نماز عاشقانه جانبازان
به ديدن بچه هاى قطع نخاعى آسايشگاه امام خمينى ره رفته بوديم . احساس دوگانه اى از ديدن آنها به من دست داد. از اينكه بر روى صندلى چرخدار بودند، قلبم به درد آمد، اما از اينكه در راه دفاع از آرمانهاى مقدس اسلام مجروح و معلول شده بودند، در دل غبطه مى خوردم .
اذان كه از بلندگوى آسايشگاه پخش شد، به من گفتند كه امام جماعت باشم . نماز كه تمام شد، ديدم همه آنهايى كه به جماعت آمده اند، روى صندلى چرخدار نشسته اند. تنها كسى كه سرپا بود، همان بود كه همراه من آمده بود.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
آخرين قنوت عاشق
صداى اذان از بلندگوى نمازخانه بلند بود. وضو گرفتم و رفتم براى نماز جماعت رزمندگان در صفهاى فشرده نشسته بودند. نماز هنوز شروع نشده بود. برادر سليمى ، تيربارچى گروه ، رو به من كرد و گفت :
موقع قنوت نماز يك عكس يادگارى از من بگير. حس مى كنم كه آخرين نمازم باشد.
تنها سليمى نبود كه درجبهه به اين حس ششم دست مى يافت ، همه بچه ها قبل از شهادت ، اين حس را پيدا مى كردند.
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
نماز عاشقانه يك بسيجى
يكى از نيروهاى عمل كننده در عمليات والفجر مقدماتى نقل مى كند:
وقتى از عمليات بر مى گشتم ، از پشت خاكريز ناله اى به گوشم خورد. كنجكاو شدم ، جلوتر رفتم ، ديدم يكى از بچه ها كنار خاكريز ايستاده و تن و بدنش پر از خون است . نزد او رفتم و پرسيدم : چيزى لازم دارى ؟ چه كمكى از من بر مى آيد؟ گفت : چيزى نمى خواهم ، اگر دارى مقدارى آب بده تا نمازم را با وضو بخوانم ، چند روز است كه بدون وضو و با تيمم نماز مى خوانم .
ادامه مطلب
دوشنبه 29 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
آخرين نماز
همه مجروحين را در يك سنگر جمع كرده بوديم . حجة الاسلام تركان هم مجروح بود. او در گوشه اى از سنگر سرش را به ديوار تكيه داده بود و به نقطه اى خيره مانده بود. لبهاى داغمه بسته اش هر از گاه به ذكر باز مى شد. بقيه مجروحين گويا رازى مقدس را حس كرده باشند، چشم دوخته بودند به لب تركان .
تركان ارادت زايد الوصفى به امام حسن مجتبى عليه السلام داشت ، همه بچه ها از اين ارادت آگاه بودند. به هر بهانه و مناسبتى ذكر مصيبت آن امام را مى گفت .
ناگهان لحن تركان عوض شد، انگار كه مورد خطاب قرار گرفته باشد، با ادب و احترام خاص به همان نقطه سنگر كه خيره بود، گفت : خير، نخوانده ام .
ادامه مطلب
یک شنبه 28 دی 1393 | றojdeh
نظرات(0)
ادامه مطلب
ميثاق در نماز
هوا هنوز تاريك بود كه در حال نماز ديدمش . چند بار كه از آنجا مى گذشتم ، يا در قيام بود، يا قعود. نمازش نزديك يك ساعت طول كشيد. نمازش كه تمام شد، صورتش را گذاشت روى خاك و تا روشن شدن هوا، در سجده بود مثل مادرهاى فرزند مرده زار مى زد و از هق هق گريه ، شانه هايش مى لرزيد.
خوشه هاى طلايى آفتاب هنوز همه جا را نگرفت بود كه چند نفر را ديدم كه كپه نشسته بودند. كنجكاو شدم . جلوتر كه رفتم ، ديدم غرق در خون افتاده زمين و بچه ها مثل عقيق دوره اش كرده اند. قلبم افتاد به تپش . سينه ام شكافته بود. آرامشى رازناك هاله صورت نجيبش شده بود. اين انديشه در ذهنم رسوخ كرد كه در آخرين نماز عاشقانه اش با خدا، چه گفت و چه ميثاق بست كه چنين سرخ رو و با نجابت دعايش مستجاب شد.
ادامه مطلب
