سرزمین نور

در روزهاي اول اسارت لباسم پاره شد و نخ و سوزني نبود و مانده بودم كه لباسم را چگونه بدوزم.
به يكي از دوستانم گفتم اگر تكه چوبي در محوطه‌ي اردوگاه ديديد، بياوريد. نوك چوب را با تيغي كه در دمپايي خود جاسازي كرده بودم، تيز كردم و با نخي كه از حاشيه‌ي پتو جدا كرده بودم، لباسم را دوختم! هم‌چنين از جوراب، كلاه، دشداشه، ملافه و از لباس، ساك يا كيف تهيه مي‌شد. حوله را هم نخ‌كش مي‌كرديم و از نخ‌هايش براي گل‌دوزي استفاده مي‌كرديم!
در بدو ورود اسرا به اردوگاه و تحويل لباس‌ها، بايد بر روي بلوزها نام و نام خانوادگي، شماره‌ي آسايشگاه، رتبه‌ي نظامي و بعداً شماره‌ي صليب سرخ‌مان را مي‌نوشتيم و مي‌دوختيم. اين در حالي بود كه تهيه‌ي نخ هم كار سختي بود. لذا باندهاي تعويضي مجروحين را مي‌شستيم و نخ‌كشي مي‌كرده و با همان نخ‌ها نوشته‌ها را مي‌دوختيم.

 

منبع: نشريه امتداد




[ پنج شنبه 5 خرداد 1390  ] [ 10:47 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

سه چهارماه در موصل فقط يك تكه‌ پتو به عرض سه وجب و به طول يك نفر، تمام رختخواب ما بود. آن‌ها در اين مدت حتي يك دست لباس، دمپايي و كفش به ما ندادند. چهارماه پابرهنه بوديم.
آذرماه بود كه من به فكر افتادم براي خود يك جفت دمپايي بسازيم، اما هيچ وسيله‌اي براي رسيدن به اين منظور وجود نداشت،‌ اما هيچ وسيله‌اي براي رسيدن به اين منظور وجود داشت، نه دمپايي پاره، نه يك تكه پلاستيك يا چوب.
به فكر افتادم از حلب روغن و شيرخشك استفاده كنم. به همين منظور حلبي را شكافتم و به صورت ورق درآوردم. لبه‌هايش را بالا آوردم و با دو رشته نخ به هم وصل كردم. شكل يك قوطي كبريت به خود گرفت. كف آن را هم با تكه‌اي ابر فرش كردم و به اين ترتيب بعد از چهارماه پابرهنگي به يك جفت دمپايي دست يافتم.
ولي همان هم دوامي نياورد. چون يك روز يكي از بچه‌ها آن را به پا كرد و جلوي صليب سرخي‌ها رفت. عراقي‌ها هم آن را ديدند، از پايش درآوردند و بردند....

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 198  

 




[ پنج شنبه 5 خرداد 1390  ] [ 10:46 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

حسن و رضا با هم بودند. يكي آر پي جي و ديگري كمكي. از موضع استتار عراقي استفاده كردند و تانك‌هاي زيادي را شكاركردند. وقتي در محاصره قرار گرفتند، حسن گفت: رضا ما يا اسير مي‌شويم يا شهيد. اگر اسير شديم تو هيچ كاره‌اي، من همه چيز را به عهده مي‌گيرم. حسن از رضا جدا شد. چند لحظه بعد سر از تانك‌هاي نيم‌سوخته درآورد و لوله‌ي كاليبر اتوماتيك تانك را به سوي عراقي گرفت و 60 – 70 نفر را زد. وقتي آن دو نفر را جدا جدا گرفتند، رضا خود را آشپز معرفي كرد. نوبت بازجويي حسن شد. افسر عراقي فرياد زد: فاميلي‌ات؟ حسن با آرامش جواب داد: خميني. نام پدر: خميني. نام پدربزرگ: خميني. حسن را به پل بستند. فرياد زد: اشهد ان لا اله الا الله كه گلوله آر پي جي بدنش را آتش زد. او در عشق خدا سوخت. بعثي‌ها هم سوختند؛ از آتشي كه حسن به جگرشان زد.

منبع: كتاب يوسف تباران    







[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:36 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

سال‌هاي آغازين جنگ بود. در ميان اسرا پسربچه‌ي هشت ساله‌اي به نام مهدي، از اهالي خرمشهر، همراه مادرش اسير شده بود. مهدي با آن كه ظاهراً خردسال بود، اما استقامتي مردانه داشت.
يك روز، افسر بعثي كه قصد داشت او را اذيت كند، گفت كه نام خرمشهر، محمره است و تو بايد اين جمله را تكرار كني؛ اما مهدي اصرار مي‌كرد كه: « نخير، خرمشهر، خرمشهر است». افسر عصباني شد و با چوب او را كتك زد، مهدي در حالي كه مي‌گريست باز هم گفت:«خرمشهر!»
ما براي مهدي تكبير فرستاديم و او را به مقاومت تشويق كرديم. بالاخره با ياري حق اين ماجرا با پيروزي مهدي تمام شد.

