سرزمین نور

 

برادر شهيد مهدي حمبلي زاده در سال 1345 در خانواده اي مذهبي و با ايمان پا به عرصه حيات نهاد، از همان كودكي داراي رشد فكري عجيبي بود و از همان طفوليت با اسلام و قرآن آشنا شد و عشق ائمه اطهار با ايمان او مخلوط شد در هنگامي كه وارد دبستان شد، نيروهاي فكري خود را بالاتر برده و از شاگردان عالي و مرتب مدرسه بود. و در حين درس خواندن شبها نيز به نماز جماعت و جلسه قرآن مي رفت و با احكام اسلام آشنا تر مي شد. در مرحلة راهنمائي بود كه انقلاب اسلامي به وقوع پيوست و او خود را با روحيه اي بس عظيم به انقلابيون بزرگ پيوند داد. با سن كم خود را در راهپيمائي ها و تظاهرات بر ضد حكومت ظالم در كنار مردان بزرگ شركت فعال داشت تا اينكه در 22 بهمن شاهد پيروزي ايمان بر كفر بود.

بعد از پيروزي نيز به درس خود ادامه داد و هميشه حضوري پر تحرك و سرشار از اميد در مسجد و جلسات داشت و از افراد دائمي و فعال جلسه به حساب مي آمد.

در تابستانهاي گرم همواره با چند تن از دوستان خود به كوره هاي آجر پزي ميرفت و در زير آفتاب سوزان عرق ميريخت و كار مي كرد و در اين حين نيز به خودسازي و تهذيب نفس مشغول بود و در مدرسه و محله به ديگر سازي و تبليغ اسلام نيز مشغول بوده و ديگران را به سوي مكتب قرآن جذب مي كرد.

با شروع تجاوز رژيم بعث به كشور اسلاميمان، تكليف خويش را شناخت و در بسيج ثبت نام كرده و به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب مشغول شد.

هنوز چند روز از حمله بعث عراق نگذشته بود كه تعدادي از اقوام آنها از جمله پدر بزرگ و دائي ايشان بر اثر اصابت موشك به منزل آنها به شهادت رسيدند و اين خود در روحية مهدي تاثير زيادي گذاشته و او را در عزم خويش محكمتر نمود.

چه شبها كه به بيداري مي گذراند تا از دين خود دفاع كند و چه روزهايي به تلاش و فعاليت سپري مي كرد تا مشكلات مردم مظلوم دزفول را حل كند.

جنگ جوهر ايمان او را آشكار كرد و در عمليات بيت المقدس بود كه ايثار خود را به نمايش گذاشت و همراه با عاشقان سيد الشهدا(ع) شاهد فتح خونين شهر مظلوم بود.

بعد از آن در عملياتهاي رمضان، محرم، والفجر مقدماتي، والفجر يك و خيبر شركت كرد.

در عمليات بدر از پيشتازان بود و بي باكانه به صف دشمن زد و در آنجا بود كه براي چندمين بار مجروح شد و تا چند قدمي شهادت پيش رفت.


در فتح بزرگ فاو و در عمليات والفجر هشت پس از شناسائي و جمع آوري اطلاعات دشمن همراه با برادران فداكار واحد اطلاعات عمليات لشكر 7 وليعصر(عج) به سنگرهاي پوشالي دشمن هجوم بردند و آنها را مانند تارهاي عنكبوت در هم شكستند و فاو را به تصرف درآوردند و در ادامه عمليات در مراحل پدافندي آن و پاتك هاي دشمن بعثي مقاومت عجيبي از خود نشان داد.

پس از مدتي به شهر بازگشت و چند روزي مشغول تحصيل شد اما با اينكه هنوز خستگي پيكار پيكار فاو از پيكرش بيرون نرفته بود كه به منطقه عملياتي كربلاي چهار اعزام شد و به شناسايي دشمن و تجهيزات خصم مشغول شد تا اينكه عمليات فرا رسيد و شادان و خندان از اينكه هنوز خستگي پيكار فاو از پيكرش بيرون نرفته بود كه به منطقه عملياتي كربلاي چهار اعزام شد و به شناسائي دشمن و تجهيزات خصم مشغول شد تا اينكه عمليات فرا رسيد و شادان و خندان از اينكه اين بار نيز پيش دلاوران سپاه محمد(ص) است دل طوفاني خود را به دريا زد و همچون صاعقه به سر بعثيان تجاوز پيشه فرود آمد.

پس از آن همه شجاعت، فداكاري و رشادتها آنگاه كه شاهد مظلوميت كربلائيان شهيد بود سر به زير و خجالت زده مي گفت:

 

خدايا مگر اينان چه كرده اند؟ اينان به چه جرمي اينچنين پرپر مي شوند خدايا به امر تو راضي هستيم اما به حق اين خونهاي پاك به فريادمان برس.


خصوصيات اخلاقي شهيد:

شهيد مهدي حمبلي زاده از كساني بود كه براي خود خصوصيات اخلاقي داشت. اخلاص در اعمالش و روشنائي قلب او در ظاهر و رفتاري بسيار مشاهده مي شد. كارهاي نيك خود را پنهان انجام مي داد و بوسيله دعا و خودسازي نمونة بلندپروازي روح بود.

علاقه خاصي به دعا خواني و مناجات داشت در نيمه هاي شب در زمستان سرد جبهه بر مي داشت و به عبادت معبود مي پرداخت و تنها با قلب پر صفا و شكسته به دعاي كميل مي رفت. به قرآن شوق بسياري داشت و زياد وقت خود را صرف تلاوت قرآن و كتابهاي مذهبي و اسلامي ميكرد.

علاقه خاصي به ماه مبارك رمضان و ليالي قدر داشت، امام را رهروي جانباز و انقلاب را پاسداري فداكار اسلام را پيروي مخلص و جبهة جنگ را رزمنده اي دلاور بود. شهيد حمبلي زاده از سوز دل چندين شعر نيز سروده بود كه از نظر ادبي نيز در حد بيان بود و گاهي دست به قلم مي برد و مقالاتي مي نوشت كه نمونه اي از آن در همين صفات آمده است.

او وقتي عمليات كربلاي 5 شروع شد در فاو بود كه يك روز قبل از شهادت به منطقه عملياتي كربلاي 5 آمد غروب بود كه به نزديك خط رسيد. مهدي را آن شب هاله اي نور در بر گرفته بود. و او همچنان مي درخشيد اذان صبح بود او با چند تن از برادران براي توجيه شدن روي منطقه به خط رفتند و در حالي كه تازه از لبة خاكريز پائين آمده بود صداي صوت خمپاره اي فضا را شكافت و او را به خون نشاند، وقتي كه برادران بالاي سرش رفتند انگار سالهاست كه خفته بود و تركش به چشم چپش نشسته بود و بر بدنش نيز چند تركش ديگر اصابت كرده بود.

آري، مهدي صالح به دنيا آمد، صالح زندگي كرد و صالح و خونين به لقاء خدايي رسيد.

نوشته اي كوتاه از برادر شهيد مهدي حمبلي زاده

به پا خيزيد اي رهروان سعادت به پا خيزيد اي دلاور مردان تكاور به پا خيزيد و سلاح برگيريد چشم در چشم دشمن بدوزيد و پيش رويد، نبض تاريخ در قلبهاي مشتاق شما مي تپد و جهان نظاره گر شما است. بي هراس گام برداريد، خدا پشتيبان شماست برويد و دروازه هاي فتح پيروزي را بروي ستمديدگان بگشائيد، برويد و آرمان شيداي رفته را تحقق بخشيد، برويد و اين كلام مولاي متقيان علي(ع) را در نظر داشته باشيد كه مي فرمايد: اين شما هستيد كه بايد محيط استقلال و ناموس كشور را به حصار سرهاي نترس و بيباك خود حفظ كنيد، برويد خدا يار و ياورتان باد.





[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:42 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

غلامعلي دياني در اسفندماه 1340 در دارالمؤمنين دزفول چشم به وادي امتحان گشود و بدليل داشتن خانواده‏اي معتقد و مذهبي و علاقه مند به خاندان عصمت و طهارت از همان اوان كودكي بصورت فعال و چشمگيري در جلسات قرآن مساجد شركت مي كرد . و با وجود سن كم در سن 12 سالگي در روستاهاي اطراف دزفول به تشكيل جلسات قرآن و كار فرهنگي مي‏پرداخت و اين درحالي بود كه شهيد عزيز در رفت و برگشت به روستاهاي دور مشقتهاي زيادي را متحمل مي شد .

غلامعلي كه بعلت علاقه وافرش به حضرت ابا عبدالله الحسين (ع) هميشه شوق ادامه راهش و بثمر رساندن اهداف مولا و سرورش را در افكارش مي پروراند . با شروع انقلاب اسلامي زمينه را فراهم  ديد كه دين خود را به اسلام ادا نمايد اين بود كه با شور و شوق تمام در صحنه تبليغي و رزمي بر عليه رژيم منحوس ستم شاهي از تلاش همه جانبه در اين رابطه باز نايستاد و بدليل داشتن ارادة قوي و خالي از هرگونه ترس در آن ايام بارها تا مرز شهادت در صحنه پيكار حضور يافت . با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي  دزفول در آمد و مشتاقانه دوره آموزشي سپاه را به اتمام رساند و بلافاصله پس از پايان دوره آموزشي عازم جبهه شد و براي اولين بار در ارديبهشت سال 1360 از ناحيه سر شديداً مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و بيش از هشت روز در يكي از بيمارستانهاي تهران بحالت اغماء  بسر مي برد. پس از مرخصي از بيمارستان عليرغم تأكيد مسئولين عمليات سپاه در ماندن در شهر براي مدتي تا بهبود ، جراحات وارده ، ايشان در حالي كه هنوز بطور كامل زخمهايش هنوز بطور كامل زخمهايش بهبود نيافته بود  عازم جبهه شد و بارها پس از آن به اميد رضايت معشوق زجر و جراحات شديد را به جان و دل پذيرا شد در تمامي عمليات های رزمي سپاه از سال 1359 حضور فعال داشت و در عمليات كربلاي 5 بعنوان  يكي از مسئولين اطلاعات و عمليات لشكر7 وليعصر (عج) (مسئول پرورش اخبار) خدمت نمود كه براي آخرين بار مجروح شد و استقامت و وفاداري و اخلاص خود را به اثبات رساندو در حالي كه هنوز جراحات نيافته بود دوباره عازم نبرد حق عليه باطل شد شهيد در جواب يكي از دوستانش كه از ايشان خواست تا بهبودي كامل استراحت نمايد گفت كه جبهه نيرو نياز دارد و من با اين حال به جبهه ميروم تا جوانهايي كه در شهر هستند پند گرفته و براي رضاي پروردگار به جبهه بيايند . ايشان در فروردين ماه 1362 ازدواج و ثمره اين ازدواج دويادگار عزيز و گرامي از شهيد بنامهاي نرگس و حسين مي باشند. شهيد از وقت ازدواج تا شهادت بتحقيق حتي يكماه بطور مداوم در منزل حضور نداشت و همواره با صبر و اراده قوي در صف مقدم پيكار با بعثيون كافر مشغول زمينه سازي رضايت كامل حضرت باريتعالي بود . سرانجام در ششم اسفند ماه 1365 بعد از عمري مجاهدت خستگي ناپذير در عمليات تكميلي كربلاي5 بخيل همرزمان شهيدش كه در طول جنگ تحميلي همواره شاهد پرپر شدن آنها بوده و برآن صبر نموده پيوست و به ديدار معشوق شتافت .

وصیت نامه شهید غلامعلی دیانی

بسم الله الرحمن الرحيم

هركس روزي مرگش فرامي رسد چه بهتر كه مرگمان راخود انتخاب كنيم . شهيد كسي است كه مرگش را خود انتخاب ميكند وحتي ميتوان گفت كه چگونه مردنش را . همه ما مثل امانتي هستيم كه ازطرف خدا بهروي زمين آفريده شده ايم . حالا خدا امانتش را مي خواهد ، چه بهتركه پاك وپاكيز از نظر درون ودرجواني باشد .

مي گويند موقعي كه امام حسين (ع)درگودال قتلگاه درخون خود مي غلتيد خداوند متعال به او مباهات مي كرد و او را به فرشتگان نشان ميداد كه بينند كه بنده من در راه من چگونه درخون خودش مي غلتد و خداوند به من و همه پويندگان راه حق چنين توفيقي را بدهد .آمين.

مادر فداكارم و پدرعزيزم و برادران و خواهران گراميم از تمامي شما بخاطر صبر وتحملاتان در مورد من سپاسگذارم وحلاليت مي طلبم.

 ساعت5/3 بعدازظهر روز 20/11/65

السلام عليكم ورحمت الله وبركاته




[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:36 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

نام: فتاح

نام خانوادگی : ساداتی گورچین قلعه

نام پدر: میر زین العابدین

محل تولد: ارومیه- شهرستان قوشجی-بخش انزل-روستای گورجین قلعه

محل شهادت: جزیره مجنون

نام عملیات: ولفجر مقدماتی

تاریخ شهادت:1361  

تاریخ دفن: 1375   

محل دفن: گلزار شهدای گورچین قلعه

 

شهید میر فتاح ساداتی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد.پدرش از سادات موسوی نسب بوده و مادرش از یک خانواده مومن می باشد او اوایل زندگی خود را درمحل تولد خود به سر برد تا این که  در سال1358عازم جبهه شد.در سال 1361در جزیره مجنون بشهادت رسیدپیکر مطهراین شهیدبزرگواردرسال1375پیدا شد وبه زادگاهش انتقال یافت ودرگلزار شهدا به خاک سپرده شد.

 




[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:35 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

        


تاريخ تولد :-/12/1342
نام پدر :علي اكبر
تاریخ شهادت : 25/10/1365
محل تولد :فارس /سپيدان /سنگر
طول مدت حیات :23
محل شهادت :شلمچه
مزار شهید :؟


اسفند ماه سال 1341 در روستاي «سنگر» از توابع استان فارس نوزادي به نام فرشاد متولد شد كه بعدها او را هاشم ناميدند.
دوران طفوليت و كودكي را در جمع صميمانه خواهران و برادرانش با شادي و نشاط سپري نمود.

او ايام را به شوق حضور در پشت مكتبخانه‌هاي مدرسه لحظه شماري مي‌كرد تا بالاخره با هوش و زيركي خاصي كه داشت توانست پايه ابتدايي را با كسب رتبه شاگرد ممتازي به اتمام رساند.

هاشم براي ادامه تحصيل همراه خانواده به روستاي «حرايجان» در شيراز رفت و دوران دبيرستان را همزمان با اوج‌گيري انقلاب اسلامي شروع كرد.

وي با تكثير و پخش اعلاميه‌ها و سخنراني‌هاي امام و شعارهاي انقلابي در دبيرستان و در سطح شهر، پا به پاي مردم و همراه پدر و برادرش در مبارزات شركت كرد و توانست نقش به سزايي در تسخير ساختمان شهرباني شيراز و همچنين پادگان كازرون ايفا نمايد.

هاشم با پيروزي انقلاب اسلامي به زادگاهش برگشته و فرماندهي كميته مبارزه با اشرار منطقه را بر عهده گرفت.

او با شروع غائله كردستان براي مبارزه عليه دشمن عازم منطقه غرب شد و پس از مدتي مسئول واحد عمليات و اطلاعات تيپ المهدي شده و براي آزادسازي شهرهاي كردنشين و پادگان حاج عمران مسئوليت يكي از محورهاي عملياتي را بر عهده گرفت.
اعتمادي با شركت در اين عمليات (والفجر 2) در منطقه حاج عمران از ناحيه پاي راست مجروح شد.

او پس از بهبودي در سال 1362 با دختري مؤمن و پاكدامن پيماني آسماني بست و با برگزاري مراسمي ساده مدتي پس از ازدواجش دوباره پاي در صحنه پيكار نهاد و به دليل حضور او در عمليات‌هاي مختلف و كسب تجربه فراوان از طرف قرارگاه كربلا به منظور سازماندهي گردان قائم (عج) به تيپ امام حسن (ع) انتخاب شد و در پاييز 1365 با سمت فرمانده تيپ در جلسه شوراي فرماندهان لشگر شركت نمود.

اعتمادي در عمليات كربلاي چهار، مجدداً مجروح شد اما او روحي خستگي ناپذير داشت و پس از 2 روز مرخصي به جبهه بازگشت.

در عمليات كربلاي 5 مسئوليت يكي از محورهاي عملياتي را بر عهده داشت و در حالي‌كه چگونگي فتح جاده آسفالته (دوعيمي - بصره ) را به حاج نبي (فرمانده لشگر) گزارش مي‌كرد بر اثر انفجار گلوله آرپي‌جي در كنارش از ناحيه دست راست مجروح شد ولي با همان وضعيت به طرف خط مقدم حركت كرد و سرانجام در تاريخ 25/10/65 هنگامي كه براي شناسايي رفته بود هدف گلوله‌هاي دشمن قرار گرفت و با دستي مجروح و چشمي خون آلود هم‌چون قمر بني هاشم در عروج سوار بر اسب سپيد شهادت به پرواز درآمد و از فراز زمين شلمچه به آسمان لايتناهي اوج گرفت.
 
 



[ پنج شنبه 15 دی 1390  ] [ 9:26 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

۲)فرمان حضرت امام خمینی درباره ترک خدمت سربازی ارتش شاهنشاهی که پخش شد، عباس که سرباز چهارده ماه خدمت بود، از پادگان جیم شد و رفت قاطی تظاهرات و تجمعات مردم. به کاشان که نمی‌توانست برگردد چون در یک شهر کوچک سریع شناسایی و دستگیر می‌شد. چند ماه باقی مانده را در تهران سر کرد. خواهرش ساکن پایتخت بود و او زیاد غریبی نمی‌کرد. انقلاب که پیروز شد برگشت سر خانه و زندگی پدرش‌اش . اما عباس دیگر خیلی فرق کرده بود، حتی ظاهرش هم متفاوت از گذشته بود و ریش تازهف سیاه و نرم، صورت آفتاب سوخته و بر و روی جذاب، مردانه و تحسین‌برانگیز را هم به صفات همیشگی‌اش اضافه کرده بود و در اعمال و رفتارش هم دیگر آن آرامش قبلی به چشم نمی‌خورد و مادر حیران مانده بود که چطور عباسش در عرض چند ماه این طور عوض شده است. همه می‌گفتند:‌ماشاء الله پسر کربلایی احمد یلی شده




[ دوشنبه 4 مهر 1390  ] [ 10:23 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

شهيد حسن جعفربگلو

 
تاريخ تولد :1342
نام پدر :عيسي
تاریخ شهادت : 7/تير/1367
محل تولد :تهران /تهران
طول مدت حیات :25
محل شهادت :شاخ شميران
مزار شهید :بهشت‌زهرا (س)
سال 1342 بود، که حسن پا به عرصه هستي نهاد. مادر هر بار با نام مبارک حق تعالي به او شير داد و او با شنيدن کلام وحي پرورش يافت.از کودکي علاقه خاصي به قرائت قرآن داشت، به همين علت به آموختن آن همت گماشت.حسين در هفت سالگي به مدرسه رفت و تا اخذ مدرک ديپلم تحصيلاتش را ادامه داد. در زمان مبارزات انقلاب اسلامي به موج خروشان تظاهرکنندگان پيوست و فعاليت سياسي خود را آغاز نمود.با ورود امام (ره) به ميهن اسلامي در جمع استقبال کنندگان ايشان قرار گرفت.بعد از پيروزي انقلاب مبارزه با ضد انقلاب را جزء مهمترين کارهاي خود قرار داد و با ياري بچه‌هاي مسجد محل با انجام فعاليت فرهنگي و قصه نويسي گامي ارزنده در جهت تبليغ و نشر فرهنگ اسلامي برداشت. حسين بعد از حضور در کلاسهاي داستان نويسي حوزه هنري کتاب سوره بچه‌هاي مسجد را به همراه دوستانش نوشت و براي مدتي نيز در کيهان بچه‌ها فعاليت نمود. چندي بعد به دانشگاه تهران راه يافت و تحصيلاتش را در رشته فلسفه ادامه داد، اما در سال دوم تغيير رشته داد و رشته جغرافي را برگزيد.
او در تاريخ 8/10/1361 لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و در عملياتهاي بيشماري حماسه آفريد.فرمانده دلاور تيپ 1 لشگر27 محمدرسول‌الله (ص) يک مرتبه از ناحيه سينه به شدت مجروح گشت، حسن قبل از آن نيز در لشگر الزهرا با دشمنان اسلام جنگيده بود .سرانجام اين مبارز نستوه در شب هفتم تيرماه سال 1367 به علت اصابت خمپاره به تانک در آتش عشق الهي سوخت و زمين منطقه شاخ شميران را به خون سرخ خويش زينت داد. پاره‌هاي پيکر سردار 25 ساله سپاه اسلام را در بهشت‌زهرا (س‌) به خاک سپردند.
منبع:پرونده شهيد در لشگر27 محمدرسول‌الله



[ دوشنبه 4 مهر 1390  ] [ 10:18 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

سرهنگ ستاد عبدالرشید عبدالباطن رئیس واحد بازرسی گارد رئیس جمهوری عراق می‌گوید: برای اعتراف گیری از اسرای ایرانی، از تجربیات شکنجه علیه کردها و شیعیان عراق سود می‌جستیم. سپس از ابتکارات روس‌ها و کشورهای بلوک شرق نیز در این راه کمک می‌گرفتیم و با خرید وسایل شکنجه پیشرفته از شرق و مرکز اروپا، آن را علیه ایرانی‌ها به کار می‌بردیم.

او در خصوص شکنجه در زیر برف در اردوگاه‌های واقع در شمال عراق می‌گوید: اسرای ایرانی را به روشی که روس‌ها به ما آموخته بودند برهنه می‌کردیم و آن‌ها را بر روی یک ناقوس بزرگ مجبور به نشستن می‌کردیم.

وی همچنین تایید کرد: بسیاری از اسرای ایرانی که با شکنجه‌های قرون وسطایی در اردوگاه‌های شمال عراق در کردستان این کشور به شهادت رسیدند در قبرستان‌های پراکنده در بیابان‌ها و تپه‌های این استان با لباس‌های کردی دفن شدند.

به گفته عبدالباطن، مقامات دولت مرکزی در بغداد از دیدن فیلم‌های شکنجه اسرا لذت می‌بردند حتی این فیلم‌ها به دفتر صدام و عدی نیز ارسال می‌شد.

وی اضافه می‌کند: روش‌های شکنجه اسرای تازه که در خطوط مقدم به اسارت درمی‌آمدند از اواسط جنگ به دلیل حملات گسترده ایرانی‌ها شدید تر شده بود. ما اجازه کشتن نیز داشتیم و کسی نمی‌توانست ما را بازخواست کند به ویژه این اقدامات در جریان حمله به شرق بصره (کربلای پنج) و تصرف فاو (والفجر  اعمال شد. در مواردی حتی خود من اقدام به قطع دست و پای اسرای ایرانی کردم که این اتفاق در شرق بصره افتاد. از این وضعیت فیلم تهیه شد اما نسخه‌ای نزد دفتر بازرسی گارد ریاست جمهوری نماند و مستقیماً به دست عدنان خیرا…، وزیر دفاع و پسردایی صدام داده شد.

شواهدی در دست است که این مزدور وحشی صدام معدوم در جریان عملیات کربلای پنج شخصاً اسیران مجروح ایرانی را در بصره و زبیر بر روی تخت درمانگاه‌های نظامی بازجویی کرده و سپس به دلیل عدم اعترافات مورد نظرش از این اسیران مجروح آنان را به شهادت می‌رساند

عبدالباطن در ادامه می‌گوید: در عملیات والفجر ۸ که ایرانی‌ها فاو را با یک عملیات غافلگیرکننده از دست ارتش صدام خارج کردند گروه‌هایی، مأمور تحقیق و بازجویی از اسرای ایرانی این عملیات شدند. آن‌ها در خلال بازجویی‌ها اصلاً صحبت نمی‌کردند، من چون به زبان فارسی مسلط بودم می‌دانستم در خلوت باهم چه می‌گویند.

