مرحوم میرزا اسماعیل دولابی می فرمود: اگر دیدید کسی کار خلافی می کند، سرت را برگردان.
این ستّاریت است.
ستر خداست.
اگر دیدی آدم خوبی است، فقط جاهل است، آن وقت بر میگردی با روح صفا و یگانگی با خدای خودت با او صحبت میکنی.
اول خودت معروف شو و چشمت را آلوده به خلاف دیگران نکن.
چون اگر نگاه کردی و اذیّت شدی نمیتوانی حق او را ادا کنی.
ولی وقتی سرت را بر گرداندی و به حال خود آمدی خیر خواه او میشوی.
نگاه میکنی میبینی آدم بیچارهای است.
با یگانگی با هم صحبت می کنید. یک وقت میبینی علاج شد.
در امر به معروف و نهی از منکر نباید سرّ افراد را شکافت و گرنه میگوید: به شما چه؟ اگر قصد شما هدایت است و پردهاش را بدری بدتر میشود.
خدا دوست ندارد. بلکه با سلام و علیک و حال و احوال، با ملاطفت و نرمی، با هم صحبت میکنید.
او هم خودش میفهمد.
امر به معروف و نهی از منکر خیلی لطایف دارد.
اگر حقش را ادا کنی شخصی را که امر به معروف کردهای مبلغ مقصد شما میشود.
ولی اگر اذیّت شد مخرّب مقصد شماست.
هر جا برود میگوید: اینها بدجنسند، چنین و چنانند.
اگر از شما اخلاق و صفا و وفا و یگانگی دید مبلغ مقصد شماست.
هرجا بنشیند میگوید: آدمهای خوبی هستند، خیلی با اخلاق با من حرف زد، خیلی مرا درست کرد، به داد من رسید، اصلا مرا نجات داد.
*منبع
کتاب طوبی محبت – ص 146
مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی
من فردی بودم که همیشه کارم در معادن بود و ایشان همیشه دنبال من بودند، سال 1326 که ایشان به دنیا آمدند در شهر ری من منزل پدرم بودم، جایی نداشتم، کاری هم نداشتم و در آن دوره نظام وظیفهام را میگذراندم.

سابقاً در چنین خانههایی همه اهل فامیل جمع میشدند. منتقل شدم به سازمان برنامه و به آنجا رفتم به شرکت سهامی کل معادن، در این شرکت کمکم کارهای معادن، که باعث میشد من به شهرستانها بروم شروع شد و من در آن سالها با مرتضی در معادن بودم.
ایشان از سال 1333 که به معادن خمین رفتم، معادن سرب و روی خمین کلاس اول دبستان در آن جا مرتضی را نامنویسی کردیم، در خمین شاگرد اول بود و شاگرد خوبی هم بود؛ حتی یک روزی آمد و دیدیم گریه میکند پرسیدیم چرا گریه میکنی؟ گفت برای اینکه به من 20 دادهاند و به یکی دیگر هم 20 دادهاند، رفته بود و به معلم گفته بود و او هم جواب داده بود که من به تو 25 که نمیتوانم بدهم. البته مرتضی قبل از اینکه به مدرسه برود در منزل خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود حتی وقتی کلاس اول بود روزنامه میخواند. ما تا دو سال خمین بودیم ولی سال 35 به یک معدن دیگری رفتیم معدن مسی بود که نزدیک شهرستان میانه بود، کوه بود و مدرسهای نبود که من مرتضی را در آن نامنویسی کنم من رفتم و از آموزش و پرورش زنجان اجازه گرفتم تا بتونم این را و آن فرزند دوّمم که در حال حاضر در آمریکا استاد دانشگاه است اینها را بگذارم درس بخوانند. یک مدرسه دایر کردم که خودم در آن تدریس میکردم و رئیس حسابداری آنجا درس میداد. این مدرسه چهار کلاسه بود که در آخر 6 کلاسه شد، وقتی مرتضی به کلاس چهارم رفت از وجود خود او هم برای تدریس کلاس اوّلیها استفاده می شد. بعد به کرمان رفتیم و در یک دبیرستان در کرمان شروع کردند به تحصیل کردن. دبیرستان را در کرمان بودند تا سال دهم دبیرستان که به مدرسههای ملّی تهران آمدند.
مرتضی رشتهاش ریاضی بود، یک روز کارت کنکوری دستش بود. به او گفتم مگر نمیخواهی در کنکور شرکت کنی! گفت کارتم را پاره کردم، گفتم اِ چرا؟ گفت: رشته ریاضی را دوست ندارم. بعد رفت در هنرهای زیبا در کلاس طراحی نشست و بعد کنکور طراحی داد و در آنجا شاگرد اول شد. تا سال 1355 تقریباً.
در کودکی یادم هست وقتی مهمانهای خارجی برای من میآمدند میرفت و با آنها شروع میکرد به صحبت کردن و بههیچ وجه گوشهگیر نبود.خدمت نظام وظیفهاش را در نیروی هوایی انجام داد.
به نقاشی خیلی علاقه داشت در همان سالهایی که در کرمان بودیم معلم نقاشی داشت؛ به نویسندگی هم خیلی علاقه داشت و خیلی چیزها مینوشت. حتی یک کتابی قبل از انقلاب نوشته بود که اسم عجیبی داشت یادم نیست یک چیزی شبیه "نه از خود.... " موضوعاش یک چیزی بود در مورد ناراحتی مردم و فقر و تنگدستی و... بود. البته بعضی از نسخههای این کتاب هم بود که تکثیر شده بود اما الان در دسترس نیست.
یادم هست از همان زمانی که به دانشکده میرفت در مورد این موضوعات حساس بود. یک روز زمستان وقتی از دانشکده به خانه آمده بود دیدم پالتویش همراهش نیست. پرسیدم پالتویت کجاست؟ گفت: دادم به کسی. از این کارها زیاد میکرد.
بعد از انقلاب مرتضی را خیلی کم میدیدم. پس از مدتی هم که همخانه شدیم با این حال باز بیشتر در مسافرت و سفر جبهه بود، مواردی هم که در منزل بود خیلی کم در مورد کارش صحبت میکرد، مسائل جبهه را برای ما تعریف میکرد. فقط یکی دو بار در مورد دوستان و همکاران رفقایش که در کنارش در جبهه به شهادت رسیده بودند تعریف کرد. یا مثلاً میگفت دوربینمان را در اهواز جایی گذاشته بودیم به امانت ، وقتی برگشتیم دیدیم فیلم روی آن پاک شده است و همین.
در مورد مشکلات کارش هیچوقت حرف نمیزد یعنی اصلاً مشکل احساس نمیکرد.مشکلها را ، همه را خرد میکرد. اما همیشه نگران وضع مملکت بود اما در عین حال خوشحال هم بود به خاطر این که انقلاب شده و....
سالهای آخر خیلی کم خواب بود و سه چهار ساعت بیشتر نمیخوابید و همهاش در حال نوشتن بود. ما خیلی کم او را میدیدیم. در این سالهای آخر وقتی متوجه آمدنش میشدم که جمعهها میآمد و صدایم میکرد که: "بابا نماز جمعه نمیروی؟ " من هم میگفتم چرا نمیروم. من مرتضی را تا آن زمان که زنده بود نمیشناختم.
منبع:سایت شهید آوینی
مسائل پیرامون زندگانی امام زمان(عج) یکی از موضوعات جذاب برای مسلمانان و منتظران آن حضرت است و بسیاری از مردم دوست دارند که از جزئیات زندگی ایشان مانند محل سکونت و یاران او بیشتر بدانند. یکی از موضوعات جذاب برای منتظران مهدی موعود(عج) این است که آیا ایشان ازدواج کردهاند یا خیر و آیا فرزندی دارند؟
کسی از حضرت علی(ع) سوال کرد: چرا ما دوبار سجده می کنیم؟ خوب همین طور که یک بار رکوع می کنیم یکبار هم سجده کنیم.
البته می دانید که سجده یک خضوع بالاتر و خشوع بیشتری از رکوع است.
چون سجده این است که انسان آن عزیزترین عضوش را به علامت عبودیت روی پست ترین چیز یعنی خاک می گذارد، جبین بر خاک می ساید، این طور در مقابل پروردگار اظهار کوچکی می کند. گفت: چرا ما در هر رکعت دوبار سجده می کنیم، چه خصوصیتی در خاک است؟
امیر المومنین(ع) این آیه را خواند:
«منها خلقناکم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری»(طه / ۵۷)
اول که سر بر سجده می گذاری و بر می داری یعنی منها خلقناکم همه ی ما از خاک آفریده شده ایم، تمام این پیکر ما ریشه اش خاک است، هرچه هستیم از خاک به وجود آمده ایم، دو مرتبه سرت را بر خاک بگذار، یادت بیاید که می میری و باز به خاک بر می گردی، دوباره سرت را از خاک بردار و یادت بیفتد که یکبار دیگر از همین خاک محشور و مبعوث خواهی شد. ۱
پی نوشت:
۱ - گفتارهای معنوی، ص۹۳-۹۴.
۲ - طهارت روح، ص۱۷۵-۱۷۶.
وهب بن عمرو، مشهور به بهلول مجنون از خواص شاگردان امام صادق علیه السّلام و از فقها و علمای برجسته و عارف کامل بود، نقل می کنند هارون الرشید(پنجمین خلیفه عباسی) می خواست برای بغداد قاضی القضاة تعیین کند، با اصحاب خود در مورد شخص شایسته ای که عهده دار منصب قضاوت گردد مشورت کرد همه گفتندکه هیچ کس مانند بهلول شایستگی این کار را ندارد.
هارون، بهلول را طلبید و به او گفت: ای فقیه هوشمند، ما را در مورد قضاوت یاری کن.
بهلول گفت: من صلاحیت این کار را ندارم.
هارون گفت: تمام مردم بغداد تو را برای این کار شایسته می دانند.
بهلول گفت: عجبا! من به خود از آنها آگاهترم. وانگهی من یا راست می گویم که صلاحیت ندارم یا دروغ می گویم، از این دو حال خارج نیست. اگر راست می گویم پس صلاحیت ندارم، و اگر دروغ می گویم آدم دروغگو صلاحیت مقام قضاوت را نخواهد داشت!!.
گفتند: تو را آزاد نمی کنیم تا اینکه این مقام را قبول کنی.
بهلول گفت: اکنون که ناگزیر هستم یک شب به من مهلت بدهید در این باره بیندیشم، به او مهلت دادند. بهلول از آنجا بیرون آمد و آن شب را به سر برد. فردای آن شب چوبی بلند به دست گرفت و خود را به دیوانگی زد و وارد بازار شد. مردم دیدند بهلول لباس و عبا و عمامه اش کج و معوج شده و چوبی به دست گرفته و سوار آن شده و فریاد می زند: از جلو من رد شوید اسبم شما را لگد نزند …
مردم گفتند: حضرت بهلول دیوانه شده است!.
این خبر به هارون رسید، هارون گفت: «ما جَنّ و لکن فَرّ بدینه منّا؛ او دیوانه نشده بلکه به این وسیله به خاطر دینش از ما فرار کرد.»
بهلول تا آخر عمر به همین وضع بسر برد تا مبادا طاغوت های عباسی او را به استخدام خود در آورند. او می دانست که قبول چنان ریاستی زمینه جنایت ها و گناهان است برای نجات از آن، خود را به دیوانگی زد.
پی نوشت: گناه شناسی، ص۱۵۱-۱۵۲.



