سرزمین نور

در اواخراسارت، بچه‌ها يك توپ واليبال درست كردند كه با توپ‌هاي واليبال معمولي هيچ فرقي نداشت.
آن‌ها ساق كفش را كه از چرم بود، به صورت چند ضلعي درآورده و با نخ‌هاي جوراب يا لباس مي‌دوختند. در داخل توپ، دو يا سه دستكش طبي مي‌گذاشتند و به عنوان تيوپ از آن استفاده مي‌كردند.
به وسيله‌ي سرنگ جايي براي بادكردن آن ايجاد و سپس توپ را باد مي‌كردند. اين توپ واليبال ما بود كه در اواخر اسارت آن را به عراقي‌ها داديم.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 188  

راوي: اسماعيل جان محمدي فيروز _ اردوگاه بعقوبه _ كمپ 18




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:03 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هر دو سه روز، يك وعده غذاي مختصري به ما مي‌دادند كه نمي‌ريم. اما آن شب محمد سرباز عراقي، فقط براي من ساندويچ آورد. گفتم: «اگر ساندويچ هست براي همه بياور و گرنه، من هم مثل بقيه.»
آن ساندويچ شام خودش بود. اطرافش را نگاه كرد و با اضطراب اصرار كرد آن را بگيرم. ساندويچ را گرفتم. دادم به يكي از بچه‌هاي خودمان تا لقمه كرده و به همه بدهد. رفتم از محمد تشكر كنم. محمد پشت در بود، چشم‌هايش پر از اشك شده بود در حالي‌كه مي‌گريست گفت: «تو مسلماني نه من».
خاطرات آزاده فاطمه ناهيدي

منبع: كتاب دوره ي درهاي بسته



[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:03 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ژنرال عالي‌رتبه‌ي عراقي، آمد جلو ايستاد و شروع كرد به حرف زدن. كلي حرف زد و بعد گفت: «هركي بين شما پاسدار است، خودش بيرون بيايد.»
كسي از جايش تكان نخورد، ژنرال عراقي گفت: «قول مي‌دهم با او كاري نداشته باشم.» اما باز كسي بلند نشد. نگاه‌ها منتظر مانده بود و باز اتفاقي نيفتاد. ژنرال عراقي تأكيد كرد كه اگر پاسدارها خودشان بيرون نيايند خودم آن‌ها را مي‌كشم بيرون و بعد چنين و چنان مي‌كنم.
باز هم كسي بلند نشد. ژنرال عصباني شد و داد كشيد: «اگر تا چند لحظه‌ي ديگر آمديد بيرون كه هيچ، وگرنه هرچه ديديد، از چشم خودتان ديديد.»
سه دفعه پشت سر هم هواركشيد: «كسي نبد؟، كسي نبد؟» ژنرال هر تهديدي كه مي‌خواست كرد و وقتي دستش خالي ماند، يكي_ دوتا از مزدورهايي كه با آن‌ها همكاري مي‌كردند از بين بچه‌ها بلند شدند و يكي‌يكي پاسدارها را معرفي كردند.
نيروهاي استخبارات (ساواك) كه همراه ژنرال بودند و تا اين لحظه مثل مجسمه‌هايي كه كت و شلوار قهوه‌اي پوشيده باشند؛ ايستاده بودند، از جايشان كنده شدند و وحشيانه به بچه‌هايي كه معرفي شدند، هجوم بردند.
بعضي از آن‌هايي كه معرفي شده بودند، زخمي بودند. پيرمرد هم بين آن‌ها بود. به هيچ كدامشان رحم نكردند. بدن تكه پاره و بي‌جان بچه‌ها زير باران لگد و مشت آن‌ بي‌رحم‌ها بود و كسي جرأت نداشت كه جلو برود. آه و ناله‌اي كه مي‌كردند جگر بچه‌ها را خون كرد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 141




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:01 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

چند نفر از ما در زير نگاه دقيق سربازي كه بالاي سرشان ايستاده بود، به پاك كردن پياز‌ها مشغول بودند.
عراقي‌ها براي جلوگيري از نوشتن نامه‌ي رمزي با آب پياز، از هنگام ورود پياز به اردوگاه تا تميز شدن، شسته شدن و سرانجام ريخته شدن آن در ديگ غذا به وسيله‌ي نگهبان‌هاي خود تمام مراحل را دقيقاً كنترل مي‌كردند و لحظه‌اي بچه‌ها را با پياز تنها نمي‌گذاشتند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 152 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:01 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

بسمه تعالي
در تاريخ 7/12/62 به اسارت درآمدم. در سال 66 در رابطه با برگزاري جشن‌هاي دهه‌ي فجر تصميماتي گرفته شد كه حقير هم به عنوان مسئول فرهنگي آسايشگاه خودمان انتخاب شدم. با توجه به علاقه‌ي خاصي كه به خطاطي و نقاشي داشتم، با كم‌ترين امكانات تمرين مي‌كردم؛ مثلاً براي تمرين خط، خاك را الك مي‌كردم و روي روزنامه مي‌ريختم و با دسته‌ي قاشق تمرين خط مي‌كردم و به اكثر دوستان هم تعليم مي‌دادم و در خواندن سرود و تنظيم آن نيز فعاليت چشم‌گيري داشتم.
به هر حال از طرف دوستان مسئول هماهنگي اردوگاه پيشنهاد شد كه بنده، تمثال مبارك حضرت امام (ره) را طراحي كنم، تا در مراسمي مانند جشن‌هاي پيروزي انقلاب مورد استفاده قرار گيرد. اگر لو مي‌رفتم، عواقب شديدي در پي داشت كه كم‌ترين جريمه‌ي آن، حبس انفرادي در سازمان امنيت بغداد بود. بنده با توكل به خدا اين حركت را شروع كردم. اولين كاري كه بايد انجام مي‌شد، به دست آوردن تصوير امام راحل بود و اين، كاري مشكل بود.
هميشه در كمين بوديم كه عكس امام در جرايد عراق چاپ شود و ما آن را به دست آوريم و اين عمل هم خطرناك بود؛ چرا كه عراقي‌ها نسبت به تصوير امام خيلي حساسيت نشان مي‌دادند. به هر حال روزي اين فرصت پيش آمد و با هماهنگي مسئول روزنامه، تصوير كوچكي كه در يكي از راهپيمايي‌هاي ايران از طريق ماهواره برداشته شده بود، از اين روزنامه درآورديم كه جار و جنجال زيادي هم در پي داشت و چون عكس امام راحل در قطعه‌ي خيلي كوچك چاپ شده بود، مجبور شدم آن را جدول‌گذاري نموده و به تناسب همان جدول روي پارچه‌اي به ابعاد 70×100 جدول كشيدم. چندين روز طول كشيد تا اين كار را تمام كرده و تمثال امام را براي برنامه‌هاي دهه‌ي فجر تحويل مسئولين اردوگاه دادم. كه به صورت گردشي در تمامي آسايشگاه‌ها مورد استفاده قرار مي‌گرفت و روحيه‌ي خيلي زيادي به دوستان داده بود و حال و هواي عجيبي به مراسم دهه‌ي فجر بخشيده بود.
حدود يك هفته پس از پايان مراسم جشن‌هاي انقلاب، سوژه لو رفت و سربازان عراقي به سراغ من آمده و سؤال كردند: « گزارش رسيده است شما تصوير امام را طراحي كرده‌ايد، آيا مي‌دانيد در صورت اثبات اين خبر، چه سرنوشتي خواهي داشت ؟»
بنده گفتم: « نه »
چون مي دانستم تصوير مذكور در جاي امني نگهداري مي‌شود و هيچ مشكلي در پي نخواهد داشت و شخصي هم كه عكس امام را در اختيار داشت، خيلي مطمئن بود.
عراقي‌ها خيلي تلاش كردند كه تصوير را پيدا كنند، اما موفق نشدند. بچه‌ها مثل جان شيرين از آن پرده محافظت مي‌كردند. بالاتر از همه اين كه تصوير امام به همراه آزادگان به ايران آمد و در حال حاضر هم نزد يكي از دوستان در اصفهان مي‌باشد.

 

منبع: مطالب ارسال شده از طرف مؤسسه ي فرهنگي پيام آزادگان    

راوي: آزاده _ حسين خسروي  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:00 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ما از سوز تشنگي ناي حرف زدن نداشتيم و آن‌ها ما را مي‌زدند. جيب‌هايمان را گشتند و هرچيز كه بود برداشتند.
من چند عكس از دوستانم داشتم كه ريش داشتند. يك افسر عراقي كه آن‌ها را نگاه مي‌كرد، با قنداق تفنگ به سرم زد و گفت: «كل صديقك حارس الخميني! (تمام دوستان تو پاسدار خميني‌اند!)

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 145



[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:59 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ما چون در اردوگاه اوقات فراغت زيادي داشتيم، بچه‌ها در اين اوقات به دنبال ساختن كارهاي دستي مي‌رفتند. به عنوان نمونه يكي از بچه‌ها كه در سوله‌ي 3 بود، تلويزيوني را روي سنگ طراحي كرده بود.
سرگرد عراقي كه «ممتاز» نام داشت و مسئول اردوگاه بود، هنگامي كه تلويزيون طراحي شده روي سنگ را ديد، خيلي از آن خوشش آمد و آن برادر را تشويق كرد و گفت: «اگر بخواهم اين تلويزيون را بگيرم، در مقابل آن چه چيزي از من مي‌خواهي؟»
آن برادر گفت: «در مقابل آن از شما وسايلي از قبيل پيچ گوشتي و چكش مي‌خواهم تا چيزهاي بهتري طراحي كنم». سرگرد ممتاز درمقابل خواست‌هاي او گفت: «اين‌ها را نخواه!» پرسيد: «چرا؟» گفت: «شما كه وسيله‌اي نداري اين را به اين جالبي و زيبايي طراحي كرده‌اي، اگر بخواهم اين وسايل را در اختيارت بگذارم. مي‌ترسم اين پنكه را كه در بالا سرتان مي‌چرخد، به هلي‌كوپتر تبديل كني و با آن وسيله‌ي فرار درست كني». اين موضوع بر سر زبان بچه‌ها افتاد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 184  

راوي: اسماعيل جان محمدي فيروز_بعقوبه_كمپ 18




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:59 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

من و بوشهري با زدن ضربه به هم صحبت مي‌كرديم. يك روز ضربات بوشهري نشان مي‌داد كه مي‌خواهد چيزي را براي من بيان كند. خيلي دقت كردم، چيزي مفهوم نبود. او شماره‌ي تلفن مرا مي‌زد، بعد دو علامت روي ديوار مي‌زد به صورت مساوي و بعد شماره‌ي 15 را مي‌زد.
من تعجب كردم، شماره‌ي تلفن من مساوي است با 15 يعني چي؟! بعد ديدم شماره‌ي تلفن خودش را مي‌زند و مساوي 3 قرار مي‌دهد. باز هم متوجه نشدم. ما به اتفاق بعضي از دوستان روزهاي جمعه را در خدمت استاد محمدتقي جعفري جلساتي داشتيم و بوشهري مي‌دانست شماره‌ي تلفن او را مي‌دانم.
شماره‌ي تلفن استاد جعفري را زد و مساوي با 6 قرار داد. مساوي با 6 قرار دادن شماره‌ي تلفن را حدس زدم كه مي‌خواهد بگويد روز جمعه، چون علامت ما براي روز جمعه 6 بود. فكر كردم كه مي‌خواهد جلسات روز جمعه را يادآوري كند.
همين ترتيب ادامه داشت. شماره تلفن دوستان مخفي را كه ما داشتيم مي‌زد و آن‌ها را مساوي با شماره‌ي خاصي قرار مي‌داد. مثلاً وقتي 114 را مي‌زد متوجه مي‌شدم كه مي‌خواهد به قرآن اشاره كند كه 114 سوره دارد، به اين ترتيب بعضي اوقات صحبت‌هاي ما ساعت‌ها طول كشيد، به طوري كه جز وقتي كه براي كارهاي ضروري مثل نماز و قرآن و غذا و استحمام و كارهايي از اين قبيل صرف مي‌كرديم، در بقيه‌ي اوقات پشت ديوار مي‌نشستيم و با ضربات با هم صحبت مي‌كرديم.
بارها اتفاق افتاد كه ما بعد از شام و نماز مغرب و عشا شروع مي‌كرديم به صحبت كردن و متوجه گذشت زمان نمي‌شديم تا اين‌كه مي‌ديديم آسمان رو به روشني مي‌رود و نشان‌دهنده‌ي صبح شدن است و بعد بلند مي‌شديم براي نماز و كارهاي ضروري ديگر.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 195  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:58 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

عراقي‌ها هر يكي دو روز يك بار آسايش‌گاه‌ها را تفتيش مي‌كردند. هر بار تمام وسايلمان را مي‌ريختند به هم. كيسه‌ها را وسط آسايش‌گاه خالي مي‌كردند؛ آب و نمك و تايد را پخش مي‌كردند روي پتوها.
ما هر بار تا مي‌رفتيم تو، بلند صلوات مي‌فرستاتديم و يا علي.
دو سه ساعت طول كشيد تا باز همه چيز را مرتب كنيم و وسايلمان را پيدا كنيم. نمي‌خواستيم ضعف نشان بدهيم؛ حتي وقتي ما را مي‌زدند، عمداً جلوي آن‌ها مي‌خنديديم ...

 

منبع: كتاب دوره ي درهاي بسته   -  صفحه: 48




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:57 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

چه‌ها بايد به نوعي خود را سرگرم مي‌كردند، آن روزها كلاس تعليم خط گذاشتيم. براي اين‌كار از سيمان آسايشگاه به عنوان كاغذ، از آب به عنوان مركب و از جاي خالي خميردندان به عنوان قلم استفاده مي‌شد. البته مقداري پارچه و يا تكه پتو در داخل قوطي خالي خميردندان مي‌گذاشتيم.
براي بچه‌ها تمام آن سال‌ها، سال‌هاي كسب علم بود. دانشگاهي واقعي كه زيستن با توكل به خدا را آموختند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 165




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 6:56 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138397 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون