سرزمین نور

 

تاريخ تولد :4/6/1333

نام پدر :محمدصادق

تاریخ شهادت : 28/4/1373

محل تولد :خراسان /تربت جام /سماغچه

طول مدت حیات :40

محل شهادت :مشهد

  مزار شهید :گلزار شهداي مشهد

محمدرضا احمدي سماغچه در روز چهارم شهريور سال 1333 در روستاي سماغچه از توابع شهرستان تربت‌جام در خانواده‌اي مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود. در کودکي پدرش را از دست داد. تحصيلات ابتدايي را در زادگاه خود گذراند اما به دليل مشکلات اقتصادي و عدم بضاعت مالي خانواده از ادامه تحصيل محروم ماند و تنها تا کلاس پنجم درس خواند، سپس به انجام کارهاي مختلف پرداخت. در سن 10 سالگي به همراه خانواده به شهر مشهد مهاجرت کرد و در روستاي قلعه اميرآباد ساکن شدند. در زمان اوج‌گيري انقلاب اسلامي ايران در تظاهرات و راهپيمايي‌ها فعالانه شرکت کرد. پس از پيروزي انقلاب و با تشکيل جهادسازندگي به فرمان حضرت امام وارد اين نهاد مقدس شد و در واحد حراست مشغول به کار گرديد.
پس از مدتي کار در جهاد، راهي مناطق عملياتي شد تا در دفاع از نظام اسلامي دوشادوش رزمندگان اسلام دين خود را ادا نمايد. وي در طول عمر با برکت خود بيش از 6 مرتبه عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد و سرانجام در سال 66 در منطقه عملياتي والفجر 8 براثر موج انفجار مواد شيميايي به درجه جانبازي نائل آمد و پس از 7 سال تحمل درد و رنج ناشي از مجروحيت در تاريخ 28/4/1373 در 40 سالگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد. مزار پاکش در گلزار شهداي مشهد قرار دارد. از ايشان چهار فرزند به يادگار باقي مانده است.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:08 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :13/4/1340

نام پدر :موسي

تاریخ شهادت : 5/6/1377

محل تولد :تهران /تهران /-

طول مدت حیات :37

محل شهادت :

  مزار شهید :

محرم در روز سيزدهم تيرماه سال 1340 در شهر تهران ديده بر جهان هستي گشود، کودکي او در سايه پرمهر خانواده گذشت و همانند ديگر کودکان هم سال خود به مدرسه رفت و تا سال سوم دبيرستان به آموختن علم ادامه داد.
سال1360 به خدمت نظام فرا خوانده شد و 6 ماه دوره احتياط را گذراند.
محرم از سال 1359 در کنار ديگر سپاهيان اسلام در مقابل متجاوزين بعثي قرارگرفت و 3 مرتبه در اين مدت بر اثر استنشاق گازهاي شيميايي به بستري بيماري افتاد. وي 6 سال در جبهه جنگيد و با سمت فرمانده تيپ ادوات لشکر 28 روح الله در ميدان رزم حاضر شد. سپس به استخدام نيروي انتظامي درآمد و با حضور در اين ارگان سعي کرد امنيت را براي مردم به ارمغان آورد.
احمدنسب بعد از جنگ تحصيلاتش را تا اخذ مدرک کارداني ادامه داد. تا اين‌که دو مرتبه در سال 1376علائم گازهاي شيميايي در بدنش ظهور کرد و سرانجام در تاريخ 5/6/1377 در سن 37 سالگي عاشقا نه به ملکوت پرکشيد. از او 4 فرزند به يادگار ماند.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:07 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :1309

نام پدر :غلام رضا

تاریخ شهادت : 14/3/1380

محل تولد :گيلان /رشت /ليف شاگرد

طول مدت حیات :71

محل شهادت :بيمارستان خاتم الانبياء

  مزار شهید :

مردم روستاي ليف شاگرد از توابع استان گيلان به شوق تولد فرزند کوچک و مهربان خانواده‌ي احسان‌بخش در يکي از روزهاي سال 1309 در کنار يکديگر جمع شدند. پدر او را در سنين خردسالي به مکتب فرستاد و او پس از آموزش قرآن و ادبيات نزد شيخ عزت الله طالقاني و پايان دوره‌ي دبستان در «تولم شهر» در سال 1322 وارد حوزه‌ي علميه‌ي رشت شد. آيت‌الله احسان بخش پس از طي دوره‌ي مقدمات و سطح در اين حوزه در زير نظر اساتيدي چون امام خميني (ره)، آيت‌الله بروجردي، آيت‌الله مرتضوي، آيت‌الله لنگرودي، دروس خارج و فقه را فرا گرفت.
وي در همين سال ها موفق به اخذ مدرک کارشناسي در رشته‌ي الهيات و حقوق قضايي گشت و با تأسيس چند مدرسه در رشت شاگردان زيادي را تعليم داد. وي بارها توسط ساواک دستگير و مورد بازجويي قرار گرفت و در سال 1343 به مدت سه سال ممنوع المنبر و ممنوع الخروج از کشور گرديد.
حجت‌الاسلام احسان‌بخش بدون هيچ ترسي در جلسات سخنراني خود به افشاگري مظالم رژيم پرداخت و مردم نيز پرشور و بي‌محابا در مجالس او شرکت نمودند. او پس از پيروزي انقلاب به نمايندگي از امام (ره) در سال 1358 کنترل سفارت‌خانه‌ها و کنسولگري‌هاي ايران در پاکستان، هند و بنگلادش را بر عهده گرفت و در سال 1359 به عنوان نماينده‌ي حضرت امام در گيلان و امام جمعه‌ي رشت منصوب شد. در تاريخ 26/1/1361 به هنگام اقامه‌ي نماز در مسجد کاسه فروشان رشت در محراب عبادت مورد سوء‌قصد قرار گرفت. بعد از حمله‌ي تروريستي منافقين حجت‌الاسلام احسان‌بخش با بيش از 70 % جانبازي از ناحيه‌ي قلب و کليه هفته‌اي سه مرتبه براي انجام عمل دياليز به بيمارستان مي‌رفت. اين جراحت و صبر زياد او لقب «شهيد زنده‌ي محراب» را براي او به ارمغان آورد و از آن پس مردم او را به اين نام مي‌شناختند.
عوارض قلبي ناشي از اين بيماري نيز باعث شد در سال 1371 عمل جراحي قلب باز داشته باشند اما از پاي ننشست و با حضور در نماز جمعه و نوشتن کتاب از اسلام و انقلاب حمايت کرد. با فرا رسيدن بيست و هشتمين روز از ارديبهشت ماه سال 1380 وي به علت تشديد عارضه‌ي کليوي به بيمارستان خاتم الانبياء(ص) منتقل گشت و سرانجام در روز دوشنبه چهاردهم خردادماه هم‌زمان با سالروز ارتحال مرادش امام عزيز (ره) در سن 71 سالگي به آسمان پر گشود. از آيت‌الله احسان‌بخش 60 جلد کتاب به يادگار ماند.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:06 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :1340

نام پدر :حسين علي

تاریخ شهادت : 5/6/1375

محل تولد :اصفهان /اصفهان /-

طول مدت حیات :35

محل شهادت :بيمارستان مهر

  مزار شهید :

در اسفند ماه سال 1340 در اصفهان ديده به جهان هستي گشود. دوران کودکي را تحت تعليم خانواده مذهبي خود سپري کرد. همزمان با ورود به دبستان قرائت قرآن کريم را آموخت. دوران دبيرستان براي او به دليل رشد خارق‌العاده اخلاقي و سياسي دوران سرنوشت‌سازي بود. او اوقات فراغت خود را در کارخانه سنگبري گذراند تا با به دست آوردن پول سهم کوچکي در تأمين معاش خانواده داشته باشد.
با پيروزي انقلاب به سپاه پاسداران پيوست و کار را در سپاه با مربي‌گري در پادگان آموزشي 15 خرداد اصفهان آغاز کرد. حاج اکبر با مهارت خاص و غيرقابل وصفي به آموزش نظامي و تقويت بنيه دفاعي و جنگي نيروها همت گمارد و با شروع درگيري در کردستان، يک گروه از نيروهاي آموزشي را آماده نمود و خود همراه آنان به سنندج عزيمت نمود و مسئوليت سپاه سنندج را پذيرفت.
آقابابايي در طول حضور مداوم خود در کردستان و جنوب به خاطر لياقتي که داشت فرماندهي عمليات ناحيه کردستان و فرماندهي تيپ 110 شهيد بروجردي را عهده‌دار بود و به خوبي اداي تکليف نمود. عمليات معروف کرکوک و نفوذ به عمق 175 کيلومتري خاک عراق و... را نيز فرماندهي کرد و در اين عمليات اولين موشک آرپي‌جي را به سمت مواضع دشمن خود شليک نمود.
او در طول سال‌هاي دفاع مقدس در عمليات‌‌هاي بي‌شماري شرکت کرد و چندين مرتبه مجروح شد. عمليات کربلاي 5 برگ زريني از رشادت‌هاي اکبر بود. بمباران شيميايي در اين عمليات سردار وفادار اسلام را براي هميشه به بستر بيماري انداخت.
شايستگي بي‌نظير حاج اکبر موجب واگذاري فرماندهي تيپ 18 الغدير و فرماندهي قرارگاه ارشد سپاه در استان يزد شد. در اواخر سال 1369 جانشين فرماندهي لشکر 14 امام حسين (ع) شد. حاجي در سال 1363 همسر خود را انتخاب نمود و در محضر امام (ره) عقد کرد. امام (ره) با شناختي که از او داشت او را در آغوش کشيد و برايش دعا نمود. ثمره اين ازدواج دو فرزند دختر به نام‌هاي زينب و زهرا بود. وي با حکم فرماندهي کل سپاه، به نيروي قدس سپاه مأموريت يافت و در سمت فرماندهي عمليات آن نيرو مشغول فعاليت شد.
‌ کم‌کم آثار جراحات شيميايي، اين مبارز خستگي‌ناپذير را روانه مراکز پزشکي داخل و خارج کشور ساخت.
سال 1367 در رشته مهندسي دانشگاه پذيرفته شد و در سال 1370 در رشته علوم سياسي دانشگاه اصفهان به تحصيل پرداخت. سرانجام سردار دلاور اسلام در تاريخ 5/6/1376 در آستانه ايام فاطمه (س) در بيمارستان مهر تهران در حالي که آرام آرام زيارت عاشورا را زمزمه مي‌کرد، در سن 35 سالگي برات عشق را از معشوق دريافت کرد و هنگام دميدن سپيده سحر همراه قافله صبح به آسمان پرگشود.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 6:05 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

 

تاريخ تولد :1343

نام پدر :طفرقه

تاریخ شهادت : 12/2/1375

محل تولد :كهكيلويه‌بويراحمد /ياسوج /-

طول مدت حیات :32

محل شهادت :تهران_ بيمارستان ساسان

  مزار شهید :گلزار شهداي ياسوج

عباس آزادي در خانواده‌اي مذهبي در سال 1343 در ياسوج ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکي به وادي علم و دانش پا نهاد؛ دوران ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت و کسب نمرات عالي پشت‌سر گذاشت و وارد دوره‌ي دبيرستان گرديد. استعداد سرشار شخصيت، ادب، صلابت کلام، متانت، رفتار و منش عالي او از همان ابتدا از وي انساني وارسته دوست داشتني ساخته بود طوري که براي همکلاسي‌ها يک معلم و براي معلمين يک دوست صميمي بود.
در اوايل انقلاب زيربناي برنامه‌هاي ارزشمندي هم‌چون برگزاري کلاس‌هاي قرآن و جلسات بحث آزاد فرهنگي ديني و اجتماعي، تشکيل انجمن اسلامي دانش‌آموزي را بنيان نهاد. در سال 1360 وارد حوزه‌ي علميه‌ي ياسوج شد و از اساتيد اخلاق ايشان شهيد عبدالله ميثمي بود. بعد از دو سال جهت ادامه‌ي تحصيل عازم مشهد مقدس شد و در مدرسه‌ي آيت‌الله موسوي‌نژاد به فراگيري علوم الهي پرداخت، بعد از سه سال اقامت در مشهد در سال 1365 به شهر مقدس قم هجرت نمود. درس مکاسب، رسائل و کفايه را در محضر اساتيد بزرگواري هم‌چون آيت‌الله موسوي تهراني و استاد محمدي فرا گرفت و درس خارج اصول را از محضر آيت‌الله مکارم، آيت‌الله وحيد و آيت‌الله گنجي و درس خارج فقه را از محضر آيت‌الله فاضل لنکراني و آيت‌الله تبريزي فرا گرفت. ايشان هم‌زمان با شرکت در درس خارج، موفق به اخذ دانشنامه‌ي کارشناسي ارشد از دفتر تبليغات حوزه‌ي علميه‌ي قم گرديد و هم‌چنين از سال 1371 در موسسه‌ي تخصصي کلام تحت نظر آيت‌الله سبحاني مشغول به تحصيل شد که روزهاي آخر عمر درصدد تکميل پايان نامه‌ي خويش بود. وي ضمن تحصيل در مدرسه‌ي علميه‌ي امام صادق (ع) و مدرسه‌ي علميه‌ي جانبازان قم به تدريس ادبيات عرب و کتب درسي حوزه مشغول بود.
اين روحاني مجاهد، مبلغي موفق و رزمنده‌اي فداکار بود؛ بارها در جبهه‌هاي جنوب و غرب حضور يافت و در عمليات کربلاي چهار، سال 1365مصدوم شيميايي شد. با اين‌که از آن سال تا لحظات آخر عمر از ناحيه‌ي ريه و گوارش به سبب گازهاي شيميايي رنج مي‌برد، اما با روحيه‌ي عالي و توان فوق‌العاده به تلاش و مجاهدت خويش در ميادين علم و جهاد ادامه داد و سرانجام در تاريخ 12/2/1375 در سنّ 32 سالگي به شهادت رسيد.
آخرين روزها با اين‌که همه را مي‌شناخت، مي‌نوشت مرا ببخشيد و اشک از چشمانش جاري بود. بيمارستان ساسان تهران شاهد مناجات و راز و نياز عارفانه‌ي او بود؛ روزها در بيمارستان چشم انتظار مادر بود و ساعتي بعد از ملاقات با مادر، روح مطهرش به ملکوت پر کشيد. مزار پاکش در گلزار شهداي ياسوج قرار دارد.




[ جمعه 21 مرداد 1390  ] [ 5:50 PM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
 

 

نامه بنويس، نترس از اينكه جوهر خودكارت تمام شود

خبرگزاري فارس: از شما مي خواهم موقع نامه نوشتن، مرا راهنمايي كني، چون به قول امام، شما در خيل كارواني هستيد كه به مقصد نزديك شده ايد، ولي ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. در هر صورت، من تو را بيشتر از آنچه كه فكرمي كني مي شناسم. به اميدي روزي كه تمام مردان و زنان حزب الله به آخرين خط كمال برسند.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»خبرگزاري فارس، رضا (رزاق)چراغي زماني فرمانده لشكر 27 بود كه اين يگان زير مجموعه سپاه 11 قدر به‏فرماندهي حاج همت به‎شمار مي‏رفت، شايد به همين دليل است كه از دوران فرماندهي او در لشكر 27 كمتر ياد مي‏شود. او پس از اسارت حاج احمد متوسليان در لبنان به فرماندهي لشكر رسيد و در عمليات والفجر يك شربت شهادت نوشيد. ايشان اولين نامه اي كه براي پدر همسر خويش نوشته، از او اجازه گرفته كه براي همسر خويش نامه بنويسد و اين نشانه احترام و صداقت و صفاي اوست.



*در اولين نامه رضا به خانواده همسرش اين گونه مي خوانيم:



بسمه تعالي .حضور محترم سرور گرامي، سلام. اميد است كه سلام مرا كه از راهي دور و قلبي سرشار از روي پيروزي اسلام است، بپذيريد. سلامتي و جودتان را از درگاه خداوند خواستارم و اگر جوياي حال اينجانب باشيد، بحمدالله خوبم و نگراني اي جز دوري شما ندارم كه آن هم به خاطر اسلام ضروري است. از اين كه در نوشتن نامه كوتاهي كرده ام، معذرت مي خواهم. دليلش اين است كه مي خواستم تلفني تماس بگيرم، ولي متاسفانه شماره نداشتم و اين مدت با برادرم هم تماس نداشتم كه از ايشان بپرسم. لازم دانستم كه با نامه سلامي خدمتتان عرض نموده، جوياي حال باشم كه انشاءالله همگي سلامت باشيد. خدمت خانم و خانم بزرگ سلام برسانيد. خدمت علي آقا سلام برسانيد. تمام فاميل را از قول اينجانب سلام برسانيد و در ضمن با اجازه جنابعالي نامه اي هم براي خانم نوشته ام. باري، به دليل اينكه عمليات به تعويق افتاده، كه ان شاءالله به زودي انجام خواهد شد، آمدن من هم همان طور كه به عرض رساندم به اين مسئله ارتباط دارد. اميدوارم بزودي پس از پيروزي خدمت برسم. والسلام. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار .



ملتمس دعا رضا چراغي 8/11/61




*همسر وي در پاسخ به نامه او مي نويسد:



بسم الله الرحمن الرحيم.



«ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاكانهم بنيان مرصوص» به درستي كه خداوند دوست داردكساني را كه در راه او خدمت مي كنند و در راه او مبارزه مي كنند، در صف هاي به هم پيوسته و محكم و استوار.



سلام عليكم .



«نامه اي به يك پاسدار دلير»



به تو اي دلاور با رشادت، به تو كه هفت سين سپاس و ستايش و سلاح و سلوك علي وار و سرخي خون و سبزي شهادت و سنت اسلامي را درخود جمع داري. به تو كه نماز را بر تربت خاك وطن مي خواني، در اين سرزميني كه اينك بلاكش شده است.



نامه ام را به تو مي نويسم اي پاسدار دلير. به تو كه تبريك خويشاوندانت را به هنگام تولدشان، با شليك خمپاره به آنها گفتي و من نامه ام را به رودخانه كارون مي اندازم تا تو هنگامي كه وضو مي سازي، آن را برداري و غنچه لبت بشكفد.



اي لاله‌اي در صحرا، اي قطره اشكي در دريا، اي قطره اي در رود، اي ناجي دريا، اي خسي در ميقات. چه گويم كه توانم نيست. اي اسطوره خوبي ها. اي كه هر شب در زير نور مهتاب بر درخت تكيه مي دهي و چون عابدي هستي كه مي خواهي از عبد بودن، به ملائكه برسي و تو مي خواهي از«من» بودن، به «ما» هجرت كني و از ما بودن، به انبياء ...



با عرض سلام...، اميدوارم كه حالت خوب باشد. منظور از نوشتن اين نامه، پاسخ به نامه پر مهر وصداقت جنابعالي بود. اميدوارم از مقدمه اي كه در اول نامه نوشتم، خوشت بيايد و قبولش كني. هر چند شايد به آن صورت هنوز همديگر را نشناخته باشيم، ولي نيروي قلبي و ايمان قلبي من، اين نويد را به من مي دهد كه تو واقعا لياقت اين صفت ها را داري. در هر صورت، اگر از حال خانواده بخواهي، صحيح و سلامت هستند. در مورد نامه اي كه به پدرم فرستاده بودي، خيلي از شما تشكر كرد و فقط مامان گله مي كرد كه چرا اينقدر دير نامه دادي. هر چند شايد تو را يكي دو بار ديده، ولي من احساس مي كنم كه خيلي تو را دوست دارد. خودش هم مي گويد، در هر صورت، مامان و آقا جون خيلي ازتو انتظار دارند كه زود زود نامه بدهي، از اينكه از پدرم براي نوشتن نامه اجازه خواسته بودي، تشكر مي‌كنم. به قول آقاجون و مامانم، اين نشانه لطف و ادب تو ست. از شما خواهش مي كنم زود و فوري نامه بنويسي، چون نامه نوشتن تو باعث مي شود كه من آسوده خاطر شوم...



از شما مي خواهم موقع نامه نوشتن، مرا راهنمايي كني، چون به قول امام، شما در خيل كارواني هستيد كه به مقصد نزديك شده ايد، ولي ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. در هر صورت، من تو را بيشتر از آنچه كه فكرمي كني مي شناسم. به اميدي روزي كه تمام مردان و زنان حزب الله به آخرين خط كمال برسند. به اميد ظهور امام عصر و تشكيل جامعه اسلامي. به اميد روزي كه تمام رزمندگان پرچم سرافراز نصر من الله و فتح قزيب را در تمامي قله هاي پيروزي به اهتزاز در آورند. التماس دعا دارم. خواهش مي كنم ما را هنگام دعاي شب و هنگام فعاليت روز از ياد نبريد.



اگر نامه نوشتي، چند صفحه بنويس. نترس! از اينكه جوهر خودكارت تمام شود.



خدايا، خدايا، تو را به جان زهرا، تا انقلاب مهدي، خميني را نگهدار .هر چه مستحكم تر باد خط ولايت فقيه



ساعت10/30شب




[ پنج شنبه 6 مرداد 1390  ] [ 10:25 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
 

 

نامه بنويس، نترس از اينكه جوهر خودكارت تمام شود

خبرگزاري فارس: از شما مي خواهم موقع نامه نوشتن، مرا راهنمايي كني، چون به قول امام، شما در خيل كارواني هستيد كه به مقصد نزديك شده ايد، ولي ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. در هر صورت، من تو را بيشتر از آنچه كه فكرمي كني مي شناسم. به اميدي روزي كه تمام مردان و زنان حزب الله به آخرين خط كمال برسند.

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»خبرگزاري فارس، رضا (رزاق)چراغي زماني فرمانده لشكر 27 بود كه اين يگان زير مجموعه سپاه 11 قدر به‏فرماندهي حاج همت به‎شمار مي‏رفت، شايد به همين دليل است كه از دوران فرماندهي او در لشكر 27 كمتر ياد مي‏شود. او پس از اسارت حاج احمد متوسليان در لبنان به فرماندهي لشكر رسيد و در عمليات والفجر يك شربت شهادت نوشيد. ايشان اولين نامه اي كه براي پدر همسر خويش نوشته، از او اجازه گرفته كه براي همسر خويش نامه بنويسد و اين نشانه احترام و صداقت و صفاي اوست.



*در اولين نامه رضا به خانواده همسرش اين گونه مي خوانيم:



بسمه تعالي .حضور محترم سرور گرامي، سلام. اميد است كه سلام مرا كه از راهي دور و قلبي سرشار از روي پيروزي اسلام است، بپذيريد. سلامتي و جودتان را از درگاه خداوند خواستارم و اگر جوياي حال اينجانب باشيد، بحمدالله خوبم و نگراني اي جز دوري شما ندارم كه آن هم به خاطر اسلام ضروري است. از اين كه در نوشتن نامه كوتاهي كرده ام، معذرت مي خواهم. دليلش اين است كه مي خواستم تلفني تماس بگيرم، ولي متاسفانه شماره نداشتم و اين مدت با برادرم هم تماس نداشتم كه از ايشان بپرسم. لازم دانستم كه با نامه سلامي خدمتتان عرض نموده، جوياي حال باشم كه انشاءالله همگي سلامت باشيد. خدمت خانم و خانم بزرگ سلام برسانيد. خدمت علي آقا سلام برسانيد. تمام فاميل را از قول اينجانب سلام برسانيد و در ضمن با اجازه جنابعالي نامه اي هم براي خانم نوشته ام. باري، به دليل اينكه عمليات به تعويق افتاده، كه ان شاءالله به زودي انجام خواهد شد، آمدن من هم همان طور كه به عرض رساندم به اين مسئله ارتباط دارد. اميدوارم بزودي پس از پيروزي خدمت برسم. والسلام. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار .



ملتمس دعا رضا چراغي 8/11/61




*همسر وي در پاسخ به نامه او مي نويسد:



بسم الله الرحمن الرحيم.



«ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاكانهم بنيان مرصوص» به درستي كه خداوند دوست داردكساني را كه در راه او خدمت مي كنند و در راه او مبارزه مي كنند، در صف هاي به هم پيوسته و محكم و استوار.



سلام عليكم .



«نامه اي به يك پاسدار دلير»



به تو اي دلاور با رشادت، به تو كه هفت سين سپاس و ستايش و سلاح و سلوك علي وار و سرخي خون و سبزي شهادت و سنت اسلامي را درخود جمع داري. به تو كه نماز را بر تربت خاك وطن مي خواني، در اين سرزميني كه اينك بلاكش شده است.



نامه ام را به تو مي نويسم اي پاسدار دلير. به تو كه تبريك خويشاوندانت را به هنگام تولدشان، با شليك خمپاره به آنها گفتي و من نامه ام را به رودخانه كارون مي اندازم تا تو هنگامي كه وضو مي سازي، آن را برداري و غنچه لبت بشكفد.



اي لاله‌اي در صحرا، اي قطره اشكي در دريا، اي قطره اي در رود، اي ناجي دريا، اي خسي در ميقات. چه گويم كه توانم نيست. اي اسطوره خوبي ها. اي كه هر شب در زير نور مهتاب بر درخت تكيه مي دهي و چون عابدي هستي كه مي خواهي از عبد بودن، به ملائكه برسي و تو مي خواهي از«من» بودن، به «ما» هجرت كني و از ما بودن، به انبياء ...



با عرض سلام...، اميدوارم كه حالت خوب باشد. منظور از نوشتن اين نامه، پاسخ به نامه پر مهر وصداقت جنابعالي بود. اميدوارم از مقدمه اي كه در اول نامه نوشتم، خوشت بيايد و قبولش كني. هر چند شايد به آن صورت هنوز همديگر را نشناخته باشيم، ولي نيروي قلبي و ايمان قلبي من، اين نويد را به من مي دهد كه تو واقعا لياقت اين صفت ها را داري. در هر صورت، اگر از حال خانواده بخواهي، صحيح و سلامت هستند. در مورد نامه اي كه به پدرم فرستاده بودي، خيلي از شما تشكر كرد و فقط مامان گله مي كرد كه چرا اينقدر دير نامه دادي. هر چند شايد تو را يكي دو بار ديده، ولي من احساس مي كنم كه خيلي تو را دوست دارد. خودش هم مي گويد، در هر صورت، مامان و آقا جون خيلي ازتو انتظار دارند كه زود زود نامه بدهي، از اينكه از پدرم براي نوشتن نامه اجازه خواسته بودي، تشكر مي‌كنم. به قول آقاجون و مامانم، اين نشانه لطف و ادب تو ست. از شما خواهش مي كنم زود و فوري نامه بنويسي، چون نامه نوشتن تو باعث مي شود كه من آسوده خاطر شوم...



از شما مي خواهم موقع نامه نوشتن، مرا راهنمايي كني، چون به قول امام، شما در خيل كارواني هستيد كه به مقصد نزديك شده ايد، ولي ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم. در هر صورت، من تو را بيشتر از آنچه كه فكرمي كني مي شناسم. به اميدي روزي كه تمام مردان و زنان حزب الله به آخرين خط كمال برسند. به اميد ظهور امام عصر و تشكيل جامعه اسلامي. به اميد روزي كه تمام رزمندگان پرچم سرافراز نصر من الله و فتح قزيب را در تمامي قله هاي پيروزي به اهتزاز در آورند. التماس دعا دارم. خواهش مي كنم ما را هنگام دعاي شب و هنگام فعاليت روز از ياد نبريد.



اگر نامه نوشتي، چند صفحه بنويس. نترس! از اينكه جوهر خودكارت تمام شود.



خدايا، خدايا، تو را به جان زهرا، تا انقلاب مهدي، خميني را نگهدار .هر چه مستحكم تر باد خط ولايت فقيه



ساعت10/30شب




[ پنج شنبه 6 مرداد 1390  ] [ 10:25 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]

خستگی نا پذیر:

ازهمان روزهای ابتدایی جنگ کمتر ابراهیم به تدریس می رسید تا اینکه تماماً در جبهه بود.گروهی راه افتاده بود به نام گروه چریکی نامنظم شهید اندرزگو .رزمنده هایی پرتوان ومخلص که قرار بود عملیات شناسایی انجام دهند و فرمانده گروه ابراهیم.

ابراهیم در جنگ نمازش را فراموش نکرده بود، اخلاقش راهم.

از رفتارش با اسرا می گفتند که چگونه مراعات می کرد.چنان می شد که مثلاً یکبار اتفاق افتاده بود از هجده اسیری که گرفته بودند ، داوطلبانه به مبارزه با رژیم صدام پرداخته بودند و دست آخر هر هجده نفر به شهادت رسیدند.

یکبار هم بچه های آموزش که نارنجک آموزشی ای اشتباه به سنگر ابراهیم انداخته بودند ، بعد از چند لحظه شاهد صحنه ای بودند که به باورشان نمی آمد. ابراهیم به روی نارنجک خوابیده  بود.این ماجرا بعدها زبان به زبان بین همه پیچید.

با آن همه زحماتی که می کشید و جان فشانی هایی که می کرد یکبار مصاحبه کرده بود و گفته بود : ما فقط  با اسم یا زهرا(س) راهپیمایی می کنیم .از مدیونی اش به مردم که برای  جبهه همه چیز می فرستندهم گفته بود.

کانال کمیل و پروانه ی تنها:

عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد.

من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند.

پرسیدم:از کجا می آیید.

حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند.

با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟

در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد.

هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود.

عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد.

درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود:

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س).

یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش وگفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت.

گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟

گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود … ، لباسش اون جوری و چفیه… . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟

گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید.

یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین.

این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود.

چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمودوند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود:

امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س




[ پنج شنبه 6 مرداد 1390  ] [ 10:24 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
 

اول بار هر کس از خودش ممکن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این کار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا می‌خواست خودش را جلوی دیگران عزیز کند؟ آیا می‌خواست بر نفس خود غلبه کند؟

حاج ابراهیم همت همان ژنرالی است که روزگاری در سپاه ۱۱ قدر بیش از ده هزار نیروی بسیجی و پاسدار تحت امر او بودند. اینکه فرمانده‌ای در این جایگاه بگوید: «من در پوتین بسیجی‌ها آب می‌خورم» چه نکته‌ای می‌تواند داشته باشد؟

اول بار هر کس از خودش ممکن است بپرسد چرا؟ وقتی لیوان هست این کار غیر بهداشتی را انجام داد؟ آیا می‌خواست خودش را جلوی دیگران عزیز کند؟ آیا می‌خواست بر نفس خود غلبه کند؟

به طور قطع دلیل دیگر این کار می‌تواند این باشد که بسیجی‌ها عشق من هستند و نباید کسی آنها را تنبیه کند. به هر حال این کار ایشان در یک زمان و مکان خاص تاثیر بسیار بالایی در روحیه بسیجیان داشته است.

اصل ماجرا چه بود؟

راوی که خود یک بسیجی است، می‌گوید: محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت‌های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه‌ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه‌ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی‌های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می‌کرد.

فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می‌داد که ساکت شود و به صحبت‌های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی‌کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می‌خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی‌ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک، برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه‌ای اطراف آنها ایجاد شد.

سرو صداها که بالا گرفت، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت‌هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می‌کنیم».

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو

سکوتی سنگین همه میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.

حاجی صدایش را بلندتر کرد: «بدو برادر! بجنب»

بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.

حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه‌ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه‌اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟

حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی‌هاست. ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی‌ها آب می‌خوره».

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته‌ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.

 

گردآوری: گروه نیک صالحی




[ پنج شنبه 6 مرداد 1390  ] [ 10:18 AM ] [ مسعود رنجبر ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 11 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با عرض سلام و دورود بر شهدای صدر اسلام و شهدای کربلا و همچنین بر امام خمینی (ره) و شهدای انقلاب اسلامی و علی الخصوص شهدای هشت سال دفاع مقدس ، این وبلاگ با هدف آشنایی دوستان و جوانان کشور ایران و همچنین ترویج دفاع مقدس و علی الخصوص مقابله با تهاجم فرهنگی یا به سخن مقام معظم رهبری ناتوی فرهنگی ایجاد شده است . لذا از دوستان و جوانان عزیز تقاظامندم که پیشنهادات و انتقادات را ثبت کننید تا بتوانیم بهتر در این راه عظیم یا جهاد اکبر انجام وظیفه کنیم .
نویسنده وبلاگ
آمار سایت
كل بازديدها : 138370 نفر
كل مطالب : 571 عدد
تعداد کل نظرات: 22 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: یک شنبه 4 اردیبهشت 1390 
آخرین بروز رسانی : شنبه 17 مرداد 1394 
امکانات وب
Begin ParsTools.com Prayer Times Code --> پرتال جامع فرهنگی اطلاع رسانی راسخون