كاروانِ خالي
در مقاتل مينويسند: در روز عاشورا بعد از آنكه صحنهها تمام شد؛ عمرسعد دستور دارد كه به جنازهها و پيكرهاي نحس لشكرش نماز بخوانند و دفن كنند. امّا پيكر مقدّس اولياء خدا بر روي زمين كربلا مانده است. روز يازدهم بود كه كاروان آمادة حركت شدند. خاندان حسين(عليهالسّلام)، بيبيها و بچّهها را سوار مركبها كردند تا به سمت كوفه ببرند. مقدّمة كوتاهي ميگويم و بعد به توسّلم ميپردازم. دارد كه امام حسين(عليهالسّلام) وقتي از مكّه خواست حركت كند و به سمت كوفه بيايد، خيلي با عظمت بود. شايد حدود بيش از دويست يا سيصد كجاوه و... كه مورد احتياج اين كاروان بود را همراه داشتند. كجاوهها مخصوص بود، من جمله كجاوة زينب(سلاماللهعليها) كه خيلي با عظمت است. دارد وقتي زينب خواست حركت كند و از داخل منزل بيايد تا سوار بر محمل بشود، قاسم دويد و چهارپايهاي آورد و پاي كجاوه گذاشت؛ اباالفضل آمد و وقتي ديد اصحاب ايستادهاند، به آنها رو كرد و گفت: «غُضُّوا أَبْصَارَكُمْ»؛ چشمانتان را ببنديد؛ كه كسي پيكر خواهرش زينب را نبيند. آمد و زانو خم كرد كه زينب پايش را بر روي زانوي برادر بگذارد. عليّ اكبر پردة محمل را كنار زد و حسين(عليهالسّلام) زير بغلهاي زينب را گرفت. سوار بر كجاوه شد . زينب(سلاماللهعليها) اينطور از مكّه حركت كرد. امّا حالا ميخواهد از كربلا حركت كند. مقايسهاي بكنيد و ببينيد چگونه است؟
هيچكسي نمانده است!
«وَ نَظَرَ يَمينً وَ شِمالا وَ لَم تَري»؛ نگاه كرد و ديد هيچكس نمانده؛ آمدند كه زنها و بچّهها را سوار مركب كنند؛ فرمود: كنار برويد، خودم سوارشان ميكنم. همة بيبيها و بچّهها را سوار كرد؛ حالا خودِ زينب تك و تنها مانده است. حالا چطور سوار بر مركب بشود؟ خدا ميداند كه زينب چگونه خودش را سوار بر مركب كرد؟ آن خبيثها كاروان اسرا را حركت دادند. عمر سعد گفت: اينها را از كنار قتلگاه عبور دهيد. چشم زنها و بچّهها به بدنهاي قطعه قطعه شده بر روي خاك افتاد. يك وقت زينب متوجّه شد و ديد برادرزادهاش دارد ازهاق روح ميشود. به زينالعابدين گفت: «مالِي أَراكَ تَجُودُ بِنَفسِكَ يا بَقِيَّةَ جَدِّي وَ أَبِي وَ إخْوَتي؟» چرا با جانت بازي ميكني؟ امّا مگر خودش توانست تحمّل كند؟ به سمت مدينه رو كرد: «يَا مُحَمَّدَاهْ هَذَا حُسَيْنٌ بِالْعَرَاءِ»...
