سرزمین نور

سردار شهید علی چیت سازیان سال ۱۳۴۱ در خانواده ای مذهبی در همدان دیده به جهان گشود.جرات , تیزهوشی و توانائی جسمی از خصوصیات بارز دوران کودکی او بود . علاقه زیادی به ورزش های رزمی داشت هوش و ذکاوت او درکسب فنون نظامی به قدری بود که در مدت کوتاهی به عنوان فرمانده نیروهای آموزشی انتخاب شد .بعد از آن او فرمانده مرکز آموزش نظامی شد درعملیات مسلم بن عقیل با اینکه بیش از۱۷ سال سن نداشت ۱۴۰ نفر از نیروهای بعثی را که به اسارت رزمندگان اسلام در آمده بودند از داخل خاک عراق به پشت جبهه انتقال داد و شهامت و شجاعت خود را به اثبات رساند.

علی چیت سازان باتشکیل لشکر انصار الحسین (ع)به عنوان فرمانده اطلاعات و عملیات این یگان برگزیده شد ودر بیشترعملیاتی که از سوی رزمندگان اسلام برای مقابله با متجاوزان صورت می گرفت,شرکت کرد. از جمله عملیات والفجر۲ , والفجر ۵ , والفجر ۸ و…اوچند بار در این عملیات مجروح شد اما هربار با جدیتی بیشتر و عزمی راسخ تر به جبهه بر می گشت.

با وجود اینکه مسئولیت سنگین فرماندهی اطلاعات وعملیات لشکر انصارالحسین(ع)را به عهده داشت ولی هیچ گاه از نیروهای مخلص بسیجی دور نمی شد ,در مواقع عملیات با اینکه اوماموریت خودرا که شناسایی مواضع دشمن بود ,از قبل انجام داده بوداما به برداشتن اسلحه و حضور در عملیات به یاری رزمندگان گردانهای عملیاتی می شتافت.
علی چیت سازیان درعملیات کربلای ۴و۵ نیز به عنوان فرمانده محور عملیاتی لشکر انصارالحسین (ع) به مبارزه با دشمنان خدا پرداخت ورشادتهایی را از خود به یادگار گذاشت.

و سرانجام در تاریخ چهارم آذر ۱۳۶۶ در منطقه ماووت عراق ،در ارتفاعات برده هوش پایین تپه پنجه ای که به همراه شهید علیرضا میرزایی مطلوب(ایشان بعدا در عملیات مرصاد به شهادت رسیدند) و برادر شمس پور  از گشت شناسایی باز میگشتند   در ساعت ۷ و نیم صبح به درجه شهادت نایل گردید و او که بی صبرانه در پی یاران شهیدش بی تاب بود به خیل دوستانش در جوار رحمت الهی شتافت.

سردار شهید علی چیت سازیان

 خیلی با ایشان دوست بودیم ،یه روز به من گفتند سعید بیا با هم جیبمون یکی باشه به هم قول بدیم که هر وقت هر کدوم احتیاج داشتیم از جیب اون یکی هر مقدار که خواست پول برداره من هم قبول کردم. یه روز که برای مرخصی آمده بودیم همدان علی آقا گفت سعید جیبت چقدر پول داری گفتم نمیدانم شاید ۲۰۰ تومن گفت بده و به شوخی خودش از جیبم برداشت و نزدیک یه مغازه ای گفت ماشین و نگهدار برم خرید ، گفتم شاید میخواد برا منزل خرید کنه ، خریدش که تموم شد گفت برو سمت خضر (یکی از محلات جنوب شهر همدان) پیاده که شدیم یه کوچه ای که ماشین رو هم نبود و خیلی کوچه مخروبه و کثیفی هم بود در یه منزلی رو زد انگار که صاحب خانه علی آقا رو میشناخت تعارف کرد بریم داخل ، داخل که شدیم صاحب خانه پیر مرد و پیر زنی نابینا بودند که توی خانه محقری زندگی میکردند ، علی آقا وسایلی که خریده بود رو به اونها داد و بعد از کمی احوال پرسی و تعریف ازشون خواست هر خواسته ای دارند بگن اصرار کرد تا اونها هم گفتند اگه میشه یه رادیو کوجکی برای ما بیارید که تو منزل ما خیلی تنهاییم ، علی آقا گفت چشم و همان شب رادیویی رو هم برای اونها فراهم کرد

ازش پرسیدم علی آقا اینها رو از کجا میشناسی آخه منزل علی آقا حاشیه شهر نبود ایشان مرکز شهر زندگی میکردند ،گفت همین جوری تو این کوچه های خضر قدم میزدم که این پیرزن و پیر مرد و تو کوچه دیدم با هاشون گرم گرفتم و تعریف کردم و از مشکلاشون جویا شدم ،حالا هر وقت که میام همدان یه سری هم به اینها میزنم و احوالی از اینها میپرسم و یه مقدار مایحتاج زندگی براشون میارم ولی سعید بین خودمان بمونه و جایی این ماجرا رو تعریف نکن . علی آقا همین طور که تو جبهه ها مراد بچه بسیجی ها بود وقتی هم که تو شهر میامدن کریمانه شمع جمع دوستان و همشهری هاشون بون و لحظه ای از مشکلات و گرفتاریهای مردم غافل نبودن.


ادامه مطلب

[ شنبه 9 دی 1391  ] [ 9:59 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 پاسدار شهيد حاج محمود قلي پور در سال 1332 در استان فارس ، شهرستان شيراز، ازخانوده اي مذهبي از پدري گيلاني و مادري اصفهاني ديده به جهان گشود . دوران خردسالي وي در شيراز سپري شد او بعلت شغل پدر که نظامي بود به همراه خانواده از شيراز به تهران عزيمت نمود و تحصيلات مقاطع ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت در تهران سپري کرد و تحصيلات مقطع دبيرستان را با توجه به هجرت خانواده از تهران به رشت انتقال يافت و در دبيرستان شهيد بهشتي (فعلي) رشت تحصيلات را به پايان رساند .

 

باورود به سن جواني از آنجا که شور آزاديخواهي و مبارزه طلبي با بيداد در وجودش شعله مي کشيد ، به صفوف مبارزين و انقلابيون پيوست و برعليه نظام جورستم شاهي تلاش و کوشش فراوان نمود .

سال 1357 با پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي به لطف و عنايت پروردگار ، و به رهبري حضرت امام خميني (رض) و همت امت حزب الله به ثمر نشست و حاج محمود که در متن انقلاب بود با تشکيل کميته انقلاب اسلامي براي حفظ دستاوردهاي نظام مقدس جمهوري اسلامي با عضويت در کميته فعاليتش را تداوم بخشيد و با شکل گيري سپاه پاسداران انقلاب اسلامي او بعنوان يکي از موًسيسن سپاه رشت در تشکيل اين نهاد مقدس انقلاب اسلامي از سر عشق و ايمان  شرکت جست و اين سربازسرافراز سبز پوش دلير وشجاع اسلام که از تهور و قدرت برنامه ريزي قوي برخودار بود، در کسوت مربي آموزش نظامي و فرماندهي واحد عمليات نقش بسزايي را در آموزش نيروهاي سپاهي به انواع تاکتيکهاي نظامي و شيوه هاي رزمي تحت تعليم وآموزش قرار داد . ايشان مدتي فرماندهي پادگان المهدي چالوس را بعهده گرفت و در ساماندهي به اوضاع پادگان رنج فراواني رامتحمل شد .

وي در دوران اوج شرارت هاي منافقين کوردل و ديگر گروهکهاي منحرف شرق و غرب با توجه به تخصص نظامي که داشت به اتفاق ساير همرزمانش مبارزه اي بي امان و پي گير با دشمنان نظام مقدس جمهوري اسلامي نمود . او در پاک سازي جنگلهاي گيلان از لوث وجود افراد فتنه جو و تروريست بسيار کوشيد . حاج محمود نه تنها درگيلان بلکه در استان کردستان و در آزادسازي پاوه از لوث وجود کومله و دمکرات به همراه شهيد جليل القدر چمران مردانه جنگيد .

با شروع جنگ تحميلي نيز بسوي جبهه هاي نبرد با دشمنان اسلام شتافت ، او در منطقه سرپل ذهاب مسئوليت حفاظت از پادگان ابوذر را داشت و توانست به همت والايش از سقوط حتمي پادگان جلوگيري نمايد . حاج محمود در جنوب کشور نيز دلاوريهاي ديگري آفريد و از روحيه فوق العاده اي برخودار بود که موجب ترغيب و تشويق همرزمان خود در اين نبرد الهي مي شد ودر طي اعزامهاي پي درپي به جنوب و غرب کشور بارها مجروح گرديد ولي آني دست از مبارزه با متجاوزين کفار دست نکشيد وگويا اصلا آرامش حاج محمود در مبارزه با دشمنان اسلام و خدمت به اسلام و مسلمين خلاصه مي شد .

حاج محمود چون از قدرت برنامه ريزي و تدبير و طراحي کم نظيري برخوردار بود ، فلذا جايگاه ايشان هميشه در پست هاي حساس و مسئوليت آفرين و پرخطر بود از جمله مسئوليت گروه ضربت عمليات جنگل و فرماندهي عمليات جنگلهاي گيلان براي سرکوبي ايادي استکبار جهاني ، فرماندهي گردان رزمي ، معاونت طرح و عمليات تيپ قدس ، قائم مقام ستاد لشکر قدس و رياست ستاد لشکر قدس برشانه هاي ستبر ايشان سنگيني مي کرد، ليکن با شجاعت ، ايثار ، تدبير ، مديريت ، سعه صدر وقدرت توانمندي عالي که داشت با توفيق و نصرت و پيروزي در عملياتها نشان داد که از لياقت و شايستگي هاي خاصي برخورداربود .

حاج محمود با تواضع و فروتني و خويشتن داري و اعتماد بنفسي که داشت در اوج و انبوه مشکلات بيشتر مي درخشيد واز هر حيث الگويي مناسب براي ساير همرزمانش بود . اين سردار سر افراز اسلام و انقلاب در سال 1360 زندگي مشترکش را با همسر مکرمه اش در کمال صفا وصميميت بنيان نهاد و حاصل پيوند مقدسش دو عطيه الهي مي با شند که انشاالله الرحمان تداوم بخش راه تابناک پدر در جولانگاه هستي خواهند بود . حاج محمود نه تنها در ميان خانواده و بستگان و همرزمانش عزيز گرامي بود حتي تمامي مردم خدا جوي رشت به او افتخار مي کردند بلکه همواره ياد و خاطره اش مايه افتخار و مباهات گيلاني و بلکه هر ايراني خواهد بود. سرانجام حاج محمود همانند ديگر همرزمانش زيستنن دراين دنياي فاني برايش دلتنگ وحزن آور بود، ساعاتي پس از شنيدن مژده بشارت شهادت در عالم خواب(رويا) از دوست و همرزمش شهيد ميثم محمد بيگلو روح بلندش سبکبال و عاشق بر فراز قله هاي رفيع کدو در حاجي عمران ( محورعملياتي کربلاي 2 ) بر اثر ترکش گلوله توپ دشمن دعوت حق را لبيک گفت و در ديارجانان رحل اقامت افکند و خدايش خونبهايش گرديد .

 




[ سه شنبه 15 فروردین 1391  ] [ 10:05 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

قاب تیز پرواز آسمان عشق و شهادت
تولد:14 آذر1329- قزوین
تحصیلات: فارغ التحصیل دانشکده خلبانی از آمریکا
مسئولیت: فرماندهی معاونت عملیات نیروی هوائی ارتش
شهادت:15 مرداد 1366مطابق با عید قربان 1407هجری قمری - منطقه عملیاتی سردشت

پزشکی یا پرواز
سال 1348در رشته پزشکی پذیرفته شدولی تحصیل در دانشکده خلبانی نیروی هوائی را ترجیح داد.پس از گذراندن دوره مقدماتی خلبانی ،برای تکمیل دوره ،به کشور آمریکا اعزام شد.پس از طی دوره آموزش خلبانی هواپیمای شکاری ،به ایران بازگشت ودر پایگاه هوائی دزفول مشغول به خدمت شد.با ورود هواپیماهای پیشرفته (اف-14)به نیروی هوائی ،اوبرای پرواز با آن ،انتخاب شد و به پایگاه هوائی اصفحان انتقال یافت.

مافوق صوت تا ماورا
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ،سرپرستی انجمن اسلامی پایگاه هوائی اصفهان را به عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی در مدت کوتاهی توانست با بهره گیری از شور و استعدادش ،نقش ارزنده ای را د ر عملیات های برون مرزی ایفا نماید.در سال 1360به درجه سرهنگ دومی ارتقا یافت و به فرماندهی پایگاه هشتم اصفهان برگزیده شد.در نهم آذرماه 1362 ضمن ترفیع به درجه سرهنگ تمامی ،به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوائی ،منصوب شدو به ستاد فرماندهی در تهران عزیمت کرد.از هشتم اردیبهشت ماه 1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد.پانزدهم مرداد ماه همان سال در حالی که به درخواست های پیاپی دوستان و نزدیکانش جهت شرکت در مراسم حج پاسخ داده بود،برابر روز عید قربان در حین عملیات برون مرزی به شهادت رسید.

پایان دوره خلبانی از زبان خود شهید
خلبان شدن ماهم عنایت خداوند بود.دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود.ولی به خاطر گزارش هائی که در پرونده خدمتی ام درج شده بود،تکلیفم روشن نبودو به من گواهی نامه نمی دادند.سرانجام روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکائی بود ،احضار شدم.ژنرال ، آخرین کسی بود که می بایستی نسبت به قبول یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر میکرد.او پرسش هائی کرد که من پاسخش را دادم.از سوال های ژنرال مشخص بود که دنبال بهانه میگرددو نسبت به من ،نظر مساعدی ندارد.آبروی من و حیثیت حرفه ای من در گرو این مصاحبه بود.بعد از دوسال دست خالی برگشتن ،برایم گران بود.تو این افکار بودم که کسی داخل شدو ژنرال با او رفت.با رفتن ژنرال ،من لحظاتی در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه کردم،وقت نماز ظهر بود.با خودم گفتم کاش در اینجا نبودم و میتوانستم نماز را اول وقت بخوانم وقتی انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد،گفتم هیچ کاری بالاتر از نماز نیست.همین جا نماز را میخوانم.به گوشه ای رفتم ،روزنامه ای پهن کردم و مشغول نماز خواندن شدم.در همین لحظه ،ژنرال وارد اتاق شدولی من نمازم را ادامه دادم.با خودم گفتم هرچه باداباد،هرچه خدا بخواهد همان میشود.نمازم که تمام شد از ژنرال عذر خواهی کردم.اوراجع به کاری که میکردم سوال کردکه گفتم:عبادت میکردم.پس از توضیح من ،ژنرال سری تکان داد و گفت:مثل اینکه همه این مطالبی که در پرونده ات است مربوط به همین کارهاست.بعد هم لبخندی زد و پرونده ام را امضا کرد .به احترام برخاست و دستم را فشردو پایان دوره خلبانی ام را تبریک گفت.آنروز به اولین محل خلوتی که رسیدم ،دو رکعت نماز شکر خواندم.

دونده ای در نیمه های شب
در دوران تحصیل در آمریکا ،روزی در بولتن خبری پایگاه(( ریس ))که هر هفته منتشر میشد مطلبی نوشته بود که توجه همه را به خود جلب کرد.مطلب این بود که ((دانشجو بابائی ،ساعت 2بعداز نیمه شب می دود تا شیطان را از خود دور کند.ماجرا را از بابائی پرسیدم .گفت :چند شب پیش بی خوابی به سرم زده بودرفتم میدان چمن پایگاه و شروع به دویدن کردم .از قضا کلنل(( باکستر)) فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر میگشتند که مرا دیدند.کلنل اتومبیلش را نگه داشت و مرا صدا زد و علت را جویا شد .گفتم:خوابم نمی آمد،خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم.توضیح بیشتری خواست که گفتم:حقیقتش،مسائلی در اطراف من میگذردکه گاهی موجب میشود شیطان با وسوسه هایش مرا به گناه بکشاندو در دین ما توصیه شده است که در چنین مواقعی بدویم یا دوش آب سرد بگیریم.

غذای فرماندهی
زمانی که در قرارگاه رعد بودیم بنابر ضرورت های پروازی و موقعیت های ویژه جنگی،تیمسار بابائی دستور داده بود که برای خلبانان شکاری،غذای مخصوص پخته شودولی خود ایشان در حالی که بیش ترین پروازهای جنگی را انجام میداد،از غذای مخصوص استفاده نمی کرد.در پاسخ به اعتراض برخی گفته بود :یک فرمانده باید حتما از غذائی که همگان استفاده میکنند بخورد تا آن سربازی که در خط مقدم است،نگویدغذای من با فرمانده ام فرق دارد.

او را در عرفات دیدیم
سال 1366که به مکه مشرف شدم.عضو کاروانی بودم که قرار بود شهید بابائی هم با آن کاروان به حج اعزام شود.ولی ایشان نیامدند و شنیدم که به همسرشان گفته بودند:بودن من در جبهه ،ثوابش از حج بیشتر است.در صحرای عرفات وقتی روحانی کاروان مشغول خواندن دعای عرفه بودو حجاج میگریستند،من یک لحظه نگاهم به گوشه سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد.ناگهان شهید بابائی را دیدم که با لباس احرام در حال گریستن است.تعجب کردم که او کی محرم شده بود.به کسی چیزی نگفتم ولی غیراز من تیمسار ((دادپی ))هم شهید بابائی را در مکه دیده بود.من یقین کردم که او آن روز در عرفات حضور داشت.

شایان ذکر است که شهید بابائی ،با وجود درخواستها و دعوت نامه های اطرافیان ،در هیچ سالی به حج نرفت.از نزدیکان او نقل است که وی چند روز قبل از شهادت،در پاسخ به پافشاریهای بیش از حد دوستانش گفته بود:تا عید قربان خودم را به شما میرسانم.و شگفت اینکه شهادت او برابر با روز عید قربان بود.


روحش شاد و یادش گرامی باد
منبع:عباسی ولدی-محمد حسین-افلاکیان زمین-جلد9-نشر شاهد

روابط عمومی اداره حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس جنوب شرق استان تهران
 



[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:40 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

در كركوك وقتي ما تيراندازي مي‏كرديم و صداي گلوله‏ها همه جا را گرفته بود، مردم كركوك آمده بودند روي پشت بام‏ها و كف مي‏زدند و خوشحالي مي‏كردند

پایگاه خبری انصارحزب الله:...ميزبان امشبمان «شهيد اکبر آقابابايي»؛ هم او که زخمهاي زيبا داشت يادگاران از کربلا و به معجزه درد فتح الباب گشته بود از برايش و از سوختگان و از واصلان و مقربان گشته بود و همه لحظاتش را تقديم محضر محبوب ازلي و ابدي خويش کرده بود و در هر نفس به «حبّ الحسين عليه‌السلام» شهادت مي‌داد جان خسته و بيمارش... امشب ما را دلبري کرد تا رهنمون گردد از خوف و رجا و شکر و شکايت به ذکر و رضايت!

فرزند پر برکت
پایگاه خبری انصارحزب الله:در فروردين ماه ۱۳۴۰ خداوند متعال فرزند پسري به آقا حسينعلي عنايت کرد که به‌ ياد جگرگوشه ابي عبدالله عليه‌السلام، نامش را « اکبر » گذاشتند. از همان ابتدا عنايات خداوند متعال براي نورسيده مشهود بود. درهاي خير و برکتي هم که با تولد او به‌روي خانواده باز شده بود همه را بيش از پيش متوجه اين حقيقت مي‌کرد که اکبر فرزند سوم خانواده، فرزند پر خير و برکتي است که از همان روز که چشم گشوده موجبات رزق و روزي بيشتر و خير و برکت براي اهالي خانواده شده است... 

مأنوس با قرآن
اکبر از همان دوران کودکي، در مجالس مذهبي حضوري پر رنگ داشت. همزمان با ورود به دبستان در جلسات پربار قرآن که در خانه شهيد مهدي نمازي زاده تشکيل مي‌شد، شرکت کرد. او همواره شکل گرفتن شخصيت ديني و موفقيت‌هاي معنوي‌اش را مديون حضور در همين جلسات قرآني مي‌دانست. از سال ۱۳۴۸، يعني به محض آنکه خواندن و نوشتن آموخت هم که به‌صورت مستمر در جلسات قرآن شرکت کرد و بعد از مدتي همگان را شيفته صوت و تلاوت زيباي خود کرد... 

سختي‌ها
در دوره نوجواني اوقات فراغت خود را در کارخانه سنگبري که از همان دوران دبستان و در ايام تعطيل به آن اشتغال يافته بود، مي‌گذراند، تا به نوبه خود سهمي در تأمين معاش خانواده داشته باشد. در واقع همين کار و فعاليت در کنار تحصيل، وجودش را براي تحمل سختي‌هاي آينده آماده مي‌ساخت و به‌گونه‌اي بارمي آمد که آماده زندگي سخت باشد... 

سالهاي مبارزه
در سال‌هاي اوج گيري انقلاب، در تظاهراتها و پخش اعلاميه و... نقش فعال را ايفا مي‌کرد. در سال‌هاي ۵۶ و ۵۷ با حضور در تشکيلات مخفي، در عمليات‌هاي مسلحانه عليه رژيم شرکت داشت... در اولين روزهاي پيروزي انقلاب اسلامي، يکي از مهره‌هاي اصلي کميته و سپاه پاسداران اصفهان شد و همزمان با شکل گيري پادگان ۱۵ خرداد در اين شهر، پس از گذراندن دوره‌اي کوتاه در تهران به عنوان مربي سلاح و تاکتيک، در آن پادگان مشغول به کار شد. 

غائله کردستان
سال ۵۸ به دنبال شروع غائله کردستان، همراه يک گردان نيروي تازه نفس، راهي آن خطه شد و با به عهده گرفتن مسئوليت عمليات در سنندج، خدمات شاياني در پاکسازي اين شهر از لوث وجود ضد انقلاب نمود. همين آغازي شد براي ماندگار شدن در اين استان محروم و مصيبت زده. ولي اين ماندگاري مانع از حضورش در جبهه‌هاي جنوب نگرديد و او از طريق ارتباطي که با بچه‌هاي واحد اطلاعات-عمليات لشکر ۱۴ داشت، شب‌هاي عمليات، خودش را به مناطق جنوب مي‌رساند و پس از اتمام عمليات، سريع بر مي‌گشت به کردستان! 

سالهاي جهاد
در سال ۶۲ فرماندهي کل عمليات ناحيه شمالغرب و کردستان به او محول شد. تا هنگام پايان يافتن مدت اين ماموريت، در بيش از ۳۵ عمليات پاکسازي غرب کشور حضوري فعال داشت. در دوران حضورش در کردستان رنجها و مصائب بسياري ديد که جز با مدد گرفتن از نيروي ايمان و معنويت، کسي از عهده تحمل آنها بر نمي‌آمد. پس از آن وي به فرماندهي تيپ ۱۱۰ شهيد بروجردي بر گزيده شد که از اين طريق در اکثر عمليات‌هاي غرب و جنوب کشور، مثل والفجر ۹ حضور يافت. بين سال‌هاي ۶۶ تا ۶۸ به سمت فرماندهي تيپ ۱۱۰ الغدير منصوب شد و پس از آن، عمده ترين مسئوليتش جانشيني لشکر ۱۴ امام حسين عليه‌السلام بود. همچنين آن بزرگوار در دو عمليات کربلاي ۱ و کربلاي ۵ بدون هيچ گونه مسووليتي به عنوان يک رزمنده عادي شرکت مي‌کند. 

ايمان راسخ
مبارزات بي‌امان حاج اکبر در قبل از پيروزي انقلاب اسلامي و بعد از آن با پيروزي انقلاب اسلامي، پيوستن او جزء اولين افراد به نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي گواه قوت باورهاي او و روح بزرگ و جهاد خالصانه اش مي‌باشد. بعد از پيوستن به سپاه پاسداران، به عنوان معلم و مربي رزمندگان به‌ آنان آموزشهاي لازم جهت دفاع مسلحانه از دستاوردهاي خونبار انقلاب اسلامي را مي‌داد. با شروع غائله كردستان سردار آقابابايي از رزمندگان و فرماندهان پيشتاز براي هجرت و جهاد در اين منطقه بود. او كارش را در اين منطقه با حضوري مؤثر آغاز كرد و در نبردهاي موفق رزمندگان اسلام در جنوب كردستان و در آزادسازي شهرها، محورها و مرز نقشي كار‌ساز داشت و در آزادسازي شهر سنندج از لوث ضدانقلاب با وجود شرايط خاص آن زمان با ايماني راسخ و عزمي جزم به‌همراه ساير رزمندگان اسلام سرافرازانه عمل نمود و سپس با صلابت به‌عنوان فرمانده‌اي پيشتاز به پاكسازي منطقه پرداخت و با سرعت براي تعميم حاكميت انقلاب اسلامي در كردستان سروجان را در طبق اخلاص گذاشت. 

با شروع جنگ تحميلي او نبرد خويش را در دو جبهه آغاز كرد. او در پيروزي رزمندگان اسلام در منطقه كردستان نقش عظيمي داشت و آنچنان داراي ذكاوت، مهارت و مديريت بود كه به بهترين نحو عملياتها را طراحي و صحنه نبرد را اداره مي‌نمود... 

اجر جهاد
زماني كه فرمانده قرارگاه عملياتي فجر براي آزادسازي منطقه وسيع جنوب سنندج و ارتفاعات كوه سنگ كرسي بود با بهترين طراحي، تاكتيك و تكنيك بدون دادن حتي يك شهيد آن منطقه وسيع را از لوث عوامل وابسته به استكبار جهاني پاكسازي كرد. او خود را وقف هدف مقدس خويش و وقف انقلاب نموده بود و براي انجام اين هدف سرازپا نمي‌شناخت؛ آنچه كه برايش مهم بود پيشبرد اهداف مقدس امام خميني رضوان الله عليه در عالم بود و بدين صورت بود كه به فرموده مقام منيع ولايت حضرت آيت‌الله العظمي خامنه‌اي اجر جهاد خويش را با شهادت گرفت. او در تمامي ميادين جلوتر از ديگران حركت مي‌کرد... 

مهذب نفس
آنها که بيشتر مي‌شناسندش مي‌گويند در ميدان جنگ، در مبارزه با مظاهر استكبار و در ميدان شهادت پيشتاز بود و از همه سبقت مي‌گرفت و به تعبير اميرالمومنين عليه‌السلام مصداق عيني حملوا بصائرهم علي اسيافهم بود. چهره زيباي او در موارد و صحنه‌هاي مختلف كه در اثر عبادت و دعا و ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء عليه‌السلام نورانيتي خاص پيدا مي‌كرد و چشمان منورش به‌واسطه عشق بر اين خاندان از زيادي گريه قرمز مي‌شد بر هر بيننده‌اي تأثير مي‌گذاشت و هر ناظري را منقلب مي‌کرد. او نمونه يك انسان ساخته شده مكتب اسلام بود و اخلاص در اعمالش موج مي‌زد و به‌همين خاطر بود كه در جمع رزمندگان چون ستاره‌اي مي‌درخشيد و روشني بخش محفل آنان بود. او مهذب النفس و عاشق ولايت بود و عمل خويش را خالصانه براي اداء و انجام امر ولايت در طبق اخلاص گذاشته بود... 

در شمالغرب
سردار آقابابايي در مناطق جنوبي كردستان و سپس در شمال اين منطقه و سپس در استان آذربايجان غربي و در سركوب ضدانقلاب و راندن دشمن بعثي تأثيري بسزا گذاشت. در مقام سازماندهي، اين شهيد بزرگوار با بنيانگذاري تيپ خاتم‌الانبيا صلي الله عليه و آله نقشي برجسته در پاكسازي مناطق سردشت، پيرانشهر، مهاباد و... از وجود ضد انقلاب داشت كه سپس با حل مشكلات منطقه در جنگ منظم و نا منظم با دشمن متجاوز حماسه‌ها آفريد. او به‌عنوان فرمانده اين تيپ در عملياتهاي برون مرزي يكي از فرماندهان موفق بود و در سلسله عملياتهاي رزمندگان اسلام در منطقه شمالغرب از جمله عملياتهاي فتح، والفجر و كربلا با استقامت پيروزيهاي ارزشمندي نصيب رزمندگان اسلام نمود و با توجه به قابليتهايي كه از خود بروز داد به فرماندهي تيپ ۱۸ الغدير منصوب گرديد. 

دوران فرماندهي ايشان در اين يگان بنابر شهادت خيل رزمندگان اين تيپ بحق يكي از بهترين دورانها براي رشد و بالندگي اين يگان بود و هدايت هوشمندانه اين تيپ در عملياتهاي مختلف از جمله والفجر ۱۰ از جمله درخشان‌ترين مقاطع عملياتي اين يگان مي‌باشد. در همين عمليات بود كه ايشان مصدوم شيميايي گرديد. 

با اين وجود به رزم بي‌امان خويش تداوم بخشيد و در حماسه رزمندگان اسلام در اواخر جنگ و عقب راندن دشمن در هجوم مجدد آنان به خرمشهر هدايت رزمندگان اين تيپ را به‌عهده داشت. او پس از اين مراحل قائم مقامي فرماندهي لشكر۱۴ امام‌حسين عليه‌السلام را پذيرفت. 

از نگاه ديگران
مي‌گويند سردار به ورزش علاقه داشت. مي‌گويند به اهل علم احترام ويژه‌اي مي‌گذاشت و به تقويت علمي جوانان کشور اهميت مي‌داد. مي‌گويند سنگ صبور بسيجيان بود. مي‌گويند اهل رضا و تسليم بود و اين ويژگي درچهره هميشه بشاش اوتبلور داشت. مي‌گويند معتقد به صدقه بود و هر روز خود را با صدقه آغاز مي‌کرد. مي‌گويند عاشق عبادت بود و خلوص در عبادت او زبانزد بود. مي‌گويند با قرآن انس ويژه‌اي داشت و تلاوت قرآن از برنامه‌هاي روزانه او بود. 

مي‌گويند در مراسم عزاداري امام حسين عليه‌السلام و مادر مظلومه‌اش زهراي اطهر سلام‌الله عليها عاشقانه ضجه مي‌زد. مي‌گويند عاشق ولايت بود و در اطاعت از فرماندهي با توجه به بعد ولايتي آن بسيار اهتمام داشت. مي‌گويند هر کس با او يک برخورد داشت جذب اخلاق وشخصيت او مي‌شد. مي‌گويند... 

نبرد كركوك به روايت فرمانده عمليات نيروي قدس
آن روزها شهيد بابايي از پاسداران جوان، زيرك و چالاك قرارگاه رمضان بود...
از بنده خواسته شد مقداري راجع به عمليات فتح ۱(عمليات كركوك) صحبت كنم. اين عمليات از عمليات‌هايي بود كه در داخل آن طور كه بايد روي آن تبليغ نشد و خيلي از برادران از كمّ و كيف عمليات اطلاع پيدا نكردند كه توضيحاتي را عرض مي‏كنم. 

...عمليات كركوك عملياتي بود كه براي اولين بار مي‏خواست داخل خاك عراق انجام شود و براي اولين بار بود كه با اتحاديه ميهني كردستان مي‏خواستيم يك عمليات عليه صدام را به انجام برسانيم. نيروهايي كه مي‏خواستند داخل خاك عراق بروند دو تا مشكل داشتند. يكي اينكه به اتحاديه ميهني كردستان عراق اعتماد نداشتند؛ چون واقعا به برخي مسئولان آنها نمي‌شد اعتماد كرد؛ چون اصلا معروف بودند به كساني كه هر لحظه‏اي به يك سمت مي‏روند و البته آنها دنبال منافع خودشان هستند. آنها چند بار با صدام كنار آمده و عليه ما جنگ كرده بودند؛ ولي حالا نماينده فرستاده بودند و آمادگي براي همراهي با جمهوري اسلامي عليه رژيم بعثي را اعلام كرده بودند. 

حالا ما مي‏خواستيم برويم با كسي كه عليه ما جنگ كرده بود بايستيم و عمليات كنيم. خيلي شرايط روحي عجيبي مي‏خواست. اين اولين ويژگي آن عمليات بود؛ لذا برادراني كه داشتند مي‏رفتند داخل خاك عراق بايستي اعتماد مي‏كردند به همين‏ها و در عمق خاك عراق وارد مي‌شدند. و عمليات به آن عظيمي را در كركوك انجام مي‌دادند. 

اين يكي از ويژگي‏ها بود كه در داخل عراق ۴۵ روز مانده بوديم و بعدش هم اصلا خبر نداشتيم كه عراق آن روز، براي سر هر ايراني جايزه تعيين كرده بود؛ چون خبردار شده بود! براي سر هر ايراني ۲۰۰ هزار دينار آن روز كه هر ديناري برابر ۶۸ تومان ما بود قرار داده بود! بعضي شب‏ها خبر مي‏رسيد كه اينها احتمالاً مي‏خواهند ترتيب همه را بدهند؛ لذا بچه‏ها مسلح مي‌شدند و مي‏خوابيدند... وقتي بعضي از اينها را براي مسئولين مي‌گفتيم باور نمي‏كردند! كردستان عراق موقعيتش مناسب بود براي اين كارها؛ ولي مسئولين باورشان نمي‌شد، حتي در اين عمليات باور نمي‏كردند كه ما مي‏توانيم تا كركوك برويم. 

همه چيز براي عمليات آماده شده بود كه شب قبلش يك خبر رسيد كه دشمن روي ارتفاعات را تقويت كرده و متوجه شده. اين خبري بود كه طالباني‏ها مي‌دادند. ما مي‏خواستيم برويم عمليات را اجرا كنيم و برنامه عمليات را به طور جدي تنظيم كرده بوديم كه ادوات را مستقر كنيم روي ارتفاعات و تمام تپه‏ها را بگيريم و از اونجا به تاسيسات نفتي و اقتصادي در كركوك و هدف‏هايي كه شناسايي شده بود حمله كنيم؛ ولي اينها آمدند و گفتند دشمن يك تيپ تقويت كرده و اصلا نمي‌شود عمليات بكنيد؛ لذا مجددا براي شناسايي مردد بوديم كه آن روز قرار شد استخاره بكنيم كه من قرآن را باز كردم و آيه نور از سوره نور آمد: «الله نورالسموات والارض...» فهميديم كه بايد سرعت عمل به خرج دهيم والا فرصت را از دست مي‏دهيم و هم اينكه فهميديم اون شب يك آتشباري درست و حسابي داريم. به هر حال آخر كار گفتيم مي‏سپاريم به خدا، همه كارها را كرده بوديم گفتيم مي‏گذاريم پاخدا.
راه افتاديم با توكل به خدا. هر چي اينها مي‌گفتند نمي‌شود، ما اصرار داشتيم عمليات بشود. معاون جلال طالباني مي‌گفت: نمي‌شود. ما مي‌گفتيم قرآن مي‏گويد مي‌شود.
 
و ما مي‏رويم. كردها را هم يك مقدار وحشت برداشته بود. كار بزرگي بود، تا حالا در طول جنگ‏هاي چريكي دنيا چنين كاري سابقه نداشته؛ يعني واقعا عين فتح‏المبين كه عمليات مهمي بود براي جنگ‏هاي منظم، اين هم فتح‏المبين ديگري بود در جنگ‏هاي نامنظم؛ يعني بزرگترين عمليات چريكي در دنيا بود و واقعا اون شب نور بود. پايگاه هوايي كركوك را زديم، يك هواپيما تو باند خورده بود در آن و چه نوري تو آسمان بود، برق كركوك منفجر شد. يادم هست نور آسمان را گرفت، خود پالايشگاه كركوك بود كه منفجر مي‌شد و گلوله‏هايي بود كه در آن فرود مي‏آمد، هي آتش توي آتش مي‏آمد اصلا احساس مي‏كرديم اين آتش بيشتر مي‌شود. 

علاوه بر پالايشگاه كركوك، تاسيسات اصلي كه يك ميليون و دويست هزار بشكه نفت در روز استخراج مي‏كرد براي مصارف داخلي عراق، منفجر شد كه ارتفاع آتش آن به بيش از ۱۰۰ متر مي‏رسيد. تاسيسات گاز بود كه اين هم زده شد و آتش گرفت. تاسيسات تشويش عراق بود كه روي شبكه بي‏سيم و براي كور كردن شبكه‏هاي بي‏سيمي كار مي‏كرد آن هم زده شد. يك مقر منافقين در سمت شمالي كركوك بود كه شناسايي شد و با اينكه جزء اهدافمان نبود؛ ولي يك سهميه‏اي از گلوله‏ها برايشان قرار داديم تا به آنها بگوييم اگر تو دل صدام و در عمق ۱۵۰ كيلومتري عراق هم برويد ما با كمك خداوند مي‏توانيم بياييم و شما را بزنيم! و منافقين روز بعد در راديوشان با فحش و داد و بيداد اعلام كردند كه ۱۰ كشته داده‏اند؛ در حالي كه اخبار چند برابر اين كشته‏ها را تاييد مي‏كرد. 

و من مي‏گويم اينها فقط كار خدا بود، خدا كمك كرد و اين ضربات بر پيكر رژيم بعثي وارد آمد. جالب است وقتي توي تاسيسات، گلوله ريخته مي‌شد، پدافند عراقي‏ها فكر مي‏كردند هواپيما آمده و بمباران مي‏كند؛ لذا سر چهار لول را گرفته بود به سمت هوا و مثل چي داشتند تيراندازي مي‏كردند(!) غافل از اينكه اينها دارند از زمين مي‏خورند! 

در كركوك وقتي ما تيراندازي مي‏كرديم و صداي گلوله‏ها همه جا را گرفته بود، مردم كركوك آمده بودند روي پشت بام‏ها و كف مي‏زدند و خوشحالي مي‏كردند و طرفداران رژيم نيز فكر كرده بودند كه نيروهاي جمهوري اسلامي پيشروي كرده و تا كركوك آمده‏اند؛ لذا عده‌اي شهر را خالي كرده بودند. 

بعد از عمليات کرکوک
سردار آقابابايي در ادامه حرفهايش از مناجات اميرالمومنين عليه‌السلام که در مسجد کوفه خوانده‌اند مي‌گويد:
«بعد از عمليات كركوك هم برادران به سرعت عقب‏نشيني كردند و عراق هم هيچ كاري نتوانست بكند و عمليات چريكي با اين موفقيت بالا براي جمهوري اسلامي بدون حتي يك شهيد و تنها با ۳ زخمي انجام شد كه خيلي ارزشمند است. 

در برگشت ما نزديك سليمانيه رسيديم. شب رفتيم منزل يكي از كردها، خيلي عجيب بود. اين پيرمرد ‌كرد كه از اهل سنت بود خوشش آمده بود از راز و نيازي كه برادرها داشتند. وقتي ديد ما يك مفاتيح كوچك همراهمان است. آن روز مناجات حضرت علي(عليه‏السلام) را مي‏خوانديم در مسجد كوفه «مولاي يا مولاي...» و او آمده بود و گريه مي‏كرد و من هم براش به كردي ترجمه مي‏كردم. يك مقداري آنجا كردي بلد بودم. ترجمه مي‏كردم، گريه مي‏كرد و مي‌گفت: «اين حرف‏ها از كيست؟» بعد بهش گفتم از حضرت علي(ع) است. 

چقدر اين پيرمرد علاقه به امام داشت. عشق عجيبي به امام داشت. به من گفت: «يك عكس از امام به من بده.» كه من يك عكس كوچك داشتم بهش دادم، كلي لذت برد. 

http://www.yalesarat.com/vdcaawnu.49nw615kk4.html
 

آخرين نجواهاي شهيد

 



« مي‌گفت: من خودم بي‌خبرم اما … شهدا فراموش نشوند. خون شهدا فراموش نشود. امام هم فراموش نشود… برادران پشتيبان آقا باشند که واقعا جا پاي امام عزيز گذاشتند. و بحق ما بوي امام را از ايشان مي‌شنويم. در همه حال پشتيبان ولايت فقيه باشيد…۹./۱۰/ ۷۴ » 



اواخر عمرشريفش هم مي‌گفت:« من فکر مي‌کنم فاصله ما و شهدا خيلي زياد است. آرزويم اين بود که در خون خود بغلتم و شهيد بشوم. فکر نمي‌کردم روي تخت بيمارستان شهيد بشوم. اين هست که فاصله‌ها خيلي زياد است. البته لطف خدا خيلي بيش از اينها است. ان شاءالله من را هم به آنها برساند و با اباعبدالله عليه‌السلام محشور گرداند. من از خدا خيلي راضي هستم. ان‌شاء الله خدا هم از من راضي باشد. من خيلي راضي هستم از بيمارستان لذت مي‌برم. از درد لذت مي‌برم … از تحمل اين امتحان آسان لذت مي‌برم … از خدا راضي هستم.» 



عاشوراي حاج اکبر

 



حاج اکبر در طول سالهاي دفاع مقدس در عمليات‌هاي متعددي شرکت کرد و چندين مرتبه مجروح شد، اما عمليات کربلاي ۵، حقيقتا براي او کربلايي بود. بمباران شيميايي دشمن بعثي در اين عمليات، براي هميشه آن سردار رشيد سپاه اسلام را به بستر بيماري انداخت... 



در تاريخ۳/ ۷۶/۶ درست يک روز قبل از شهادتش مفتخر به دريافت درجه سرتيپي از دستان مبارک مقام معظم رهبري و فرماندهي کل قوا گرديد. پس از مدت‌ها رنج و درد ناشي از سرطان ريه که از مسموميت‌هاي شيميايي بر او به جاي مانده بود در تاريخ۴ /۷۶/۶ در بيمارستان حضرت بقيه‌الله (عجل‌الله فرجه) تهران در حالي که فرازهايي از زيارت عاشورا را زمزمه مي‌کرد، هنگام دميدن سپيده سحر همراه قافله صبح به آسمان پر کشيد و به فيض شهادت رسيد... 



ذخیره بزرگ

نه تنها خانواده، بلکه خيلي از دوستان و آشنايان، نذر و نياز زيادي براي شفاي حاج اکبر کردند که ظاهراً هيچ کدام جواب نداد. خانواده اش در همان چندماه آخر، بيشتر از ۱۰ تا گوسفند قرباني کردند و اين فقط يک موردش بود. به هر حال اين نذر و نيازهاي زياد و جواب نگرفتن و نهايتاً شهيد شدن حاجي، يک تأثيري در روحيه برادرش احمدرضا گذاشت و به حساب انس و الفت زيادي که با حاجي داشت، اصلاً يک جور حالت شک و دو دلي در وجودش پيدا شد که خيلي اذيتش مي‌کرد. 



طولي نکشيد که يک شب مادرش خواب ديد همراه احمد و حاج اکبر جلو يک ديوار ايستاده و هر سه به آن تکيه داده‌اند. رو به رويشان، تا چشم کار مي‌کرد بيابان خشک و برهوتي بود که انتهايش مشخص نبود. چون مادر دلش براي احمد شور مي‌زد و نگران او بود، جريان آن شک و ترديدها را به حاج اکبر گفت، و گفت که خيلي هم غم و غصه مي‌خورد. حاج اکبر خنده کنايه‌آميزي کرد و گفت: اونا همه اش وسوسه شيطونه، چرا بهشون گوش مي‌ده؟ بعد رو کرد به احمدرضا و گفت: ببين اين بيابونو. 



ناگهان مادرصحنه‌اي ديد که ديدنش در خواب هم مايه تعجب بود! تمام آن بيابان خشک و برهوت، يک باره چنان زيبا شد که هوش از سر آدم مي‌برد؛ تا چشم کار مي‌کرد، سبزي و خرمي بود، و نزديک تر رود بزرگي هم جريان گرفت. حاجي با همان حالت کنايه آميزش به احمدرضا گفت: چون تو دنيا مصلحت بود که شفا نگيرم، نتيجه همه اون نذر و نيازها رو اين جا به من دادن، تازه يک ذخيره بزرگي هم براي روز قيامت شد. 



با ديدن اين خواب و تعريف کردن آن براي احمدرضا، آن حالتش به کلي برطرف شد و بعد از آن پي انجام وصيتنامه اقتصادي حاج اکبر افتاد تا حساب – کتابهايش را مشخص کند. در همين رابطه چند بار کارش حسابي گره خورد که هر بار با توسل به حاجي و ديدن او در خواب و استفاده از راهنمايي‌اش، گره کار باز شد.


مراقب باشيد 



باز هم تکه بريده‌اي از وصيت شهيدي ديگر!

 



«خداوند باري‌تعالي را شاكرم كه اين حقير سراپا تقصير را هدايت فرموده و در مسير راه حق و اسلام عزيز قرار داد.كه اگر هدايت و رحمت او نبود بنده ‏اي ضعيف چون من به ورطه هلاكت مي‏ افتاد.... از او كه صاحب مرگ و حيات است خواستارم اين حقير گنهكار را به لطف و مرحمت خود بخشيده و شهادت كه فخر اولياء الهي است را نصيبم گرداند. 



اينجانب اكبر آقابابايي به خانواده و دوستان عزيزم سفارش مي‏كنم. دست از اسلام عزيز برنداشته و اسلام عزيز را كه سالها در غربت بوده، ياري كنند و از ولايت تا پاي جان دفاع نمايند و بدانند كه اسلام بدون ولايت‌ يعني اسلام بدون علي عليه‌السلام در هر زمان. عزيزانم بدانيد كه دفاع از ولايت و مقام معظم رهبري حضرت آيت‌‏الله خامنه‌اي دفاع از علي عليه‌السلام و فرزندان اوست و اين محقق نمي‌شود جز با تلاش صادقانه در اجراي اوامر برحق ايشان. 



و رزمندگان عزيز كه سالهاي جنگ را در ركاب رهبر و پيشواي خود حضرت امام خميني كبير رضوان‌الله عليه مجاهدت نموديد، بدانيد كه شيطان از هر سو در كمين است تا ما را منحرف نمايد. بنابراين مراقب باشيد و جهاد در راه خداوند را در هر زمان و مكان فراموش نفرموده، شهادت را در آغوش كشيده و اين انقلاب را به دست صاحب اصلي‌اش حضرت امام زمان عجل‌الله فرجه بسپاريد.»




[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:38 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 6 ]


روستای فقیده شهرستان لنگرود دوازدهمین روز از خردادماه 1340 را خوب به یاد دارد. روزی که محمد، فرزند کوچک و ظریف خانواده «اصغری خواه» متولد شد تا بشود مردس حماسه‌ساز جبهه‌های نبرد.
محمد دوران ابتدایی تحصیل خود را در همان روستا گذراند و برای ادامه‌ی تحصیل به همراه برادر بزرگ خود راهی شهر شد. مهربانی و عطوفتش او را تبدیل به اسوه‌ای دوست‌داشتنی کرده بود و همنشینی و انس مداوم با قرآن از او انسانی اهل عمل ساخته بودد نه اهل حرف و سخن. آنقدر روی استفاده‌ی شخصی از اموال دولت حساس بود که بعد از ازدواجش وقتی فرزندش بیمار شد حاضر نشد او را با ماشین دولت به درمانگاه ببرد. حتی وقتی پدرش که به جبهه اعزام شده بود روزی به دیدار محمد رفت دید که چادرش هیچ سقف و پوششی ندارد و از بقیه‌ی چادرها سردتر است و او در جواب سؤال پدر که می‌پرسید چرا چادر تو سرد است گفت:

«برای مسقف کردن چادرها پلاستیک‌هایی آوردم که مقدارش کافی نبود من دیدم انصاف نیست تا وقتی چادر بچه‌ها مشکل دارد من در آسایش باشم و به خودم فکر کنم.»

او در طول مدت حضور خود در جبهه در لشگر 2 کربلا و قدس فرماندهی گردان‌های امام رضا (ع)، امام حسین (ع) و کمیل را بر عهده داشت و در عملیات‌های متعددی حضور مؤثر داشت که در یکی از عملیات‌ها دچار موج‌گرفتگی شدید شد و بالاجبار برای مدتی از حضور در جبهه بازماند. شهادت شهید رضوانخواه دوست و همرزم قدیمی اش و فرمانده دلاور گردان کمیل قرار از او گرفت و او را بی‌تاب کرد. محمد پس از مدتی جانشین همرزم شهیدش شد و فرماندهی گردان کمیل را بر عهده گرفت. حضور در جبهه از علاقه‌ی او به درس نکاست او را وادار به حضور در آزمون سراسری دانشگاه کرد و در چند نوبت هم پذیرفته شد اما هربار به دلیل مشکلات جبهه یا انجام عملیات از رفتن به دانشگاه انصراف داد اما خدا می‌خواست که او در آزمونی دیگر نمره قبولی بگیرد. محمد در تاریخ 19/1/1367 طی عملیات والفجر 10 در منطقه‌ی بانی بنوک نمره ی قبولی را از درس ایثار و شهادت گرفت و در حرم امن الهی ساکن شد. از این شهید 27 ساله دو فرزند (سجاد و سوده) به جا ماند تا یادگاری از دوران فداکاری و ایثار بر پدرشان باشند.




[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:36 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

نام : حسن

نام خانوادگی: مصطفوی

سال تولد:1341

وضعیت تاهل:مجرد

محل تولد : تهران

آخرین مسئولیت: فرمانده گردان خط شکن ( فتح)

تاریخ شهادت: آبان ماه  1362 والفجر 4

 

زندگینامه

شهید حسن مصطفوی دارای 3 خواهر و 3 برادر بود. پدرش به شغل سنگفروشی اشتغال داشت و مادرش خانه دار بود. تحصیلات ابتدائی را در دبستان صفاری کرمان و دوره راهنمایی را در مدرسه فروغ ( نامجوی فعلی)  و دوران متوسطه در هنرستان کرمان با موفقیت به انجام رسانید.

در سال 1361 بخاطرعلاقه ای که به سپاه داشت وارد این مجموعه انقلابی شد و به جبهه عزیمت نمود و براساس شایستگی و لیاقتی که ازخود بروزداد به فرماندهی گردان هم رسید و سرانجام در عملیات والفجر 4 در منطقه مریوان به علت اصابت تیربار و آسیب از ناحیه  سر واز بین رفتن نصف جمجمه به درجه رفیع شهادت رسید. روحش شاد.

فرازی از وصیت نامه شهید

تمام شما را سفارش میکنم به تقوای الهی و اینکه تازنده هستید آنچه خداوند دستور داده و واجب گردانیده بدانها عمل کنید وآنچه خداوند تبارک و تعالی از آن نهی فرموده خود داری کنید وخودتان را از شر شیطان هیچ وقت ایمن ندانید واز گناهان کوچک و بزرگ خود را حفظ کنید واز انجام  مستحبات تا آنجائیکه مقدورتان است کوتاهی نفرمائید و همیشه  در انجام واجبات وترک محرمات از خداوند کمک بگیرید.




[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:35 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

سردار پرافتخار سپاه اسلام و پیشکسوت دفاع مقدس سرتیپ پاسدار برادر حاج احمد سوداگر پس از عمری مجاهدت و جانبازی در راه تحقق اهداف والای انقلاب اسلامی به ملکوت اعلی پیوست.

مجمع پیشکسوتان جهاد و شهادت جبهه سوسنگرد در بیانیه‌ای با اشاره به زندگی سراسر افتخار و مبارزه جانباز سرافراز دفاع مقدس برادر حاج احمد سوداگر آورده‌است:

حاج احمد سوداگر در سال 1339 در یک خانواده مذهبی در شهر دار‌المومنین دزفول به دنیا آمد. از دوران کودکی در مساجد و هیأت مذهبی حضور داشت. دوران راهنمایی را در مدرسه سعدی گذراند، دوران دبیرستان او مصادف با شروع انقلاب مقدس اسلامی بود. او بهمراه مردم شریف ایران در مبارزان انقلابی برعلیه رژیم ستم شاهی بویژه در به تعطیل کشاندن دبیرستان و راه‌اندازی تظاهرات بر علیه رژیم و همچنین ساخت سه راهی برای مقابله با مزدوران مسلح رژیم مشارکت فعالت داشت.

با پیروزی انقلاب اسلامی به سپاه پیوست. از چند ماه قبل از شروع جنگ به همراه دوستانش در قالب تیم‌های گشتی شناسایی تحرکات و اقدامات دشمن بعثی صهیونیستی برای شروع تجاوز به میهن اسلامی را از نزدیک رصد می‌نمود.

مرحوم سوداگر جزء اولین گروهی بود که قبل از شروع جنگ از سوی سپاه دوره زرهی را در لشکر 92 خوزستان طی نمود. با شروع جنگ به همراه نیروهای ارتش جهت مقابله با تجاوز دشمن به منطقه دشت آزادگان عزیمت نمود. سپس در منطقه کرخه حضور یافت و با تفنگ 106 به همراه دیگر همرزمانش مانع عبور لشکر دشمن از پل کرخه برای تصرف دزفول گردید که در این مأموریت تعداد قابل توجهی از تانک‌های متجاوزین را شخصا به آتش کشید.

برادر احمد سوداگر از همان ابتدا در جنگ، کار اطلاعاتی را انتخاب کرد تا اینکه در سال 1359 در منطقه کرخه زخمی و قسمتی از پای چپ وی قطع گردید. فداکاری‌ها و ایثارگری‌های او در منطقه رقابیه در قالب گروه گشتی- شناسایی و اجرای کمین بر علیه دشمن همواره در خاطرات همرزمانش به یادگار مانده است. در جبهه صالح مشطط کرخه بر روی مین رفت و پای چپش را در راه اهداف مقدس خود از دست داد. بعد از دوران نقاهت در عملیات فتح‌المبین حضور یافت و به عنوان مسئول اطلاعات لشکر قدس مشغول به خدمت گردید.

او در ادامه عملیات‌های پیروزمند بیت‌المقدس و رمضان نقش مؤثری در مأموریت‌های تیپ 7 ولیعصر (عج) داشت تا اینکه به مسئولیت اطلاعات قرارگاه لشکری قدس منصوب گردید. در سال 1362 دوره فرماندهی و ستاد را در ارتش طی نمود. هوش و ذکاوت برجسته و قدرت تحلیل فوق‌العاده و منطقی او نسبت به مسائل نظامی باعث گردید به معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا منصوب گردد.

در اکثر عملیات‌های رزمندگان اسلام بر علیه دشمن بعثی به عنوان یک شخصیت مؤثر در تحلیل نبرد و طراحی آن مشارکت داشت و همواره تحرکات دشمن را تحلیل و حرکت‌های بعدی آن را پیش‌بینی می‌نمود.

در عملیات ظفرمند والفجر 8 مسئولیت خطیر اطلاعات این عملیات را در منطقه خرمشهر بعهده داشت.

رشادت‌های بی‌نظیر وی در عملیات فتح فاو سبب گردید تا در ابتدای سال 1365 در تشکیل قرارگاه عملیاتی قدس مشارکت داشته و مسئول اطلاعات این قرارگاه شد. حضور سردار سوداگر در جبهه‌ها همراه با پدر و برادرانش بود تا در عملیات کربلای 5 یکی از برادرانش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مرحوم احمد سوداگر تا پایان دوران دفاع مقدس در این مسئولیت خطیر و حساس در جبهه‌ها فعال بود و تا یک سال بعد از جنگ نیز برای تثبیت موقعیت پدافندی جبهه‌ها و دفاع در مقابل تجاوزات احتمالی دشمن در مسئولیت جانشین فرماندهی قرارگاه عملیاتی قدس در جبهه حضور داشت.

بعد از دوران دفاع مقدس این دلاور خطه‌های نبرد در مسئولیت‌های جانشینی فرماندهی لشکر 7 ولیعصر (عج) و نیز فرماندهی لشکرهای 8 نجف اشرف، 25 کربلا و  27 محمد رسول‌الله (ص) و معاونت اطلاعات نیروی زمینی سپاه اشتغال داشت.

مرحوم سوداگر از استعداد و هوش فوق‌العاده‌ای به خصوص در کارهای اطلاعاتی و آموزشی برخوردار بود و در این راستا پیش‌بینی‌ها و آینده‌نگری‌های ژگرفی داشت. او تأکید عجیبی داشت که فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس باید جهت تدوین علوم و معارف دفاع مقدس برای نسل‌های آتی همت گمارند و خود از پیشتازان این حرکت مقدس و بزرگ در عرصه ملی بود.

وی برای آشنایی نسل‌های جدید و آینده با علوم و معارف دفاع مقدس در سال 1385 اقدام به تأسیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس نمود و با پیگیری‌های مجدانه خود موفق شد علاوه بر نهادینه کردن مسائل دفاع مقدس به عنوان یک مبحث علمی و پژوهشی در دانشگاه‌های کشور، دو واحد درس آشنایی با دفاع مقدس را برای دوره‌های کارشناسی دانشگاه‌های دولتی و آزاد اسلامی را به تصویب برساند که طی 3 سال اخیر بیش از  200 هزار نفر از دانشجویان این دروس را گذرانده‌اند.

افکار بلند و دوراندیش وی به شدت پیگیر راه‌اندازی رشته‌های مهندسی، ‌هنر، ادبیات، جغرافیا و علوم پزشکی دفاع مقدس در رشته‌های تخصصی مراکز آموزش عالی کشور بود که در این مهم توفیقاتی را بدست آورد و انشاء‌اله با تلاش دوشتانش و مسئولین امر به ثمر بنشیند.

مرحوم حاج احمد سوداگر فردی خستگی‌ناپذیر بود و با داشتن محدودیت‌های جسمی از جمله تنی پر ترکش و پای قطع شده هرگز از فعالیت باز نمی‌ایستاد. دفاع از انقلاب و نظام و تلاش جهت تحقق اهداف آن جزء خصوصیات برجسته وی بوده و دفاع از حریم ولایت در گوشت و خون او عجین شده بود.

صراحت لهجه ایشان در بیان حقایق، بی‌تکلفی و ساده زیستن وی زبانزد دوستان و یارانش بود. پیگیری و حساسیت فوق‌العاده او در انجام احسن کارهای واگذاری به او از ویژگی‌های بارزش بود.

مرحوم سوداگر به گواهی فرماندهان و همرزمانش نابغه اطلاعاتی و نظامی دفاع مقدس و کشور بود. بسیار در آرزوی شهادت به سر می‌برد تا اینکه پس از سال‌ها مجاهدت بر اثر تألمات ناشی از جراحات متعدد در دفاع مقدس با  55 درصد جانبازی در بیست و ششمین سالگرد عملیات والفجر 8 دار فانی را وداع گفت و به خیل یاران شهیدش در ملکوت اعلی پیوست. یاد و راهش همواره زنده و جاوید باد

مجمع پیشکسوتان جهاد و شهادت جبهه سوسنگرد ضمن تسلیت به پیشگاه مقام عظمای ولایت حضرت امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی)‌، ملت شریف ایران، همرزمان و یارانش بویژه خانواده معزز شهید سوداگر، از عموم مردم قدرشناس دعوت بعمل می‌آورد تا در مراسم تشییع پیکر پاک آن مرحوم شرکت فرمایند.

فردا یکشنبه مورخ 23/11/1390 ساعت 9 صبح - تهران، میدان سبلان- خیابان شهید قدوسی- درب ستاد کل نیروهای مسلح.

دوشنبه مورخ 24/11/1390 ساعت 9 صبح - دزفول، خیابان امام موسی صدر- بطرف شهید آباد بهشت علی.  

 




[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:34 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

ساواک بارها برای دستگیری محمدمهدی خادم‌الشریعه نقشه کشید اما او هر بار با زیرکی از چنگ آنها می‌گریخت.

  

خرداد ماه سال 1337 بود که محمد مهدی در شهرستان سرخس به جهان هستی چشم گشود. پدرش به دلیل علاقه فراوانی که به ساحت مقدس ضامن آهو داشت، به همراه خانواده به شهر مشهد عزیمت نمود و از آن پس محمد مهدی در سایه ملکوتی امام رضا (علیه السلام) زندگی را تجربه کرد. دوران تحصیل با موفقیت به پایان رسید و آغاز جوانی با قیام و مبارزه مردم همزمان شد.

شهید محمد مهدی خادم الشریعه

یکی از همرزمان ایشان نقل می‌کند: من و پسر یکی از روحانیون را با اعلامیه‌های حضرت امام دستگیر کردند. نگران بودم که بالاخره چه می‌شود. فردی با سرعت آمد و کیفم را دزدید. پلیس مانده بود ما را نگه دارد یا کیف قاپ را تعقیب کند. بالاخره بدون مدرک به کلانتری رفتیم. و بعد از چند ساعت آزاد شدیم. محمدمهدی بیرون کلانتری منتظرمان بود. طرح کیف قاپی از ابتکارات او بود.

 

ساواک بارها برای دستگیری مهدی نقشه کشید اما هر بار با زیرکی او مواجه و در اجرای نقشه‌هایش ناموفق می‌گشت. پس از پیروزی انقلاب، نظم و مدیریت تشکیلاتی‌اش باعث شد تا مسئولیت دفتر فرماندهی سپاه پاسداران خراسان را به او واگذار کنند. پس از آن، دوره فشرده خلبانی را در تهران طی کرد و راهی جبهه‌های جنوب شد. در آنجا نیروهای خراسانی را در تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) سازماندهی کرده، خود به عنوان اولین فرمانده، مسئولیت رهبری این تیپ را به عهده گرفت.

بهمن1360 حماسه ماندگار تاریخ دفاع مقدس در تنگه چزابه رقم خورد. رزمندگان و فرماندهان تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) در نبردی نابرابر تمام پاتک‌‌های دشمن را دفع کردند و شجاعانه از مناطق فتح شده پاسداری نمودند. حجم آتش دشمن در این پاتک‌ها برابر تمام مهمات بکارگیری شده توپخانه دشمن تا آن روز بودحماسه آفرینی‌های او و یارانش در چزابه چنان بود که پیر جماران در وصفشان فرمود:

پیر جماران در وصفشان فرمود: «کار رزمندگان ما در چزابه در حد اعجاز بود و این اعجاز به حول و قوه الهی از بازوان پرتوان رزمندگان به خصوص رزمندگان تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) به فرماندهی این سردار شهید نمایان شد.»

«کار رزمندگان ما در چزابه در حد اعجاز بود و این اعجاز به حول و قوه الهی از بازوان پرتوان رزمندگان به خصوص رزمندگان تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) به فرماندهی این سردار شهید نمایان شد.».

مادر محمدمهدی هنگام وداع در یکی از اعزام‏های او به منطقه گفت: محمد مهدی دیگر بس است، به جبهه نرو من دیگر تحمل دوریت را ندارم. محمد مهدی گفت: باشد، من به جبهه نمی‏روم. ولی مادر جان آیا شما در روز قیامت جوابگوی حضرت زهرا(سلام الله علیها) خواهید بود؟ مادرش هم در مقابل این سوال جوابی نداشت که بدهد و سرش را پایین انداخت.

محمد مهدی در عملیات بیت‌المقدس در تاریخ سی و یکم اردیبهشت ماه سال 1361 به یاران کربلایی‌اش پیوست. پیکر مطهرش را در حرم با صفای امام رضا (علیه السلام) به خاک سپردند.




[ پنج شنبه 27 بهمن 1390  ] [ 9:26 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]


 از كلمات شهيد بزرگوار: قسم به رهبرم كه جز به ستايش پروردگار روزه ام را نگشايم. با درود به روان پاك كليه شهدا از صدر اسلام حسين ابن علي و فرزند برومندش رهبر كبير انقلاب و درود به رهبر فرزانه انقلاب اسلامي حضرت آيت الله العظمي خامنه اي دامت ظله العالي در حضور پدري بزرگوار بنام حاج عبدالمجيد جساس هستيم كه فرزند برومندش را بنام شهيد عبدالعظيم جساس كه در عمليات كربلاي 5 به درجه رفيع شهادت نايل آمد. روانش شاد باد.

او فردي لايق و خوش اخلاق و دوست داشتني بود در عملياتهاي متفاوت و زيادي شركت كرده و در عمليات شلمچه ايشام مقدار زيادي ارز و پول عراقي گير آورده بود كه به سرپرست داد و پس از عمليات معمولاً به حمام ميرفت هر موقع حمام ميكرد بعد از عمليات مقدار تركش از داخل بدنش بيرون مي آورد.

شهيد والامقام بعد از چند عمليات كه يكي از آنها باعث قطع شدن گوش چپ او ميشود و در تصادفي بعد از عمليات فاو قسمت زيادي از صورتش سوخته و مدت 6 ماه بستري كه باعث ميشود حافظه اش را مدتي از دست بدهد او هنگام تولد بخاطر درشت بودن و در هنگام طفوليت بعلت نترسي و شجاعت از دوران كودكي او را عباس صدا مي زدند و نترس و مقتدر بود دوستان او اكثراً شهيد شدند از جمله تصديقي و ساير شهدا مسجد امام جعفر صادق عليه السلام علي رضو و سيد وحيد موسوي از ديگر ياران باوفاي او بودند او در هنگام تحصيل بعد از درس در هنگام تابستان بنائي مي كرد و مخارج تحصيل خود را در تابستان جمع آوري مينمود.

نوحه خوان و عاشق دل باخته حسين ابن علي عليه السلام بود, شهيد عبدالعظيم جساس بعد از زخمي شدن ترجيح ميدهد كه نبايد جبهه را ترك كند بخاطر فرمايشات امام خميني كبير و سخنان همرزمان كه مبادا روحيه آنها ضعيف شود او بخاطر اسلام و قرآن و ميهن اسلامي به جبهه رفته بود و يكي از زخمي ها كه حالا شهيد شده و اسمش را بخاطر نمي آورم از اصفهان و چند نفر از شهرك ها در اثر خمپاره ناراحت شده بودند به منزل آورد و پس از مداوا من كه پدر او بودم آنها را به شهرك همراهي نمودم و اصفهاني را با تمام هزينه ها پول بليط و مخارج ديگر راهي اصفهان نمودم. شهيد عبدالعظيم جساس چه توصيه هائي براي ما داشت, شهيد ميگفت توصيه مي كنم مبادا خداي ناكرده مثل اصحاب كوفه دست از اسلام و قرآن و ائمه اطهار برداريد هميشه و همه جا گوش بفرمان اوليا و انبيا و ائمه اطهار در راه الله كه همان راه امام خميني كبير است و همان راه مسجد و هميشه دعا كنيد كه خدايا, خدايا, تا انقلاب مهدي از نهضت خميني محافظت بفرما.

بارالهي زبان قاصر است و قلم عاجز از اينكه بخواهيم همه معنويت و حلاوت روزهاي انقلاب تلاش ميكنيم و مينويسيم باشد تا در جهان آخر سند رهايي ملتي مظلوم و قومي مومن در سرزمين دزفول شهر حماسه ها گردد. از وصيتنامه آن شهيد ذكر كنيم.

خدا را سپاس ميگويم كه مرا هدايت كرد و به من آموخت كه دنباله رو امام حسين باشم. اگر در زمان امام حسين(ع) به نداي نايب بر حق ايشان يعني نائب امام زمان روح الله خميني عزيزم لبيك گفتم و به نداي هل من ناصراً ينصرني ايشان جواب مثبت و سفارش من به كليه دوستان و فاميل اين است كه امام را تنها نگذاريد تا با ياري خدا همانطوري كه به طاغوت و ظلم ستم شاهي خاتمه داده در جنگ ناعادلانه تانك آتش و خون در محضر خدا نماز سرخ بگذاريم كه پيروزي از آن ماست.

چرا كه ديگر تاب توان شنيدن و كشته شدن در ميدانهاي شهرهاي تهران و تبريز و قم را نداشتيم و به نداي خميني كبير لبيك گو جواب داديم و ديديد كه چگونه پيروز شديم و ديديد كه چگونه جوانهاي مخلص خدا از همديگر سبقت ميگرفتند و طاغوت را ويران نمودند.

 

بتو سلام ميكنم اي امام

كه جامعه ايران را ميكني بيدار

 

خدايا تو شاهد باش كه راهي كه ما انتخاب كرده ايم راه تو بود در راه رهبر ما و جاي پاي حسين عليه السلام گذاشته ايم.

و السلام عليكم و رحمت الله و بركاته




[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:46 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
 

پاسدار شهيد موسي چرنده در سال 1345 در خانواده اي مستضعف و مذهبي چشم به جهان گشود. چالاكي و چابكي از همان كودكي در او نمايان بود. بر اثر جو مذهبي خانواده و محيط زندگيش احترام به اسلام در او قوي گشت. از سنين نونهالي در جلسات قرائت قرآن شركت كرد و سر به سجده برد. همچنين در كودكي پا به مدرسه نهاد و شروع به درس خواندن كرد چون دوران نوجواني برادر شهيدمان همزمان با اوج گيري انقلاب اسلامي بود بدين لحاظ عشق به شهادت و اسلام در همان كودكي با روح پاكش آميخت. تا قبل از شروع جنگ تحميلي در جلسه قرآن نوجوانان حسينيه شهيد محمدي شركت مي كرد. و همزمان با شروع جنگ تحميلي وارد ستاد بسيج شهيد محمدي شد و اسلحه بر دوش به پاسداري اسلام پرداخت. در دورانيكه در بسيج بود براي خانواده شهداء كارهاي فراوان از خود نشان داد و در بسيج فعالانه به كار در راه خدا مي پرداخت. از طريق بسيج به جبهه هاي مختلفي اعزام شد و خالصانه همراه ساير رزمندگان به پاسداري از مرزهاي ميهن اسلامي پرداخت.

وي به معناي واقعي از تمام وابستگيها و جذبه هاي شيطاني و نفساني آزاده شده بود. گل هميشه بهاري بوده كه گرچه از دستمان رفت اما هرگز لبخند هميشگيش بر لب و آمادگي دائمي اش براي خدمت كردن از يادمان نميرود. زباني پاك داشت و هرگز يك كلمه ناروا از او شنيده نشد. و در نمازهاي جماعت فعالانه شركت مي كرد. شهيد عزيمان هنگاميكه جنگ تحميلي آغاز شد از درس خواندن دست كشيد و مدرسه جبهه را بر هر مدرسه ديگري ترجيح داد. با وجود نياز فراوانيكه خانواده اش به او داشتند اما عشق به جمهوري اسلامي سبب گشت كه يكسره تمام وجودش را در اختيار جبهه قرار داد. در عمليات عظيم فتح المبين مشتاقانه شركت كرد و با اصابت تركش خمپاره انگشتان دست راستش را در راه خدا اهدا كرد ولي با اين وجود دست از جبهه رفتن و خدمت در راه خدا باز نكشيد.

در اواسط سال 62 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دزفول شد و بعد از آن در لشكر 7 وليعصر(عج) فعاليتهاي بسياري از خود بروز داد و در عمليات خيبر نيز عاشقانه شركت جست و بارها به استقبال شهادت شتافت و سرانجام در روز 1/7/63 در اولين شب ماه محرم مرغ روحش را ديگر طاقت ماندن در قفس تنگ جسم نبود. او كه در اشتياق عشق حسين مي سوخت پروانه وار در ايام شهادت حسين به استقبال شمع شهادت رفت و رفتن سرخ را بر ماندن سياه ترجيح داد.

 

 




 





[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:43 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138346 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون