دلتنگ از تمــآمِ دنيآ كه مي شوم ..

دلتنگ از تمــآمِ دنيآ كه مي شوم ..
رويِ دلم سويِ پنجره فولآد تو مي رود ../

1__D8_A7_D9_85_D8_A7_D9_85_20_D8_B1_D8_B6_D8_A7-_D9_BE_D9_86_D8_AC_D8_B1_D9_87_20_D9_81_D9_88_D9_84_D8_A7_D8_AF_2091.jpg

 


ادامه مطلب


[ چهارشنبه 31 تیر 1394  ] [ 7:46 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

مدرک خدا رو قبول نداری؟

 

خدا اگر خفت رزق این جماعت را سفت بکشد، شاخص ایمانشان بالا و پایین نمی‌شود و زبانشان از شکر نمی‌افتد. اینها یاد گرفته‌اند که چگونه از بلا، پل بسازند برای وِلا.

وقتی بیمار می‌شویم‌ و بلایی به جانمان می نشیند، تن رنجورمان را می‌سپاریم به تیغ جراح. خیلی راحت و بی هیچ مقاومتی. اعتراض که نمی‌کنیم هیچ، تازه وقت می‌خواهیم برای نوبت بعد. اگر هم طبیب دارویی تلخ تجویز کند چون شهد شکربار در کام می‌ریزیم و هیچ دم نمی‌زنیم. نه که شدت درد و تلخی دارو را حس نکنیم، بل، چون درمان و بهبودی و شفا را وابسته می دانیم به تحمل این درد و دوا، لذا با آغوش باز به استقبالش می‌رویم.
مراجعه به پزشک، البته، حماقت محض است وقتی ذره‌ای تردید داشته باشیم به تدبیر پزشک یا به مدرک و اعتبارش.
قدیم‌ها به طبیب می‌گفتند حکیم. حکیم هم تعریف خودش را داشت، کسی که راه علاج بیماری‌ها را می‌شناخت و به اصطلاح چم و خم کارهای طبابت به دستش بود. خدا هم حکیم است اما چرا عادت نکرده‌ایم که از پشت این عینک به رنج‌ها و بلاهایی که سر راه زندگی‌مان سبز می‌شود نگاه ‌کنیم؟! انگار شک داریم به مدرک خدا و کاردانی‌اش؟!
می‌دانی رفیق! درجات همه آدم‌ها یکجور نیست. بعضی‌ها ظرفشان خیلی کوچک است. زود پر می‌شود. خدا نکند آوار مصیبتی بر سرشان خراب شود روزهای اول، شاید تحمل کنند، روزهای بعد اما، بنا می‌گذارند به عِزّ و چِز کردن و عجز و لابه.
قرآن درباره‌شان می‌فرماید: إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا(20/معارج): [چون آسیبی بدو رسد، عجز و لابه می‌کند.]


اینها چشمشان فقط تا چندقدمیشان را می‌بیند. وچون از اسرار و حکمت‌های پشت پرده بی‌خبرند. در کوران حوادث، رنگ می‌بازند و می‌بازند ایمانشان را.
برخی‌ها برعکس‌، ظرفشان بزرگ است و آستانه تحملشان بالا. آغوش گشوده‌اند برای امتحانات خدا:  وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ(البقرة/155)[قطعا همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاهش در مالها و جانها و میوه‌ها، آزمایش می‌کنیم؛ و بشارت ده به استقامت‌کنندگان! ]
گاهی بلا برای تطهیر است نه ترفیع. آدم چیزفهم و عاقل می‌داند که تمیزی و پاکی از آداب میهمانی است و باید در حمام ابتلاء با کیسه بلا، از وجود گناه‌آلودش، کثافت‌زدایی ‌کنند تا اذن دخول دهندش برای دیدار دلدار.

این جماعت، روزنه رزقشان اگر تنگ و گشاد شود، و خفت رزقشان را، هر چقدر، خدا، سفت بکشد، شاخص ایمانشان بالا و پایین نمی‌شود و زبانشان از شکر نمی‌افتد. اینها بلدند از بلا، پل بسازند برای وِلا. ابتلا‌ء‌ها را بسان تمرینی می‌دانند برای کسب رضا، و رضا می‌دهند به قضا و از نردبان قضا هم بالا می‌روند تا به پشت بام لقاء دست یازند.
خوش به حالشان که مخاطب شده‌اند به این خطاب حضرت حق که: وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیبْلُوَكُمْ فِی مَا آتَاكُمْ (انعام/165): [و او کسی است که و درجات بعضی از شما را بالاتر از بعضی دیگر قرار داد، تا شما را به وسیله آنچه در اختیارتان قرار داده بیازماید...]
درجات اینها هم البته مثل هم نیست برخی‌شان به تعبیر قرآن، فقط به مرتبه "اصطفاء" رسیده‌اند و مصطفایند.
یا مَرْیمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِینَ(آل عمران/42) [«ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته؛ و بر تمام زنان جهان، برتری داده است.]
برخی دیگر به مرتبه اجتباء رسیده‌اند و مجتبایند:
وكَذَلِكَ یجْتَبِیكَ رَبُّكَ(یوسف/6): [و این گونه پروردگارت تو را برمی‌گزیند.]
 و بالاخره برخی، بالاتر از این هر دو، به مقام اصطناء حق دست یازیده‌اند و مصطنعند:
وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِی(طه/41) [ای موسی! تو را برای خودم ساختم!]
این دیگر اوج ترفیع رتبه بنده و نهایت عطوفت و لطافت خداست که با ضمیر متکلم وحده "ی" به بنده‌اش بگوید: من تو را برای خودم پروریدم!


انسان باید با خودش روراست باشد. بالاخره بلا و رنج، وصله پیوسته زندگی دنیاست. برای همه هست. برخی کمتر برخی بیشتر. آنچه مهم هست شناخت حکمت بلایاست.

گاهی بلا برای تطهیر است نه ترفیع. آدم چیزفهم و عاقل می‌داند که تمیزی و پاکی از آداب میهمانی است و باید در حمام ابتلاء با کیسه بلا، از وجود گناه‌آلودش، کثافت‌زدایی ‌کنند تا اذن دخول دهندش برای دیدار دلدار.

گاهی بلا برای استدراج و املاء است، که ظاهرش وفور نعمت است اما باطنش، نکبت است اندر نکبت. این سنت مخوف و مرموز خدا به صورت "چراغ‌خاموش" در کمین سه دسته از آدم‌ها می‌نشیند:

یک. تکذیب‌کنندگان: (وَالَّذِینَ كَذَّبُوا بِآیاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیثُ لَا یعْلَمُونَ«182»)

دو. کافران: (فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ إِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ بِهَا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ«توبه/55»)

سه. غافلان:(فَلَمَّا نَسُوا مَا ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنَا عَلَیهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَیءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُوا بِمَا أُوتُوا أَخَذْنَاهُمْ بَغْتَةً فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ«الأنعام/44»).

گاهی هم بلا یک‌جور تسویه حساب است. مومنانی که با خدا سر عناد ندارند ولی از روی غفلت، دامنشان را به رجس گناه آلوده‌اند. شاید خیلی از ما.

اینجا هم آدم باید حواسش جمع باشد، باید بداند چه فرایند پیش‌گیرانه‌ای را به کار بندد تا چوب خدا برای نوازش سر و اندامش بالا نرود. یک راهش، توبه است. راه دیگرش کلید دعاست که حضرات معصومین به دست ما داده‌اند. باید از روی تضرع و زاری خواند که:

" اللهم لا تمکربی  و لا تستدرجنی"(دعای عرفه)...

باری، جمع کنم بساط این گفته‌های پریشان و ختم کنم دامنه‌ی سخن را به کلامی ژرف و حکمت‌آموز در این خصوص، که از کام مبارک صادق آل محمد(ع) تراویده است:

«ان فیما أوحى الله عزّ و جلّ إلى موسى بن عمران علیه السّلام :أن یا موسى ما خلقت خلقا أحبّ إلیّ من عبدی المومن و إنّما أبتلیه لما هو خیر له و أعافیه لما هو خیر له، و أنا أعلم بما یصلح علیه أمر عبدی فلیصبر على بلائی، و لیشكر نعمائی، و لیرض بقضائی أكتبه فی الصدّیقین عندی إذا عمل برضوانی و أطاع أمری»(اصول کافی،ج3،ص102،ح7 )
«در آنچه که خداوند عزوجل به موسی علیه السلام وحی فرمود،این بود که : ای موسی بن عمران،مخلوقی که نزدم محبوب تر از بنده مومن باشد نیافریدم. من او را به چیزی که برای او خیر است مبتلا می سازم و آن چه را که برایش خیر است عافیت می بخشم. آنچه که شر اوست از او دفع کنم برای آنچه که خیر اوست و من به آن چیزی که بنده ام را اصلاح کند ،دانا ترم،پس باید بر بلایم صبر نماید و نعمتهایم را شکر گزارد و به قضایم راضی باشد تا او را در زمره صدیقین نزد خود نویسم و این زمانیست که به رضای من عمل نموده و امرم را اطاعت کند.» 


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:53 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

زنان منتظر بخوانند!!

انتظار مقدس در نهاد مقدس(5)

 
منتظر
 

اینک در این مقاله نوبت به آن رسیده است که بیان کنیم، زن در خانواده به عنوان «همسری مهدوی» چه ویژگی هایی باید داشته باشد. نقش زن در خانواده بسیار پررنگ است چراکه زمان بیشتری از مرد را در خانه می گذراند، و بازوی اصلی برای ایجاد شور و نشاط و پایبند کردن شوهر به زندگی در خانواده می باشد.

 

زنها موجوداتی ظریف و احساساتی هستند که البته این احساسات از ویژگی های تکوینی زن محسوب می شود[1] و ابزاری است برای دلربایی از شوهر خود و راهی است برای رسیدن زن به کمال. اما همواره باید بکوشد و فراموش نکند که در زندگی، نمی توان با احساس صرف زندگی کرد و بلکه در خیلی مواقع باید احساس را کنار گذاشته و با عقل تصمیم بگیرد. زن مهدوی زنی است که در زندگی مشترک با همسر خود ترکیب مناسبی از «عقل» و «احساس» را کنار هم می گذارد و بهترین یاور و شریک زندگی برای همسر خود می شود.

 

 

 

خصوصیات زن مهدوی نسبت به همسر خود

 

1- اطاعت از شوهر: در روایتی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل است که فرمود: «اگر می خواستم دستور دهم کسی برای غیر خداوند سجده کند، همانا به زن دستور می دادم که برای شوهرش سجده نماید.»[2] روشن است که سجده برای غیر خداوند جایز نیست و چنین تعبیری صرفاً به غرض ترغیب زنان به حفظ احترام و اطاعت شوهران بیان شده است.
اسلام تاکید دارد که در هر جمع یا گروهی که انسان ها قرار می گیرند برای خود یک رئیس یا یک مسئول انتخاب کنند. خانواده یکی از این جماعتهاست و خداوند مسئول آن را انتخاب کرده است. مرد مسئول خانواده است و دیگر اعضای خانواده باید تحت قیمومیت او قرار بگیرند. از این روست که اسلام سفارش زیادی به زنان کرده است که در خانواده، اطاعت مردان را پیشۀ خود سازند. اطاعت زن نسبت به مرد در همۀ شئون زندگی می باشد، البته به غیر از مواردی که اطاعت از مرد، در جهت مخالفت با حکم خداوند است که در این مورد زن نباید از شوهر خود اطاعت کند.

 

زن مهدوی زنی است که در زندگی مشترک با همسر خود ترکیب مناسبی از «عقل» و «احساس» را کنار هم می گذارد و بهترین یاور و شریک زندگی برای همسر خود می شود.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:51 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

دو قهرمان جوان در قرآن!

 


 

جوان
 

"جوان قرآنی" و "جوانان قرآن" رابطه ی تنگاتنگی دارند. یعنی اگر بخواهیم بدانیم یک جوان قرآنی، چگونه آدمی است، باید ببینیم جوانان قرآن یعنی همان ها که قرآن جوانیشان را به خوبی و شایستگی توصیف کرده است، که هستند و چگونه بوده اند.

 

اصولاً معیارهایی که قرآن برای بندگی، برای شایستگی و برای خلیفة اللّهی می دهد، به پیری و جوانی کاری ندارد؛ به زن و مردی هم مربوط نمی شود؛ چون خمیرمایه ی انسانیت، نه زن است و نه مرد؛ و نه پیر است و نه جوان.

 

اما به هر حال دوران جوانی یعنی نقطه ی عطف عمر یک انسان، حال و هوایی دارد و ویژگی هایی دارد که نمی شود آسان از کنارش گذشت و هیچ الگوی مطمئنی برایش معرفی نکرد.

 

خوب ها و بدهای این دوران را باید آنقدر خوب شناخت، که بتوان از پس حسرت های بعدش برآمد!
اگر شما هم در حال سپری کردن همین روزهای طلایی هستید، با من هم عقیده اید که جوان در مسیر طوفان هاست؛ در معرض امتحان های بزرگ و انتخاب های حساس.

 

خیلی از قهرمانانی که قرآن از ریز و درشت زندگیشان می گوید و از لابه لای صحنه های حوادثشان به ما درس می دهد، به تصریح خود قرآن، جوان بوده اند.

 

سری می زنیم به دو جوانِ قرآن برای جستجوی تصویری از "جوان قرآنی".

 


جوانِ احسن القصص؛ آزمونِ پاکدامنی

 

حضرت یوسف پیامبر(علیه السلام) به آستانه ی جوانی که رسید، باید سر جلسه ی یکی از سخت ترین آزمون های الهی می نشست: آزمون پاکدامنی و البته در کنارش امتحان توکل.

 

حضرت یوسف(علیه السلام) دست خالی نبود؛ درست به مرز جوانی که رسید، هدیه ای از حکمت و علم از خدا گرفت؛ "وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنینَ" (14، قصص) اما مطابق همان هدیه و به بزرگی همان چیزی که در چنته داشت، باید امتحان می داد.

 

عنایتی که در کودکی به او شده بود و صبری که بر بلاهای فراوان کرده بود، جوانی یوسف را این گونه رقم زد.
امتحانِ فوق العاده دشوارِ پاکدامنی، برای یوسفِ جوان سخت بود و اگر خدا کمک نمی کرد، شاید سخت تر هم می شد! "وهَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّه‏" (و یوسف نیز، اگر برهان پروردگار را نمى ‏دید، چنین قصدى مى ‏نمود) درست در همین نقاط حساس، آزمون توکل هم در جریان است؛ گویی خدا می خواهد بسنجد که جوان، چقدر روی قدرت ایمان خودش حساب کرده و چقدر به پناه حصار امن الهی؟

 

یوسف جوان، چند لحظه لذت گناه را با سال ها زندان مصر معامله کرد تا پای پاکی و پاکدامنی اش، تا آخر ایستاده باشد. "قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی كَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِینَ" [یوسف‏] گفت: «پروردگارا، زندان براى من دوست ‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى ‏خوانند، و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله‏] نادانان خواهم شد»

 

و یوسفِ جوان، قبولی در این امتحان مهم را با یک جمله ی کوتاه به دست آورد: "قالَ مَعاذَ اللَّه‏"
ایستادگی تا آخر. این هنر دیگرِ جوان قهرمان احسن القصص بود. تنگنای سختِ حضرت یوسف(علیه السلام)، ادامه داشت تا آنجا که تهدید به زندان شد.

 

خدا می داند زندان مصر چه جور جایی بوده و چه بلاهایی در انتظار زندانیانش؟! یوسف جوان، چند لحظه لذت گناه را با سال ها زندان مصر معامله کرد تا پای پاکی و پاکدامنی اش، تا آخر ایستاده باشد. "قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی كَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ الْجَاهِلِینَ" [یوسف‏] گفت: «پروردگارا، زندان براى من دوست ‏داشتنى‏تر است از آنچه مرا به آن مى ‏خوانند، و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى، به سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله‏] نادانان خواهم شد.» (33، یوسف)
حضرت یوسف(علیه السلام) اگرچه پیامبر بود، اما بشر بود، جوان بود مثل خیلی های ما. شاید جوانی که قرآن می پسندد، باید تا آخر، پای پاکی هایش بایستد حتی اگر یوسف نباشد، حتی اگر نوع آزمونش با آزمونِ حضرت یوسف(علیه السلام) فرق داشته باشد. داستان یوسف جوان به ما می گوید که جوان قرآنی باید به تمام معنا به خدا تکیه کند نه به زور بازو و نه حتی به زور ایمانش.

 

 

حضرت موسی

جوانی در طوفان حوادث

 

عنوان این قسمت را می توانید دو جور بخوانید و هر دو درست است. جوانی می تواند دو معنا داشته باشد: جوانی═ یک جوان، جوانی═ دوران جوانی.
شاید خیلی از ما جوانان اتفاقات این دوران خاص از زندگی را بزرگ و سرنوشت ساز بدانیم که البته کم و زیاد همین گونه هم هست، اما با این حوادث چه باید کرد؟

 

گاهی سخت می گذرد، گاهی فضا تنگ می شود، گاهی خواسته ها و آرزوها خیلی دور از ما می ایستند و دست نایافتنی می شوند. قهرمانان ِجوانِ قرآن با حوادث زندگی چه می کنند؟

 

حضرت موسی(علیه السلام) جوانی است که یک جوانیِ طوفانی دارد با هزار و یک حادثه ی سخت.
قرآن جوانیِ او را با عبارتی مشابه حضرت یوسف پیامبر(علیه السلام) آغاز می کند. "وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَیْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ".

 

موسای کلیم، جوانیِ پر فراز و نشیبی را آغاز کرد که البته هنوز به شرافت کلیم اللهی نرسیده بود. حوادث عجیب و غریب، از کودکی با زندگی موسای نبی(علیه السلام) آمیخته بود.

 

ولادت پر اضطراب، گهواره ای سوار بر موج های خروشان، نجات از آب به دست دشمنی سرسخت، مخفیانه در آغوش مادر بودن و قد کشیدن در خانه ی کسی که خودش نمی داند که به خون این بچه تشنه است!
در دعوای حق و باطل، طرف حق را می گیرد و ناگهان قاتل می شود! شرایط سختی است. انجام وظیفه، گاهی هزینه های سنگینی دارد. او قصد کشتن نداشت اما حادثه چنین رقم خورد.

 

عنایتی که در کودکی به او شده بود و صبری که بر بلاهای فراوان کرده بود، جوانی یوسف را این گونه رقم زد

 

نقطه ی عطف منش موسی در چنین بحرانی، پناه بردن به حریم کبریایی خدا و باقی ماندن در خط اوست.
- اعتراف به اشتباه و دل سپردن به خدای غفار: "قَالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فَاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ" گفت: پروردگارا من به خود ستم كردم مرا ببخش و خدا او را بخشید.
- قدرشناسی نعمت ها و قول مردانه: "قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِیرًا لِّلْمُجْرِمِینَ" گفت: پروردگارا! به شكرانه نعمتى كه به من دادى من هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود.
- ارتباط تنگاتنگ با حضرت خالق و طلب هدایت در همه ی قدم های زندگی: "فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا یَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ  وَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاء مَدْیَنَ قَالَ عَسَى رَبِّی أَن یَهْدِیَنِی سَوَاء السَّبِیلِ" از شهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى‏، گفت: پروردگار من مرا از این قوم ظالم رهایى بخش‏؛ هنگامى كه متوجه جانب مدین شد گفت امیدوارم كه پروردگارم مرا به راه راست هدایت كند.
آنچه گفتیم، نکات کوتاهی بود از زندگی الگوهای جوانی که قرآن معرفی می کند. قطعاً می شود با این نکات، جوانیِ زیباتر و پاک تری داشت.

 

بودند جوانانی که با تأسی به الگوهای جوان قرآن، یک جوان تمام عیار قرآنی شدند و چه بسا الگوها را هم پشت سر گذاشتند. مثل جوان برومندی که "اشبه الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله(صلی الله و علیه و آله)" بود: حضرت علی اکبر علیه السلام.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:49 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

از نماز غفیله غفلت نکنید

 


 

 

غفیله

بدان نمازی است بین نماز مغرب و عشا که فضیلت بسیار دارد و چون از آن ساعت مردم غفلت دارند، لذا نماز غفیله اش نامیدند و آن دو رکعت است.

 

 


 

غفیله اسم مصغر از غفلت است؛ یعنی غفلت کوچک

 

آمده است، در ساعت غفلت اگر دو ركعت نماز- هر چند خفیف و مختصر خوانده شود خداوند آن شخص را اهل دار كرامت (بهشت) قرار مى‏دهد. (همان، ص 120) گفتنى است كه كلمه غفیله از ماده غفلت است و علت این كه این نماز را غفیله ى گویند، به خاطر این است كه ساعت غفلت (بین مغرب و عشا) خوانده مى‏شود زیرا معمولاً در این ساعت شیطان سعى مى‏كند افراد را از یاد خدا و فضیلت وصف‏ناپذیر نافله غافل نماید.

 

شاید یکی از دلایل توصیه به اقامه نماز غفیله و ثواب آن، این است که: حضرت یونس علیه السلام یک لحظه غفلت کرد و از قوم خود جدا شد و سرنوشت او با دریا و ماهی پیوند خورد و در شکم ماهی پس از انابه به درگاه خدای سبحان نجات پیدا کرد و شاید تأکید رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر این نماز، به لحاظ غفلت های کوچک و بزرگی باشد که ما هر روز مرتکب می شویم. تا ما هم از ظلمت های ظاهری و باطنی نجات پیدا کنیم.
بزرگان گفته اند: بالاترین ذکر در بین اذکار، ذکر یونسیه «لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» است.
آیاتى كه در نماز غفیله خوانده مى شود اثر و خواصى دارد كه اهل بیت(علیهم السلام) از آن مطلع بودند; ازاین رو به ما چنین دستورى داده اند; مثلا در مورد ذكر«لااله الاّانت» كه در اول نماز غفیله خوانده مى شود، از پیامبر(صلى الله علیه و آله) نقل شده كه فرمودند: اسم اعظم خداست و موجب استجابت دعا مى باشد.
قسمتى از ذكر نماز مستحبى كه در ركعت اوّل خوانده مى شود در سوره انبیا، آیه هاى 87 و 88 آمده و به ذكر «یونسى» نیز معروف است و همان دعایى است كه حضرت یونس(علیه السلام) موقعى كه در شكم ماهى بزرگ بود خواند و براى نجات خود از خدا كمك خواست. ذكر دیگر نماز غفیله كه در ركعت دوم و بعد از سوره حمد مى آید ـ در سوره انعام، آیه 59 آمده است كه در این آیه شریف، از اسرار غیب و علم و قدرت خدا و وسعت دایره حكم و فرمان او سخن به میان آمده است.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:48 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

2 راه شکست حصر شیطان

 
 



جنگ با شیطان هم نابرابر است هم همیشگی. چگونه می‌شود این جنگ نابرابر را به پیروزی کشاند؟
شیطان
مارهای چمباتمه‌زن را دیده‌اید؟ پیتون‌ها یا‌ بواها را؟ می‌گویند این نوع مار در هنگام شکار،نخست، طعمه را با آرواره‌هایش محکم می‌گیرد، سپس دورش می‌پیچد، و حلقه را به‌تدریج تنگ‌‌تر می‌کند آنقدر که شش‌های شکار از کار بیفتد. پیتون حتی در کشاکش غلبه بر شکار رگ‌های حیاتی‌ طعمه‌اش را می‌ترکاند و سرانجام با خیال راحت درسته می‌بلعدش!
و ماننده مار پیلتون و حتی بسی مخوف‌تر، شیطان.
تصویری که قرآن از لحظه شکار این افعی ‌ایمان‌خوار به دست داده است، چنین است:
«قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ*ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ»
[گفت : حال که مرا نومید ساخته ای من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می کنم. * آنگاه از جلو و از پشت و از چپ و از راست بر آنها یورش می آورم. در این صورت،  بیشترشان را ناسپاس خواهی یافت.](اعراف16-17)
شیطان، چنانکه خودش اقرار کرده است، از پیش و پس و راست و چپ، راه را بر ابنای بشر می‌بندد. و دایره حصار را آنچنان تنگ می‌کند که تنفس در فضای ایمان بر آدمی سخت و طاقت‌فرسا می‌شود. و چنانچه بتواند رگ‌های حیاتی ایمان و اخلاق آدمی را قطع کند، دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن فرزند آدم نخواهد بود.
بر مبنای این آیه، شیطان تنها از چهارسو(پیش، پس، راست و چچ) می تواند بر ما بتازد. برای برون‌رفت از این حصار و شکست حلقه محاصره دشمن، دو راه دیگر باقیست: بالا و پایین. یک راهش این است که دست به دعا، نجات و فلاح را از درگاه قرب حضرت حق، مسالت کنیم. و راه دم اینکه: جبهه بندگی به آستان کبریایی حضرتش بساییم تا در جبهه نبرد با شیطان، به فتح و پیروزی دست یازییم.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:48 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

آتشی که آرامش را از بین می برد

 


 

حسادت
 

حسادت، آتشی شیطانی است که  وقتی بر جان آدمی می ‌افتد، چاره‌ای در برابرش نیست، می‌ سوزاند و هم تن خاکی را به غم و آزردگی و اندوه گرفتار می‌ کند و هم روح را به گرفتاری در بند و وسوسه‌ های شیطانی در می‌ آورد؛ با خودش ایمان و آرامش و آسودگی را می‌ برد!

 

 

 

آتش شیطانی

 

بعضی افراد با شادی و پیشرفت اطرافیانشان خوشحال می ‌شوند و با اندوه و شکست آن ‌ها، غمگین؛ گویی که عضوی از یک پیکرند. اما هستند کسانی که برایشان مهم نیست بر سر دیگران چه می ‌آید؛ مثل تکه ‌های زائد و غیر مفید یک پیکره که بود و نبودشان هیچ فرقی ندارد.

 

می‌خواهند همه خوبی ‌ها برای آن‌ ها باشد، دیگران همیشه ضرر کنند و هیچ‌ گاه موفق نباشند! به شادی و موفقیت دیگران حسادت می‌ کنند؛ هرگز در غم و شادی دیگران سهیم نمی‌ شوند؛ هرگز همراه دیگران لبخند نمی ‌زنند، همراه آن ‌ها گریه نمی ‌کنند و این هدیه تلخی است که خودشان، به خودشان داده‌اند.
این افراد که به نعمت ‌هایی که خدا به دیگران داده و به موفقیت ‌هایی که نصیب آنان شده، حسد می ‌برند، به آنچه خدا از فضلش به بندگانش بخشیده، حسد می ‌وزند: «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ» (1)

 


حسد در آیات قرآن

 

حسد از جمله رذایل اخلاقی است که ریشه و اساس بسیاری از گناهان و آلودگی‌ های اخلاقی دیگر محسوب می ‌شود. از این رو آیات و روایات متعددی در نکوهش، انگیزه ‌ها و آثار زیانبار فردی و اجتماعی آن در منابع اسلامی وارد شده است.

 

یكی از عمده‌ ترین عوامل تخریب و فساد در جهان، تخریب و فسادی است كه از ناحیه افراد حسود نشأت می‌ گیرد. قرآن حسادت را عامل نخستین قتلی كه در روی كره زمین رخ داده است، معرفی كرده و می ‌فرماید: «وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِن أَحَدِهِمَا وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ»؛ «و داستان دو پسر آدم را به درستى بر ایشان بخوان هنگامى كه [هر یك از آن دو] قربانیى پیش داشتند پس از یكى از آن دو پذیرفته شد و از دیگرى پذیرفته نشد [قابیل] گفت ‏حتما تو را خواهم كشت [هابیل] گفت‏ خدا فقط از تقوا پیشگان مى ‏پذیرد» (2)

 

حسود، در واقع دشمن نظام آفرینش و مخالف مواهب و اکرام الهی نسبت به بندگان است و چنین امری با ایمان کامل، سازگار نیست

 

در زمان حضرت آدم (علیه السلام) مراسم قربانی وجود داشته و هابیل و قابیل، فرزندان آدم (علیه السلام) به دستور پدرشان، عبادت قربانی را انجام دادند؛ ولی فقط قربانی هابیل پذیرفته شد و برادر دیگر كه قربانی‌اش پذیرفته نشده بود، به شدت خشمگین شد و آتش حسادت به برادرش هابیل در دل او شعله كشید و سرانجام، او را به قتل رساند. (3)
بنابر آیات قرآن برادران حضرت یوسف (علیه السلام) نیز به خاطر حسادتی که به او داشتند، تصمیم به قتل او گرفتند و در نهایت او را به چاه انداختند: «قَالَ قَآئِلٌ مَّنْهُمْ لاَ تَقْتُلُواْ یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیَابَةِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَاعِلِینَ»؛ «گوینده‏اى از میان آنان گفت ‏یوسف را مكشید اگر كارى مى ‏كنید او را در نهان خانه چاه بیفكنید تا برخى از مسافران او را برگیرند» (4)
یهودیان نیز چون خودشان ایمان نداشتند، به مسلمانان حسادت می‌ کردند و می‌ خواستند آن ‌ها را نیز از ایمان برگردانند: «وَدَّ كَثِیرٌ مِّنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَكُم مِّن بَعْدِ إِیمَانِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ»؛ «بسیارى از اهل كتاب پس از اینكه حق برایشان آشكار شد از روى حسدى كه در وجودشان بود آرزو مى‏ كردند كه شما را بعد از ایمانتان كافر گردانند.» (5)
این در حالی است که از نظر قرآن، حسد بدترین و زشت‌ ترین صفات است و باید از شر شخص حسود به خدا پناه برد: «وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ»؛ «و از شر [هر] حسود آنگاه كه حسد ورزد.» (6)


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:43 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

پرواز با اجازه!

 

 

شفاعت

شفاعت یکی از مسائل مهم اعتقادی و دینی است و در قرآن مجید و روایات معصومین (علیه السلام) از آن بسیار یاد شده است. امّا در مورد شرایط و فلسفه شفاعت بایستی بیشتر بررسی شود. این نوشتار می کوشد از این زاویه به بحث شفاعت بپردازد.

 


شفاعت یعنی چه؟!

 

شفاعت از واژه ی «شفع» گرفته شده است و در معنای شافع گفته شده است که شافع کسی است که چیزی برای غیر خود طلب می کند و یا آن که گفته می شود شفاعت منضم شدن کسی به دیگری است به منظور این که او را یاری داده و از طرف او خواسته هایش را بخواهد. حضرت علی (علیه السلام) در این مورد چنین فرمایند: الشفیع جناح الطالب؛ شفاعت کننده برای طالب آن به منزله ی بالی است که با کمک آن به مقصد می رسد.

 


شفاعت مصطلح!

 

آنچه در بحث های اعتقادی از شفاعت مورد نظر است، شفاعتی است که یک طرف آن خداوند باشد. یعنی شفاعت کننده بین خلق و خالق واسطه شود. بنابراین شفاعت در این معنا قرار گرفتن موجودی قوی تر در کنار موجود ضعیف تر و کمک کردن به او برای پیمودن مراتب کمال است که همانا شفاعت اولیای خدا برای خلق در نزد خالق است.

 


اثبات شفاعت

 

اصل شفاعت از ضروریات مذهب شیعه است و آیات و اخبار بسیار بر آن دلالت دارد. برخی از آیات شریفه دال بر اصل شفاعت عبارتند از:
«و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له؛ شفاعت سودی ندارد مگر برای کسی که خداوند اذن داده باشد.»
(سباء/23)
«یومئذ لا تنفع الشفاعة الا من اذن له الرحمن و رضی له قولاً؛ روز قیامت شفاعت نفعی ندارد مگر برای کسی که خداوند رحمان برایش اذن داده و از سخنش راضی باشد.» (طه/109)
«ما من شفیع الا من بعد اذنه؛ هیچ شفاعت کننده ای جز به اذن خداوند نیست.» (یونس/3)
«ولا یشفعون إلا لمن ارتضی؛ و آن ها شفاعت نمی کنند مگر برای کسی که خدا از او خشنود است.» (انبیاء/ 28)

 

شفاعت به عنوان یک اصل اعتقادی شیعی دارای اثرات سازنده تربیتی است و در صورت فهم صحیح آن جز به اینکه از ضروریات است نمی توان اذعان داشت

 

و آیات بسیار دیگری که در همه ی آن ها شفاعت مشروط به اذن و رضایت پروردگار متعال است و از این رو ضمن اثبات اصل شفاعت شرایط آن را نیز بیان می دارد.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:42 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

عکس العمل ما در مقابل انسان های قیچی صفت!

 


 

نرمش، سخن ملایم
 
تصویر قابلیت بزرگنمایی دارد
 

 

 

حتماً همیشه زیبایی پارچه های ابریشم توجه شما را به خودشان جلب کرده است ؛ پارچه هایی لطیف و نرم با ظرافت های خاص ...

 

زیبایی این پارچه ها زمانی دو چندان می شوند که زیر یک قیچی خیاط هنرمند می روند و به زیباترین و مفید ترین شکل ها تبدیل می شوند ...
تا به حال فکر کرده اید که چرا پارچه فروش ها و خیاط ها قیچیشان را و قصّاب ها چاقویشان را دائماً تیز می کنند؟
قیچی دائماً تیز می شود ؛ چون دائماً با پارچه سر و کار دارند و جنس پارچه چون لطیف و نرم است باعث می شود قیچی کند شود.
لطافت گوشت چاقو را هم کند می کند ...

 

یادمان باشد بعضی از آدم ها مثل قیچی و چاقو هستند ، مرتّباً در پی قیچی کردن و چاقو زدن به این و آن از راه های مختلف ؛ نیش و کنایه ، شایعه پراکنی ، دو به هم زنی و .... می خواهند قیچی کنند ، جدا کنند ، از بین ببرند ... اصلاً هم کاری ندارند چه می شود ... می برند و جلو می روند ...
عده ای از آدم ها با ویژگی های چاقو و قیچی رابطه تنگاتنگ دارند ...

 

نکته ی مهم چگونگی واکنش و عکس العمل در مقابل این رفتار ها است ... بهترین واکنش این است که با آن ها نقش پارچه نقش ابریشم بازی کنیم ، نرم باشیم و با همین نرمی و لطافت آنها را کند کنیم ...

 

اگر تندی کردند ، با نرمی پاسخ دهیم ...


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:41 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]

رابطه مرگ و آرزوها از نگاه امیرالمۆمنین (علیه السلام)!!

 


 

آرزو
 

 


 

مرگ ‌یکی از قوانین فراگیر و قطعی جهان هستی است که همه موجودات طعم آن را خواهند چشید و آن انتقال از دنیا به سرای جاودان آخرت است.

 

وقتی روح بدن را ترک می ‌کند، دیگر بازگشت ندارد. همه انسان ها ناگزیر باید مسیر زندگی را طی کرده و مرگ را تجربه کنند؛ حال برخی چنان دل به دنیا بسته اند که گویا مرگ فقط برای دیگران است و آنها فرصت دارند سالیان سال زندگی کنند و به تمام خواسته ها و آرزوهایشان برسند.

 

این نوشتار رابطه مرگ و آرزوها را از نگاه مولا علی (علیه السلام) تبیین می کند.

 

 


 

رابطه مرگ و آرزوها از نگاه امیرالمۆمنین (علیه السلام)

 

قال علی (علیه السلام): «مَن جَرى فى عِنانِ اَمَلهِ عَشر باِجلِهِ»(1) هر كسى كه به دنبال امیال و آرزوى خود شتاب كند اجلش پیش از آرزویش به او خواهد رسید.

 

منظور امام (علیه السلام) از جرى فی عنان امله: آرزو هاى دراز است كه موجب كم توجّهى به خداوند و مطالب بلند و لغزیدن به طرف مرگ است.

 

پس امام عنان و افسار را به آرزو تعبیر كرده و آن را به سواركارى كه افسار اسبش رهاست تشبیه نموده است. و لغزش به طرف اجل را از این باب فرموده كه آن را به چیزى كه باعث لغزش انسان مى‏شود از قبیل سنگ یا چوب تشبیه كرده است، و تمام این امور مجازها و تشبیه‏ هاى لطیف است. و قطعا كسى كه در اختیار آرزویش حركت مى‏كند، حركت او ناشی از نیروى شهوانى او است.

 

در این گفتار امام(علیه السلام) به کسانی که آرزوهای دراز دارند هشدار می دهد که به سبب این آرزوها از آنچه خدا از آنها خواسته غافل مى‏شوند و باید از خواب غفلت بیدار شوند و بفهمند كه آنچه از آنها خواسته شده، فرو رفتن در خواسته‏ هایشان نیست به این كه در پى تقاضاى خود حركت كنند. چون آرزوها و تقاضاهاى آنها ناگزیر زوال پذیر و موجب لغزش به طرف مرگى است كه براى حیوان حتمى است. پس شایسته است كه در پى آرزویى باشند كه بر اساس قرآن و سنّت خاتم پیامبران مطلوب است. (2)

 
نیكوكاران و پارسایان كه به دنبال امیال و آرزوهاى دور و دراز خود نمى‏شتابند و به فكر عبادتند سعادت آخرت را می خواهند و مى‏دانند كه بر هر قدمشان مرگ نهفته است و همین امر سبب شود كه به یاد خدا بوده و كمتر به دنبال امیال دور و دراز خود بروند.
 

نیكوكاران و پارسایان كه به دنبال امیال و آرزوهاى دور و دراز خود نمى‏شتابند و به فكر عبادتند سعادت آخرت را می خواهند و مى‏دانند كه بر هر قدمشان مرگ نهفته است و همین امر سبب شود كه به یاد خدا بوده و كمتر به دنبال امیال دور و دراز خود بروند.

 

یا ایشان در جای دیگر می فرمایند: «عند حضور الآجال تظهر خیبة الآمال»(3) با فرا رسیدن مرگ‏ها، پوچى و زیان آرزوها نمایان مى‏شود.

 

«عند هجوم الآجال تفتضح الأمانىّ و الآمال».(4) با هجوم مرگ‏ها، امیدها و آرزوها رسوا مى‏گردند.

 

وقتی که انسان از نظر فکری، روحی، روانی و با پشتوانه ایمان و عمل صالح، خود را آماده سفر آخرت کند، ترس را هنگام مرگ به خود راه نمی دهد و در می یابد که در حقیقت با این سفر، به سوی نجات و رهایی از رنج ها، و روی آوردن به شادی ها انتقال پیدا خواهد کرد.

 

 

 

رابطه روزی و مرگ

 

«و قیل له علیه السلام: كیف الرّزق و الأجل. فقال علیه السلام: إنّ لك عند اللّه رزقا، و له عندك أجلا، فإذا وفاك ما لك عنده أخذ ما له عندك».(5)

 

به امام علی (علیه السلام) گفته شد: روزى و مرگ چگونه ‏اند فرمود: براى تو نزد خدا روزى معینى است و براى خدا هم نزد تو مهلت معینى است، هرگاه آنچه مال توست به تو داد، آنچه از خود نزد تو دارد، مى ‏گیرد.

 

قال علی(علیه السلام) : «إنّك لست بسابق أجلك، و لا مرزوق ما لیس لك» (6) به راستى كه از اجل و سرانجامت پیشى نخواهى گرفت و از آنچه روزى تو نیست بهره ‏مند نخواهى شد.

 
 از این گونه روایات استفاده می شود که اجل معلق انسان ها تا حد زیادی وابسته به اعمال خود آنهاست؛ لذا می توانند با شناسایی عوامل افزایش و کاهش عمر از طریق روایات اهل بیت(علیهم السلام)، زندگی خود را به گونه ای برنامه ریزی کنند که احتمال عمر طولانی را در مورد خود افزایش دهند.
 

اسباب تعجیل و تأخیر مرگ

 

امام علی(علیه السلام)  یکی از اسباب تأخیر در مرگ را صله رحم می دانند؛ قَالَ أَمِیرُ الْمُومِنِینَ (علیه السلام) : «صلة الرّحم مثراة للمال و منسأة للأجل» (7) صله رحم، دارایى را فزونى بخشد و مرگ را به تأخیر اندازد.

 

البته بسیاری از مردم به سبب گناهان، مرگ خویش را پیش می اندازند؛ پیامبر (صلى ‏الله ‏علیه ‏و‏آله) : «مَوْتُ الاْنْسانِ بِالذُّنوبِ اَكْثَرُ مِنْ مَوْتِهِ بِالاَجَلِ وَ حَیاتُهُ بِالبِرِّ اَكْثَرُ مِنْ حَیاتِهِ بِالْعُمُرِ؛»(8)

 

مرگ انسان ‏ها در نتیجه گناهان، بیشتر از مرگ آنها در نتیجه فرا رسیدنِ اَجَل است و زنده ماندن انسان ‏ها درنتیجه نیكى ‏هایشان، بیشتر از زندگى كردنشان به خاطر باقى بودنِ عمر است. 

 

از این گونه روایات استفاده می شود که اجل معلق انسان ها تا حد زیادی وابسته به اعمال خود آنهاست؛ لذا می توانند با شناسایی عوامل افزایش و کاهش عمر از طریق روایات اهل بیت (علیهم السلام)، زندگی خود را به گونه ای برنامه ریزی کنند که احتمال عمر طولانی را در مورد خود افزایش دهند.


ادامه مطلب


[ سه شنبه 30 تیر 1394  ] [ 11:39 PM ] [ خادم مهدی عج ]
[ نظرات (0) ]