سرزمین نور

مادر جان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه ی امام حاضر بودم

بمیرم؟ کلام او اله امید بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده ی من

بوده و هست.

اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواه که برایم دعا کنند تا شاید خدا من

روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.

مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازشکار و بی تفاوت و متأسفانه

جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمیدانند برای چه زندگی میکنند

و چه هدفی دارند.

ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و

تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خیزید و اسلام و خود را دریابید نظیر

انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود.

پدر و مادر؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و

خویشتن را گم و فراموش کنم. علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار

زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم.

شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور، شرک و

الحاد میزند و خواهد زد.

مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلًا از تو

راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار.

(اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک و السلام؛ چمران)


منبع: 50salebadat.ir
 


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393  ] [ 7:01 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


(آذرسال 68) ما در اردوگاه تكريت 5 بوديم، كه به زيارت كربلا و نجف مشرف شديم. يك اتوبوس ديگر هم ديديم كه همراهمان مي‌آيد. در حرم آقا امام حسين (ع) سرنشينان آن اتوبوس را از ما جدا نگه داشتند. در حرم متوجه شديم كه اين‌ها منافقين هستند. آن‌ها كساني بودند كه در كمپ صلاح‌الدين نگهداري مي‌شدند و جزو گروهك منافقين بودند. عراقي‌ها نگذاشتند كه آن‌ها با ما همراه شوند. اول ما زيارت كرديم و آمديم بيرون و بعد آن‌ها داخل شدند.
در نجف اشرف ما را در دو صف نگه‌داشته بودند كه با هم حدود 7 متر فاصله داشتيم. مسئوليني كه وارد حرم شده بودند، آمدند بيرون و ديدند كه ما در يك صف به صورت پنج نفر هستيم و منافقين در صفي ديگر. گفتند: «اين ديگر چيست؟ مگر اين‌ها همه ايراني نيستند؟»
افسري بود به نام عبدالرحيم كه چند سال منافقين را زير پر و بال خود داشت و مي‌خواست آن‌ها را براي خود و اهدافش نگاه دارد. عبدالرحيم با ما آمده بود. وقتي كه آن‌ها سؤال كردند كه مگر همه‌ي اين‌ها ايراني نيستند و چرا در دو صف ايستاده‌اند، عبدالرحيم اشاره‌اي به جمع ما كرد و به عربي گفت: «اين‌ها مؤمنين هستند و آن‌ها وابسته به حزب بعث.» اين هم قضاوت آن‌ها نسبت به برادران آزاده بود.

منبع: مطالب ارسال شده از طرف مؤسسه ي فرهنگي پيام آزادگان    

راوي: حجت‌الاسلام مرحوم ابوترابي

 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:16 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]



بعد از پايان جنگ، قرار شد ما برويم زيارت. در هر اتوبوس 20 اسير سوار شدند و يك تويوتا حامل تيربار هم اسكورت هر اتوبوس بود. در مسير به شهر كوفه رسيديم. مردم كوفه با اشاره مي‌گفتند، سرتان را مي‌بريم. فحش مي‌دادند و تف مي‌انداختند. زنان در كربلا و نجف و كوفه عموماً بدحجاب بودند.
از اتوبوس كه پياده شديم، شروع كرديم به سينه‌زني و نوحه‌خواني تا در حرم. از در حرم تا ضريح را بچه‌ها سينه‌خيز رفتند. كمتر چشمي بود كه گريان نباشد. همه ناراحت بودند.
ضريح امام حسين (ع) و حضرت علي (ع) سياه شده بود. فرش‌هاي صحن حضرت عباس (ع) را لايه‌اي از خاك گرفته بود. بچه‌ها با همان خاك‌هاي روي فرش تيمم كردند. ضريح قبر حبيب‌بن‌مظاهر از آهن بود و وقتي دست به ضريح مي‌كشيديم دستمان سياه مي‌شد.

منبع: كتاب يك قفس، صدپرنده، هزارپرواز   -  صفحه: 49




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:16 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


چون ايام دهه‌ي فجر داشت نزديك مي‌شد، بچه‌ها در فكر و تلاش بودند كه اين مراسم را هرچه باشكوه‌تر برگزار كنند. بدين منظور، جلسه‌اي براي ارايه‌ي پيشنهادها گذاشته شد تا هركس طرح و پيشنهادي دارد، مطرح كند.
در بين پيشنهادها، طرح يكي از اسراي اهل آبادان كه قبل از اسارت شغلش، قنادي بود، بسيار جالب به نظر مي‌رسيد. او گفت: «اگر بچه‌ها همكاري كنند، من با همين خميرهاي نان و مقداري شكر مي‌توانم زولبيا و باميه درست كنم»
از صبح روز بعد، تمام بچه‌ها خمير نان‌ها را جمع ‌كردند. هر روز يك گروه به نوبت خميرها را خشك كرده، به صورت آرد در مي‌آورد. بعد بچه‌ها پول‌هايشان را روي هم گذاشتند و يك نوع نبات خريدند. آن برادر نبات‌ها را در يك حلب روغن پنج كيلويي ريخت و همه را آب كرد. اسراي ديگر به ابتكار خود كيسه‌ي مخصوص ريختن زولبيا و قيف مخصوص باميه را ساختند.
يكي ديگر از بچه‌ها از آشپزخانه چند تخم مرغ كش رفت و تا رسيدن صبح مقداري زولبيا و باميه درست شد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 181 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:11 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


ما قرارهايمان را در اردوگاه قبل از غروب مي‌گذاشتيم و به واسطه‌ي مسئولين آسايشگاه‌ها و مسئولين كمپ، به همديگر اطلاع مي‌داديم. وقتي درها بسته مي‌شد، مشورت مي‌كرديم و در وقت مناسب مشغول كار مي‌شديم. كارهاي ما خيلي دقيق و حساب‌شده بود، به طوري كه عراقي‌ها اصلاً پي به آن‌ها نمي‌بردند.
مثلاً در روز عاشورا ما برنامه‌ي سينه‌زني و عزاداري داشتيم. با بسته‌ شدن درها كارمان را آغاز مي‌كرديم.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 80  

راوي: محمدرضا اميري _ اردوگاه موصل



[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:10 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]



هروقت در سوله‌ها خرابكاري مي‌شد، افراد را مي‌آوردند در قلعه و پس از شكنجه‌ي كافي به زندان مي‌انداختند كه معمولاً مدتش سه روز بود، بر خلاف اردوگاه 11 كه پانزده روز بود.
در اين مدت بچه‌هاي زنداني از آب و غذا محروم بودند، ‌ولي بچه‌ها با هر ترتيبي كه شده به زنداني‌ها نان و آب مي‌رساندند، لذا همين زندان‌ها محل تبادل اخبار اردوگاه بود و همه از وضع همديگر و برنامه‌هاي آينده اطلاع حاصل مي‌كردند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 113 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:10 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


بعد از اين‌كه اسير شدم، بعد از مدتي مداوا در بيمارستان، مرا به زندان انفرادي بردند. چند روز بعد به زندان‌هاي پادگان الرشيد بغداد منتقل شدم.
تقريباً ‌200 اسير، يك سال بدون اطلاع صليب سرخ آن‌جا بودند. من نيز سه ماه را آن‌جا گذراندم. در آن سه ماه هيچ چيز نداشتيم، حتي دمپايي و لباس. لباس ما فقط يك شورت بود و دمپايي. ما از بريدن و كوتاه كردن پوتين‌هاي كهنه كه آن هم به همت خود بچه‌ها انجام شد به دست آمد.

منبع: كتاب آزادگان بگوييد جلد5    

 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:09 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


اردوگاه ما دو قاطع داشت كه بينشان فاصله‌اي وجود داشت. بچه‌ها وقت صحبت كردن براي اين‌كه‌ عراقي‌ها متوجه نشوند، به زبان سوسكي صحبت مي‌كردند.
بعدها عراقي‌ها هركس كه به اين زبان صحبت مي‌كرد را كتك مي‌زدند، چون نمي‌فهميدند كه ما چه مي‌گوييم.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 84 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:08 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


دستور دادند ريش‌ها و موها را بزنيم. يكي از بچه‌هاي كم سن و سال بود. صورتش مويي نداشت؛ گفتند: «ريشت را نزده‌اي با يك تكه سيمان آن‌قدر كشيدند به صورتش كه زخم شد.

منبع: كتاب دوره ي درهاي بسته   -  صفحه: 34  

 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:07 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


برادري به نام خرم‌راد در همان اوايل كه از اردوگاه نهروان به بعقوبه آمد، تصميم به فرار داشت كه شيرازي جاسوس كه حس هموطني نداشت، ايشان را با سر و صدا دستگير كرد و به عراقي‌ها تحويل داد. خرم را بردند. مدتي از او بي‌خبر بوديم تا اين كه يك روز او را به داخل آسايشگاه انداختند. در اثر شكنجه، استخوان آرنج دست او بيرون زده بود و زخم استخوان‌هايش كرم گذاشته بود. اما به مدد خدا و همت دوستان، دست ايشان خوب شد ولي تا اين اواخر شنيديم كه مي‌گفتند با دستش نمي‌تواند كار كند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان    

 




[ پنج شنبه 30 تیر 1390  ] [ 6:07 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138342 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون