سرزمین نور

مادر جان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه ی امام حاضر بودم

بمیرم؟ کلام او اله امید بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده ی من

بوده و هست.

اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواه که برایم دعا کنند تا شاید خدا من

روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.

مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازشکار و بی تفاوت و متأسفانه

جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمیدانند برای چه زندگی میکنند

و چه هدفی دارند.

ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و

تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خیزید و اسلام و خود را دریابید نظیر

انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود.

پدر و مادر؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و

خویشتن را گم و فراموش کنم. علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار

زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم.

شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور، شرک و

الحاد میزند و خواهد زد.

مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلًا از تو

راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار.

(اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک و السلام؛ چمران)


منبع: 50salebadat.ir
 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393  ] [ 7:01 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
 

خبرگزاری فارس: اولین یادواره سردارشهید حاج قاسم اصغری فرمانده گردان تخریب لشگرده سیدالشهدا (ع) و شهدای تخریبچی چهارشنبه 10آبان در مسجد جامع شهرقدس برگزار شد.

خبرگزاری فارس: یادواره فرمانده تخریبچی برگزار شد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس،‌ اولین یادواره سردارشهید حاج قاسم اصغری فرمانده گردان تخریب لشگرده سیدالشهدا (ع) و شهدای تخریبچی چهارشنبه 10آبان در مسجد جامع شهرقدس برگزار شد.

 این مراسم که با حضور خانواده های معظم شهدا و ایثارگران، امام جمعه شهرستان قدس و نماینده این شهرستان در مجلس شورای اسلامی و همچنین مسولین شهرستان قدس و مردم شهید پرور این شهر برگزار شد.

 

به گزارش فارس، این یادواره که به همت ستاد یادواره شهدای شهرستان قدس و ستاد یادواره شهدای گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء(ع) برگزار شده بود، با تلاوت قران وخوش آمد گویی توسط دختر شهید حاج قاسم اصغری آغاز شد و در ادامه برادر حاج جعفر طهماسبی ضمن حضور در جایگاه از سایر همرزمان شهید جهت بیان خاطرات دعوت نمود.

در این مراسم برادران حجه الاسلام والمسلمین حسین خانی ، برادر جانباز ابراهیم رضا پور و دکتر علیرضا زاکانی نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی  و از همرزمان شهید اصغری به بیان خاطرات خود پرداختند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:59 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 1 ]

سردار شهید علی چیت سازیان سال ۱۳۴۱ در خانواده ای مذهبی در همدان دیده به جهان گشود.جرات , تیزهوشی و توانائی جسمی از خصوصیات بارز دوران کودکی او بود . علاقه زیادی به ورزش های رزمی داشت هوش و ذکاوت او درکسب فنون نظامی به قدری بود که در مدت کوتاهی به عنوان فرمانده نیروهای آموزشی انتخاب شد .بعد از آن او فرمانده مرکز آموزش نظامی شد درعملیات مسلم بن عقیل با اینکه بیش از۱۷ سال سن نداشت ۱۴۰ نفر از نیروهای بعثی را که به اسارت رزمندگان اسلام در آمده بودند از داخل خاک عراق به پشت جبهه انتقال داد و شهامت و شجاعت خود را به اثبات رساند.

علی چیت سازان باتشکیل لشکر انصار الحسین (ع)به عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات این یگان برگزیده شد ودر بیشترعملیاتی که از سوی رزمندگان اسلام برای مقابله با متجاوزان صورت می گرفت,شرکت کرد. از جمله عملیات والفجر۲ , والفجر ۵ , والفجر ۸ و…اوچند بار در این عملیات مجروح شد اما هربار با جدیتی بیشتر و عزمی راسخ تر به جبهه بر می گشت.

با وجود اینکه مسئولیت سنگین فرماندهی اطلاعات وعملیات لشکر انصارالحسین(ع)را به عهده داشت ولی هیچ گاه از نیروهای مخلص بسیجی دور نمی شد ,در مواقع عملیات با اینکه اوماموریت خودرا که شناسایی مواضع دشمن بود ,از قبل انجام داده بوداما به برداشتن اسلحه و حضور در عملیات به یاری رزمندگان گردانهای عملیاتی می شتافت.
علی چیت سازیان درعملیات کربلای ۴و۵ نیز به عنوان فرمانده محور عملیاتی لشکر انصارالحسین (ع) به مبارزه با دشمنان خدا پرداخت ورشادتهایی را از خود به یادگار گذاشت.

و سرانجام در تاریخ چهارم آذر ۱۳۶۶ در منطقه ماووت عراق ،در ارتفاعات برده هوش پایین تپه پنجه ای که به همراه شهید علیرضا میرزایی مطلوب(ایشان بعدا در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند) و برادر شمس پور  از گشت شناسایی باز میگشتند   در ساعت ۷ و نیم صبح به درجه شهادت نایل گردید و او که بی صبرانه در پی یاران شهیدش بی تاب بود به خیل دوستانش در جوار رحمت الهی شتافت.

سردار شهید علی چیت سازیان

 خیلی با ایشان دوست بودیم ،یه روز به من گفتند سعید بیا با هم جیبمون یکی باشه به هم قول بدیم که هر وقت هر کدوم احتیاج داشتیم از جیب اون یکی هر مقدار که خواست پول برداره من هم قبول کردم. یه روز که برای مرخصی آمده بودیم همدان علی آقا گفت سعید جیبت چقدر پول داری گفتم نمیدانم شاید ۲۰۰ تومن گفت بده و به شوخی خودش از جیبم برداشت و نزدیک یه مغازه ای گفت ماشین و نگهدار برم خرید ، گفتم شاید میخواد برا منزل خرید کنه ، خریدش که تموم شد گفت برو سمت خضر (یکی از محلات جنوب شهر همدان) پیاده که شدیم یه کوچه ای که ماشین رو هم نبود و خیلی کوچه مخروبه و کثیفی هم بود در یه منزلی رو زد انگار که صاحب خانه علی آقا رو میشناخت تعارف کرد بریم داخل ، داخل که شدیم صاحب خانه پیر مرد و پیر زنی نابینا بودند که توی خانه محقری زندگی میکردند ، علی آقا وسایلی که خریده بود رو به اونها داد و بعد از کمی احوال پرسی و تعریف ازشون خواست هر خواسته ای دارند بگن اصرار کرد تا اونها هم گفتند اگه میشه یه رادیو کوجکی برای ما بیارید که تو منزل ما خیلی تنهاییم ، علی آقا گفت چشم و همان شب رادیویی رو هم برای اونها فراهم کرد

ازش پرسیدم علی آقا اینها رو از کجا میشناسی آخه منزل علی آقا حاشیه شهر نبود ایشان مرکز شهر زندگی میکردند ،گفت همین جوری تو این کوچه های خضر قدم میزدم که این پیرزن و پیر مرد و تو کوچه دیدم با هاشون گرم گرفتم و تعریف کردم و از مشکلاشون جویا شدم ،حالا هر وقت که میام همدان یه سری هم به اینها میزنم و احوالی از اینها میپرسم و یه مقدار مایحتاج زندگی براشون میارم ولی سعید بین خودمان بمونه و جایی این ماجرا رو تعریف نکن . علی آقا همین طور که تو جبهه ها مراد بچه بسیجی ها بود وقتی هم که تو شهر میامدن کریمانه شمع جمع دوستان و همشهری هاشون بون و لحظه ای از مشکلات و گرفتاریهای مردم غافل نبودن.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:59 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

خبر سقوط اسلام‌آباد غرب در تهران مردان شوراي عالي دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان مي کردند با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز اين حمله با دانسته‌هاي آنان از توانايي ارتش عراق نمي‌خواند. همان شب تيمسار شهيد صياد شيرازي، مرد روزهاي سرنوشت ساز عازم منطقه شد.
متن زير قسمتي از خاطرات اين امير سرافراز سپاه اسلام در مورد عمليات مرصاد است:
"شبانه خودم را با يک فروند هواپيماي فالکون به کرمانشاه رساندم و صحنه ی پيشروي دشمن را از نزديک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پريشاني و اضطراب در مردم ايجاد شده بود که سراسيمه از خانه بيرون آمده بودند. از طرفي جاده ی کرمانشاه به بيستون از خوردوهايي که در انتظار جابه جايي بودند، مملو بود و ترافيک سنگيني ايجاد شده بود.
بر اين اساس با يک فروند هلي کوپتر از فرودگاه به سمت يکي از قرارگاههاي تاکتيکي سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کرديم.
نيمه شب چهارم تير ماه بود و تا ساعت يک ونيم نتوانستيم ماهيت دشمن را به دست آوريم که چه کسي است که همين طور در حال پيشروي است. ساعت 5 به پايگاه رفتم. همه را آماده و مهيا براي توجيه ديدم. پس از توجيه خلبانان تأکيد کردم وضعيت خيلي اضطراري است. چاره‌اي نداريم هلي‌کوپترهاي کبري بايد آماده باشند. يک تيم آتش آماده شد ابتدا خودم با يک هلي کوپتر 214 براي شناسايي دقيق و هماهنگي به سمت مواضع حرکت کردم و به اين ترتيب اولين عمليات را عليه نيروهاي مهاجم و منافق آغاز کرديم.
صبح روزپنج مرداد عمليات با رمز يا علي (ع) آغاز شد. در تنگه ی چهارزبر چنان جهنمي براي ياران صدام برپا شد که زماني براي پشيماني نمانده بود.
جاده به زودي انباشته از ادوات سوخته شد.
همزمان با عمليات هنوانيروز علاوه بر گروه‌هاي مردمي، تعدادي از لشکرهاي سپاه نيز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عمليات شدند. راه از هر سو به روي بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختي مي‌توانستند به عقب برگردند. بعضي از آنها به روستاها پناه بردند و بعضي هايشان با خوردن قرص سيانور به زندگي خود خاتمه داده بودند.
عمليات که تمام شد در جاده ی کرمانشاه- اسلام آباد غرب هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دختراني که با ملت خود بسيار ناجوانمردانه رفتارکرده بودند. کساني که روز تنهايي ميهن به ياري اردوي خصم شتافته بودند.
حالا من از اين عمليات نتيجه مي گيرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هرزمان طوري مقدر مي کند که بسياري از مشکلات ما بايد با حالت سرافرازانه حل شود.
خداوند مي فرمايد: بجنگيد تا آن کفار که من مي خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده مي دهد تا آنها را خوار کند و به شما پيروزي وعده مي دهد و قلبهاي شما را شفا بخشد. کدام قلب ها؟ قلبهايي که قبل از اين عمليات گرفته و غم زده بود.
رزمندگان اسلام، قلب و دلشان با امامشان براي هميشه گره خورده بود. امام اشاره‌اي دارند که پذيرش قطعنامه مثل نوشيدن زهر بود براي رزمندگان اسلام که سالها فداکاري کرده بودند. در حالي که هشت سال تلاش شده بود. بعد از آن ما دلمان مي خواست به صورتي ديگر نبرد تمام مي شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با اين پيروزي بزرگ و با اين کشتار دسته جمعي بدترين و خبيث ترين دشمنانمان به دست ما ، موجب رضايت خاطر رزمندگان اسلام شد و پايان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با اين عمليات درخشان مرصاد انجام گرفت.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:57 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 1 ]

 

ما پسر عمو، دختر عمو بوديم. هفده ساله بودم كه مرا براي او- كه 25 ساله بود-خواستگاري كردند.آن زمان، افسر جواني بود كه در ارتش خدمت مي كرد و براي اين كه سختي زندگي با يك فرد نظامي را به من تذكر بدهند، عمويم گفت:"زندگي با يك سرباز، سخته. آن هم فردي مثل علي كه زندگي ساده اي داره." براي پدرم، پاكي و نجابت داماد آينده اش مهم بود نه تأمين رفاه من؛ همان چيزي كه در وجود علي بود، و همين هم بود كه پدرم از بين همه ي خواستگارها با علي بيشتر موافق بود. علاوه بر اين ها، تقوايي در وجود علي بود كه تشخيص آن براي دخترها به سادگي امكان پذير بود؛ آخر او، به هيچ دختري نگاه نمي كرد. اين تقوا و پاكي و نجابت را در آن دوران-كه واقعا گوهر كميابي بود-پدرم نيز به خوبي در جاي جاي زندگي پسر برادرش ديده بود.از همان روزي كه به قول معروف"بله" را گفتم، احساس كردم وارد مرحله ي جديدي از زندگي مي شوم كه رشد معنوي، اخلاص و ايمان، حرف اول را مي زند.

زندگي اش وقف جنگ بود. در اين سال ها، پنج بار مجروح شد و شايد خيلي ها ندانند كه او 22 تركش در بدن داشت. اصلاً مثل بقيه ي مردم زندگي مي كرد؛ راحت و عادي به مسجد مي رفتيم، توي بازار قدم مي زديم، خريد مي كرديم و به مهماني مي رفتيم. انگار نه انگار او فرمانده است و خصم جان منافقين. اصرار مي كردم كه شما در معرض خطر هستيد، بايد محافظي داشته باشيد، اما مي گفت:"نگهدار انسان بايد خدا باشد نه بنده ي خدا" حتي روزي هم كه به شهادت رسيد، محافظ و همراهي نداشت. يادم هست شب قبل از شهادت اش را در مشهد بود. آن روزها مادرش مريض بود. شب را تا صبح در بيمارستان و كنار مادر مانده بود و روز بعدش را آمده بود تهران. خيلي خسته بود، اما مقداري به درس رياضي بچه ها رسيدگي كرد. صبح ساعت30/6 خداحافظي كرد و رفت. هنوز فاصله اي نشده بود كه صداي گلوله آمد و بعد، صداي فرياد پسرم-مهدي-كه مي گفت:"مامان بيا بابا رو ترور كردن". سراسيمه از خانه زدم بيرون. ديدم علي غرق خون، پشت فرمان نشسته، چشم هايش بسته بود، درست مثل وقت هايي كه از فرط خستگي، روي صندلي خوابش مي برد. آن قدر شوكه شده بودم كه حتي نتوانستم كسي را صدا بزنم.آمدم توي خانه، گوشي تلفن را برداشتم و به چند جايي زنگ زدم. تا آمدم بيرون، بقيه و از جمله همسايه ي طبقه ي بالا جمع شدند و علي را بردند بيمارستان. بچه ها را كه نگران پدرشان بودند، دلداري دادم و راهي مدرسه شان كردم. گفتم:"بابا تير خورده، اما اتفاقي نيفتاده." در حالي كه مي دانستم همان لحظه به شهادت رسيده است.

هميشه مي گفت:"دعا كن من شهيد بشم". و من مي گفتم: ان شاءالله، اما بعد از 120 سال؛ بايد پسرها را داماد كني؛ حالا حالا كار داريم.
خواب ديده بود يكي از دوستان شهيدش آمده و او را با خود برده است. از شبي كه اين خواب را ديده بود تا آن روز صبح كه آرام و راحت روي صندلي ماشين نشسته بود، كمتر از يك ماه فاصله نشد كه به آرزوي ديرينه اش رسيد.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:56 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و سلم.

انالله و انا الیه راجعون

هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ایماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شریك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق و ان الصدیقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سیدة نساء العالمین و أن علیاً أمیرالمؤمنین و الحسن و الحسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمّد بن علی و علی بن محمّد و الحسن بن علی و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه علیهم ائمتی و سادتی و موالی بهم اتولی و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتیة لا ریب فیها و أن الجنة و النار حق.

اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك یا لطیفاً بعباده یا أرحم الراحمین.

خداوندا! این تو هستی كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایت قرار دادی؛

خدایا! تو خود می دانی كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادی در راه عشقی كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز این نبودم آن هم خواست تو بود.

پروردگارا رفتن در دست توست، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت ولی می دانم كه از تو باید بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.

خداوندا ولی امرت حضرت آیت الله خامنه ای را تا ظهور حضرت مهدی(عج)، زنده، پاینده و موفق بدار. آمین یا رب العالمین من الله التوفیق

علی صیاد شیرازی، 19 دی ماه 1371 15 رجب 1413


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:56 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

امير سپهبد علي صيادشيرازي در سال 1323 در کبودگنبد مشهد در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد. مادرش شهربانو و پدرش زياد نام داشت. پدرش، که از عشاير فارس بود، به استخدام ژاندارمري درآمد و سپس به ارتش منتقل شد. او از جاذبه‌اي خاص برخوردار بود، از اين‌رو علي تحت تأثير پدر از کودکي به ارتش علاقه‌مند شد.

او به همراه پدر و خانواده، مانند ديگر خانواده‌هاي نظاميان، از شهري به شهري مهاجرت مي‌کرد. شهرهاي مشهد، گرگان، شاهرود، آمل، گنبد و سرانجام گرگان محل پرورش وي شدند. او سال ششم متوسطه را در تهران گذراند و در سال 1342 موفق به اخذ ديپلم گرديد. او در سال 1343 در کنکور دانشکده ی افسري شرکت کرد و پذيرفته شد. علي از بدو ورود به دانشکده به جديت در درس و پايبندي به مذهب شهرت يافت. و سرانجام در مهرماه 1346 در رسته ی توپخانه دانش آموخته شد و با درجه ی ستوان دومي وارد ارتش گرديد. او پس از طي دوره ی آموزشي در شيراز و اصفهان به لشگر تبريز و سپس لشگر زرهي کرمانشاه منتقل شد.

او در سال 1350 براي گذراندن دوره ی آموزش زبان انگليسي به تهران آمد و پس از پايان کلاس و جديت در تحصيل سرانجام خود از استادان زبان انگليسي شد.

ستوان يکم علي صيادشيرازي تصميم گرفت با دخترعمويش، خانم عفت شجاع ازدواج کند اما به دليل اين که محمود، عموي علي، از مخالفان شاه بود، ساواک با اين ازدواج موافقت نکرد، اما سرانجام در اثر اصرار علي، ارتش با اين وصلت مبارک موافقت کرد.

علي در سال 1352 به دليل لياقت‌ها و دقت‌هايش در کار، براي تکميل تخصص‌هاي توپخانه از طرف ارتش به امريکا اعزام شد تا دوره ی هواسنجي بالستيک را بگذارند. او اين دوره ی آموزشي را در شهر فورت سيل از ايالت اوکلاهما، در منطقه‌اي نظامي، با موفقيت طي کرد. در اين دوره ی فشرده ستوان همچون مبلغي مذهبي به دعوت امريکاييان به اسلام مي‌پرداخت و در مجالس بحث و مناظره ی آنان شرکت مي‌کرد.

او در بين آشنايان جديدش به مرد مذهبي مشهور شد. او پس از گذراندن دوره، با تخصصي جديد و روحيه‌اي بانشاط به ايران مراجعت کرد.

ارتش براي استفاده از دانش نظامي ستوان، او را در سال 1353 به اصفهان -مرکز توپخانه- منتقل کرد. علي در اصفهان با يافتن دوستان جديد مطالعات مذهبي خود را پي گرفت و شخصيت سياسي خويش را در اين دوره قوام بخشيد. او در نامه‌اي که براي سرگرد محمدمهدي کتيبه- يکي از افسران مذهبي- ارسال کرد اين جمله را نوشت: "در مورد برنامه‌هاي مذهبي بحمدالله پيش مي‌رويم مخصوصاً در آن قسمت که مي‌دانيد." اين جمله حساسيت ضداطلاعات را برانگيخت و از آن پس وي تحت مراقبت قرار گرفت. آنها پس از تحقيق و مراقبت متوالي، او را "متعصب مذهبي" معرفي کردند و مراقبت از وي را شدت بخشيدند. جالب اين است که هرکس از افسران را به مراقبت وي مي‌گماردند يا تحت تأثير روحيه ی او قرار مي‌گرفت و گزارش مثبت براي او رد مي‌کرد يا صياد را از مراقبت و مأموريت خود خبر مي‌داد و يا از اول با چنين مأموريتي مخالفت مي‌کرد.

سروان صياد هم‌زمان با اوج‌گيري مبارزات ملت مسلمان ايران به رهبري امام‌خميني تقيه را کنار گذارد و در ارتش علناً به دفاع از علماي اسلام و حکومت اسلامي پرداخت و سرانجام به دليل اين‌که در بين افسران، تبليغات ضدرژيم مي‌کرد، ضداطلاعات از قرار دادن جنگ‌افزار در اختيار وي ممانعت کرد و اعلام نمود که از واگذاري مشاغل حساس به او خودداري شود. سرانجام سروان در 19بهمن دستگير و زنداني شد اما ديري نپاييد که انقلاب به پيروزي رسيد و او هم مانند همه ی مردم ايران آزاد شد.

دوره ی دوم زندگي سرهنگ صياد بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز مي‌شود: او پس از پيروزي انقلاب اسلامي با برادر رحيم صفوي و حجة‌الاسلام سالک آشنا مي‌شود و با يکديگر پيمان مي‌بندند که از پادگانهاي اصفهان حفاظت نمايند. اختلاف سروان با فرماندهان ارتش موجب آشنايي وي با حضرت آيت الله خامنه‌اي مي‌گردد و از اينجا سرنوشت صياد به کلي تغيير پيدا کرد. پس از حوادث کردستان، صياد با درجه سرگردي به همراه سردار صفوي به غرب اعزام مي‌گردد و با هماهنگي ارتش و سپاه سنندج را آزاد مي‌کنند. لياقتهاي سرگرد در کردستان موجب مي‌گردد تا با درجه ی سرهنگي به فرماندهي عمليات غرب منصوب گردد. اختلافات سرهنگ با بني‌صدر اولين رئيس‌جمهوري اسلامي موجب برکناري وي و خلع دو درجه ترفیع مي‌گردد. اما ديري نپاييد که بني‌صدر سقوط کرد و شهيد رجايي به رياست‌جمهوري رسيد و سروان مجدداً با دو درجه به غرب کشور اعزام مي‌شود. سرهنگ با تأسيس قرارگاه حمزه سيدالشهداء، لشکرهاي 64 اروميه و 28 کردستان و تيپ‌هاي 23 نيروي ويژه هوابرد و تيپ 30 گرگان، شهرهاي بوکان و اشنويه را آزاد کرد.

در هفتم مهرماه 1360 به خاطر رشادت‌ها و لياقتها توسط رهبر معظم انقلاب؛ امام‌خميني به فرماندهي نيروي زميني منصوب شد. او با هماهنگي با سپاه قهرمان پاسداران انقلاب اسلامي در عمليات طريق‌القدس، فتح‌المبين، بيت‌المقدس، رمضان، مسلم‌بن‌عقيل، مطلع‌الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4 و 8 و 9، عمليات خيبر و بدر و قادر شرکت نمود و پيروزي‌هاي بزرگي را براي ايران اسلامي به ارمغان آورد که بي‌شک در تاريخ امت اسلامي به عظمت خواهد ماند. سرهنگ در مرداد سال 1365 از فرماندهي نيروي زميني استعفا داد و با پيشنهاد آيت الله خامنه‌اي و تصويب رهبر انقلاب به سمت نمايندگي امام در شوراي‌عالي دفاع منصوب شد. در سال 66 به درجه ی سرتيپي نايل آمد. سرتيپ صيادشيرازي در سال 67 در عمليات مرصاد که مرزهاي غرب ايران مورد هجوم منافقين قرارگرفته بود، شرکت و با روحيه‌اي بسيجي ضربات محکمي را بر پيکر مزدوران منافق وارد کرد. سرانجام صيادشيرازي در مقام جانشيني رياست ستادکل به خدمت مشغول شد.

اميرسپهبد علي صيادشيرازي پس از عمري تلاش و مجاهدت به دست منافقان به شهادت رسيد و موجي از دين‌خواهي را برانگيخت.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:54 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 55 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138340 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون