زخم برابر مرگ است

 


شش روز پس از قبول قطعنامه توسط ایران و در شرایطی که نیروهای عراقی با زیر پا گذاشتن توافقات 598، مجدداً به خرمشهر حمله کرده و تا آستانه تصرف آن پیش رفته بودند، سازمان مجاهدین، عملیاتی بانام فروغ جاویدان را آغاز کرد.

زخم برابر مرگ است

رژیم عراق و قدرت‌های جهانی با دستگاه‌های تبلیغاتی گسترده‌ای که در اختیار داشتند به افکار عمومی جهان چنین وانمود می‌کردند که مردم ایران از جنگ خسته شده و طولانی شدن جنگ در ایران موجب رویارویی رژیم با «بحران مشروعیت» شده است. با شکل‌گیری و حمله منافقین به ایران، جهانیان در این اندیشه بودند که مردم از حمایت نظام دست کشیده و به منافقین ملحق خواهند شد و درنتیجه نظام ایران سرنگون خواهد شد.

اما با پخش خبر حمله منافقین در کشور وضعیت به‌گونه‌ای متفاوت از این تعابیر خود را نشان داد. بدین ترتیب که گروه‌های مختلف مردمی از سراسر ایران به سمت جبهه غرب سرازیر شده و نیروهای رجوی درحالی‌که هنوز به کرمانشاه نرسیده بودند، زمین‌گیر شده و تار و مار شدند. عملیات مرصاد روز 5/5/1367 با رمز «یا صاحب‌الزمان (عجل‌الله تعالی وجه الشریف) ادرکنی» برای مقابله با حرکت منافقین و بازپس‌گیری مناطق اشغال‌شده انجام گرفت.

سعید پورداراب در کتاب «عملیات مرصاد تحقق وعده الهی» به چگونگی این عملیات و خاطره‌های فرماندهان، رزمندگان و منافقین شرکت‌کننده در این نبرد پرداخته است.

قصه‌ها و غصه‌ها در کمین
«قاسم قزی» آخرین بازمانده سازمان منافقین در عملیات فروغ جاویدان «مرصاد» است که به شرح قصه‌ها و غصه‌ها از چگونگی به دام افتادن در کمین رزمندگان سپاه اسلام در هنگام فرار از ارتفاعات حسن‌آباد به سمت اسلام‌آباد و رسیدن به پایگاه اشرف می‌پردازد:

آخرین یگانی بودیم که از ارتفاعات حسن‌آباد به سمت اسلام‌آباد، عقب‌نشینی کردیم، با تعداد زیادی زخمی و مجروح، هنوز ارتفاعات را رد نکرده بودیم که به ناگاه طوفانی از گلوله و رگبار ما را احاطه کرد. ما سراسیمه خود را از ماشین‌های در حال حرکت به بیرون پرت کردیم.

تعدادی از ماشین‌ها زیر رگبار گلوله‌ها از کنترل خارج‌شده و بی‌حرکت ماندند. خودم را به حاشیه جویبار که عمق چندانی نداشت، کشاندم. اینجا گردن «سیاه‌خور» و کمین معروف آن در عملیات فروغ بود. دو طرف جویبار صدها کشته و مجروح از پاسدار و مجاهد منافق روی‌هم غلتیده بودند. تعدادی هراسان زیر خاک‌ریز جویبار حرکت می‌کردند. دیگر اثری از سیستم سازمان‌دهی و فرماندهی باقی نمانده بود. با ساسان (محسن کتیرانی) فرمانده مستقیم درصحنه تماس گرفتم. او در موقعیت کمین سیاه‌خور بود. از ساسان پرسیدم، چه باید کرد؟ جواب شنیدم که من نمی‌دانم. تو هم به‌اندازه کافی تجربه این‌گونه عملیات راداری. به هر شکل که می‌توانی خودت و هر تعدادی را که می‌توانی بردار و به اشرف برسان. (این عین جمله‌ای بود که ساسان در آخرین لحظه تماس با من گفت. بعدازآن دیگر از ساسان خبری نشد.)

کمین بالای سرمان بود و هر تحرکی را از ما سلب می‌کرد. با کوچک‌ترین حرکتی صدها گلوله «بی‌کی‌سی» بر سر و رویمان می‌بارید. دو، سه بار طول و عرض کمین را طی کردم. در طول مسیر آنان که زنده و یا مجروح شده بودند، در کنار خاک‌ریز خود را از گزند گلوله‌ها که بی‌وقفه می‌بارید، مصون نگه‌داشته بودند. همگی منتظر نیروی کمکی از اسلام‌آباد که درواقع تخلیه‌شده بود و هیچ نیرویی در آن مستقر نبود، بودند. ساعت حوالی 12 ظهر (ششم مردادماه 1367) بود. آفتاب گرم، بوی باروت و خون و... درهم‌آمیخته بود. سیاه‌خور، شاهد پایان جنگ سه‌روزه‌ای بود که بی‌امان ادامه داشت.

روز چهارم (1367/5/6) دیگر هیچ امید و انگیزه‌ای در میان بچه‌ها دیده نمی‌شد و گرد ترس و یأس در چهره به‌خوبی نمایان بود. بسیاری از مجروحین هم در این مدت از پای درآمده بودند. با سختی زیادی فقط توانستم بیست نفر را برای حرکت به سمت قرارگاه اشرف که در خاک عراق بود آماده کنم

روز ترس و یاس
روز چهارم (1367/5/6) دیگر هیچ امید و انگیزه‌ای در میان بچه‌ها دیده نمی‌شد و گرد ترس و یأس در چهره به‌خوبی نمایان بود. بسیاری از مجروحین هم در این مدت از پای درآمده بودند. با سختی زیادی فقط توانستم بیست نفر را برای حرکت به سمت قرارگاه اشرف که در خاک عراق بود آماده کنم. از کمین سیاه‌خور تا سیلو گندم اسلام‌آباد، دشت صافی به طول دو کیلومتر قرار داشت. نفرات را به دودسته تقسیم کردم. دسته اول با آتشی که ایجاد می‌کردند. در هر بارخیز و آتش، یک یا دو نفر مورد اصابت گلوله‌هایی که از بالای ارتفاعات 500-400 متری قرار می‌گرفتند که پس از اصابت به بدن چیزی را باقی نمی‌گذارد.

هر کس که مورد اصابت قرار می‌گرفت در صورت زنده ماندن می‌دانست که لحظه وداع فرارسیده است. او را در شیاری که در کنار خاک‌ریز برایش درست می‌کردیم، تقریباً پنهان کرده و با سلاح خودش و دیگر سلاح‌هایی که در اطراف ریخته شده بود و به کمک جلیقه‌اش سایبانی درست می‌کردیم. قمقمه‌اش را از آب قمقمه‌های پراکنده اطراف، پر از آب نموده و در کنارش قرار می‌دادیم و او را ترک می‌کردیم. هر مجروح می‌دانست که تنها راه نجات دیگران، ترک هرچه سریع‌تر منطقه است و به‌جای گذاشتن او...

به کمرکش راه رسیده بودیم، هنوز تا سیلوی گندم راه زیادی داشتیم. ساعت حوالی 4 بعدازظهر آفتاب سوزان و تشنگی طاقت‌فرسا، امانمان را برده بود. به‌موازات جاده آسفالته اسلام‌آباد حرکت می‌کردیم. روی جاده نفربر «پی‌ام‌پی» بی‌حرکت ایستاده بود. حدس می‌زدم که آذوقه و مهمات به‌اندازه کافی داخل این نفربرها وجود دارد. به همین خاطر دو نفر را برای بررسی اوضاع به سمت نفربر فرستادم. چند لحظه بعد علامت دادند که ما هم می‌توانیم به سمت نفربر حرکت کنیم. از بیست نفر اولیه که به سمت محل استقرارمان در خاک عراق حرکت کرده بودیم، حالا فقط ده نفر باقی‌مانده بودند که از این تعداد دو نفر زن بودند.

با یک نفر دیگر از بچه‌ها به سمت نفربر حرکت کردم. حجم آتشی که به سمت ما شلیک می‌شد، به‌طور وحشتناک افزایش یافت؛ چراکه نیروهای مقابل فکر می‌کردند که ما می‌خواهیم از نفربر برای تسخیر کمین آن‌ها استفاده کنیم. به همین خاطر از هر سلاحی که در دسترس داشتند به‌سوی ما شلیک می‌کردند. نفربر روشن و بدون حرکت ایستاده بود. به نفرات دیگر علامت دادم که دو نفر دو نفر به سمت نفربر حرکت کنند. «ناهید خانعی» به «اصطلاح مرسوم، خواهر ناهید» قدبلند و قبراق و اعزامی سال 1364 از خرم‌آباد لرستان بود. او نیز همراه من به سمت نفربر می‌دوید.

قبل از رسیدن او به نفربر، گلوله‌ای به مچ دست راستش اصابت کرد و خون از آن فواره زد. خودم را به او رساندم و مچ دستش را که خردشده بود؛ با دستمال بستم ولی شدت درد و خونریزی، تشنگی و سوزش آفتاب او را بیش‌ازحد کلافه کرده بود. او فریاد می‌زد، زودتر حرکت کنیم. به بچه‌های همراه گفتم که بعد از برداشتن آذوقه و مهمات به روال سابق حرکت کنند.

ناهید چند قدمی حرکت نکرده بود که مجدداً فریاد زد و به زمین غلتید. این بار تیری از پشت به لگنش اصابت کرده بود. خودم را دوباره به ناهید رساندم و کشان‌کشان او را کنار نفربر که فاصله چندانی از ما نداشت بردم. زخم‌هایش را با فانسقه‌هایی که در اطراف پراکنده بود؛ بستم و او را ترک کردم. درحالی‌که نگاهش ملتمسانه به دنبالم می‌دوید. لحظه‌ای بعد یکی دیگر از نفرات اکیپ 9 نفرمان مورد اصابت گلوله از ناحیه فک قرار گرفت. بهمن دانشجوی آلمان، اعزامی سال 1366 بود. بهمن بعد از اصابت گلوله چنددقیقه‌ای بیش‌تر زنده نماند و جان سپرد.

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 8 مرداد 1394  | 8:45 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

جمیل پاوه

 


یکی از کسانی که در مأموریت‌ها و رفت‌وآمدهای متعدد به تهران در ماجراهای اوایل انقلابِ کردستان حضور داشت، جمیل بابایی بود.

جمیل پاوه

او که اهل پاوه و از موسسین سپاه این شهرستان و مسئول اطلاعات آن بود، در این رفت‌وآمدها با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در شورای انقلاب آشنا شد. بابایی تا سال 1363 که تنش‌های کردستان شدت داشت، به‌منظور مشورت و حل مشکلات کردستان، بارها به خدمت مقام معظم رهبری و حضرت امام (ره) رسیده بود. او که 110 ماه سابقه حضور در جبهه‌های جنگ تحمیلی را دارد، در طول جنگ بارها مجروح و مصدوم شده و هم‌اکنون 45 درصد جانباز است. آنچه از پی می‌آید خاطرات بابایی از کردستان و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای است.

آبی بر آتش شایعات
به دنبال صدور فرمان تاریخی حضرت امام (ره) درباره پایان دادن به غائله پاوه، هیئتی از دولت موقت با بعضی احزاب کرد در حال مذاکره بود. در پی این مذاکره شایعاتی مطرح شد که مسئولیت منطقه از سوی دولت به حزب دموکرات واگذارشده است. همچنین این شایعه نیز قوت گرفته بود که چنانچه اداره منطقه به دست این احزاب بیفتد، کردهای انقلابی و مسلمان در مخمصه خواهند افتاد.

با شدت گرفتن این شایعات، کردهای مسلمان که زحمت‌های فراوانی درراه دفاع از کیان انقلاب اسلامی در کردستان متحمل شده بودند، نگران شدند، ازاین‌رو برای برطرف کردن نگرانی‌ها و احیای روحیه انقلابی، برای دیدار با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که در آن زمان معاون وزارت دفاع بودند، به تهران رفتم، خدمت ایشان رسیده و ماجرا را در میان گذاشتم. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای ضمن دلجویی، در تاریخ دوم آذرماه سال 1358 دست خطی به بنده دادند تا به اطلاع مسلمانان انقلابی کرد برسانم.
نامه حضرت آیت‌الله خامنه‌ای حاوی دو بند مهم بود:

1. دولت هیچ‌گونه قراردادی مبنی بر اینکه حفاظت شهرهای کردستان به عهده حزب دموکرات است، نبسته و نخواهد بست.
2. نخستین شرط دولت با هر شخص یا گروهی، قبول حاکمیت دولت بر روستاها، شهرها و استان‌های سراسر کشور است.

با دست خط آقا و روحیه دوچندان به کردستان بازگشتم. نامه ایشان آبی بر آتش شایعات بود. دست خط ایشان سند بسیار مهمی برای کردهای مسلمان به شمار می‌آمد که مورد استقبال رسانه‌ها نیز قرار گرفت. این دست خط هم‌اکنون به‌عنوان یک سند در کتاب خاطرات و وقایع سیاسی پاوه ثبت‌شده است.

بروجردی را به شما می‌سپارم
اوایل سال 1359 بود. من به همراه شهید محمد بروجردی برای تأسیس سازمان پیش‌مرگان مسلمان کرد از طریق ارتباطی که با آیت‌الله خامنه‌ای داشتیم، به شورای انقلاب در تهران رفتیم. پس از شرکت در جلسه‌ها و پیگیری و اخذ مجوزهای لازم و تهیه ملزومات تأسیس سازمان، آماده عزیمت به جبهه‌های غرب کشور شدیم. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هنگام بدرقه ما فرمودند: بروجردی را به شما و شمارا به پروردگار می‌سپارم... باروحیه‌ای که از آقا گرفته بودیم به کرمانشاه برگشتیم. در مدت‌زمان کوتاهی نیروهای پراکنده سازمان را متمرکز و سازمان‌دهی کرده و فعالیت‌های خود را باقدرت آغاز کردیم.

نه شیعه هستند و نه سنی!
آقا سنگ صبور و یاور کردها بود. پنجم خردادماه سال 1360 همراه با هیئتی با مسئولیت امام‌جمعه پاوه نزد حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در شورای انقلاب رفتیم و درد دل‌ها و دل‌نگرانی‌های خود را با ایشان در میان گذاشتیم.
بنده به ایشان گفتم: گروه‌های ضدانقلاب و دموکرات به ما لقب مزدور و نوکر حکومت می‌دهند؛ مسلمانان سنی تندرو هم به ما می‌گویند: شیعه شده‌اید! بعضی از مسئولان دولتی هم به دلیل اینکه ما سنی هستیم به ما اعتماد ندارند...
آقا با مهربانی همیشگی و با صدای پرطنین خود فرمودند: آنانی که این مسائل را مطرح می‌کنند، نه شیعه هستند و نه سنی! این‌ها هدفشان ایجاد تفرقه است. سنی بودن دلیلی برای بی‌اعتمادی نیست و نباید باشد.

آنانی که این مسائل را مطرح می‌کنند، نه شیعه هستند و نه سنی! این‌ها هدفشان ایجاد تفرقه است. سنی بودن دلیلی برای بی‌اعتمادی نیست و نباید باشد

سپاه پاوه مسلح شد
جنگ تحمیلی در سال 1359 تازه آغازشده بود. در آن زمان سپاه پاوه ضمن پاسداری از مرزها و ایستادگی در برابر هجوم ارتش عراق، باوجود کمبود امکانات نظامی، با ضدانقلاب‌ها نیز می‌جنگید. من به‌عنوان مسئول اطلاعات سپاه پاوه برای درخواست امکانات نظامی از شورای انقلاب، به تهران رفتم. در جلسه‌ای با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که علاوه بر عضویت در شورای انقلاب، نماینده امام در شورای عالی دفاع هم بودند، نیازمندی‌های تسلیحاتی سپاه پاوه را برای ایشان تشریح کردم. آیت‌الله خامنه‌ای آقای رفیق‌دوست را به نزد خود خواندند و همان‌طور که با مهربانی دست بر شانه من نهاده بودند، فرمودند: هر چه می‌خواهند برایشان مهیا کنید. به دنبال سفارش مقام معظم رهبری فهرست نیازمندی‌های تسلیحاتی سپاه پاوه به‌سرعت مهیا شد...

دو بال نجات
شهید بروجردی را از سال 1358 و پس از غائله پاوه، زمانی که معاون سپاه پاوه بودم، می‌شناسم. شهید بروجردی فرمانده سپاه پاسداران غرب کشور بود. شهید ناصر کاظمی هم فرمانده سپاه پاوه و از دوستان نزدیک و هم‌کیش شهید بروجردی بود. این دو شهید بزرگوار مانند هم بودند. آن‌ها دو بال بودند که برای نجات کردستان آمدند تا حامی و امید کردها باشند. شاید اگر بروجردی و کاظمی نبودند، پاک‌سازی کردستان به‌راحتی و با هزینه و تلفات پایین انجام نمی‌شد.
شهید بروجردی بسیار متواضع، مردم‌دار و جذاب بود. به شخصیت‌ها و علمای کرد احترام خاصی می‌گذاشت. همیشه با آن‌ها مشورت می‌کرد و به آن‌ها ارزش می‌داد؛ خودرأی نبود و به اتکای کردها عمل می‌کرد. همین منش، او را در قلب مردم کرد جای داد تااندازه‌ای که او را مسیح کردستان نامیدند. مسیح یعنی ناجی و شهید بروجردی ناجی مردم کردستان بود.
پس از شهادت محمد بروجردی، بیش از 20 هزار نفر از مردم کردستان و اورامانت، پیکر پاکش را از کردستان تا بهشت‌زهرای تهران همراهی کردند. شهید بروجردی و شهید کاظمی برای مردم کردستان بی‌همتا هستند.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:27 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

روستایی به زردی شیمیایی
 


در گوشه‌ای از شهرستان دالاهو در استان کرمانشاه روستایی هست که شاید کمتر کسی تاکنون اسم آن را شنیده باشد. این روستا در زمان جنگ تحمیلی توسط عراق بمباران شیمیایی شد، آن‌هم با شدتی بسیار بیشتر از سردشت آذربایجان‌غربی.

روستایی به زردی شیمیایی

روستای «زرده» که 31 تیرماه سال 67 بمباران شیمیایی شد و در همان روز 275 نفر در این روستا شهید شدند.

و حالا شیرمحمد کرمی رئیس شورای این روستا از اینکه پیگیری حق مردم روستای زرده تاکنون بی‌نتیجه مانده ابراز نگرانی می‌کند و می‌گوید: زرده با 275 شهید شیمیایی هنوز ناشناخته است.

شیرمحمد کرمی می‌گوید: 31 تیرماه سال 67 بود که روستای زرده توسط رژیم بعث عراق بمباران شد و از جمعیت 1146 نفری روستا 275 نفر در همان لحظه شهید و مابقی جانباز و مصدوم شیمیایی شدند. این روز همزمان با حمله منافقان بود و بسیاری از راه‌ها به مرکز استان بسته بود و خیلی از مصدومان نتوانستند خود را به کرمانشاه برسانند. عده‌ای هم مشغول کفن‌ودفن عزیزانشان بودند و در روستا ماندند.

چون در آن زمان رسانه‌ها نبودند که عکس و خبر از شرایط روستا تهیه کنند، زرده ناشناخته باقی ماند و هنوز خیلی‌ها نام آن را نشنیده‌اند.

عوارض شیمیایی شدن سال‌ها بعد خود را نشان می‌دهد. امروزه آمار سقط‌جنین، خودسوزی به دلیل ناراحتی اعصاب، سرطان خون، بیماری‌های پوستی و ... در زرده بسیار بالا است. یک مرکز درمانی هم در زرده وجود ندارد و باوجوداین همه مصدوم، باید برای دریافت خدمات درمانی مناسب 41 کیلومتر تا مرکز درمان دالاهو طی کنیم.

چون در آن زمان رسانه‌ها نبودند که عکس و خبر از شرایط روستا تهیه کنند، زرده ناشناخته باقی ماند و هنوز خیلی‌ها نام آن را نشنیده‌اند

بعد از بمباران زرده، تنها افرادی که توانسته بودند در آن روز خود را به مراکز درمانی برسانند و اسناد پزشکی داشتند، آن‌هم از سال 80 به بعد برای آن‌ها درصد جانبازی از 5 تا 25 درصد در نظر گرفته شد. تعداد این افراد 400 نفر است و افرادی که بالای 20 درصد جانبازی گرفتند حقوق دریافت می‌کنند، اما خدماتی که به مابقی آن‌ها ارائه می‌شود در حد دفترچه درمانی است. سایر مردم که اسناد پزشکی نداشتند از همین دفترچه درمانی هم محروم هستند و این در حالی است که به دلیل بیماری‌های فراوان هزینه درمانی زیادی بر دوش آنان است.

پیگیری نکردن برخی مسئولان باعث شده است تلاش‌های مردم زرده بعدازاین همه‌سال به نتیجه نرسد. مسئولان نباید بی‌تفاوت باشند.

برای دفاع از حقوق مردمی که در روزهای جنگ نهایت تلاش خود را برای کمک به رزمندگان به کار گرفتند و در بدترین شرایط به آن‌ها آذوقه می‌رساندند هر کاری کرده‌ام، اما نتیجه‌ای نداشته است. مسئولین استان، استاندار، نمایندگان مجلس و ... باید پیگیر امور مردم زرده باشند تا آن‌ها به حقوق واقعی خود برسند.

زرده اکنون 1212 نفر جمعیت دارد و هیچ امکانات ویژه‌ای برای آن‌ها در نظر گرفته نشده است.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:27 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

زنبورهای شیمیایی

 


محمدعلی ندیمی متولد 1337 یکی از مردان مبارزی است که در دوران جنگ تحمیلی در جبهه‌ها حضور یافت و امروز هم در عرصه جنگ نرم همچنان در حال مبارزه است.

 زنبورداری

ندیمی که در جبهه‌های جنگ 50 درصد جانبازی شیمیایی یافت و حتی به مدت هشت سال خانه‌نشین شده بود، با همان همت و سعی رزمندگی‌اش بر مشکلات جسمی فائق آمد و برای حضور در عرصه جهاد اقتصادی فعالیت در رشته زنبورداری را برگزید و اکنون یکی از برترین تولیدکننده‌های زنبور و عسل طبیعی به شمار می‌رود. دریکی از روزهای تابستانی راهی ورامین شدیم تا شنوای صحبت‌های این رزمنده دیروز و جانباز و فعال جبهه اقتصادی امروز باشیم.
 آقای ندیمی! ابتدای هم‌کلامی‌مان از ورودتان به دفاع مقدس برایمان بگویید.

به لطف خداوند من از همان ابتدا در جریان فعالیت‌های انقلاب بودم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج وارد بسیج شدم. با شروع جنگ تمام سعی خود را می‌کردم تا به جبهه بروم که متأسفانه پدرم موافقت نمی‌کردند. فرزند ارشد خانواده بودم و برای پدرم کمی دشوار بود که اجازه بدهد من راهی جنگ شوم. چهار بار مخفیانه سعی کردم بروم که سه مرتبه‌اش، پدرم سر بزنگاه رسید و جلوی اعزامم را گرفت. دفعه چهارم موفق شدم خودم را به جبهه برسانم. آن زمان رفتن دوستان به جبهه‌ها و در برخی از مواقع شهادتشان، انگیزه رفتن را در آدم دوچندان می‌کرد. یکی از دوستانم در منطقه 20 تهران نابغه بود. مدتی بعد متوجه شدیم که راهی جبهه شده است. دوست نابغه من بسیار باهوش و درسخوان بود. اگرچه وضعیت مالی خوبی نداشت، اما سنگر جبهه و جهاد را بر میز درس و دانشگاه ترجیح داد. همه این‌ها انگیزه‌ام برای حضور در جبهه‌ها را افزایش می‌داد.

چطور به درجه جانبازی رسیدید؟

من همزمان با عملیات بیت‌المقدس 10 به جبهه رسیدم. نیروی آزاد گردان امیرالمومنین (ع) تیپ 6 ویژه کماندویی بودم. درروند اجرای این عملیات شیمیایی شدم. جنگ ما جنگ تن‌به‌تن بود. در ارتفاعات سلیمانیه در گردرشت که از ارتفاعات استراتژیکی بود، ترکش خوردم. سه روزی در محاصره بودیم. همان‌جا دچار موج گرفتگی هم شدم. بعد از رفع محاصره من را برای درمان به بیمارستانی در تبریز و سپس به تهران اعزام کردند. همه تصور می‌کردند که من شهید شده‌ام. بچه‌های بسیج محله‌مان خودشان را برای تشییع‌جنازه آماده کرده بودند. خانواده مدتی از من بی‌خبر بودند و همه فکر می‌کردند که مفقودالاثر شده‌ام. همه این حوادث 9 روز قبل از عملیات مرصاد اتفاق افتاد و من متأسفانه نتوانستم همراه دوستان و هم‌رزمانم در این عملیات غرورآفرین شرکت کنم. درصد جانبازی ناشی از مجروحیت شیمیایی‌ام 50 درصد تأیید شد.

به نظر شما که خودتان از سن کم تصمیم گرفتید به جبهه بروید، انگیزه‌های حضور نوجوانان در جبهه‌ها چه بود؟

حضور نوجوانان 14- 13 ساله در مسیر پیروزی انقلاب و جنگ هشت‌ساله تنها به بلوغ معنوی آنان بازمی‌گشت. آن‌ها اهداف خالص و پاک و نابی داشتند که در سربازی نظام جمهوری اسلامی و در لوای راهنمایی و راهبری امام خمینی (ره) به آن دست‌یافته بودند. حضوری که هیچ‌گاه با سختی‌ها و مشقت‌های جبهه خللی در آن وارد نمی‌شد. من حاضرم همه عمرم را بدهم و تنها چند روز یا کمتر، یک روز در میان آن رزمندگان و آن حال و هوا باشم و آن لحظات را دوباره درک کنم. بچه‌ها مطیع بی‌چون‌وچرای اوامر ولایت‌فقیه بودند و تبعیت از فرمان امام را بر خود واجب می‌دانستند. صحبت‌ها و بیانات امام خمینی خدایی بود. امروز هم امر ولایت امام خامنه‌ای راهگشای ماست. زمانی که ایشان سخنرانی می‌کنند، دنیا تکلیف خودش را می‌داند.

باوجود 50 درصد جانبازی چطور تصمیم گرفتید وارد فعالیت‌های اقتصادی شوید؟ چه سختی‌هایی در این مسیر تحمل کردید؟

این حقیقت دارد که من جانباز 50 درصد جنگ هستم و یک جانباز موج گرفته شیمیایی با ریه‌های از بین رفته اما همه این‌ها مانع فعالیت‌های من نمی‌شوند. بارها پیش‌آمده که میان کار زنبورداری ازپاافتاده‌ام اما تمام تلاش خود را انجام داده‌ام تا کارم لطمه نخورد و تداوم داشته باشد. البته بنده سال‌های زیادی از زندگی‌ام را مدیون مجاهدت همسرم هستم. در یک مقطع، هشت سال در خانه افتاده بودم بدون اینکه کاری انجام دهم یا فعالیتی داشته باشم. حتی برای استفاده از سرویس بهداشتی سینه‌خیز می‌رفتم. ازلحاظ فیزیکی صفر شده بودم. زندگی سخت و مشقت‌باری داشتم. من از خدا خواستم و حرکت را شروع کردم تا او به آن برکت بدهد. خدا هم به من کمک کرد تا شرمنده شهدا، خانواده و دو فرزندم نشوم. نمی‌خواستم بیکاری و بیماری کانون خانواده‌ام را متزلزل کند. همسرم در این مسیر بسیار به من کمک کرد و مجاهدت‌های ایشان دوای همه دردهایم بود. همراهی همسرم در سال‌های سخت کار، استقامت من را هم افزایش داد. زندگی ما امروز به سبک زندگی‌ای تبدیل‌شده که الگوی جوانان فامیل شده است. فرزندان من هم از زندگی پدر و مادرشان الگو گرفته‌اند. برای همین تلاش کردم بسته به نیاز جامعه وارد عرصه اقتصادی شوم و به همین دلیل زنبورداری را انتخاب کردم.

به قول امام جبهه ما، دانشگاه انسان‌سازی بود. رزمندگان و شهدا هم فارغ‌التحصیلان این دانشگاه بودند. آن زمان شرایطی پیش آمد که ما توانستیم حضور پیدا کنیم و آن حماسه‌سرایی‌ها حاصل استقامت مردان مبارز بود

گویا شما فعالیت در زنبورداری را هم به دلیل مشکلات جانبازی‌تان انتخاب کرده‌اید؟

بله به دلایل مشکلات جسمی و شیمیایی بسیار نیاز به دارو داشتم؛ اما مقاومت من در برابر داروها کم شده بود. مصرف بیش‌ازحد کورتن، توان بدنم را تحلیل داده بود. از طرفی مشکلات عصبی و روانی همه این‌ها به من فشار می‌آورد و تحملش برایم سخت بود. زمانی که داروی اعصاب و روان مصرف می‌کردم، دکتر به من گفت: باید عسل طبیعی مصرف کنید. من خیلی دنبال عسل طبیعی گشتم اما خیلی سخت پیدا کردم. آنجا بود که جرقه تولید عسل طبیعی در ذهنم زده شد. به خودم گفتم چرا ما نباید عسل طبیعی داشته باشیم و این محصول مفید به‌راحتی در دست مردم قرار بگیرد. با همسرم مشورت کردم و با موافقت ایشان به سمت تولید زنبور و عسل طبیعی رفتم.

پس یعنی پیش‌زمینه کاری در خصوص زنبورداری نداشتید؟

نه من تنها اسم زنبور و زنبورداری را شنیده بودم. هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشتم؛ اما نیت من کمک به‌سلامت جامعه بود. افتخار می‌کردم چیزی را تولید کنم که بیماران زیادی را درمان می‌کند. می‌خواستم عسل طبیعی و باکیفیت تولید کنم؛ اما غافل از اینکه این کار نیاز به تجربه عملی حداقل چهارساله دارد. کلی کتاب خواندم و مطالب موردنیاز را مطالعه کردم. من سال 1386 کار را با همه سرمایه زندگی‌ام که 40 میلیون پول بود شروع کردم. همه زندگی‌ام را وارد این کارکردم اما 80 کلونی من‌بعد از تلفات سنگین به 20 کلونی رسید. ازلحاظ اقتصادی زیر صفر شدم. عشق به این کار و خدمت به مردم باعث شد تا دوباره همت کنم. در حال حاضر به‌جایی رسیده‌ام که می‌توانم بگویم یکی از سربازان عرصه اقتصاد مقاومتی هستم. از تولید موم تا ساخت کند و تهیه دارو و... همه کارها را خودم انجام می‌دهم. به لطف خدا، در کنار من و از تجربه من در عرصه زنبورداری 25 نفر دیگر آغاز به کارکردند و وارد این عرصه اقتصاد مقاومتی شدند. من تولیدکننده کوچ‌رو هستم.

اینکه می‌گویید تولیدکننده کوچ‌رو هستید، یعنی چه؟! برای ما از روند تولید عسل بگویید؟

مسیر کوچ زنبورهای عسل من از ورامین شروع می‌شود بعد به شمال می‌رود و بعد هم سمت لواسان و ازآنجا هم دوباره به ورامین بازمی‌گردد؛ یعنی زنبورها این مسیر مثلثی را کوچ می‌کنند. ما انتهای دی و اوایل بهمن‌ماه، کلونی زنبورها را حمل می‌کنیم و از ورامین به سمت روستای گلزای ساری می‌بریم. آنجا زنبورها از گرده و شهد گل‌های گلزا استفاده می‌کنند. تخم‌گذاری زنبورها از بهمن شروع می‌شود و در 15 اسفند شدت می‌یابد. بعد زنبورها از شکوفه‌های مرکبات استفاده می‌کنند. بعد از 15- 13 فروردین که شکوفه‌های مرکبات تمام می‌شوند به سمت جنگل‌های کیاسر می‌روند. یک ماهی در آنجا هستیم تا زنبورها از گرده‌های داخل جنگل استفاده کنند. خردادماه هم به سمت لواسانات کوچ می‌کنیم تا شهریورماه. شهریورماه که هوا خنک می‌شود به سمت سایت یعنی سمت پیشوا برمی‌گردیم تا زنبورها روی شهد گل‌های کدو خورشتی نشسته و از آن استفاده کنند. زنبوردارها ریاضیدان‌های فوق‌العاده‌ای هستند. به لطف خدا محصول من در سال اخیر به یک‌تن رسید.

آقای ندیمی! به نظر شما حضورتان در سال‌های جنگ تحمیلی تأثیری در فعالیت امروز شما به‌عنوان سرباز جنگ نرم و فعال اقتصاد مقاومتی داشته است؟

حتماً همین‌طور است. حضور من در دوران دفاع مقدس تأثیر خودش را داشت. مشقت‌هایی که ما در جبهه و جنگ کشیدیم تمرینی برای استقامت و پایداری بود. شرایط جبهه و جنگ شرایطی بود که می‌گفتیم کشور دارد از بین می‌رود، تحریم بودیم و تهدید، دشمنان قسم‌خورده هم به ما فشار می‌آورند. ما با دستان خالی با همه دنیا جنگیدیم؛ اما بچه‌ها گوش‌به‌فرمان ولایت ایستادند.

عشق و امید باعث ماندن و مقاومت من شد. وقتی در زنبورداری به صفر سیدم دوباره بسم‌الله گفتم و کار را شروع کردم. هرکسی جای من بود کنار می‌گذاشت اما لطف خدا باعث صبوری شد و الحمدالله الآن موفق شدم. الآن 100 کلونی دارم.

به نظر شما که دوران جنگ را درک کرده و درس‌های زیادی از آن آموخته‌اید، چطور می‌شود جوانان امروز را به ایستادگی و مقاومت رهنمون کرد تا در برابر تحریم‌ها و تهدیدها ایستادگی کنند و به خودکفایی در عرصه‌های مختلف اقتصاد مقاومتی برسند که مدنظر حضرت آقا هم است؟

به قول امام جبهه ما، دانشگاه انسان‌سازی بود. رزمندگان و شهدا هم فارغ‌التحصیلان این دانشگاه بودند. آن زمان شرایطی پیش آمد که ما توانستیم حضور پیدا کنیم و آن حماسه‌سرایی‌ها حاصل استقامت مردان مبارز بود.

اما امروز شرایط بسیار دشوارتر از آن دوران است. در حال حاضر فعالیت هر جوان ایرانی دررسیدن به آرمان‌های انقلاب، نظام و پیروی از ولایت‌فقیه، خود جهادی اکبر است.

آن زمان دشمن در سنگر روبه‌رو بود اما امروز دشمن در خانه و میان خانواده ما نفوذ پیداکرده و این وظیفه ما را دشوارتر می‌کند.

وظیفه من به‌عنوان یک رزمنده، یک جانباز و یک سرباز عرصه اقتصاد مقاومتی این است که بهترین و کیفی‌ترین محصول را تولید و به مردم کشورم عرضه کنم. نباید چشم من تولیدکننده به بیرون کشور باشد، باید خودم تلاش کنم و به بهترین محصول دست‌یابم. به فرموده امام خمینی (ره) «امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» که ما هم همت کنیم و رمزهای پیروزی را به‌خوبی بشناسیم.

نباید منتظر باشیم، دشمن برای ما کاری کند. ما پیرو خط رهبریم و هنوز وصیت‌نامه امام در دل ماست. اگر پیرو رهبر باشیم تکلیف ما مشخص است. ما باید از درون خود را بسازیم. اگر من تولیدکننده اصل ولایت را در عمل اجرا کنم موفق خواهم بود.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:26 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

یک آقازاده در مرصاد

 


عبدالله در سال 1333 در شهر کلاته خیج، استان سمنان دیده به جهان گشود. پایه های اعتقادی و مذهبی در کانون خانواده در وجودش شکل گرفته بود.

سردار شهید حاج عبدالله عرب‌نجفی

با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه های جنوب شد. سردار حاج عبدالله عرب‌نجفی از فرماندهان دوران دفاع مقدس تیپ 12 قائم آل محمد (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و همچنین فرمانده لجستیک تیپ قائم آل محمد بعد از دفاع مقدس بود.
او تا پایان جنگ در جبهه حضور موثر داشت و سرانجام در تاریخ 27/10/72 در حین انجام ماموریت و بر اثر سانحه رانندگی به یاران شهیدش پیوست.

سردار شهید حاج عبدالله عرب‌نجفی در سن39 سالگی به فیض شهادت نائل شد و در گلزار شهدای کلاته خیج به خاک سپرده شد.

یکی از همرزمانش در عملیات مرصاد روایت می کند:شهید حاج عبدالله عرب نجفی در عملیات مرصاد، فرمانده گردان کربلا بود،پسر دوازده ساله اش را هم با خودش آورده بود . از همان اول کار توی تنگه ماندو حتی روی ارتفاع هم نیامد. با اینکه تیر بار دشمن لحظه ای امان نمی داد قد راست ایستاده و با صدای گرمش به بچه ها روحیه می داد. و به آنها می گفت :« بعد از خدا امیدم به شماست . یک لحظه هم از آنها غافل نشوید بهشان امان ندهید و...»

ترس این را داشتم که هدف قرار گیرد. هرچه می گفتم: شما هم یک اسلحه بردار می گفت :«اگه لازم شود از اسلحه شما استفاده می کنم.» شاید از تنها چیزی که ترس نداشت مرگ بود. از روز اول جنگ بند پوتین هایش را بسته بود. خودش را به خطر می انداخت تا مجروحین را به عقب بیاورد حتی جنازه شهدا را مثل پدری دلسوز کول می کرد و می آورد. همیشه می گفت: من لیاقت ندارم که فرمانده این بچه ها باشم. اینها همه نماز شب می خوانند. اون وقت من به آنها دستور می دهم من از روی هر کدام از آنها خجالت می کشم..

همیشه می گفت من لیاقت ندارم که فرمانده این بچه ها باشم. اینها همه نماز شب می خوانند. آن وقت من به آنها دستور می دهم من از روی هر کدام از آنها خجالت می کشم.

 

فرازی از وصیت نامه پدر

ای مردم هر انسانی از تقوی به خدا می رسد و به درگاه خداوند بی تقوایان راه ندارند پس تقوی را پیشه کنید.

برادران اسلام غریب است اسلام را در هر حال یاری کنید و بدانید که خداوند با صابران است.

و اما ای برادر مسئول شما هر مسئولیتی که بر عهده داری خدای تبارک و تعالی را نظاره گر اعمال و رفتار خود بدان که مولی علی(علیه السلام ) فرمودند حق را بگویید هر چند به ضررتان باشد. مردم را دلسرد نکنید که خداوند شما را نخواهد بخشید.

سردار شهید حاج عبدالله عرب‌نجفی

معامله زیبا
 سالها بعد این آقازاده دربیان خاطراتی از پدرگفت: سردار شهید عرب‌نجفی اسوه ایثار، استقامت و دین‏مداری بود و شهیدان با خدا معامله زیبایی کردند و در مقابل رشادت‏های خود، چیزی جز رضای خدا نطلبیدند و این سبب رستگاری آنان شد..
محمد عرب‌نجفی افزود: این سردار شهید در کنار دیگر سرداران و رزمندگان مایه افتخار این سرزمین بوده و با اتکا به خداوند متعال و شهامت نقشی شگفت‏انگیز در پیروزی ما در دفاع مقدس ایفا کرد.. شهدا با نثار خون پاکشان آزادگی و استقلال را برای ما به ارمغان آوردند و ما نیز امروز موظفیم حرمت خونشان را با چشاندن حلاوت خدمت به مردم ولایت‌مدار جبران کنیم.

 

فرآوری: سامیه امینی

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:26 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

اُف بر ما اگر...

 


حبیب احمدزاده نویسنده و فیلمنامه نویس در دلنوشته‌ای به مناسبت سالروز تولد شهید احمد کاظمی، از او به خاطر اینکه شهرش را از سقوط نجات داده است، سپاسگزاری کرده است.

حبیب احمدزاده

به گزارش خبرگزاری مهر، متن این دلنوشته به شرح زیر است:

امروز سالروز تولد مردی است که اگر زمینی بود، ۵۷ ساله محسوب می‌شد. شهید احمد کاظمی. چرا نمی‌گویم سردارسرلشکر یا سردارسپهبد شهید احمد کاظمی! چون حتماً این عناوین برای مردی که در ۲۲ سالگی و در اوایل سخت جنگ، دسته چند نفره خودساخته‌اش را در محاصره شهر آبادان به گردان تبدیل و سپس همین گردان سیصدنفره و سپس تیپ را، تنها در عرض کمتر از یک سال و در چند عملیات پی در پی رزمی برای آزادی وجب به وجب مناطق وطن و شهرهای از دست رفته و در چنگال دشمن بعثی مانده همچون بستان، سوسنگرد، خرمشهر و مناطق شوش و رقابیه...، به لشکری واقعی و جنگ آزموده تبدیل نمود، صفت‌هایی کوچک و بی‌ارزش‌اند... .

در ارتش‌های دنیا لشکری آماده است و تو تنها به عنوان فرمانده جدید، همراه با آجودانت راهی ساختمان مجلل فرماندهی‌اش می‌شوی ... ولی برای این مردان ساختن لشکری جدید تنها با یک کاغذ و حکم نصفه و نیمه در دستشان و در یک جلسه خودمانی سپاه در سنگری در خط مقدم شروع و سپس بنیان آن با بهترین دوستان از جان گذشته و مجروح در عملیات قبلی شکل می‌گرفت... و از روز بعد مردمان و جوانان استان و دیارش، تک تک عناصر یک لشکر را به عشق این فرمانده پُرمی‌کردند... و تا عملیات بعدی که چه عزیزانی بر سر این ارادت و عشق و لبیک جان فدا می‌کردند...
و چه سخت است به‌جای فرماندهی بر لشکری از غریبه‌ها، بار سنگین شهادت دوستان و یارانی را تحمل کردن که به عشق و اعتماد به همچون تویی پای به میدان نبرد گذاشته‌اند و چه سخت است در پای بیسیم شب عملیات، تصمیم گرفتن انتخاب بین عافیت و نجات جان یاران؟ و یا نه تکلیف و مصلحت بی‌رحم آوردگاه را پذیرفتن و سپس شهادت هم محرمان را؟ ...

و چه سخت است به‌جای فرماندهی بر لشکری از غریبه‌ها، بار سنگین شهادت دوستان و یارانی را تحمل کردن که به عشق و اعتماد به همچون تویی پای به میدان نبرد گذاشته‌اند

 و در فردای خاموشی چکاچک آن توپ‌ها، چه سخت‌تر بوده نتیجه آن انتخاب را چشم در چشم شده با صدها صد مادر و همسر آن شهیدان آشنایی که عزیزانشان را به تو سپرده و یا در اشک غلطان و بیقرار فرزندان یتیم شده‌شان، دیدن و باز هم با تمامی سنگینی و تکرار کابوس گونه لحظه لحظه این بار، برای عملیات بعدی فرو نریختن! ...

آری اینگونه فرمانده لشکر عزیزان شدن، سخت و سنگین بود که هر امروزت را، بی‌قرارتر از همه آن دیروزت می‌کرد... به عنوان یکی از آن هموطنانت که شهرش را از سقوط نجات دادی و نیز برای قبول و تحمل بار سنگین فرماندهی لشکری از آشنایان شهید شده‌ات تا ابد از توی بزرگوار به عنوان حاج احمد صمیمی خودم سپاسگزارم و تا آخر عمر خود و شهرم آبادان و نیز کشورم ایران را مدیون تو و دیگر یاران زنده و شهیدت و نیز فرزندان و خانواده‌هایتان که خورشید حضورتان را در ظاهر از آنان دریغ کردید تا سایه شوم دشمن بر شهر و دیارما نیفتد، میدانم... اُف بر ما اگر فراموشتان کنیم که... من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله... حاج احمد تولدت برتاریخ این کشور و جهان مبارک.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:25 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

 مرداد پر رخداد

 


از سال 58 که کومله‌ها سرزمین کردنشین میهن مان را ناامن کردند و خون‌ها ریختند تا سال 69 که آزادمردان اسیر در دست دیو پا به سرزمین کردنشین گذاشتند و بر خاکش بوسه زدند و سال‌ها دوری را به وصال رساندند و بازگشتند؛ مردادماه بسی روزها و واقعیاتی تکان‌دهنده در دل خود نهفته دارد.

31 روز رخداد در مرداد

شرق کارون تا مرصاد
جغرافیای شرق کارون، خاطرات خود از اولین روز مردادماه 67 را به یاد می‌آورد که طنین «فنای فی الله» گوشش را نوازش داد و شاهد عینی عملیات «لبیک یا خمینی» شد. از سویی سرزمین مریوان سال 62 را به خاطر می‌آورد که سپاه آخرین عملیات پاک‌سازی را در سنندج انجام داد.
 سال 64 نیز آغاز عملیات قدس 4 را برای آزادی دریاچه «ام‌النعاج» را به یاد می‌آورد.
صفحه تاریخ را که ورق بزنی به دومین روز آتشین مردادماه می‌رسی که روزنگار در این صفحه نوشته است: «عملیات غدیر جهت دفع مجدد تجاوز دشمن از مرزهای جنوبی در منطقه شلمچه سال 1367»
جاده ماهشهر سوم مرداد را به یاد می‌آورد و می‌گوید: سال 60 بود که عملیات کوچک شهید چمران رخ داد.
 عملیات نصر در منطقه سردشت دستاورد 4 مرداد 63 است.
از پنجم مرداد به‌راحتی نمی‌توان گذشت، گوشت را که به صدای تاریخ بسپاری از نفاق منافقین فریاد برمی‌آورد و از رشادت‌های سپاه اسلام در منطقه اسلام‌آباد غرب رجزخوانی می‌کند.
نجوای تاریخ چنان در گوشت زنگ می‌زند که نمی‌توانی از عملیات «مرصاد» گذر کنی.
عملیات «مرصاد» در مقابل تهاجمی توسط سازمان مجاهدین خلق به نام «فروغ جاویدان» طرح‌ریزی‌شده پس از آتش‌بس، سال ۱۳۶۷ به پیروزی نشست.
عملیاتی که مجامع جهانی تا آن روز بر طبل اتمام جنگ می‌کوبید، با حملات گسترده بعثی‌ها به تصور اینکه ایران دیگر توان ادامه جنگ و دفاع را ندارد، سکوت اختیار و تنها نظاره‌گر حملات وحشیانه بعثی‌ها با همکاری منافقین شدند.
رود کرخه نیز حافظه تاریخی‌اش را به‌کارانداخته و خاطره‌ای محدود از پنجمین روز پنجمین ماه فصل گرما در سال 60 به یاد می‌آورد و عملیات محدود «رمضان» را مرور می‌کند.
«مرصاد» را به خاطر می‌سپاریم و از 5 مرداد عبور می‌کنیم تا رخداد ششمین روز مرداد را ورق بزنیم؛ روزشمار دفاع مقدس در این روز روایتگر مرحله پنجم عملیات بزرگ «رمضان» در سال 61 است.

عملیات «مرصاد» در مقابل تهاجمی توسط سازمان مجاهدین خلق به نام «فروغ جاویدان» طرح‌ریزی‌شده پس از آتش‌بس، سال ۱۳۶۷ به پیروزی نشست

والفجر 3 تا مزار شریف
7 مردادماه از مهران و والفجر 3 در 1362 سخن می‌گوید و شهر تکاب 8 مرداد را آغاز عملیات ثامن‌الائمه (ع) در سال 1364 می‌داند.
از نهم مرداد که بگریزیم، دهمین روز سوزان این ماه عملیات مشترک بینابینی شاهین‌دژ، سقز، دیواندره تحت فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) در سال 62 و سال 66 عملیات نصر 6 در میمک توسط ارتش، همچنین پاک‌سازی سومار و قصرشیرین از لوث وجود دشمن توسط رزمندگان اسلام در سال 67 را به خود دیده است.
13 مرداد در سال 62 از عملیات حمزه سیدالشهدا (ع) و در سال 66 از عملیات نصر 7 با رمز «یا فاطمه‌الزهرا (س)» در ارتفاعات دوپازا و سلیمانیه حکایت می‌کند.
15 مرداد قصه پر کشیدن قربانی در عید قربان سال 1366 است؛ روزی که شهید سرلشگر خلبان «عباس بابایی» برای آخرین بار بربال پرنده آهنی‌اش می‌نشیند و به دیدار حق می‌شتابد.
این روز را قصرشیرین نیز در حافظه‌اش ثبت کرده، برای او روزی است که عملیات کوچک «ثارالله» سال 61 به وقوع پیوست. سال 67 هم از 15 روز کارشکنی عراق پس از پذیرش آتش‌بس زخمی بر دل دارد.
17 مرداد 1377 هرچند 10 سال از پایان دفاعی مقدس می‌گذرد اما راوی پایداری رادمردانی است که ناجوانمردانه توسط گروهک طالبان در مزار شریف افغانستان جام شهادت نوشیدند. 8 دیپلمات و سرکنسول ایران به همراه محمود صارمی خبرنگار شهید خبرگزاری جمهوری اسلامی در ساختمان کنسولگری ایران به رگبار بسته شدند، به همین مناسبت، شورای فرهنگ عمومی، هفدهم مردادماه هرسال را به‌عنوان «روز خبرنگار» نام‌گذاری کرد.

31 روز رخداد در مرداد

سلیمانیه تا آزادگی
18 مردادماه 66 از عملیات ایذایی می‌گوید که در منطقه خورمال در استان سلیمانیه عراق «فتح 9» نام‌گذاری شد.
روزشمار دفاع مقدس سال 67 را روایت می‌کند که در 19 مرداد نیروهای سازمان ملل به تهران و بغداد پس از قبول قطعنامه 598 شورای امنیت وارد شدند.
شمال کردستان عملیات کوچکی را در 23 مرداد به خاطر می‌آورد که نام «عاشورا» بر خود دارد؛ این عملیات که در منطقه تکاب توسط سپاه پاسداران رخ داد به‌عنوان اولین عملیات از مجموعه عملیات‌های عاشورا نام گرفت.
بیست و چهارمین روز این ماه از اشغال پاوه توسط عناصر تجزیه‌طلب ضدانقلاب یک سال قبل از تحمیل جنگ، سال 64 عملیات عاشورای 2 در چنگوله و پذیرفتن مجدد قرارداد 1975 الجزایر توسط عراق در سال 69 روایت می‌کند.
هنوز دو روز از اولین عملیات عاشورا نگذشته بود که مهران شاهد عملیات کوچک عاشورای 3 می‌شود.
بیست و ششمین روز خود شور تاریخ بر تارک مردادماه است، روزی که آزادگان سلحشور دربند رژیم بعثی پس از سال‌ها اسارت به خاک پاک میهن اسلامی ایران پا نهادند؛ روزی که پس از 2 سال دفاع، آزادگی را با سرداران رنج و آزادی به جشن و سرور نشستیم و روزی شد برای آغاز بازگشت آزادگان. روزی که نمی‌توان آن را به دست فراموشی سپرد.
پس از آتش‌بس دو سال طول کشید تا مبادله اسرا اجرایی شود، درصورتی‌که مطابق کنوانسیون سوم ژنو، پس از مخاصمه جنگ باید تمام اسرا بدون تأخیر به کشور خود بازگردانده شوند.
 صدام، در نامه‌ای خطاب به مقامات ایران خواستار مذاکرات در راستای صلح شد و ایران در پاسخ نوشت: «ما مصممیم که درراه صلح همانند دوران دفاع، اعتماد مردم را به همراه داشته باشیم».
 17 مرداد 69 ایران بر معاهده ۱۹۷۵ تأکید کرد. رییس‌جمهوری عراق نیز شش روز بعد آن را پذیرفت و با تأکید بر اینکه «به هر آنچه می‌خواستید دست‌یافتید»، اعلام کرد: مبادله فوری و همه‌جانبه تمامی اسرا، از طریق مرزهای زمینی صورت خواهد گرفت و ما آغازگر این اقدام خواهیم بود.
این‌گونه شد که ۲۶ مردادماه اولین گروه اسرای جنگی آزاد و به آغوش ملت بازگشتند. تمامی مردم ایران این پیروزی را جشن گرفتند.
آزادگان سرافراز ایرانی با ورود از چند نقطه مرزی، بوسه بر خاک ایران زدند. زیارت حرم امام و همچنین دیدار با رهبر از نخستین برنامه‌ها و اقدامات مشترک آزادگان بود.

17 مرداد 1377 هرچند 10 سال از پایان دفاعی مقدس می‌گذرد اما راوی پایداری رادمردانی است که ناجوانمردانه توسط گروهک طالبان در مزار شریف افغانستان جام شهادت نوشیدند


خون پاوه تا شهادت
27 مردادماه از سال‌های 58، 62 و 67 روایت‌هایی دارد و می‌نویسد: سال 58 حماسه خونین پاوه که در پی آن حضرت امام خمینی (ره) بر حرکت نظامیان به‌سوی سنندج و سرکوب ضدانقلاب دستور اکید و فوری دادند، سال 62 شاهد عملیات آزادسازی منطقه انزل ارومیه توسط تیپ 55 ویژه شهدا سپاه بودم و 67 واقعه برقراری آتش‌بس میان ایران و عراق راه به نظاره نشستم.
فردای آن روز، 28 مرداد پاک‌سازی پاوه از ضدانقلابیان توسط سپاه و ارتش و پیش‌مرگان مسلمان کرد را در سال 58 شهادت می‌دهد.
30 روز از خاطره گویی جغرافیای شرق کارون می‌گذرد که پای خاطرات تکاب شاهین‌دژ می‌نشینیم تا از روزی بگوید که رمز عملیات «عاشورای 1» گوشش را نوازش داد.
روزشمار دفاع مقدس در آخرین روز مردادماه چهل فروند هواپیمای عراقی را به یاد می‌آورد که بندر امام خمینی را در سال 66 موردحمله قراردادند و همچنین سقوط یکی از این 40 کلاغ را به خاطر دارد.
فراموش نمی‌کنیم که بیان تاریخ «دفاع مقدس» جدا از روزهای شهادت «شهیدان» نیست و هرروز «مرداد» خود به‌تنهایی شاهد جمعی از کبوتران بال گشوده است.

 

سامیه امینی

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:25 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

خبر پنهانی ساعت 12

 


علیرضا دهنوی از دلاوران ارتش جمهوری اسلامی ایران است که بعد از 8 ماه حضور در جبهه و هنگام گشت‌زنی و شناسایی مناطق عملیاتی، در اردیبهشت‌ماه سال 61 به اسارت نیروهای دشمن درآمد او هشت سال و نیم دربند رژیم عراق بود و در سال 26 مرداد 69 به آغوش میهن اسلامی بازگشت.

خبر پنهانی ساعت 12

اسارت و حیرت
دهنوی می‌نویسد: حدود 20 روز از ورود اسرای جدید به آسایشگاه نگذشته بود که خبر پذیرش قطعنامه از سوی حضرت امام (ره) همه را در حیرت فروبرد باورکردنی نبود وقتی گوشه‌هایی از پیام امام را شنیدیم، خشکمان زد از خود بیخود شده و نگران بودیم که چرا ایشان مجبور شده‌اند قطعنامه را بپذیرند و جام زهر را سر بکشند. آن‌قدر افسرده و غمگین بودیم که حتی فکر رهایی و آزادی از چنگال خون‌آشام‌های بعثی هم خوشحالمان نمی‌کرد همه ماتم‌زده سرود درد را زمزمه کردیم شهر فاو از تصرف ایران خارج‌شده بود و عراق در حال جابجایی و گاهی پیشروی در خاک ایران بود.

انگار آن‌ها اسیر بودند
یک روز، خبری به‌صورت پنهانی در اردوگاه پیچید خبر این بود: «امشب ساعت 12، عراق قطعنامه را می‌پذیرد و ضمن عقب‌نشینی از خاک ایران، چند بار تیراندازی خواهد کرد».
عده‌ای این خبر را می‌دانستند بعد به یکی از دوستانم که گفتم جواب داد: «دروغ است! از عراق بعید است که چنین کاری بکند!»
آن شب همه خوابیدند و من همراه باکسانی که آن خبر را می‌دانستند بیدار ماندیم ساعت 12 شد؛ ناگهان تیرهای سرخ‌رنگی که به‌سوی ستاره‌ها نشانه می‌رفت، نگاه‌هایمان را جلب کرد دوستم را بیدار کردم.
بلند شو دارند تیراندازی می‌کنند!
چشمان خواب‌آلود خود را نیمه‌باز کرد و پرسید: «راست می‌گویی؟» بلند شو، ببین.
از جا پرید و کنار پنجره ایستاد گویی از خوابی هزارساله برخاسته بود سربازان عراقی را می‌دیدیم که از شدت شادمانی و خوشحالی به این‌سو و آن‌سو می‌دویدند انگار که آن‌ها اسیر بودند، نه ما.

یک روز، خبری به‌صورت پنهانی در اردوگاه پیچید خبر این بود: «امشب ساعت 12، عراق قطعنامه را می‌پذیرد و ضمن عقب‌نشینی از خاک ایران، چند بار تیراندازی خواهد کرد».

بعدازآن دشمن از فشارهای خود کاست تعداد نگهبان‌ها کم شد اردوگاه مخوف موصل که در میان دیوارهای بلندش محصورشده بود و از میان آن جز آسمان دیده نمی‌شد، حال و هوای دیگری به خود گرفت دیگر اردوگاه یکپارچه انتظار شده بود انتظار برای حادثه‌ای که دور می‌نمود. در انتظار بودیم که گفتند: «برای زیارت کربلا آماده شوید این دستور صدام است که روزها و لحظه‌ها که آرزوی کربلا را نکرده بودیم که امیدها که برای زیارت مرقد حسین (ع) نداشتیم ولی می‌ترسیدیم که فتنه‌ای در کار باشد و دشمن بخواهد به نفع خود حرکتی انجام بدهد باید احتیاط می‌کردیم هرچند که دل در آرزویش پرپر می‌زد.»

خبر ناباورانه
خبر پذیرش قطعنامه را ناباورانه کردند و در یک حرکت هماهنگ تصاویر بر سینه‌ها و روی قلب‌ها نصب شد پذیرش قطعنامه، نوید آزادی را به دنبال داش شنیدیم ولی این خبر مانع از فعالیت ما نشد هنرمندان اسیر، به تعداد اسرا عکس حضرت امام را درستت و همگی در انتظار رهایی از چنگال دژخیمان لحظه‌شماری می‌کردیم ولی چه انتظار بیهوده‌ای دشمن بعدازاینکه متوجه شد گروهی از برادران اقدام به کشیدن عکس امام کرده‌اند، درصدد دستگیری عاملان و طراحان این کار برآمد و باخیانت خبرچین‌ها موفق شد چند تن از برادران را دستگیر کند.
برنامه‌های تبلیغی اردوگاه‌های موصل 2، 3 و 4 خیلی گسترده و حساب‌شده بود و این حیرت بعثی‌ها را برمی‌انگیخت آنان بارها گفته بودند که در جهان، دو جمهوری اسلامی وجود دارد یکی در ایران و دیگری در اردوگاه‌های موصل و اگر نبود تبلیغات بچه‌های ما چه‌بسا عزیزانی که منحرف می‌شدند و به دام بعثی‌ها گرفتار می‌آمدند.

خبر پنهانی ساعت 12

کارشکنی بعث
مدتی از پذیرش قطعنامه گذشت اما حتی جانبازان هم مبادله نشدند این دوره از سخت‌ترین مواضع اسارت بود دیگر صلیب سرخ هم با تأخیر به اردوگاه سر می‌زد هر وقت می‌آمدند وعده می‌دادند که در حال آماده کردن وسایل رفتن شما به ایران هستیم پیش‌ازاین هر 30 الی 40 روز یک‌بار سر می‌زدند اما از زمان برقراری آتش‌بس، فاصله بین هر بازدید بیش از دو ماه طول می‌کشید.

تعداد نامه‌هایی که به ما می‌رسید به کمترین حد خود رسیده بود و این هم یک نگرانی دیگر بود که بر مشکلات دیگر افزوده شد از صلیب سرخ می‌پرسیدیم: «چرا نامه نمی‌آورید؟» می‌گفتند: «اداره سانسور عراق به ما نامه نمی‌دهد.»
سربازان عراقی هم مرتب خبر می‌دادند فلان اردوگاه آماده رفتن است و با این خبرهای دروغ سعی در تضعیف روحیه بچه‌ها داشتند.
بااین‌همه حال و هوای معنوی اردوگاه خیلی و مراسم مختلف دعا به‌طور دسته‌جمعی در صف‌های مخصوص برگزار می‌شد.
دشمن با کارشکنی‌های خود حتی از مبادله مجروحان و پیرمردها هم جلوگیری می‌کرد پس از مدتی خستگی در چهره‌های منتظران نمایان می‌شد دیگر دلیلی برای ماندن و تحمل آن‌همه سختی نبود چرا باید در زندان می‌ماندیم؟

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:24 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

کوهساری از مشهد در کربلا

 


یکی از مدافعان ایرانی حریم اهل‌بیت (ع) در عراق شهید شد.

کوهساری از مشهد در کربلا

بسیجی مشهدی که به‌صورت داوطلبانه راهی عراق شده بود تا در کنار ارتش و نیروهای داوطلب مردمی عراق، در عملیات آزادسازی شهر الرمادی علیه مزدوران سعودی و پیروان اسلام آمریکایی حضورداشته باشد، روز جمعه 26 تیرماه، در منطقه عملیاتی «فلوجه»(محور صقلاویه) بال در بال ملائک گشود.
یکشنبه چهارم مردادماه شهید «جواد کوهساری» از اهالی شهر مشهد که 29 سال سن داشت، در شهر مشهد تشییع شد.

هنوز هفت روز نشده
تقدیم به آن‌که همه مقدمات برای ازدواجش فراهم بود، اما به همه‌چیز پشت پا زد و هنوز هفت روز نشده بود که به‌افتخار دفاع از حریم اهل‌بیت (علیهم‌السلام) رسیده بود که به‌افتخار شهادت هم نائل شد. شهید جواد کوهساری که یکشنبه پیکر پاکش در مشهد تشییع شد نیز از شهدای مدافع حرم آل الله (علیهم‌السلام) بود.
آنچه باعث شد این نوشته را به رشته تحریر دربیاورم این بود که به نظرم حق شهدای مدافع حرم اهل‌بیت به‌خوبی ادانشده، چه این‌که به تعبیر رهبر انقلاب این شهدا دو اجر دارند؛ هم اجر شهادت و هم اجر مهاجرت برای جهاد.

هنوز برایشان زود است!
این‌که حقشان ادانشده، به خاطر این است که درک و تحلیل درستی از عظمت کارشان تصویر نکرده‌ایم. حضور شهدای مدافع حرم در سوریه و عراق را باید در دو بعد اعتقادی و سیاسی تفسیر کرد. به لحاظ اعتقادی حفظ حرمت و موجودیت حرم‌های اهل‌بیت را مدیون این بزرگواران هستیم، چه این‌که رهبر معظم انقلاب اخیراً در دیدار با خانواده یکی از این شهدا فرمودند: «اگر این شهدا نبودند اثری از حرم اهل‌بیت (ع) نبود.» حضور این شهدا هم قطعاً با همین نیت بوده است. خاطرم هست چندی پیش در جمع دوستان بودیم که یکی از بچه‌ها گفت اگر به کربلا حمله کنند...؟! هنوز حرفش تمام نشده بود که جواد با تعصبی خاص و با همان لهجه شیرین مشهدی‌اش گفت: «هنوز برایشان زود است که به حریم امام حسین (علیه‌السلام) نزدیک بشوند.»

اگر شهدای دفاع مقدس با شتافتن به مرزهای غربی و جنوبی، امنیت مرزهای ما را تأمین کردند، این شهدا با پیش بردن عمق استراتژیک جمهوری اسلامی (در وجه سخت و نظامی‌اش) امنیت ایران را کیلومترها آن‌طرف‌تر از مرزهای ایران برقرار کردند

عین منافع ملی
این حضور اما وجه سیاسی هم دارد؛ اگر شهدای دفاع مقدس با شتافتن به مرزهای غربی و جنوبی، امنیت مرزهای ما را تأمین کردند، این شهدا با پیش بردن عمق استراتژیک جمهوری اسلامی (در وجه سخت و نظامی‌اش) امنیت ایران را کیلومترها آن‌طرف‌تر از مرزهای ایران برقرار کردند. به همین دلیل بود که چندی پیش مقتدای همه این شهدا، جانباز دلاور و شهید زنده اسلام، سردار سلیمانی تأکید کرد مبارزه با داعش عین منافع ملی است.

کوهساری از مشهد در کربلا

قدرت هفتم جهان
این سخن با توجه به تهدیدهای مکرر گروه‌های تروریستی علیه کشورم آن‌که بارها گفته‌اند، هدف اصلی ما ایران است، بیشتر لمس می‌شود. (همین‌جا این پرانتز را باید باز کرد و به مظلومیت مضاعف شهدای افغانی مدافع حرم پرداخت، این مظلومیت هم در رسانه‌هاست) خلاصه این‌که اگر اقتدار نظام جمهوری اسلامی روزبه‌روز بیشتر می‌شود و اگر شش قدرت هسته‌ای جهان مجبور می‌شوند قدرت هفتمی در کنار خود تحمل کنند و آن را به رسمیت بشناسند، بخش زیادی از آن مدیون مجاهدت کسانی است که قدرت منطقه‌ای ایران را نقطه کانونی التهابات دنیا، یعنی خاورمیانه افزایش دادند.

لحظه دیدار آخر
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود لحظه‌ای که برای آخرین بار جواد را دیدم، همین شب‌های قدر بود، دم درِ هیئت نشسته بود، گفتم جواد جان چرا دم در نشسته‌ای؟ با همان لهجه شیرین مشهدی‌اش گفت: «همین‌جا خوب است، تو برو داخل داداش!» انگار با اخلاص‌ها همیشه دم در می‌نشینند.
به قول شاعر:
ما سینه زدیم، بی‌صدا باریدند/از هر چه کم دم زدیم، آن‌ها دیدند/ما مدعیان صف اول بودیم/از آخر مجلس شهدا را چیدند...

 

فرآوری: سامیه امینی

بخش  فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:24 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

 مرصاد در چشمان من

روایتی خواندنی از رذالت بعثی‌ها و منافقین

 


رو تختم دراز کشیدم. دستامو زیر سرم گذاشتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.

 مرصاد در چشمان من

پشت پنجره، تو زمین پشت خوابگاه طرحی های اداره بهداشت درمان اسلام آباد، درخت هایی بودند که شاخ و برگاش با باد غبارآلود اسلام آباد داشتن می رقصیدن.

یهو صورت نگران و خسته مامان اومد جلو چشمم. صبح وقت رفتن، به من گفت «معصومه چی احتیاج داری قبل رفتن بگیرم برات؟» بلافاصله گفتم: «تورو...» اونم محکم بغلم کرد... نگاهی کرد و هیچی نگفت... خدافظی کرد و پشت کرد و رفت.

شاید نخواست صدای بغض آلود شو بشنوم یا اشک هاشو ببینم.

مامان خیلی خسته بود. حالا من می تونستم بخوابم اما اون... ناچار بود این راه دراز و خطرناک رو، تک و تنها برگرده. منطقه جنگی بود و رفت و آمد برای یه زن تنها خیلی سخت...

در راه اسلام آباد

دیروز ساعت ده صبح با یه ماشین پر از سرباز از رشت راه افتادیم و ده شب رسیدیم کرمانشاه. وقتی رسیدیم، گفتن نمی شه این وقت شب دو تا خانوم تنها برن اسلام آباد. بهتره فردا صبح راه بیفتین. حاج احمد صاحب گیلان تور که از اقوام دور بود و هروقت بلیت اتوبوس کمیاب می شد برامون بلیت تهیه می کرد، به مسئول ایستگاه کرمانشاه سفارش کرده بود که هر کمکی لازم باشه بهمون بکنه. اونم کلید اتاقک بالای گاراژ و داد که چند ساعتی بمونیم تا هوا روشن شه، بعد بریم.

هوا که روشن شد راه افتادیم. صبح اول وقت خودمونو رسوندیم اداره بهداشت و درمان اسلام آباد غرب. اونام نامه معرفی رو که از اداره طرح آورده بودم گرفتن و رسوندنمون خوابگاه، یه ساختمون یه طبقه با شش تا اتاق و یه حموم و دو تا دستشویی. مامان بعد این که ساعت و ضبط صوتی که رضا، داداش دوقلوم بهم داده بود یه شیشه ترشی و کمی برنج و ساک لباسامو زیر تختم گذاشت، خدافظی کرد و رفت. این اولین باری نبود که قرار بود خوابگاه باشم، اما این دفعه واقعا فرق داشت. وقتی مامان پرسید چی می خوای گفتم تورو!... از ته دلم گفتم... انگار هم من و هم مامان یه نگرانی ته دلمون بود.

بیمارستان

یواش یواش رو تخت خوابم برده بود که با صدای بسته شدن در، چرتم پرید... مریم هم اتاقیم بود. خوشامدی گفت و خودشو معرفی کرد. 21 ساله بود، فوق دیپلم مامایی و اهل شیراز. منم خودم رو معرفی کردم و گرم صحبت شدیم. گفت که شیفت های بیمارستان 24 ساعته است و بعد دو روز استراحت و بعد دوباره یه شیفت دیگه چون پرسنل، اکثرشون کرمانشاهی هستن و باید برن شهرشون. در مورد ناهار و شام و محیط کار و سایر ساکنان خوابگاه هم توضیح داد.

شب که شد لاله اومد. شیرین زبون و شوخ اهل کرج بود، یه سالی بود که ساکن این خوابگاه بود. بعدها مریم گفت لاله اینجا عاشق یه پسر پزشک طرحی شده و به خاطر اونه که طرحشو تمدید کرده.

زینب اومد. اونم فوق دیپلم علوم آزمایشگاهی بود. چند ماهی بود برای طرح اومده بود. بانمک بود و پرحرف. تا نصفه شب حرف زدیم تا خسته شدیم و بعد خوابیدیم.

فردا صبح آقای احمدی راننده اداره با یه پاترول اومد دنبال من و لاله. منو به سوپر وایزر معرفی کرد و اونم منو به رئیس بخش زایمان و اونم منو به خانم حسینی بهیار مامای بخش معرفی کرد. تو بخش هم پنج شش خانم ناله کنان و دست به کمر، طول و عرض اتاق ها رو قدم می زدن. حسینی، یه خانوم حدود 40 ساله و پرسابقه و آروم بود در مورد شیفت ها و ساعت خواب و بیداری و استراحت و روتین بیمارستان برای اداره زائوها و دکترهای هندی متخصص زنان برام توضیح داد.

حدود ساعت 12 ظهر بود که یه خانوم هندی زیبا با یه ساری رنگی پرزرق و برق که همون متخصص زنانمون بود اومد. با هم آشنا شدیم و کمی از احوال مادرای بستری تو بخش پرسید و بعد یه ساعت رفت.

تو 24 ساعت اولین شیفتم 12 تا زایمان داشتیم. راستش اولین شب شیفتم هم خیلی شلوغ بود. چکمه بزرگ و پیشبند زایمان تا صبح از تنم در نیومد. روپوش سفیدم پر خون بود و گذاشتم تو کیفم، ببرم خوابگاه بشورمش. صبح که رسیدم یه دوش گرفتم. دوشش جالب بود. همراه آب دوده هم می پاشید. بعدش گرفتم خوابیدم تا شب که با سروصدا و شوخی بچه ها از خواب بیدار شدم.

از گشنگی می میری! همه دو روز آفشو می خواد بخوابه!... بیا شام سیب زمینی پخته داریم بخوریم! و... از این حرف ها. خلاصه اونقدر صدا کردن که بیدارم کردن. یه گپی زدیم. دوباره شیرجه زدم تو تخت و خوابیدم تا صبح روز دوم استراحتم. صبح پاشدم، نماز و چای و نون و پنیر... و بعد هم ضبطم رو روشن کردم و تنها نواری هم که همرام بود، نوار بر آستان جانان شجریان، گذاشتم و گوش کردم.

بر آستان جانان گر سر توان نهادن... گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد...

هوس کردم درخت چنارهای پشت پنجره رو از نزدیک ببینم، کتاب حافظ و هشت کتاب سهراب سپهری همراهم بود. دراز کشیدم و هشت کتاب رو باز کردم که سهراب نوشته بود:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم، حرفی از جنس زمان نشنیدم... هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود... .

شیفت بعدی هم شلوغ مثل شیفت قبلی گذشت. روزها پشت هم و تکراری می گذشت. شب ها یا مامان به خوابگاه زنگ می زد یا صبح ها من می رفتم مخابرات به مامان زنگ می زدم... هر چند روزی هم یه طرحی جدید به جمعمون اضافه می شد. اول توران اومد از قزوین، توران دختر لاغراندامی بود و مودب. بعد آرزو از پردیس کرج، آرزو زیبا بود و متین و کم حرف. نوشین، قد بلند و بسیار دوست داشتنی از لاهیجان. آخریش هم حوری بود از قم. حوری هم با نمک. همه شون هم فوق دیپلم مامایی بودن. این که من 23 سالم بود و بزرگ تر از همه و از طرفی تنها لیسانس اون خوابگاه بودم باعث می شد احساس خوبی داشته باشم.

دوشنبه 6 مرداد برگشتیم کرمانشاه. بالاخره توانسته بودن شهرها رو آزاد کنن. جاده کرمانشاه اسلام آباد غرب، بخصوص حوالی چارزبر پر از جنازه و خون و تانک های کوچکی بود که در اختیارشون بود. باورم نمی شد که چطور تونستن دو سه روزه ملت رو از شر بعثی ها و این اراذل منافق خائن نجات بدن. با تمام وجود سربازا و سرداران رو تحسین و دعا کردم که تونسته بودن آرامش رو به منطقه ای که چند روز پیش پر از آتش و گلوله و فریاد بود برگردونن. شب برگشتیم خوابگاه. ظاهرا اتفاقی برای خوابگاه نیفتاده بود و راحت مستقر شدیم.

روزها یکی پس از دیگری مشابه می گذشت. تا این که یه روز بعد از شیفت 24 ساعته وقتی از بخش زایمان در اومدم دیدم تعداد زیادی مجروح نظامی و غیرنظامی آوردن. سربازها تیر خورده بودن و به جراحی و پانسمان نیاز داشتن، تو اتاق های بخش خوابوندن. غیرنظامی ها، زن و بچه، پیر و جوون، بیشترشون با گازهای شیمیایی تاول زا و خفه کننده عراقی ها مجروح شده بودن. دیگه داخل بیمارستان جا نبود. بعضی رو تو راهروی بیمارستان و بعضی هم تو حیاط خوابونده بودن.

روزی سخت در کرمانشاه

دوم مرداد بود و شنیدم که ایران قرارداد صلح 598 رو پذیرفته. عراقی ها هم می خوان برای گرفتن امتیازات بیشتر بعد از آتش بس خاک بیشتری در اختیار داشته باشن. واسه همین با بی رحمی کامل بمب شیمیایی رو سر مردم بی دفاع آوار کردن، می خوان بیان جلو.

من و حوری با هم شروع کردیم به تزریق دارو و پانسمان مجروحان تو حیاط. تا شب یک دقیقه هم ننشستیم و بی تامل هر کاری هر کی تو بیمارستان بود انجام می داد. دیگه شب شده بود و نایی نداشتم ناچار شدم برگردم خوابگاه و استراحت کنم. فردا صبح زود راه افتادم رفتم بیمارستان. دیدم دیگه تو حیاطم جا نیست. داوطلب می خواستن که مجروحان رو برسونن کرمانشاه. من داوطلب شدم. یه دختر بچه دو یا سه ساله رو که دستش بشدت آسیب دیده بود و پانسمان شده بود تو بغلم گرفتم و سوار اتوبوسی شدم که صندلی هاش رو برداشته بودن و کف اش رو پر از مجروح کرده بودن. فضای داخل اتوبوس پر از ناله مجروحان بود. دختر بچه رو با یه دست تو بغلم نگه داشتم و و با دست دیگه به بیماران کمک می کردم. به یه بیمارستان در کرمانشاه رسیدیم. مریض ها رو تحویل دادیم. وقت پیاده شدن از اتوبوس کفشم، تنها کفشی که با خودم آورده بودم پاره شد. به راننده گفتم منو به یه کفاشی برسونه که یه جفت بتونم بخرم یا تعمیرش کنم. اونم یه دوری زد و تونستم یه کفاشی پیدا کنم یه جفت دمپایی ازش خریدم و پام کردم و کفشم رو هم چسب زد و دستم گرفتم و برگشتیم خوابگاه. استراحتی کردم و باز صبح زود رفتم بیمارستان. این دفعه داوطلب می خواستن برای بیمارستان صحرایی. من و حوری و زینب با چند تا طرحی دیگه داوطلب شدیم. با یه پاترول رسوندنمون به یه کانتینر با امکانات مراقبت های اورژانسی و مراقبت برای مجروحان و شیمیایی ها. مرتب سربازای مجروح میومدن و پانسمان می شدن و می رفتن. بعضی هاشون هم گشنه بودن که ما کنسرو و نونی می دادیم و روونه شون می کردیم.

هجوم منافقین

هوا تاریک شد و پاترول اومد دنبالمون. برگشتیم بیمارستان من شیفت بودم و خدا رو شکر تونستم دو سه ساعتی بخوابم. ظاهرا مردم داشتن شهر رو تخلیه می کردن. صبح دوباره من و حوری و زینب و دکتر سهرابی که یه دکتر داروساز طرحی بود سوار شدیم رفتیم همون بیمارستان صحرایی. بازم مجروحین زیادی اومدن. اون روز زود اومدن دنبالمون و تو راه بهمون گفتن عراقی ها به زور بمب شیمیایی تا کرند غرب رسیدن. منافق ها هم با یه سری تانک کوچک از روستاها و شهرهایی که مردم از ترسشون مجبور شدن تخلیه کنن به دنبال ارتش عراق اومدن تو و بزودی اسلام آباد رو هم اشغال می کنن. وقتی جیپ ما به جاده اصلی رسید دیدیم مردم سواره و پیاده، با لباس خونه و بیرون، با کفش و پابرهنه، بچه ها تو بغل و رو کولشون، با بقچه و بی بقچه... با چهره های نگران دارن می رن سمت کرمانشاه. به نظر می رسید دشمن نزدیک شهره و می خواد اشغالش کنه...

بمباران شیمیایی

بالاخره تونستیم خودمون رو برسونیم بیمارستان. وحشتناک ترین صحنه زندگیم رو اون روز اونجا دیدم. اونقد وحشتناک که چند دقیقه چشم هام سیاهی رفت و افتادم. حیاط بیمارستان پر از جنازه بود. تک و توک توشون صدای ناله ای بود که نشون می داد بعضی هاشون زنده هستن. مردم و پرسنل باقیمانده هم تلاش می کردن جمعشون کنن و ببرنشون کرمانشاه. جلوی چشم هام پیرزنی که با گاز شیمیایی مسموم شده بود نفس آخر و کشید و رفت. یه جوون قوی هیکل سیاه شده و مرده بود. جنازه چند تا دختر و پسر کوچولو و نوجوون که صورتشون مثه فرشته ها معصوم بود وسط حیاط بیمارستان افتاده بود. تن خیلی هاشون پر از تاول های بزرگ بود و معلوم بود قبل شهید شدنشون خیلی زجر کشیدن.

اونایی که زنده بودن تعریف می کردن که اونقد بمب و گاز شیمیایی رو مردم ریختن که همه ناچار به فرار شدن. می گفتن حتی از سیم تیر برق های شهرداری هم دل و روده مردم آویزونه. با خودم گفتم از بعثی های عراق انتظار می ره، اما منافق ها که مثلا هموطن هستن. با خودم گفتم واژه خائن هم براشون خیلی کوچیکه.

مریض های عادی بیمارستان هر که می تونست رفته بود. ظاهرا عراقی ها و منافق ها تو شهر بودن.

خبر به گوش مامان هم رسیده بود و از صبح چند بار زنگ زده بودن و همکارها ازم خواستن فوری زنگ بزنم. منم فورا گوشی رو برداشتم و مامان با صدای لرزونش به من گفت که داره راه میفته بیاد. هر چی خواهش کردم این کار رو نکن، پاشو کرده بود تو یه کفش که به هر قیمتی شده باید خودشو برسونه. خلاصه به خودم اومدم و مشغول کمک شدم... .

شب که شد راننده با ماشین جیپ بهداری، من و حوری و زینب رو از بیمارستان برداشت و برد خوابگاه که وسایلمونو برداریم و بریم کرمانشاه. تو راه دکتر سهرابی و بهرامی که یه دکتر بیهوشی بود رو هم برداشت. دیگه ساعت دو سه شب بود. شهر شلوغ بود. پر از سرباز و مردمی که هر کی به یه طرفی می رفت. صدای بمب و گلوله و مسلسل از هر طرف به گوش می رسید. هواپیماهای عراقی مرتب از بالای سرمون رد می شدن و بمباران می کردن. بعضی پیاده ها درخواست می کردن سوار شن، اما راننده می گفت معلوم نیست اینا منافقن یا مردم معمولی. درا رو قفل کنید و باز نکنید. بعضی ها در خواست غذا داشتن که ما نون و کنسرو خودمون را دادیم. در حالی که ما به زور تو این محشر به سمت کرمانشاه می رفتیم کامیون ها و وانت های پر از سرباز به سمت اسلام آباد می رفتند. راننده به خاطر شلوغی راه گفت از بیراهه می رم، اما بیراهه هم شلوغ بود. به تنگه که رسیدیم صبح شده بود. هواپیماها امان نمی دادن. هواپیماها بی رحمانه سمت مردم بمب می ریختن. فضا پر از صدای فریاد و گلوله بمب بود.

به سمت تهران

ساعت ده صبح بالاخره رسیدیم کرمانشاه. راننده رسوندمون به یه بیمارستان نیم ساخته تو کرمانشاه. ما رو تو اتاق عمل راه نیفتاده بیمارستان که هنوز در نداشت مستقر کردن. دکترا رو هم فرستادن یه جای دیگه. بهمون گفتن کرمانشاه هم در خطر اشغاله و بهتره به هر طریقی شده به شهرامون برگردیم. من و زینب و حوری در فکر بودیم که حالا چکار کنیم. کمی دراز کشیدیم که در اتاق رو زدن. البته اتاق که نه ـ اتاق عمل نیمه ساخته بیمارستان. زینب درو باز کرد و حوری رو صدا کرد که دکتر سهرابی ظاهرا کارش داشت. زینب با خنده بهم گفت ظاهرا خبراییه...

عصر شد. صدامون کردن که خانواده هاتون اومدن. بدو همه رفتیم بیرون. مامان بود و رضا و بابای حوری. بسختی خودشونو رسونده بودن کرمانشاه. اصرار می کردن باید قبل از اشغال کرمانشاه برگردیم. راه افتادیم. شهر پر از سرباز بود، پیاده و سواره. صدای گلوله و بمب لحظه ای قطع نمی شد. وسیله ای که بتونه ما رو از شهر خارج کنه تقریبا بعید به نظر می رسید. هر اتوبوس مسافربری که می رسید، خیل جمعیت بود که می دویدن که بهش برسن. خلاصه این که 11 شب بود که ما، من، مامان، رضا، حوری و باباش و زینب، هم موفق شدیم با یه اتوبوس به سمت تهران راه بیفتیم... .

شکست منافقین

... دوشنبه 6 مرداد برگشتیم کرمانشاه. بالاخره توانسته بودن شهرها رو آزاد کنن. جاده کرمانشاه اسلام آباد غرب، بخصوص حوالی چارزبر پر از جنازه و خون و تانک های کوچکی بود که در اختیارشون بود. باورم نمی شد که چطور تونستن دو سه روزه ملت رو از شر بعثی ها و این اراذل منافق خائن نجات بدن. با تمام وجود سربازا و سرداران رو تحسین و دعا کردم که تونسته بودن آرامش رو به منطقه ای که چند روز پیش پر از آتش و گلوله و فریاد بود برگردونن. شب برگشتیم خوابگاه. ظاهرا اتفاقی برای خوابگاه نیفتاده بود و راحت مستقر شدیم.
مرده ریگ منافقین

فردا صبح رفتیم بیمارستان. البته بیمارستان که چه عرض کنم. یه خرابه سوخته. بیمارستان رو آتیش زده بودن. می گفتن هر کی تو بیمارستان باقی مونده رو به گلوله بستن و آخرم آتیش زدن. یه تیم فیلمبرداری هم آنجا بود که گزارش تهیه می کرد... رفتم ببینم چی باقیمونده از بخش. دیدم راستش هیچی. تقریبا تخریب شده بود. بخش زایمان کاملا تخریب شده بود و سایر بخش ها هم. اول می بایست وسایل به درد بخوری که مونده بود رو جمع می کردیم. تو همون یکی دو روز اول قبل از استقرارمون تو بیمارستان نیمه ساخته اسلام آباد چند تا زایمان اورژانسم اداره کردیم.

خواستگاری

در عرض یک هفته خدمات تو بیمارستان جدید روند عادی گرفت...

بچه ها هم همه برگشتن. الا حوری. که نامه نوشته بود که از طرح معاف شده چون با دکتر سهرابی عقد کرده... یکی دو هفته بعدش مامان دکتر احمدی اومد تا لاله رو ببینه که بعدش برن خواستگاریش...

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:23 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید