سرزمین نور

نقش روحانيت در طول دوران اسارت بسيار چشم‌گير بود. آنان از هر فرصتي براي ترويج مسائل اسلامي در بين برادران استفاده مي‌كردند. هرگز تلاش‌هاي يكي از برادران طلبه را كه در آسايشگاه ما بود فراموش نمي‌كنم. با تمام محدوديت‌هايي كه در اردوگاه وجود داشت، ايشان شب و روز خود را صرف ياد دادن قرآن و يا مسائل احكام مي‌نمود. وي و ديگر برادران مخلص و دل‌سوز در همين زمينه مسابقه‌هايي را براي تشويق بيشتر بچه‌ها، ترتيب مي‌دادند. آن‌ها وسايل خصوصي خود را از قبيل لباس و يا اجناس كه به وسيله‌ي حقوق ناچيز ماهيانه دريافت مي‌كردند، به عنوان جايزه قرار مي‌دادند.
يكي از مسابقات به نام چهل حديث بود. اين مسابقه در ايام هفته‌ي وحدت برگزار شد. برنامه‌ريزي اين مسابقه به اين صورت بود كه بچه‌هايي كه مايل به شركت بودند بايستي چهل حديث از پيامبر را كه توسط برادران اردوگاه، جمع آوري شده بود، حفظ مي‌كردند. در روز مقرر، مسابقه برگزار شد و به نفرات برتر جوايزي اهدا شد.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 65




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:21 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

با ميله‌هاي خودكار به وسيله‌ي آتش و سيم داغ يك‌سري چراغ‌خواب‌هايي درست كردم كه در آسايشگاه يكي از آن‌ها موجود بود.
براي شش هفت تا آسايشگاه ديگر هم درست كردم و برايشان به عنوان هديه بردم. اين چراغ‌خواب‌ها نماي قشنگي به آسايشگاه‌ها مي‌دادند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 210  

راوي: بهروز ابراهيم نژاد  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:19 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

هرجا كه از من بازجويي مي‌كردند، مرا به عنوان «مسئول آموزشي» مي‌شناختند. زماني كه مرا براي بازجويي به استخبارات بغداد بردند، يكي از افسران رده بالاي عراقي هم كه به علم و سياست روز آگاهي كامل داشت، آن‌جا بود و هدف اصلي هم اين بود كه ضعف مرا پيدا كنند.
افسر بازجو گفت: «جمشيدي! من يك آيه قرآن مي‌خوانم، اگر اشكالي داشت بگو!» او خواند و ان طائفتان من المؤمنين تقاتلوا» دستم را بلند كه يعني فهميدم تو چه مي‌خواهي بگويي، گفت: «كجاي آيه اشكال داشت؟» گفتم: «اقتتلوا فاصلحوا بينهما»
پرسيد: «پس چرا بزرگان ايران به اين آيه عمل نمي‌كنند و صلحي را كه خدا از او ياد كرده به مرحله‌ي عمل درنمي‌آورند؟» آن‌قدر مرا كتك زده و شكنجه داده بودند كه هيچ ناي و رمقي نداشتم و از درد مثل مار به خود مي‌پيچيدم.
گفتم:«صلح به چه قيمتي؟» كي مي‌خواهد جواب اين همه ظلم و ستمي كه در حق ملت ايران شده بدهد؟ چرا از خرمشهرخونين‌شهر ساختيد؟» چرا هويزه و سوسنگرد را خراب و ويران كرديد؟ چرا صدها هزار مرزنشين را كشته و اسير و ويلان نموديد؟ چرا قصرشيرين، خسروي، دهلران و موسيان را به آتش كشيديد؟
پس از اين سخنان نفس افسر بازجو بالا نيامد و سرش را روي زانو گذاشت و بلند نكرد.

منبع: مطالب ارسال شده از طرف مؤسسه ي فرهنگي پيام آزادگان




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:19 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در ماه بهمن برنامه‌ي مسابقه‌ي فوتبال و دوميداني را برنامه‌ريزي كرديم. مرحله‌ي مقدماتي قبل از 22 بهمن برگزار شد و فينال هم در روز 22 بهمن. هر روز مسابقات را با تلاوت آياتي از «كلام‌الله مجيد» آغاز مي‌كرديم و بچه‌ها در آسايشگاه مي‌دويدند و خود را براي مسابقه آماده مي‌كردند.
جوايز قرار بود به سه دسته و سه نفر داده شود. يكي به تيم برنده، يكي به تيمي كه بيشتر گل زده بود و يكي هم به تيمي كه در مسابقه، اخلاق اسلامي را بيشتر رعايت كرده است.
جوايز هم همه معنوي بودند. براي برندگان يك يا دو جز قرآن ختم مي‌شد، تعدادي صلوات فرستاده مي‌شد، و برنده‌ها عموماً اجر و حسنه‌ي اين جوايز معنوي را به امام امت هديه مي‌كردند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 189




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:18 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يك‌بار صليب سرخ براي ما عدسي آورد كه از آن براي عينك استفاده كنيم. چون قطر عدسي زياد بود، به درد عينك نمي‌خورد، لذا بچه‌ها آن را جزو دكوراسيون گذاشتند.
وقتي صليب سرخ اين عدسي‌ها را به ما داد فكر ساختن يك دستگاه اسلايد به ذهن ما خطور كرد. البته براي ساختن‌ آن، وسيله كم داشتيم و مشكل بود كه بتوانيم با يك عدسي يك جعبه‌ي اسلايد درست كنيم.
به هر حال كار ساخت جعبه‌ي اسلايد تقريباً از سال 64 شروع شد و اواخر هفته‌ي جنگ سال 67 به پايان رسيد. قبل از آن يك كار به اصطلاح آزمايشي انجام داديم كه پخش شد و بچه‌ها از آن استقبال كردند.
كار اصلي دستگاه اين‌چنين بود: «دو محفظه را به شكل لوله كه عدسي در آن قرار مي‌گرفت، درست كرديم. اين لوله داخل جعبه و در درون جعبه هم يك جعبه‌ي ديگر بود و اين تو رفتن و بيرون آمدن باعث تاريك و روشن شدن صحنه مي‌شد».
البته دستگاه طوري درست شده بود كه قسمت‌هاي مختلف آن از هم جدا شده و به صورت جعبه‌ي كفش درمي‌آمد. بچه‌ها هم كفششان را داخل جعبه مي‌گذاشتند كه عراقي‌ها متوجه آن نشوند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 190  

راوي: مسعود شهبندي_موصل



[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:17 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در آن‌جا توانسته بوديم چند راديو از ماشين‌ها و مطب پزشكي بياوريم، بچه‌هاي خيلي مواظب بودند كه راديوها لو نروند چون توسط اين راديوها مي‌توانستيم خبرها را بشنويم.
يكي از عمليات‌ها، عمليات آزادي خرمشهر بود، هنگامي‌كه خرمشهر آزاد شد، بچه‌هاي اردوگاه جشن گرفتند و اشك شوق از ديدگان برادرها سرازير شد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 100  

راوي: جعفر آقايي _ اردوگاه موصل يك




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:16 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

نگهبان، خيره به يكي از بچه‌ها كه بعد از نماز مشغول دعا بود، مي‌نگريست. دقايقي بعد با خشم پرسيد: چرا اين همه در سجده بودي؟ ‌براي چه كسي دعا مي‌كردي؟ براي خميني؟ برادر اسير با چشماني پر از اشك پاسخ داد:‌ نه، براي آزادي خودمان.
سرباز بعثي وقيحانه آب دهانش را بر روي او انداخت و بعد از يادداشت كردن اسمش، از آن‌جا رفت. صبح روز بعد، آن برادر هم‌سلولي را به جرم دعا و سجده‌ي طولاني به 25 ضربه شلاق محكوم كردند و با كابل پشت او را سياه نمودند، به طوري كه بي‌هوش شد و در اغما فرو رفت.

منبع: كتاب نمازدراسارت    

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:15 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يادم هست برادر پاسداري را به جرم سپاهي بودن آن‌قدر با كابل زدند كه تمام بدنش كبود شد و بعد آب جوش بر بدنش ريختند و پس از تاول، دوباره با كابل به جانش افتادند و او را روي شيشه خرده غلتاندند و نمك روي بدنش پاشيدند تا اين‌كه او شهيد شد.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان  





[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:14 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يك روز كه مصادف با 22 بهمن بود، عراقي‌ها چون مي‌دانستند كه ما در آسايشگاه برنامه‌هاي مختلفي داريم، تفتيش را بهانه كردند و از ساعت 2 بعدازظهر تا 9 شب، تمام وسايل ما را يكي‌يكي‌ بيرون مي‌بردند و همه چيز را به هم مي ريختند تا شايد چيزي مانند خودكار يا كاغذ كه از نظر آن‌ها داشتنش جرم و نگهداريش ممنوع بود، پيدا كنند.
با اين همه سخت‌گيري ما توانستيم خودكارهايي را كه به عنوان جايزه تهيه كرده بوديم، به برندگان مسابقه بدهيم و عراقي‌ها متوجه نشدند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 293  

راوي: محمد محمدي _ موصل  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:13 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

بعضي از اسرا در بي‌كاري براي بقيه كمربند درست مي‌كردند و با جوراب‌هايي كه عراقي‌ها سالي يك‌بار مي‌دادند، براي مريض‌ها شال كمر درست مي‌كردند.
در سال مقداري پارچه به ما مي‌دادند كه بچه‌ها با آن جانماز درست مي‌كردند و به همديگر هديه مي‌دادند و اگر كسي از خانواده‌ي بچه‌ها فوت مي‌كرد و يا شهيد مي‌شد اين مطلب را در نامه‌اي مي‌نوشتند و به او مي‌گفتند.
وقتي نامه به دستش مي‌رسيد و ناراحت بود، بچه‌ها به او تسليت گفته و تسلي مي‌دادند و آن جانماز را به او هديه مي‌دادند كه جزو خانواده‌ي شهدا قرار گرفته است. گاهي جانماز و سجاده‌اي را كه بر روي آن آيت‌الكرسي را نوشته بودند، خياطي مي‌كردند و برايش مي‌بردند تا در اسارت به او سخت نگذرند.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 198  

راوي: يدالله كوهستاني_ موصل




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:12 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138424 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون