حضرت خضر علیه السلام؛ راهی برای تقرب به امام زمان علیه السلام
یکی از کسانی که مناسب است برای تقرب به امام زمان عج الله تعالی فرجه با او علقه و ارتباط حاصل شود، حضرت خضر است.
بخش مهدویت تبیان

یکی از کسانی که مناسب است برای تقرب به امام زمان عج الله تعالی فرجه با او علقه و ارتباط حاصل شود، حضرت خضر است.
انسان، با فرستادن هدیه مانند قرائت قرآن، نماز و... مورد عنایت آن بزرگوار قرار گرفته، به تدریج به سوی جامع ترین الگو پیش خواهد رفت.
آن بزرگوار، موجودی لطیف است، به قدری که طبق روایات، هرگاه یاد او شد، باید سلام کرد؛ زیرا در مجلس حاضر میشود؛ یعنی لطافت و سعۀ او تا این حد است که در عین تعلق به جسم و بدن مادی، احاطه او بیش از نوع مجردات است.
البته باید دانست که ارتباط با این وجود عزیز نیز رزقی الهی است؛ چرا که ایشان مظهر اسم «یا خفی» از اسمای الهی در میان اولیا است و میان ائمه علیهم السلام نیز وجود حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه مظهر این اسم هستند. اما در هر حال، این ارتباط، غیرممکن نیست.
چه بسا دیدن ایشان سختتر از دیدن خود حضرت بقیة الله عج نباشد؛ بلکه غالباً برای ملاقاتها و تشرفات واقعی به محضر حضرت ولی عصر عج ، ایشان باب هستند.
در موارد متعددی دیدار حضرت خضر علیه السلام مقدمه و به منزله آمادگی برای دیدار حضرت بقیةالله عج الله فرجه بوده است.
این بزرگوار، کمتر مورد توجه و توسل قرار میگیرند؛ لذا مناسب است با تقدیم هدایای معنوی، با ایشان انسی حاصل کرد و از آن، بهره ها برد.
هر وقت فراغتی حاصل میشود و نیز باطناً تمایلی در انسان دیده میشود به ویژه شبهای ماه رمضان مناسب است با این تعبیر به آن بزرگوار درود فرستاد و عرض احترام کرد:
«اللّهم صلّ علی عبدک و ولیّک خضر النبی»
منبع:
کانال رسمی حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ جعفر ناصری
ادامه مطلب
خواندن ادعیه مربوط به امام زمان
خواندن برخی از ادعیه که اهل بیت بر آن تاکید نموده اند از وظایفی است که امامان معصوم بر آن تاکید داشته اند.
بخش مهدویت تبیان

خواندن برخی از ادعیه که اهل بیت بر آن تاکید نموده اند از وظایفی است که امامان معصوم بر آن تاکید داشته اند.
امام صادق می فرمایند: در آن هنگام اهل باطل، شک و توهّم خود را آغاز می کنند. ای زُراره اگر آن زمان را دریافتی، پس این دعا را بخوان:
اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی نَفْسَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ رَسُولَکَ. اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی رَسُولَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ. اللَّهُمَّ عَرِّفْنِی حُجَّتَکَ فَإِنَّکَ إِنْ لَمْ تُعَرِّفْنِی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دِینِی
منبع:
کانال مصاف/ به نقل از کافی جلد ۱ ص۳۳۷ حدیث۵
ادامه مطلب
دورهی مخفی شدنِ امام زمان علیهالسلام
دوره های زندگی حضرت را میتوان به چهار بخش «اختفا»، «غیبت صغری»، «غیبت کبری» و «پس از ظهور» تقسیم کرد.دوره ی اختفا و مخفی بودن حضرت، از هنگام تولد (۲۵۵ه.ق) شروع و تا رحلت امام عسکری (۲۶۰ه.ق) پایان پذیرفت.
بخش مهدویت تبیان

دوره های زندگی حضرت را می توان به چهار بخش «اختفا»، «غیبت صغری»، «غیبت کبری» و «پس از ظهور» تقسیم کرد.دوره ی اختفا و مخفی بودن حضرت، از هنگام تولد (۲۵۵ه.ق) شروع و تا رحلت امام عسکری (۲۶۰ه.ق) پایان پذیرفت.
امام حسن عسکری در این دوران دو وظیفه مهم و حساس را عهده دار بودند؛ یکی حفظ فرزندش از گزند خلفای عباسی و دیگر اثبات وجود او و اعلام امامتش بعنوان امام دوازدهم. ایشان از عهده هر دو به بهترین شکل برآمد. ولی بخاطر اختناق شدید توسط عباسیان، تنها تعداد اندکی از یاران و نزدیکان صدّیق امام عسکری از ولایت حضرت آگاه بودند.
معاویة بن حکیم و محمد بن عثمان عمری و محمد بن ایوب نقل میکنند: چهل تن از شیعیان نزد امام عسکری آمدیم. ایشان فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: این امام شما پس از من و جانشین من است، از او پیروی کنید و از گرد او پراکنده نگردید که هلاک می شوید و دینِتان تباه می گردد، این را هم بدانید که پس از امروز او را نخواهید دید. (کمال الدین ص۴۳۵)
منبع:
کانال مصاف/ هزارویک_نکته_پیرامون_امام_زمان ۱۱
ادامه مطلب
پنج گناه بزرگ شیخ نمر!
بار دیگر حکومت وهابی آل سعود با بی تدبیری و خودکامگی مرتکب جنایت سختی شد که عواقب و پیامدهای سخت آن نه تنها موجب استحکام و قوت دولت دیکتاتوری شان نخواهد بود، بلکه در زمانی نه چندان دور موجبات اضمحلال و فروپاشی این حاکمیت جاهلی مدرن را فراهم خواهد کرد.

هنوز خبر شهادت مردم بی گناه یمن در اذهان عموم فروکش نکرده است که خبر شهادت مظلومانه شیخ مجاهد، شیخ باقرالنمر این مدافع آزادی حقوق بشر در رسانه ها دل هر انسان منصف و آزادی را به درد آورد. سوالات بی پاسخ فراوانی در خصوص این جنایت ددمنشانه افکار آزادی خواهان مسلمان را به خود مشغول می سازد. آیا بهای آزاد اندیشی و دیکتاتور ستیزی قتل و شهادت است؟ مگر نه این است که در فرهنگ اسلام، خون انسانها از بالاترین حرمتها برخوردار می باشد، پس چگونه در سرزمین وحی این چنین راحت به آموزه های قرآنی و دینی دهن کجی می شود؟
شیخ نمر شهادتت مبارک
بر اساس آموزه های صریح قرآنی کسانی که در راه خدا به مقام شامخ شهادت دست می یابند هرگز نمرده اند و نزد خدای متعال متنعم و مسرورند،[1] هر چند آل سعود سعی داشت با قتل رهبر شیعیان عربستان قدرت شیعیان آن سرزمین _که جمعیت حدود هفت میلیونی را تشکیل می دهند _ را کاهش دهد، ولی با شهادت او یاد و نام و رسالت این رهبری شیعی را تا ابد در اذهان مسلمانان جهان زنده نگه داشت.
نه تنها قتل و کشتار رهبر شیعیان عربستان ضامن بقای دولت استبدادی و وهابی آل سعود نیست؛ بلکه خون به ناحق ریخته این مسلمان آزادی خواه گریبان دولتمردان و مستبدان آل سعود را خواهد گرفت: «وَ مَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمً؛[ النساء/ ۹۳] و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كیفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم مى گیرد و لعنتش مى كند و عذابى بزرگ برایش آماده ساخته است.»
هر گاه لعنت خدا دامن استبداد و خودکامگی آل سعود را بگیرد دیری نخواهد پایید که پایه های آن حکومت رنگ و بوی اختلاف و چند دسته گی و فروپاشی را به خود خواهد دید.
جرم و گناه شیخ باقر النمر در منطق آل سعود!
1-ایستادگی بر عهد و پیمان با خدا
به راستی جامعه مسلمین سرزمین عربستان و جهان اسلام باید این سوال مهم را مطرح نمایند که جرم و گناه شیخ باقرالنمر چه بود؟ آیا اگر کسی با منطق قرآنی خود سعی داشته باشد در مقابل استبداد و مدیریت اعراب جاهلی _ که حتی حرمت خون مسلمان را در ماههای حرام محترم نمی شمرند_ بایستد سزاوار مرگ است.
آیا اگر رهبری بنا به مسئولیت و وظیفه شهروندی و مسلمانی خود حقوق به حق جامعه شیعی را در آن سرزمین مطالبه نماید باید خون او بر زمین ریخته شود؟
جرم شیخ باقر النمر این بود که بر سر عهد و پیمان خود با خدای خویش بود. او با خدای خود پیمان ایستادگی و جهاد در برابر ظلم و ستم دستگاه استبداد را بسته بود و تا آخرین لحظه زندگی خود بر سر پیمان خود ماند و مزد الهی خود را دریافت نمود. «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدیلاً؛[احزاب،آیه23] در میان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ایستاده اند بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود ندادند».
2- مبارزه با ظلم و استبداد بی شمار آل سعود!
در منطق و فرهنگ قرآن، هر انسانی موظف است در مقابل ظلم و خودکامگی های اجتماعی ایستادگی نماید و با هر وسیله ای مانع ظلم و استبداد باشد. بر کسی پوشیده نیست، سیاست استبدادی و ظالمانه آل سعود منحصر در سرزمین عربستان نبوده؛ بلکه آتش ظلمشان سایر سرزمینها را فراگرفته است. تجهیز و تشکیل سازمانها و گروه های تروریستی و تکفیری که موجب بر زمین ریختن خون افراد بی گناه بیشماری شد، تنها گوشه ای از پرونده سیاه و ننگین دولت آل سعود است که شیخ باقر النمر به خاطر مخالفت با آن سیاست های شیطانی محکوم به مرگ و شهادت گردید.
هر چند خاندان آل سعود مزد ظلم ستیزی شیخ نمر را قتل با شمشیر انتخاب کردند، ولی خداوند متعال اجری دیگر برای او مشخص نمود: از رسول اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) نقل شده است: «... مَنْ أَخَذَ لِلْمَظْلُومِ مِنَ الظَّالِمِ كَانَ مَعِی فِی الْجَنَّةِ مُصَاحِبا...؛[2] هر كسى داد ستمدیده اى را از ستمگر بگیرد، در بهشت همراه و همنشین من باشد.»
3-شنیدن ندای مظلومان مسلمان!
از دیگر وظایف مهم یک مسلمان، اجابت ندای مظلوم و دستگیری از اوست. هر گونه سکوت و بی توجهی به یاری طلبان، ظلمی نا بخشودنی و غیر قابل جبران است که خسران بزرگی را به دنبال دارد. در اهمیت و ارزش رسیدن به فریاد مظلوم همین بس که در روایتی از رسول اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) نقل شده است: « إِنَّ النّاسَ إِذا رَأَوُا الظّالِمَ فَلَمْ یَأْخُذوا عَلى یَدَیْهِ أَوْشَكَ أَنْ یَعُمَّهُمُ اللّه بِعِقابٍ مِنْهُ؛ [3] مردم آنگاه كه ظالم را ببینند و او را باز ندارند، انتظار مى رود كه خداوند همه را به عذاب خود گرفتار سازد.»
وظیفه هر مسلمانی در این خصوص ابراز انزجار و فریاد علیه ظالم است چرا که در منابع روایی ذکر شده است «وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا یُنَادِى یَا لَلْمُسْلِمِینَ فَلَمْ یُجِبْهُ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ؛ [4] هر كسى فریاد و استغاثه انسانى را بشنود كه مسلمانان را به یارى و كمك مى طلبد و به یارى او نرود، مسلمان نیست.»
جرم شیخ باقرالنمر این بود که ندای مظلومانی را که طلب یاری نموده بودند را اجابت کرده و لذا برای استیفای حقوق آنان به پا خواسته بود.
4- سخن نیکو و قول حق داشتن!
گناه بزرگ دیگری که شیخ نمر به آن متهم بود، صراحت لهجه و بیان قول حق بود. ایشان نمی توانست ظلم را ببیند و سکوت کرده و در مقابل انحرافات بزرگی که در جامعه اسلامی به وقوع می پیوست سکوت نماید.
جرم شیخ نمر عدم سکوت بود. ایشان مانند بعضی مسلمانان که اگر شکمشان سیر باشد همه چیز را فراموش می کنند نبود. هر چند آل سعود روشنگری و بیان حق را از شیخ نمر بر نتافت؛ این در حالی است که گفتگوی حکمت آمیز یکی از دستورات صریح قرآن مجید است. «ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ؛[ النحل/۱۲۵] مردم را با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت بخوان و با بهترین، شیوه با آنان مجادله کن زیرا پروردگار تو به کسانی که از راه او منحرف شده اند آگاه تر است و هدایت یافتگان را بهتر می شناسد».
5- امر به معروف و نهی از منکر
گناه دیگر شیخ نمر امر به معروف و نهی از منکر دولت آل سعود بود. جنایات فراوان و ناتمام آل سعود، وظیفه نهی از منکر را بر تمام مسلمانان واجب نموده و این شیخ نمر بود که با شجاعت و دلیری به استقبال شهادت رفته و برای جلوگیری از منکرات بزرگ سیاسی و اجتماعی و حتی دینی هیچ گونه ترس و واهمه ای به خود راه نداد و امر الهی را امتثال نمود. در واقع گناه شیخ نمر این بود که امر الهی را اجابت نمود. « ... اْلآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ » [توبه، آیه 112] .آمران به معروف، نهی کنندگان از منکر، و حافظان حدود (و مرزهای) الهی، (مؤمنان حقیقی اند)؛ و بشارت ده به (اینچنین) مؤمنان!
سخن آخر
هر چند حکومت دیکتاتوری آل سعود یکی از رهبران بزرگ شیعیان عربستان را با حکم ظالمانه خود محکوم به مرگ نمود؛ ولی تاریخ این جرم را در خود ثبت خواهد نمود و شهادت شیخ نمر بهانه شکل گیری شخصیت هایی همچون شیخ نمر خواهد بود.
پی نوشت ها:
[1]. سوره آل عمران، آیات 170و169. «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ؛ فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّه».
[2]. کنز الفؤاد: ج۱، ص ۱۳۵.
[3]. نهج الفصاحه: ص ۳۲۳، ح ۸۳۳.
[4]. الكافی: ج ۲، ص۱۶۴، ح۵.
ادامه مطلب
عمود چهلم !!
اتوبوس گوشه ای در میان ترافیک توقف می کند. سیل جمعیت، کوله به کمر مشغول حرکت است کنار جاده، و گاه لابلای ماشینها؛ و بانوان نه کمتر از مردان! جلوتر معلوم می شود که سر دراز این قصه، به سفیدپوشان نیرو انتظامی می رسد! مرز است دیگر! مرز! نمی توانی همین طوری سرت را پایین بیاندازی و از "چذابه" رد شوی. به قول یکی از پیرمردهای سفر اولی مان: "کذابه!"

به رفیقم "ثاقبی" زنگ می زنم که: "فقط چهار روز تا اربعین مانده. پس این مجوز دوربین چی شد؟!" می گوید: "سید، ارشاد نامه زده. ولی وزارت خارجه میگه کاری از دست ما بر نمیاد!" عصبانی می شوم. همان طور کنار جاده داد می زنم: "بگو اگر به شما ربطی نداره، پس به کی ربط داره؟!" زائرانی که از کنارم رد می شوند، به روی خودشان نمی آورند! هواسشان جای دیگری است...
توسل می کنم که مجوزمان جور شود و در قیامت اربعین، ما هم یادگاری با خود برداریم و ببریم و به بقیه ی عالم هدیه کنیم. در حال خودم هستم که کسی با لهجه عربی جلویم را می گیرد و التماس می کند: "تو رو خدا کفشتان را بدهید واکس بزنیم. به خدا چهار ساعته منتظریم یکی از زائران امام حسین علیه السلام بیاد کفشش رو واکس بزنیم." زیر آن آفتاب کفشم واکس زده و نو می شود.
همه در کنار هم
جلوتر فضا پر از موکب و دود هیزم و چای است. عده ای با تعجب از هم دیگر می پرسند: "این جا ایران است یا عراق؟!" می گویم: "بابا! اینا بچه های اهواز خودمون هستند". حتی بعضی شان به سختی فارسی حرف می زنند! ای داد که ما ایرانی ها، وقتی صحبت از اقوام محلی مان می شود، با افتخار اسم از کرد و بلوچ و فارس و ترک و لر می آوریم ولی گفتن "عرب" برایمان کمی سنگین است! سنگین مثل همین چای عربی که الان جلویم است و دارم برایتان و برایش می نویسم. که همین "شای عربی" را هم این جا ایرانی ها مریدش شده اند بدجور!
آدمهای عجیبی هستند. هر قدر روزگار، به آنها سختتر گرفته است؛ آنها زندگی را آسانتر گرفته اند.
قصه پیاده روی اربعین، قصه ی دلهائی است که همیشه دوست داشته اند کنار هم باشند اما دولتها نگذاشته اند. بعد از "صدام" حتی قیافه سربازان عراقی هم تغییر کرده است و شما کمتر "سیبیل صدامی" می بینید! بگذریم!
شوخی یا جدی
آنقدر این موکبها مورد محبت قرارت می دهند و برای خوردن از نذری هایشان التماس و تشکر می کنند که گاهی اوقات فکر می کنی دارند شوخی می کنند! و خنده ات می گیرد و آنها هم از خنده ی تو عصبانی می شوند. گاهی هم از خنده تو خنده شان می گیرد! اوضاعی است!
و اما بعد از مرز، چهار ساعت معطلی است و نشستن روی خاک و خل، و لولیدن روی پاکت لیوانهای شای و سیگار که البته دیگر خیلی هم برایت مهم نیست! اما سفر اولی ها، زود دلخور می شوند!
البته آنها هم، این چند روز، کم کم به جایی می رسند که اگر چیزی از دستشان بیافتد، بی خیال حاضرند بردارند و بقیه اش را نوش جان کنند البته خداخدا می کنند که آن اطراف ایرانی دیگری نباشد و این عمل شنیع آنها را ندیده باشد! که البته خیال باطلی است!
قهرمانان عجیب
در ادامه مسیر، اتوبوس می خواهد سرعت بگیرد که یکی دو تا بچه عراقی وسط خیابان می پرند و وحشت زده جلوی اتوبوس را می گیرند. پیرمردی هم به شیشه در می کوبد. ترس برم می دارد که شاید مرده ای داده اند یا از علائم قیامت است و من بی خبرم!
راننده با خونسردی می ایستد و شیشه را پایین می دهد و به آنها می گوید: "نمی توانیم بایستیم. باید زودتر برویم. نوش جانتان!" اما آنها دست بردار نیستند و کارتون بزرگی پر از غذا را از پنجره داخل می دهند و قهرمانانه از اتوبوس دور می شوند!
آدمهای عجیبی هستند. هر قدر روزگار، به آنها سختتر گرفته است؛ آنها زندگی را آسانتر گرفته اند.
آزادی بیان زیبا
زمان صدام، وقتی می آمدی همه جا عکس او بود. عکس تیراندازی اش، نمازش، اخمش و خنده های کریهش. اما الان، ذغال و سیاهی اش رفته و همه جا عکس "شهید صدر" می بینی و "شهید حکیم" و "آیه الله سیستانی" و "شهدای اخیر حرم" و حتی گاهی "رهبر معظم انقلاب" و "مرحوم قاضی". تا به حال، آزادی بیان، به این زیبائی ندیده ام!
باز اما فکر این مستند دلم را مثل سیر و سرکه به هم می ریزد که بالاخره مجوز چه می شود؟ اگر ثاقبی بدون مجوز و دوربین بیاید، یعنی این همه برنامه ریزی برای تولید مستند، کشک!
30 میلیون نفس و اشک و موکب
سحر فردا وارد پیاده روی عظیم اربعین می شوم. عظیم یعنی ده برابر حج! یعنی "یک" ای که "هفتاد و دو" شد و "هفتاد و دو" ای که به توان سی میلیون رسید! سی میلیون عشق. سی میلیون شای عربی و سی میلیون نفس و اشک و موکب.
بعد از مدتی پیاده روی، یکی تو را نگه می دارد و ماساژ می دهد. یکی پایت را می مالد. یکی التماست می کند که لقمه ای غذا یا لیوانی آب از دستش بگیری. یکی کیف و کوله ات را می دوزد و دائم می گوید: "علی حبّ الحسین" و پُر هستند بچه های زیبای کوچولوئی که وسط مسیر ایستاده اند و دستمال کاغذی روی سر گذاشته اند تا منتی بگذاری و یکی از روی آنها برداری. مبهوت این همه عزت و بزرگواری ام. گمان نمی کنم نظام سرمایه داری و نوچه هایش، خواب چنین صحنه هائی را دیده باشد! مخصوصا که قرار است خبری از این "شکوه" به گیرنده های آنها نرسد! و شاید نرسیده هنوز.
وای ثاقبی کجایی؟ دوربین را زودتر بیاور که وظیفه مان خیلی سنگین شده است!
صف نماز جماعت 90 کیلومتری
صدای اذان ظهر از موکبها بلند می شود و مردم کم کم می ایستند تا نماز را بخوانند و ادامه دهند. مسیر خیلی خلوت شده است. عجب سکوت باشکوهی! دسته دسته نماز جماعت به طول نود کیلومتر و به بلندای آسمان. عربی صدا می زند: الصلاة الصلاة.
ببخشید که نمی توانم بیشتر بنویسم. بروم و به نماز برسم. خدا نگه دار.
پیاده روی اربعین 94
ادامه مطلب
من، با خودِ امام رضا کار دارم!
پیرمرد در حالیکه از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا» و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت...

مثل همه ی پیرمردهای روستائی، او هم زندگی ساده ی خودش را داشت؛ امّا با یک تفاوت؛ و آن اینکه از بچگی همیشه یک عصا همراهش بود. با همین عصا و همین پا، زندگی کرده بود. ازدواج کرده بود و پا به سن گذاشته بود.
روزی همسر سالخورده اش گفت: «حسین آقا! تو که دیگه پیر شدی. تا جائی هم که از دستمون بر می اومد؛ دکتر و دوا کردیم ولی فائده ای نکرد! همه جا رفته ایم. بیا این آخر عمری، بریم حرم امام رضا و از خودش بخوایم. شاید شفا بده!»
حاج حسینِ پیرمرد، خودش را به مشهد رساند و پرسان پرسان به هر سختی ای بود حرم را پیدا کرد و با همراه دیرینه اش «عصا» به سمت ورودی صحن رفت.
امّا باز، دلِ ساده اش آرام نمی شد. با خودش گفت: «بگذار از خادم حرم هم بپرسم تا اشتباهی نروم!»
ورودی صحن، خادمی سیاهپوش با شال و کلاه مفصّلی ایستاده بود. پیرمرد گفت: «آقا ببخشید! امام رضا کجاست؟! آخه من با خودِ خودِ امام رضا کار دارم!»
خادم که از حرف پیرمرد خنده اش گرفته بود، به شوخی گفت: «اگه با خودِ خودِ امام رضا کار داری، اینجا نیستند! باید بری اون طرف صحن، نزدیک گنبد. بعد از پلّه ها بری بالا. «خودِ» امام رضا زیرِ گنبد نشسته اند!»
پیرمرد در حالی که از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا» و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت
شادی، تمام وجود پیرمرد ساده دل را گرفت و با پاهای ضعیفش به سمت دیگر صحن رفت. نزدیک گنبد مطهّر، پله ها را پیدا کرد و در حالی که نفس نفس می زد؛ با خودش گفت: «چیز زیادی نمونده حسین! باید از پله ها بالا بروی!»
کمی عصایش را به زمین کوبید تا برفهای رویش به زمین بریزد. که شاید سبکتر شود!
و خیس عرق، دو سه پله را بالا آمد. ناگهان صدای دلنواز قطب عالم، حضرت علی بن موسی الرضا -که هزاران سلام و تحیّت بر او باد- به گوشش رسید.
_ حاج حسین! آرام باش! تو نمی خواهد زحمت بکشی و بالا بیائی. من پیش تو پائین می آیم!
سرش را بالا آورد و حضرت را دید که بالای پله ها ایستاده اند! قبول کرد و ایستاد تا حضرت پایین آمدند و او را در آغوش گرفتند! بعد نگاهی به پایش فرمودند:
_ خوب حاج حسین! مشکلت چه بود که این همه راه پاشدی و آمدی؟!
با خوشحالی و خستگی گفت: «آقاجان! خدا شما رو خیر بده! از بچگی این پای علیل همراه من بوده. می خواستم یه دستی روش بکشین و شفاش بدین!»
حضرت هم به همان سادگی فرمودند: «باشد! تو را شفا می دهم. بگذار دستی به پایت بکشم تا از این عصا برای همیشه راحت بشی!»
پیرمرد، دستان مبارک حضرت شمس الشموس را روی پاهای نحیفش حس کرد و چشمهایش را بست. بعد، احساس کرد که می تواند بدون عصا راه بیافتد. چشمهایش را گشود و برای آخرین بار، چهره پر عظمت امام بی پناهان را دید و تشکر کرد.
_ آقا! دستت درد نکنه! دستت درد نکنه! الهی بلا نبینی!
و عصایش را برای همیشه انداخت و خوشحال به سمت خروجی صحن رفت. خادم که از حالت پیرمرد، متعجب شده بود؛ فوراً پرسید: «پیرمرد! عصات کو؟!»
پیرمرد در حالی که از صحن خارج می شد؛ با صدای لرزانی که بوی خوشحالی اش تا عرش می رسید، جواب داد: «ممنونم! آدرسی که دادی درست بود! خودِ امام رضا منو شفا داد! خودِ خودِ امام رضا»
و خادم را در بُهت و حسرت، تنها گذاشت.
و این داستان، دهان به دهان، بین خادمان حضرت گشت، تا امروز. هنوز هم اگر از خادمان قدیمی حضرت بپرسید، شاید به یاد داشته باشند.
به قربان قدمهایت ای مولای همه همه خوبی ها. ای خودِ خودِ امام رضا!
ادامه مطلب
بهار نیکان! فدای صداقتتان

فدای صداقتتان! از همان کودکی شرط خود را برای بازی با بچّه ها صداقت آنان گذاشتید(3)؛ خوش به حال هم بازی هایتان آقا.
شیخ الأئمه! فدای عمر بهاری ائمه علیهم السلام که شما با 65 سال شیخشان و پُر عمر ترینشان بودید.
غربت در خاندان شما موروثی است عزیز فاطمه! اصلاً هر که خوبتر است بیشتر ظلم می بیند و کمتر محبت می چشد. یادتان هست؟!"سدیر صیرفی" خواست آگاهتان کند که شما 200 هزار نفر بلکه به اندازه ی نیمی از جهان یار دارید پس چرا قیام نمی کنید و شما گله ی بزغاله ای در"ینبع" را نشانش دادید و فرمودید:" اگر شمار یاران و پیروان، به تعداد این بزغاله ها رسیده بود؛ در خانه نمی نشستیم."(4) عجیب است 4 هزار شاگرد(5) فقط علمشان را از فردی بگیرند و دل به او نسپارند.
یادگار شکافنده ی علم(6)! چه خوب است آدم این قدر باقیات صالحات بگذارد؛ می خواهید بشمرم شمار آنان را که جیره خوار علم شمایند و خود نمی دانند و شاید هیچگاه نفهمند؟ بله شاید هیچگاه علمای علم شیمی به تاریخ این علم نگاهی نکنند و ندانند که "جابر بن حیّان" پدر علم شیمی شاگرد شما بود؛ همو که بیش از 200 کتاب تألیف کرد.
مایه ی افتخار شیعه! "حسن بن علی" در مسجد کوفه 900 استاد حدیث دیده بود که همگی از شما نقل حدیث می کردند. خوش به حال "حمران" که در علم قرائت، شاگرد شما بود، و خوش به حال "ابان"(7) که در لغت و ادبیات عرب خود به برکت شما سفره دار شد. عجب سعادتی داشت "زراره" که در فقه به برکت شما تبحّر یافت؛ و چه پیشانی بلندی داشت "مؤمن طاق" که در کلام، پشت بسیاری از متکلّمین را به زمین کوبید.
یادتان هست ابوحنیفه نمک شما را خورد و نمکدان شکست؟! مگر خودش نبود که گفت: "اگر آن دو سال (شاگردی نزد امام صادق علیه السلام) نبود نعمان (ابوحنیفه) هلاک می شد." پس چه طور فقهی مقابل فقه شما علَم کرد؟!
فدای خلوت زیبایتان با حضرت مهدی علیه السلام؛ امام زمان ما، یادتان هست؟! آن روز را که دلتان تنگ او شد و یاد شک و تردید و خروج عدهّ ای از دین در زمان غیبت افتادید، با او درد دل کردید و ناله سر دادید که "آقایم از غیبت تو خواب به چشمانم نمی آید، خاطرم پریشان و دلم ناآرام است..."(8) فدای گریه هایتان چه خوب به ما، مدّعیان انتظار، یاد دادید که بدون مهدی علیه السلام باید بی تاب بود و بی خواب.
پسر ابرهیم خلیل! ارث شما از ابراهیم پاک، نسوختن در آتش بود؛ به یاد دارید؟! درِ خانه تان را آتش زدند و شما همان طور که با صلابت در آتش قدم بر می داشتید خود را معرّفی می کردید:"من پسر اسماعیل هستم، پسر ابراهیم خلیل."(9)
گرامی داشته ی خدای عزّوجلّ! آیا دستمان می گیری که شیعه ی پسرتان مهدی باشیم و دلبسته ی ولایتش؟! آقایمان برایمان بخواه که چون "هارون مکّی" او را باور کنیم و دل آرام داریم که اماممان بر ما بد نمی خواهد، آن گاه مطمئن به دستور اماممان در تنور بنشینیم و نسوزیم و باعث سرور دلتان شویم. به یاد دارید جمله ی خداوند بزرگ را که فرمود: "...البته مسرور می کنم او (جعفر بن محمد) را در پیروانش، انصارش و دوستدارانش."(10)
پی نوشت:
1- "ربیع الأبرار" نام کتاب "زمخشری" است.
2- امام صادق علیه السّلام 17/ ربیع الأول سال 83 ه. ق در"أبواء" دیده به جهان گشود.
3- گاهی امام صادق علیه السّلام به علت صداقت نداشتن همبازی های خود، بازی را ترک می کرد و با خواهش دوستان به بازی بر می گشت.؛ نظام خانواده در اسلام، محمدرضا سالاری فر، انتشارات سنابل، زمستان 83، ص 150.
4- سیمای پیشوایان در آینه ی تاریخ، مهدی پیشوایی، انتشارات دارالعلم، قم، چاپ چهارم، 1380، ص 110و 111.
5- همان، به نقل از الإرشاد، شیخ مفید، قم، مکتبه بصیرتی، ص 271.
6- پدر امام صادق، باقر العلوم علیهما السّلام به معنی شکافنده ی علم است.
7- ابان بن تغلب شاگرد امام صادق علیه السلام.
8- بحار الانوار، نشر اسلامیه، تهران، ج51، باب 13، ص 219.
9- منصور، خلیفه ی عباسی به حسن بن زید که از طرف او والی مکه و مدینه بود پیغام داد که خانه ی جعفر بن محمد را بسوزان. او به خانه ی امام آتش افکند و به در خانه و راهرو سرایت کرد. امام صادق علیه السّلام بیرون آمده و در میان آتش گام بر می داشت و می فرمود:" منم پسر "أعراق الثّری" (ریشه های در زمین -لقب حضرت اسماعیل-) منم پسر ابراهیم خلیل الله (که آتش نمرود بر او سرد شد): اصول کافی، ترجمه ی مصطفوی، ج 2، ص 379.
10- حدیث لوح هدیه ی خدای تعالی به فاطمه زهرا سلام الله علیها است: الإحتجاج علی اهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی ، 1403ه.ق، مشهد، چاپ اول، ج 1، ص 68.
ادامه مطلب
سوال تأمّل برانگیز تاریخ از دوستداران پیامبری محبوب
با استناد به تاریخ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در دوره قبل از اسلام و همچنین در میان مسلمانان چهره ای محبوب بوده است، اما در زمان خود ایشان و اندکی پس از آن حضرت، حوادثی از طرف مسلمانان روی داده است که حرمت پیامبر اکرم و محبوبیت ایشان حفظ نشده است! در این عصر پر هیاهو عملکرد ما نسبت به پیامبر اکرم چیست؟

واضح است که تنها کسانی مسلمان می شدند که پیامبریِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را قبول می کردند. وقتی احوالات اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله را مطالعه می کنیم نیز به میزان دلدادگی آنها نسبت به آن حضرت پی می بریم اما در عین حال در زمان خود ایشان و اندکی پس از آن حضرت، حوادثی روی داده است که با این محبوبیت همخوانی ندارد. در اینجا می خواهیم به شخصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله از حیث محبوبیت توجه بیشتری کنیم.
همیشه در قلبها
رسول خدا صلی الله علیه و آله تا قبل از آنکه نبوت خود را علنی اعلام کند، همان "محمد امین" بود. مردی که مردم شهر نه تنها از او هیچ بدی ندیده بودند، بلکه او را در امانتداری و صداقت، فردی ممتاز از دیگران به حساب می آوردند. بنابراین آن حضرت حتی قبل از پیامبری نیز فردی محبوب بودند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در میان همه کسانی هم که مسلمان می شدند جایگاه ویژه ای داشت زیرا فقط کسانی مسلمان می شدند که به نبوت ایشان ایمان می آوردند. بنابراین آن حضرت در نظر مسلمانان پاکترین و راست کردارترین و محبوبترین فرد بود.
محبوبیتی روشنتر از خورشید
آنچه از احوال مردم در دوران رسول خدا صلی الله علیه و آله گفته شده است نشاندهنده محبوبیت ایشان است. باقیمانده آب و غذای پیامبر صلی الله علیه و آله برای مردم مهم بود و آن را برای تبرک بر می داشتند.(١) قطرات آبی را که در هنگام وضو از دست آن حضرت می ریخت نیز مورد عنایت مردم بود و خواستار آن بودند.(٢) داستان آن مرد که چوبدستی پیامبر صلی الله علیه و آله به بدنش برخورد کرد و به بهانه قصاص می خواست از بدن آن حضرت بوسه ای به تبرک بگیرد(٣) نیز نمونه دیگری بر محبوبیت آن حضرت است.
اما محبوبیت پیامبر صلی الله علیه و آله روشنتر از آن است که در لابلای کتب مختلف به دنبال آن باشیم. قرآن بهترین شاهد بر آن است که دوستی و شفقت و نرمخویی و خوش خلقی عظیم پیامبر صلی الله علیه و آله را می ستاید. بدون شک چنین شخصی محبوب مردم خواهد بود. تواضع در مقابل مردم و نیز گرفتن مشورت از مردم نیز باعث محبوبیت هر زمامداری می شود که این دو نیز جزو خلقیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود.
رفتارهای سوال برانگیز مردم با پیامبر محبوب خود
با این حال، رفتار مردم با پیامبر صلی الله علیه و آله روی دیگری نیز دارد که بازگویی آن باعث تلخکامی می شود. با اینکه مسلمانان سختی های فراوانی را برای باقی ماندن در دین انجام دادند و متحمل شکنجه ها و آوارگی ها و مشکلات اقتصادی شدند و سرانجام مجبور به مهاجرت به مکه شدند، در طول سالیان بعد رفتارهای سوال برانگیزانه ای نیز از خود نشان دادند. برخی از آنان تا پای جان در راه محبت و اطاعت پیامبر صلی الله علیه و آله قدم بر می داشتند اما اشتباهات و کجروی ها و انحرافات برخی از آنان نیز قابل چشم پوشی نیست.
قرآن به ما خبر می دهد که مومنین همگی در مقام عمل، از رسول خدا صلی الله علیه و آله اطاعت نمی کردند و اعتراضها و مخالفتها و کشمکشهایی نه فقط از جانب منافقان بلکه حتی از میان مومنان برای آن حضرت پیش می آمد. (4)
وقایع محکم تاریخی نیز نشانگر آن است که در آخرین روزهای عمر پیامبر صلی الله علیه و آله از دستور آن حضرت سرپیچی کردند و با دستور ایشان مبنی بر پیوستن به سپاه اسامه (فرزند زید) مخالفت کردند.(5)
در روزهای آخر عمر که پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر بیماری بودند، رسول خدا صلی الله علیه و آله قلم و دواتی خواستند که برایشان چیزی بنویسند که هرگز بعد آن حضرت به گمراهی نیفتند، اما عده ای از همین صحابه با شلوغکاری و جار و جنجال مانع از این کار شدند و حتی با زبان خود به ایشان جسارت کردند.(6)
ماجرای دردناک فدک، بدرفتاری با امام علی و حضرت فاطمه علیهماالسلام دو نمونه دیگر از کارهای زشتی است که عده ای از همان مسلمانان انجام دادند و سایرین با سکوت و اعتراض نکردن خود در آن سهیم هستند. سالها بعد نیز نوه پیامبر صلی الله علیه و آله، حسین علیه السلام و خاندانش با قساوت کشته و زنان و کودکانشان اسیر گردیدند. این در حالی است که خود پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به خاندان خود بسیار سفارش کرده بود و آیات فراوانی در شأن آنان نازل شده بود.
گریه کردند اما اعتراض نه
نکته قابل توجه اینجاست که عموم مسلمانان با سکوت خود و اعتراض نکردن نسبت به گروه هایی که
چنین می کردند در حقیقت در آن کارها شریک بودند. حتی ممکن بود قلباً هم از آزارهایی که وارد می شود ناراحت باشند اما کمتر کسی پیش می آمد که در مواقع حساس اقدام عملی و یا لااقل زبانی انجام دهد. مثلا در جریان اعتراض فاطمه زهراء علیهاالسلام و خطبه فدک، برخی از مسلمانان در مسجد گریه می کردند.(7) آنها مسلمان بودند و منزلت فاطمه زهراء علیهاالسلام و حقانیت او و شوهرش را خوب می شناختند اما به گریه بسنده کردند.
از دیگران عیب نگیریم، درس بگیریم
برای ما سزاوار نیست که به دنبال عیب از مسلمانان بگردیم. آنچه برای ما راهگشاست تفکر در این باره است که چه شد برخی از همان کسانی که آب وضوی پیامبر صلی الله علیه و آله را می ربودند در مقام عمل و در شرایط سخت او را رها کردند. چه شد که این همه ارادت و محبت در مواقع بحرانی رنگ می باخت؟ چه شد که پرمغزترین شعارها یعنی "اشهد انّ محمّداً رسول الله" و "مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ" (8) در میدان سخن برافراشته و در سختی گاه های میدان عمل از یاد می رفت؟
عاقلانه آن است که بجای تخطئه آنان، در طرز فکر و رفتار خودمان بیندیشیم. افتخارات خود را بررسی کنیم. نکند به ظاهر پیامبر صلی الله علیه و آله و نگه داشتن تمثالهای فرضی خاندانش و بردن نام آنان دل خوش کرده ایم. نکند به موقع عمل واپس نهیم. آیا این موضوع برای اینکه ما را هر روز دغدغه مند کند، موضوع کم اهمیتی است؟
پی نوشت:
1) سیره ابن هشام، ج 2، ص 144 / فتح الباری فی شرح صحیح البخاری، ج 1، ص 281 282
2) صحیح بخاری، ج1، ص31، کتاب الوضوء، باب التماس الوضوء اذا کانت الصلاة.
3) مناقب آل ابى طالب، ج ی١ ی، ص ١64
4) انفال: 6
5) الملل و النحل، ج1، ص23 / شرح نهج البلاغة ابن الحدید، ج6، ص52 / به نقل ار کتاب "سقیفه" ابوبکر جوهری که مسندا از عبدالله بن عبد الرحمن روایت می کند و غیر این ها از کتاب های معتبر اهل سنت.
6) صحیح بخاری ج1 ص194 . حدیث دیگر: عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ - رضى الله عنهما - قَالَ لَمَّا حُضِرَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله علیه و آله و سلم ٓ و َفِى الْبَیْتِ رِجَالٌ فیهم عمر بن الخطاب، قَالَ النَّبِىُّ - صلى الله علیه و اله و سلم - « هَلُمَّ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ » . فَقَالَ عمر إِنَّ النبی - صلى الله علیه و اله و سلم - قَدْ غَلَبَ علیهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ . فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَیْتِ فَاخْتَصَمُوا ، مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ قَرِّبُوا یَكْتُبُ لَكُمْ النبی صلی الله علیه و اله و سلم كِتَابًا لاَ تَضِلُّوا بَعْدَهُ . وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ما قال عمر، فَلَمَّا أَكْثَرُوا اللَّغْوَ وَ الاِخْتِلاَفَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ - صلى الله علیه و اله و سلم- «قُومُوا». قال عبید الله فكان ابن عباس یقول إن الرزیة كل الرزیة ما حال بین رسول الله صلى الله علیه و اله و سلم و بین أن یكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم و لغطهم بخاری (مصحح: البغا) ج5 ص2146 / الطبقات الكبرى، ج 2، ص187 / تاریخ الطبری، بیروت، موسسه الاعلمی، ج2، ص437 / الارشاد، ج1، ص184 / اعلام الوری، ص136
7) ر ک: خطبه فدکیه / خطبه فدک، آیت الله مجتبی تهرانی، فصل 1، بخش 1
8) نساء 4- آیه 80
ادامه مطلب
نقشه ی گنج گمشده در دستان پیشوای صادق
تاریخ حیات انسان گواه حضور پادشاهانی است که علی رغم در دست داشتن قدرت شرافتی ندارند و نیز ثروتمندانی که هر چند به ظاهر قدر و منزلتی دارند اما به واقع کمتر کسی آنان را بلند مرتبه می انگارد. پس در کجا بدنبال گمشده ی اکثر انسانها یعنی منزلت و شرافت باید گشت؟

در پی گذران شب و روز رخدادهای گوناگونی روی می دهند. در این میان برخی وقایع در طول تاریخ بشری آنچنان مهم و اثرگذارند که علی رغم گذرانشان در حافظه ی بشر ثبت و ضبط می گردند و با وجود آنکه سالها و قرنها از وقوعشان می گذرد همچنان مورد توجه هستند چنان که گویی رخدادی است که به تازگی واقع شده است.
چرایی اهمیت پاره ای از حوادث ریشه در تاثیر شگرفی دارد که بر جامعه ی بشری می نهد. گاه واقعه ای روند زندگی مادی بشر را تغییر می دهد و گاه نه تنها سبب می گردد که دنیای پیرامونش را آنگونه که هست بشناسد بلکه با دیگر حقایق پنهان هستی آشنا می گردد و بدین جهت بر باورهایش نیز اثر می گذارد.
آخرین سکوی پرواز
انسانی که تنها دیده هایش منشأ دانسته هایش بود، با ظهور آخرین منجی به درک آنچه خارج از حیطه ی قوای پنجگانه اش بود دست یافت.
سرآغاز این همه تغییرات شگرف در زندگی بشری وجود نازنین نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) است، از اینرو خجسته میلاد ایشان نقطه ای عطفی در تحولات زندگی بشری است و بجاست تا سالروز میلاد آن بزرگوار پس از قرنها گرامیداشته شود. آری عزیزی که ولادتش سر منشا نزول برکات آسمانی بر زمین و زمینیان است و حضورش در دنیا زمینه ساز ارتقا فهم و درک بشری است هیچگاه از حافظه ی تاریخ پاک نخواهد شد.
جالب آنکه پس از گذشته سالها از ولادت نبی مکرم فرزندی بزرگوار از نسل ایشان که میراث دار نبوتشان بودند و واسطه ی فیض الهی پس از نبی بشمار می آمدند در سالروز ولادت جد بزرگوارشان پا به عرصه وجود نهادند. تقارن این دو میلاد خجسته در یک روز شادی مضاعف و خاطره ای بیاد ماندنی تر در اذهان پدید آورده است.
چرا «صادق»؟
امام جعفر صادق (علیه السلام) ششمین امام شیعیان روز هفدهم ربیع الاول سال هشتاد و سه مقارن با سالروز ولادت خاتم الانبیاء چشم به جهان گشودند. در خصوص چرایی ملقب شدن ایشان به صادق آمده است که چون در نسل پنجم از فرزندانشان شخصی به نام جعفر ادعای امامت می کند ایشان را صادق خواندند تا از او متمایز گردند و صحت امامتشان تایید گردد: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ إِذَا وُلِدَ ابْنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فَسَمُّوهُ الصَّادِقَ فَإِنَّهُ سَیَكُونُ فِی وُلْدِهِ سَمِیٌّ لَهُ یَدَّعِی الْإِمَامَةَ بِغَیْرِ حَقِّهَا وَ یُسَمَّى كَذَّابا؛ پیامبر اكرم صلی الله علیه و اله فرمود وقتى پسرم جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابىطالب متولد شد لقب او را صادق بگذارید در آینده از فرزندانش یك نفر هم نام او ادعاى امامت بدون حق می كند او كذاب است (جعفر كذاب)» (علل الشرائع، ابن بابویه، محمد بن علی، ج1، ص234)
شرایط مناسب سیاسی اجتماعی آن دوره سبب گردید تا فرصتی مناسب برای تشریع آموزه های دینی و انتقال معارف اسلامی به شیعیان فراهم آید. امکانی که برای دیگر ائمه فراهم نشد. از اینرو حجم احادیث بیان شده توسط ایشان بیشتر از روایات آمده از سایر معصومین (علیهم السلام) است.
سعادت بدون امامت، هرگز
ارتقا سطح فهم و درک افراد و تلاش برای نمایاندن راه صحیح زندگی و رسیدن به کامیابی و سعادتمندی وظیفه ایست که از سوی خداوند بر دوش هادیان امتش نهاده شده است و تمامی معصومین (علیهم السلام) برای دستیابی به این مطلوب تلاش نموده اند چرا که درک انسانها به تنهایی و بدون کمک راهنمایان الهی ناقص تر از آنست که به تعالیشان بیانجامد و غالباً تلاش های ایشان برای رشد و ارتقا خویش با شکست مواجه می گردد زیرا تعارضی جدی میان آنچه مردم برای پیشبرد خود بکار می بندند و آنچه حقیقتاً سبب رشدشان می گردد وجود دارد و حقیقتاً بدون کمک و یاری رهبرانی آگاه و دانا؛ امکان تعالی بشر منفی است.
سوالی که بشر را سردرگم کرد
به عنوان نمونه کمی تامل در زندگی انسانها نماینگر آنست که تمامی افراد از هر قوم و نژاد و دین و ملیتی به دنبال کسب شرافت و بزرگی خویش اند و هر کس در جایی به جستجوی شرافت مشغول است.
عده ای آن را در مال زیاد می بینند و برخی در جاه و شماری در قدرت. اما به حقیقت تمامی آنها گمشده ای دارند که هر چه می گردند آن را نمی جویند.
تاریخ حیات انسان گواه حضور پادشاهانی است که علی رغم در دست داشتن قدرت شرافتی ندارند و نیز ثروتمندانی که هر چند به ظاهر قدر و منزلتی دارند اما به واقع کمتر کسی آنان را بلند مرتبه می انگارد. پس در کجا بدنبال گمشده ی اکثر انسانها یعنی منزلت و شرافت باید گشت؟
پرسشی که اکثر انسانها در پاسخ به آن گمراه شدند، از سوی ائمه (علیهم السلام) که اشراف کامل بر تمام هستی دارند به درستی پاسخ داده می شود که: «عن مولانا جعفر الصادق: ... وَ طَلَبْتُ الشَّرَفَ فَوَجَدْتُهُ فِی الْعِلْم ..؛بلندی قدر و حسب را جستجو نمودم پس آن را در دانش یافتم» (مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل: 174/12)
به راستی شرافت حقیقی تنها از آن کسی که آگاهی هایش بسیار است و به واسطه ی علمی که کسب نموده از شعور و درک بالایی برخوردار است. چنین فردی در نزد دیگران بزرگ و شریف است و به سبب قدر و منزلتش مورد احترام همگان خواهد بود.
سایه ای مستدام بر سر عالَم
آری وجود چنین هادیانی در میان مردم که سعادت و شقاوت آدمی را به درستی شناخته و بر نیازهای انسان و استعدادهای ذاتی اش واقف اند؛ نعمتی بزرگ و بی منتهاست که هرگز از اذهان پاک نمی شود گرچه قرنها از حیات دنیوی ایشان گذشته باشد اما همچنان برکات وجودشان در جامعه ی انسانی نمایان است.
ادامه مطلب
شاه کلید امام صادق علیه السلام برای استفاده بهتر از دنیا
یکی از مباحثی که به صورت گسترده، در آیات و روایات بدان پرداخته شده، مسئله "دنیا" است. قرآن کریم و کتب روایی مشحون است از آیات و روایاتی که هم حقیقت دنیا را معرفی می کند و هم از زوایای متعدد، محاسن و معایب و همچنین نحوه صحیح برخورد با آن را به ما می آموزد. در این مجال مختصر بر آنیم تا با استفاده از گفتار نورانی امام صادق علیه السلام دیدگاه مطلوب و مورد تایید اسلام نسبت به مسئله "دنیا" را مورد بررسی قرار دهیم.

کدام همّ و غم توست؟
امام صادق علیه السلام در کلامی پر مغز می فرماید: «هر كه بامداد كند و روز را به شب رساند و بزرگترین همّ و غم او دنیا باشد خداى تعالى فقر و پریشانى را جلوى چشمش می نهد، و كارش را پریشان می سازد، و به جز بدانچه خداوند روزى او كرده است نخواهد رسید، و هر كس بامداد كند و روز را به شب برساند و بزرگترین همّ و غم او آخرت باشد، خداوند توانگرى و بى نیازى را در دلش می نهد و كارش را منظم می كند.»(1)
نکته اولی که باید درباره این فرمایش امام صادق علیه السلام بدان توجه داشت این است که چنین نیست هر کس که بزرگترین همّ و غم خود را دنیا قرار بدهد، دچار فقر و نداری ظاهری می گردد. خیر، چون مثالهای نقض فراوانی را می توان مشاهده کرد که اشخاص با اینکه هیچ توجه و دغدغه ای نسبت به امر آخرت خود ندارند ولی در عین حال از انواع نعم دنیوی بهره مند و برخوردارند. لذا معنای روایت این است که خداوند فقر را در جلوی دیدگان چنین اشخاصی قرار می دهد؛ یعنی کاری می کند که خودشان را فقیر و نادار ببینند. مبتلا به حرص می شوند. دائم خودشان را با افراد ثروتمندتر از خود مقایسه می کنند و نتیجتا با اینکه از حیث مادی، افراد غنیّ و بی نیازی هستند ولی فکر و دل و ذهنشان آرام و قرار ندارد.
دو دنیای متفاوت
اگر دو گرگ در گله ی بى شبان رها شوند، یكى از آنها در اوّل گله و دیگری در آخر گله، آن دو گرگ، گله را زودتر هلاك نمى كنند از زمانی که گرگ حبّ مال و حب شرف، دین مؤمن را می درد و آن را تباه می کند.»
نکته دیگری که در فهم دقیقتر این کلام امام صادق علیه السلام به ما کمک می کند، بررسی جایگاه و حقیقت دنیا است. دنیا طبق آنچه در روایات آمده است، دو معنای کاملا متفاوت و بلکه متضاد دارد که یکی مذموم و مورد سرزنش و نهی واقع شده است و دیگری ممدوح و مورد ستایش و مدح قرار گرفته است.
دنیایی که نباید به سویش رفت
انسان پس از تولد و ورود به دنیا، به واسطه قوای مختلفی که در وجود او به ودیعه نهاده شده است، می تواند ابزار و اسباب دنیوی را به خدمت بگیرد و به فراخور هر یک از قوای خود، به لذتی برسد و از التذاذات دنیوی حظّی ببرد. هر بار که انسان از نعمتی دنیوی لذتی می برد، طبیعتا در قلب او نسبت به آن لذت و نعمت دنیوی محبت و دلبستگی بوجود می آید و هر چه از التذاذات نفسانی و شهوانی بیشتری برخوردار می گردد، دلبستگی و تعلق خاطر او بیشتر خواهد شد. به همین جهت است که در روایتی امام کاظم علیه السلام می فرماید: «مَثل دنیا، مثل آب دریاست؛ هر چه تشنه از او بیاشامد، تشنگى را زیادتر كند تا اینکه او را بکشد.»(2)
از طرفی انسان فطرتا حبّ به بقاء دارد و از زوال و فنا گریزان است و از طرف دیگر دنیا را محل این لذتها و تعیّشات می بیند و مرگ را سبب انقطاع این خوشی ها می پندارد؛ لذا حتی اگر طبق گفته ها و بیانات انبیاء و ائمه علیهم السلام و حکما، در عقل و اندیشه خود، وجود عالم آخرت را تصدیق کرده باشد، تا زمانی که قلبش هنوز دلبسته و در گرو تعلقات دنیوی است، آن علم و تصدیق هم نفعی برایش ندارد.
روایات متعددی که در مورد ذمّ و سرزنش دنیا وارد شده است همگی مربوط به این جنبه از دنیا است که در واقع مذمّت آن حبّ و دلبستگی قلبی است نه خود اسباب و نعم دنیوی. امام صادق علیه السلام در حدیثی دیگر می فرماید: «اگر دو گرگ در گله ی بى شبان رها شوند، یكى از آنها در اوّل گله و دیگری در آخر گله، آن دو گرگ، گله را زودتر هلاك نمى كنند از زمانی که گرگ حبّ مال و حب شرف، دین مؤمن را می درد و آن را تباه می کند.» (3)
دنیایی که باید به سویش رفت
هر كه بامداد كند و روز را به شب رساند و بزرگترین همّ و غم او دنیا باشد خداى تعالى فقر و پریشانى را جلوى چشمش می نهد، و كارش را پریشان می سازد، و به جز بدانچه خداوند روزى او كرده است نخواهد رسید، و هر كه بامداد كند و روز را به شب برساند و بزرگترین همّ و غم او آخرت باشد، خداوند توانگرى و بى نیازى را در دلش می نهد و كارش را منظم می كند
اما این همه حقیقت درباره دنیا نیست. زیرا به هر حال با همه نقایص و محدودیت هایش، تنها عالمی است که به واسطه قوانین خاص حاکم بر آن، قابلیت تربیت و رشد نفوس را دارد. اگر این دنیا نبود، هیچ انسانی نمی توانست درجات عالیه کمال را طی کند و به مراتب والای قرب الهی برسد.
شخصی نزد امیر المومنین علیه السلام شروع کرد به مذمت کردن دنیا، شنیده بود که حضرت دنیا را مذمت می کند ولی نفهمیده بود که ایشان از چه جنبه ای دنیا را مورد سرزنش قرار می دهد. امیرالمومنین علیه السلام در پاسخ به وی فرمود: «إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا وَ دَارُ غِنًى لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلَّى مَلَائِكَةِ اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ اكْتَسَوْا [اكْتَسَبُوا] فِیهَا الرَّحْمَةَ وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّة؛(4) همانا دنیا "سراى راستى براى راستگویان" است. دنیا ظاهر و باطن خود را به تو نمایانده است و چیزی را از تو مخفی نکرده تا تو را بفریبد. دنیا مى گوید: من همینم كه هستم، من محل تغیّر و مرگ و فنا هستم و ثباتى در من وجود ندارد. پس اگر عاقلی نباید به من دل ببندی. دنیا می گوید: من را همانطور كه هستم درك كن، چرا مى خواهى مرا آنطور كه نیستم باور كنى؟ به دیده صدق به من نگاه کن تا ببینی که من هم صادقانه با تو در حال سخن گفتنم. و دنیا "خانه عافیت براى دنیاشناسان" است. کسیکه حقیقت دنیا را بشناسد دیگر مبتلا به امراض قلبی همچون حرص و تکبر نمی شود، و خانه بى نیازى براى توشه گیران، و خانه پند، براى پندآموزان است. دنیا مسجد و محل عبادت دوستان خدا، نمازگاه فرشتگان الهى، محل نزول وحى خدا، و جایگاه تجارت دوستان خداست، كه در آن رحمت خدا را به دست آوردند، و بهشت را سود بردند. دنیا بازار تجارت اولیاى خداست. اگر بازار نباشد، آیا بازرگان مى تواند بازرگانى كند و سود ببرد؟
محکی برای قلبها
با توجه به آنچه در مورد حقیقت دنیا گفته شد، می توان نتیجه گرفت که بیان امام صادق علیه السلام در واقع از جهتی می تواند یک میزان برای محک زدن گرایش قلوب و معیار مناسبی برای محاسبه نفوس قرار بگیرد. اگر بزرگترین همّ و غمّ ما در طول زندگی روزمره مان در این دنیا، آخرت و قرب الهی و انجام وظایف شرعی باشد، در حال پیمودن مسیر صحیح هستیم ولی اگر بزرگترین همّ و غمّ ما، احتیاجات و نیازها و خواسته های زندگی روزمره دنیوی باشد، ما در واقع به دنبال دنیای مذموم هستیم و تبعات آن نیز گریبانگیر ما خواهد شد.
پی نوشت :
1 . کافی (ط - الاسلامیه) ج2 ص 319
2 . تحف العقول، ص 396
3 . کافی (ط - الاسلامیه) ج2 ص 315
4 . نهج البلاغه، حکمت 131
ادامه مطلب
حضرت خضر علیه السلام؛ راهی برای تقرب به امام زمان علیه السلام
خواندن ادعیه مربوط به امام زمان
دورهی مخفی شدنِ امام زمان علیهالسلام
پنج گناه بزرگ شیخ نمر!
عمود چهلم !!
من، با خودِ امام رضا کار دارم!
بهار نیکان! فدای صداقتتان
سوال تأمّل برانگیز تاریخ از دوستداران پیامبری محبوب
نقشه ی گنج گمشده در دستان پیشوای صادق
شاه کلید امام صادق علیه السلام برای استفاده بهتر از دنیا 

