در اردوگاه موصل كه هزار و هفتصد نفر بوديم، سيصد نفر حافظ سي جز قرآن بودند و عدهي زيادي هم ده يا پانزده يا بيست يا بيست و پنج جز قرآن را حفظ كرده بودند.
زبانهاي انگليسي، روسي، فرانسوي و آلماني هم تدريس ميشد و اسرا به آموزش زبان ميپرداختند. حتي يكي دو نفر هم در اردوگاه الانبار زبان ژاپني ياد گرفتند.
كتابهاي درسي هم بود كه بچهها خودشان را براي دبيرستان آماده ميكردند و جز يكي دو پيرمرد كه حاضر به درس خواندن نبودند، ما در بين بچهها تقريباً بيسواد نداشتيم.
در اوقات فراغت، بچهها درسهاي عربي مثل «شرح ابن عقيل» و «جامع الدروس» و كتابهاي اصول فقه و ديگر كتابها را كه در دسترس بود مطالعه ميكردند. زبانهاي فرانسوي، آلماني، ايتاليايي، عربي فصيح و عربي محلي بين بچهها تدريس ميشد.
كلاسهاي دبيرستان و راهنمايي و دوران ابتدايي به حالت نهضت در اردوگاه برپا ميشد. بچهها پيشرفت خيلي خوبي داشتند.
خيلي از بچهها وقتي اسير شدند بيسواد بودند ولي پس از اسارت مدرك پنجم يا سيكل را گرفتند. اين باعث خشنودي بود كه اينگونه افراد با دست پر از اسارت به وطن بازميگشتند.
يكي از روزهايي كه «بوشهري» * و «زرباني» از طريق ضربهزدن به ديوار سلول با هم صحبت ميكردند، يك آشپز فضول مچشان را گرفته بود. به «زرباني» پرخاش كرده بود و پنجره را باز كرده و به «بوشهري»، بعد از بد و بيراه گفتن، گفته بود: «ميبرمت پايين.»
منظور از پايين بردن هم يعني به شكنجهگاه بردن. «بوشهري» هم چون توصيف كتك خوردن من را شنيده بود و ميدانست كه پايين بردن يعني چه، با ضربه زدن به ديوار به من گفت كه: «تا مدتي با من حرف نزن، چون من زير نظر هستم.» گفتم: «حكمت (اسم آشپز حكمت بود) توپ تو خالي است، زياد مقيد به حرفهايش نباش.» ولي براي احتياط، ايشان تصميم گرفتند مدتي از برقراري ارتباط خودداري كنيم.
اين مدت زياد طول نكشيد. شايد پس از سه، چهار روز ما سلامهاي صبحگاهي را شروع كرديم ولي ديگر مثل سابق، مكالمهها را طول نميداديم.
*معاون وزيرنفت، شهيد تندگويان.
با شنيدن خبر تبادل اسرا ما ديگر در پوست خود نميگنجيديم نماز شكر به جا آورديم. خداوند را سپاس گفتيم زيرا عزت را به مسلمانان باز گردانيد. محوطه ملحق و داخل آسايشگاه، هرجا كه هم ديگر را ميديديم، با چهرههايي باز به هم مينگريستيم، اوضاع محوطه عوض شده بود، ديگر سرباز عراقي با ما كاري نداشت. احساس ميكرديم كه از قفس آزاد شدهايم. هر صبح، برنامه صبحگاهي داشتيم كه شامل قرائت قرآن با صداي بلند و ترجمه آن، سرود جمهوري اسلامي ايران و اخبار فارسي بود.
رحيم با محمود كه اهل كرمانشاه بود، كنار هم ميخوابيدند. چون هر چهار نفر يك پتو داشتند و هر نفر 25 سانتيمتر جا.
رحيم منافق و مزدور بود. بچهها دل خوشي از او نداشتند. يك روز كتك مفصلي به او زدند. او هم به تحريك كردهاي ديگر در صدد انتقام برآمد و زماني كه محمود امجديان از حمام برميگشت، از پشت به او حمله كرد و با درفشي كه قبلاً تهيه كرده بود، قلب پر درد اسير دهسالهي اردوگاه را تنها ده روز قبل از تبادل اسرا، شكافت و او در آستانهي آزادي، از قفس تنگ دنيا رخت بربست.
در اردوگاه رماديه، نيروهاي بعثي محدوديت زيادي براي نماز خواندن قايل ميشدند. آنجا نماز خواندن ممنوع بود ولي بچهها به طور پنهاني شبها و صبحها، در زير پتو بدون وضو و با تيمم به طور دراز كشيده نماز ميخواندند. شبي از شبها در اردوگاه، يكي از بچههاي بسيجي نشسته بود و نماز شب ميخواند كه سربازان عراقي متوجه شدند. صبح روز بعد آن قدر او را زدند كه نيمي از بدنش از كار افتاد....
ماجراي آن چهار اسير شنيدني است. فقط اسم يكي از آنها يادم است "علي بيات" آنها هيچ كاري نكرده بودند. فقط عراقيها براي اينكه از ديگران زهر چشم بگيرند، قرعهي شكنجه به نام آنها افتاد.
سرهنگ دستور داد هر چهار نفرشان را به چند ستون بستند. هيچكس نميدانست با آنها چه خواهند كرد؛ ولي وقتي گازوييل آوردند، دل همه آتش گرفت. كبريت روي پاي علي بيات را خود فرمانده كشيد.
آن چهار نفر را مظلومانه به آتش كشيدند. بوي گوشت بود و تماشاي عراقيها و فرياد جگرخراش سوختگان... علي بيات كه زنده ماند، تا مدتها با چرخ راه ميرفت.
يك روز صبح در اردوگاه معقوبه جمعي از افسران عاليرتبهي عراقي آمدند براي سخنراني و بازجويي؛ نوبت من كه رسيد، نامم را پرسيدند. گفتم: « حسن آخوندزاده. »
تا لفظ آخوندزاده را از من شنيدند، يك دفعه جا خوردند و با هم شروع كردند به مشورت و بعد به من گفتند: ( آخوندي ) پاسدار؟
خلاصه آن روز چنان من را شكنجه كردند كه تا 4 روز نميتوانستم چيزي بخورم و از آن زمان تا زمان آزادي مرا مرتب تحت نظر داشتند و شكنجه ميكردند.
عراقيها در زمستان به ما آب داغ نميدادند و آبگرمكني هم بود كه هميشه خراب بود. نفت هم به اندازهي كافي نميدادند بلكه به اندازهاي ميدادند كه مثلاً از صد و پنجاه نفر كه ميخواستند به حمام بروند، به هر نفر، هر ده روز يك پيت حلب آب گرم بيشتر نميرسيد، كه جواب استحمام بچهها را نميداد.
لذا بچهها سيمهاي چراغها يا لولههاي قديمي را كه در حياط بود، با گذاشتن نگهبان، بيرون ميكشيدند و با استفاده از آنها و قطعات حلبي، المنت درست ميكردند.
اين سيم را داخل سطل آب ميانداختند و سطل آب را جوش ميآوردند، كه البته همهي اين كارها با دلهره و نگهباني انجام ميگرفت. چون گاهي نگهبان عراقي سر ميرسيد و ميگفت: «اين آب داغ را از كجا آوردهايد؟»
گاهي وقتها المنت را ميگرفتند و ميگفتند: «مال كيه؟»ميگفتيم: «هيچكس» با تعجب ميگفت: «بابا من اين را در اين آسايشگاه پيدا كردهام. بايد بگوييد مال كيه؟» ما هم ميگفتيم: «ما چه ميدانيم مال چه كسي است؟»
بسم الله الرّحمن الرّحيم
يا الله، يا محمّد ،يا علي يا فاطمه زهرا يا حسن يا حسين
يا علي يا محمّد يا جعفر يا موسي يا علي يا محمّد يا علي
يا حسن يا مهدي (عج) و تو اي ولي مان يا روح الله!
و شما اي پيروان صادق شهيدان.
خدايا!
چگونه وصيت نامه بنويسم در حالي که سراپا گناه و معصيت، و سراپا تقصير و نافرمانيم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو نااميد نيستم ولي ترسم از اين است که نيامرزيده از دنيا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذيرفتة درگاهت نشوم.
يا رب! العفو .
خدايا! نميرم در حالي که از ما راضي نباشي.
اي واي که سيه روي خواهم بود.
خدايا! چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي!
هيهات که نفهميدم!
يا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربّش! ولي چه کنم که تهيدستم. خدايا! تو قبولم کن!
سلام بر روح خدا، نجات دهندة ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،عصر کفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي اش.
عزيزانم
اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشيم که نعمت اسلام و امام را به ما عنايت فرموده باز کم است. آگاه باشيم که سرباز راستين و صادق اين نعمت شويم. خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم که صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
اي عاشقان اباعبدالله!
بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛
بايستي محتواي فرامين امام را درک و عمل نماييم تا بلکه قدري از تکليف خود را شکرگزاري به جا آورده باشيم.
وصيت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فاميل؛ بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل کنيد. پشتيبان و از ته قلب، مقلّد امام باشيد، اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله و شهدا بدهيد که راه سعادت و توشة آخرت است. همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت دهيد که سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) براي اسلام به بار آيند. از همه کساني که از من رنجيده اند و حقي بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و اميدوارم خداوند مرا با گناهان بسيار، بيامرزد.
با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .