تصوير نماز در ذهن شهيد

 

 موج انفجار او را گرفته بود. روى تخت بيمارستان افتاده بود. هيچ چيز يادش نمى آمد. تنها جمله اى كه از ميان دو لبش بيرون مى آمد: اياك نعبد و اياك نستعين (1) بود. حتى اسم خودش را هم نمى دانست كه بگويد تا ثبت كنند.
چند روز بعد وقتى به اردوگاه منتقل شدم ، خبر آوردند كه بر اثر شدت جراحت و درد، شهيد شده است .
 

ادامه مطلب


سه شنبه 23 دی 1393  | றojdeh
نظرات(0)

نيايش تا پاى شهادت

 

 مقاومت 23 روزه بچه هاى لشگر 25 كربلا در منطقه عملياتى كربلاى 5 به حماسه مى مانست .
در اين منطقه بچه ها حتى آب براى وضو نداشتند. سينه خيز مى رفتند طرف آبهايى كه آن اطراف بود، وضو مى گرفتند و باز سينه خيز بر مى گشتند. حتى آتش سنگين دشمن نمى توانست مانع نماز خواندن بچه ها بشود.
 
شاهد بودم كه بچه ها با لباس خونين و گلى و با تمام تجهيزات نظامى مى ايستادند به نماز. گاه حتى اطرافشان آن قدر گلوله باران مى شد كه احتمال هر خطرى را مى شد داد. اما هيچكس خم به ابرو نمى آورد و نمازش را نمى شكست .
 

ادامه مطلب


سه شنبه 23 دی 1393  | றojdeh
نظرات(0)

گردان معطر

 

 شهيد محسن شريفى هميشه عطر همراهش بود و بين دو نماز به نيروهاى گردان خودش عطر مى زد براى همين به او عطار گردان مى گفتند. او معاون گردان بود.
 
يك روز قبل از اذان صبح ، براى وضو گرفتن مى رفتم كه بوى عطر در آن سپيده صادق فضاى جبهه را معطر كرده بود. فهميدم كه بوى عطر شريفى است . جلوتر رفتم ، ديدم شريفى ، سر به سجده گذاشته و هق هق گريه مى كند. در آن حالت اگر توپ در بالاى سرش منفجر مى شد، حس ‍ نمى كرد.
انگار كه از اين دنيا جدا شده بود.
 

ادامه مطلب


سه شنبه 23 دی 1393  | றojdeh
نظرات(0)

نماز در اسارت

 

 اسمش اكبر بود. هفده سال بيشتر نداشت . بى هوش و بى رمق روى زمين نمور آسايشگاه افتاده بود. بعد از ظهر يك روز گرم بود كه آوردندش . در بيمارستان كركوك عمل شده بود.
در منطقه قصر شيرين خمپاره كنارش تركيده بود و شكمش را تركشها پاره كرده بودند.
 
هر از گاه كه به هوش مى آمد، در حاليكه از درد به خود مى پيچيد، نگران نمازش بود. مى خواست نماز بخواند، ولى از هوش مى رفت . در هشيارى مدام لبش به ذكر و دعا مى جنبيد.
 
در سخت ترين شرايط جسمى ، براى خواندن نماز اصرار داشت كه به سمت قبله بنشانيم اش .
بعدها خبر شهادتش را بر ايمان آوردند.
 

ادامه مطلب


سه شنبه 23 دی 1393  | றojdeh
نظرات(0)

نماز در سخت ترين شرايط اسارت

 

 و نور مهتاب از پنجره بالاى سلول در چشمهايم افتاد. صورتم خيس بود. هواى رطوبت گرفته چهار ديوارى سلول به ريه هايم سنگين مى آمد. نمى دانستم چه وقتى از شب است . بعضى وقتها همه چيز را از ياد مى بردم .
 
اگر ضربه هاى شلاق عراقيها در تنم نمى دويد، حتى خودم را هم فراموش ‍ مى كردم . هر چه فكر كردم ، يادم نيامد كه آن دو مرد عراقى چه وقت سراغم آمدند. چهره هاى عصبى و ناراحتشان جلو چشمهايم رژه مى رفت . درد دنده هايم نمى گذاشت راحت نفس بكشم . از پنجره كوچك زير سقف ، آسمان را نگاه كردم ، حتى يك ستاره در آسمان نبود. خواستم بخوابم كه يادم افتاد نماز مغرب و عشاء را نخوانده ام .
 
همانطور كه دراز به دراز افتاده بودم با هزار سختى تيمم كردم و نشسته نمازم را خواندم . مى دانستم كه اگر عراقيها ببينند، باز هم با شلاق مى افتند به جانم . نماز كه خواندم ، دلم آرام گرفت و انگار هيچ دردى را در تنم حس نمى كردم .
 

ادامه مطلب


جمعه 19 دی 1393  | றojdeh
نظرات(0)