نپذيرفتن شهادت با يزيد
شمس الدين محمد بن حمزه قنارى در زمان سلطان بايزيد، قاضى آستانه بود. بين دو نفر نزاع پيش آمده بود كه براى رفع دعوا پيش قاضى رفتند. اتفاقا شاهد يكى از طرف نزاع ، با يزيد بود.
سلطان بايزيد شهادت داد، ولى قاضى شهادت او را قبول نكرد. سلطان علت را پرسيد. قاضى گفت :
تو در نماز جماعت حاضر نمى شوى .
از آن پس بايزيد در مقابل قصر خود مسجد ساخت و هميشه در نماز جماعت شركت مى كرد.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
نماز عاشقانه جانبازان
به ديدن بچه هاى قطع نخاعى آسايشگاه امام خمينى ره رفته بوديم . احساس دوگانه اى از ديدن آنها به من دست داد. از اينكه بر روى صندلى چرخدار بودند، قلبم به درد آمد، اما از اينكه در راه دفاع از آرمانهاى مقدس اسلام مجروح و معلول شده بودند، در دل غبطه مى خوردم .
اذان كه از بلندگوى آسايشگاه پخش شد، به من گفتند كه امام جماعت باشم . نماز كه تمام شد، ديدم همه آنهايى كه به جماعت آمده اند، روى صندلى چرخدار نشسته اند. تنها كسى كه سرپا بود، همان بود كه همراه من آمده بود.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
آخرين قنوت عاشق
صداى اذان از بلندگوى نمازخانه بلند بود. وضو گرفتم و رفتم براى نماز جماعت رزمندگان در صفهاى فشرده نشسته بودند. نماز هنوز شروع نشده بود. برادر سليمى ، تيربارچى گروه ، رو به من كرد و گفت :
موقع قنوت نماز يك عكس يادگارى از من بگير. حس مى كنم كه آخرين نمازم باشد.
تنها سليمى نبود كه درجبهه به اين حس ششم دست مى يافت ، همه بچه ها قبل از شهادت ، اين حس را پيدا مى كردند.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
آخرين نماز جماعت پيامبر اكرم (ص)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در آخرين روزهاى حيات ، در بستر بيمارى بود كه ناگهان صداى اذان بلال در گوشها طنين انداخت ، پيامبر صلى الله عليه و آله با شنيدن اذان با چهره اى شاداب از بستر بيرون آمد. وضو گرفت .
دستى بر دوش على عليه السلام و دستى ديگر بر دوش فضل بن عباس گذاشت . به سختى به مسجد رفت و نماز صبح را با مردم برگزار كرد. از همه مسلمانان حاضر در مسجد حلاليت طلبيد و به سوى خانه بازگشت ، در حاليكه حضرت على عليه السلام و فضل زير بغل آن حضرت را گرفته بودند.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
اهتمام به نماز جماعت
شيخ جعفر كاشف الغطاء، مرجع تقليد و محقق بزرگ شيعه در يكى از مساجد نجف اشرف نماز جماعت مى خواند. يك روز ظهر مردم در مسجد حاضر بودند. مدتى منتظر شدند، ولى از آمدن شيخ خبرى نشد بالا خره مردم از آمدن او مايوس شدند و هر كس نمازش را به فردا خواند.
در همان حين شيخ جعفر وارد مسجد شد. مردم را ديد كه نماز را به فرادا برگزار مى كنند. از ديدن آن صحنه ناراحت شد و با ناراحتى گفت :
در ميان شما يك نفر مورد اعتماد نبود كه در نبودن من به او اقتدا كنيد؟
در گوشه اى از مسجد فردى را كه صالح بود، ديد كه نماز مى خواند. شيخ رفت و نماز را به او اقتدا كرد. مردم هم در صفهاى منظم پشت سر او نماز را به جماعت خواندند.
ادامه مطلب