آن‌ها اهل همکاری نبودند و شیوه‌های رزم خود را افشا نمی‌کردند، بنابراین دستور دادیم گروهی از غواصان اسیر ایرانی این عملیات را در حالی که دست‌هایشان با سیم‌های ویژه مخابرات بسته شده بود در کنار یکدیگر به موازات بخوابانند. آنگاه تانک را از روی سر آن‌ها عبور دادیم و سرشان زیر تانک قطع شد اما بقیه‌شان باز هم صحبت نکردند و این اقدام باز هم ناکام ماند.

وی در خصوص انفجار اسرای ایرانی نیز می‌گوید: در این زمینه اطلاع خاصی ندارم، ایرانی‌ها را برای مرگ تدریجی شکنجه می‌کردیم. انفجارها بیشتر مخصوص کردها و برخی از شیعیان بود. تا آنجا که اطلاع دارم برخی از کردها را در مرکز و شمال عراق با این شیوه کشتیم. از این فجایع نیز فیلم تهیه شده است.

در کشتار شیعیان جنوب عراق نیز از این روش کمتر استفاده شد و با تیر خلاص قتل عام‌ها صورت پذیرفت.

وی سوزاندن دست و سایر اعضای بدن اسرای ایرانی را با سیگار در اردوگاه‌ها بسیار طبیعی ذکر می‌کند و تایید می‌کند که گروهی از اسرای فنی ایرانی را برای بیگاری به خارج از اردوگاه‌ها نیز منتقل می‌کردند.

عبدالباطن در خصوص همکاری ارتش و استخبارات عراق با تشکیلات گروه تروریستی منافقین در شکنجه اسرای ایرانی نیز می‌گوید: آن‌ها بارها در این زمینه با ما همکاری داشتند و یادم می‌آید چند اسیر ایرانی نیز زیردست آن‌ها به قتل رسیدند. در برخی از این شکنجه‌ها، خشونت منافقین بسیار بیشتر از ما بود به طوری که من برخی از آن‌ها را اس‌اس یا گشتاپو صدا می‌زدم.

عبدالرشید عبدالباطن افسر عالی‌رتبه گارد ریاست‌جمهوری عراق در اواخر دهه چهل از سوی استخبارات عراق به همراه گروهی از افسران و مأموران امنیتی این کشور برای طی دوره زبان و ادبیات فارسی به ایران اعزام می‌شوند. در دانشگاه تهران در اواسط دهه پنجاه فارغ‌التحصیل می‌شود و سپس در حوزه ترجمه و بررسی اخبار ایران در مدارج بالای ارتش بعثی عراق به کار گرفته می‌شود. با آغاز تجاوز صدام معدوم به جمهوری اسلامی ایران، وی در سمت بازجو و بازپرس اسرای ایرانی در گارد ریاست‌جمهوری عراق گمارده می‌شود و جنایات او از اینجا به بعد کلید می‌خورد. او حتی در خلال بازجویی‌هایش مانند قصاب‌ها جوارح اسرای ایرانی را می‌برید و با تیر خلاص اسیران ایرانی را به شهادت می‌رساند.

 

 

شواهدی در دست است که این مزدور وحشی صدام معدوم در جریان عملیات کربلای پنج شخصاً اسیران مجروح ایرانی را در بصره و زبیر بر روی تخت درمانگاه‌های نظامی بازجویی کرده و سپس به دلیل عدم اعترافات مورد نظرش از این اسیران مجروح آنان را به شهادت می‌رساند.

در برخی از مواقع، مجروحین ایرانی در حالی که غریبانه به شهادت رسیده بودند با پتوی خونین بیمارستان و در حالی که سرم آن‌ها نیز به بدنشان وصل بوده است در بیابان‌های زبیر و بصره دفن شده‌اند.

این افسر جنایتکار حتی یکی از آجودان‌های خود را نیز در اعتراض به کشتار اسیران ایرانی اعدام صحرایی کرده است. او در اعترافاتش که در اواخر سال ۲۰۰۷ میلادی اخذ شده است از اعمال خود اظهار ندامت نمی‌کند.

منبع : ایسنا

 



شاد، پیروز و موفق باشید.



 
 




[ دوشنبه 4 مهر 1390  ] [ 10:15 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

شهيد مسعود اختري
 
نام پدر:شعبانعلي‌ محل تولد:شهرستان مشهد
تاريخ تولد:28/04/43 تاريخ شهادت :10/02/61
محل شهادت : منطقه :
مسؤليت :رزمنده‌ شغل :دانش آموز
عضويت : بسيجي‌ يگان:
گلزار :بهشت رضا کد شهید:6101457
زندگي نامه :
وصيت نامه :سلام ودورد فراوان بر پيغمبر اسلام حضرت محمد ( ص )و آل وسلام بربت شكن زمان حضرت امام مهدي ( عج ) و سلام برنائب برحق امام زمان حضرت آيت الله العظمي امام خميني ودرود فراوان بر شهدا راه حق و معلولين و مجروحين اكنون اين نوشته را به عنوان وصينامه براي بازماندگان مي نويسم به شكر خدا سعادت جنگيدن بادشمنان قرآن ورهبر برايم فراهم شده است اي دوستان مهربان ، اي برادران و خواهرانم اكنون كه تمامي كفر در مقابل تمامي اسلام صف بسته اند و به حريم مقدس اسلام و جمهوري اسلامي تجاوز كرده اند برهر مسلماني كه به هر طريقي كه مي تواند واجب است كه از دينن مبين اسلام وجمهوري اسلامي وولايت فقيه حفاظت كند وبه جنگ بادشمنان اسلام به نبرد برخيزد جنگيدن براي اسلام انشاء الله كه تصميم خواهد شد ، شهادت ورشادت ميراثي است كه از انبياء واوليا به ما ارث رسيده است وبراي من يك آرزوي بزرگ مي باشد اگر خداوندكريم نظر لطفي به بنده حقير خود كرد و شهادت را نصيبم كرد اميد وارم كه شما بازماندگان صبر واستقامت را پيشه خود سازيد هرگز فراموش نكنيد و بدانيد كه درنيا محل آزمايش است از دوستان و برادران و خواهران خواستارم كه براي من زياد دعا كنند و از خداوند كريم برايم طلب آمورزش كنند سخني ديگر بامادرم : مادر عزيزم هرگز فكر نكني كه مسعود از دنيا رفته است خيرمن هم همچون عمئم حسين وبرادرم محسن ازدواج كردم آنها براي خود كساني را انتخاب كردند واميدوارم كه با همديگر تا آخر عمر خوب باشند ما در مگر نگفتي كه اي مسعود اجازه مي دهم كه خودش همسرش را درآينده انتخاب كند ، خوب من هم انتخاب كردم من خودم آگاهانه شهادت را برگزيدم و از شما مي خواهم كه براي من گريه نكنيد اگر خواستيد كه گريه كنيد براي علياكبر امام حسين ( ع ) گريه كنيد شما مي دانيد كه امام حسين(ع ) فرمود مرگ باعزت ونام بهتر از زوندگي زير بار ظلم وستم است به دوستان و آشنايان چند توصيه دارم وپدر ومادر هرگز نماز ودعاي كميل واگر توانستيد نماز شب را حتما به پاي داريد مطالعه زياد كنيد درسها را خوب بخوانيد تا انشاءالله شما كه آينده سازان جمهوري اسلامي هستيد بتوانيد يك كشور مقتدر اسلامي را تگردانيد از تمام دوستان و آشنايان و پدر و مادرم و اقوام ومخصوصاً مادرم و برادرم محسن وپدربزرگم اميدوارم كه مرا ببخشيد و به جاي گريه كردن برايم دعا استقفار و قرآن بخوانيد ، باشد انشاء الله مورد عفو خدا وند قرار گيرد بار ديگر توصيه مي كنم كه هرگز خدا را فراموش نكنيد و هميشه در كنارش باشيد و براي ظهور امام زمان و سلامتي امام خميني دعا كنيد اگر ازمن بدني باقي ماند به بهشت زهرا ي تهران ببريد ودفن كنيد وصيتي دارم با كساني كه آرزوي شهادت دارند و عشق شهادت دارند عرضي مي كنم كه اين عشق هر چند كه خودمان بايد انتخاب كنيم اما نظر معشوق هم خيلي شرط است اخلاق ورفتار وكردار خود را اسلامي كنيد وبراي اسلام گام برداريد و براي اسلام مطالعه كنيد و عمل خود را صالح و شايسته فرار دهيد باشد كه شما هم در جنگهاي بعدي جنگ با اسرائيل غاصب ، جنگ با آمريكا و شوروي




[ دوشنبه 4 مهر 1390  ] [ 10:11 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :2/10/1336

نام پدر :عباس

تاریخ شهادت : 26/4/1382

محل تولد :قم /قم /-

طول مدت حیات :46

محل شهادت :قم

  مزار شهید :گلزارشهداي علي بن جعفر(ع)

حسين پاييزيان در دوم دي ماه سال 1336 در محله‌ي چهارمردان قم به دنيا آمد. حسين در اثر تربيت صحيح پدر و مادر، فردي مذهبي و متدين بود.
تحصيلات خود را تا سطح ديپلم ادامه داد و پس از آن به حرفه‌ي منبت‌کاري روي آورد.
پاييزيان در مبارزات مردمي بر عليه رژيم ستم‌شاهي شرکت مي‌کرد و در راهپيمايي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها حضوري فعال داشت. با شروع جنگ تحميلي به نيروي انتظامي پيوست و به شهر پاوه اعزام شد. در آنجا به دست منافقين مجروح شد و به دليل اصابت ترکش به ناحيه‌ي گردن قطع نخاع گرديد. او را پس از يک سال بستري در بيمارستان، به اصرار مادر به خانه آوردند. مادر و خواهر با علاقه و رضايت کامل از او پرستاري مي‌کردند و با وجود همه‌ي سختي‌ها در کنارش بودند. شمع وجود پاييزيان پس از 24 سال تحمل درد و رنج فراوان خاموش شد و در تاريخ 26/4/1382 در سن 46 سالگي در جوار رحمت لايزال الهي در بهشت رضوان آرام گرفت.
مزار پاکش در گلزار شهداي علي بن جعفر(ع) قرار دارد.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:24 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :-/6/1338

نام پدر :عوض

تاریخ شهادت : 10/1/1370

محل تولد :بوشهر /بوشهر /دشتگور

طول مدت حیات :32

محل شهادت :شيراز_ بيمارستان

  مزار شهید :گلزارشهداي وحدتيه

عبدالعلي در شهريورماه سال 1338 در روستاي دشتگور استان بوشهر به دنيا آمد و تا سنّ پنج سالگي در دامان پرمهر مادر، بزرگ شد. سپس به منزل عمويش رفت و مدت يک سال در آن‌جا به عنوان چوپان فعاليت کرد. چون خانواده در فقر و تنگ‌دستي به سر مي‌بردند، نتوانستند او را در مدرسه ثبت‌نام کنند.
8 ساله بود که در چهارده روز قراعت قرآن را آموخت. خواندن و نوشتن فارسي را فرا گرفت و حتي زبان انگليسي را هم در حد نوشتن حروف و چند کلمه ياد گرفت. بعد از پنج سال به وحدتيه نزد پدر و مادر برگشت؛ منزل پدر کنار دبستان طالقاني بود. کنار پنجره‌ي کلاس ايستاد و با حسرت به دانش‌آموزان نگاه کرد. نگاه حسرت‌بار آن روز عبدالعلي باعث شد مدير مدرسه بعد از گرفتن امتحان او را در کلاس سوم ثبت‌نام کند.
سال اول راهنمايي را در برازجان خواند سپس براي ادامه‌ي تحصيل با تأسيس مدرسه‌ي جديد در وحدتيه به آن‌جا بازگشت. در همين سال‌ها با مطالعه کتاب‌هاي استاد مکارم شيرازي و صمد بهرنگي فعاليت سياسي خود را آغاز کرد.
پاسالار چندي بعد به عنوان دانش‌آموز نمونه به اردوي تابستاني رامسر رفت و در آن‌جا در کلاس روزنامه‌نگاري مقاله‌اي در خصوص وضعيت نابسامان مردم در ايران و سخنان شاه در مورد وضعيت کنوني ايران نوشت و حقايقي را برملا ساخت؛ اين مقاله باعث شد به او ديگر اجازه‌ي شرکت در کلاس را ندهند؛ لذا عبدالعلي بعد از ممنوعيت حضور در کلاس روزنامه‌نگاري در کلاس اسلحه‌شناسي ثبت‌نام کرد.
پاسالار تحصيلات خود را در هنرستان کشاورزي شهرستان فسا ادامه داد و با پيروزي انقلاب به همکاري با کميته‌ي انقلاب اسلامي پرداخت. او چندي بعد پس از اخذ مدرک ديپلم، لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و با خانم فاطمه بردبار ازدواج نمود.
سال 1359 پس از سخنراني آيت‌الله فلسفي در دبيرستان دکتر بهشتي، منافقين با مردم درگير شدند و در اين درگيري عبدالعلي توسط چهار نفر از منافقين محاصره شد و آن‌ها با زدن ضربه‌ي چاقو به شقيقه‌ي پاسالار از آن‌جا گريختند و عبدالعلي در اثر همين ضربه 5 روز در بي‌هوشي به سر برد. سال 1361 عازم ميادين نبرد حق عليه باطل گشت؛ گرچه هنوز در اثر همان ضربه دست راستش را تشنج مي‌گرفت.
وي چندي بعد در فکه مجروح شد؛ وقتي او را به بيمارستان فسا انتقال دادند، روزي بيست بار تشنج مي‌کرد اما باز هم صبورانه تمام دردها را تحمل نمود.
عبدالعلي بهترين دروازه‌بان تاريخ فوتبال وحدتيه بود به همين علت به پاس مقام ورزشي‌اش، استاديوم وحدتيه را به نام او نام‌گذاري کردند. از ديگر يادگارهاي او احداث کتابخانه‌ي عمومي شهر بود.
جنگ که تمام شد، پنج ترکش نزديک نخاع در سرش بود. به علاوه چاقوي منافقين نيز زخمي کاري در سرش ايجاد کرده بود. پزشکان به زنده ماندنش اميدي نداشتند؛ فقط مي‌گفتند با او بسازيد و به خدا توکل کنيد. روزهاي آخر از حرف زدن هم عاجز بود. روي ديوار مي‌نوشت: « مرا حلال کنيد. » روز دهم فروردين‌ماه سال 1370 براي آخرين بار تشنج کرد. او را به بيمارستان سعدي رساندند اما زمان پرواز فرا رسيده بود و او در سنّ 32 سالگي قدم به عرش الهي نهاد.
از او 5 فرزند به يادگار ماند.
مزار پاکش در گلزار شهداي وحدتيه قرار دارد.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:22 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 1 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138375 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون