ذوالفقار کابوس امریکا می‌شود

 


تاریخ گواهی می‌دهد که چگونه یک جوان بوشهری به نام شهید نادر مهدوی کابوس نیروی دریایی ایالات‌متحده امریکا در خلیج‌فارس شده بود.

ذوالفقار کابوس امریکا می‌شود

این فرمانده شهید که به همراه گروهش، نفت‌کش غول‌پیکر بریشتون را منهدم ساخت باعث شد امریکا باوجود تبلیغات و هیاهوی رسانه‌ای گسترده، در بزرگ‌ترین اسکورت دریایی تاریخ ناکام بماند و سیلی محکمی را از سوی چند جوان رزمنده ایرانی پذیرا شود. اتفاقی که باعث شد متکبران مستکبر کینه نادر مهدوی را به دل بگیرند و چند روز بعد او و ناوگروه دریایی ذوالفقارش را موردحمله بالگردهای خود قرار دهند. هرچند در این رویارویی ناجوانمردانه نیز باز گروه نادر مهدوی سیلی گیج‌کننده‌ای به آمریکایی‌ها زد و یکی از بالگردهای پیشرفته‌شان توسط شهید محمدی‌ها به اعماق آب‌های خلیج‌فارس سقوط کرد، اما در تعاقب این عملیات مهدوی به اسارت درآمد و در آتش کینه یانکی‌های تحقیرشده، به شهادت رسید. متن زیر گفت‌وگوی ما با «حسن فقیه» برادر سردار شهید نادر مهدوی است که پیش رو دارید.
 در ابتدا از این تفاوت نام خانوادگی بگویید.

این مربوط به سال 1365 می‌شود. ایشان خیلی دنبال این رفت که برای شهرت بصریا، یک ریشه و عقبه‌ای پیدا کند. راستش ما ربطی هم به بصره عراق نداریم و این فامیل، به اصالتمان ‌هم دخلی ندارد. خـلاصه وقتی دست نادر به‌جایی نرسید، تصمیم گرفت شهرتش را تغییر دهد. من قبلاً شهرتم را به شهرت مادری‌ام تغییر داده بودم. ایشان این قضیه را با من در میان گذاشت. گفتم مگر فامیل خودم چه اشکالی دارد. گفت منظورم فامیل شما نیست، می‌خواهم فامیلی خودم را عوض کنم. گفتم عیبی ندارد. خودش رفت، اقدام کرد و درخواست داد و به دلیل ارادت خاصی که به حضرت مهدی (عج) داشت، شهرتش را مهدوی گذاشت.

شهید مهدوی چگونه وارد جبهه شد؟

ما از شور و حرارت شهید مهدوی می‌ترسیدیم که نکند دنبال حزب و گروهی بیفتد؛ اما خیلی از ما روشن‌تر بود. یک روز در شهر با طرفداران بنی‌صدر درگیری پیدا کرد و به آنان می‌گفت شما او را نمی‌شناسید، او مانند گربه فریبنده است. جنگ که شروع شد آموزش چندهفته‌ای در انرژی اتمی بوشهر دیدیم. آن زمان برادرم 16 سالش بود و جثه ریزی داشت. نمی‌خواستیم تا زمانی که ما در جبهه هستیم او ورود کند ولی او بسیار پرشورتر از ما بود. با اولین اعزام بسیج در استان به جبهه رفتیم و با اعزام بعدی گفت دیگر نوبت من است. سال 60 به استخدام سپاه درآمد و پس از آموزش به تهران آمد تا با منافقین رویارویی داشته باشد. مجدداً برگشت و در فتح بستان حضوری فعال داشت. در این عملیات شهید نعمت‌الله تهمتن یکی از بهترین دوستان اخوی به شهادت رسید.

کشتی بریشتون بزرگ‌ترین کشتی نفتی آن روزها بود و آمریکایی‌ها قبل از حرکت اعلام کرده بودند اگر کسی جرئت دارد به این کشتی حمله کند. این موضوع به گوش حضرت امام می‌رسد و ایشان با خونسردی می‌فرمایند: «من اگر جای شما بودم می‌زدم.»

چطور شد که شهید مهدوی تصمیم به تشکیل ناوگروه دریایی ذوالفقار گرفت؟

شهید مهدوی تا آن زمان تجارب فراوانی از حضور در جبهه به دست آورده بود و به همین دلیل تصمیم به تشکیل ناوگروه دریایی ذوالفقار گرفت. ناوگروه دریایی ذوالفقار، وابسته به منطقه دوم نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و نادر تا زمان شهادت، فرماندهی آن را به عهده داشت. دشمن هم در سال‌های 64، 65 و پس از شکست در فاو از پیشروی در خشکی مأیوس شده بود و جبهه‌ای را باراهنمایی امریکا و دیگر کشورها در دریا باز کردند تا جلوی صدور نفتمان را بگیرند. تصور این بود که با ورود امریکا به خلیج‌فارس، نیروهای ایرانی اقتدار خود بر این پهنه آبی فوق‌العاده مهم را از دست خواهند داد و موازنه قدرت نظامی به نفع عراق تغییر خواهد کرد. شهید مهدوی هم با یک گروه مجرب از بچه‌های باجرئت و با امکانات محدود به مقابله با امریکا و عراق برخاست. در جریان درگیری‌های دریایی و جنگ نفتی اگر صدام یکی از کشتی‌های نفتی ما را می‌زد ما دو تا می‌زدیم. کشورهایی مثل کویت و عراق و عربستان وقتی مقابله ما را در دریا دیدند در موضع انفعال قرار گرفتند.

ذوالفقار کابوس امریکا می‌شود

حادثه کشتی بریشتون چگونه اتفاق افتاد؟

در سال‌های پایانی جنگ، خلیج‌فارس برای ایران بسیار ناامن شده بود و عراق خیلی راحت کشتی‌ها و سکوهای نفتی ایران را می‌زد. کویت بخشی از سرزمین و عربستان، آسمانش را در اختیار صدام قرار داده بودند. اولین کاروان از نفت‌کش‌های کویتی آن‌هم با پرچم امریکا و اسکورت کامل نظامی توسط ناوگان جنگی این کشور در تیرماه سال 1366 به راه افتاد. دراین‌بین، دولت امریکا عملیات سنگینی را در ابعاد روانی، تبلیغی، سیاسی، نظامی و اطلاعاتی جهت انجام موفقیت‌آمیز این اقدام انجام داده بود. کشتی بریشتون بزرگ‌ترین کشتی نفتی آن روزها بود و آمریکایی‌ها قبل از حرکت اعلام کرده بودند اگر کسی جرئت دارد به این کشتی حمله کند. این موضوع به گوش حضرت امام می‌رسد و ایشان با خونسردی می‌فرمایند: «من اگر جای شما بودم می‌زدم.» کلام امام به سردار شهید مهدوی و جانشینش سردار شهید بیژن گرد و نیز هم‌رزمانش می‌رسد. شهید مهدوی می‌گفت وقتی حرف امام را شنیدیم همگی گفتیم ان‌شاءالله کشتی را می‌زنیم و هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. روزی که دشمن از تنگه هرمز وارد شد آمریکایی‌ها ورود کشتی بریشتون را در بوق و کرنا کرده بودند. لجستیک سنگین امریکا اطراف کشتی را احاطه کرده بود و بیش از 100 خبرنگار روی عرشه بودند و شبکه‌های خبری پوشش گسترده‌ای می‌دادند.

گروه شهید مهدوی مسیر کشتی را می‌دانست و با مین‌های دریایی شب در جزیره فارسی می‌مانند. صبح فردا که حرکت می‌کنند دریا طوفانی می‌شود. با ابزاری که بچه‌ها در اختیار داشتند امکان برگشت سخت بود. شخصیت شهید مهدوی طوری بود که همه از او حرف‌شنوی داشتند و تا پای جان روی حرفش می‌ایستادند. به او می‌گویند: آقای مهدوی شما فرمانده ما هستی و هر چه شما بگویی انجام می‌دهیم. همان لحظه تصمیم می‌گیرند ارتباطشان را با بوشهر و تهران قطع کنند و دست‌به‌کار شوند. به هر ترتیبی و در آن شرایط سخت و افتان‌وخیزان به‌سختی مین‌گذاری می‌کنند و می‌روند. شهید می‌گوید: «پس از انجام کار از فرط خستگی دیگر حال نداشتیم به جزیره فارسی برگردیم.» هنگام بازگشت به محل استقرارشان زیارت عاشورا و دعای توسل می‌خوانند. کشتی بریشتون که در حال حرکت بود روی مین می‌رود و حفره بزرگی در بدنه‌اش ایجاد می‌شود. کشتی را کشان‌کشان به سمت کویت می‌کشند و برخلاف تهدیدهایشان هیچ کاری هم انجام نمی‌دهند.

ذوالفقار کابوس امریکا می‌شود

اسارت و شهادتشان چگونه رقم خورد؟

یکی از شب‌های مهرماه 66 نادر برای شرکت در مجلس ختمی به بوشهر برگشت. هنگام برگشت از مجلس به من گفت با شما کاردارم. من هم گفتم اگر به من نگویی بهتر است و وقتی برگشتی باهم مفصل صحبت می‌کنیم. گفتم مبادا حرفی بزنم باعث ناراحتی‌اش شوم و به او گفتم هر کاری می‌کنی برای خداست و انجام می‌دهی. یکی از هم‌رزمان نادر به نام شهید غلامحسین توسلی شب قبل از حرکت به مادرش می‌گوید امشب ما شام ماهی می‌خوریم و شاید فردا ماهی‌ها ما را بخورند. شهید بیژن گرد از دیگر هم‌رزمان شهید مهدوی هم یک‌شب قبل از رفتن، دخترش در بیمارستان متولد می‌شود و تا صبح در بیمارستان می‌ماند و علی‌رغم اینکه تمام شب‌بیدار بود صبح همراه هم‌رزمانش می‌رود. عصر روز 1366/07/16 سردار شهید نادر مهدوی همراه با تنی چند از هم‌رزمانش نظیر سردار شهید غلامحسین توسلی، سردار شهید بیژن گرد، سردار شهید نصرالله شفیعی، سردار شهید آبسالان، سردار شهید محمدی‌ها، سردار شهید مجید مبارکی وعده‌ای دیگر، جهت انجام گشت زنی و حفاظت از خلیج‌فارس، با استفاده از دو فروند قایق تندرو توپ‌دار به نام «بعثت» و یک فروند ناوچه به نام «طارق» به سمت جزیره فارسی حرکت می‌کنند. تعدادشان 9 نفر بود که قرار بود دو نفر دیگر هم به جمع آن‌ها اضافه شوند.

نزدیک غروب دریکی از رادارهای قایق اشکالی پیدا می‌شود. بچه‌ها در حال تعمیر رادار و بررسی وضعیت بودند که زوزه بالگرد دشمن را بالای سرشان می‌شنوند. شهید مهدوی می‌گوید حالت بگیرید و متفرق شوید که بالگرد دشمن است. اولین قایقی که زده می‌شود قایق شهید توسلی بود. قایق آتش می‌گیرد. قایق دوم که محمد محمدی‌ها در آن بود یکی از بالگردهای دشمن را می‌زند و آن‌ها عقب‌نشینی می‌کنند. شهید مهدوی و گروهش نیز برای از آب گرفتن نیروها عقب‌نشینی می‌کنند. تنها ناوچه طارق که سردار شهید مهدوی بر آن سوار بود، سالم مانده و دو قایق دیگر هدف قرارگرفته و می‌سوختند. دوباره سروکله بالگردهای آمریکایی پیدا می‌شود و این بار کشتی نادر را هم می‌زنند. بعد از دو سه ساعت شنا شهید مهدوی و گرد و دو نفر دیگر را سالم می‌گیرند. روی عرشه ناو می‌برند و آنجا مشخص می‌شود جست‌وجوی‌شان برای شناسایی نادر مهدوی بوده است. نادر شناسایی و زیر شکنجه شهید می‌شود و بعد شش روز بعد پیکرش از طریق عمان به کشورمان برمی‌گردد.
ستون پنجم اطلاعات زیادی را به دشمن داده بود و بچه‌هایی که برگشتند، اعلام کردند که آن‌ها فقط به دنبال مهدوی بودند.

 

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 20 تیر 1394  | 3:10 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

همیشه بیرون از سنگر می‌خوابید
 


سید محمدرضا سال ۱۳۳۸ در جنوب تهران به دنیا آمد و دوران تحصیل دبستان را در مدرسه‌ای به نام «باغ آذری» گذراند. سپس تا مقطع دیپلم، تحصیلات خود را با نمرات عالی به پایان رساند. او در تمام طول دوران تحصیل از هوش و حافظه‌ای قوی برخوردار بود.

دستمایه‌ای برای دستواره

توپ و تانک ما خداست
با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، همراه با سیل خروشان ملت ایران در تظاهرات و فعالیت‌های مردمی شرکت فعال داشت و در این زمینه چند بار توسط عوامل رژیم منحوس پهلوی دستگیر شد. سال ۱۳۵۷ زمانی که در سال آخر دبیرستان درس می‌خواند نه‌تنها خود فعالانه در تظاهرات و اعتراضات عمومی علیه طاغوت شرکت می‌کرد، بلکه دوستان همکلاسی و برادران کوچک‌ترش را نیز به این امر تشویق می‌کرد. در جریان حضور دریکی از راهپیمایی‌ها یکی از برادرانش به او گفته بود: «شاه توپ و تانک دارد و پیروزی بر او مشکل است.» ولی رضا در جواب او یادآور شده بود: «ما خدا راداریم.»

به‌واسطه حضور فعال و مستمری که درصحنه‌های مختلف داشت، توسط عوامل رژیم شناسایی و در روز ۱۴ آبان سال ۱۳۵۷ در دانشگاه تهران دستگیر و به زندان رفت؛ اما پس از مدتی از زندان آزاد شد. به هنگام ورود حضرت امام خمینی (ره) در مراسم استقبال از حضرت امام (ره) شرکت کرد و مسئولیت امنیت قسمتی از میدان آزادی را به عهده گرفت. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی جهت پاسداری از دست‌آوردهای انقلاب به جمع پاسداران کمیته انقلاب اسلامی پیوست و طی چهار ماه خدمت خود در این نهاد انقلابی، زحمات زیادی را در جهت انجام مأموریت‌های مختلف و تثبیت حاکمیت انقلاب اسلامی تحمل کرد. سپس به خیل سپاهیان پاسدار پیوست و بلافاصله داوطلبانه طی مأموریتی عازم کردستان شد.

کردستان و حاج رضا
او همراه فرماندهانی همچون شهید چراغی و حاج احمد متوسلیان، خطرهای بسیاری را در مقابله با ضدانقلاب به جان خرید. بعد از آزادسازی شهر مریوان در کنار جاویدالاثر متوسلیان و سایر رزمندگان وارد شهر مریوان شد. ازآنجاکه این شهر جنگ‌زده پس از آزادی با مشکلات متعددی مواجه بود و سازمان‌ها و موسسات دولتی تعطیل‌شده بودند، به دستور حاج احمد متوسلیان، او و تعدادی از هم‌رزمانش در مراکز و ادارات مختلف ازجمله شهرداری، رادیو و تلویزیون مشغول خدمت شدند. رضا نیز مأموریت یافت تا کالاهای ضروری مردم را تهیه‌کرده و در اختیار شهروندان «کُرد» قرار دهد. او به نحو احسن این مأموریت را انجام داد و در روزهای عملیات نیز مانند سایر رزمندگان، سلاح به دست در قله‌های مریوان با ضدانقلاب و با دشمن بعثی جنگید. رضا مدتی نیز فرماندهی «پاسگاه شهدا»، در محور مریوان را به عهده داشت.

بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که روز 13 تیرماه سال 1365 در عملیات «کربلای ۱»، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی به شهادت رسید


هنگامی‌که حاج احمد متوسلیان مأموریت یافت تیپ محمد رسول‌الله (ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر پاسداران به سمت جبهه‌های جنوب سفر کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو، «مأمور تشکیل واحد کارکنانی تیپ» شد.
در عملیات خیبر بعد از شهادت «حاج محمدابراهیم همت» فرمانده دلاور لشکر محمد رسول‌الله (ص) و واگذاری فرماندهی به «شهید حاج عباس کریمی» سید به‌عنوان «قائم‌مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول (ص)» منصوب شد. پس از شهادت حاج کریمی در عملیات «بدر»، به‌عنوان «سرپرست لشکر» در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و درنهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، سید رضا دستواره همچنان به‌عنوان قائم‌مقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام‌وظیفه می‌کرد.

همسایه برادرم می‌شوم
مناطق اشغالی کردستان و صحنه‌های مختلف جبهه‌های جنوب کشور به‌ویژه عملیات «والفجر ۸» و جاده «ام‌القصر» در فاو شاهد دلاوری‌های عاشقانه و جان‌فشانی‌های حماسی رضا است. او در بیشتر نبردها به‌جز مواقعی که مجروح شده بود، حضور داشت و در شب‌های عملیات تا صبح در خط اول درگیری با دشمن و در کنار رزمندگان از نزدیک به هدایت عملیات می‌پرداخت. در عملیات «کربلای 1» که برادرش «حسین» در خط پدافندی شهید شد برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت. ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه بازگشت. وقتی به وی گفته می‌شود که «خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می‌ماندی و بعد برمی‌گشتی»، در جواب می‌گوید: «به آن‌ها گفته‌ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.»

دستمایه‌ای برای دستواره

شهادت
بیش از ۱۰ روز از شهادت برادرش نگذشته بود که روز 13 تیرماه سال 1365 در عملیات «کربلای ۱»، «روز آزادسازی شهر مهران» از چنگال دشمن بعثی به شهادت رسید.

شهید حاج رضا دستواره تا زمان شهادت ۱۱ بار مجروح شدن را به جان خریده بود ولی هرگز لحظه‌ای از پای ننشست که دشمن بخواهد دین و ناموس کشورش را به خطر بی اندازد.

بیرون سنگر می‌خوابید
رضایی یکی از هم‌رزمان حاج رضا در خاطره‌ای روایت می‌کند: «هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می‌رفتیم، از چهره‌اش می‌فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است. همیشه بیرون از سنگر می‌خوابید. در عملیات والفجر ۸ در فاو، دیده‌بان ما خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد. وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از هم‌رزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است براثر اصابت خمپاره‌های دشمن آسیبی به او برسد. بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده‌ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد: گر نگهدار من آن است که من می‌دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.»

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:50 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

به‌پاس همت هنرمندان

 


پس از انتشار خبر تدفین یکی از شهدای گمنام غواص در حوزه هنری قائم‌مقام حوزه هنری ضمن تأیید درخواست برای این تدفین اعلام کرد: مدت‌هاست منتظر موافقت با این درخواست هستیم. همچنین رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان قرچک گفت: سه شهید غواص
دفاع مقدس همزمان با شهادت امام علی (ع) تشییع و مردم ولایتمدار این خطه با آنان وداع
خواهند کرد.

تشییع شهدا

انتظار سرآمد

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در این زمینه اعلام کرده است: در پی تشییع باشکوه و حماسی ۲۷۰ تن از شهدا و ازجمله ۱۷۵ شهید خط‌شکن و غواص دوران دفاع مقدس در روز ۲۶ خردادماه، با توجه به اینکه از سوی هنرمندان عرصه‌های مختلف به‌ویژه در عرصه گرافیک، عکاسی، نقاشی و همچنین در حوزه ادبیات، شاهد خلق آثار بسیار زیبا و برجسته‌ای بودیم، احساس شد لازم است از این عزیزان به نحو شایسته‌ای تقدیر شود.
وی ادامه داد: ازاین‌رو کمیته جستجوی مفقودین درصدد برآمده است تا به‌پاس همت هنرمندان عزیزی که در خلق حماسه ۲۶ خرداد نقش مهمی ایفا کرده‌اند در آینده‌ای نزدیک، پیکر مطهر یکی از غواصان گمنام شهید را در مجموعه حوزه هنری انقلاب اسلامی وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی خاک‌سپاری کند.

میزبانی از سه شهید در شامگاه شهادت
همچنین آزمان کادری در جمع خبرنگاران با اشاره به میزبانی شهرستان قرچک از سه غواص تازه تفحص شده دفاع مقدس اظهار داشت: شهرستان قرچک همزمان با ماه مبارک رمضان و لیالی پرفیض قدر، میزبان سه غواص شهید تازه تفحص شده است.

ازاین‌رو کمیته جستجوی مفقودین درصدد برآمده است تا به‌پاس همت هنرمندان عزیزی که در خلق حماسه ۲۶ خرداد نقش مهمی ایفا کرده‌اند در آینده‌ای نزدیک، پیکر مطهر یکی از غواصان گمنام شهید را در مجموعه حوزه هنری انقلاب اسلامی وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی خاک‌سپاری کند


رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان قرچک افزود: بر اساس هماهنگی‌های به‌عمل‌آمده و رایزنی‌های صورت گرفته، همزمان با شب شهادت امام علی (ع)، شهرستان قرچک از سه شهید تازه تفحص شده پذیرایی خواهد کرد.
وی ادامه داد: در این مراسم که در گلزار شهدای گمنام شهرستان قرچک برگزار می‌شود، مردم متدین و انقلابی این شهرستان با پیکر پاک و مطهر سه شهید غواص وداع کرده و بار دیگر با آرمان‌های بلند شهدای انقلاب اسلامی تجدید میثاق می‌کنند.
کادری اضافه کرد: عزت و اقتدار امروز ایران اسلامی مرهون رشادت‌ها و سلحشوری‌های شهدای انقلاب اسلامی است به همین خاطر امروز وظیفه همه ما پاسداشت یاد و خاطره این شهدا است.
این مسئول عنوان کرد: مردم شهرستان قرچک در مراسم وداع با شهدای غواص تازه تفحص شده، بار دیگر عشق و ارادت خود را به آرمان‌های شهدای انقلاب اسلامی نشان می‌دهند.
 

فرآوری: سامیه امینی

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:49 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

شکست  صدام از نوجوانان ایرانی
 


عملیات بیت‌المقدس در 30 دقیقه بامداد روز 10 اردیبهشت 1361 با قرائت رمز عملیات «بسم‌الله الرحمن الرحیم، بسم‌الله القاسم الجبارین، یا علی ابن ابی‌طالب» از سوی فرماندهی آغاز شد و در همان روز اول 23 نوجوانی به اسارت رژیم بعث درآمدند.

 

آن 23 نفر

عمده این گروه 23 نفره را نوجوانان کرمانی تشکیل می‌دادند و این برای عراقی‌ها در اوایل جنگ بسیار غریب بود که افرادی با این سن و سال در جنگ شرکت کنند.

نمایش انسان دوستانه یک جانی
دستگاه تبلیغاتی صدام حسین سعی می‌کند از حضور این 23 نوجوان استفاده کند و علاوه بر نمایش یک چهره به‌ظاهر انسان دوستانه از خود، جمهوری اسلامی ایران را متهم کند به استفاده از کودکان در جنگ تحمیلی. برای جامه عمل پوشاندن به این نقشه است که این 23 نفر را در ظاهر می‌نوازند و حتی به حضور صدام حسین می‌برند و دیکتاتور عراق از دخترش می‌خواهد که به هر یک گلی بدهد به نشانه دوستی و محبت و بعد هم وعده می‌دهد آزادشان خواهد کرد که بروند درسشان را بخوانند و برای او نامه بنویسند. وعده‌ای که هیچ‌گاه محقق نشد البته.

آن 23 نفر

ماه‌عسلی 23 نفره
یوسف‌زاده (نویسنده کتاب و یکی از 23 نفر) رنج سنی دوستان خود را بین 13 تا 17 سال عنوان می‌کند و می‌گوید: فقط آقای پورخرداد که 19 ساله بود.
جوان‌ترین عضو 23 نفر می‌گوید: دقیقاً 13 سالم بود. کلاس سوم راهنمایی بودم. بار دومم بود که جبهه می‌رفتم، قبل از آن در سال 1360 جبهه بودم. اجازه گرفتن خیلی سخت بود. رئیس بسیج ناحیه هم اجازه نمی‌داد. شنیده‌ام عده‌ای شناسنامه‌هایشان را دست‌کاری کردند امام من نتوانستم این کار هم بکنم. فقط با گریه و اصرار فراوان من فرمانده بسیج یک شرط گذاشت و گفت: «اگر دست خط پدرت را بیاوری که رضایت دارد می‌فرستم بری.»
رزمنده 16 ساله‌ای که از مازندران اعزام‌شده است، نحوه کسب رضایت خود را این‌گونه روایت می‌کند: هفت برادر بودیم. در 16 سالگی برای بار اول به جبهه رفتم و در 17 سالگی اسیر شدم، در چند عملیات هم حضور داشتم. پدرم می‌گفت: «تو نرو، برادرهای بزرگ‌ترت هستند. یا به‌نوبت بروید.» من گفتم اگر اجازه ندهید خودم را دار می‌زنم.
این آزاده ادامه می‌دهد: واقعاً هم این کار را در انباری کردم، اما زن‌داداشم نجاتم داد. بعد برادرم آمد و به پدرم گفت بگذار برود. پدرم گفت من نمی‌گویم نرود اما می‌گویم به‌نوبت. سه برادرم در جبهه بودند و پدرم نمی‌خواست پسر چهارمش هم برود.
وی همچنین از وصیت برادرش این‌گونه یاد می‌کند: برادرم فرمانده مخابرات لشکر 25 کربلا بود که شهید شد. در وصیت‌نامه‌اش نوشته: «فکر نکنید آن‌هایی که به جبهه نرفتند زرنگی کرده‌اند بلکه سعادتی بود که نصیب هر کس نشد.» من افتخار می‌کنم که باوجود صغر سنی‌ای که داشتیم روحیه‌مان جهادی بود. هیچ‌وقت هم پشیمان نیستیم. گاهی از ما می‌پرسند در اسارت آزارتان می‌دادند؟ در پاسخشان می‌گویم این اسارت مثل مشق بود که باید برایش چوب هم می‌خوردیم.

آن 23 نفر

اسارت 23 نفر شروع شد
یوسف‌زاده از نحوه اسارت روایت می‌کند: اسارت 23 نفر زمانی شروع شد که صدام‌حسین فیلم اسرا را در بصره دیده و متوجه شده بود که در بین آن‌ها اسیر کم سن و سال هم وجود دارد، بعد هم دستور داده بود این‌ها را از بقیه اسرا جدا کنید. این اتفاق در زندان بغداد افتاد. از حدود 200 اسیر حاضر در زندان بغداد 23 نفر را جدا کردند و آغاز داستان از این لحظه بود، از 13 اردیبهشت.

نمایش کلید خورد
او روایت می کند:اسرای بزرگ‌سال را که از ما جدا کردند، نگاهی به هم کردیم و دیدیم که فصل مشترکمان سن و سال کم است. هیچ‌کدام هنوز ریش بر صورت نداشتیم. متوجه شدیم که دشمن دارد نقشه‌ای می‌ریزد. چند روز بعد لباس‌های جبهه را که تنمان بود، درآوردند و لباس‌های اسپورت و شیک به ما پوشاندند. تبلیغات وسیع شروع شد. هرروز ما را از زندان نمور بغداد که وحشتناک است، بیرون می‌آوردند و می‌بردند شهربازی بغداد. برای ما خیلی سخت بود.
تصور کنید ما یک سری نوجوان روستایی یا اهل شهر کوچک که اصلاً شهربازی ندیده بودیم، در یک شهربازی حضور داشتیم با به‌روزترین دستگاه‌ها.

اعتصاب غذا دلایل متعددی داشت اما سه خواسته مشخص داشتیم؛ اول، تبلیغات متوقف شود و در روزنامه‌ها بنویسند که ما بچه نیستیم، دوم نماینده صلیب سرخ را ببینیم و سوم ما را به اردوگاه بازگردانند


مجبور بودیم که سوار شویم، هیچ راهی نبود. داشتیم دق می‌کردیم، می‌مردیم از غصه.
اطراف ما پر بود از فیلم‌بردار. از همان شب اول که اولین سیب سرخ درشت را به دست ما دادند و دوباره پس گرفتند فهمیدیم که ماجرا تبلیغات است. عراق در وضعی قرار داشت که هرروز بخشی از سرزمین ایران را از دست می‌داد. صدام گفته بود اگر ایرانی‌ها بتواند خرمشهر را پس بگیرند من کلید بصره را هم به آن‌ها می‌دهم. این یک کار تبلیغاتی بود برای احیا و بازسازی روحیه تخریب‌شده عراقی‌ها.

آن 23 نفر

یک کاخ با همه تعاریفش
راوی کتاب «آن 23 نفر» می‌گوید: ما خودمان هم نمی‌دانستیم این اتفاق می‌افتد یا نه. وقتی گفتند قرار است پرونده برایمان تشکیل دهند، احساس کردیم ما را به‌جایی آورده‌اند که غیرمعمول است. پس از عبور از گیت‌های ورودی وارد یک ساختمان شدیم که درواقع کاخ بود. یک کاخ با فرش‌های گران‌قیمت و دیواری نقش و نگاردار و چلچراغ‌های پرنور. وارد یک درگاهی شدیم.

آن نامرد آمد
اصلاً، نمی‌دانستیم کجا می‌رویم. وارد یک سالن شدیم که میزی وسط آن قرار داشت و یک صندلی بزرگ و شاهانه در صدر میز بود که البته خالی بود. فکر می‌کردیم قرار است از ما عکس بگیرند و بفرستند ایران. در یک‌لحظه همه‌کسانی که در اتاق بودند به یک سمت متوجه شدند و شروع کردند به کف زدن. دیدیم یک مرد بلندقامت با یک لباس نظامی زیبا و شیک به‌طرف ما می‌آید. دست یک دختربچه هم در دستش بود. من چون عکس صدام را دیده بودم در اتاق برادرم قبل از جنگ زیر عکس نوشته بود «این مرد (نامرد) قاتل هزاران مجاهد عراقی است.» من شناختمش اما خیلی از دوستان اصلاً نمی‌دانستند کیست. با بچه‌ها شروع کرد.

آن 23 نفر

وعده صدام!
از بین حاضران یکی میداندار معرکه می‌شود و می‌گوید: صدام به ما وعده داد که آزادتان کند. بعد که بیرون آمدیم اما ما مخالفت کردیم؛ کتک خوردیم که به ایران بازنگردیم، نفر اول عراق گفته بود که من شمارا بازمی‌گردانم اما ما می‌خواستیم آبروی خودمان و کشورمان را حفظ کنیم. این تصمیم خیلی پرهزینه بود، چراکه خیلی از خشونت‌ها را از آن‌ها دیده بودیم. بدتر از استخبارات و اتاق‌های سه‌گوشش جایی در اسارت نبود.
فشار روانی شدیدی روی ما بود. بخصوص در آن سن و سال هیچ کاری از دستمان برنمی‌آمد. تصویر ما را در روبه‌روی صدام ببینید. انگار در شرف مرگ هستیم. با یک دستگاه قدرتمند طرف بودیم. تبلیغات فقط در سطح عراق نبود، بلکه نمایندگان همه رسانه‌های گروهی آمده بودند، در این شرایط وقتی یکدیگر را شناختیم، آماده شدیم برای یک حرکت بزرگ. وقتی به ساختمان استخبارات بازگشتیم بچه‌ها تا صبح گریه کردند.

آزادشده صدام ننگ است
در یک نگاه سطحی قرار بود آزاد شوند اما نوجوانان ما مرد ظاهر نبودند دست دشمن را خوانده بودند و قیمت این آزادی را می‌دانستند. یوسف‌زاده از قیمت این آزادی می‌گوید: قیمتش این بود که ما می‌پذیرفتیم، رژیم ایران به تعبیر عراقی‌ها ما را به‌زور به جبهه فرستاده و یک کار ضد انسانی انجام داده است. درواقع می‌پذیرفتیم بچه هستیم و به‌زور تفنگ دستمان داده‌اند. درحالی‌که این‌چنین نبود، خیلی از ما برای بار چندم بود که به جبهه می‌رفتیم. ما نمی‌توانستیم این ننگ را تحمل‌کنیم که آزادشده صدام باشیم و بعد برگردیم کشورمان. از همه مهم‌تر، روزی که می‌خواستیم اعزام شویم حاج قاسم سلیمانی فرمانده تیپ ثارالله به ما گفت که ممکن است شما اسیر شوید و در زیر شکنجه بگویید که ما را به‌زور فرستاده‌اند. این موضوع هم در ذهنمان بود. اصلاً امکان نداشت که بپذیریم.

آن 23 نفر

اعتصاب غذا!
یوسف‌زاده ادامه سخن را به دست می‌گیرد و می‌گوید: وقتی از قصر صدام به زندان بازگشتیم، واقعاً نگران و افسرده بودیم. احساس گناه بزرگی می‌کردیم که چرا ما؟ به‌هرحال این قرعه به نام ما افتاده بود. نشستیم و صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم، البته در پوشش گل‌یاپوچ بازی کردن. تصمیمات متعدد گرفته شد تا یک نفر پیشنهاد کرد اعتصاب غذا کنیم. همه پذیرفتند و تصمیم گرفتیم دست به اعتصاب غذا بزنیم.
اعتصاب غذا دلایل متعددی داشت اما سه خواسته مشخص داشتیم؛ اول، تبلیغات متوقف شود و در روزنامه‌ها بنویسند که ما بچه نیستیم، دوم نماینده صلیب سرخ را ببینیم و سوم ما را به اردوگاه بازگردانند.
به این شکل آغاز کردیم صبح که غذا را آوردند، سینی را بیرون گذاشتیم. لحظه‌های دلهره‌آوری آغاز شد. وقتی رئیس زندان آمد و متوجه شد اعتصاب غذا کرده‌ایم، گفت جزای این کار مرگ است. تهدید کرد می‌روم و نیم ساعت دیگر بازمی‌گردم و اگر کسی غذایش را نخورده باشد می‌برمش زیرآب جوش. شنیده بودیم در استخبارات عراق اتاقی است که به‌صورت متناوب آب جوش و سرد را بر بدن زندانی می‌ریزند تا مقاومت او را بشکنند. حتم داشتیم که نیم ساعت بعد این اتفاق بد می‌افتد. وحشتناک ترسیده بودیم اما جا نزدیم. رئیس زندان که بازگشت و دید غذاها همچنان دست‌نخورده است، کوچک‌ترها را برد بیرون. به‌محض این‌که آن‌ها را بیرون بردند، صدای باران آمد اما خیلی زود متوجه شدیم که صدای ضربات کابل است. فریاد بچه‌ها بلند شد و پیچید در فضای بسته زندان. بچه‌های داخل اعتراض کردند که ما را هم بیرون ببرید و بزنید. این‌گونه بود که وعده صدام محقق نشد و ما 9 سال در اسارت ماندیم.

آن 23 نفر
«آن بیست‌وسه نفر» خاطرات خودنوشت آقای احمد یوسف‌زاده از دوران اسارت 19 نوجوان کرمانی و 4 نوجوان دیگر است که در عملیات آزادسازی خرمشهر توسط ارتش بعث به اسارت درمی‌آیند. یوسف زاده می‌گوید: «زمانی که کتاب 23 نفر را می‌نوشتم خودم هم باورم نمی‌شد یک سری بچه‌های 13 تا 17 ساله پنج روز غذا نخورند.» توصیه تبیان به خوانندگان این است که برای درک حداقلی رشادت‌های این عزیزان به این نوشتار اکتفا نکنند و خود کتاب را بخوانند.

سامیه امینی
بخش فرهنگ  پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:48 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

دیروز خردل امروز خرچنگ

 


هشتم تیرماه مصادف با روز ملی مبارزه با سلاح‌های شیمیایی است. حقایق تلخی که در جریان هشت سال جنگ در حملات شیمیایی علیه ایران شکل گرفت، مصدومان شیمیایی زیادی بر جای گذاشت.

جانبازان شیمیایی

در طول جنگ تحمیلی و در اثر بیش از 350 حمله شیمیایی، درمجموع بیش از یک‌میلیون نفر از رزمندگان و افراد غیرنظامی ایران در معرض آلودگی با این عوامل شیمیایی قرار گرفتند که از این تعداد حدود 100 هزار نفر دچار مصدومیت شدیدتر شده و تحت مداوا قرار گرفتند.

60 هزار جانباز شیمیایی
بیش از 60 هزار نفر تحت عنوان جانباز شیمیایی با عوارض مشخص ناشی از مصدومیت شیمیایی تحت پوشش بنیاد شهید و مور ایثارگران قرار دارند و خدمات پزشکی دریافت می‌کنند. مجموعاً 548 هزار و 499 جانباز در سراسر کشور هستند که از این تعداد 517 نفر جانباز شیمیایی شدید، 16 هزار و 486 نفر شیمیایی متوسط و 42 هزار و 935 نفر شیمیایی خفیف هستند.
مرحوم حسین الیاسی، پزشک معالج جانبازان شیمیایی با اشاره به درمان اولین جانبازهای شیمیایی در ایران در زمان جنگ تحمیلی روایت می‌کرد: «درزمانی که در بیمارستان لقمان کار می‌کردیم (دوران جنگ تحمیلی) خیلی از بیمارانی که به علت عوارض شیمیایی مراجعه می‌کردند بعد از چند روز گله داشتند که چرا بیمارستان به ما رسیدگی نمی‌کند. چون علائم گاز خردل بعد از گذشت 4 یا 5 روز بسیار شدیدتر می‌شد و آن‌ها فکر می‌کردند به علت عدم رسیدگی در بیمارستان عوارضشان شدیدتر شده است. برخی ناراحتی‌های شیمیایی به‌صورت حاد از همان ابتدا آغازشده و بعد از چند روز خوب می‌شد اما بعد از گذشت مدتی دوباره علائم به‌صورت مزمن آغاز و ادامه پیدا می‌کرد. دسته‌ای از جانبازان شیمیایی هم در همان زمان جنگ هیچ علائمی نداشتند، اما بعد از مدتی علائم خود را به‌صورت سرطان‌های مختلف نشان می‌دهد.»

گاز خردل از پوست به چشم رسید
اوایل می‌گفتند گاز خردل تاول‌زا است و فقط روی پوست تأثیر می‌گذارد، اما بعدها معلوم شد روی ریه و چشم هم تأثیر می‌گذارد. بیمارستان متمرکز مجروحین شیمیایی کل کشور است و کادر آن‌هم مختص این موضوع جمع‌آوری‌شده است.

گازهای شیمیایی چند مدل بود. خردل، سیانور، اعصاب و عامل خون بود که به سرطان خون تبدیل می‌شد. اکثر کسانی که به این عوامل دچار شدند شهید شدند؛ اما کسانی که از گاز خردل استفاده کردند همچنان درگیر آن هستند. عوارض شیمیایی گاز خردل درمان ندارد، فقط قابل‌کنترل است و درواقع درمان قطعی برای هیچ عارضه شیمیایی وجود ندارد. نحوه بروز عوارض آن‌هم در شرایط جوی مختلف متفاوت است. هوای سرد، هوای گرم، غبارآلود، عوارض جانبی مخصوص خود را دارد و ما در هر شرایط جوی یک مشکلی داریم.
گاهی هم عوارضی در یک دوره همه جانبازان شیمیایی را دچار مشکل می‌کند. مثلاً در یک دوره زمانی کلیه‌های همه جانبازان شیمیایی دچار مشکل می‌شود و در دوره دیگر کبدهایشان بیمار می‌شود. به‌هرحال این‌ها همیشه با این عوارض دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آن چیزی که مهم است اعتقاد جانبازان شیمیایی است که می‌گویند: «ما منت‌دار مردم هستیم و به خاطر دفاع از انقلاب اسلامی و مردم به جبهه رفتیم.»
صدام می‌خواست شهرها خالی از جمعیت شود اما مردم زیر بمباران و شیمیایی مقاومت کردند
«در بیمارستان بچه‌های زیادی در بمباران سردشت و شهرهای مرزی خوزستان شیمیایی شده‌اند و الآن هم با مشکلات آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. دو قشر از آدم‌ها جزء بهترین‌های جنگ هستند. یکی کسانی که سال‌های دفاع مقدس متأهل بوده و خانواده را در عین وابستگی رها کرده و برای دفاع آمدند؛ و دوم کسانی که زیر بمباران موشک و شیمیایی مقاومت کردند و خانه و کاشانه‌شان را رها نکردند.» این مطالب را مجید مرادی متولد 1346 همدان که اکنون جانباز شیمیایی است می‌گوید.

گازهای شیمیایی چند مدل بود. خردل، سیانور، اعصاب و عامل خون بود که به سرطان خون تبدیل می‌شد. اکثر کسانی که به این عوامل دچار شدند شهید شدند؛ اما کسانی که از گاز خردل استفاده کردند همچنان درگیر آن هستند. عوارض شیمیایی گاز خردل درمان ندارد


آن شهیدانی که در بمباران شهید و یا مجروح شده‌اند کم از رزمندگانی که در مهلکه و مناطق عملیاتی بودند ندارند. شاید خیلی هم از آن‌ها بهتر باشند. آن‌ها می‌توانستند بروند و خانه‌هایشان را رها کنند صدام تحلیلش این بود که شهرها از جمعیت خالی شود ولی همین مردم ما بودند که مقاومت کرده و شهرشان را رها نکرده بودند. این‌ها ولایتمدارهای همان سال‌ها بودند که از ما رزمنده‌ها هم رزمنده‌تر بودند.»

کفنم آماده است
آمینه وهاب‌زاده یکی دیگر از جانبازان 70 درصد شیمیایی است. او چند سال به‌عنوان امدادگر در جبهه‌ها حضورداشته و در خط مقدم به مجروحین رسیدگی می‌کرد. خودش می‌گوید که هم امدادگر بوده و هم تک‌تیرانداز، همه کار بلد بوده است. سال 1361 در عملیات والفجر یک و در منطقه فکه شیمیایی شده است. در آن زمان 17 ساله بوده و یک پسر کوچک داشته است. وهاب‌زاده از روایت ایثارگرانه و متفاوت شیمیایی شدنش در جبهه روایت می‌کند و در گفتگو با تسنیم می‌گوید: «در عملیات والفجر 1 در فکه چادر زده بودند برای رسیدگی به زخمی‌ها، من داشتم پای یکی از این مجروحین را بخیه می‌زدم که دیدم بیرون همهمه و سروصدا شده است. رفتم بیرون چادر دیدم فریاد می‌زنند: شیمیایی... شیمیایی... . در آن زمان ما ازلحاظ امکانات در مضیقه بودیم. بخصوص بچه‌های سپاه که امکانات چندانی نداشتند. ماسک مخصوص شیمیایی هم کم بود.

جانبازان شیمیایی

چند وقت قبل از این قضیه یکی از ارتشی‌ها یک ماسک به من داده بود و گفته بود شما که همیشه توی خطی این ماسک نیازت می‌شود. ماسک را زدم. بعد دیدم یک جوانی را آوردند برای رسیدگی امدادی که حالش بد بود و وضعیت خوبی نداشت. ماسک هم نداشت، ماسکم را باز کردم و برای او گذاشتم. بعداً ظاهراً با او همان‌جا یک مصاحبه کرده بودند و گفته بود یک خانم امدادگر اینجا جان مرا نجات داد. حالا سال‌ها از موضوع گذشته و آن آقا شهید شده است و نامه‌هایی را برای دخترش گذاشته است. دخترش که جریان ماسک را فهمیده بود توسط آن نامه‌ها و نشانه‌هایی که پدرش گفته بود آمد و من را پیدا کرد.»
وهاب‌زاده یک فرزند بیشتر ندارد. او می‌گوید: «قبل از اینکه در جنگ شیمیایی بشوم یک بچه داشتم. بعدازآن دو بار دوقلو باردار شدم که هر دو بار بچه‌ها سقط شده و از بین رفتند. وقتی به دکتر مراجعه کردم گفت به خاطر وضعیت شیمیایی نباید بچه‌دار بشوی. چون احتمال ناقص شدن بچه زیاد است. جانبازان شیمیایی زیادی هم داشتیم که همان موقع بچه‌دار شده بودند و بچه‌هایشان مشکل خونی یا تنفسی پیداکرده بودند.»
جانباز وهاب‌زاده گرچه با دردهای بی‌شمارش از جراحت‌های جنگی دست‌وپنجه نرم می‌کند، اما با آرامش خاصی می‌گوید: «من کفنم را آماده کرده‌ام و برای مرگ آماده‌ام. خیلی از کسانی که با من شیمیایی شدند الآن شهید شده‌اند. مثل شهید مدنی و شهید تفتی و بقیه، من هم کاملاً آماده‌ام. شهید مدنی که یکی از شهدای شیمیایی بود، قبل از شهادت می‌گفت ما باید پارچه سبز روی کفنمان بیندازیم تا همه مردم موقع دفن بدانند که با مسمومیت گاز شیمیایی از بین رفته‌ایم. همان مردمی که خواب مانده‌اند و سرگرم دنیا، فیلم‌ها و بازیگران آن شده‌اند و نمی‌دانند که بازیگران اصلی، آن‌کسانی بودند که در جبهه‌ها نقش مهمی ایفا کردند. برای همین خواسته بود که وقتی مدنی شهید شد روی کفنش پارچه سبز کشیدند. من بخشی از آن پارچه سبز کفن شهید مدنی را گرفتم تا برای کفن خودم نگه‌دارم؛ و الآن آماده آن را نگه‌داشته‌ام.»
آنچه در میان‌ همه این جانبازان مشترک است. جنش مشکلاتشان، مجروحیت‌ها و بیماری‌ها و جنس مقاومتی است که بعد از سه دهه جانبازی هنوز در گفتارهایشان حرف اول را می‌زند.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:48 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

حلاوت آزادی تا فراق


 


روزها می‌گذرد و تابستان 94 هم از راه رسید 14 تیرماه هم گذشت اما باگذشت 33 سال هنوز خبری تازه از 14 تیرماه 1361 نرسیده است.


حلاوت آزادی تا فراق

در چهاردهم تیرماه سال 1361، اتومبیل هیئت نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به‌رغم مصونیت دیپلماتیک - توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته‌شده و پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل داده شدند که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. درحالی‌که هم‌رزمان آن مهاجر الی‌الله، مشتاقانه چشم‌به‌راه هستند تا خبری از او و هم‌رزمانش برسد.

یک ماه پس از آزادی
پس از آزادسازی خرمشهر، حاج احمد در معیت سایر سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی (ره) مشرف شدند. در آن دیدار، حضرت امام خمینی (ره) این سرداران دلاور، به‌ویژه حاج احمد را به گرمی مورد تفقد خاص خویش قراردادند.
هنوز طعم شیرین فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس می‌کرد که خبر تلخ تهاجم ارتش صهیونیستی به خاک لبنان را شنید.
او در اواخر خرداد سال 1361 طی مأموریتی به همراه یک هیئت عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی – نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی کند.
آگاهی و شناخت بالای حاج احمد در مسائل سیاسی – اجتماعی ازجمله خصوصیات بارز این سردار بزرگوار بود. در تدبیر و تصمیم‌گیری‌هایش دقت‌نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار، بر دل‌ها فرماندهی می‌کرد و همواره در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل، در سخت‌ترین شرایط، کسی او را تنها نمی‌گذاشت. امکاناتی را بیشتر از نیروهای تحت امر خود، به خدمت نمی‌گرفت. به‌رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی،‌ از عاطفه بالایی برخوردار بود. علاوه بر فرماندهی، در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر، نظافت محیط، شستن ظروف و ... با کارکنان تحت امر همراهی می‌کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها، از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی هم‌رزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می‌کرد.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانواده‌های محترمشان احترام خاصی قائل بود و در هر فرصتی به مزار شهدا می‌رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده‌های این عزیزان تلاش می‌کرد و در غم فراق هم‌رزمانش می‌سوخت.

او در اواخر خرداد سال 1361 طی مأموریتی به همراه یک هیئت عالی‌رتبه دیپلماتیک از مسئولین سیاسی – نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی کند

خبر وصال
نقل می‌کنند: شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب (س) تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر با سیمایی بشاش و لبی خندان به‌سوی هم‌سفرانش آمد و در پاسخ به سوال دوستانش که خوشحالی او را جویا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم، مخصوصاً شهید محمد توسلی اشک می‌ریختم. به عمه سادات متوسل شدم تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی با محاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن، کنارم آمد و ایستاد و گفت: پسرم بی‌تابی نکن، لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.

سخنرانی برای قوای محمد (ص)
یکی از تصاویری که از حضور این نیروها در لبنان و سوریه بسیار در فضای مجازی قابل‌مشاهده است به سخنرانی جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان اختصاص دارد. تصویر پیش رو مربوط به سخنرانی این فرمانده در اردوگاه «زَبدانی» سوریه است و به ترتیب اسامی افراد حاضر در آن از سمت راست عبارت‌اند از:
1-ناشناخته
2-شهید علی‌اکبر حاجی‌پورامیر
3-شهید کاظم نجفی رستگار
4-ناشناخته
5-شهید مرتضی سلمان‌طرقی
6-شهید ناصر شیری
7-منصور کوچک محسنی
8-شهید علی میر رییس‌اسکویی
9- حسن شاه‌حسینی
10-جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان
11-جعفر جهروتی‌زاده
12-ناشناخته.

فرآوری: سامیه امینی

بخش فرهنگ پایداری  تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:47 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

معارف جنگ، یادگار صیاد دل‌ها

 


احمد جنتی محب سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی  از ستاد کل نیروهای مسلح است. بعد از تقریباً 39 سال خدمت، چند سال پیش بازنشسته شد والان هم به‌صورت افتخاری هفته‌ای دو روز در هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی پایگاه اطلاع‌رسانی این هیئت را مدیریت می‌کند. وی به سوال‌هایی در خصوص معرفی این هیئت پاسخ می‌دهد:

احمد جنتی محب

چه شد که این سایت شکل گرفت و با چه اهدافی آغاز به کار کرد؟
هیئت معارف جنگ شهید صیاد درواقع یک تشکیلات نسبتاً نیمه‌خصوصی است که سال 1373 توسط آن شهید بزرگوار باهدف تحقیق، تدوین و آموزش معارف جنگ و تجارب سال‌های دفاع مقدس به نسل جوان پایه‌گذاری شد. در سایت قسمتی است تحت عنوان معارف جنگ که علاقه‌مندان می‌توانند مفصل آن را مطالعه کنند.


هیئت معارف جنگ از کجا شکل گرفت؟
قضیه ازآنجا شروع می‌شود که شهید صیاد را در سال 73 به سخنرانی برای دانشجویان در دانشگاه افسری امام علی (ع) نیروی زمینی دعوت می‌کنند، بعد از سخنرانی متوجه گستردگی و عمق این مبحث می‌شود و جرقه  تشکیلاتی برای این کار لازم است. در آن زمان شهید صیاد جانشین ستاد کل نیروهای مسلح بود. وی فرماندهان را جمع می‌کند و به مناطق عملیاتی می‌برد و در آنجا از نزدیک هر عملیات را در محل خودش بازخوانی می‌کند، ضبط می‌شود و این کار ادامه داشت تا وی به درجه شهادت نائل شد و بعدازآن این کار را مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) در زمان خود شهید تأیید می‌کنند و بعد از شهادتش امیر سرتیپ ناصر آراسته که از مشاوران فرمانده کل قوا است را به‌جای وی مسئول می‌کنند و تأکید می‌کنند که این کار را به شکل خوبی ادامه بدهید. سپس این کار ادامه پیدا می‌کند و درواقع برای آموزش همین تجارب به دانشجویان دانشگاه افسری ارتش مثل دانشگاه نیروی زمینی امام علی (ع)، دانشگاه شهید ستاری نیروی هوایی، دانشگاه نیروی دریایی امام خمینی (ره) نوشهر و دانشگاه فارابی، سالیانه حدود ده روز به‌صورت تئوری تدریس می‌شود.


 برای یادگیری بهتر دانشجویان چه‌کارهای دیگری می‌کردید؟
 همه دانشجویان را هرسال در اردیبهشت‌ماه جمع می‌کنند و به مناطق عملیاتی جنوب می‌برند و آنجا هم ده روز آموزش عملی به طول می‌انجامد و با چند قطار به محل می‌برند و در پادگان‌های ارتش مستقر می‌شوند. در آنجا پیشکسوتان دفاع مقدس، یعنی کسانی که فرمانده لشکر و تیپ و یا از طراحان عملیات بودند به‌صورت عملی نحوه عبور واحدها نشان و حمله به دشمن را برای دانشجویان تشریح می‌کنند و محل‌ها و مواضعی که در دست دشمن بوده و فتح می‌شود نشان داده می‌شود، مثلاً در عملیات بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر، عملیات عبور از رودخانه کارون و در عملیات والفجر هشت و فتح فاو، عبور از اروند و... این‌ها را کاملاً نشان می‌دهند و دانشجویان سوالاتشان را می‌پرسند و توضیحات لازم برایشان داده می‌شود. این درواقع یک کار مستمر است که چند سال است ادامه پیدا می‌کند و اخیراً برای دانشجویان وظیفه‌ای که برای گذراندن خدمت سربازی وارد ارتش می‌شوند قدری مختصرتر از برنامه‌ای که برای افسران ارتش است این آموزش‌ها اجرا می‌شود.

به مناطق عملیاتی می‌برد و در آنجا از نزدیک هر عملیات را در محل خودش بازخوانی می‌کند، ضبط می‌شود و این کار ادامه داشت تا وی به درجه شهادت نائل شد و بعدازآن این کار را مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) در زمان خود شهید تأیید می‌کنند و بعد از شهادتش امیر سرتیپ ناصر آراسته که از مشاوران فرمانده کل قوا است را به‌جای وی مسئول می‌کنند و تأکید می‌کنند که این کار را به شکل خوبی ادامه بدهید

 سایت از چه زمانی شکل گرفت؟
این سایت در سال 1389 تأسیس شد، یکی دو بار هم بازطراحی شده است. سایت قسمت‌های مختلفی دارد، سرلوحه یا همان هدر سایت به آیه شریفه «والذین جاهدو فینا لنهدینم سبلنا و ان الله لمع المحسنین» (آیه آخر سوره مبارکه عنکبوت) که شهید صیاد شیرازی در ابتدای صحبت‌هایش همیشه تلاوت می‌کرده است و با عکس او مزین شده است. نمادهای دفاع مقدس و چهار نیروی ارتش یعنی نیروهای زمینی، هوایی، دریایی و پدافند هم در آنجا نقش بسته است، در منوی افقی موارد مختلفی ازجمله تالار گفتگو، کتابخانه، در مورد معارف جنگ داریم. منوی عمودی هم شامل بخش‌های سخنرانی‌ها، مقالات و «صیاد دل‌ها» است که در مورد شهید صیاد شیرازی است. خاطرات هم‌رزمانشان و خانواده و خودشان و عکس و تصاویری که در این رابطه است.
در قسمت مرکز اسناد عملیات هستند که به‌صورت سالی، یعنی سال اول جنگ، سال دوم جنگ تا 8 سال با عملیات آفندی و پدافندی برای علاقه‌مندان ارائه می‌شود.

سایت

مقالات توسط چه کسانی تهیه می‌شود؟
این مقالات و مطالب بیش از 50 درصدش توسط نویسندگان و صاحبان قلم ارتش و پیشکسوتان ارتشی تهیه و منتشر می‌شود. برخی دیگر مقالات هم از کتاب‌ها و منابع دیگر که موجود هستند استفاده می‌شود. توسط جوان‌ها که به‌عنوان وظیفه خدمت می‌کنند می‌خوانند و استفاده می‌کنند و یک سری دیگر از منابع مختلف اطلاع‌رسانی دفاع مقدس و سازمان‌های همسان استفاده می‌کنیم. ازجمله سایت اطلاع‌رسانی ارتش، سایت دفاع پرس، سایت بنیاد شهید و ایثارگران، سایت اطلاع‌رسانی ساجد که متعلق به بنیاد حفظ آثار ستاد کل است و خود اطلاع‌رسانی تبیان هست که از آن استفاده می‌کنیم درزمینهٔ کاری فرهنگ پایداری اشتراک داریم.
بخشی با عنوان شهدای شاخص ارتش که تاکنون حدود 35 شهید شاخص شناسایی و معرفی‌شده ازجمله شهیدان قرنی، فلاحی، صیاد، فکوری، بابایی، نامجو؛ و شهدای نیروی زمینی، هوایی، دریایی ارتش را در آنجا داریم.
کتاب آموزشی معارف جنگ، در حدود 500، 600 صفحه توسط پیشکسوتان ارتش تهیه‌شده و pdf آن در سایت موجود است.
انتشارات هیئت معارف جنگ حدود 120 جلد کتاب که توسط هیئت معارف جنگ شهید صیاد تهیه‌شده، تحقیق و تدوین‌شده و منتشرشده است و نیز امکان دریافت pdf بیشتر آن‌ها نیز است. بخش بعدی ارتش و دفاع مقدس از نگاه ولایت که پیام‌ها و فرمایشات حضرت امام (رضوان‌الله تعلی علیه) و مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) فرمانده کل قوا را به‌صورت تفکیکی ارائه می‌دهد.

 

مطالب پایگاه اطلاع‌رسانی بیشتر راجع به چه موضوعاتی است؟
بیشتر مطالبمان راجع به موارد مناسبتی است که عمدتاً عملیات آفندی و پدافندی 8 ساله را در برمی‌گیرد.
قسمتی دیگر درباره معرفی کتاب‌ها در حوزه دفاع مقدس است و عمدتاً در مورد خود معارف جنگ است که کتاب‌های دیگر هم چاپ کردند و جدیداً کتابی با عنوان شکارچی تانک معرفی‌شده که درباره سرهنگ «رفیع غفاری» است که نمونه و اعجوبهٔ نظامی است، وی یک‌تنه حدود 70، 80 تانک را یک‌نفره منهدم کرده است که سرگذشت این شکارهای تانک خواندنی است.
گالری عکس نیز موجود است که عکس‌های زیادی در رابطه با شهدا، عملیات، سلاح‌ها، ابزارآلات جنگی و... در آن وجود دارد.
یک کار عمده دیگر هم که وجود دارد همین آموزش معارف جنگ که به‌صورت مستمر در سایت منتشر می‌شود.

 

ازنظر میانگین سنی و فرهنگی مخاطبان سایت چه گروه‌هایی هستند؟
درواقع مخاطبین اصلی، محققین و پژوهشگران دفاع مقدس هستند و دانشجویان دانشگاه‌های افسری ارتش هستند، این‌ها فرماندهان آینده ارتش می‌باشند و جزء مخاطبین اصلی ما هستند و به‌وفور استفاده می‌کنند؛ و در وهله بعدی عموم مردم، جوان‌هایی که سوالاتی درباره دفاع 8 ساله دارند، آن حس سلحشوری جوان‌ها که سایت ما آن‌ها را راهنمایی می‌کند و کسانی دنبال این مطالب هستند و یکی هم دانشجویان دانشگاه سراسر کشور که برای مطالعه و گرفتن پاسخ پرسش‌های خود و یا استفاده برای تهیهٔ مطالب کار در کلاس از سایت معارف جنگ شهید صیاد بازدید و برای استفاده در کارهای عملی‌شان و به‌عنوان مکمل آموزشی از این مطالب ما استفاده می‌کنند.

خوانندگان محترم برای آشنایی بیشتر می‌توانند به سایت http://www.maarefjang.ir/ مراجعه کنند.


 

مصاحبه: سامیه امینی
بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 تیر 1394  | 6:45 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید