تحول ايمان

ساعت 10 شب بود و سوز و سرماى زمستانى همه ما را در گوشه زندان جمع كرده بود، در همين حين ، متوجه سرباز عراقى شدم كه با اشاره دست مرا مى خواند. با شك و دودلى جلو رفتم ، امّا وقتى مقابلش ايستادم در چهره اش موجى از عاطفه ديدم . لحظات عجيبى بود و نگاه او حكايت از حادثه اى عجيب مى كرد. گويى در پى يافتن گم شده بود. او پس از چند لحظه سكوت گفت : آيا مى توانى نماز خواندن را به من ياد بدهى ؟ چيزى را كه مى شنيدم باورم نمى شد، او دوباره حرفش را تكرار كرد. در حالى كه اشك شوق در چشمانم حلقه زده بود، جواب مثبت دادم .
ادامه مطلب
یک شنبه 2 فروردین 1394 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
جرم سجده طولانى

آن شب ، پس از صرف شام ، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا شدم . نمازم را كه خواندم متوجه نگهبانى شدم كه پشت پنجره ايستاده بود و داخل سلول را مى پاييد. او به يكى از بچه ها خيره شده بود و نماز خواندن او را تماشا مى كرد. وقتى نماز و سجده طولانى و همراه با آه و ناله وى تمام شد، سرباز عراقى او را صدا زد و با خشم پرسيد: - چرا اين همه در سجده بودى ؟ براى چه كسى دعا مى كردى ؟ براى خمينى ؟! آن برادر اسير، جواب داد: نه ، داشتم براى آزادى خودمان دعا مى كردم . سرباز بعثى نام او را ياد داشت كرد (و وقيحانه آب دهانش را بر روى او انداخت ) و از پشت پنجره دور شد. صبح روز بعد آن برادر را به جرم دعا و سجده طولانى به 25 ضربه شلاق محكوم كردند و با كابل ، پشت او را سياه نمودند. طورى كه پس از تحمّل ضربات به حالت اغماء دچار شد.[1]
ادامه مطلب
پنج شنبه 21 اسفند 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
عروج

يك ماه از عمليات سخت و طاقت فرساى والفجر8 مى گذشت . يك روز ساعتى از غروب گذشته ، جواد آقا آب از سر و رويش مى چكيد كه آمد پشت خاكريز. بى سيم چى او در حال نماز بود. گفت : ناصر جان ! اگر صداى بى سيم در آمد، جوابش را بده تا من نماز بگذارم . - چشم آقا جواد!
نماز مغرب را به علت كوتاه بودن خاكريز نشسته خواند. من كنارش نشسته بودم و گوش به بى سيم داشتم . نماز عشاء را خواست شروع كند كه صداى بى سيم در آمد. گفت : ناصر جوابش را بده .
و بعد خودش تكبيرة الاحرام را گفت . دو سه قدم بيشتر به طرف بى سيم برنداشته بودم كه ناگهان خمپاره اى وسط ما فرود آمد.و موج انفجارش مرا به گوشه اى پرت كرد. برخواستم و رفتم سراغ بى سيم . فرمانده لشكر - سردار حاج غلامرضا جعفرى - بود و جواد را مى خواست . - آقا جواد مشغول نماز است . - برو بهش بگو با من تماس بگيرد.
ادامه مطلب
پنج شنبه 21 اسفند 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
قضاي نماز شب

شب قبل از عمليات محرم ، برادر مهدى سامع تا بعد از نيمه شب به شناسائى رفته بود و دير وقت خسته و كوفته برگشته و به خواب رفت . بچه ها كه براى نماز شب بيدار شده بودند او را بيدار نكردند و چون خسته بود و شب بعد هم بايد در عمليات شركت مى كرد. صبح كه براى نماز بيدار شد گفت : مگر سفارش نكرده بودم مرا براى نماز شب بيدار كنيد؟ آه سردى كشيد و گفت : افسوس ! شب آخر عمرم نماز شب ام قضا شد! فردا شب ! عمليات آغاز شد و در حين عمليات مهدى به خيل عظيم شهدا اسلام پيوست.[1]
ادامه مطلب
دوشنبه 18 اسفند 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
نماز همه چيز ماست

يكى از اسراء نمازش كه تمام شد، سربازش عراقى صدايش كرد و گفت :
- شماها از نماز خواندن خسته نمى شويد؟ هميشه مى بينم چند نفر در حال نماز هستيد، حتى شبها و نيمه شبها، شما خواب نداريد؟ آن برادر با آرامش رو به سرباز عراقى كرد و جواب داد: - ما به خاطر همين نماز اينجا اسير شده ايم . نماز همه چيز ماست . نماز نور چشم ماست.[1]
ادامه مطلب
