در اين بخش ، فرازهائى از نامهها ، و تقريظها، و پيامهايى كه در وصف كتاب و صاحب كتاب الغدیر ، از دانشمندان و علماء و محققين ملل و مذاهب مختلف صادر شده، ذكر مى شود.
1: تقريظ دكتر محمد غلاب فيلسوف مشهور مصرى استاد فلسفه و عقائد شناسى دانشگاه الازهر مصر»:
«... جلد اول و دوم كتاب نفيس شما «الغدير» را از پست گرفتم. الغديرى كه در صفا و سود بخشيدن همانند غدير است كه پژوهنده مقصود و آرزويش را در آن به دست مىآورد. آن سان كه مسافر تشنه كام هنگام رسيدن به غدير آنچه كه تشنگيش را برطرف سازد مىيابد، ...» (1)
2: تقريظ دكتر صفا خلوصى. فارغ التحصيل و استاد دانشگاه لندن و مترجم جلد اول الغدير به زبان انگليسى و ...، من نمىتوانم اعجاب شديدى، را كه از شما دارم، پنهان كنم من همواره اين موضوع را با بسيارى از برادارن در بغداد و خاورشناسان در لندن در ميان مىگذارم. زيرا مردى كه پانزده سال. (2) از زندگيش را در راه تاليف كتابى سپرى سازد شايسته بزرگداشت و سزاوار تعجب است. (3)
3: دكتر عبدالرحمن كيالى حلبى (متخصص در علوم اجتماعى، و وزير مشهور و شخصيتبارز كشورهاى عربى آن وقت) تقريظى دارد طولانى كه مقدارى از آن ذكر مى شود، «...معتقدم در كتاب «الغدير شما» بحثهايى وجود دارد. و مطالبى است كه يك حقيقت تاريخى را براى همه روشن مىكند، ه مورخان در نقل آن اغراض را كنار نگذاشتند، و نتايجى كه بر آن مترتب مىشد را ناديده گرفتند، و لذا عالم اسلام از فهم حقيقت دور ماند، حقيقتيك پيشامد تاريخ كه اگر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و اله و سلم بدان عمل كرده بودن و وصيت رسول خدا صلى الله عليه و اله (در امر خلافت و وصايت على عليه السلام) اجرا مىشد اين قضايا واقع نمىشد و اين بلاى جدايى و اختلاف بين مسلمين پيش نمىآمد. وحدت اسلامى چون حلقه ها و زنجيرها به هم پيوسته مىماند، و مقام خلافت همانگونه كه رسولخدا معين كرده بود شروع به كار مىكرد. در حالى كه موكب همايون پيروزى گرداگردش به حركت در مىآمد و پرچمهاى هدايت و رستگارى با نيرومند و هماهنگى بر جوانبش سايه مىافكند.
اگر اين كار عملى شده بود، و خلافت غصب نمى شد، و در منصب خلافت نمى نشست، مگر كسى (4) كه صاحب استعداد، كفايت، علم، اراده، شجاعت، نيرو، دورانديشى، پايدارى بود. كسى كه سياست دين را درست درك مىكرد و به نيروى حكمت ميان دين و دنياى مردم ارتباط مىداد، همان كسى كه داراى خوى نبوت بود، و در كار قضاوت هيچ گاه تحت تاثير سرزنش و سخنى واقع نمىگشت. آرى او (على عليه السلام) دست انتقام كش از ستمگر و مهرورز با ناتوان بود ...
هان كه حوادث تاريخ در قرون گذشته، با امورى پسنديده و ناپسند در هم پيچيد. بايد از اين امور عبرت گيريم ... و بيان كنيم، زندگى و سيرت آن «وصى» پاك را كه براى خدا زندگى كرد و در راه اعتلاى كلمه توحيد و دفاع از حق شهيد شد و پسر عم خود (پيامبر) را از جان و دل پيروى و يارى كرد . ..» (5)
4: محمد سعيد دحدوح كه از دانشمندان و امام جمعه و جماعت اهل سنتحلب بود و پس از خواندن الغدير با پدرش محمد بشير و فرزندانشان و به گفته خودش بزرگان اهل شهرستان حلب علنا شيعه شدند، و از مروجين مذهب شيعه جعفر شدند.
...... الغدير امورى را پى ريزى كرد، اوهامى را ريشه كن ساخت، حقايقى را پا بر جا كرد چيزهائى را به اثبات رسانيد كه ما نمى دانستيم.
گفتههائى را باطل كرده ما چندين قرن را با اعتقاد به آن سپرى كردهايم. آرى حوادث گذشته اين گونه كهنه شده بود كه مىگفتيم سرمنشاء آنها را نمىدانيم، در اسرار آنها فكر نمىكرديم ... امروز بر هر محققى لازم است اين مباحث را بداند، نه براى اينكه آتش اختلافات را دامن زند، يا كينهها را برانگيزد، بلكه براى اينكه به مردم جهان بفهماند، حق چيست و شيعيان «مرتضى» كيانند و اين مهر و دوستى نسبتبه خاندان نبوت از كجا با جان آنان در آميخته است و سرچشمه اين عواطف كجاست و اين امورى كه به دروغ و ستم و به آنان مىبندند كدام است؟
ما پيش از اين از استادان و مؤلفان مىشنيديم كه حديث غدير، داستانى دروغ است كه شيعه آن را ساخته و پادشاهان شيعه براى احتياجات سياسى خود آن را تائيد كردهاند; اين مقدار دانش ما بلكه دانش آنها بود، اما هم اكنون كه فصلها و بخشهاى «الغدير» را خواندم خود را در كنار رودى جارى بلكه در برابر دريايى مىبينيم كه در آن لؤلؤ و مرجان و درهاى تابناك است... آرى، من در برابر بزرگ درياى غدير ايستادم و در ژرفاى آن فرو رفته و شنا كردم. و رهنمون گشتم كه واقعه غدير حق است و ساختگى نمىباشد، و مردم ندانسته سخن مىگويند خدا مؤلف الغدير را جزاى خير دهد ...» (6)
5 - استاد يوسف اسعد داغر بيروتى; دانشمند و محقق مسيحى، مورخ پر كار و صاحب تاليفات فراوان از جمله «مصادر الدراسة الدبية» مىباشد، گفته است; «به خدا سوگند اگر براى شيعه، در قرن چهاردم هجرى، نمىبود جز امينى بزرگ و الغديرش و مرحوم سيد محسن امين و اعيان الشيعهاش و علامة كبير شيخ آقا بزرگ و الذريعهاش، در نظر خردمندان، همين مردان دين براى خدمتبه علم و اجتماع و هدايت افكار كافى بودند...» (7)
6- تقريط دكتر «بولس سلامه بيرونى»
ايشان دكتراى حقوق و علوم اجتماعى دارند بعد از خواندن الغدير، قصيدهاى بيش 3500 بيتسروده است و در مقدمه كتاب كه به اسم «عيد الغدير ملحمة العربية» چاپ شده مىگويد ششماه از عمر خود را صرف سرودن اين قصيده نمودم. اين شخص مسيحى مذهب است، و در مقدمه كتابش مىنويسد: اگر سؤال كنند چرا در مورد على شعر سرودى با آنكه تو مسيحى هستى؟ در جواب مىگويم: هر يك از ابيات كتاب جواب سؤال توست و هر كدام بيانگر فضلى از فضايل اوست. و على مردى است كه همه مسلمين او را به عظمتياد مىكنند، و مسيحىها هم او را به بزرگى و زهد تقوى ياد مىكنند. و احاديث او را در مجالس خود ذكر مىكنند. و من در روى زمين كسى را در مقابل غم و اندوه و ستم ستمگران، با صبرتر از على نيافتم، كل زندگى اين مرد مشوب به غصههاى متعدد بود، على عليه السلام از آن روزى كه چپم خود را در كعبه باز كرد. تا وقتى كه چشمش را در مسجد بست، درگير با مشكلات و مصائب بود و ...، ولى در برابر همه آنها صبر كرد.
بعد مى نويسد: اگر شيعه بودن عبارت است از حب اهل بيت نبى من شيعه هستم، سپس خطاب به حضرت على عليه السلام مىگويد: شعر من در ساحل بيكران تو يك سنگريزه است، اما اين سنگ به خون حسين خضاب شده است پس اين هديه ناقابل را به خاطر امام حسين عليه السلام از من قبول كن.
ايشان در تقريظ بر الغدير مىنويسد: ... اى صاحب فضيلت! اين كار بزرگى كه شما بى مددكار بدان اقدام كدرهايد، كار دشوارى است كه بر جماعتى از دانشمندان هم طاقت فرساست. پس چگونه توانستهايد به تنهائى آماده انجام اين كار شويد؟
بى گمان اين روح مقدس، روح امام عظيم است كه مشكلات را رام ساخته و روشن بينى شما را كنجهاى دانش گشوده است ... اين كتاب نفيس شما تنها مجموعهاى از احاديث نمىباشد بلكه دائرة المعارفى است كه مايه استحكام بيان حقايق و اطمينان تاريخ و گشايش فضاى وسيع دانش و خرمى بوستان شعر و ادب، است همانا خواننده را موجى از رشك فرو مىگيرد، و بدون اختيار دو كلمهاى را بر زبان سبك، ولى در ميزان حقيقتسنگين استبر زبان مىراند، و با تمام وجود مىگويد: الله اكبر ...»
... دلايل بر بزرگى شخصيت امير المؤمنين هر آينه برتر از آنست كه بشمار آيد. و آنكس كه بخواهد دلايل مزبور را بشمارد مانند كسى است كه بخواهد اشعه خورشيد را بچنگ آرد.
من در اين نامه اكتفا مىكن بذكر يكى از آن دلايل، و آن اين است كه دو مرد بر مبناى دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و اله وسلم با يكديگر تلاقى مىنمايند، يكى از آن دو مرد، شيعه بزرگوارى است كه پانزده سال است قلم خود را در راه خدمتبحق وقف نموده است، و او تو هستى، دومين آنها اين مرد ناتوان است كه اخيرا (در اثر مطالعه الغدير) به اين عقيده در آمده است. (8)
7 - مقالهاى گرانقدر از علامه بزرگوار حجة الاسلام مير محمد على اردبادى» «... خداى سبحان براى عصر طلائى نهضت علمى، قهرمانى مقدر گردانيد (علامه امينى) كه بايد او را قهرمان جهاد و نگهبان حقايق، يا قهرمان تحقيق و تتبع ناميد، او كه نمونه عالى از هر نوع فضيلت، پرچمدار علم و مشعلدار هدايت است.
وقتى خواننده پا به چشمه زلال، غدير (الغدير علامه) نهاد، مىبيند رشته بحث پيرامون بسيارى از دلائل امامت كشيده شده خار و خاشاك فراوانى را فرا راه سالكان حقيقت ريختهاند همه را جاروب مىكند و نيشها و طعنههاى گزنده كه باعثشق عصاى مسلمين شده و سنگ اختلاف در بين امت اسلامى انداختهاند، از بن بر مىكند، و آنچه در پشت پردههاى سوءنيت نهفته شده، همه را پديدار مىسازد و كلنگهاى ويرانكننده بنياد تعاليم اسلامى را كه در پشت تپهها مخفى كردهاند كشف كرده، و امت اسلامى را از ننگ و عار قلمهاى مزدورى پاك كرده است.» (9)
8- استاد توفيق بغدادى، فارغ التحصيل الازهر، وكيل دادگسترى «... اگر ادعا كنم كه كتاب «الغدير» از حيث علم و هنر و تهيه تاريخ و تراجم،در حد آخرين توان بشرى است واقعا گزافهگويى نكردهام.
اين كتاب بوستان روح افزائى است كه نوادر ادبى و تحفههائى چون گل خندان آن، چشم دل را مىربايد، بلكه بايد گفت: دائرة المعارفى است كه محكمترين آراء دينى و عملى را ارائه مىدهد، و مىتواند مايه اطمينان گمشدگان وادى جهالت و آرام بخش سرگشتگان باديه حيرت باشد.
بلكه بايد بحقيقت اعتراف كرد كه اين اثر نفيس و جاويدان، در آن حد است ه انجمنهاى علمى عصر حاضر، مجتما از ارائه آن عاجز و ناتوان هستند، بنابراين ابراز يك چنين قدرت و توان علمى، بالاترين، افتخار جاويدانى است كه در ميان علم و دانش، نصيب علامه محقق شيخ عبدالحسين امينى شد ...» (10)
9: تقريظ - و پيامى كه مرجع عاليقدر جهان تشيع حضرت آية الله العظمى «حاج ميرزا عبدالهادى شيرازى» رحمة الله درباره اين كتاب صادر نموده است:
بسم الله الرحمن الرحيم
و ستايش مخصوص اوست، درود بر پيامبر و والش باد.
از حقايق بسيار روشن اين است كه: كتاب ارزشمند «الغدير» نوشته رهبر دينى بى نظير مصلح كبير، و معلم اخلاقى، حجة الاسلام امينى نجفى، از عاليترين چيزهايى است كه دانشگاه بزرگ اسلامى «نجف اشرف» به آن فخر مىكند، چنانچه فخر تمام مسلمين مىباشد.
... اگر مؤلف عاليقدر اين كتاب «علامه امينى» ميان ما نبود و نمىديديم كه او به تنهائى اقدام به اين عمل بزرگ نموده، جاداشت كه گمان شود، اين كتاب اثر جمعيتى است كه هر كدام نگارش گوشهاى از آن را به عهده داشتهاند ...»
اگر اين كتاب نوشته يك نفر است، خيلى بعيد نمىباشد، چون نويسنده آن در جهان دانش بىنظير است و كسى به پاى او نمىرسد، و اگر به اين دائرة المعارف «الغدير» دستيافتى خود را در ساحل آب جوشانى كه هرگز تمام نمىشود، خواهى يافت و از آن برنمىگردى، مگر آنكه مغزت را از معارف الهى و حافظهات را از تعاليم قدسيه دينى پر خواهى ديد و در برابر ديدگانت جلوههاى گفتار خدا «الذين جاهدوا افينا لنهدينهم سبلنا»(كسانيكه در راه ما كوشش كنند راههايمان را به آنان نشان مىدهيم) قرار خواهد داشت.
... مؤلف در همه نوشتههايش از باب مدينه علم، اميرالمؤمنين كه در نجف مدفون است كمك مىگيريد ... . (11)
الاحقر: عبد الهادى الحسينى الشيرازى
10 - نامه آية الله عبدالحسين شرف الدين عاملىصاحب كتاب المراجعات».
دانشمند گوشاى استوار سنگر اسلام - امينى - كه خداوند او را گرامى دارد و آئين ما بدست او ارجمند سازد.
با درودى پاكيزه و سلامى بلند، مىدانم تو بر من حقى دارى كه از مرز ستايش از «الغدير» مىگذرد و اينكه بخواهم به زيبا شمردن كتاب پهناور كم مانندت بپردازم و آن را نماينده يك كوشش فرهنگى و يگانه در شمار آرم، آنچه را به گردنم هست، بهانجام نرساندهام، سخن در اين باره كوچكترين واكنشى است كه در برابر تلاشهاى تو مىتوان شنان داد ناچيزترين افزارى است كه به يارى آن مىشود كاوش و بررسىهاى موشكافانه تو را به سنجش نهاد ... تودههاى مسلمانان بدانند تو يك قهرمان كم مانند هستى ...
كتاب پهناور تو «الغدير» در ترازوى ارزيابى و فرمان ادب - بى چون و چرا كارى سترگ و كتاب پردامنهاى است كه اگر گروهى از دانشمندان نيز در پديد آوردن آن با يكديگر همدستشده و در استوار ساختن آن به يارى هم مىشتافتند اگر بازده كارشان به اين خوبى در مىآمد به راستى باز هم آن گروه و تك تك ايشان كارى بزرگ را به پايان برده بودند ...»
11 - استاد عبدالفتاح عبدالمقصود مصرى، نويسنده و محقق و نويسنده كتاب «الامام على عليه السلام» در چهار جلد:
... امينى آن غواص و شناوريست كه موكل و مكفل شده به پرده برداشتن گوهرهاى گرانقدر از ته دريا .. .!
امينى جهانيست وسيع كه گم مىشود در آن هوش و حافظه خوانندهگان ...»
جهان بدون على عليه السلام بازار گمراهى است و انسانيتبى وجود او كانون جاهليت و نادانى است ... » (12)
12 - علامه محمد تقى جعفرى رحمة الله عبدالحسين امينى، يكى از موثرترين گامهاى بلند را در زدودن گرد و غبار تاريخ از چهره اميد بخش على ابن ابى طالب برداشته است.
اين بود مقدارى از كلماتى از بزرگان علم و دانش در مورد اين شخصيت، كه بايد او را معجزه، اميرالمؤمنين ناميد، كه كار و فعاليت او همه را به حيرت انداخته است و بعضى اقرار كرده بودند به اينكه اين كار در وسع و قدرت بشرى نمىباشد، بايد گفت امينى حجت را بر خلق تمام كرد او فرشته حقيقتبود كه در قرن چهاردهم ظهور كرد و بار ديگر حجت را بر مردم تمام كرد،...».
و جملاتى بود، در مورد سفر عظيم او كه به فرمايش بعضى بزرگان بايد اسمش را اعجاز گذاشت، كتابى استبىنظير كه همهگان را به حيرت انداخته است، اگر كسى از تاثير الغدير، در جهان آگاه باشد، اقرار مىكند كه بايد او را اعجاز ناميد، و خود را از ابراز عقيده در مقابل اين كتاب عاجز مىداند الغدير آن كتابى است كه «لاريب فيه» شكى در آن نمىباشد، بسى محكم و متقن است «فيه هدى للمتقين» براى كسانى كه خالى از تعصب، نفاق باشد هدايت كننده و راهگشا مىباشد. «ولا يزيد الظالمين الاخسارا»
وصف ما در مورد علامه چنان است كه ملاى رومى گفته است:
در نيابد حال پخته هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسلام
در شان اينچنين عالم ربانى، بكلام الهى ترك مىجوئيم كه:
«فاولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبين و الشهداء و الصالحين و حسن اولئك رفيقا»
علامه در شعر شعرا
شعرى از حبيب الله چايچيان در وصف علامه و كتاب الغديرش كه شعرى استبسيار زيبا و به خوبى توانسته علامه را توصيف كند:
امينى، رهنورد آهنين پى روان در كوره راه گنگ تاريخ عدالت، با قضاوتنامه وى جنايت پيشگان را كرده توبيخ امينى، تك سوار دشتحيرت كه دارد روز شب هر سو تكاپو گدازد از حرور عشق و غيرت حقيقت جو دلش، در سينه او امينى آنكه بر برهان و حجت دهان ياوه گويان را شكسته بجز تسليم، در پيش حقيقت به هر باطل گرائى راه بسته امينى، جاى پاى رفتگان را يكايك، پانهاد و باز پيمود به خلوت راه متروك زمانها پىاثبات حق، در جستجو بود به چشم حق شناس و نيز بينى كتب را زيرو رو كرده، گذشته به تاييد على، دست امينى كتاب الغديرش را نوشته به مظلوميت آل محمد چنان گريد كه سوزد هر دلى را از اين سوز و گذاز و آه ممتد به دلها افكند مهر على را درون تيره ابر اختلاف درخشد چهره مردانه او كه مىپرسد به صد افسوس و هيهات حقيقت كو؟ محمد كو؟ على كو؟ امينى دادخواه جرم تاريخ شكايتنامه او، الغديرش نهال تلخ باطل، كند از بيخ كلام، حق نماى دلپذيرش منافق را كجا راه فرارى كه از ميدان برهانش گريزد مبارز را، نه تاب و اختيارى كه چون افكندش از پا باز خيزد.
امينى، رهبر آزادگان را به ملتهاى روشندل نشان داد پريش و تيره دل نسل جوان را صفا بخشيد، از عشق و، توان داد جمال مبهم تاريخ اسلام زيمن همتش، گرديد روشن دهد ما را ما نشان آمار و ارقام كه كارامتى را كرده يك تن زسبك الغديرش هست پيدا كه علمش را، على اعطا نموده و يا بى پردهتر گويم «حسانا» على املاء و او انشاء نموده شعرى ديگر از همين شاعر امروز فخر دانش عبدالحسين «امينى» است در آسمان عرفان او كوكب زمينى است از علم كم نظيرش حاكى است، «الغدير»ش از چشمه ضميرش جارى، علوم دينى شد جمع خرمن علم، در الغدير و اكنون اى عاشقان دانش، هنگام خوشه چينى است از معجزات مولى، در اين كتاب والا ديدار نور يزدان، با چشم ذره بينى است پرسند گرد حسانا در علم قهرمان كيست گويم بدون ترديد، عبدالحسين، امينى است شعرى از محمد حسين شهريار رستم رزم آوران، آن نه كه در جنگ ديو شاخ سر ديو و دد به گاو سر كوبدا بلكه جهانپهلوان، اوست كه از دستخصم اسلحه برگيرد و به سرش كوبدا يا به كمر، پنجه و از سر زين بر كنان كله گند آوران به يكديگر كوبدا مؤلف الغدير فاتح فتح الفتوح رايت اين فتح گو به عرش بر كوبدا منطقش از «هل اتى» بازويش از «لافتى» گو كه على پنجه در كتف ... كوبدا شصت هزارش حديث از خود سنت، توگو شصت هزارش به سر، تيغ و تبر كوبدا خفته خواب قرون، خيز كه با «الغدير» غلغه محشرت حلقه به در كوبدا حجتحق شد تمام، از جهت اتفاق چند نفاقت در فتنه و شر كوبدا كار وصى، چون نبى امر الهى بود «شور» در آن، خلق را سر به سقر كوبدا امر گر از خلق بود، شور، در آن جايز است امر خدا خلق را، «شور» به سر كوبدا مظهر تطهير حق، با چو منى گويكى است؟ آهن سرد اينقدر كس بهدر كوبدا؟ خضر رها كرده و در پى آب بقا ظلمتى كور دل، كوه و كمر كوبدا هر كه به جنگ خدا، تيغ كشد «شهريار»! تن به زره خايد به سپهر كوبدا
شعرى بسيار عالى در صف الغدير از سيد حسون بعاج
فاى غدير جاء و البحر دونه غديرك بحر لايساجله البحر فان قلت؟ ان البحر باهى بدره فقيه عقود لايماثلها الدر
در ترجمه بيتبالا بايد مقدمه دانسته شود، غدير در لغتبه بركه آب در وسط بيان گفته مىشود، شاعر مىگويد؟
كدام غدير (گودال آب) است كه بر دريا فزونى گيرد؟ سپس خودش جواب مىدهد كه:
غدير تو (مراد كتاب الغدير باشد) دريايى است كه دريا از معارضه با آن عاجز و ناتوان است!!
اگر بگويى دريا با درى كه دارد به آن فخر مىكند گويم در غدير تو رشتههايى از گوهر است كه هيچ درى بمانند آن نتواند بود!
قصيدهاى از دانشمند فرزانه آقاى سيد شمس الدين خطيب بغدادى موسوى كه ابياتى از آن ذكر مىشود.
الفظ به ام لئال ؟؟ ام عقود؟ تنظم؟ ام هو الدر النضيد؟ و نور؟ ام سطور؟ ام علوم؟ يميط لثامها العلم النجيد غدير و البحور تفيض منه ببرهان به يعيى الجحود
كتاب الغدير، لفظ و كلمه است؟ يا لؤلؤ است؟ يا در چيده شده است، يا عقود منظم؟
نور است؟ يا سطور؟ يا منبع دانش! يا ظاهر كنند علم مجسم است، اين غدير است (بركه) آب كه از او درياها جارى است كه بلكه در او دريايى برهان مسلم، است و جنود مجند است.
غروب خورشيد هدايت
وفات امينى، يعنى مرگ شهداء فضيلت.
از شمار، دو چشم يك تن كم و زشمار خرد هزاران كم
شخصيت افراد و ارزش واقعى هر كس، با اثر وجودى او تناسب دارد. هر قدر اثر وجودى شخص بيشتر باشد و دائره نفوذ و گسترش اثرش وسيعتر و گشاده تر در فقدان و بعد از مرگ اشخاص بهتر روشنتر مكشوف و نمايان مىشود.
امينى عالمى بود، كه با رفتنش عالمى از ميان عالم رفت»
گاهى اثر وجودى اشخاص از شهر و كشور مىگذرد و پرتو شعاعش در سراسر يك جامعه بزرگ مذهبى يا سياسى و در شؤون فرهنگى و حيات معنوى و روحانى آنها اثر مىگذارد، و فقدان او خلاءى در آن اجتماع به وجود مىاورد و رخنهاى در اجتماع پديد مىآيد كه اثرش به تمام افراد جامعه بزرگ مىرسد، و هر چه از زمان مىگذرد آن رخنه و شكافى كه از مرگ او در اجتماع حاصل شده بود بازتر و اثرش محسوستر و آشكارتر مىشود.
اين همان ثلمه دينى است كه در حديث وارد شده «لا يسدها شىء الى يوم القيامة»
علامه امينى صاحب «الغدير» از آن اشخاص بود كه مرگش در تمام جامعه بشريت اثر مىگذاشت، كسى بود كه بايد در وفات او گفته شود، «يوم على آل رسول عظيم» يعنى نه تنها در مردم اثر مىگذارد بلكه مصيبتى بزرگ بر آل محمد است، امينى مالك اشتر دومى است كه در مرگش، وجودى چون على گريه كرد.
آرى هر چند اجل محتوم در قضه مشيت الهى است، اما عالم علل و اسباب مىتوان گفت: كثرت كار و زحمتبيشمار كه «امينى» در راه خدمت كشيد، كم كم قواى بدنى او را ضعيف ساخت، و دچار مرض شد و مدت سه سال با اين حالتساخت و عاقبت در روز جمعه (28 ربيع الثانى 1390 و 12 تيرماه 1349) هنگام اذان ظهر دعوت حق را لبيك گفت، و دارفانى را وداع گفت، در حالى كه چشم از اين جهان فرو بست كه زير لب اين عبارت را زمزمه مىنمود «اللهم ان هذه سكرات الموت قد حلت، فاقبل الى بوجهك الكريم ...» جنازهلاش پس از انتقال به نجف اشرف در كتابخانه عمومى به خاك سپرده شد.
فرزند مرحوم علامه در مورد وفات پدرش مىفرمايد:
روز جمعه (28 ربيع الثانى 1390 هجرى) حال ايشان بد شد، و مرض ايشان شدت يافت از من خواست، كه دهانش از آبى كه ممزوج به تربتسيد الشهداء عليه السلام باشد مرطوب كنم، پس از اين خواست كه دعاى «عدليه عند الموت» (13) را برايش بخوانم، من مىخواندم و ايشان هم با من زمزمه مىنمود، بعد از اينكه اين دعا تمام شده، از من خواست كه بعضى از دعاهايى كه از امام على ابن الحسين زين العابدين عليه السلام نقل شده برايش بخوانم من هم شروع كردم به خواندن، دعاى معروف، به مناجات «متوسلين» و مناجاة «معتصمين» او هم همراه من با صداى آرام و حزين مىخواند، و آخرين جملهاى كه فرمود، اين بود «اللهم هذه سكرات الموت قد حلت، فاقبل الى بوجهك الكريم، و اعنى على نفسى بماتعين به الصالحين على انفسهم.» (14)
بسته شد آن چشمانى كه، عمرى در عشق على بى خوابى كشيد و رفتبه سوى معشوق واقعى خودش كه از آب كوثر سيرابش كند، و جهانى را عزادار و در حسرت گذاشت.
بايد در موردش گفت:
گر چه از هر ماتمى خيزد غمى فرق دارد ماتمى تا ماتمى اى بسا كس مرد كس آگه نشد مرگ او را مبدئى و مختمى اى بسا كس مرد و در مرگش كس نسوخت جز دل يك چند يار همدمى ليك اندر مرگ مردان بزرگ عالمى گريد بر آيد عالمى لاجرم در مرگ مردانى چنين گفتبايد اى دريغا عالمى»
پى نوشتها:
(1) ج 4 - الغدير
2-15سال مدت تاليف مجلدات اول الغدير بود، براى تاليف كل الغدير ايشان حدود نيم قرن وقت صرف كردند.
(3)جلد 5 الغدير صحفه «و»
(4)مراد على عليه السلام مىباشد كه به اتفاق مسلمين پيامبر روز غدير ايشان را به عنوان خليفه بعد از خودش معرفى كرده بود.
(5)الغدير ج 4 ج - و
(6)ج الغدير صفحه ج - د ح8 - صفحه ى د.
(7)الغدير ج 11 - صفحه ك
(8)ج 6 الغدير ص ط - ى.
(9)ج 3 الغدير.
(10)ج 4 الغدير، ص 60ز
(11)الغدير ج 4 اول كتاب
(12)ج 6 الغدير
(13)مفاتيح الجنان
(14)ربع قرن مع العلامة ص 151
علامه امينى جرعه نوش قدير صفحه 97