 

منبع: مطالب ارسال شده از طرف مؤسسه ي فرهنگي پيام آزادگان    

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:33 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

گاهي از سخنراني‌هايي كه ناچار به گوش دادن آن بوديم نيز خبرهايي درمي‌آمد.
به طور مثال در عمليات والفجر 8 شيخ علي تهراني اعلام كرد: «چه كسي باور مي‌كند 80 فروند هواپيماي عراقي سقوط كرده باشد؟» و ما مي‌فهميديم كه 80 فروند هواپيماي عراقي سرنگون شده است. يا جاي ديگر گفته بود: «چرا ايران سرزمين پر از نمك را تصرف مي‌كند،‌ مگر زمين نمكي ارزش دارد؟» و ما مي‌فهميديم كه عراق جبهه‌ي جديدي را از دست داده است.

 

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 92




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:32 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

يك روش زيركانه‌ي ديگر براي پيام‌رساني اين بود كه بچه‌ها پيام‌هاي مخصوص را روي كاغذهاي خاصي مي‌نوشتند و داخل كپسول‌هاي آنتي‌بيوتيك كه قبلاً خالي كرده بودند، جاسازي مي‌كردند. سپس كپسول را در دهان مي‌گذاشتند و از پست بازرسي عبور مي‌كردند. اگر چنان‌چه هنگام بازرسي از آن‌ها خواسته مي‌شد دهانشان را باز كنند، كپسول را قورت مي‌دادند.
نحوه‌ي ديگر چنين بود كه كاغذ حاوي خبر را در شيشه‌هاي دارو جاسازي مي‌نمودند تا در اردوگاهي ديگر مورد استفاده قرار گيرد. البته بسياري از اين امور بخصوص در اين اواخر توسط عراقي‌ها كشف مي‌شد ولي باز هم بچه‌ها به رد وبدل كردن پيام‌ها ادامه مي‌دادند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 102  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:31 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

عصر يكي از روزهاي ماه مبارك رمضان، بعد از آمارگيري عراقي‌ها هركس در گوشه‌اي نشسته بود و به كارهاي شخصي خود رسيدگي مي‌كرد. به ديوار آسايشگاه تكيه زده بودم و به زن و فرزندم فكر مي‌كردم. در افكارم بودم كه با صداي محمد به خود آمدم. ناخن‌گيري خواست، به او داده و دوباره در فكر فرو رفتم.
بعد از مدتي چشمم به آقا محمد افتاد، كه سجاده‌ي كوچكي پهن كرده بود و در حالي كه عكس فرزند كوچكش به نام زهرا را در دست داشت ذكر مي‌گفت. ليوان آبي در كنار سجاده قرار داشت كه موقع افطار از آن استفاده مي‌كرد. بعد از خواندن نماز جماعت كه با احتياط و در فواصل كم بين اسرا خوانده شد.
آقا محمد در حال قرآن خواندن بود. به شوخي به او گفتم: «محمد آقا آماده‌ي پروازي ديگه؟!» خيلي آرام و با لبخندي كه حكايت از راز درون سينه‌اش بود، در جواب پاسخ داد: «آره و الله»‌ محمد عربي را آموخته بود و به عنوان ارشد آسايشگاه احترام زيادي داشت.
در حال دوختن لباسم بودم كه در جلوي آسايشگاه همهمه‌اي برپا شد. همه فرياد مي‌زدند، ارشد... ارشد... بچه‌ها را كنار زدم، صورت و دستان محمد يخ كرده بودم. دلم فرو ريخت. يكي از بچه‌ها كه دوره‌ي پزشكي را گذرانده بود گفت: «سكته كرده... » باور نمي‌كردم كه محمد به ديار ابدي رفته باشد.
مقداري از تربت كربلا را كه دور از چشم عراقي‌ها پنهان كرده بودم زير زبانش قرار دادم و خيره به او منتظر عكس‌العمل او شدم. عراقي‌ها بعد از تقريباً 20 دقيقه به دنبال محمد آمدند، اما خيلي دير شده بود. صداي «لااله‌الا‌الله» فضاي آسايشگاه را پر كرده بود.
دلم براي دختر كوچكش كه حالا بايد خانمي شده باشد سوخت و در دل براي تمام شهيدان غريب از جمله آقا محمد، طلب ديدار امام زمان (عج) را كردم.

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6  

راوي: مجيد تقي پور گل سفيدي  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:28 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

حاج يحيي 56 سالش بود، بلند و محكم حرف مي‌زد؛ وقتي دعا مي‌خواند يا اذان مي‌گفت، صدايش توي آسايشگاه مي‌پيچيد.
آن روز از راديو عراق آمده بودند مصاحبه كنند. از او پرسيدند: « مقلّد كي هستي؟ » بلند گفته بود: «حضرت آيت الله العظمي امام خميني (ره)»
سرگرد عراقي همان‌جا با كابل، محكم كوبيده بود توي صورتش و دندانش را شكسته بود؛ بعد هم لختش كرده بود و زير دوش آب سرد، آن قدر كابل زده بود كه از حال رفته بود. وقتي از زير در براي يكي از بچه‌ها وصيت مي‌كرد، صدايش مي‌لرزيد. نمي‌دانم از سرما بود يا از درد.

 

منبع: كتاب دوره ي درهاي بسته   -  صفحه: 34  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:25 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

رهبريت تمام اردوگاه‌ها به شيوه‌اي بود كه آقاي ابوترابي قرار داده بود؛ با سيستم و شكلي كه خودش داخل اردوگاه‌ها ترسيم كرد، براي بچه‌ها جا افتاده بود كه چه برخوردي با عراقي‌ها بكنند و با خود برادران داخل اردوگاه چه برخوردي داشته باشند و حتي با مسئولين صليب سرخ كه به اردوگاه‌ها مي‌آمدند، چگونه باشند و به چه كارهايي مشغول باشند كه بتواند نتيجه‌ي خوبي از اسارت بگيرند.
اگرچه او در يك اردوگاه حضور داشت، ولي شكل و فكري كه ترسيم كرده بود، در تمام اردوگاه‌ها وجود داشت و بچه‌ها سعي مي‌كردند از آن شكل تبعيت كنند. سعي آن‌ها بر اين بود كه هميشه اول نظرات حاج آقا را در كارها به كار گيرند و بعد با مسائل برخورد كنند.

منبع: كتاب فرهنگ آزادگان جلد5   -  صفحه: 70  

راوي: بهروز فتحي _ اردوگاه موصل  

 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:23 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در اردوگاه، دشمن، يكي از برادران آزاده‌ي ما را زير فشار قرار داد كه به امام خميني توهين كند. آن دشمن كينه‌توز مي‌گفت: "بايد به رهبرت اهانت كني وگرنه رهايت نمي‌كنم." هر چه فشار آورد، ايشان مقاومت كرد.
گفت: "اگر از اين بچه‌ها خجالت مي‌كشي، من به رهبرت اهانت مي‌كنم، تو فقط سرت را پايين بياور"!
هر چه آن شكنجه‌گر اهانت كرد، او سرش را بالا گرفت. (سرانجام، به خشم آمد و) با كابل كشيد تو صورت آن برادر.
افسر بعثي، كه خودش آمر و ناظر بود، دلش به رحم آمد و گفت: "جوان! چشمت دارد درمي‌آيد، سرت را بياور پايين"!
آن آزاده جواب داد: "من با خداي خودم عهد بسته‌ام كه تا آخرين قطره‌ي خون و آخرين لحظه‌ي حيات، وفاداري‌ام را به امام و رهبرم حفظ كنم."
آن افسر بعثي اين حالت را ديد، تا اين كه روز عاشورا فرا رسيد. ما روز عاشورا پابرهنه شده بوديم. آن‌ها فهميدند كه اين پابرهنگي به عنوان عزاداري براي آقا حسين بن علي (ع) است. ناگهان، با كابل و چوب ريختند داخل اردوگاه.
همان افسر، يك خيزران دستش گرفته بود. ما تا آن روز (چوب) خيزران نديده بوديم. افسر بعثي، خيزران را محكم كوبيد تو صورت همان برادري كه آن روز، زير كابل، آن استقامت را نشان داده بود.
ناله‌ي آن جوان بلند شد و صدايش تمام اردوگاه را در برگرفت.
افسر بعثي يك مرتبه، متحير ماند و گفت: "تو همان كسي هستي كه آن روز، زير ضربه‌هاي كابل، صدايت در نيامد"؟
او هم جواب داد: " آخر، امروز با خيزران شما به ياد لحظه‌اي افتادم كه سر نازنين آقا حسين بن علي (ع)، ميان تشت بود و يزيد با خيزراني كه در دست داشت، به لب و دندان مباركش مي‌زد.

 

منبع: مطالب ارسال شده توسط گروه فرهنگي پيام آزادگان    

راوي: مرحوم ابوترابي 




[ سه شنبه 3 خرداد 1390  ] [ 7:22 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138435 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون