمعی از علمای اهل سنت با نقل روایات متعدد، مقصود از آیه شریفه (تبلیغ) و حکم موجود در آن را، معرفی ولایت علی علیه السلام ذکر می کنند.

الف) عن ابی سعید الخدری قال: نزلت هذه الآیة: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک » علی رسول الله صلی الله علیه وآله یوم غدیر خم فی علی بن ابی طالب;

از ابی سعید خدری روایت شده که گفت: آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ...» در روز غدیر خم بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در مورد علی بن ابی طالب نازل شده است.»

ب) عن ابن عباس فی قوله (تعالی): «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته، والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین » قال: نزلت فی علی علیه السلام، امر رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ان یبلغ فیه فاخذ رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بید علی علیه السلام فقال: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه; (10)

از ابن عباس در مورد آیه شریفه «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک...» روایت شده است که گفت: در مورد علی علیه السلام نازل شد. [خداوند در این آیه ]به پیامبرش فرمان داد که در مورد علی علیه السلام تبلیغ نماید. پس پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله دست علی علیه السلام را گرفت و فرمود: هر کس که من آقا و مولایش هستم، پس علی آقا و مولای اوست; خداوندا دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار.

این آیه دلیل بسیار روشنی است بر این که مقصود از «مولا» جز امامت و رهبری چیز دیگری نیست.

3 - اقرارگیری از مردم
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در آغاز سخن، از مردم بر سه اصل مهم اسلامی اقرار گرفت و فرمود: «الستم تشهدون ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق و النار حق؟»

هدف از این اقراگیری چیست؟ آیا جز این است که می خواهد ذهن مردم را آماده کند، تا مقام و موقعیتی را که بعدا برای علی علیه السلام ثابت می کند، بسان اصول پیشین تلقی نمایند و بدانند که اقرار به ولایت و خلافت وی، در ردیف اصول سه گانه ای است که همگی به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از مولی، دوست و ناصر باشد، در این صورت رابطه جمله ها به هم خورده و کلام، بلاغت و استواری خود را از دست می دهد، زیرا:

یک: علی علیه السلام منهای ولایت، یک فرد مسلمان برجسته بود که در جامعه آن روز پرورش یافته بود و لزوم دوستی با افراد با ایمان، تا چه رسد نسبت به مؤمنی مانند علی علیه السلام، چیز مخفی و پنهانی نبود که پیامبر آن را در اجتماع بزرگ اعلام بفرماید.

دو: این مساله این قدر هم اهمیت نداشت که در ردیف اصول سه گانه قرار گیرد.

4 - بیعت ابوبکر و عمر
طبق نقل علماء، مفسران و مورخان بزرگ اهل سنت، عمر و ابوبکر اولین کسانی بودند که بعد از خطبه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله در غدیر خم برای معرفی امام علی علیه السلام به عنوان وصی و امام بعد از خود، با علی علیه السلام به عنوان امیرالمؤمنین و امام المسلمین با بیان جملاتی چون «بخ بخ یا علی اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة » یا «هنیئا لک یا ابن ابی طالب اصبحت و امسیت مولی کل مؤمن و مؤمنة »; (11) «ای علی بر تو مبارک باد که امروز مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمن گشتی » یا «گوارا باد بر تو [این ولایت و امامت] ای پسر ابی طالب که امروز مولای من و مولای هر مرد و زنی گشتی » بیعت کردند.

5 - شان نزول آیه اکمال دین
جمع زیادی از مفسرین و مورخین اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده اند که بعد از اعلان ولایت و امامت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در روز غدیر خم و بیعت مسلمین با آن حضرت به عنوان امام و وصی بعد از پیامبرصلی الله علیه وآله، آیه شریفه «اکمال » (مائده/3) نازل شد.

وقتی که آیه «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» بر پیامبرصلی الله علیه وآله نازل شد، حضرت فرمود: «الله اکبر علی اکمال الدین و اتمام النعمة و رضا الرب برسالتی و ولایة علی بن ابی طالب من بعدی (ثم قال) من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله; (12)

الله اکبر بر تکمیل شدن دین و اتمام نعمت پروردگار و خشنودی خداوند از رسالت من و ولایت علی بعد از من. هر کس من مولای او هستم، علی مولای اوست. خداوندا، آن کسی که او را دوست دارد دوست بدار، و آن کس که او را دشمن دارد، دشمن بدار، و هر کس او را یاری کند، یاری کن و هر کس او را خوار کند خوار گردان.»

آیا کمال دین و اتمام نعمت پروردگار به امامت و رهبری است یا به دوستی و محبت؟!

6 - تاج گذاری
پیامبرصلی الله علیه وآله در مراسم غدیر خم عمامه خود را که «سحاب » نام داشت، به عنوان تاج افتخار بر سر امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دادند و انتهای عمامه را بر دوش آن حضرت آویزان نمودند و فرمودند: «عمامه تاج عرب است.» خود امیرالمؤمنین علیه السلام در این باره فرمود:

«عممنی رسول الله صلی الله علیه وآله یوم غدیر خم بعمامة فدل طرفها علی منکبی و قال: ان الله ایدنی یوم بدر و حنین بملائکة معتمین بهذه العمامة; (13)

رسول خداصلی الله علیه وآله در روز غدیر خم عمامه ای بر سرم بستند و یک طرفش را بر دوشم آویختند و فرمودند: خداوند در روز بدر و حنین، مرا به وسیله ملائکه ای که چنین عمامه ای بر سر داشتند یاری نمود.»

7 - معجزه و امضای الهی
حارث فهری به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پیامبرصلی الله علیه وآله آمده و گفت:

«ای محمد! سه سؤال از تو دارم: آیا شهادت به یگانگی خداوند و پیامبری خودت را از جانب پروردگارت آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا نماز و زکات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا درباره علی بن ابی طالب که گفتی «من کنت مولاه فعلی مولاه....» از جانب پروردگارت گفتی یا از پیش خود گفتی؟

حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند:

«خداوند به من وحی کرده است و واسطه بین من و خدا جبرئیل است و من اعلان کننده پیام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبری اعلان نمی کنم.»

حارث گفت: «خدایا، اگر آنچه محمد می گوید حق و از جانب توست، سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی بر ما بفرست.»

و در روایت دیگر چنین است:

«خدایا، اگر محمد در آنچه می گوید صادق و راستگو است، شعله ای از آتش بر ما بفرست.»

همین که سخن حارث تمام شد و به راه افتاد، خداوند سنگی را از آسمان بر او فرستاد که از مغزش وارد شد و از دبرش خارج گردید و همانجا او را هلاک کرد.

بعد از این جریان آیه «سال سائل بعذاب واقع، للکافرین لیس له دافع » (14) نازل شد. پیامبر به اصحابشان فرمودند: آیا دیدید و شنیدید؟ گفتند: آری. (15)

و با این معجزه، بر همگان مسلم شد که «غدیر» از منبع وحی سرچشمه گرفته و یک فرمان الهی است.

8 - شرایط بیان حدیث
هرگاه مقصود از بیان حدیث غدیر، مراتب دوستی علی علیه السلام بود، دیگر لازم نبود که پیامبر اکرم در هوای گرم کاروان صدهزار نفری را از رفتن باز بدارد و مردم را در آن هوای گرم روی ریگ ها و سنگ های بیابان بنشاند و خطابه مفصل بخواند.

مگر قرآن با آیه شریفه «انما المؤمنون اخوة » (16) افراد جامعه با ایمان را برادر یکدیگر نخوانده بود؟

قرآن، در آیات زیادی افراد با ایمان را دوست یکدیگر معرفی کرده است. علی علیه السلام نیز عضو همان جامعه با ایمان بود و دیگر نیازی نبود که پیامبر اکرم مستقلا درباره دوستی و مودت علی علیه السلام داد سخن بدهد.

اینکه هدف از حدیث غدیر بیان مراتب دوستی و نصرت علی علیه السلام بوده و مولی به معنی محب و ناصر است، یک نوع اشکالتراشی کودکانه است و از تعصب های کور مایه می گیرد، بلکه به حکم قرائن پیشین و شواهد دیگری که با دقت در سراسر خطبه به دست می آید، کلمه مولی در حدیث غدیر یک معنی بیش ندارد، و آن اولی به تصرف است.

پی نوشت ها:

1) شعراء/ 214.

2) تاریخ طبری، محمد بن جریر، چاپ بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1879 م، ج 2، ص 64 - 66; مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 159.

3) طبری، همان، ج 2، ص 84; تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 65; سیره علوی، ج 2، ص 3; سیره ابن هشام، ج 2، ص 32.

4) مائده / 67.

5) مائده/ 55.

6) لا اله الا هو - لانه قد اعلمنی انی ان لم ابلغ ما انزل الی فی حق علی فما بلغت رسالته، فقد ضمن لی (تبارک و تعالی) العصمة من الناس و هو الله الکافی الکریم، فاوحی الی:

بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الرسول، بلغ ما انزل الیک من ربک فی علی، «یعنی فی الخلافة لعلی بن ابی طالب » و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس.

معاشر الناس! ما قصرت فی تبلیغ ما انزل الله تعالی الی، و انا ابین لکم سبب هذه الآیة.

ان جبرئیل علیه السلام هبط الی مرارا ثلاثا یامرنی عن السلام ربی و هو السلام ان اقوم فی هذا المشهد، فاعلم کل ابیض و اسود ان علی بن ابی طالب، اخی و وصیی و خلیفتی علی امتی و الامام من بعدی، الذی محله منی محل هارون من موسی، الا انه لا نبی بعدی، و هو ولیکم بعد الله و رسوله و قد انزل الله تبارک تعالی علی بذلک آیة من کتابه:

«انما ولیکم الله و رسوله و الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون » (مائده/ 55)

و علی بن ابی طالب الذی اقام الصلوة و اتی الزکوة و هو راکع یرید الله عز وجل فی کل حال.

7) معاشر الناس! لاتضلوا عنه ولا تنفروا منه، ولا تستنکفوا من ولایته، فهو الذی یهدی الی الحق و یعمل به، ویزهق الباطل و ینهی عنه، ولا تاخذه فی الله لومة لائم.

معاشر الناس فضلوه فقد فضله الله، واقبلوه فقد نصبه الله.

معاشر الناس! انه امام من الله،و لن یتوب الله علی احد انکر ولایته ولن یغفر الله له، حتما علی الله ان یفعل ذلک ممن خالف امره فیه و ان یعذبه عذابا نکرا، ابد الآباد و دهر الدهور.

فاحذروا ان تخالفوه فتصلوا نارا وقودها الناس والحجارة اعدت للکافرین.

8) اشاره به امامت ائمه معصومین علیهم السلام از فرزندان امام علی علیه السلام است.

9) علامه امینی، الغدیر، ج 1، ص 159. - الاحتجاج، ابی منصور احمد بن علی ابن ابی طالب الطبرسی، تحقیق ابراهیم بهادری، و محمدهادی به; با اشراف علامه جعفر سبحانی، (تهران، انتشارات اسوه، التابعة لمنظمة الاوقاف و الشؤون الخیریه، 1413 ه ق)، ج 1، صص 138 - 160.

تفسیر الصافی، محسن فیض کاشانی، (مشهد، دارالمرتضی للنشر بی تا) ج 2، صص 52 - 66.

ر.ک: واقعة الغدیر الکبری، محمد الدشتی و اسرار غدیر، محمدباقر انصاری.

10) تعداد زیادی از علما و مفسران اهل سنت می گویند: آیه تبلیغ در روز غدیر خم برای اعلان ولایت و امامت علی علیه السلام نازل شده است:

جلال الدین عبدالرحمان بن ابی بکر سیوطی، تفسیر الدر المنثور فی التفسیر بالماثور، (بیروت، المکتبة الشعبیه)، ج 2، ص 327، ذیل آیه شریفه; فخرالدین محمد بن عمر بن الحسن، تفسیر مفاتیح الغیب، ج 12، ص 49، ذیل آیه شریفه; رشیدرضا الوهابی مذهبا، تفسیر المنار (بیروت، دار المعرفه، الطبعة الثانیه)، ج 6، ص 463، ذیل آیه شریفه; قاضی محمد بن علی الشوکانی الیمانی، تفسیر فتح القدیر، ج 3، ذیل آیه شریفه; سیدمحمود بن عبدالله الآلوسی البغدادی، تفسیر روح المعانی، ج 2، ذیل آیه شریفه; حافظ بن عساکر الشافعی، تاریخ الدمشق، شرح حال امیرالمؤمنین، ج 2، ص 86، ح 589; شیخ ابی الحسن علی بن احمد الواحدی النیسابوری، اسباب النزول (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1400 ه ق)، ص 135; غیاث الدین بن همام الدین الحسینی المشتهر به خوان میر، حبیب السیر، طهران، مطبعة الحیدری، ج 2، ص 12; شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بیروت، (مؤسسة الاعلمی للمطبوعات)، ج 1، ص 119، باب 39; حافظ ابی القاسم عبیدالله بن عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل، حققه و علق علیه الشیخ محمدباقر المحمودی، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، الطبعة الاولی، 1393، ج 1 ص 187، احادیث شماره 243، 244، 245، 247، 248، 192; حافظ احمد بن عبدالرحمان ابی بکر الفارسی الشیرازی، ما نزل القرآن فی علی علیه السلام، ص 68; بدرالدین محمود الشهیر بابن العینی الحنفی، عمدة القاری فی شرح صحیح البخاری، ج 8، ص 584.

11) حافظ بن عساکر الشافعی، تاریخ الدمشق، شرح حال امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 2، ص 52 - 47 و ص 78 - 76، حادیث شماره 548، 549، 550، 551، 552، 579، 580; فخرالدین محمد بن عمر بن الحسین، التفسیر الکبیر، ج 12، ص 49، ذیل آیه «تبلیغ » (مائده/ 67); اسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی، البدایة و النهایة، ج 5، ص 212; شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، ج 1، ص 28 و 29; صدرالدین الحموینی الشافعی، فرائد السمطین، ج 1، ص 77، باب 13، ح 44 و ص 70، باب 12، ح 38; احمد بن محمد بن حنبل الشیبانی، المسند، ج 4، ص 281; حافظ عبدالرحمان بن علی بن محمد ابی الخرج ابن الجوزی، المناقب; ابی الفرید الموفق بن احمد خطیب خوارزمی، المناقب، ص 94; ابی الحسن علی بن محمد الحلائی المعروف به «ابن المغازلی الشافعی »، المناقب، ص 18 و 24; جلال الدین السیوطی الشافعی، الحاوی للفتاوی، ج 1، ص 122; محب الدین ابو جعفر احمد بن عبدالله الاذرعی، بدیع المعانی، ص 75; ابی القاسم عبیدالله بن عبدالله بن احمد الحسکانی، شواهد التنزیل، ج 1، ص 156، ح 210 و ص 158، ح 213; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج 8، ص 290; ابن حجر العسقلانی، الصواعق المحرقه، ص 26; المتقی الهندی، کنز العمال، ج 6، ص 397; شیخ محمد حبیب الله بن عبدالله الشنقیطی المدنی المالکی، کفایة الطالب لمناقب علی بن ابی طالب، ص 28; جمال الدین محمد الزرندی، درر السمطین فی مناقب السبطین، ص 109; ابی المظفر یوسف بن قزاوغلی بن عبدالله البغدادی شمس الدین الملقب به سبط ابن الجوزی الحنبلی ثم الحنفی، تذکرة الخواص، بیروت، مؤسسه اهل البیت علیهم السلام، 1401 ه ق، ص 37; ابی حامد محمد الغزالی، سر العالمین و کشف ما فی الدارین، ص 21; ابی عبدالله محمد بن عبدالباقی الزرقانی المالکی، شرح المواهب اللدنیة، ج 7، ص 13; محمدرشید رضا، تفسیر المنار، بیروت، دار المعرفة، الطبعة الثانیه، ج 6، ص 465، ذیل آیه شریفه «تبلیغ، مائده/ 71»; ابوالفداء اسماعیل بن کثیر، السیرة النبویة، ج 4، ص 417.

12) حافظ حسکانی، شواهد التنزیل، ج 1، ص 157، حدیث 211; محمد الحموینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 74، ذیل آیه شریفه; البدایه و النهایه، ج 7، ص 347 و صفحات بعد از آن; حافظ بن عساکر الشافعی، ترجمة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام من مدینة الدمشق، ج 2، ص 85، ح 588; ابن المغازلی الشافعی، المناقب، ص 19; الیعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 35; الخطیب البغدادی، تاریخ بغداد، ج 8، ص 290; ابن الجوزی الحنفی، تذکرة الخواص، ص 37; السیوطی الشافعی، تفسیر درالمنثور، بیروت، المکتبة الشیعیة، ج 2، ص 251، ذیل ایه شریفه; شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، چاپ یک جلدی، ص 115; الخوارزمی الحنفی، المناقب، ص 80; الآلوسی، تفسیر روح المعانی، ج 6، ذیل آیه شریفه; الثعلبی، تفسیر الکشف و البیان، ذیل آیه شریفه; عبدالله الحنفی، ارجح المطالب، ص 568; الخوارزمی الحنفی، المقتل الحسین، قم، منشورات مکتبة المفید، ج 1، ص 47; عبدالله الشافعی، المناقب، ص 106.

13) محمد الجوینی، فرائد السمطین، ج 1، ص 76، باب 12، احادیث شماره 41، 42 و 43.

جوینی در روایتی دیگر نیز در این باره نقل می کند:

عن جعفر بن محمد قال: «حدثنی ابی، عن جدی ان رسول الله صلی الله علیه وآله عمم علی بن ابی طالب صلوات الله علیه و آله عمامته السحاب فارخاها من بین یدیه و من خلفه ثم قال: اقبل، فاقبل ثم قال له: ادبر، فقال: هکذا جاءتنی الملائکة.»

14) معراج / 1.

15) این روایت را بسیاری از علمای اهل سنت در کتاب های خود نقل کرده اند که در ذیل به نمونه هایی از آن ها اشاره می کنیم:

ابی عبدالله محمد بن احمد الانصاری القرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1405، ج 18، ص 278، ذیل آیه شریفه; سبط بن الجوزی، تذکرة الخواص، ص 37; شواهد التنزیل، ج 2، ص 286، ح 1030; جمال الدین محمد الزرندی الحنفی، نظم درر السمطین، طهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 93; ابی السعود محمد بن محمد العمادی، تفسیر ابی السعود، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ج 8، ص 29، اول تفسیر سوره معارج; المناوی، فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، بیروت، دارالفکر، الطبعة الثانیه، 1391 ه ق، ج 6، ص 218، در تفسیر حدیث 9000; السیرة الحلبیة، ج 3، ص 337; نور الابصار، ص 78، الشبلنجی; شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، بیروت، مؤسسة الاعلمی المطبوعات، ج 2، ص 99، باب 58.

16) حجرات / 10.
 




[ سه شنبه 24 آبان 1390  ] [ 8:32 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

واقعه ی عظیم غدیر، شامل مراحل مقدماتى قبل از خطبه و متن خطبه و وقایعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه به وقوع پیوست، به طوری كه روایت واحد و متسلسل به دست ما نرسیده است. بلكه هر یك از حاضرین در غدیر، گوشه‏اى از مراسم یا قطعه‏اى از سخنان حضرت را نقل نموده‏اند. البته قسمت‌هایى از این جریان به طور متواتر به دست ما رسیده است، و خطبه ی غدیر نیز به طور كامل در كتب حدیث حفظ شده است.

روایت حدیث غدیر در شرایط خفقان
خبر غدیر و سخنان پیامبر(ص) در آن مجمع عظیم، طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غیر مسلمانان هم از این خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بیش از یكصد و بیست هزار مسلمان حاضر در غدیر، هر یك به سهم خود خطبه ی غدیر را حفظ كند و متن آن را در اختیار فرزندان و فامیل و دوستان خود قرار دهد.

متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آن روز مسلمین و فضاى ایجاد شده بعد از رحلت پیامبر(ص) كه حدیث گفتن و حدیث نوشتن در آن ممنوع بود و سال هاى متمادى همچنان ادامه داشت اینها سبب شد كه مردم سخنان سرنوشت ساز پیامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهمیت آن را نادیده بگیرند.

طبیعى است كه باید چنین مى‏شد، زیرا مطرح كردن غدیر مساوى با بر چیدن بساط غاصبین خلافت بود، و آنان هرگز اجازه چنین كارى را نمى‏دادند. البته جریان غدیر به صورتى در سینه‏ها جا گرفت كه عده زیادى خطبه ی غدیر یا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسل‌هاى آینده به یادگار گذاشتند و هیچ كس را قدرت كنترل و منع از انتشار چنین خبر مهمى نبود.

شخص امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا صلوات الله علیهما كه ركن غدیر بودند، و نیز ائمه علیهم السلام یكى پس از دیگرى تأكید خاصى بر حفظ این حدیث داشتند، و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مى‏فرمودند، و در آن شرایط خفقان مى‏بینیم كه امام باقر علیه السلام متن كامل خطبه غدیر را براى اصحابشان فرموده‏اند.

به همین جهت در بین قاطبه ی مسلمین،هیچ حدیثى به اندازه «حدیث غدیر» روایت كننده ندارد، و گذشته از تواتر آن، از نظر علم رجال و درایت، اسناد آن در حد فوق العاده‏اى است.

معرفى كتاب درباره سند حدیث غدیر
كتب مفصلى در زمینه بحث‌هاى رجالى و تاریخى مربوط به سند حدیث غدیر تألیف شده است كه بهترین نمونه آن كتاب «الغدیر» تألیف علامه ی بزرگ شیخ عبد الحسین امینى نجفى رضوان الله علیه است.

در این كتاب‌ها، اسماء راویان حدیث غدیر جمع آورى شده و از نظر رجالى درباره ی موثق بودن راویان بحث شده و تاریخچه ی مفصلى از اسناد و راویان حدیث غدیر تدوین شده و جنبه‏هاى اعجاب انگیز آن در زمینه‏هاى اسناد و رجال تبیین گردیده است. ذیلاً به دو نمونه اشاره مى‏شود :

ابو المعالى جوینى مى‏گوید: در بغداد در دست صحافى یك جلد كتاب دیدم كه بر جلد آن چنین نوشته بود:«جلد بیست و هشتم از اسناد حدیث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و بعد از این مجلد بیست و نهم خواهد بود.» (1)

إبن كثیر مى‏گوید:« كتابى در دو جلد ضخیم دیدم كه طبرى در آن، احادیث غدیر خم را جمع آورى كرده بود.» (2)

اگر چه كتاب براى معرفى در این زمینه بسیار زیاد است ولى در اینجا چند كتاب به عنوان راهنمایى و براى آگاهى از مباحث مربوط به سند حدیث غدیر معرفى مى‏شود:

1.الطرائف، سید ابن طاووس، ص 33.

2.كشف المهم فی طریق خبر غدیر خم، سید هاشم بحرانى.

3.بحار الأنوار، علامه ی مجلسى، ج 37، ص 181 و 182.

4.عوالم العلوم، شیخ عبدالله بحرانى،ج 15/3 ص 307 تا 327.

5.عبقات الأنوار، میر حامد حسین هندى، جلد غدیر.

6.الغدیر، علامه ی امینى، ج 1، صص 12 تا 151، و 294 تا 322 .

7.خلاصه ی عبقات الأنوار، علامه ی محقق سید على حسینى میلانى دامت افاضاته، جلد غدیر.

مدارك متن كامل خطبه غدیر
در تاریخچه ی كتاب‌هاى اسلامى، اولین بار در نقل خطبه غدیر به صورت مستقل، به كتابى كه عالم شیعى استاد بزرگ علم نحو شیخ خلیل بن احمد فراهیدى متوفاى 175 هجرى تألیف كرده بر مى‏خوریم، كه تحت عنوان «جزء فیه خطبة النبى(ص) یوم الغدیر» (3) معرفى شده است، و بعد از او كتاب‌هاى بسیارى در این زمینه تألیف گردیده است.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه ی غدیر در هفت كتاب از مدارك معتبر شیعه كه هم اكنون در دست مى‏باشد و به چاپ هم رسیده، با اسناد متصل نقل شده است. روایات این هفت كتاب به سه طریق منتهى مى‏شود:

یكى به روایت امام باقر(ع) است كه با اسناد معتبر در سه كتاب «روضة الواعظین» تألیف شیخ ابن فتال نیشابورى (4) ،«الاحتجاج» تألیف شیخ طبرسی (5) ، و«الیقین» تألیف سید إبن طاووس (6) نقل شده است.

طریق دوم به روایت زید بن ارقم است كه با اسناد متصل در سه كتاب «العدد القویة» تألیف شیخ على بن یوسف حلى (7) «التحصین» تألیف سید ابن طاووس(8)، و«الصراط المستقیم» تألیف شیخ على بن یونس بیاضى(9) ، و«نهج الایمان» تألیف شیخ حسین بن جبور(10) به نقل از كتاب «الولایة» تألیف مورخ طبرى روایت شده است.

طریق سوم به روایت حذیفة بن الیمان است كه با اسناد متصل در كتاب «الاقبال» تألیف سید بن طاووس (11) به نقل از كتاب «النشر و الطى» نقل شده است.

شیخ حر عاملى در كتاب «اثبات الهداة»(12) و علامه مجلسى در«بحار الأنوار»(13) و سید بحرانى در كتاب «كشف المهم» (14) و سایر علماى متأخر، خطبه مفصل غدیر را از مدارك مذكور نقل كرده‏اند.

بدین ترتیب، متن كامل خطبه ی غدیر به دست این بزرگان شیعه حفظ شده و به دست ما رسیده است، كه این خود در عالم اسلام از افتخارات تشیع است.

اسناد و رجال روایت كننده متن كامل خطبه غدیر
ذیلاً عین اسناد مربوط به روایت خطبه ی غدیر به عنوان پشتوانه ی آن تقدیم مى‏گردد.

روایت امام باقر(ع) به دو سند است:

1.قال الشیخ أحمد بن على بن ابی منصور الطبرسی فی كتاب «الاحتجاج»:

"حدثنی السید العالم العابد ابو جعفر مهدی بن أبی الحرث الحسینی المرعشی رضى الله عنه قال: أخبرنا الشیخ أبو علی الحسن بن الشیخ أبی جعفر محمد بن الحسن الطوسی رضی الله عنه، قال: أخبرنا الشیخ السعید الوالد أبو جعفر قدس الله روحه، قال: أخبرنی جماعة عن أبی محمد هارون بن موسى التلعكبری، قال:

أخبرنی أبوعلی محمد بن همام، قال: أخبرنا علی السوری قال: أخبرنا أبو محمد العلوی من ولد الأفطس ـ و كان من عباد الله الصالحین ـ قال: حدثنامحمد بن موسى الهمدانی، قال: حدثنا محمد بن خالد الطیالسی، قال: حدثنا سیف بن عمیرة و صالح بن عقبة جمیعا عن قیس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمی عن أبی جعفر محمد بن علی(الباقر)علیهما السلام."

2.قال السید إبن طاووس فی كتاب «الیقین»: قال أحمد بن محمد الطبری المعروف بالخلیلی فی كتابه «أخبرنی محمد بن أبی بكر بن عبد الرحمان، قال: حدثنی الحسن بن علی أبو محمد الدینوری، قال: حدثنا محمد بن موسى الهمدانی، قال: حدثنا محمد بن خالد الطیالسی، قال: حدثنا سیف بن عمیرة عن عقبة عن قیس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمی عن أبی جعفر محمد بن علی(الباقر) (ع).

روایت زید بن أرقم به سند زیر است:

"قال السید إبن طاووس فی كتاب «التحصین»: قال الحسن بن أحمد الجاوانی فی كتابه «نور الهدى و المنجی من الردى»: عن أبی المفضل محمد بن عبد الله الشیبانی، قال: أخبرنا أبو جعفر محمد بن جریر الطبری و هارون بن عیسى بن سكین البلدی، قالا: حدثنا حمید بن الربیع الخزاز، قال: حدثنا یزید بن هارون، قال: حدثنا نوح بن مبشر، قال: حدثنا الولید بن صالح عن إبن امرأة زید بن أرقم و عن زید بن أرقم."

روایت حذیفة بن الیمان به سند زیر است:

"قال السید إبن طاووس فی كتاب «الإقبال» قال مؤلف كتاب «النشر و الطی»: عن‏أحمد بن محمد بن علی المهلب: أخبرنا الشریف أبو القاسم علی بن محمد بن علی بن القاسم الشعرانی عن أبیه: حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاری، عن أبی مریم عن قیس بن حیان (حنان) عن عطیة السعدی عن حذیفة بن الیمان.

پى‏نوشت ها:
1-بحار الأنوار،ج 37، ص 235.

2-بحار الأنوار،ج 37، ص 236.

3-الذریعة،ج 5، ص 101، شماره 418.

4-روضة الواعظین، ج 1، ص 89 .

5-الاحتجاج،ج 1، ص 66/ بحار الأنوار،ج 37، ص 201.

6-الیقین، ص 343، باب 127/ بحار الأنوار، ج 37 ص 218.

7-العدد القویة، 169.

8-التحصین، ص 578، باب 29 از قسم دوم.

9-الصراط المستقیم، ج 1، ص 301.

10-نهج الایمان(نسخه خطى كتابخانه امام هادى(ع)در مشهد)، ورقه 34ـ 26.

11-الاقبال، ص 454 و 456/ بحار الأنوار،ج 37، ص 127 و 131.

12-اثبات الهداة، ج 2، ص 114.

13-بحار الانوار، ج 397، ص 201.

14-كشف المهم، ص 190.

از كتاب اسرار غدیر، ص 90، محمد باقر انصارى




[ سه شنبه 24 آبان 1390  ] [ 8:32 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

… از سقیفه باید آغاز کنیم.

دروغگوست کسی که زندگی فاطمه(ع) را بنویسد و بر سقیفه پرده بکشد.

خام است آن که بدبختی های مسلمین را در تاریخ اسلام بررسی کند و سقیفه را نادیده گذارد.

در سقیفه حقیقت ایمان و نفاق رقم زده شد، نفاق بر مسند نشست و ایمان سنگر گرفت، نفاق چیره شد و ایمان مبارزه آغاز کرد، نفاق در کفّه ی اکثریت قرار گرفت و ایمان در اقلیت ماند، نفاق هجوم آغاز کرد و ایمان صبوری پیشه ساخت، نفاق کینه های خویش آشکار کرد و ایمان آماج حمله ها شد…

در سقیفه آزمایش الهی با صراحت به صحنه آمد و جز معدودی دردمند راه خدا، از این صحنه رو سفید بیرون نیامدند، سقیفه عرصه ی زشت ترین ننگ های امّت پس از پیامبر شد، سقیفه خلافت الهی را بازیچه ی هوس و حسد ساخت؛ سقیفه درب خانه ی علی(ع) را سوزاند و پهلوی زهرا را شکست، و خون «مالک بن نویره» را بر خاک ریخت و زن او را مورد تجاوز «خالدبن ولید» قرار داد، سقیفه جنگ جمل را شعله ور ساخت و معاویه پرستان را در صفین رو به روی علی(ع) قرار داد، و ابلهان خوارج را به قتلگاه نهروان کشاند … سقیفه در محراب کوفه شمشیر بر فرق امیرمؤمنان فرود آورد، و در ساباط مدائن بر روی امام مجتبی(ع) خنجر کشید؛ سقیفه معاویه را برگردن امّت سوار کرد و خلافت را به سلطنت تبدیل نمود و یزید را ولیعهد ساخت، سقیفه سرور شهیدان را به کربلا کشاند، سقیفه سر حسین(ع) را بر نیزه زد…(1)

آری از سقیفه باید آغاز کرد … و زندگی فاطمه را رو به روی سقیفه باید دید؛ ماه در دل شب جلوه ای دیگر دارد، فاطمه(ع) را نیز باید در سیاهترین شب نفاق مشاهده کرد؛ آنگاه که خورشید رسالت افول کرد، ماه عصمت درخشید، انوار فریاد فاطمه از ورای قرون، سیاهی این شب را شکافت و تلألؤ اشک او ستارگان راهنمای گم گشتگان در این شب ظلمانی شد...

در سقیفه پرده ای سیاه شدند، سدّی شوم بنا کردند، تا با فروشدن آفتاب نبوّت، امامت جانشین آن نشود؛ و فاطمه(ع) قامت برافراشت با پرچمی از درد، و با فریادی فراتر از سامعه ی زمان بر آنان شورید و پرده ی ستبر تاریکی ها را شکافت و نگذاشت در این سوی پرده، نسلها به تیرگی شب نفاق کور بمانند، و با هرچه در توان داشت، با اشک، با ناله، با فریاد، با خون خود، با پنهان داشتن قبر خویش، حقیقتی را که بر آن توطئه سکوت داشتند به آیندگان ابلاغ کرد و چهره ی حقیقت را از پس نقاب تزویر بر ملا ساخت.

چنین است که فاطمه علیها السلام مادر دردمند ایمان است، همچنان که مادرش خدیجه(ع) مادر اسلام بود. خانه خدیجه در مکّه دژ مسلمین در برابر شرک جاهلی بود و بیت الاحزان فاطمه(ع) در مدینه سنگر مؤمنین در برابر سپاه مزوّر نفاق است.

در خانه ی خدیجه مسلمانان توش و توان می یافتند و تنزیل قرآن را فرا می گرفتند، در بیت الاحزان فاطمه(ع) مؤمنان مرز ایمان و نفاق را می شناسند و تأویل قرآن را می آموزند.

از خانه ی خدیجه اسلام بالید و برآمد تا خورشید جزیرةالعرب شد و بتهای سنگی شکست و کعبه تطهیر گشت… از بیت الاحزان فاطمه ایمان می بالد و بتهای جاندار نفاق می شکند و دل تطهیر می شود.

در خانه ی خدیجه نبوّت سنگر گرفت؛ در بیت الاحزان فاطمه امامت به مبارزه ایستاده است:

پیامبر عظیم الشأن اسلام (ص) در ماه دوّم سال یازدهم هجری (روز بیست و هشتم ماه صفر)، دو ماه و نیم پس از آنکه در غدیرخم امیرمؤمنان علی علیه السلام را به جانشینی خود نصب فرمود، در خانه ی خود رحلت کرد در حالی که علی علیه السلام سر مبارک او را در آغوش داشت.(2)

پیامبر(ص) اضافه بر معرفی های مکرّر در طول مدّت رسالت، و اضافه بر آن که در هر فرصتی مقام اهل بیت و علاقه و احترام خویش نسبت به فاطمه(ع) و فرزندان او، و نیز مقام علمی و سبقت ایمان و فضایل علی علیه السلام را گوشزد می کرد(3)، و اضافه بر تعیین و نصب و معرفی رسمی آن گرامی در غدیرخم به عنوان امام و جانشین پس از خود؛ در همین ایام کوتاه پس از غدیر نیز به وسایل گوناگون امّت را به پیروی از خاندان پاک خویش تشویق می فرمود، چنانکه در موارد مختلف و نیز در آخرین خطبه ای که برای مردم در مسجد بیان فرمود صریحاً اعلام داشت «إنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلیْنِ: کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی أَهْلَ بَیْتی، ما إنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداًّ – همانا من دو یادگار گرانبها در میان شما باقی می گذارم: کتاب خدا، و خانواده ی خودم را که اگر به این دو تمسک جوئید هرگز گمراه نخواهید شد»(4)

و نیز برای جلوگیری از کارشکنی منافقانی که پیامبر(ص) می دانست با حکومت و امامت علی علیه السلام مخالفند و علیه او توطئه می کنند، سپاهی به فرماندهی جوانی به نام «اسامة بن زید» تعیین فرمود که به سوی «موته»در شام بروند. در سپاه اسامه، مهاجرین و انصار، و از جمله «ابوبکر» و «عمر» و «ابوعبیده جرّاح» و دیگران بودند، و پیامبر (ص) برای حرکت این سپاه بسیار تأکید می فرمود، حتّی اسامه پرسید:

اجازه می فرمایید ما باشیم تا خداوند شما را شفا عنایت فرماید؟

پیامبر فرمود: از شهر خارج شوید و با نام خدا حرکت کنید!

و نیز با تأکید می فرمود: «لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیْشِ اُسامَةَ – خدا لعنت کند هر کس را که از سپاه اسامه جدا شود و آن را ترک کند»،(5) در عین حال ابوبکر و عمر لشکر اسامه را ترک کرده و به مدینه بازگشتند!

بیماری پیامبر هر ساعت سنگین تر و حال آن گرامی بدتر می شد، با توجّه به علاقه ی غیر عادی زهرا علیهما السلام به پیامبر (ص)، طبیعی است که آن بانوی گرامی بیش از همه در مورد حال پیامبر(ص) و نیز در مورد عواقب فقدان او نگران می بود، شدّت وابستگی قلبی زهرا(ع) را به پیامبر (ص) در این روایت باید مشاهده کرد که نقل کرده اند:

پیامبر(ص) در بستر وفات، به زهرا(ع) که کنار او نشسته بود پنهان از دیگران چیزی فرمود و فاطمه گریان شد، آنگاه سخن دیگری به او فرمود که او شاد و خندان شد، برخی که شاهد این منظره بودند بعدها از فاطمه(ع) در مورد آن گریه و خنده سئوال کردند، فرمود: پیابر (ص) ابتدا از رحلت و وفات خود به من خبر داد و من گریستم، سپس به من فرمودند تو اوّلین نفر از اهل بیت هستی که به من ملحق می شود، و من از این جهت (که پس از پیامبر مدّت درازی زنده  نمی مانم و زودتر از دیگران به پیامبر ملحق می شوم) خندان شدم.(6)

و نیز «عبدالله بن عباس» می گوید: رسول خدا (ص) در بستر وفات به شدت گریست چنان که اشکش محاسن مبارک او را تر کرد، به او عرض کردند: ای رسول خدا برای چه گریه می کنی؟

فرمود: برای ذریّه و فرزندان خود و آنچه شریران امّتم پس از من نسبت به آنان مرتکب می شوند می گریم! گویا فاطمه را می بینم که پس از من مورد ظلم و ستم واقع شده و فریاد می زند «آه پدرجان» و هیچکس او را یاری نمی کند.

فاطمه(ع) این موضوع را شنید و به گریه در آمد؛ پیامبر(ص) فرمود: دخترم گریه نکن.

عرض کرد: برای آنچه پس از تو بر سرم بیاورند گریه نمی کنم، بلکه برای فراق و دوری شما می گریم.

فرمود: مژده باد تو را ای دختر محمّد که زود به من خواهی پیوست، و تو اوّلین نفر از اهل بیت منی که به من ملحق خواهی شد.(7)

سرانجام روح پیامبر عزیز، صلی الله علیه و آله به باغ ملکوت پر کشید، و زهرا علیها السلام را در اندوه و مصیبتی بزرگ باقی گذاشت. فقدان پیامبر(ص) برای زهرا (ع) بسیار اندوه بار و سنگین بود، در روایات ذکر شده که آن گرامی پس از پیامبر شب و روز در گریه و اندوه و عزاداری بود، و گاه از شدّت گریه بیهوش می شد(8) و «آنقدر بر پیامبر گریست که مردم مدینه آزرده شدند و به او اعتراض کردند که با گریه ی بسیارت ما را آزار می دهی! و زهرا(ع) بعد از آن به گورستان و قبور شهداء می رفت و آنچه می خواست می گریست و باز می گشت»(9)

علی علیه السلام می فرماید: « من پیامبر(ص) را در همان پیراهنش غسل دادم، و فاطمه(ع) از من درخواست می کرد که آن پیراهن را به او نشان دهم، و (چون پیراهن را به او نشان دادم) آن را بوئید و بیهوش شد، و من چون چنین دیدم آن پیراهن را از او پنهان کردم».(10)

فاجعه!

امیرمؤمنان علی علیه السلام با همراهی برخی از بستگان به کار تجهیز و دفن و عزاداری پیامبر اشتغال داشت که گروهی از مهاجرین و انصار در محّلی به نام «سقیفه ی بنی ساعده» گرد آمدند و برخلاف فرمان خدا و پیامبر(ص) از پیش خود به تعیین خلیفه پرداختند، و سرانجام باند ابوبکر و عمر و ابوعبیده ی جرّاح، با یک نوع بازی سیاسی، توانستند ابوبکر را خلیفه سازند و قبیله ی «اوس» به رقابت با قبیله ی «خزرج» و برای آنکه مبادا رئیس خزرج «سعد بن عباده» به ریاست برسد، پیش دستی کرده و با ابوبکر بیعت کردند، و بدین ترتیب هنوز جنازه ی مطهّر و عزیز پیامبر(ص) بر زمین بود که اساس غصب و تحریف در خلافت را استوار ساختند و حقّ مسلّم و منصوص امیرمؤمنان علی علیه السلام را به تاراج غصب بردند.

«براء بن عازب» یکی از صحابه ی پیامبر(ص) می گوید: هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله رحلت فرمود متحیّر و سرگردان شدم و حالتی دیوانه وار یافتم و با آن که برای وفات پیامبر(ص) بسیار اندوهناک بودم برخاستم تا به سوی بنی هاشم که نزد پیامبر بودند بروم، و متوجه بودم که ببینم از معروفین قریش و سران قوم در اینجا کسی هست یا خیر؟ و من همچنان مبهوت و جویای سران قوم می بودم که یک وقت دریافتم ابوبکر و عمر در این جماعت نیستند آنگاه خبر رسید که در سقیفه ی بنی ساعده گرد آمده اند، و دیگری می گفت مردم با ابوبکر بیعت کردند!

من دیگر درنگ نکردم و بیرون آمدم و دیدم ابوبکر می آید و عمربن خطاب و ابوعبیده ی جرّاح و گروهی از اهل سقیفه همراه او بودند، و لباسهای صنعانی پوشیده بودند و در راه بر هر کس عبور می کردند او را فریب داده پیش می کشیدند و خواهی نخواهی دست او را بر دست ابوبکر می سودند و از او بیعت می گرفتند!!(11)

آری، هنوز پیکر پاک پیامبر عزیز(ص) به خاک نرفته بود که، توطئه علیه علی علیه السلام را عملی ساختند، و این غصب و تحریف و گمراهی برای زهرا علیها السلام و سایر اهل بیت فاجعه دیگری بود که بر مصیبت فقدان پیامبر(ص) اضافه می شد...

بدیهی است که امیرمؤمنان علی علیه السلام، و معدودی انگشت شمار از مؤمنان نظیر سلمان و ابوذر و مقداد و …  در برابر این گمراهی مقاومت می کردند، نهایت آنکه امیرمؤمنان(ع) به جهت نو پا بودن اسلام و نزدیکی مردم با زمان جاهلیت و کفر، و برای آنکه در صفوف امّت تفرقه  شکننده ای ایجاد نشود و اسلام همچنان حاکم باشد و پیشرفت کند و مستقر شود، چاره ای نداشت جز آن که از خشونت و جنگ و ستیز تا سر حدّ امکان خودداری نماید، و با مدارا و مرافقت، ظلمت و گمراهی را – ولو در دراز مدّت – خنثی سازد و به همین جهت است که می بینیم آن شهسوار شیردل میدانهای نبرد که سوزش شمشیرش را گردان عرب بر گرده خویش دریافته بودند اینک در برابر غاصبان با نهایت تواضع و بردباری برخورد می کند؛ در حالی که اگر مصلحت در مقابله و خشونت بود به کمترین کوششی می توانست آنان را از میان بردارد و اتفاقاً امیرمؤمنان(ع) خود در آغاز هجومِ مأموران به خانه ی آن گرامی، به همین مطلب اشاره فرموده است، در این زمینه به متن روایات توجّه کنیم:

«سلمان فارسی»و «عبدالله بن عباس» و برخی راویان دیگر روایت کرده اند: روزی که پیامبر(ص) رحلت فرمود هنوز پیکر مطهّر او مدفون نشده بود که مردمان پیمان شکستند و به راه انحراف رفتند و بر مخالفت فرمان او گرد آمدند، و علی علیه السلام به کار تدفین پیامبر(ص) اشتغال داشت تا از غسل و کفن و حنوط و دفن پیامبر(ص) فارغ شد، آنگاه به گردآوری قرآن روی آورد و برای انجام وصیّت رسول خدا (ص) (در مورد جمع آوری قرآن) از مردم مشغول ماند.

عمر به ابوبکر گفت: همه ی مردم با تو بیعت کرده اند جز این مرد و خاندان او، کسی را نزد او بفرست، ابوبکر پسرعموی عمر را که«قنفذ» نام داشت به سوی علی علیه السلام فرستاد و به او گفت نزد علی برود و به او بگو خلیفه ی رسول خدا ترا فرا می خواند!

و مکرر او را فرستادند و علی(ع) از آمدن نزد ایشان خودداری کرد،  عمر خشمگین برجست و به «خالد ولید»و«قنفد» و گروهی که دور او بودند فرمان داد هیزم و آتش بیاورند، و به خانه ی علی و فاطمه صلوات علیهما رفتند، و فاطمه(ع) در آن سوی درب نشسته بود در حالی که (جهت عزا) سرخویش را بسته و اندامش از مصیبت پیامبر(ص) نحیف و لاغر شده بود.

عمر پیش آمد و در زد و فریاد برداشت: ای پسر ابوطالب در را بازکن!

فاطمه(ع) پاسخ داد: ای عمر چکار به ما داری که ما را با مصیبتمان وانمی گذاری؟

عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را به روی شما آتش می زنیم!

فاطمه(ع) پاسخ داد: ای عمر آیا از خدا عزّ و جل نمی ترسی که بر خانه ی من (بدون اجازه) وارد می شوی و به منزل من هجوم می آوری؟

عمر آتش خواست، و بر در آتش افکند و آن را سوزاند و شکست، فاطمه(ع) جلوی او را گرفت و فریاد زد: پدرجان یا رسول الله.

عمر شمشیر را با غلاف آن بالا برد و بر پهلوی او کوفت، فاطمه(ع) ناله کرد، عمر تازیانه بر بازوی او زد، فاطمه فریاد زد: پدرجان.

در این هنگام علی علیه السلام برجست و گریبان عمر را گرفت و او را فرو کشید و بر زمین کوفت و بینی و گردن او را رنجه کرد، و می خواست او را بکشد اما گفتار رسول خدا(ص) که او را به صبر و طاعت وصیت فرموده بود به یاد آورد، و فرمود:

«به خدایی که محمّد را به پیامبری مکّرم داشت ای پسر صهّاک اگر تقدیر و فرمان الهی از قبل نبود هر آینه در می یافتی که نمی توانی به خانه ی من داخل شوی».

عمر کمک طلبید، و گروهی آمدند و به خانه وارد شدند و بر علی(ع) ازدحام کرده او را گرفتند و ریسمانی به گردن او افکندند و او را کشان کشان می بردند، فاطمه(ع) جلوی منزل میان آنان و علی (ع) حائل شد و مانع آن گردید که علی علیه السلام را ببرند. قنفذ به او حمله کرد و با تازیانه چنان فاطمه(ع) را مضروب ساخت که هنگام وفات هنوز اثر تازیانه بر بازوی زهرا(ع) همچون دستبندی آشکار بود، و نیز زهرا(ع) را میان در و دیوار قرار داده فشرد به طوری که یک دنده ی او شکست و جنینش سقط شد و به همین جهت همواره بیمار و بستری بود تا به شهادت رسید، صلّی الله علیها.(11) و نیز در برخی روایات ذکر شده که … در جریان هجوم به منزل چنان سیلی به صورت زهرا(ع) زد که گوشواره ی آن گرامی گسیخت و فرو افتاد و درب را چنان به پهلوی او کوفت که پهلو شکست و جنینش سقط شد.(12)

آری زهرا(ع) با تمام توان خویش از امیرمؤمنان(ع) دفاع می کرد، و به همین جهت مهاجمان بر بازوان مطهّر او تازیانه زدند تا دست از علی(ع) بدارد، و سرانجام که با ضرب و جرح و شکستن پهلو و سقط جنینش، علی(ع) را از او گرفتند، باز زهرا(ع) با آن حال از پای ننشست و با گروهی از زنان بنی هاشم به دنبال علی علیه السلام به مسجد آمد و فریاد بر داشت:

دست از پسرعمویم بردارید وگرنه به خدا سوگند گیسوانم را پریشان کرده پیراهن پیامبر(ص) را بر سر می نهم و به درگاه خدا می نالم و بر شما نفرین می کنم،(13) و (در خواهید یافت که) ناقه ی صالح ( که موجب عذاب قوم ثمود گردید) نزد خدا گرامی تر از فرزندان من نیست!(14)

و به ابوبکر رو کرد و فرمود: آیا می خواهی شوهر مرا به قتل برسانی!(15)

امیرمؤمنان علیه السلام به سلمان فرمان داد: زهرا(ع) را دریابد و از نفرین منصرف سازد. (16)

سلمان می گوید: به خدا سوگند (هنگامی که زهرا(ع) تهدید به نفرین کرد) بنیان دیوارهای مسجد را مشاهده کردم که از زمین کنده شد ، من نزدیک او رفتم و عرض کردم: بانو و سرور من، خدای متعال پدر ترا به رحمت برانگیخت شما سبب عذاب و نقمتِ (بر مردم) مباشید. (17)

فرمود: ای سلمان بگذار تا داد خود را از این بیدادگران بگیرم.

عرض کردم: علی(ع) مرا خدمت شما فرستاده و فرمان داده است که به خانه بازگردید.

فرمود: اینک که او فرمان داده اطاعت می کنم و شکیبائی می ورزم. (18)

سلمان می گوید: (پس از انصراف آن گرامی) دیوار برجای خود افتاد چنانکه غبار از زیر آنها برخاست و به بینی های ما وارد شد. (19)

«عبدالله بن عباس» می گوید: «… بدین ترتیب علی علیه السلام را کشان کشان نزد ابوبکر بردند، چون چشم ابوبکر به او افتاد فریاد زد او را رها کنید، علی علیه السلام گفت: چه زود بر اهل بیت پیامبرتان هجوم آوردید! ای ابوبکر به کدام حق و کدام میراث و کدام سابقه مردم را به بیعت خویش فرا می خوانی! آیا تو دیروز به فرمان رسول خدا با من بیعت نکردی؟!

عمر گفت: ای علی! این حرفها را رها کن، بخدا سوگند اگر بیعت نکنی تو را به قتل می رسانیم!» (20)

و سرانجام پس از آن که علی علیه السلام و یاران اندک او گفتگوهایی با ابوبکر در مورد غصب خلافت کردند و  پس از آن که چندین بار آن گرامی را به قتل تهدید نمودند، دست او را گرفته و در حالی که دست خود را باز نمی کرد دست ابوبکر را به دست او زدند و به همین مقدار به عنوان بیعت قانع شدند و امیرمؤمنان به خانه بازگشت. (21)

علی علیه السلام چون یاوری جز چند تن انگشت شمار نداشت طبق دستور و وصیت پیامبر(ص) که به او فرمود: «اگر یاورانی پیدا کردی با آنان جهاد کن و اگر یاوری نیافتی تحمّل و صبر کن»(22) صبوری پیشه ساخت، و پیش از بیعت هم چند شب زهرا و حسن و حسین علیهم السلام را همراه بر می داشت و به خانه ی مهاجرین و انصار مراجعه می فرمود، و سابقه ی خود و جریان تعیین خویش را توسط پیامبر(ص) در غدیر خم و سایر مسایل را به آنان یاد آوری می کرد و از آنان برای رفع این انحراف و گمراهی کمک می طلبید، و برخی از آنان وعده ی کمک می دادند و علی علیه السلام از آنان می خواست که بامداد بیایند و سلاح خود را بیاورند و آماده ی جهاد باشند، اما بامداد جز چند نفر که از آنان جمله سلمان و ابوذر و مقداد بودند کسی نمی آمد(23)، و بدین سان آن گرامی را تنها گذاشتند و کار غاصبان بالا گرفت و حکومت ابوبکر استوار شد.
پی نوشتها:
1- رجوع شود به شعر پر معنای قاضی ابوبکر بن ابی قریعه که در کشف الغمه و بحار الانوار ج 43 ص 190 نیز نقل شده که در آن جمله می گوید: « و اریتکم انّ الحسین اصیب فی یوم السقیفه... و به شما نشان می دادم که حسین را در روز سقیفه کشتند».

2- نهج البلاغه فیض السلام خطبه ی شماره 193 ص 651-652. کامل بهائی جزء اوّل ص 292-293، امالی مفید ص 138، امالی طوسی  ج 2 ص 158-186 و 213-214، امالی صدوق ص 509، مناقب شهر آشوب ج 2 ص 64. اصول افی ج 1 ص 459. منتهی الآمال ص 129-130.

3- که نمونه های بسیار و گوناگون آن در کتب بزرگان شیعه و سنی متواتراً ذکر شده است.

4- غایة المرام ص 212، الغدیر ج 1 ص 55-9، عیون اخبار الرضا(ع) ج 1 ص 57 و ج 2 ص 30-31ف مسند احمدبن جنبل ج 3 ص 17 (چاپ بیروت) – احتجاج طبرسی ص 90 جزء اوّل – کتاب سقیفه سلیم بن قیس ص 121.

5- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2 ص 21 چاپ 4 جلدی – و نیز در منتهی الآمال ص 124-127، و در کامل بهائی جزء اوّل ص 291.

6- کشف الغمه ج 2 ص 8 – امال طوسی ج 2 ص 14 و 15 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 136- منتهی الآمال ص 130.

7- بحار ج 43 ص 156 – امالی طوسی ج 1 ص 191 – منتهی الآمال ص 164 و 165.

8- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 137 – کامل بهائی جزء اوّل ص 305 – بیت الاحزان ص 137.

9- بحار ج 43 ص 155 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 104 – امالی صدوق ص 121 – منتهی الامال ص 164.

10- بحار ج 43 ص 157 – بیت الاحزان ص 140.

11- کتاب سقیفه تألیف سلیم بن قیس هلالی، ص 82-85 و 249-250.

12- بیت الاحزان، ص 97 – کنزالفوائد کراجکی، ص 364.

13- احتجاج طبرسی جزء اول ص 113-114، و شبیه به این روایت در روضه ی کافی ص 238.

14- احتجاج طبرسی جزء اول ص 113-114، بحار ج 43 ص 47، بیت الاحزان ص 87.

15- روضه ی کافی ص 237-238، بیت الاحزان ص 86 و 87.

16- بحار ج 28 ص 227 و 228، احتجاج طبرسی جزء اول ص 113و114، بیت الاحزان ص 86.

17- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206 – احتجاج ص 113 و 114 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بیت الاحزان ص 87.

18- بحار؛ ج 28 ص 227 و 228 – احتجاج طبرسی ص 113و 114- بیت الاحزان ص 87.

19- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206- احتجاج طبرسی ص 113 و 114- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بیت الاحزان ص 87.

20- کتاب سقیفه ی سلیم بن قیس ص 251-252، بحار ج 28 ص 300-301.

21- کتاب سقیفه ی سلیم بن قیس ص 251-251، بحار ج 28 ص 300-301.

22- بحار ج 28 ص 191 و 210 و 247، کتاب سقیفه سلیم بن قیس ص 72 و 73 و 87، احتجاج طبرسی ص 98 و 110.

23- بحار ج 28 ص 267- 268، کتاب سقیفه سلیم بن قیس ص 81 و 128، احتجاج طبرسی ص 107، و نیز قسمت از این مطلب در نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 6 ص 13 هم ذکر شده است.




[ سه شنبه 24 آبان 1390  ] [ 10:42 AM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

در هیچ جای قرآن نگفته که رسول شما مولای شماست. رسول فقط بشیر و نذیر است و مولای شما فقط خداست و کلمه ولی در قرآن برابر است با دوست و سرپرست. پس من کنت مولاه به معنی دوست است. اگر پیامبر(صل الله علیه و آله) می فرمود وصی یا خلیفه یا جانشین حرف شما دست بود. من 20 بار قرآن را خوانده ام و جواب را از قرآن می خواهم. آیا جواب دارید؟
    

اولا خوب است بدانی آنجا که قرآن فرموده رسول فقط بشیر و نذیر است، سخن از حدود وظایف رسالت در قبال هدایت مردم است و درمقام بیان حدود ولایت ایشان نیست. بلکه ولایت ایشان را در آیات دیگر مطرح و اثبات نموده است.

ثانیا خود شما در سؤال گفته ای که مولا به معنی سرپرست هم هست که البته هم هست. بنابر این نمی توان نتیجه گرفت من کنت مولاه به معنی دوست است.

ثالثاً شما می گویید اگر پیامبر چنین و چنان می فرمود سخن ما درست بود. مگر پیامبر در جریان یوم الدّار نفرمودند؟ مگر در ماجرای تبوک نفرمودند؟ مگر درابلاغ سوره برائت به همه نفهماندند؟ مگردر سراسر خطبه غدیر این امر خطیر را آشکارا در برابر هزاران گوش و چشم بیان نکردند و با دست و زبان بیعت و اقرار نگرفتند؟ مگر...؛ و صدها مگر دیگر که مخالف و موافق در کتب خویش نقل کرده اند. با همه این احوال شما جواب را از قرآن می خواهید. مانعی ندارد این هم قرآن:

خداوند در آیه 55 مائده می فرماید: «انما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکات و هم راکعون»

یعنی ولیّ شما فقط خدا و رسول و کسانی هستند که ایمان آورده نماز برپا می دارند و درحال رکوع زکات می دهند.

مطابق این آیه ولیّ ما تنها خدا نیست. بلکه رسول و  مؤمنین با آن اوصاف که به کلمه الله عطف شده نیز ولیّ ما هستند. از طرفی نیز ولایت با کلمه انّما منحصر در همین سه گروه شده است. از خود این انحصار می فهمیم که ولیّ در اینجا به معنی دوست یا یاور نمی تواند باشد. چون می دانیم مسلمانان، دوستان و یاوران دیگری غیر از این سه گروه دارند؛ مانند ملائکه یا سایر مؤمنینی که در حال رکوع نماز هم صدقه ندادند؛ یا حتّی اهل کتابی که آزاری به مسلمانان نمی رسانند(سوره ممتحنه/8). پس ولیّ در این آیه به معنی سرپرست است نه دوست یا یاور.




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 10:31 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

امامت در حديث غدير

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم پس از فراغت از انجام مناسك حج در بازگشت از حجة الوداع،هنگامى كه به غدير خم رسيدند بر اساس فرمان خداوند و نزول آيه‏يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك (1) :اى پيامبر آنچه را كه بسويت از جانب پروردگارت نازل شده است تبليغ نما،مسلمانان را فرمان دادند تا متوقف شوند.در آن موقعيت كه هوا بسيار گرم بود و براى مسلمانان كه با آن حضرت حج بجا آورده بودند و براى بازگشت به محل خويش شتاب زده بودند اين سؤال مطرح بود كه چه حادثه‏يى باعث شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مسلمانان را متوقف سازد؟

پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در آنجا خطبه‏اى خواندند و از مسلمانان سؤال كردند (2) :الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟(يا الست اولى بكم من انفسكم؟)آيا من از مؤمنان نسبت به خود آنان اولى نيستم؟(يا آيا من از خود شما به شما سزاوارتر نيستم؟)همه گفتند:چرا يا رسول الله.فرمود:«من كنت مولاه فعلى مولاه»كسى كه من مولاى او هستم(اولى بنفس و صاحب اختيار او مى‏باشم)على نيز چنين است سپس دعا فرمود:خداوندا دوست بدار هر كه على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه على را دشمن بدارد و يارى كن هر كه على را يارى كند و واگذار هر كس على را واگذارد (3) ،و آيه:اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا:امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد در آنجا نازل گرديد (4) .

مسلمانان با على عليه السلام بيعت كردند و اين مقام و منصب جديد را به آن حضرت تهنيت و تبريك گفتند و عمر بن الخطاب از اول كسانى بود كه به آن بزرگوار تهنيت و تبريك گفت (5) .

در بسيارى از طرق حديث غدير اين مضامين هم آمده كه من در آينده نزديكى از ميان شما رخت بر مى‏بندم،ولى دو عنصر گرانقدر در ميان شما مى‏گذارم:يكى قرآن و ديگر عترتم كه اهل بيت من مى‏باشند.تا آن هنگام كه به آن دو تمسك نمائيد گمراه نخواهيد شد.آن دو از يكديگر جدا نمى‏شوند تا(روز قيامت كه)در كنار حوض بر من وارد شوند (6) .
اعتبار حديث غدير

حديث غدير از نظر سند قابل مناقشه نيست و از احاديث متواتر است،بلكه داراى تواترى در حد بالا است به گونه‏يى كه متجاوز از 100 تن از صحابه آن را روايت كرده‏اند.علامه امينى در جلد اول كتاب ارزشمند«الغدير»110 تن از صحابه را نام برده (7) و مدارك و منابع آن را از اهل سنت آورده است و 84 تن از تابعين (8) و 360 تن از علماء و راويانى كه طى قرنها اين حديث را روايت كردند نيز در همان كتاب ذكر كرده است (9) و دانشمندانى طرق حديث غدير را در كتابهاى مستقلى آورده‏اند از جمله طبرى (10) و ابن عقده (11) كه هر كدام كتاب مستقلى در اين زمينه تأليف كردند.مؤلف كتاب ينابيع المودة نقل مى‏كند از امام الحرمين ابى المعالى جوينى استاد غزالى كه مى‏گويد:در يك مغازه صحافى كتابى در دست صحافى بود كه روى آن نوشته بود المجلد الثامن و العشرون فى طرق حديث الغدير و يتلوه المجلد التاسع و العشرون يعنى جلد 28 در طرق حديث غدير و بدنبال آن جلد 29 خواهد آمد (12) .

بنابراين اين حديث قطعى‏ترين حديث يا از قطعى‏ترين احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به شمار مى‏آيد.

دلالت حديث نيز بر امامت على عليه السلام روشن مى‏باشد زيرا كلمه مولى چه از نظر معناى وضعى انحصارا بمعنى اولى باشد يا اولى يكى از معانى آن باشد كه در جاى خود مفصل بحث شده است (13) در اين حديث شريف مولى قطعا به معنى اولى است(كسى كه از هر جهت اولى به تصرف در امور انسان است).اين مطلب با توجه به قرائن بسيار واضح و روشن است كه قسمتى از آن قرائن يادآورى مى‏شود:

قرينه اول:قبل از جمله:«من كنت مولاه فعلى مولاه»پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مسلمانان اعتراف گرفتند كه:«الست اولى بكم من انفسكم؟» (14) آيا من از خود شما به شما اولى و سزاوارتر نيستم؟قالوا:بلىـگفتند:چرا.اين مضمون كه در جمله«الست اولى بكم»نسبت به آن اعتراف گرفته شده است همان است كه در آيه كريمه:النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم (15) پيامبر از مؤمنان به خود آنان اولى(و سزاوارتر)است وجود دارد.در اين جمله ولايت و سرپرستى و صاحب اختيارى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بنحو گسترده‏يى بيان شده است زيرا اولويت و سزاوارتر بودن كسى از خود انسان بطور مطلق معنايش اين است كه هر گونه تصرفى كه خود انسان در مورد خودش مى‏تواند انجام دهد و هر فعلى كه صلاحيت دارد كه متعلق اين اولويت در مورد خود انسان باشد جمله مذكور آن را براى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بطور مطلق ثابت مى‏كند.

مفسران (16) از اين جمله آيه كريمه استفاده كردند كه انسان بايد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را از خودش بيشتر دوست بدارد و حكم آن حضرت را از اراده و خواست خود در وجود خويش نافذتر بداند.پس از اين كه آن حضرت اين اعتراف را از مسلمانان مى‏گيرد،مى‏فرمايد:من كنت مولاه فعلى مولاه،در اين جمله همان اولويت را كه از آيه مذكور استفاده شد براى على عليه السلام نيز قرار مى‏دهد و نمى‏تواند در اين جمله مولى به معناى ديگر غير از اولى باشد كه در اين صورت انسجام و تناسب دو جمله قطعات بهم خواهد خورد.با اين وصف دلالت اين جمله بر اين كه آن حضرت مانند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از هر مؤمنى به خود او اولى و سزاوارتر است ثابت و واضح است.
اشكال فخر رازى و پاسخ آن

يادآورى اين نكته لازم است كه فخر رازى اشكالى ذكر كرده كه مولى به معنى اولى نمى‏تواند باشد زيرا اولى افعل تفضيل است و با من بكار مى‏رود.مثلا گفته مى‏شود زيد اولى من عمرو،ولى در مورد مولى آوردن من پس از آن صحيح نيست و گفته نمى‏شود زيد مولى من عمرو.

اين اشكال از ناحيه خود علماى اهل سنت پاسخ داده شده است.به شرح مقاصد تفتازانى (17) مراجعه شود.بيان تفتازانى اين است كه اگر مولى وصف و به معنى اولى باشد اشكال مذكور وارد است ولى مولى اسم و به معناى اولى است مانند اسماء افعال كه معانى آنها فعل مى‏باشند و اصطلاحا آنها را اسماء افعال مى‏گويند با اين وصف،ديگر جايى براى آن اشكال باقى نمى‏ماند .

قرينه دوم:آن حضرت پس از جمله مذكور دعا كردند و فرمودند:اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله (كه اين جمله به طرق متعدد و با سند صحيح روايت شده است) (18) :

خدايا دوست بدار هر كه او را(على را)دوست بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد و يارى كن هر كه او را يارى كند و واگذار هر كه او را واگذارد.

اگر على عليه السلام به عنوان يك مؤمن درباره‏اش اين دعا مطرح است و ويژگى خاصى مانند ولايت و سرپرستى براى وى مطرح نيست چه معنى دارد كه درباره محبت او تأكيد كنند به گونه‏يى كه دوستى و دشمنى او دوستى و دشمنى خداوند را در پى داشته باشد.وانگهى اين چيزى است كه از دين واضح و روشن است كه هر مؤمنى را بايد دوست داشت و از دشمنى وى بر حذر بود و اگر آن حضرت داراى ويژگى خاصى است آن ويژگى چيزى جز امامت و رهبرى نمى‏تواند باشد .علاوه مسئله يارى كردن و دست از يارى برداشتن براى يك مسلمان معمولى مطرح نيست،معلوم است كه على عليه السلام در سمتى و منصبى قرار گرفته است كه مسلمانان بايد وى را دوست بدارند و او را يارى كنند و تنها در اين صورت است كه دوستى او دوستى خدا و دشمنى او دشمنى خدا و يارى وى يارى خدا و خذلان وى خذلان خدا را بدنبال خواهد داشت.

با اين توضيح پاسخ از،اشكال ديگر اهل سنت نيز روشن مى‏شود كه جمله«اللهم و ال من والاه»را قرينه گرفته‏اند كه مولى به معنى دوست است در حالى كه قرينه بودن اين جمله براى زعامت و سرپرستى آن حضرت روشن‏تر است.

قرينه سوم:آن جمعيت سنگين كه تا حدود 120 هزار نفر (19) در كتابها ذكر شده و در صحنه غدير حضور داشتند،چگونه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان را در آن صحراى گرم و سوزان متوقف مى‏سازد و اين شرايط ويژه را فراهم مى‏آورد و تنها اين مطلب را متذكر مى‏شود كه اى مسلمانان هر كه من دوست و يا ناصر و ياور او هستم على دوست و ناصر او است!آيا اين با حكمت آن حضرت سازگار است و آيا عقل چنين چيزى را تجويز مى‏كند؟!!

يادآورى اين نكته لازم است كه در برخى از كتب اهل سنت آمده كه اين جمله را پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بخاطر آن فرمودند كه برخى از مسلمانان در سفرى كه با على عليه السلام بودند از آن حضرت ناراحتى پيدا كرده بودند به گونه‏يى كه به خود آن حضرت درباره او شكايت كردند.پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اين وضعيت را بخاطر آن مطلب بوجود آوردند كه مسلمانان درباره على عليه السلام بدبين و ناراحت نباشند.

پاسخ اين مطلب روشن است،زيرا:

اولا:ناراحتى چند نفر كه در قضيه‏يى از على عليه السلام ناراحت شدند دليل نمى‏شود كه آن حضرت آن جمعيت سنگين را بخاطر آن چند نفر متوقف سازند.

ثانيا:حضرت درباره آن مسئله شخصى هيچ تعرضى در آن صحنه ننمودند و اگر اين اجتماع تنها در آن رابطه بود شايسته بود آن مسئله را در آنجا مطرح فرمايند.

ثالثا:به فرض اين كه آن مسئله هم در كار باشد،انگيزه اين اجتماع انگيزه خاصى بود كه خود پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آن را يادآور شدند و آن امامت على عليه السلام بود و قرينيت قرائن و صراحت آنها به گونه‏يى است كه آن مطلب بر فرض وجود آن به هيچ وجه مضر نيست،اگر مؤكد امامت آن حضرت نباشد.و همگان از اين بيانات دريافتند كه على عليه السلام شخصيت عادى و معمولى نيست،بلكه او يك رهبر است و مى‏بايست در رفتار و عملكرد و سلوكشان با وى اين مطلب را در نظر داشته باشند.

قرينه چهارم:فهم معناى امامت و رهبرى از جمله مذكور و برداشت آن توسط حاضران و غير آنان بود تا آنجا كه اين برداشت در اشعار و ادبيات طى قرنها آمده و در كتابها ذكر شده است .علامه امينى كتاب الغدير را بر اساس همين محور تأليف كرده است،يعنى اشعار شعرايى كه درباره غدير شعر گفته‏اند و مسئله امامت و رهبرى على عليه السلام را در اشعار خويش آورده‏اند در رأس آنان خود على عليه السلام و پس از آن حضرت،حسان بن ثابت و عمرو بن عاص و قيس بن سعد بن عباده و ديگر شاعران كه در طول قرنها اين معنى را از جمله مذكور استفاده كرده‏اند (20) مطرح كرده است.

قرينه پنجم:تبريك و تهنيت از ناحيه مسلمانان چه اينكه اگر آن حضرت منصب و سمت جديدى پيدا نكرده بود و تنها تاكيد و يادآورى لزوم محبت و نصرت آن حضرت مطرح بود اين مطلب شايسته تبريك و تهنيت نبود.

قرينه ششم:در عبارت تهنيت عمر بن الخطاب (21) ذكر شده است:«اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة»تو مولاى من و مولاى هر مؤمن و مؤمنين گرديدى و اين حاكى است از منصبى كه آن حضرت قبلا نداشته و بعد آنرا پيدا كرده است.

قرينه هفتم:حديث ثقلين در بسيارى از طرق همراه حديث غدير است چنانكه گفته شد و اين حديث به وضوح تمسك به اهل بيت و على عليه السلام را بطور مطلق بر مردم لازم مى‏سازد و اهل بيت را ملازم با قرآن يادآور مى‏شود و اين با زعامت و رهبرى مناسبت دارد.

پى‏نوشتها:

1) كتاب الولاية في طرق حديث الغدير للطبرى(الغدير،ج 1،ص 215 نقلا عن ضياء العالمين)،الدر المنثور:3/117 دار الفكر،اسباب النزول:ص 135 انتشارات الشريف الرضى.تاريخ مدينة دمشق :ج 42 ص 237 دار الفكر بيروت.

2) مجمع الزوائد:ج 9 ص 129،130،131،134 دار الفكر،تاريخ مدينة دمشق:ج 42 ص 205 234 دار الفكر،بيروت.

3) مجمع الزوائد:ج 9،ص 130،تاريخ مدينة دمشق:ج 42 ص 207،208،210،212،219،230،دار الفكر،بيروت .البداية و النهاية:ج 5 ص 185 و ج 7 ص 360 دار الكتب العلمية.

4) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

5) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

6) مجمع الزوائد:ج 9،ص 258 و 259 دار الفكر،تاريخ دمشق:ج 42 ص 219 دار الفكر،البداية و النهاية:ج 5،ص 184 دار الكتب العلمية.

7) الغدير:ج 1،ص 60 دار الكتاب العربى بيروت.

8) الغدير:ج 1،ص 72 دار الكتاب العربى بيروت.

9) الغدير:ج 1،ص 151 دار الكتاب العربى بيروت.

10) البداية و النهاية:ج 5،ص 186 دار الكتب العلمية،تهذيب التهذيب:ج 7،ص 297 دار الفكر .

11) تهذيب التهذيب:ج 7،ص 297 دار الفكر.

12) ينابيع المودة:ص .36

13) الغدير:ج 1،ص .344 350

14) به ص 17 مراجعه شود.

15) سورة الاحزاب:آيه .6

16) الكشاف:ج 3،ص 227 محاسن التاويل:ج 13،ص 227 البحر المحيط:ج 7،ص 212 روح المعانى :ج 22،ص .150

17) شرح المقاصد:5/273 منشورات الشريف الرضى ايران قم.

18) البداية و النهاية 5/184 188 دار الكتب العلمية،مجمع الزوائد 9/104 108.براى آگاهى از مدارك قرائن مذكور در حديث به ص 17 و 18 مراجعه شود.

19) السيرة الحلبية:ج 3،ص .308

20) الغدير:ج 1،ص 340 342،ج 2 ص 34 و 67 و 114 و 180 و 213

21) تاريخ بغداد:ج 8،ص 290،دار الفكر.

امامت در حديث غدير، ثقلين، منزلت ص 17




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:44 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

مراسم بعد از خطبه:

بيعت مردان:

با پايان يافتن خطابه،مردم به سوى پيامبر(ص)و امير المؤمنين(ع)هجوم آوردند،و با ايشان به عنوان بيعت دست مى‏دادند و تبريك و تهنيت مى‏گفتند.

پيامبر(ص)دستور دادند تا دو خيمه بر پا شود.در يكى خود جلوس فرمودند و به امير المؤمنين (ع)دستور دادند تا در خيمه ديگر جلوس فرمايد.مردم دسته دسته در خيمه پيامبر(ص)حضور مى‏يافتند و پس از بيعت و تبريك به خيمه امير المؤمنين(ع)مى‏آمدند و به عنوان امام و خليفه بعد از پيامبرشان با حضرتش بيعت مى‏كردند و با لقب«امير المؤمنين»بر آنحضرت سلام مى‏كردند،و اين مقام والا را تبريك و تهنيت مى‏گفتند.برنامه بيعت و تهنيت تا سه روز ادامه داشت و حضرت اين مدت را در غدير اقامت داشتند.

مسئله جالب در اين بيعت آن بود كه كسانى كه در غدير پيش از همه با امير المؤمنين بيعت نمودند و خود را از ديگران جلو انداختند كه زودتر از همه بيعت خود را شكستند و پيمان خود را زير پا گذاشتند.

جالب اينكه عمر بعد از بيعت، اين كلمات را بر زبان مى‏راند:«افتخار برايت باد،گوارايت باد،اى پسر ابى طالب!خوشا بحالت اى ابا الحسن،اكنون مولاى من و مولاى هر مرد و زن مؤمنى شده‏اى»!
بيعت زنان

از طرف ديگر،پيامبر (ص)دستور دادند تا ظرف آبى آورده و پرده‏اى بر روى آن زدند.امير المؤمنين(ع)دست خود را در ظرف آب نهاده و زنان در سوى ديگر پرده با قرار دادن دست خود در ظرف آب،با آنحضرت بيعت كردند.

ياد آورى مى‏شود كه حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليها السلام در غدير حضور داشتند،و كليه همسران پيامبر(ص)نيز در آن مراسم حاضر بودند.
عمامه سحاب

در اين مراسم،پيامبر(ص)عمامه خود را كه«سحاب»نام داشت،به عنوان تاج افتخار بر سر اميرالمؤمنين (ع)گذاشتند و انتهاى عمامه را از پشت سر بر دوش آنحضرت قرار دادند.
شعر غدير

در مراسم پر شور غدير،حسان بن ثابت از پيامبر(ص)اجازه خواست تا به مناسبت اين واقعه عظيم شعرى درباره امير المؤمنين(ع)بگويد.

حضرت فرمودند:بگو ببركت خداوند.

حسان در جاى بلندى قرار گرفت و گفت:«اى بزرگان قريش،سخن مرا به گواهى و امضاى پيامبر (ص)گوش كنيد».سپس اشعارى را كه همانجا سروده بود خواند كه بعنوان يك سند تاريخى از غدير ثبت شد و به يادگار ماند.
جبرئيل در غدير

اتمام حجت ديگر اين بود كه مردى زيبا روى در كنار مردم مى‏گفت:

«بخدا قسم روزى مانند اين روز هرگز نديدم.چقدر كار پسر عمويش را محكم نمود!براى او پيمانى بست كه جز كافر به خدا و رسولش آن را بر هم نمى‏زند.

واى بر كسى كه پيمان او را بشكند».

عمر نزد پيامبر(ص)آمد و گفت:شنيدى اين مرد چه مى‏گفت؟!حضرت فرمودند:او را شناختى؟گفت :نه.حضرت فرمودند.

«او روح الامين جبرئيل بود.تو مواظب باش اين پيمان را نشكنى.اگر چنين كنى خدا و رسول و ملائكه و مؤمنان از تو بيزار خواهند بود»!
معجزه غدير

امضاى الهى بر غدير،معجزه‏اى بود كه پس از اعلام ولايت توسط پيامبر(ص)بوقوع پيوست.حارث فهرى نزد حضرت آمد و معترضانه پرسيد:آيا اين ولايت كه امروز اعلام كردى از جانب خدا بود؟پيامبر(ص)فرمود:آرى از جانب خدا بود.

در اينجا حارث خطاب به خداوند گفت:«خدايا!اگر آنچه محمد مى‏گويد حق و از جانب توست سنگى از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكى بر ما بفرست»!!

همين كه سخن حارث تمام شد و به راه افتاد،خداوند سنگى از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد و از دبرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد.

با اين معجزه،بار ديگر بر همگان مسلم شد كه«غدير»از منبع وحى سر چشمه‏گرفته و فرمان الهى است و منكرين آن مستحق عذاب‏اند.
پايان مراسم غدير

پس از سه روز،مراسم غدير پايان پذيرفت و آن روزها به عنوان«ايام الولاية»در ذهنها نقش بست.گروهها و قبائل عرب،پس از وداع با پيامبر(ص)و معرفت كامل به جانشين آنحضرت راهى شهر و ديار خود شدند و پيامبر(ص)عازم مدينه گرديدند.

خبر واقعه غدير در شهرها منتشر شد و به سرعت شايع گرديد و به گوش همگان رسيد،و بدين گونه خداوند حجتش را بر مردم تمام كرد.
اتمام حجت جهانى در غدير

جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار نفر حاضر در غدير،هر يك به سهم خود خطبه غدير را حفظ كنند و متن آن را در اختيار فرزندان و فاميل و دوستان خود قرار دهند.

البته فضاى جامعه مسلمين پس از رحلت پيامبر(ص)ـكه گفتن و نوشتن معارف و سنن پيامبر و سنن پيامبر(ص)سالهاى متمادى در آن ممنوع بودـسبب شد كه مردم نتوانند سخنان سرنوشت‏ساز پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را بازگو كنند و در فكر اجراى آن در عينيت جامعه باشند .پيداست كه مطرح كردن غدير مساوى با برچيدن بساط غاصبين خلافت بود،و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى‏دادند.

اما غدير،بصورتى در سينه‏ها جاى گرفت كه عده زيادى خطابه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسلهاى آينده به يادگار گذاشتند،و هيچكس را قدرت منع از انتشار چنين خبر مهمى‏نبود.لذا بين قاطبه مسلمين،هيچ حديثى به اندازه«حديث غدير»روايت كننده ندارد،و گذشته از تواتر آن،از نظر رجال و درايت فوق العاده است.

پيامبر(ص)با توجه به آينده بلند مدت دين الهى تا آخرين روز دنيا و دامنه وسيع مسلمين در حد جهانى،جانشينان خود تا روز قيامت را در اين خطابه رسمى‏به جهانيان معرفى فرمودند .

اگر گروههايى از مسلمين در طول زمانها همچنان در مقابل جانشينان حقيقى پيامبرشان سر تعظيم فرود نياورده و نمى‏آورند،ولى جمع عظيم شيعيان در طول تاريخ،فقط على بن ابى طالب و يازده امام(ع)از فرزندان او را جانشينان پيامبر(ص)مى‏دانند.

اگر اجتماع آن روز مسلمين،خلافت بلا فصل امير المؤمنين(ع)را در مرحله عمل نديدند،ولى بسيارى از نسلهاى بعدى مسلمانان وصى واقعى پيامبرشان را شناختند كه اين بالاترين هدف از«غدير»بود.

خطابه غدير ص 15

 




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:30 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

سند حديث غدير

واقعه عظيم غدير،شامل مراحل مقدماتى قبل از خطبه و متن خطبه و وقايعى كه همزمان با خطبه اتفاق افتاد و آنچه پس از خطبه بوقوع پيوست،بطوريكه روايت واحد و متسلسل بدست ما نرسيده است.بلكه هر يك از حاضرين در غدير،گوشه‏اى از مراسم يا قطعه‏اى از سخنان حضرت را نقل نموده‏اند.البته قسمتهايى از اين جريان بطور متواتر بدست ما رسيده است،و خطبه غدير نيز بطور كامل در كتب حديث حفظ شده است.
روايت حديث غدير در شرايط خفقان

خبر غدير و سخنان پيامبر(ص)در آن مجمع عظيم،طورى در شهرها منتشر شد كه حتى غير مسلمانان هم از اين خبر مهم آگاه شدند. جا داشت بيش از يكصد و بيست هزار مسلمان حاضر در غدير،هر يك بسهم خود خطبه غدير را حفظ كند و متن آنرا در اختيار فرزندان و فاميل و دوستان خود قرار دهد.

متأسفانه جو حاكم بر اجتماع آنروز مسلمين و فضاى ايجاد شده بعد از رحلت پيامبر(ص)ـكه حديث گفتن و حديث نوشتن در آن ممنوع بود و سالهاى متمادى همچنان ادامه داشتـاينها سبب شد كه مردم سخنان سرنوشت ساز پيامبر دلسوزشان در آن مقطع حساس را به فراموشى بسپارند و اهميت آنرا ناديده بگيرند.

طبيعى است كه بايد چنين مى‏شد،زيرا مطرح كردن غدير مساوى با بر چيدن بساط غاصبين خلافت بود،و آنان هرگز اجازه چنين كارى را نمى‏دادند.البته جريان غدير بصورتى در سينه‏ها جا گرفت كه عده زيادى خطبه غدير يا قسمتى از آن را حفظ كردند و براى نسلهاى آينده بيادگار گذاشتند و هيچكس را قدرت كنترل و منع از انتشار چنين خبر مهمى نبود.

شخص اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا صلوات الله عليهما كه ركن غدير بودند،و نيز ائمه عليهم السلام يكى پس از ديگرى تأكيد خاصى بر حفظ اين حديث داشتند،و بارها در مقابل دوست و دشمن بدان احتجاج و استدلال مى‏فرمودند،و در آن شرايط خفقان مى‏بينيم كه امام باقر عليه السلام متن كامل خطبه غدير را براى اصحابشان فرموده‏اند.

بهمين جهت در بين قاطبه مسلمين،هيچ حديثى به اندازه«حديث غدير»روايت كننده ندارد،و گذشته از تواتر آن،از نظر علم رجال و درايت،اسناد آن در حد فوق العاده‏اى است.
معرفى كتاب درباره سند حديث غدير

كتب مفصلى در زمينه بحثهاى رجالى و تاريخى مربوط به سند حديث غدير تأليف شده است كه بهترين نمونه آن كتاب«الغدير»تأليف علامه بزرگ شيخ عبد الحسين امينى نجفى رضوان الله عليه است.

در اين كتابها،اسماء راويان حديث غدير جمع آورى شده و از نظر رجالى در باره موثق بودن راويان بحث شده و تاريخچه مفصلى از اسناد و راويان حديث غدير تدوين شده و جنبه‏هاى اعجاب انگيز آن در زمينه‏هاى اسناد و رجال تبيين گرديده است.ذيلا به دو نمونه اشاره مى‏شود :

ابو المعالى جوينى مى‏گويد:در بغداد در دست صحافى يك جلد كتاب ديدم كه بر جلد آن چنين نوشته بود:«جلد بيست و هشتم از اسناد حديث«من كنت مولاه فعلى مولاه»و بعد از اين مجلد بيست و نهم خواهد بود» (1) .

إبن كثير مى‏گويد:«كتابى در دو جلد ضخيم ديدم كه طبرى در آن،احاديث غدير خم را جمع آورى كرده بود» (2) .

اگر چه كتاب براى معرفى در اين زمينه بسيار زياد است ولى در اينجا چند كتاب بعنوان راهنمايى و براى آگاهى از مباحث مربوط به سند حديث غدير معرفى مى‏شود:

1.الطرائف،سيد ابن طاووس:ص .33

2.كشف المهم في طريق خبر غدير خم،سيد هاشم بحرانى.

3.بحار الأنوار،علامه مجلسى:ج 37 ص 181 و .182

4.عوالم العلوم،شيخ عبدالله بحرانى:ج 15/3 ص 307 تا .327

5.عبقات الأنوار،مير حامد حسين هندى،جلد غدير.

6.الغدير،علامه امينى:ج 1 ص 12 تا 151،و 294 تا .322

7.خلاصه عبقات الأنوار،علامه محقق سيد على حسينى ميلانى دامت افاضاته،جلد غدير.
مدارك متن كامل خطبه غدير

در تاريخچه كتابهاى اسلامى،اولين بار در نقل خطبه غدير بصورت مستقل،به كتابى كه عالم شيعى استاد بزرگ علم نحو شيخ خليل بن احمد فراهيدى متوفاى 175 هجرى تأليف كرده بر مى‏خوريم،كه تحت عنوان«جزء فيه خطبة النبى(ص)يوم الغدير» (3) معرفى شده است،و بعد از او كتابهاى بسيارى در اين زمينه تأليف گرديده است.

خوشبختانه متن مفصل و كامل خطبه غدير در هفت كتاب از مدارك معتبر شيعه كه هم اكنون در دست مى‏باشد و بچاپ هم رسيده،با اسناد متصل نقل شده است.روايات اين هفت كتاب به سه طريق منتهى مى‏شود:

يكى بروايت امام باقر(ع)است كه با اسناد معتبر در سه كتاب«روضة الواعظين»تأليف شيخ إبن فتال نيشابورى (4) ،«الإحتجاج»تأليف شيخ طبرسي (5) ،و«اليقين»تأليف سيد إبن طاووس (6) نقل شده است.

طريق دوم بروايت زيد بن ارقم است كه با اسناد متصل در سه كتاب«العدد القوية»تأليف شيخ على بن يوسف حلى (7) «التحصين»تأليف سيد إبن طاووس (8) ،و«الصراط المستقيم»تأليف شيخ على بن يونس بياضى (9) ،و«نهج الايمان»تأليف شيخ حسين بن جبور (10) بنقل از كتاب«الولاية»تأليف مورخ طبرى روايت شده است.

طريق سوم بروايت حذيفة بن اليمان است كه با اسناد متصل در كتاب«الإقبال»تأليف سيد بن طاووس (11) بنقل از كتاب«النشر و الطى»نقل شده است.

شيخ حر عاملى در كتاب«اثبات الهداة» (12) و علامه مجلسى در«بحار الأنوار» (13) و سيد بحرانى در كتاب«كشف المهم» (14) و ساير علماى متأخر،خطبه مفصل غدير را از مدارك مذكور نقل كرده‏اند.

بدين ترتيب،متن كامل خطبه غدير بدست اين بزرگان شيعه حفظ شده و بدست ما رسيده است،كه اين خود در عالم اسلام از افتخارات تشيع است.
اسناد و رجال روايت كننده متن كامل خطبه غدير

ذيلا عين اسناد مربوط به روايت خطبه غدير بعنوان پشتوانه آن تقديم مى‏گردد.

روايت امام باقر(ع)به دو سند است:

1.قال الشيخ أحمد بن على بن ابي منصور الطبرسي في كتاب«الإحتجاج»:

حدثني السيد العالم العابد ابو جعفر مهدي بن أبي الحرث الحسيني المرعشي رضى الله عنه قال:أخبرنا الشيخ أبو علي الحسن بن الشيخ أبي جعفر محمد بن الحسن الطوسي رضي الله عنه،قال :أخبرنا الشيخ السعيد الوالد أبو جعفر قدس الله روحه،قال:أخبرني جماعة عن أبي محمد هارون بن موسى التلعكبري،قال:

أخبرني أبو علي محمد بن همام،قال:أخبرنا علي السوري قال:أخبرنا أبو محمد العلوي من ولد الأفطس ـ و كان من عباد الله الصالحين ـ قال:حدثنامحمد بن موسى الهمداني،قال:حدثنا محمد بن خالد الطيالسي،قال:حدثنا سيف بن عميرة و صالح بن عقبة جميعا عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر)عليهما السلام.

.2 قال السيد إبن طاووس في كتاب«اليقين»:قال أحمد بن محمد الطبري المعروف بالخليلي في كتابه«أخبرني محمد بن أبي بكر بن عبد الرحمان،قال:حدثني الحسن بن علي أبو محمد الدينوري،قال :حدثنا محمد بن موسى الهمداني،قال:حدثنا محمد بن خالد الطيالسي،قال:حدثنا سيف بن عميرة عن عقبة عن قيس بن سمعان عن علقمة بن محمد الحضرمي عن أبي جعفر محمد بن علي(الباقر) (ع).

روايت زيد بن أرقم به سند زير است:

قال السيد إبن طاووس في كتاب«التحصين»:قال الحسن بن أحمد الجاواني في كتابه«نور الهدى و المنجي من الردى»:عن أبي المفضل محمد بن عبد الله الشيباني،قال:أخبرنا أبو جعفر محمد بن جرير الطبري و هارون بن عيسى بن سكين البلدي،قالا:حدثنا حميد بن الربيع الخزاز،قال :حدثنا يزيد بن هارون،قال:حدثنا نوح بن مبشر،قال:حدثنا الوليد بن صالح عن إبن امرأة زيد بن أرقم و عن زيد بن أرقم.

روايت حذيفة بن اليمان به سند زير است:

قال السيد إبن طاووس في كتاب«الإقبال»قال مؤلف كتاب«النشر و الطي»:عن‏أحمد بن محمد بن علي المهلب:أخبرنا الشريف أبو القاسم علي بن محمد بن علي بن القاسم الشعراني عن أبيه :حدثنا سلمة بن الفضل الأنصاري،عن أبي مريم عن قيس بن حيان(حنان)عن عطية السعدي عن حذيفة بن اليمان.

پى‏نوشتها:

(1) بحار الأنوار:ج 37 ص .235

(2) بحار الأنوار:ج 37 ص .236

(3) الذريعة:ج 5 ص 101 شماره .418

(4) روضة الواعظين:ج 1ص .89

(5) الاحتجاج:ج 1 ص 66،بحار الأنوار:ج 37 ص .201

(6) اليقين:ص 343 باب 127.بحار الأنوار:ج 37 ص .218

(7) العدد القوية: .169

(8) التحصين:ص 578 باب 29 از قسم دوم.

(9) الصراط المستقيم:ج 1 ص .301

(10) نهج الايمان(نسخه خطى كتابخانه امام هادى(ع)در مشهد):ورقه 26ـ .34

(11) الإقبال:ص 454 و 456،بحار الأنوار:ج 37 ص 127 و .131

(12) اثبات الهداة:ج 2 ص 114،و ج .558 3

(13) بحار الانوار:ج 397 ص .201

(14) كشف المهم:ص 190

اسرار غدير ص 90




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:30 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

متن حديث غدير

همانطور كه داستان غدير و خطبه آن با يك سند واحد بدست ما نرسيده است،بعلل مختلفى از قبيل شرائط تقيه و امثال آن،و نيز طولانى بودن خطبه و عدم امكان حفظ كامل آن براى همگان،اكثر راويان«غدير»گوشه‏هايى از آنرا نقل كرده‏اند،ولى جمله«من كنت مولاه فعلى مولاه»و چند جمله ديگر آن را همه راويان به اشاره يا صريحا نقل كرده‏اند.

با اين همه،متن خطبه بطور كامل بدست ما رسيده است،و اين از توجهات صاحب ولايت است كه اين سند بزرگ اسلام را براى ما حفظ كرده است.در اين بخش توضيحاتى پيرامون آن داده خواهد شد.
بحث در معناى كلمه«مولى»

با آنكه خطبه غدير بعنوان يك منشور دائمى‏اسلام تلقى مى‏شود و داراى محتوايى فراگير نسبت به همه جوانب اسلام بصورت كلى است،ولى بحثهاى علمى‏در متن حديث غدير عموما در كلمه«مولى»و معانى عرفى و لغوى آن مرتكز است.

اين بدانجهت است كه قطب اصلى حديث جمله«من كنت مولاه فعلى مولاه»است،و هر گاه بصورت اختصار به حديث غدير اشاره شود همين جمله مد نظر قرار مى‏گيرد،و راويان و محدثين نيز در هنگام اختصار به همين جمله اكتفا نموده‏اند و قرائن همراه آنرا حذف كرده‏اند.

نكته قابل توجه در اين مقطع آن است كه با توجه به متن خطبه مفصل و دقت در ساير مطالبى كه پيامبر(ص)در خطبه خود فرموده‏اند،معناى«مولى»و مراد از«ولايت»هم براى مخاطبين در غدير بسيار واضح و روشن بوده،و هم براى هر منصفى كه متن را مطالعه كند و شرايط خطبه را بطور كامل در نظر بگيرد واضح‏تر از آن خواهد بود كه جاى بحث و احتجاج باشد (1) .

منشأ اين بحثها از آنجا شروع شده كه اكثر راويان مخالف شيعه،فقط همين يك فقره از حديث را نقل كرده‏اند،و متكلمين آنها براى دفاع از خود همه قرائن و مطالب تاريخ را رها كرده‏اند و از همه خطبه كلمه«مولى»را انتخاب كرده‏اند و به بحث درباره معناى لغوى و عرفى آن پرداخته‏اند .طبيعى است كه در مقابل آنان علماى شيعه هم بر سر همين موضوع بحث نموده و به آنان جواب لازم را داده‏اند و بطور نا خواسته همه جوانب سخن بر سر همين يك كلمه مرتكز شده است .

اگر در سراسر خطبه غدير دقت كنيم خواهيم ديد كه اكثر مطالب آن تفسير و توضيحى براى روشن كردن كامل معنى«مولى»و مصداق آن،و ارزش إلهى و روايت»در اجتماع و ارتباط آن با توحيد و نبوت و وحى است.

بنا بر اين در حاليكه خود پيامبر(ص)مقصود و مراد از«مولى»را روشن كرده،معنى ندارد براى فهميدن منظور آنحضرت به لغت‏ها و لغت نامه‏ها و معانى عرفى اين كلمه مراجعه كنيم،چه آنها با تفسير خود حضرت مطابق باشد و چه نباشد.

و باز به گفته‏اى ديگر:مسلم است كه مقصد اصلى از اجتماع و سخنرانى غدير بيان مسأله ولايت بوده است،و اين در حالى بوده كه مردم اجمالا مطالبى در اين باره از خود آن حضرت شنيده بودند.با توجه به اين نكات معلوم است كه اجتماع عظيم غدير براى رفع هر گونه ابهام باقيمانده در مسأله ولايت و معناى مولا است.بنا بر اين بسيار خنده‏آور خواهد بود كه در چنان جمعى و در آن شرايط حساس درباره«مولا»مطالبى گفته شود كه نه تنها موضوع را روشن نكند بلكه ابهام را بيشتر نمايد و احتياج به كتابهاى لغت و امثال آن براى رفع ابهام باشد،بطورى كه هر عاقلى قضاوت كند كه اگر آن اجتماع نبود ولايت امير المؤمنين(ع)بسيار واضح‏تر بود،و اصلا چه نيازى به تشكيل اين مجلس بزرگ بود!!؟

بعبارت ديگر پيامبر اكرم(ص)كه فصيح‏ترين مردم در سخن گفتن بودند،آن هم در مهم‏ترين سخنرانى خود در طول حيات،اگر بنا باشد مطلبى گفته باشند كه مسلمانان فقط در فهم معناى تحت اللفظى آن پس از هزار و چهارصد سال بحث هنوز به نتيجه روشنى نرسيده باشند،اين بر خلاف فصاحت است و هيچ پيامبرى پيام الهى را چنين نرسانده است.درباره وضوح مقصود پيامبر(ص)در غدير ذيلا چند حديث تقديم مى‏شود:

1.از امام زين العابدين(ع)پرسيدند:معناى كلام پيامبر(ص)چيست كه فرمود:«من كنت مولاه فعلى مولاه»؟فرمود:

«به مردم خبر داد كه على(ع)امام بعد از اوست» (2) .

2.ابان بن تغلب از امام باقر(ع)درباره«من كنت مولاه فعلى مولاه»سؤال كرد.حضرت فرمود :

«اى ابو سعيد چنين مطلبى هم جاى سؤال دارد!؟پيامبر(ص)به مردم فهمانيد كه على(ع)به جاى آن حضرت خواهد بود». (3)

3.از امام عسكرى(ع)درباره«من كنت مولاه فهذا على مولاه»سؤال شد.

فرمود.

«پيامبر(ص)مى‏خواست او را علامتى قرار دهد كه هنگام تفرق و اختلاف مردم،حزب خداوند شناخته شود». (4) .

براى آنكه بطور اختصار منظور از كلمه«مولى»را از لسان خود پيامبر(ص)

بياد بسپاريم حديثى كه از امام صادق(ع)در اين باره نقل شده ذكر مى‏نماييم:

از امام صادق(ع)پرسيدند:منظور پيامبر(ص)از كلامى‏كه در روز غدير درباره على(ع)فرموده :«من كنت مولاه فعلى مولاه...»چيست؟حضرت فرمود:

بخدا قسم همين سؤال را از خود پيامبر(ص)نيز پرسيدند،در پاسخ فرمودند:

«خداوند مولاى من است و بر من از خودم بيشتر اختيار دارد و با امر او مرا امرى و اختيارى نيست.و من مولاى مؤمنان هستم و نسبت به آنان از خودشان بيشتر اختيار دارم و با امر من ايشان را امرى و اختيارى نيست.و هر كس من صاحب اختيار او هستم و با امر من او را اختيارى نيست على بن ابى طالب مولاى اوست و بر او از خودش بيشتر اختيار دارد و با امر او برايش امرى و اختيارى نيست» (5) .
معرفى كتاب درباره متن حديث غدير

همانطور كه در زمينه سند حديث غدير بحثهاى مفصلى در كتب شده است،در مورد متن حديث هم تأليفات ارزنده‏اى وجود دارد كه ذيلا به بعضى از آنها اشاره مى‏شود:

1.معانى الأخبار،شيخ صدوق:ص 73ـ .63

2.كتاب«اقسام المولى في اللسان»،شيخ مفيد.

3.رسالة في معنى المولى،شيخ مفيد.

4.رسالة في الجواب عن الشبهات الواردة لخبر الغدير،سيد مرتضى.

5.بحار الأنوار:ج 37 ص 253ـ .235

6.عوالم العلوم:ج 15/3 ص 379ـ .328

7.عبقات الأنوار،مير حامد حسين:جلد غدير.

8.فيض القدير فيما يتعلق بحث الغدير،حاج شيخ عباس قمى.

9.الغدير،علاامه امينى:ج 1 ص 399ـ .340

10.الغدير في الإسلام،شيخ محمد رضا فرج الله:ص 209ـ .84

11.المنهج السوي في معنى المولى و الولي،محسن على بلتستانى.

پى‏نوشتها:

(1) تبيين كامل در اين باره،در قسمت اول از بخش هشتم كتاب اسرار غدير(ص 167)خواهد آمد .

(2) معانى الأخبار:ص .63

(3) معانى الأخبار:ص .63

(4) اثبات الهداة:ج ص 139 ح .606

(5) عوالم:ج 15/3 ص 133 ح .190

اسرار غدير ص 95




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:27 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0

متن كامل خطبه پيامبر اكرم(ص) در غدير خم

بسم الله الرحمن الرحيم
1ـ حمد و ثناى الهى

حمد و سپاس خدايى را كه در يگانگى خود بلند مرتبه،و در تنهايى وفرد بودن خود نزديك است .در قدرت و سلطه خود با جلالت و در اركان خود عظيم است.علم او به همه چيز احاطه دارد در حالى كه در جاى خود است،و همه مخلوقات را با قدرت و برهان خود تحت سيطره دارد.هميشه مورد سپاس بوده و همچنان مورد ستايش خواهد بود.

صاحب عظمتى كه از بين رفتنى نيست.ابتدا كننده او و باز گرداننده اوست و هر كارى بسوى او باز مى‏گردد.

بوجود آورنده بالا برده شده‏ها(كنايه از آسمانها و افلاك)و پهن كننده گسترده‏ها(كنايه از زمين)يگانه حكمران زمينها و آسمانها،پاك و منزه و تسبيح شده،پروردگار ملائكه و روح،تفضل كننده بر همه آنچه خلق كرده و لطف كننده بر هر آنچه بوجود آورده است.هر چشمى‏زير نظر اوست ولى چشمها او را نمى‏بينند.

كرم كننده و بردبار و تحمل كننده است.رحمت او همه چيز را فرا گرفته و با نعمت خود بر همه آنها منت گذارده است.در انتقام گرفتن خود عجله نمى‏كند،و به آنچه از عذابش كه مستحق آنند مبادرت نمى‏ورزد.

باطنها و سريره‏ها را مى‏فهد و ضماير را مى‏داند و پنهانها بر او مخفى نمى‏ماند و مخفى‏ها بر او مشتبه نمى‏شود.او راست احاطه بر هر چيزى و غلبه بر همه چيز و قوت در هر چيزى و قدرت بر هر چيزى،و مانند او شيئى نيست.اوست بوجود آورنده شيئ(چيز)هنگامى‏كه چيزى نبود .دائم و زنده است و به قسط و عدل قائم است.نيست خدايى جز او كه با عزت و حكيم است.

بالاتر از آن است كه چشمها او را درك كنند ولى او چشمها را درك مى‏كند و او لطف كننده و آگاه است.هيچكس نمى‏تواند به ديدن به صفت او راه يابد،و هيچكس به چگونگى او از سر و آشكار دست نمى‏يابد مگر به آنچه خود خداوند عز و جل راهنمايى كرده است.

گواهى مى‏دهم براى او كه اوست خدايى كه قدس و پاكى و منزه بودن او روزگار را پر كرده است.او كه نورش ابديت را فرا گرفته است.او كه دستورش را بدون مشورت مشورت كننده‏اى اجرا مى‏كند و در تقديرش شريك ندارد و در تدبيرش كمك نمى‏شود.

آنچه ايجاد كرده بدون نمونه و مثالى تصوير نموده و آنچه خلق كرده بدون كمك از كسى و بدون زحمت و بدون احتياج به فكر و حيله خلق كرده است.آنها را ايجاد كرد پس بوجود آمدند و خلق كرد پس ظاهر شدند.پس اوست خدايى كه جز او خدايى نيست،صنعت او محكم و كار او زيبا است،عادلى كه ظلم نمى‏كند و كرم كننده‏اى كه كارها بسوى او باز مى‏گردد.

شهادت مى‏دهم كه اوست خدايى كه همه چيز در مقابل عظمت او تواضع كرده و همه چيز در مقابل عزت او ذليل شده و همه چيز در برابر قدرت او سر تسليم فرود آورده و همه چيز در برابر هيبت او خاضع شده‏اند.

پادشاه پادشاهان و گرداننده افلاك و مسخر كننده آفتاب و ماه،كه همه با زمان تعيين شده در حركت هستند.شب را بر روى روز و روز را بر روى شب مى‏گرداند كه بسرعت در پى آن مى‏رود .در هم شكننده هر زورگوى با عناد،و هلاك كننده هر شيطان سرپيچ و متمرد.

براى او ضدى و همراه او معارضى نبوده است.يكتا و بى نياز است.زائيده نشده و نمى‏زايد و براى او هيچ همتايى نيست.خداى يگانه و پروردگار با عظمت.مى‏خواهد پس به انجام مى‏رساند،و اراده مى‏كند پس مقدر مى‏نمايد،و مى‏داند پس به شماره مى‏آورد.مى‏ميراند و زنده مى‏كند،فقير مى‏كند و غنى مى‏نمايد،مى‏خنداند و مى‏گرياند،نزديك مى‏كند و دور مى‏نمايد،منع مى‏كند و عطا مى‏نمايد.پادشاهى از آن او و حمد و سپاس براى اوست.خير بدست اوست و او بر هر چيزى قادر است.

شب را در روز و روز را در شب فرو مى‏برد.نيست خدايى جز او كه با عزت و آمرزنده است.اجابت كننده دعا،بسيار عطا كننده،شمارنده نفسها و پروردگار جن و بشر،كه هيچ امرى بر او مشكل نمى‏شود،و فرياد دادخواهان او را منضجر نمى‏كند،و اصرار اصرار كنندگانش او را خسته نمى‏كند .نگهدارنده صالحين و موفق كننده رستگاران و صاحب اختيار مؤمنين و پروردگار عالمين.خدايى كه از هر آنچه خلق كرده مستحق است كه او را در هر حالى كه شكر و سپاس گويند.

او را سپاس بسيار مى‏گويم و دائما شكر مى‏نمايم،چه در آسايش و چه در گرفتارى،چه در حال شدت و چه در حال آرامش.و به او و ملائكه‏اش و كتابهايش و پيامبرانش ايمان مى‏آورم.دستورات او را گوش مى‏دهم و اطاعت مى‏نمايم وبه آنچه او را راضى مى‏كند مبادرت مى‏ورزم و در مقابل مقدرات او تسليم مى‏شوم بعنوان رغبت در اطاعت او و ترس از عقوبت او،چرا كه اوست خدايى كه نمى‏توان از مكر او در امان بود و از ظلم او هم ترس نداريم(يعنى ظلم نمى‏كند) .
2ـ فرمان الهى براى مطلبى مهم

اقرار مى‏كنم براى خداوند بر نفس خود بعنوان بندگى او،و شهادت مى‏دهم براى او به پروردگارى،و آنچه به من وحى نموده ادا مى‏نمايم از ترس آنكه مبادا اگر انجام ندهم عذابى از او بر من فرود ايد كه هيچكس نتواند آنرا دفع كند هر چند كه حيله عظيمى بكار بندد و دوستى او خالص باشدـنيست خدايى جز اوـزيرا خداوند به من اعلام فرموده كه اگر آنچه در حق على برمن نازل نموده ابلاغ نكنم رسالت او را نرسانده‏ام،و براى من حفظ از شر مردم را ضمانت نموده و خدا كفايت كننده و كريم است.

خداوند به من چنين وحى كرده است:«بسم الله الرحمن الرحيم،يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربكـفي علي يعنى في الخلافة لعلي بن ابى طالبـو إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس»،«اى پيامبر ابلاغ كن آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده درباره على،يعنى خلافت علي بن ابى طالبـو اگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده‏اى،و خداوند تو را از مردم حفظ مى‏كند».

اى مردم،من در رساندن آنچه خداوند بر من نازل كرده كوتاهى نكرده‏ام،و من سبب نزول اين آيه را براى شما بيان مى‏كنم:

جبرئيل سه مرتبه بر من نازل شد و از طرف خداوند سلام پروردگارمـكه او سلام استـ مرا مأمور كرد كه در اين محل اجتماع بپا خيزم و برهر سفيد و سياهى اعلام كنم كه«على بن ابى طالب برادر من و وصى من و جانشين من بر امتم و امام بعد از من است.نسبت او بمن همانند نسبت هارون به موسى است جز اينكه پيامبرى بعد از من نيست.و او صاحب اختيار شما بعد از خدا و رسولش است»،و خداوند در اين مورد آيه‏اى از كتابش بر من نازل كرده است:«انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكاة و هم راكعون»،«صاحب اختيار شما خدا و رسولش هستند و كسانى كه ايمان آورده و نماز را بپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند»،و على بن ابى طالب است كه نماز را بپا داشته و در حال ركوع زكات داده و در هر حال خداوند عز و جل را قصد مى‏كند.اى مردم،من از جبرئيل درخواست كردم كه از خدا بخواهد تا مرا از ابلاغ اين مهم معاف بدارد،زيرا از كمى‏متقين و زيادى منافقين و افساد ملامت كنندگان و حيله‏هاى مسخره كنندگان اسلام اطلاع دارم،كسانى كه خداوند در كتابش آنان را چنين توصيف كرده استكه با زبانشان مى‏گويند آنچه در قلبهايشان نيست و اين كار را سهل مى‏شمارند در حاليكه نزد خداوند عظيم است.و همچنين بخاطر اينكه منافقين بارها مرا اذيت كرده‏اند تا آنجا كه مرا«اذن»(گوش دهنده بر هر حرفى)ناميدند،و گمان كردند كه من چنين هستم بخاطر ملازمت بسيار او(على)با من و توجه من به او وتمايل او و قبولش از من،تاآنكه خداوند عز و جل در اين باره چنين نازل كرد:«و منهم الذين يؤذون النبى ويقولون هو أذن قل اذنـعلى الذين يزعمون أنه اذنـخير لكم،يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين...»،«و از آنان كسانى هستند كه پيامبر را اذيت مى‏كنند و مى‏گويند او«اذن»(گوش دهنده بر هر حرفى)است،بگو:گوش استـبر ضد كسانى كه گمان مى‏كنند او «اذن» استـو براى شما خيراست،به خدا ايمان مى‏آورد و در مقابل مؤمنين اظهار تواضع و احترام مى‏نمايد».

و اگر من بخواهم گويندگان اين نسبت(اذن)را نام ببرم مى‏توانم، و اگر بخواهم به شخص آنها اشاره كنم مى‏نمايم، و اگر بخواهم با علائم آنها را معرفى كنم مى‏توانم، ولى بخدا قسم من در كار آنان با بزرگوارى رفتار كرده‏ام.

بعد از همه اينها،خداوند از من راضى نمى‏شود مگر آنچه در حق على بر من نازل كرده ابلاغ نمايم.

سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند:«يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ـ فى حق عليـو إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس»،«اى پيامبر برسان آنچهـدر حق علىـاز پروردگارت بر تو نازل شده واگر انجام ندهى رسالت او را نرسانده‏اى،و خداوند تو را از مردم حفظ مى‏كند».
3ـ اعلان رسمى ولايت و امامت دوازده امام(ع)

اى مردم،اين مطلب را درباره او بدانيد وبفهميد،و بدانيد كه خداوند او رابراى شما صاحب اختيار و امامى‏قرار داده كه اطاعتش را واجب نموده است بر مهاجرين و انصار و بر تابعين آنان به نيكى،و بر روستايى و شهرى،و بر عجمى و عربى،و بر آزاد و بنده،و بر بزرگ و كوچك،و بر سفيد و سياه.بر هر يكتا پرستى حكم او اجرا شونده و كلام او مورد عمل و امر او نافذ است.هر كس با او مخالفت كند ملعون است،و هر كس تابع او باشد و او را تصديق نمايد مورد رحمت الهى است.خداوند او را و هر كس را كه از او بشنود و او را اطاعت كند آمرزيده است .

اى مردم،اين آخرين بارى است كه در چنين اجتماعى بپا مى‏ايستيم،پس بشنويد و اطاعت كنيد و در مقابل امر خداوند پروردگارتان سر تسليم فرود آوريد،چرا كه خداوند عز و جل صاحب اختيار شما و معبود شما است،و بعد از خداوند رسولش و پيامبرش كه شما را مخاطب قرار داده،و بعد از من على صاحب اختيار شما و امام شما به امر خداوند است،و بعد از او امامت در نسل من از فرزندان اوست تا روزى كه خدا و رسولش را ملاقات خواهيد كرد.

حلالى نيست مگر آنچه خدا و رسولش و آنان(امامان)حلال كرده باشند،و حرامى نيست مگر آنچه خداو و رسولش و آنان(امامان)بر شما حرام كرده باشند. خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است،و آنچه پروردگارم از كتابش و حلال وحرامش به من آموخته به او سپرده‏ام .

اى مردم،على را(بر ديگران)فضيلت دهيد.هيچ علمى‏نيست مگر آنكه خداوند آنرا در من جمع كرده است و هر علمى‏را كه آموخته‏ام در امام المتقين جمع نموده‏ام،و هيچ علمى‏نيست مگر آنكه آنرا به على آموخته‏ام.اوست«امام مبين»كه خداوند در سوره يس ذكر كرده است:«و كل شيى‏ء احصيناه في إمام مبين»،«و هر چزى را در امام مبين جمع كرديم».

اى مردم،از او(على)بسوى ديگرى گمراه نشويد،و از او روى بر مگردانيد و از ولايت او سر باز نزنيد.اوست كه به حق هدايت نموده و به آن عمل مى‏كند،و باطل را ابطال نموده و از آن نهى مى‏نمايد،و در راه خدا سرزنش ملامت كننده‏اى او را مانع نمى‏شود.

او(على)اول كسى است كه به خدا و رسولش ايمان آورد و هيچكس در ايمان به من بر او سبقت نگرفت.اوست كه با جان خود در راه رسول خدا فداكارى كرد.اوست كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچكس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى‏كرد.اولين مردم در نماز گزاردن،و اول كسى است كه با پيامبر خدا بود در حالى كه هيچكس از مردان همراه او خدا را عبادت نمى‏كرد.اولين مردم در نماز گزاردن،و اول كسى است كه با من خدا را عبادت كرد.از طرف خداوند به او امر كردم تا در خوابگاه من بخوابد،او هم در حاليكه جانش را فداى من كرده بود در جاى من خوابيد.

اى مردم، او را فضيلت دهيد كه خدا او را فضيلت داده است،و او را قبول كنيد كه خداوند او را منصوب نموده است.

اى مردم،او از طرف خداوند امام است،و هر كس ولايت او را انكار كند خداوند هرگز توبه‏اش را نمى‏پذيرد و او را نمى‏بخشد.حتمى‏است بر خداوند كه با كسى كه با او مخالفت نمايد چنين كند و او را به عذابى شديد تا ابديت وتا آخر روزگار معذب نمايد.پس بپرهيزيد از اينكه با او مخالفت كنيد و گرفتار آتشى شويد كه آتشگيره آن مردم وسنگها هستند و براى كافران آماده شده است.

اى مردم،بخدا قسم پيامبران و رسولان پيشين به من بشارت داده‏اند، و من بخدا قسم خاتم پيامبران و مرسلين و حجت بر همه مخلوقين از اهل اسمانها و زمينها هستم.هر كس در اين مطالب شك كند مانند كفر جاهليت اول كافر شده است.و هر كس در چيزى از اين گفتار من شك كند در همه آنچه بر من نازل شده شك كرده است،و هر كس در يكى از امامان شك كند در همه آنان شك كرده است،و شك كننده درباره ما در آتش است.

اى مردم،خداوند اين فضيلت را بر من ارزانى داشته كه منتى از او بر من و احسانى از جانب او بسوى من است.خدايى جز او نيست.حمد و سپاس از من بر او تا ابديت و تا آخر روزگار و در هر حال.

اى مردم،على را فضيلت دهيد كه او افضل مردم بعد از من از مرد و زن است تا مادامى كه خداوند روزى را نازل مى‏كند و خلق باقى هستند.ملعون است ملعون است،مورد غضب است مورد غضب است كسى كه اين گفتار مرا رد كند و با آن موافق نباشد.بدانيد كه جبرئيل از جانب خداوند اين خبر را براى من آورده است و مى‏گويد:«هر كس با على دشمنى كند و ولايت او را نپذيرد لعنت و غضب من بر او باد».هر كس ببيند براى فردا چه پيش فرستاده است.از خدا بترسيد كه با على مخالفت كنيد و در نتيجه قدمى بعد از ثابت بودن آن بلغزد،خداوند ازآنچه انجام مى‏دهيد آگاه است.

اى مردم،او(على)«جنب الله»است كه خداوند در كتاب عزيزش ذكر كرده و درباره كسى كه با او مخالفت كند فرموده است:«ان تقول نفس يا حسرتا على ما فرطت في جنب الله»،«اى حسرت بر آنچه درباره جنب خداوند تفريط و كوتاهى كردم».

اى مردم،قرآن را تدبر نمائيد و آيات آن را بفهميد و در محكمات آن نظر كنيد و بدنبال متشابه آن نرويد.بخدا قسم، باطن آن را براى شما بيان نمى‏كند و تفسيرش را برايتان روشن نمى‏كند مگر اين شخصى كه من دست او را مى‏گيرم و او را بسوى خود بالا مى‏برم و بازوى او را مى‏گيرم و با دو دستم او را بلند مى‏كنم و به شما مى‏فهمانم كه«هر كس من صاحب اختيار اويم اين على صاحب اختيار او است».و او على بن ابى طالب برادر و جانشين من است،ولايت او از جانب خداوند عز و جل است كه بر من نازل كرده است.

اى مردم،على و پاكان از فرزندانم از نسل او ثقل اصغرند و قرآن ثقل اكبر است.هر يك از اين دواز ديگرى خبر مى‏دهد و با آن موافق است.آنها از يكديگر جدا نمى‏شوند تا بر سر حوض كوثر بر من وارد شوند. بدانيد كه آنان امين‏هاى خداوند بين مردم و حاكمان او در زمين هستند.

بدانيد كه من ادا نمودم،بدانيد كه من ابلاغ كردم،بدانيد كه من شنوانيدم،بدانيد كه من روشن نمودم،بدانيد كه خداوند فرموده است و من از جانب خداوند عز و جل مى‏گويم،بدانيد كه امير المؤمنينى جز اين برادرم نيست.بدانيد كه امير المؤمنين بودن بعد از من براى احدى جز او حلال نيست.
4ـ معرفى و بلند كردن امير المؤمنين(ع) بدست پيامبر(ص)

سپس پيامبر(ص)دستش را بر بازوى على(ع)زد و آنحضرت را بلند كرد. و اين در حالى بود كه امير المؤمنين(ع) از زمانى كه پيامبر(ص) بر فراز منبر آمده بود يك پله پائين‏تر از مكان حضرت ايستاده بود و نسبت به صورت حضرت به طرف راست مايل بود كه گويى هر دو در يك مكان ايستاده‏اند.

پس پيامبر(ص)با دستش او را بلند كرد و هر دو دست را به سوى آسمان باز نمود و على(ع)را از جا بلند نمود تا حدى كه پاى آنحضرت موازى زانوى پيامبر(ص)رسيد.سپس فرمود:

اى مردم،اين على است برادر من و وصى من و جامع علم من، و جانشين من در امتم بر آنان كه به من ايمان آورده‏اند، و جانشين من در تفسير كتاب خداوند عز و جل و دعوت به آن، و عمل كننده به آنچه او را راضى مى‏كند، و جنگ كننده با دشمنان خدا و دوستى كننده بر اطاعت او و نهى كننده از معصيت او. اوست خليفه رسول خدا، و اوست اميرالمؤمنين و امام هدايت كننده از طرف خداوند، و اوست قاتل ناكثان و قاسطان و مارقان به امر خداوند.

خداوند مى‏فرمايد:«ما يبدل القول لدي»،«سخن در پيشگاه من تغيير نمى‏پذيرد»، پروردگارا، به امر تو مى‏گويم:«خداوندا دوست بدار هر كس على را دوست بدارد و دشمن بدار هر كس على را دشمن بدارد.و يارى كن هر كس على را يارى كندو خوار كن هر كس على را خوار كند،و لعنت نما هر كس على را انكار كندو غضب نما بر هر كس كه حق على را انكار نمايد».

پروردگارا،تو هنگام روشن شدن اين مطلب و منصوب نمودن على در اين روز اين آيه را درباره او نازل كردى:«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا» .«و من يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين».«امروز دين شما را برايتان كامل نمودم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را بعنوان دين شما راضى شدم»،«و هر كس دينى غير از اسلام انتخاب كند هرگز از او قبول نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران خواهد بود».پروردگارا، تو را شاهد مى‏گيرم كه من ابلاغ نمودم.
5ـ تأكيد بر توجه امت به مسئله امامت

اى مردم، خداوند دين شما را با امامت او كامل نمود، پس هر كس اقتدا نكند به او و به كسانى كه جانشين او از فرزندان من و از نسل او هستند تا روز قيامت و روز رفتن به پيشگاه خداوند عز و جل،چنين كسانى اعمالشان در دنيا و آخرت از بين رفته و در آتش دائمى خواهند بود.عذاب از آنان تخفيف نمى‏يابد و به آنها مهلت داده نمى‏شود.

اى مردم،اين على است كه يارى كننده‏ترين شما نسبت بمن و سزاوارترين شما به من و نزديك‏ترين شما به من و عزيزترين شما نزد من است.خداوند عز و جل و من از او راضى هستيم. هيچ آيه رضايتى در قرآن نازل نشده است مگر درباره او، و هيچگاه خداوند مؤمنين را مورد خطاب قرار نداده مگر آنكه ابتدا او مخاطب بوده است،و هيچ آيه مدحى در قرآن نيست مگر درباره او، و خداوند در سوره«هل اتى على الإنسان...»شهادت به بهشت نداده مگر براى او و اين سوره را درباره غير او نازل نكرده و با اين سوره جز او را مدح نكرده است.

اى مردم،او يارى دهنده دين خدا و دفاع كننده از رسول خدا است،و اوست با تقواى پاكيزه هدايت كننده هدايت شده.پيامبرتان بهترين پيامبر و وصيتان بهترين وصى و فرزندان او بهترين اوصياء هستند.

اى مردم،نسل هر پيامبرى از صلب خود او هستند ولى نسل من از صلب امير المؤمنين على است .

اى مردم،شيطان آدم را با حسد از بهشت بيرون كرد.مبادا به على حسد كنيد كه اعمالتان نابود شود و قدمهايتان بلغزد.آدم بخاطر يك گناه بزمين فرستاده شد در حاليكه انتخاب شده خداوند عز و جل بود،پس شما چگونه خواهيد بود در حاليكه شمائيد و در بين شما دشمنان خدا هستند .

بدانيد كه با على دشمنى نمى‏كند مگر شقى و با على دوستى نمى‏كند مگر با تقوى، و به او ايمان نمى‏آورد مگر مؤمن مخلص. بخدا قسم درباره على نازل شده است سوره«و العصر»:«بسم الله الرحمان الرحيم، و العصر،ان الإنسان لفي خسر»،«قسم به عصر،انسان در زيان است» مگر على كه ايمان آورد و به حق و صبر توصيه كرد.

اى مردم،من خدا را شاهد گرفتم و رسالتم را به شما ابلاغ نمودم،و بر عهده رسول جز ابلاغ روشن چيزى نيست.اى مردم از خدا بترسيد آنطور كه بايد ترسيد و از دنيا نرويد مگر آنكه مسلمان باشيد.
6ـ اشاره به كارشكنيهاى منافقين

اى مردم،«ايمان آوريد به خدا و رسولش و به نورى كه همراه او نازل شده است،قبل از آنكه هلاك كنيم وجوهى را و آن صورتها را به پشت بر گردانيم يا آنان را مانند اصحاب سبت لعنت كنيم». بخدا قسم، از اين آيه قصد نشده است مگر قومى‏از اصحابم كه آنان را به اسم و نسبشان مى‏شناسم ولى مأمورم كه از آنان پرده پوشى كنم.پس هر كس عمل كند مطابق آنچه در قلبش از حب يا بغض نسبت به على مى‏يابد.

اى مردم،نور از جانب خداوند عز و جل در من نهاده شده و سپس در على بن ابى طالب و بعد در نسل او تا مهدى قائم كه حق خداوند و هر حقى كه براى ما باشد مى‏گيرد،چرا كه خداوند عز و جل ما را بر كوتاهى كنندگان و بر معاندان و مخالفان و خائنان و گناهكاران و ظالمان و غاصبان از همه عالميان حجت قرار داده است.

اى مردم،شما را مى‏ترسانم و انذار مى‏نمايم كه من رسول خدا هستم و قبل از من پيامبران بوده‏اند،آيا اگر من بميرم يا كشته شوم شما عقب گرد مى‏نمائيد؟هر كس به عقب برگردد به خدا ضررى نمى‏رساند،و خدا بزودى شاكرين و صابرين را پاداش مى‏دهد.بدانيد كه على است توصيف شده به صبر و شكر و بعد از او فرزندانم از نسل او چنين‏اند.

اى مردم،با اسلامتان بر من منت مگذاريد،بلكه بر خدا منت نگذراريد، كه اعمالتان را نابود مى‏نمايد و بر شما غضب مى‏كند و شما را به شعله‏اى از آتش و مس (گداخته) مبتلا مى‏كند،پروردگار شما در كمين است.

اى مردم،بعد از من امامانى خواهند بود كه به آتش دعوت مى‏كنند و روز قيامت كمك نمى‏شوند .اى مردم،خداوند و من از آنان بيزار هستيم.اى مردم،آنان و يارانشان و تابعينشان و پيروانشان در پائين‏ترين درجه آتش‏اند و چه بد است جاى متكبران. بدانيد كه آنان«اصحاب صحيفه»هستند،پس هر يك از شما در صحيفه خود نظر كند.

راوى مى‏گويد:وقتى پيامبر(ص)نام«اصحاب صحيفه»را آورد اكثر مردم منظور حضرت از اين كلام را نفهميدند و برايشان سؤال انگيز شد و فقط عده كمى‏مقصود حضرت را فهميدند.

اى مردم،من امر خلافت را بعنوان امامت و وراثت آن در نسل خودم تا روز قيامت به وديعه مى‏سپارم،و من رسانيدم آنچه مأمور به ابلاغش بودم تا حجت باشد بر حاضر و غائب و بر همه كسانى كه حضور دارند يا ندارند،بدنيا آمده‏اند يا نيامده‏اند.پس حاضران به غائبان و پدران به فرزندان تا روز قيامت برسانند.

و بزودى امامت را بعد از من بعنوان پادشاهى و با ظلم و زور مى‏گيرند.خداوند غاصبين و تعدى كنندگان را لعنت كند.و در آن هنگام استـاى جن و انسـكه مى‏ريزد براى شما آنكه بايد بريزد و مى‏فرستد بر شما شعله‏اى از آتش و مس(گداخته)و نمى‏توانيد آنرا از خود دفع كنيد .

اى مردم،خداوند عز و جل شما را به حال خود رها نخواهد كرد تا آنكه خبيث را از پاكيزه جدا كند،و خداوند شما را بر غيب مطلع نمى‏كند.

اى مردم،هيچ سرزمين آبادى نيست مگر آنكه در اثر تكذيب(اهل آن آيات الهى را)خداوند قبل از روز قيامت آنها را هلاك خواهد كرد و آنرا تحت حكومت حضرت مهدى خواهد آورد،و خداوند و عده خودرا عملى مى‏نمايد.

اى مردم،قبل از شما اكثر پيشينيان هلاك شدند،و خداوند آنها را هلاك نمود و اوست كه آيندگان را هلاك خواهد كرد.خداى تعالى مى‏فرمايد«ألم نهلك الأولين،ثم نتبعهم الاخرين،كذلك نفعل بالمجرمين،و يل يومئذ للمكذبين»،«آيا ما پيشينيان را هلاك نكرديم؟آيا در پى آنان ديگران را نفرستاديم؟ما با مجرمان چنين مى‏كنيم.واى برمكذبين در آن روز».

اى مردم،خداوند مرا امر و نهى نموده است،و من هم به امر الهى على را امر و نهى نموده‏ام،و علم امر و نهى نزد اوست.پس امر او را گوش دهيد تا سلامت بمانيد،و او را اطاعت كنيد تا هدايت شويد و نهى او را قبول كنيد تا در راه درست باشيد،و به سوى مقصد ومراد او برويد و راههاى بيگانه،شما را از راه او منحرف نكند.
7ـ پيروان اهل بيت(ع)و دشمنان ايشان

اى مردم،من راه مستقيم خداوند هستم كه شما را به تبعيت آن امر نموده،و سپس على بعد از من،و سپس فرزندانم از نسل او كه امامان هدايت‏اند،به حق هدايت مى‏كنند و بيارى حق به عدالت رفتار مى‏كنند.

سپس حضرت چنين خواندند:«بسم الله الرحمان الرحيم،الحمد لله رب العالمين...»تا آخر سوره حمد و سپس فرمودند:

اين سوره درباره من نازل شده،و بخدا قسم درباره ايشان(امامان)نازل شده است.بطور عموم شامل آنهاست و بطور خاص درباره آنان است.ايشان دوستان خدايند كه ترسى بر آنان نيست و محزون نمى‏شوند،بدانيد كه حزب خداوند غالب هستند.

بدانيد كه دشمنان ايشان سفهاء گمراه و برادران شياطين‏اند كه اباطيل را از روى غرور به يكديگر مى‏رسانند.

بدانيد كه دوستان ايشان(اهل بيت)كسانى‏اند كه خداوند در كتابش آنان را ياد كرده و فرموده است:«لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آبائهم او ابنائهم او إخوانهم او عشيرتهم،اولئك كتب في قلوبهم الايمان...»تا آخر آيه،«نمى‏يابى‏قومى‏را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده باشند،و در عين حال با كسانى كه با خدا و رسولش ضديت دارند روى دوستى داشته باشند،اگر چه پدرانشان يا فرزندانشان يا برادرانشان يا فاميلشان باشند.آنان‏اند كه ايمان در قلوبشان نوشته شده است...»

بدانيد كه دوستان ايشان(اهل بيت)كسانى‏اند كه خداوند عز و جل آنان را توصيف كرده و فرموده است:«الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الأمن و هم مهتدون»«كسانى كه ايمان آورده‏اند و ايمانشان را با ظلم نپوشانده‏اند،آنان‏اند كه بر ايشان امان است و آنان هدايت يافتگان‏اند».

بدانيد كه دوستان ايشان كسانى‏اند كه ايمان آورده‏اند و به شك نيفتاده‏اند.

بدانيد كه دوستان ايشان كسانى‏اند كه با سلامتى و در حال امن وارد بهشت مى‏شوند و ملائكه با سلام به ملاقات آنان مى‏آيند و مى‏گويند:«سلام بر شما پاكيزه شديد،پس براى هميشه داخل بهشت شويد».

بدانيد كه دوستان ايشان كسانى هستند كه بهشت براى آنان است و در آن بدون حساب روزى داده مى‏شوند.

بدانيد كه دشمنان ايشان (اهل بيت) كسانى‏اند كه به شعله‏هاى آتش وارد مى‏شوند،بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى‏اند كه از جهنم در حالى كه مى‏جوشد صداى وحشتناكى مى‏شوند و شعله كشيدن آنرا مى‏بينند.

بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى‏اند كه خداوند درباره آنان فرموده است«كلما دخلت امة لعنت اختها...»تا آخر آيه،«هر گروهى كه داخل(جهنم)مى‏شود همتاى خود را لعنت مى‏كند...».

بدانيد كه دشمنان ايشان كسانى‏اند كه خداوند عز و جل مى‏فرمايد:

«كلما القى فيها فوج سألهم خزنتها الم يأتكم نذير،قالوا بلى قد جاءنا نذير فكذبنا و قلنا ما نزل الله من شيى‏ء،ان انتم الا في ضلال كبير... فسحقا لأصحاب السعير»،«هر گاه گروهى(از ايشان)را در جهنم مى‏اندازند خزانه داران دوزخ از ايشان مى‏پرسند:آيا ترساننده‏اى براى شما نيامد؟مى‏گويند:بلى،براى ما نذير و ترساننده آمد ولى ما او را تكذيب كرديم و گفتيم:خداوند هيچ چيز نازل نكرده است،و شما در گمراهى بزرگ هستيد...پس دور باشند اصحاب آتش».

بدانيد كه دوستان ايشان(اهل بيت)كسانى هستند كه در پنهانى از پروردگارشان مى‏ترسند و براى آ نان مغفرت و اجر بزرگ است.

اى مردم،چقدر فاصله است بين شعله‏هاى آتش و بين اجر بزرگ!اى مردم،دشمن ما كسى است كه خداوند او را مذمت و لعنت نموده،و دوست ما آن كسى است كه خداوند او را مدح نموده و دوستش بدارد.

اى مردم،بدانيد كه من نذير و ترساننده‏ام و على هدايت كننده است.

اى مردم،من پيامبرم و على جانشين من است.

اى مردم،بدانيد كه من پيامبرم و على امام و وصى بعد از من است،و امامان بعد از او فرزندان او هستند.بدانيد كه من پدر آنانم و آنها از صلب او بوجود مى‏آيند.
8ـ حضرت مهدى عجل الله فرجه

بدانيد كه آخرين امامان،مهدى قائم از ماست.اوست غالب بر اديان،اوست انتقام گيرنده از ظالمين،اوست فاتح قلعه‏ها و منهدم كننده آنها،اوست غالب بر هر قبيله‏اى از هل شرك و هدايت كننده آنان.

بدانيد كه اوست گيرنده انتقام هر خونى از اولياء خدا.اوست يارى دهنده دين خدا.

بدانيد كه اوست استفاده كننده از دريايى عميق.اوست كه هر صاحب فضيلتى را بقدر فضلش و هر صاحب جهالتى را بقدر جهلش نشانه مى‏دهد.اوست انتخاب شده و اختيار شده خداوند.اوست وارث هر عملى و احاطه دارنده به هر فهمى.

بدانيد كه اوست خبر دهنده از پروردگارش، و بالابرنده آيات الهى.اوست هدايت يافته محكم بنيان.اوست كه كارها به او سپرده شده است.

اوست كه پيشينيان به او بشارت داده‏اند،اوست كه بعنوان حجت باقى مى‏ماند و بعد از او حجتى نيست.هيچ حقى نيست مگر همراه او،و هيچ نورى نيست مگر نزد او.

بدانيد او كسى است كه غالب بر او نيست و كسى بر ضد او كمك نمى‏شود.اوست ولى خدا در زمين و حكم كننده او بين خلقش و امين او بر نهان و آشكارش.
9ـ مطرح كردن بيعت

اى مردم،من برايتان روشن كردم و به شما فهمانيدم،و اين على است كه بعد از من به شما مى‏فهماند.

بدانيد كه من بعد از پايان خطابه‏ام شما را به دست دادن با من بعنوان بيعت با او و اقرار به او،و بعد از من به دست دادن با خود او فرا مى‏خوانم.

بدانيد كه من با خدا بيعت كرده‏ام و على با من بيعت كرده است،و من از جانب خداوند براى او از شما بيعت مى‏گيرم(خداوند مى‏فرمايد:)«ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله،يد الله فوق ايديهم،فمن نكث فانما ينكث على نفسه،و من أوفى بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما»،«كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند در واقع با خدا بيعت مى‏كنند،دست خداوند بر روى دست آنان است.پس هر كس بيعت را بشكند اين شكستن بر ضرر خود اوست،و هر كس به آنچه با خدا عهد بسته وفادار باشد خداوند به او اجر عظيمى‏عنايت خواهد كرد».
10ـ حلال و حرام،واجبات و محرمات

اى مردم،حج و عمره از شعائر الهى هستند،(خداوند مى‏فرمايد:)«فمن حج البيت او اعتمر فلا جناح عليه ان يطوف بهما»تا آخر آيه،«پس هر كس به خانه خدا بعنوان حج يا عمره بيايد براى او اشكالى نيست كه بر صفا و مروه بسيار طواف كند».

اى مردم،به حج خدا برويد.هيچ خاندانى به خانه خدا وارد نمى‏شوند مگر آنكه مستغنى مى‏گردند و شاد مى‏شوند،وء هيچ خاندانى آنرا ترك نمى‏كنند مگر آنكه منقطع مى‏شوند و فقير مى‏گردند .اى مردم،هيچ مؤمنى در موقف(عرفات،مشعر،منى)وقوف نمى‏كند مگر آنكه خداوند گناهان گذشته او را تا آن وقت مى‏آمرزد،و هر گاه كه حجش پايان يافت اعمالش را از سر مى‏گيرد.

اى مردم،حاجيان كمك مى‏شوند و آنچه خرج مى‏كنند به آنان بر مى‏گردد،و خداوند جزاى محسنين را ضايع نمى‏نمايد.

اى مردم،با دين كامل و با تفقه و فهم به حج خانه خدا برويد و از آن مشاهد مشرفه جز با توبه و دست كشيدن از گناه بر مگرديد.

اى مردم،نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد همانطور كه خداوند عز و جل به شما فرمان داده است و اگر زمان طويلى بر شما گذشت و كوتاهى نموديد يا فراموش كرديد،على صاحب اختيار شما است و براى شما بيان مى‏كند،او كه خداوند عز و جل بعد از من بعنوان امين بر خلقش او را منصوب نموده است.او از من است و من از اويم.

او و آنانكه از نسل من‏اند از آنچه سؤال كنيد به شما خبر مى‏دهند و آنچه را نمى‏دانيد براى شما بيان مى‏كنند.

بدانيد كه حلال و حرام بيش از آن است كه من همه آنها را بشمارم و معرفى كنم و بتوانم در يك مجلس به همه حلالها دستور دهم و از همه حرامها نهى كنم.پس مأمورم كه از شما بيعت بگيرم و با شما دست بدهم بر اينكه قبول كنيد آنچه از طرف خداوند عز و جل درباره امير المؤمنين على و جانشينان بعد از او آورده‏ام كه آنان از نسل من و اويند،(و آن موضوع)امامتى است كه فقط در آنها بپا خواهد بود،و آخر ايشان مهدى است تا روزى كه خداى مدبر قضا و قدر را، ملاقات كند.

اى مردم،هر حلالى كه شما را بدان راهنمايى كردم و هر حرامى‏كه شما را از آن نهى نمودم،هرگز از آنها برنگشته‏ام و تغيير نداده‏ام.اين مطلب را بياد داشته باشيد و آنرا حفظ كنيد و به يكديگر سفارش كنيد،و آنرا تبديل نكنيد و تغيير ندهيد.

من سخن خود را تكرار مى‏كنم:نماز را بپا داريد و زكات را بپردازيد و به كار نيك امر كنيد و از منكرات نهى نمائيد.

بدانيد كه بالاترين امر بمعروف آنست كه سخن مرا بفهميد و آنرا به كسانى كه حاضر نيستند برسانيد و او را از طرف من به قبولش امر كنيد و از مخالفتش نهى نمائيد،چرا كه اين دستورى از جانب خداوند عز و جل و از نزد من است،و هيچ امر بمعروف و نهى از منكرى نمى‏شود مگر با امام معصوم.

اى مردم،قرآن به شما مى‏شناساند كه امامان بعد از على فرزندان او هستند و من هم به شما شناساندم كه آنان از نسل من و از نسل اويند.

آنجا كه خداوند در كتابش مى‏فرمايد:«و جعلها كلمة باقية في عقبه»،«آن(امامت)را بعنوان كلمه باقى در نسل او قرار داد»،و من نيز به شما گفتم:«اگر به آن دو(قرآن و اهل بيت)تمسك كنيد هرگز گمراه نمى‏شويد».

اى مردم،تقوى را تقوى را.از قيامت بر حذر باشيد همانگونه كه خداى عز و جل فرموده:«إن زلزلة الساعة شيى‏ء عظيم»،«زلزله قيامت شيئ عظيمى‏است».

مرگ و معاد و حساب و ترازوهاى الهى و حسابرسى در پيشگاه رب العالمين و ثواب و عقاب را بياد آوريد.هر كس حسنه با خود بياورد طبق آن ثواب داده مى‏شود،و هر كس گناه بياورد در بهشت او را نصيبى نخواهد بود.
11ـ بيعت گرفتن رسمى

اى مردم،شما بيش از آن هستيد كه با يك دست و در يك زمان با من دست دهيد،و پروردگارم مرا مأمور كرده است كه از زبان شما اقرار بگيرم در باره آنچه منعقد نمودم براى على امير المؤمنين و امامانى كه بعد از او مى‏آيند و از نسل من و اويند،چنانكه بشما فهماندم كه فرزندان من از صلب اويند.

پس همگى چنين بگوئيد:

«ما شنيديم و اطاعت مى‏كنيم و راضى هستيم و سر تسليم فرود مى‏آوريم درباره آنچه از جانب پروردگار ما و خودت بما رساندى درباره امر امامت اماممان على امير المؤمنين و امامانى كه از صلب او بدنيا مى‏آيند.بر اين مطلب با قلبهايمان و با جانمان و با زبانمان و با دستانمان با تو بيعت مى‏كنيم.بر اين عقيده زنده‏ايم و با آن مى‏ميريم و(روز قيامت)با آن محشور مى‏شويم.تغيير نخواهيم داد و تبديل نمى‏كنيم و شك نمى‏كنيم و انكار نمى‏نمائيم و ترديد به دل راه نمى‏دهيم و از اين قول بر نمى‏گرديم و پيمان را نمى‏شكنيم.

تو ما را به موعظه الهى نصيحت نمودى درباره على امير المؤمنين و امامانى كه گفتى بعد از او از نسل تو و فرزندان اويند،يعنى حسن و حسين و آنانكه خداوند بعد از آن دو منصوب نموده است.

پس براى آنان عهد و پيمان از ما گرفته شد،از قلبهايمان و جانهايمان و زبانهايمان و ضمائرمان و دستهايمان.هر كس توانست با دست بيعت مى‏نمايد و گر نه با زبانش اقرار مى‏كند.هرگز در پى تغيير اين عهد نيستيم و خداوند(در اين باره)از نفسهايمان دگرگونى نبيند.

ما اين مطالب را از قول تو به نزديك و دور از فرزندانمان و فاميلمان مى‏رسانيم،و خدا را بر آن شاهد مى‏گيريم.خداوند در شاهد بودن كفايت مى‏كند و تو نيز بر اين اقرار ما شاهد هستى».

اى مردم،چه مى‏گوئيد؟خداوند هر صدايى را و پنهانى‏هاى هر كسى را مى‏داند.پس هر كس هدايت يافت بنفع خودش است و هر كس گمراه شد به ضرر خودش گمراه شده است،و هر كس بيعت كند با خداوند بيعت مى‏كند،دست خداوند بر روى دست آنها(بيعت كنندگان)است.

اى مردم،با خدا بيعت كنيد و با من بيعت نمائيد و با على امير المؤمنين و حسن و حسين و امامان از ايشان در دنيا و آخرت،بعنوان امامتى كه در نسل ايشان باقى است بيعت كنيد .خداوند غدر كنندگان(بيعت شكنان)را هلاك و وفاداران را مورد رحمت قرار مى‏دهد.و هر كس بيعت را بشكند به ضرر خويش شكسته است،و هر كس به آنچه با خدا پيمان بسته وفا كند خداوند به او اجر عظيمى‏عنايت مى‏فرمايد.

اى مردم،آنچه به شما گفتم بگوئيد(تكرار كنيد)،و به على بعنوان«امير المؤمنين»سلام كنيد و بگوئيد«شنيديم و اطاعت كرديم،پروردگارا مغفرت تو را مى‏خواهيم و بازگشت بسوى توست» .و بگوئيد:«حمد و سپاس خداى را كه ما را به اين هدايت كرد،و اگر خداوند هدايت نمى‏كرد ما هدايت نمى‏شديم...».

اى مردم،فضائل على بن ابى طالب نزد خداوندـكه در قرآن آنرا نازل كردهـبيش از آن است كه همه را در يك مجلس بشمارم،پس هر كس درباره آنها بشما خبر داد و معرفت آنرا داشت او را تصديق كنيد.

اى مردم،هر كس خدا و رسولش و على و امامانى را كه ذكر كردم اطاعت كند به رستگارى بزرگ دست يافته است.

اى مردم،كسانى كه براى بيعت با او و قبول ولايت او و سلام كردن بعنوان«امير المؤمنين»با او،سبقت بگيرند آنان رستگارانند و در باغهاى نعمت خواهند بود.

اى مردم،سخنى بگوئيد كه بخاطر آن خداوند از شما راضى شود،و اگر شما و همه كسانى كه در زمين هستند كافر شوند بخدا ضررى نمى‏رسانند.

خدايا،بخاطر آنچه ادا كردم و امر نمودم مؤمنين را بيامرز،و بر منكرين كه كافرند غضب نما،و حمد و سپاس مخصوص خداوند عالم است.
خطابه غدير ص 55




[ دوشنبه 23 آبان 1390  ] [ 9:25 PM ] [ یاسر جمالی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By RASEKHOON :.
درباره وبلاگ


چون تو بابی آن مدینهٔ علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را/ باز باش ای باب رحمت تا ابد/ بـارگــاه مـا لـه کـفـوا احـد

آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 98162 نفر
كل مطالب : 151 عدد
تعداد کل نظرات: 4 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 23 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : دوشنبه 13 مرداد 1393 
امکانات وب