سرزمین نور

يكي از بچه‌ها تسيبح صد و يك دانه‌اي را از سنگ درست كرده بود. روي دانه‌هاي آن اسم تعدادي از پيامبران حك شده بود. حدود پنج شش ماه روي آن كار كرده بود.
در آغاز كار يك تكه سنگ را خرد مي‌كرد، مدت دو سه ماه آن را به زمين ساييده، به صورت مستطيل درمي‌آورد. سپس نخ‌هاي پتو را مي‌كشيد، تاب مي‌داد و در آخر، تسبيح را نخ مي‌كرد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 171  

راوي: اميرهوشنگ برسوزيان _ بعقوبه _ كمپ 18 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:56 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

با سنگريزه، تسبيح و گردنبند درست مي‌كرديم. يكي از عراقي‌ها گردنبندش را ديده بود و خوشش آمده بود. گفته بود يكي براش درست كند. او هم گفته بود: « اين‌طوري كه نمي‌شه. واسه اين كه سياه بشه، بايد از توي باتري، يك چيزي در بيارم بريزم روش. اين‌ها را هم با باتري كهنه‌هاي شما سياه كردم. »
باور كرده بود. يواشكي براش يك بسته باتري آورده بود.

منبع: ماهنامه وصال   -  صفحه: 10 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:55 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

چون بچه‌ها هيچ نوشت‌افزاري براي درس خواندن نداشتند، تابلوهايي كه دست‌ساز خودشان بود تهيه كرده، اموراتشان را با آن مي‌گذراندند. اين تابلوها از يك مقوا كه روي آن پارچه‌اي مي‌كشيدند درست مي‌شد.
بچه‌ها اين پارچه‌ها را به روغن آغشته مي‌كردند و يك مقدار صابون تراشيده، در آن حل مي‌كردند و پلاستيكي روي اين تابلو مي‌كشيدند كه اثر قلم روي آن پلاستيك مي‌ماند. وقتي پلاستيك را بلند مي‌كردند اثر قلم از بين مي‌رفت.
يكي از اين تابلوها را در اندازه‌ي خيلي بزرگ درست مي‌كردند كه معلم پاي اين تابلو مي‌ايستاد و درس مي‌داد. محصلين و دانش‌آموزان هم نمونه‌ي كوچكي از آن براي خود درست كرده بودند، كه تمريناتشان را روي اين تابلو مي‌نوشتند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 160  

راوي: صادق ابوالحسنها




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:54 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

راي تحويل سال 62 سفره‌اي چيديم و در آن ساعت، سيم، سيگار، سيني و... قرار داديم و من با صدايي شبيه صداي عراقي‌ها گفتم: «يك، دو، سه...آغاز سال 1362» بعد ديدم صداي گريه‌ي همه بلند شد و با تعجب پرسيدم: «چرا گريه مي‌كنيد؟!» و آن‌ها در حالي كه هنوز گريه مي‌كردند گفتند: «تو ما را ياد سال‌هايي انداختي كه پيش خانواده‌هايمان بوديم». بعد عراقي‌ها هم آمدند و براي تنبيه به ما گفتند كه بايد دستشويي‌ها را بشوييم.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 306




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:53 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

درزمستان لباس گرم نداشتيم. سربازان عراقي يك پيراهن و زير پيراهن و دو عدد حوله به ما مي‌دادند. از حوله‌ها پيراهن درست مي‌كرديم تا زياد سردمان نشود؛ يا پتوهاي كهنه‌ي خودمان را پاره مي‌كرديم و از آن پيراهن درست مي‌كرديم.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 210




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:53 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

جمال يكي از فرزندان اين ملت بود كه در دنياي پر از ظلم اسارت جان داد. او چند روز قبل از شهادتش، با من هم سخن شد و پس از آن‌كه از امام خميني (ره) و مظلوميت او در اين عصر گفت، از من خواست كه اگر به ايران برگشتم، اين پيام را به مردم بدهم.
«اي ملت قدرشناس! فرزندان شما در زندان‌هاي عراق هرگز تسليم فرهنگ بيگانه نشدند و بر ايمان خود باقي ماندند. تعدادي از آن‌ها نيز به خاطر بيماري و... شهيد شدند. من از شما برادران و خواهران يك تقاضا دارم و آن اين است كه هرگز بدون حجاب اسلامي و بدون وضو در خيابان‌هاي اين سرزمين حركت نكنيد.

منبع: كتاب آزادگان بگوييد   -  صفحه: 155




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:52 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

 

در برخي از اردوگاه‌ها راديو وجود داشت كه به طور مخفيانه، دوستان اخبار و بيانات امام را گوش مي‌كردند. بيشترين مطلبي كه توجه مي‌شد، فرمايشات حضرت امام (ره) بود، كه نوشته مي‌شد و به اين اردوگاه و آن اردوگاه منتقل و تقريباً مخفيانه پخش مي‌شد؛ آن هم به شكل نقل و انتقالات كه البته ممكن بود يك ساعت بعد برسد يا نرسد.
پيام حضرت امام (ره) به روحانيت، شايد بيش از 6 و يا 7 ماه بعد از پيام به ما رسيد. مثلاً قسمت‌هايي از نامه‌ي امام به گورباچف را داشتيم. اول سال 89 ميلادي اين پيام داده شد و ما سال 90 پيام را گرفتيم. يعني ما با يك سال تأخير توانستيم كل نامه را به دست بياوريم. هرچند در حد فاصل‌هاي مختلفي پيام و اخبار به ما مي‌رسيد، اما به هر حال اين‌ها صحيح‌ترين مطالبي بود كه از راديو گرفته مي‌شد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 101  

راوي: فرج الله فصيحي رادمندي _ اردوگاه موصل




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:52 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يك‌بار به خاطر وضع نابسامان اردوگاه دست به اعتصاب زديم. هفت شبانه روز به ما آب و غذا ندادند و ما از نان خشك استفاده مي‌كرديم. پس از 7 روز در آسايشگاه را شكستيم و 24 ساعت بيرون مانديم. گفتند: «بايد به داخل برگرديد». ما هم شرايط خودمان را گفتيم كه بايد برايمان جوراب و لباس تهيه كنيد.
هوا سرد بود. با سوت سرگرد عراقي 200 نفر با ميله‌ي آهني به جان ما افتادند. بلوك‌هاي سيماني را به سر اسرا مي‌زدند و اسرا تنها كاري كه مي‌توانستند بكنند، پناه بردن به ائمه اطهار (ع) بود. همان روز سه تن از بچه ها شهيد و عده‌ي زيادي مجروح شدند.

 

منبع: كتاب بشنوازدل   -  صفحه: 59 




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:38 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 1 ]

اردوگاه به اعتصاب كشيده شد. داستان از اين قرار بود كه مي‌خواستند سربازها را از بسيجي‌ها جدا كنند، اما اسرا نمي‌پذيرفتند و يك‌صدا مي‌گفتند: «ما ايراني هستيم و تن به اين خواسته‌ي شما نمي‌دهيم».
عراقي‌ها به مدت پنج روز حتي آب هم به ما ندادند. عطش شديد بچه‌ها باعث شد كه درها را بشكنند و حتي از ديوار راهي به سوي بيرون پيدا كنند. با هجوم بچه‌ها به داخل محوطه، هرچه برگ بر روي درختان بود از بين رفت.
چون بچه‌ها تشنه بودند، براي رفع تشنگي خود برگ درختان را خوردند. سپس همه‌ي اسرا دست در دست هم نماز وحدت خواندند. پس از اتمام نماز، عراقي‌ها با باتوم‌هايشان مانند حيوان‌هاي وحشي به سوي ما هجوم آوردند. صحنه‌ي دلخراشي بود.
نيروي بدني بچه‌ها به دليل تشنگي و گرسنگي تحليل رفته بود. در آن روز فراموش نشدني حدود 450 نفر از اسرا دست يا پايشان شكست و 3 نفر از ما نيز شهيد شدند. سردسته‌ي اين اعتصاب فردي به نام لختو بود كه بعد از آزادي‌اش از اسارت در خردادماه سال 1375 هر دو كليه‌اش از كار افتاد و تا رسيدن به بيمارستان روحش قرين رحمت الهي شد.
«روحش شاد.»

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4




[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:37 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هر روز چند نفر از اسرا به خاطر اين‌كه مخفيانه با بچه‌هاي قاطع‌هاي ديگر ارتباط برقرار كرده و اخبار را رد و بدل مي‌كردند، دستگير و به شكنجه‌گاه برده مي‌شدند.
بعدها تصميم گرفته شد كه با سطل زباله خبرها را رد و بدل كنيم. براي اين منظور، بچه‌ها خبرها را روي تكه كاغذي نوشته و داخل يك دستمال مي‌بستند و آن را زير زباله‌داني مي‌گذاشتند تا موقع ريختن زباله، خبرها را به همديگر بدهند.
بچه‌ها از هر فرصتي براي رد و بدل كردن خبرها و رويدادها استفاده مي‌كردند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 98



[ شنبه 24 اردیبهشت 1390  ] [ 10:36 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138406 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون