رزق حلال

 


کنار مادران شهدا بودن و دقایقی پای درد دل‌های مادرانه و دل‌تنگی‌هایشان نشستن هم برای خودش حال و هوایی دارد. نمی‌دانم چه رمزی است میان این مادران که آن‌قدر به هم شبیهشان می‌کند. روایت‌هایشان را، دل‌تنگی‌هایشان را، صلابت و صبرشان را و ...

رزق حلال

دستان لرزان و پینه‌بسته زهرا محمدپور خبر از سال‌ها درد و رنج و مشقت‌های زندگی می‌دهد. زهرا محمدپور مادر شهیدان «حسین و رسول یساول» اولین‌های زندگی‌اش را برایمان این‌گونه مرور می‌کند: چهار سالم بود که مادرم به رحمت خدا رفت و پدر هفت، هشت سالی من و خواهرم را به‌تنهایی بزرگ کرد. می‌خواست ازدواج کند، اما دوست نداشت نامادری بالای سر ما باشد. برای همین من که 12 سال و خواهرم که 14 سال بیشتر نداشت را به خانه بخت فرستاد. همسرم شاگرد کفاش بود. مردی 25 ساله. کارگری ساده که یک روز بازار کار داشت و روز بعدش هم مشخص نبود کاری برایش باشد یا نه. مدتی بعد بیمار شد و در خانه افتاد. نیاز به دارو و درمان داشت. حاصل زندگی من با او، پنج فرزند، سه پسر و دو دختر شد.

سرپرست خانواده شدم
مستأجر بودیم و هزینه زندگی‌مان بالابود. یک سال بعد همسرم به رحمت خدا رفت. برای همین مجبور شدم خیلی زود برای تأمین مخارج خانه و خانواده‌ام دست‌به‌کار شوم. به خانه مردم می‌رفتم و کارهایشان را انجام می‌دادم. کارخانه، لباسشویی، کارگری. خیلی کارکردم. نمی‌خواستم کسی به بچه‌هایم ترحم کند یا آن‌ها زیر بار دین و منت کسی باشند. همه فکر و توجه من به آینده بچه‌ها بود. بچه‌ها زود بی بابا شدند. پسر سوم من هم بیماری حصبه گرفت و فوت شد. نگران بچه‌ها بودم.

اینجاست که رمز دستان پینه‌بسته مادر شهیدان را متوجه می‌شوم. نمی‌دانم این ایثار چگونه معنا می‌شود که بعد از سال‌ها سختی و درد برای بزرگ کردن دردانه‌های زندگی‌اش، سخاوتمندانه همه دارایی‌اش را این‌گونه راهی قربانگاه می‌کند: من با زحمت بچه‌ها را بزرگ کرده بودم. رسول پسر کوچکم بود. بچه‌های محل را در حسینیه نازی‌آباد جمع می‌کرد و به آن‌ها قرآن آموزش می‌داد. رسول خیلی اخلاقش خوب بود. می‌رفت کارخانه صبح تا شب‌کار می‌کرد و از دستمزدش برای بچه‌ها قرآن می‌خرید. می‌گفتم چرا این‌قدر هزینه می‌کنی؟! می‌گفت مامان گناه دارند بچه‌های مردم، قرآن برای خواندن ندارند. بگذار وقتی من مُردم بگویند خدا رسول را بیامرزد. همین‌طور هم شد وقتی خبر شهادت رسول را آوردند همان بچه‌ها جمع شدند و برایش مراسم گرفتند. همه محل پسرم را می‌شناختند. همیشه هم می‌گویند خدا رسول را بیامرزد که قرآن خواندن را به ما یاد داد. ما هر وقت قرآن می‌خوانیم اول برای رسول می‌خوانیم و بعد برای خودمان.

رسول من بی‌نام‌ونشان
به‌حق گفته‌اند شهید که باشی یک‌بار شهید می‌شوی، مادر شهید که باشی هرروز. مادر شهید مفقودالاثر که باشی هر ثانیه... آری زهرا خانم حکایت‌ها دارد از نبودن‌های رسول، از شهادت و از جاویدالاثر بودن‌هایش، از دردانه‌ای که راه سعادت و شهادتش را از آیه آیه‌های قرآن آموخت. رسول گفت: «مامان من میرم جبهه شهید میشم و جنازه‌ام هم نمیاد.» من باور نکردم.

برای بدرقه‌اش تا ایستگاه قطار هم رفتم. گفتم: «رسول، من کسی رو ندارم آگه شهیدشی، من چه کنم؟!» گفت: «داداشم هست.» منم گفتم: برو. تا زمان حرکت قطار فقط نگاهش می‌کردم. رفت و سرپل ذهاب مفقودالاثر شد.
زمانی که رسول شهید شده بود، پسرخاله‌اش تقوی هم همراهش بود، سال 1360 بود. عروسی خواهرش بود و ما کارت‌ها را پخش کرده بودیم. به کسی نگفتیم و مراسم که تمام شد، به دنبال پیکرش رفتیم. پادگان‌ها را سر زدم و... اما خبری از پیکر نبود. پسرخاله‌اش که خبر شهادتش را آورده بود، در کردستان به شهادت رسید. کومله سر از بدنش جدا کرده بود. 90 روز در بیابان مانده بود و پیکرش را که برایمان آوردند، گوشت از بدنش جدا می‌شد. شهید بی‌سرمان را در قطعه 26 بهشت‌زهرا دفن کردیم.

من اما خدا را شاکرم که توانستم کارکنم و رزق حلال به خانه بیاورم تا بچه‌هایم با خیالی آسوده مسیر صحیح زندگی خودشان را پیدا کنند


برادرش محمد تقوی هم سقای رزمندگان بود که اسیر دشمن شد. بعد از 9 ماه اسارت، وقتی در تلویزیون عراق مصاحبه کرد، متوجه شدیم که زنده است و بعد هم به لطف خدا آزاد شد.
اما رسول من بی‌نام‌ونشان ماند. ساکش را حسین برایم از جبهه آورد، در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود مادر را رها نکنید. پسرخاله‌اش گفته بود شهید شده اما چون پیکری به دستم نرسیده بود باور نمی‌کردم و همیشه چشم‌انتظارش بودم. مدت‌ها دم در خانه به انتظارش می‌نشستم اما نیامد که نیامد.

پیکر غرق به خون حسین
اینجاست مادری که بغض‌های خموشش از پس سال‌ها دل‌تنگی سر باز می‌کند و ما میهمان ناخواسته دل پردردش می‌شویم. مادر شهید از میهمان قطعه 28 بهشت‌زهرا (س)‌ برایمان این‌گونه روایت می‌کند: دو سال بعد از رسول، حسین هم راهی شد. به حسین گفتم: نرو! ببین مادر تنها هستم. گفت نه مادر خدا بزرگ است، خدا همراهت است. حسینم خیلی بچه خوبی بود. مسئول آموزشی پادگان امام حسین (ع) بود. او هم به بچه‌های پادگان قرآن آموزش می‌داد.
بعد از رفتن حسین به خانواده‌اش سر می‌زدم. سه سالی در جبهه بود. آن زمان باکار کردن، هزینه زندگی خانواده حسین را هم می‌دادم. حسینم زود ازدواج‌کرده بود. 16 سال داشت که ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد. خبر شهادت حسین را از همسایه‌ها شنیدم، اما باور نکردم. از سرکار که به خانه آمدم دیدم از پادگان امام حسین آمده‌اند و می‌گویند که پیکر حسین را آورده‌ایم. من پیکر غرق به خون حسین را دیدم. حسین سال 1363 یعنی سه سال بعد از برادرش شهید شد.


تنها نیستی
هر چه می‌اندیشم، این‌همه ایثار و مهربانی مادران شهدا با دودو تا چهار تای ما زمینی‌ها جور درنمی‌آید. رازی که تنها مادران شهدا به آن پی‌می‌برند همان زینبی شدن و زینبی ماندنشان است. صبری که از پیام عاشورا به ارث گرفته‌اند: وقتی گرفتار می‌شوم و دل‌تنگ و بغض‌های زندگی امانم نمی‌دهند گله می‌کنم به پسرها، حسین و رسول به خوابم می‌آیند و دلداری‌ام می‌دهند. می‌گویند: چرا ناراحتی تو تنها نیستی. رسول می‌آید من را در خواب به باغ باصفایی می‌برد که در آن کار می‌کند.
من اما خدا را شاکرم که توانستم کارکنم و رزق حلال به خانه بیاورم تا بچه‌هایم با خیالی آسوده مسیر صحیح زندگی خودشان را پیدا کنند. خدا را شکر آنچه دارایی دنیایی‌ام بود، فدای اسلام و قرآن کردم. آن‌ها باعث سرافرازی مادرشان شدند و این برای من ارزشمند است.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:23 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

نهاد مقدس

 


پس از پذیرش قطعنامه 598 ابهامات زیادی در نهاد سپاه پاسداران نسبت به پایان جنگ و ادامه فعالیت در سپاه بوجود آمده و ظاهراً این مسائل به حضرت امام (ره) منتقل شده بود.

نهاد مقدس

چند هفته بعد از آتش بس، احمد آقا به محسن رضایی تلفنی تماس گرفته و می گویند که اگر در رابطه با جنگ و یا سپاه سوالی و یا تقاضایی دارید نامه‌ای برای حضرت امام بنویسید. سه سال قبل از این و درهمین ایام، احمدآقا با محسن رضایی تماس گرفته و با هماهنگی ایشان در نامه ای خطاب به حضرت امام، تقاضای تشکیل سه نیروی هوایی، زمینی و دریایی برای سپاه مطرح شده بود. در آن موقع هم ابهامات زیادی برای آینده سپاه شکل گرفته بود. فرماندهان سئوال می‌کردند آیا لشگرهای سپاه می‌مانند و یا منحل خواهند شد؟ پاسخ امام به تقاضای سپاه و تشکیل نیروهای سه گانه موجی از خوشحالی و نشاط را در آن زمان برانگیخته بود. برای بار دوم، چنین تلفنی به محسن رضایی از تصمیم مهمی ازسوی امام حکایت داشت.
محسن رضایی چند روز صبر می‌کند و سپس به امام نامه ای می‌نویسد. حضرت امام درپاسخ وی، نامه ای خطاب به فرماندهان می‌نویسند که عبارات آن برغم گذشت 27 سال، همچنان شگفت آور است و به تعبیر بسیاری، این نامه نقشه راه و الگوی رفتاری سپاه بعد از دفاع مقدس تا کنون بوده است.
سردار رضایی در پاسخ به این سوال که دلیل نگارش نامه شما و پاسخ حضرت امام (ره) چه بوده می‌گوید: پس از تماس احمد آقا با من که نامه‌ای خدمت حضرت امام بنویسم و اگر برای سپاه، تقاضایی دارم در آن ذکر کنم مدتی فکرکردم که چه چیزی را از امام بخواهم. به ذهنم آمد که مهم‌ترین مساله سپاه را با ایشان درمیان بگذارم. آن موقع مهم‌ترین مساله درسپاه، ابهامات جدیدی بود که پس از پایان چنگ پیش آمده بود.

نهاد مقدس

نامه آقا محسن به امام
در نامه محسن رضایی خطاب به حضرت امام آمده بود: «بین برادران سپاه، غیر از ابهام از آینده سپاه، این مسئله مطرح است که تکلیف شرعیِ ماندن در سپاه پس از جنگ، از گردن ما ساقط شده و با توجه به خطرِ از دست رفتن کادرهایی که به بهای بسیار بزرگی، تجارب ارزنده از نبرد و دفاع مقدس را کسب کرده‌اند اگر حضرتعالی شرعاً تکلیف بفرمایید تا برادران، برای ادامه دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی، در سپاه بمانند و با توجه به فرصت بدست آمده، به برطرف کردن کمبودها و ذخیره سازی عِده و عدّه نظامی، دفاعی، همت گمارند موجب تلاش و نشاط بیشتر در پرسنل سپاه خواهد شد.»
نامه محسن رضایی در 28/5/67 به محضر حضرت امام تقدیم شد، سپاه در تدارک برگزاری مجمع سالانه فرماندهان بود. این مجمع هر سال در تاریخ 26 شهریور یعنی سالگرد فرمان حضرت امام در خصوص تشکیل نیروهای سه گانه سپاه (در سال 64) برگزار می‌شد. در این نشست سالانه، فرماندهان سپاه در مجمع سراسری شرکت کرده، برنامه‌های سالانه سپاه را مورد بررسی قرار می‌دادند. لذا در حالی که چند هفته بیشتر از برقراری آتش بس نگذشته بود، مجمع سراسری فرماندهان در آستانه برگزاری بود. محسن رضایی از محضر امام تقاضا می‌کند که پیام آن حضرت خطاب به فرماندهان، همزمان با تشکیل مجمع فرماندهان صادر شود و حاج احمد آقا از سوی حضرت امام در مجمع حضور یافته و پیام حضرت امام را قرائت نمایند، همین اتفاق روی می‌دهد و مرحوم احمد آقا، 4 هفته بعد پس از نامه رضایی در 26 شهریور در مجمع سالانه فرماندهان حضور می‌یابد و پیام کم نظیر حضرت امام را قرائت می‌کند. پس از آن که احمد آقا پیام حضرت امام راقرائت کردند اثر معنوی فوق العاده ای درسپاه بوجود آمد؛ و عملاً برخی ابهامات مربوط به جنگ و نحوه اداره سپاه و مأموریت‌های آن در آینده تبیین و نقشه راه فعالیت سپاه ـ که تاکنون نیز بر همان منوال بوده ـ روشن شد.

نهاد مقدس

دستخط امام به آقا محسن
اینک، نخستین بار در سالگرد پذیرش قطعنامه و برگزاری جلسه تاریخی فرماندهان سپاه، عین دستخط حضرت امام (ره) انتشار می‌یابد.
«بسم الله الرحمن الرحیم
فرزندان عزیزم، فرماندهان و مسئولین محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
در پایان قریب هشت سال دفاع مقدسی که منتهی به استقلال و تمامیت ارضی کشور وشکست طرح‌های توسعه طلبانه دشمنان انقلاب اسلامی مان گردید، نمی‌دانم با چه بیانی احساسات و علاقه خویش را به شما سربازان گمنام و سرداران دلاوری که توفان خشم این امت حزب الله از سینه صحنه کارزار شما جوشیده است بیان نمایم. در نزد موحدین و سالکان طریقت سخن از اجر و پاداش دنیایی، اسائه ادب به منزلت و مقام آنان است؛ و دنیا با همه زرق و برق‌ها و اعتباراتش به مراتب کوچک‌تر از آن است که بخواهد پاداش و ترفیع مجاهدان فی سبیل الله گردد؛ و مجاهد فی سبیل الله بزرگ‌تر از آن است که گوهر زیبای عمل خود را به عیار زخارف دنیا محک بزند؛ اما من که وظیفه‌ام دعاگویی و سپاس و تشکر از همه سپاهیان و بسیجیان و ارتشیان است، باید به همه نیروهای مسلح کشور و به شما اطمینان بدهم که تا من زنده هستم و تا رمق در جسم و جان دارم از حمایت و دعای خیر برای شما دریغ نخواهم کرد؛ و شما را از بهترین عزیزان و همراهان خود می دانم؛ و همان گونه که در ایام جنگ در کنار شما بوده‌ام و شاید یکایک شما محبت و ارادتم را به خود احساس کرده‌اید، بعد از این نیز چنین خواهم بود. شما آیینه مجسم مظلومیت‌ها ورشادتهای این ملت بزرگ در صحنه نبرد و تاریخ مصور انقلابید. شما فرزندان دفاع مقدس و پرچمداران عزت مسلمین و سپر حوادث این کشورید. شما یادگاران وهمسنگران و فرماندهان و مسئولان بیداردلانی بوده‌اید که امروز در قرارگاه محضر حق ماوا گزیده‌اند؛ و از آنجا که من بین خودم و شما فاصله ای نمی‌بینم و سخن دل شما و همه عاشقان انقلاب اسلامی را پیش از اینکه به کاغذ و قلم کشیده شود درک می‌نمایم، تصور می‌کنم که شما به خاطر آن غرور مقدس و آن روح پرحماسه ای که سال‌ها در میدان‌های نبرد و در هنگامه آتش و خون و از دل صخره‌های صعب مشکلات در فضای سرد و گرم حوادث آبدیده شده است و همه ذرات وجودتان با شجاعت و بیقراری عجین گردیده، از سکون و آرامش رنج ببرید و دلتان در همان حال و هوای خیمه جنگ بتپد و چه بسا از خود بپرسید که در شرایط صلح چه نیازی به وجود ما است که این هم از برکات معنویت وتحول در کشور ما است که پس از هشت سال دفاع مقدس خود احساس خستگی نمی‌کنید.

من به طور جد و اکید می گویم که انقلاب و جمهوری اسلامی و نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بحق از بزرگ‌ترین سنگرهای دفاع از ارزش‌های الهی نظام ما بوده و خواهد بود، به وجود یکایک شما نیازمند است

 ولی من به طور جد و اکید می گویم که انقلاب و جمهوری اسلامی و نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بحق از بزرگ‌ترین سنگرهای دفاع از ارزش‌های الهی نظام ما بوده و خواهد بود، به وجود یکایک شما نیازمند است، چه صلح باشد و چه جنگ. من باز تاکید می‌کنم که ما در سیاست خود برای رسیدن به صلح در چهارچوب قطعنامه شورای امنیت جدی هستیم و هرگز پیشقدم در تضعیف آن نخواهیم بود؛ ولی آثار کارشکنی را در سیاست و رفتار نظامی عراق مشاهده می‌کنیم که بعید به نظر نمی‌رسد که دست بعضی از قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها در این قضایا پنهان باشد و چه بسا صدامیان بخواهند بخت سیاه و تیره گون خود را مجدداً آزمایش کنند.

نهاد مقدس

در هر حال، ما باید آماده و مهیا باشیم. روزهای حساس و تعیین کننده ای در پیش داریم؛ و انقلاب اسلامی هنوز سال‌ها و ماههای تعیین کننده دیگر در پیش خواهد داشت؛ که واجب است پیش کسوتان جهاد و شهادت در همه صحنه‌ها حاضر و آماده باشند و ازکید و مکر جهانخواران و امریکا و شوروی غافل نمانند؛ و حتی در شرایط بازسازی نیروهای مسلح، باید بزرگ‌ترین توجه ما به بازسازی نیروها و استعدادها و انتقال تجارب نظامی و دفاعی به کلیه آحاد ملت و مدافعان انقلاب باشد، چرا که در هنگامه نبرد مجال پرداختن به همه جهات قوت‌ها و ضعف‌ها و طرح‌ها و برنامه‌ها و در حقیقت ترسیم استراتژی دفاع همه جانبه، نبوده است. ولی در شرایط عادی باید با سعه صدر و به دور از حب و بغض‌ها به این مسائل پرداخت؛ و از همه اندوخته‌ها و تجربه‌ها و استعدادها وطرحها استفاده نمود؛ و در جذب هرچه بیشتر نیروهای مومن به انقلاب همت گماشت، وتجارب را به دیگران منتقل ساخت؛ و در تجهیز کلیه آحاد و افراد این کشور، بر اساس اصول و فرمول خاص دفاع همه جانبه و تا رسیدن به تشکل واقعی و حقیقی بسیج وارتش بیست میلیونی، کوشش نمود؛ و در کنار این مسئولیت بزرگ و پیروی از خطوط کلی سیاست نظامی کشور، باید همان محافل انس و نورانیت و برادری و وحدتی که درمیدانهای نبرد و در جبهه بوده است و همان ارتباط معنوی که میان شما و روحانیون عزیزبرقرار بوده به مجامع داخلی و به همه محیط‌های سیاسی و اجتماعی و نظامی کشانده شود تا انقلاب اسلامی ما از خطر آفت‌ها و تفرقه‌ها و بی تفاوتی‌ها محافظت گردد؛ و مبادا که این سرمایه‌های عظیمی که محصول سال‌ها تجربه و تلاش در عسرتها و فراز و نشیب‌ها بوده است، در مسیر زندگی روزمره به فراموشی سپرده شود.
من به شما دعا می‌کنم و عزت و سعادت دنیا و آخرتتان را از پیشگاه مقدس حق مسئلت دارم. ان شاءالله در لوای عنایت پروردگار و در ظل توجه حضرت بقیه الله - ارواحنا فداه - پایدار و سرفراز باشید. والسلام علیکم و رحمه الله.
26 شهریور ماه 1367
روح الله الموسوی الخمینی
جلد بیست و یکم صحیفه امام خمینی (ره) - صفحه 133، 26 شهریور 1367»

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:22 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد
 


همزمان با سالروز عملیات مرصاد، نمایشگاهی مجازی از اسناد دفاع مقدس ویژه این عملیات برپا شده است. این نمایشگاه حاوی ۱۳ تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد است.

 

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

۲۷ سال پیش در چنین روزی و در حالی که بیش از یک سال از صدور قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سامان ملل متحد برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق گذشته بود، عملیات مرصاد با هدف مقابله با عملیات کوری که گروهک منافقین با تصور این‌که پذیرش این قطعنامه ناشی از جدایی ملت و دولت ایران است، انجام داده بودند و خود آن را «فروغ جاویدان» نام نهاده بودند، به منظور مقابله با این گروهک در منطقه اسلام‌آباد و کرند غرب در استان کرمانشاه، آغاز شد.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

منافقین، خوشحال از پیروزی‌‌های مقدماتی و در یک اقدام عجولانه، راهی باختران (کرمانشاه) شده و به خیال باطل خود، قصد حرکت به سمت تهران و سرنگونی نظام جمهوری اسلامی ایران را کردند. رادیو منافقین، با ارسال پیام به مردم باختران، از آنها خواست که زمینه را برای ورود ارتش به اصطلاح آزادی‌بخش مهیا سازند و آماده جذب در گردان‌‌ها و لشکرها باشند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

از آن طرف رزمندگان اسلام در ۳۴ کیلومتری باختران، ناگهان راه را بر ستون‌‌های منافقین می‌‌بندند و واحدهای زرهی رزمندگان، در یک اقدام متهورانه، تعداد زیادی از ادوات سنگین زرهی منافقین را هدف قرار داده و به آتش می‌‌کشند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

پس از مقاومت نیروهای اندک سپاه و بسیج (در حد یک گردان) در دشت حسن‌آباد و زمین‌گیر شدن نیروهای دشمن در پشت ارتفاعات چهار زبر، به تدریج فرماندهی و نیروهای خودی برای آزادسازی مناطق تصرف شده و نابودی نیروهای منافقین، در منطقه متمرکز شدند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

عملیات مرصاد روز پنج‌شنبه ۱۳۶۷/۰۵/۰۶ با رمز یا علی بن ابیطالب (ع) آغاز شد. در آن عملیات، ۳ گردان از تیپ نبی اکرم (ص)، تیپ مسلم و ۱ گردان از ایلام از پشت به اسلام‌آباد حمله کردند. منافقین تصور می‌کردند همانند روزهای قبل، نیروهای عراقی همچنان در این مناطق حضور دارند؛ حال آنکه عراقی‌ها عقب‌نشینی کرده و منطقه در دست نیروهای ایرانی بود. به همین دلیل، نیروهای خودی توانستند به راحتی از این محور وارد اسلام آباد شوند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

پیش از این، نیروهای یکی از گردان‌ها که اهالی اسلام‌آباد بوده و به تمام راه‌های شهر آشنایی داشتند، با نفوذ به داخل شهر، با دشمن درگیر شدند و سازماندهی منافقین را در داخل شهر بر هم زدند. منافقین برای ترمیم ضربات وارده، ۲ تیپ از نیروهای خود را از محور حسن‌آباد فرا خواندند تا با پیشروی نیروهای خودی مقابله کنند.

 

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

همچنین، در این عملیات نیروهای لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) از سه راهی غرب اسلام‌آباد و از پشت پمپ بنزین، دشمن را دور زده و تلفات زیادی بر آنها وارد ساختند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

در اثر پیشروی نیروهای خودی، در ساعت ۲ بعدازظهر، اسلام‌آباد از اختیار نیروهای منافقین خارج شد. در این حال، خلبانان نیروی هوایی با ۱۲۳ سورتی پرواز، مواضع منافقین را در هم کوبیدند. خلبانان هوانیروز نیز با اجرای آتش پر حجم بر روی دشمن، زمینه فروپاشی مواضع منافقین را فراهم ساختند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

بلافاصله پس از آزادسازی شهر اسلام آباد، یگان‌های سپاه پیشروی را به سمت «کرند» آغاز کردند. قبل از رسیدن نیروهای خودی به این شهر، در ساعت ۳ نیمه شب، ۳ فروند هلی‌کوپتر ترابری در «کرند» به زمین نشستند و تعدادی از کادر منافقین و رهبری سازمان را از شهر خارج کردند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

این واقعه، نشانه آشکاری از آغاز شکست منافقین بود؛ چنانکه پس از مدتی با پیشروی نیروهای خودی به سمت کرند و انهدام تانک‌های زره پوش برزیلی منافقین، دشمن هر آنچه داشت پس از ۴۸ ساعت بر زمین نهاده و متواری و نیروهای ضد انقلاب را تا پشت نوار مرزی عقب رانده شدند؛ اما قوای ارتش عراق، ارتفاعات مرزی را همچنان در اشغال خود نگه داشتند.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

در عملیات مرصاد، بیش از ۱۲۰ دستگاه تانک، ۴۰۰ دستگاه نفربر، ۲۴۰ قبضه خمپاره انداز ۶۰ و ۸۰ میلیمتری و ۳۰ عراده توپ ۱۰۶ میلیمتری دشمن منهدم شدند. همچنین بیش از ۲۰ تیپ مشترک منافقین و ارتش عراق متلاشی شد و تعداد کشته و زخمی‌های دشمن از مرز ۴۸۰۰ تن گذشت.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

در میان کشته شدگان و اسرا، تعدادی از کادرهای سازمان و فرماندهان تیپ ها دیده می‌شد. همچنین در این عملیات، نزدیک به ۱۰۰۰ قبضه آر. پی. جی ۷، ۷۰۰ قبضه تیربار کلاشینکوف، ده‌ها دستگاه خودرو، ده‌ها دستگاه تانک و نفربر، تعدادی تجهیزات پیشرفته الکترونیکی و مخابراتی و مقادیری اسناد درون گروهی منافقین به دست رزمندگان ایران افتاد.

 13تصویر کمتر دیده شده از عملیات مرصاد

 

۱۳ تصویر بالا که تاکنون در آرشیو ملی ایران نگهداری می‌شدند، به مناسبت عملیات افتخارآفرین مرصاد و در قالب یک نمایشگاه مجازی از سوی گروه ارتباطات آرشیوی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران در وبگاه این سازمان به معرض دید عموم گذاشته شده‌اند.

 

بخش فرهنگ پایداری تبیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:21 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

روایت مرصاد

گفت و گو با صادق آخوندی رزمنده ای که در عملیات مرصاد حضور داشته است. (قسمت اول)

 


صادق آخوندی که امروز باوجود  داشتن جراحاتی از  عملیات مرصاد مربی ورزش است. او سال 1365، به غرب کشور اعزام می‌شود، 22 سال خود را تمام نکرد بود که عملیات مرصاد کلید می‌خورد و او تا 8 مرداد پیروزی «کمینگاه» در منطقه سرپل ذهاب قصر شیرین، سه‌راه نفت شهر و در این مناطق حاضر بوده است.روایت او از عملیات مرصاد پیش روی تان است:

 

صادق آخوندی

آرامش قبل از طوفان

عملیات مرصاد، عملیاتی از طرف ایران بود که در پاسخ تهاجم منافقین به نام «فروغ جاویدان» صورت گرفت، سرپل ذهاب به‌اندازه یک ساعت فاصله تا قصر شیرین دارد که منافقان این‌ها عملیات را از صبح شروع کردند. برای انتقال نیروها از پشت خاک‌ریزها تا بالای تپه‌ها از کانال استفاده کردیم و بالای کانال‌ها سنگرهایی برای دیدگاه رزمندگان در منطقه ایجاد کردیم.
پس از امضای قطعنامه در آن مناطق نگهبانان روز و شب داشتیم و نیروها داخل سنگرها و کانال‌ها بودند و یک عده پایین سنگرها استراحت می‌کردند. نیرو کم بود 6 ساعت نگهبانی می‌دادند، آن روز صبح بچه‌هایی که برای نگهبانی رفته بودند سریع خبر دادند خاک‌ریزهای مرز عراق تردد زیاد است، برای بازدید رفتند، پشت خاک‌ریزها آدمی نمی‌دیدی، ولی اکثر بی‌سیم‌های شلاقی که ارتفاع آنتن آن بلند است، به چشم می‌خورد متوجه شدیم می‌خواهند عملیات کنند. از فرماندهی آماده‌باش زدند.
در منطقه به آن صورتی که صدایی باشد و درگیری باشد نبود. توپخانه که جایش مشخص بود و در فاصله دوری قرار داشت، در خود منطقه تنها چیزی که انگار داشتند تیربارهای گرینف، ژ 3 و کلاش بود، من خودم اول آر. پی.جی. زن بودم سپس خدمه دوشکا شدم. تنها سلاح سنگینی که ما داشتیم توپ 106 ماشین‌های جیپ بود که استفاده می‌شد و یک لوله خیلی بلندی دارد.
بعدازاینکه این رفت‌وآمدها مشکوک شد، یواش‌یواش معلوم می‌شد که اتفاقاتی می‌خواهد رخ بدهد، این‌ها دعوت‌نامه ریختند، کاغذ ریختند داخل منطقه که شما بیایید تسلیم بشوید، ما می‌خواهیم چنین کاری را انجام بدهیم و فلان برنامه راداریم. مردم منطقه هم به منافقینی که این‌همه جنایت کردند، ترورها و بمب‌گذاری‌های زیادی انجام دادند و به دشمن پناهنده شده بودند، اعتماد نکردند.

 

هجوم نفاق

منافقان نزدیک ظهر بود که عملیات و حمله را شروع کردند. یک مقداری درگیری در خط باوجود آمد ولی ما نتوانستیم خط را نگه‌داریم، چون نیروهای آن‌ها زیاد بود و از آن‌طرف عراق هم وعده پشتیبانی به آنان داده بود، خیلی از بچه‌ها مجبور به عقب‌نشینی شدند و هر جا که توانستند مخفی شدند. خیلی وضعیت بدی شده بود.

 

مقاومت شکست

بچه‌ها نتوانستند مقاومت کنند، مجبور به عقب‌نشینی شدیم که حدود 4 ساعت طول کشید. با منافقین هم زن بود و هم مرد. این‌ها زمانی که به ما حمله کردند، ربان‌هایی به دستانشان بسته بودند که شناسایی بشوند و با بچه‌های ما اشتباه گرفته نشوند و نیز یک علامتی بر روی لباسشان بود. بچه‌ها تا توانستند عقب کشیدند تا خود سرپل ذهاب، برخی دیگر خود را به کوه‌های بازی دراز که از کوه‌ها معروف آن منطقه بود، کشیدند. رزمنده‌ها چیزهای کوچکی حتی یک‌بند حمایل یا فانسقه‌ای که به کمرشان بود از فرط خستگی باز می‌کردند و می‌انداختند. سه روز این درگیری ادامه داشت و بچه‌ها که داخل کوه بودند، نه آب داشتند و نه غذا منطقه هم هوای گرم بسیار شدیدی داشت مثل زمان خرماپزان در فصل تابستان بود.
تعدادی از بچه‌ها که از فرط تشنگی خودشان را به رودخانه رسانده بودند، در معرض تیر قرار گرفتند و آب‌خورده و نخورده به شهادت رسیدند. شنیدم از بچه‌های تبریز که اسمش را به یاد ندارم از زور گرسنگی علف خورده بود و مقداری از آن‌ها را در کیفش به‌عنوان یادگاری قرار داده بود و گفته بود اگر زنده ماندم به‌عنوان یادگاری برمی‌دارم، حتی قورباغه و ملخ خورده بودند.
«عباس کریمی»، یکی از هم‌دوره‌ای که باهم خدمت سربازی بودیم شاهد عینی قضیه است که با آن شخص تبریزی بود.
وضع بچه‌ها خیلی بد شده بود، یک عده‌ای نیز که می‌خواستند از پل عبور کنند داخل رودخانه افتاده بودند که شدت آب زیاد بود و بچه‌ها را با خودش برده بود، عده‌ای دیگر که نتوانسته بودند فرار کنند به خاطر خستگی یکجا نشستند و برای اینکه اسیر بشوند لباسشان را درمی‌آوردند و پرچم سفیدی درست می‌کردند و منافقین آن‌ها را جمع می‌کردند و به سمت عراق می‌فرستادند. بیشتر بچه‌ها که در ارتفاعات کوه‌ها بازی دراز بودند و دشمن اکثر اوقات داخل کوه‌ها را می‌زد. چون می‌دانستند بچه‌ها به آنجا پناه برده‌اند و پایین نیامده‌اند.

منافقین برنامه‌ریزی کرده بودند که روز بعد در میدان آزادی تهران سخنرانی داشته باشند. استراتژی‌شان این بود که مسیر مستقیم را بروند یعنی این‌ها از خود قصر شیرین که شروع کردند مستقیم به سمت تهران بیایند

 

مستقیم به جهنم

منافقین برنامه‌ریزی کرده بودند که روز بعد در میدان آزادی تهران سخنرانی داشته باشند. استراتژی‌شان این بود که مسیر مستقیم را بروند یعنی این‌ها از خود قصر شیرین که شروع کردند مستقیم به سمت تهران بیایند و تا نزدیک اسلام‌آباد هم آمدند. در داخل اسلام‌آباد بیمارستانی بود به نام بیمارستان امام (ره) که منافقین وقتی به آنجا رسیدند. کسانی که مریض یا مجروح بودند را به رگبار بستند که در تلویزیون به‌صورت مستند نشان داده‌شده.

 

مرصاد کلید خورد

منافقان اشتباهی که کردند این بود که با وسایل نقلیه‌شان فقط درراه مستقیم و به‌صورت پشت سرهم اسلام‌آباد بروند و بعد کرمانشاه و یکسره درگیری داشته باشند و در آخر تهران بروند. تنگه‌ای است نرسیده به اسلام‌آباد که دوتا کوه است به اسم «تنگه ارزبر» که عملیات «مرصاد» از طرف ایران آنجا رخ داد و بچه‌ها یک عده را از پشت هلی برد کردند. واقعاً نیروی هوایی خدمت زیادی انجام داد. البته خیلی دیگر از بچه‌ها بودند ولی نیروی هوایی نقش عظیمی داشت که ماشین‌ها و نفربرهایشان را زدند و بچه‌های نیرو هوایی هرچقدر توانستند با بالگرد و هواپیما نیرو پیاده کنند و همچنین از تجهیزات دشمن منهدم کنند.

 

مقاومت دوباره شکل گرفت

 بعدازاین اتفاقات نتوانستند مقاومت بکنند و به‌صورت پراکنده مجبور به عقب‌نشینی شدند اما در همان مسیری که آمدند برنگشتند و برای اینکه به عراق خودشان را برسانند پخش شدند و مجدداً پناهندگی بگیرند. عراق زمانی که منافقین شروع به حمله کرده بودند قول همکاری داده بود و در ابتدا هم به این صورت بود ولی بعد عملیات مرصاد، نیروهای صدام همه پل‌های باقی‌مانده را مین‌گذاری کرده بودند و دیگر پل‌ها را منفجر کرده بود.
عراق بیشتر این کارهایی هم که انجام داد و همچنین عملیاتی که چند روز قبل از امضای قطعنامه به‌وسیله منافقین بانام چلچراغ شکل‌گرفته بود را به خاطر خودش بود انجام داد چراکه از ایران ضربه خورده بود. چون با زمزمه قطعنامه 598 عراق خواست شکست بزرگش را تلافی کند و یکی راهش هم این بود که آمار اسرایش را بالا ببرد، چون آمار اسرای عراق داخل ایران بسیار زیاد بود و به لطف خدا و امام زمان (عج) و به لطف رهبری بزرگی که داشتیم نتوانستند کاری بکنند و شکست بدی خوردند.
وی در این قسمت از سخنانش با آهی که می‌کشد، می‌گوید: اگر انشالله قسمتتان شد و سمت اسلام‌آباد رفتید جای همان تنگه تابلویی است به نام تنگه مرصاد که یادمانی را به‌عنوان یادگاری بناکرده‌اند.این رزمنده  در ادامه این گفتگو به چند سوال خبرنگار پاسخ می‌دهد که می‌توانید در بخش دوم بخوانید.


 

مصاحبه: صالح اکبری
بخش فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 7 مرداد 1394  | 4:20 PM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

"تا جان دارم ، غم تو را غمخوارم..."

 

از میان روایتهای ثبت شده درباره زندگی میرزا کوچک جنگلی، نقل یکی از محارم میرزا درباره آخرین دیدار سردار جنگل با همسرش است. (این نقل به وسیله ابراهیم فخرایی در کتاب «سردار جنگل» آورده شده است.)

آخرین دیدار کوچک جنگلی و همسرش، حال وهوا وحکایتی دارد که ازمیان گفت وگوی آنان با یکدیگربه چشم می خورد:

میرزا کوچک خان

اوضاع مان از همه جهات مغشوش و نامعلوم است. خطر از هر سو احاطه مان نموده و در معرض توفان حوادث قرار گرفته ایم . جریانات آینده به قدر کفایت مبهم و تاریک به نظر می رسد و امکان این هست که باز تاریکتر شود و تو گناهی نداری جز اینکه همسر من هستی و سزاوار نیست بی سرپرست و بلا تکلیف بمانی و زندگی ات سیاه و تباه شود یا خدای نکرده در معرض خطر قرار بگیرد. در حقیقت حیف است که هنوز از گلستان زندگی گلی نچیده، دچار خزان حوادث شوی و از طراوت و جوانی ات بی بهره بمانی. در حالیکه طلاق، حلال همه این مشکلات است و تو بعد از طلاق به حکم شرع و عرف مجاز خواهی بود شالوده نوینی را برای زندگی آینده ات بریزی.

همسر میرزا:

من این پیشنهاد را نمی پذیرم. زیرا مایل نیستم به پیمان شکنی و بی وفایی متهم شوم. قبول این تکلیف در حقیقت به معنی تن دادن به ملامتها و سرزنشهای مردم است. من اگر این پیشنهاد را بپذیرم مردم به من چه خواهند گفت؟ آیا نمی گویند هنگام خوبی و اقبال روزگار، با شوهرش انباز بود، اما زمان بروز مصیبت ناسازگار گشته است؟ نه، نه تسلیم به چنین امری بر من گوارا نیست. من زن بی حقوقی نیستم و تو را هنوز روی پله شهرت و افتخار می بینم. درست است که بین زنان، افراد هوسباز و پیمان شکن نیز یافت می شوند، لیکن اکثریت با افراد باگذشت و با شخصیت است که لوح ضمیرشان از وسوسه های شیطانی پاک و منزه است. من که به مراتب فرزانگی ات آگاهم از آنچه بر من گذشته است، تأسفی ندارم و به آنچه به من وارد خواهد شد نیز راضی ام. زیرا به خدای عادل رئوف توکل دارم و همه پستی ها و بلندیها و تحولات را از سرچشمه مشیت او می نگرم. من با زندگی ساده وشرافتمندانه توأم با فقر و قناعت خو گرفته ام و چون آمیخته با ریا وتصنع نیست، آن را محبوب ولذتبخش می شمارم و معتقدم که بهترین لذات جهان هستی، راحتی روح و آسایش وجدان است.

تو اگر زنده بمانی خدای بزرگ را سپاسگزار خواهم بود از اینکه به کالبدم روح تازه دمیده است و اگر از پای درآیی که طلاق خدایی، خود به خود جاری شده است. با این همه محال است به پیوند دیگری درآیم و شخص دیگری را به همسری برگزینم و مطمئن باش که عهد خود را تا لب گور ادامه خواهم داد.

( همسر میرزا های های گریست و اشک از دیدگانش جاری شد )

میرزا کوچک خان

( در حالی که سخت منقلب و متأثر گردید ) درس ادب و انسانیت را باید از طبقه شما آموخت. زیرا روح و قلبتان از درک حقایق زندگی سرشار است. من زنی به نجابت، سلامت نفس و قدرت فهم و درایت تو کمتر دیده ام. با اینکه دهقان زاده یی بیش نیستی، می بینم در خلال گفته هایت حقایق غیر قابل انکاری نهفته است. از اینکه وضع مادی ام اجازه نداد زندگی آسوده یی مطابق شأنت فراهم کنم، شرمنده ام و از اینکه در شداید روزگار و دشواریهای وارده بر من همچون کوه ثابت و پایدار مانده و با این همه، ذره یی از غمخواری، مهر و محبت خود نسبت به من نکاستی از تو سپاسگزارم. معنی همسر و شریک زندگی همین است، نه آنچه به دروغ بعضی ها ادعا می کنند. چه بسا زنان محیلی که به غلط و از روی خودستایی، متظاهر به صفاتی می شوند که از آنها به کلی عاریند و چه بسا زنان پارسایی که با داشتن همه سجایای اخلاقی ادعایی ندارند ولب از لب نمی گشایند. من تو را به نام یک زن شرافتمند و انسانی که در درجه کمال است، می ستایم و از داشتن چون تو همسری که حقایق زندگی را با همان مقدار شعور دهقانی اش درک می کند، به خود می بالم. شاید این هم جزء مشیت الهی باشد که امید و آرزوهای چندین ساله ام زیر تلی از حوادث و آلام زندگی مدفون شود، ولی این آخرین کلام را باید بدانی که چون همسرت دزد نبود، لاجرم از مال دنیا نیز چیزی نیاندوخت. خیلی چیزها در حقم گفته اند اما تو که از همسرت حتی برای روزگار نامعلوم و ابهام آمیز آینده ات کوچکترین ذخیره یی در اختیار نداری بهتر از هر کس دیگر می توانی درباره ام قضاوت کنی. من از تو راضی ام که هیچگاه مرا مورد مؤاخذه و سرزنش درباره آنچه نداشته ام، قرار نداده ی و ازخدای بزرگ خواهانم که به جهت این بزرگواری و کفّ نفس که مظهر تقوی و فضیلت است،از تو راضی باشد. تنها چیزی که از دارایی دنیا دراختیار دارم یک ساعت طلاست که یادگار و هدیه .. است. من اینک آن را به تو می بخشم که هر وقت زنگش به صدا درآمد، به خاطرات گذشته رجوع کنی و همسر آزرده دل و حسرت به دل مانده ات را به یاد آوری!( میرزا با چشمانی اشک آلود از همسرش خداحافظی کرد.)


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 6 مرداد 1394  | 11:36 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0
 
   

"((دوران جنگ)) دوران تجلی عشق بود و دوران جلوه فروشی عشاق، و سر این سخن را جز آنان که به غیب ایمان دارند و مقصد سفر حیات را می دانند، درنمی یابد."

شهید سید مرتضی آوینی

 

والفجر8

 

زمین منطقه فاو، علاوه بر ارزش سیاسی و نظامی به لحاظ فراهم سازی و امکان حضور مقتدرانه ایران در خاک عراق، دارای اهمیت استراتژیک بود. با وجود این مساله عبور از رودخانه اروند، احداث پل و پشتیبانی بعنوان مهمترین موانع بودند، سرانجام پس از حل معضلات اساسی و تکمیل طرح مانور، دستور انجام عملیات در تاریخ 20/11/1364 با رمز "یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا" آغاز شد. اگرچه رزمندگان تاپایان روز اول موفق به تصرف شهر فاو و پاکسازی کامل منطقه شدند، لیکن دشمن به لحاظ اهمیت منطقه دست بردار نبود و تا 77 روز بعد نبرد سنگین بین طرفین ادامه داشت که در طول جنگ بی سابقه بود.

از لحاظ سیاسی این عملیات موفقیت بزرگی برای ایران در سطح جهان محسوب شد.

والفجر 8

تاریخ عملیات: 20/11/1364

رمز عملیات : یا زهرا (س)

هدف عملیات : تأمین و تصرف شبه جزیر فاو و کوتاه کردن دست رژیم متجاوز عراق از آبهای خلیج فارس

منطقه عملیاتی : فاو

زمان شروع:ساعت 22:00 – 20/11/1364

مدت عملیات: 78 روز

تعداد کشته ها و زخمی ها : بیش از 50 هزار نفر

تعداد اسراء: 20 هزار نفر

وسعت عملیات: 80 هزار کیلومتر مربع

نیروی عمل کننده :نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

مناطق آزاد شده :  اسکله فاو و تاسیسات نفتی شمال و غرب شهر فاو شامل 60 مخزن عظیم نفتی و لوله انتقال و اسکله قشله و راس البیشه، کارخانجات تصفیه و بسته بندی نمک، پایگاه نیروی دریایی عراق و 3 سکوی پرتاپ موشک سطح به دریا ، مرکز پشتیبانی نیروی دریایی عراق شامل رادارهای هدایت کننده و استراق سمع.

 

تجهیزات منهدم شده:

74 فروند هواپیما، 7 فروند ناوچه جنگی، 11 فروند هلیکوپتر، 600 دستگاه تانک و نفربر، 150 قبضه انواع توپ، ده ها فروند قایق،  500 دستگاه خودرو نظامی، خسارت به 3 ناوچه جنگی

غنائم:

140 دستگاه تانک و نفربر، 150 قبضه توپ ضد هوایی، 350 قبضه انواع توپ، صدها قبضه توپ مختلف، انواع رادارهای پیشرفته و لوازم مخابراتی، 34 دستگاه خودرو مهندسی – 250 دستگاه خودرو نظامی.

 

یگانهای منهدم شده:

انهدام کامل لشکر 26 پیاده تقویت شده و لشکر گارد صدام، انهدام کامل تیپ 704، گردانهای 1 و 2 و 3  از تیپ 104، یک گردان از تیپ 74 لشکر 11، تیپ 28 از لشکر 8، گردان 5 کماندویی لشکر 26، گردان 2 از تیپ 144، گردان 2 از تیپ 444، گردانهای 69 و 82 توپخانه، گردانهای 487، 583، 568 و 144، یک تیپ زرهی، یک تیپ پیاده، 6 گردان پیاده یک گردان مکانیزه، یک گردان از لشکر 19، 2 گردان مکانیزه ، 2 گردان مستقل، 2 گردان از تیپ 601، یک گردان از تیپ 412، گروهان دفاع الوامیت، 10 واحد جیش الشعبی، گروهان ساحلی، 2 گروهان مستقل تیپ 16 از لشکر 6 زرهی، 2 تیپ مستقل پیاده، یک گردان تانک، 2 گردان پیاده، تیپ 96 از لشکر 7 پیاده، تیپ 99، یک گروهان تانک بیش از 50% ، تیپ 103، یک گردان تانک، یک گروهان کماندویی از تیپ 10 زرهی و یک گروهان کماندویی از تیپ 441.

خسارت قابل توجه به :تیپ 110، یک گردان کماندویی از سپاه هفتم تیپ 421، تیپ 92 از لشکر 17 زرهی، تیپ 423 از لشکر 21 پیاده، گردان تانک ذوالنورین، گردان شناسایی صلاح الدین و تیپ یک گارد ریاست جمهوری .

بازگشت

 

   
   

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 30 تیر 1394  | 11:33 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

« یاد بود میرزا کوچک خان جنگلی»

میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. در مدرسه حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و در مدرسه جامع آن شهر، مقدمات علوم دینی را آموخت.

او در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادیخواهان پیوست و برای سرکوبی محمد علی شاه روانه تهران شد.

همزمان با اوجگیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادیخواهان رشت، کانونی به نام «مجلس اتحاد» تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادیخواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست.

در سال 1294 شمسی، به جای «مجلس اتحاد»، «هیأت اتحاد اسلام» در رشت تشکیل گردید که یک گروه هفده نفری بود. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند و میرزا کوچک خان عضو مؤثر آن بود. این هیأت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و پس از چندی میرزا کوچک خان رهبری آنرا به عهده گرفت. پس از چندی هیأت اسلام به کمیته اتحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافتند و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان، قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته اتحاد اسلام درآمد. این کمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.

میرزا کوچک خان، رهبر نهضت جنگل یک روحانی و مرد دین بود. او انقلاب جنگل و همه مظاهر آن را از دریچه اندیشه های سیاسی که از اسلام آموخته بود، می نگریست. او یک باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه راهها را آزمود و پس از یأس از آنها وارد عمل شد و مردانه پا به صحنه کارزار نهاد .

او شاهد به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شرکت کرد، او با مشاهده اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شرکت نموده، با قوای استبداد جنگید .

علی رغم تلاشی که در تحریف چهره میرزا به عمل آمده، به شهادت تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای خارجی در صحنه سیاست و اقتصاد کشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته، وضع آشفته تر گیلان و بی کفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود که این روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه کارزار کشاند .

نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد. سپس با شخصیتهای با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام کرد و یادآور شد که میرزا کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند، مگر وقتی که مطمئن باشد افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند.


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 تیر 1394  | 11:36 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

عاشقان دوست

شهر مقدس مشهد ، شهر امام رضا (ع) ، شهر او بود ، محمود کاوه ؛  تولد در خانه ای مذهبی برای وی نخستین گام آموزش مبانی و اصول دینی شد .

مراقبت های پدر ، محمود را در مسیری قرار داد که بزرگ اندیشی و ساده زیستی ، ره آورد آن بود و برای او مجسم ساخت که  « چگونه زندگی  کند »

از جمله مربیانی که در دوره نوجوانی کاوه نقش محوری داشتند ، شهیدان بزرگوار هاشمی نژاد و کامیاب بودند .

با نزدیک شدن به سال های پایانی دهه 50 و تند شدن نبض شهرها و جمعیت جوان کشور ، محمود کاوه نیز راه خود را در صف نخست راهپیمایی ها و اعتراضات مردمی باز کرد .

کاوه مسؤولی با درایت بود ، او اولین کسی بود که در کردستان ، عملیات ضد کمین را علیه ضد انقلاب طراحی و اجرا کرد .

کردستان ، فرزندانش را یکی یکی از قله های فتح شده اش ؛ پرواز داد ، کاظمی ، بروجردی ، گنجی زاده و دیگران .

کاوه باور کرد که تنها مانده است ، پس خودش سکان بی ناخدای فرماندهی تیپ ویژه شهدا را به دست گرفت وطوفان چند عملیات بزرگ از جمله ؛ والفجر 2 ، والفجر 3 ، 4 ، 9 ، عملیات بدر ، قادر و کربلای 2 را به سلامت پشت سر نهد .

پرنده که در باران تیر می پرد ، پرنده که از شب گذر می کند ، پرنده که هم مسیر شهاب سنگ هاست ، بالاخره روزی می ماند از بال گشودن .

و پرنده زخمی شد ، گلگون از خون اما در اوج .

در تک حاج عمران ، محمود کاوه مورد اصابت 12 ترکش قرار گرفت .

25 ساله بود ، فرمانده . همو که از تبار بلندی ، از تبار ایستادن و از تبار سروهای آزاده ، آزاد مردی بودشهید محمود کاوه.

و سرانجام، دهم شهریور ماه یک هزار و سیصد و شصت و پنج ، ترکش خمپاره ای فرمانده را با خود برد تا همیشه در اوج بماند . این سبز جامه سربلند را .

روحش شاد و یادش گرامی باد .


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 تیر 1394  | 11:35 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

سردار سرلشکر پاسدار شهید مجید بقایی

 

 

 

 

تولد و كودكی

در بهمن ماه سال 1337 ه.ش. در خانواده‌ای معتقد و مذهبی در شهر بهبهان چشم به جهان گشود. هیچكس نمی‌توانست عظمت روحی نوزاد ناتوان آن روز را در 22 سال بعد شاهد باشد، گرچه از همان ابتدا با رفتار متینش در خانواده و علاقهاشبه مسائل مذهبی و رعایت آنها در سنین 10-12 سالگی رشد فكری و فرهنگی او مشخص و نمایان گردید.

از تكبیر گفتن در مسجد محل آغاز كرد و تا آخر عمر از مسیر اسلام و پیروی از روحانیت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالای وی باعث شد تا تحصیلات كلاس پنجم و ششم (نظام قدیم) را در عرض یك سال در یكی از مدارس بهبهان بگذارند و سپس رشته ریاضی را برای ادامه تحصیل در دبیرستان انتخاب كند.

پس از سپری كردن تحصیلات دبیرستان و گذراندن كنكور، در رشته مهندسی شیمی دانشگاه اهواز پذیرفته شد، اما این رشته نظرش را تامین نكرد و گفت: من باید كاری را به عهده بگیرم كه واقعاً بتوانم خدمت به این مردم مستضعف بكنم. به همین دلیل سال آخر دبیرستان را مجددا طی كرد و دیپلم رشته طبیعی را اخذ نمود و این بار پس از شركت در كنكور، در رشته فیزیوتراپی دانشگاه اهواز قبول شد.

علاوه بر درس، مجید را می‌توان یكی از فعالترین دانش‌آموزان دبیرستان در زمینه‌های مختلف ورزشی، سیاسی، دینی و اجتماعی دانست.

فعالیتهای سیاسی – مذهبی

در سال 1354، فعالیتهای او در دانشگاه شكل گرفت و تماسهایش تشكیلاتی شد. وی برای مبارزه با رژیم شاه نقش تعیین كننده‌ای را در رهبری مبارزات دانشجویی دانشگاه اهواز و غیر دانشگاهیان به عهده گرفت. در سالهای 55 و 56 كه مبارزات ملت مسلمان به اوج خود نزدیك می‌شد او از عناصر هدایت كننده تظاهرات علیه رژیم بود.

در همین هنگام با برادران گروه منصورون ارتباط بیشتری برقرار كرد. فعالیتهای این گروه در بهبهان عبارت بود از: آگاهی دادن به مردم، متشكل كردن برادران حزب ‌الله، انجام عملیات نظامی علیه عمال رژیم شاه و ...

در بدو تشكیل این گروه وارد شاخه نظامی شد و رهبری برخی عملیات مسلحانه را در آن زمان به عهده گرفت.

او حتی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برای جلوگیری از اقدامات احتمالی چماق به دستان شاه، تیمهای گشتی را برای حفظ و امنیت شهر و نوامیس مردم سازماندهی كرد و با همكاری برادران دیگر طرح تشكیل تعاونیهای امام را برای تامین مایحتاج مردم ارائه داد.

شهید بقایی نسبت به اصالت حركتهای انقلابی تعصب داشت و در جریان انقلاب، در همه صحنه‌ها فعالانه شركت می‌كرد و با هوشیاری خاصی ترفند‌های دشمنان اسلام بویژه منافقین را شناسایی و در جهت خنثی نمودن آنها اقدام می‌نمود.

نقش شهید پس از انقلاب اسلامی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در دادگاه انقلاب اهواز مشغول به كار شد.

 

شهید بقایی در خنثی كردن و سركوبی توطئه آمریكایی خلق عرب (كه در خوزستان راه‌انداخته بودند) نقش چشمگیری داشت، به طوریكه با زحمات و فداكاریهای او، ضربات شدید و مهلكی به این گروه دست‌نشانده وارد شد.

كار نظامی او پس از انقلاب هم ادامه داشت. فعالیتش را در این زمینه با حضور در كمیته و شهربانی آغاز كرد و اقدامات همه‌ جانبه‌ای را در جهت به دام انداختن سرسپردگان رژیم پهلوی كه در آن زمان متواری بودند، انجام داد.

در كنار این فعالیتها او معتقد بود كه جامعه بعد از پیروزی انقلاب احتیاج به كارهای فرهنگی دارد. به همین خاطر به تشكیل كانون نشر فرهنگ اسلامی در بهبهان پرداخت، كه فعالیتهای این كانون در زمینه‌های فرهنگی – تبلیغی شهر بسیار موثر بود.

شهید بقایی به علت تبحر و ذوقی كه به كارهای تبلیغاتی داشت در زمینه تهیه پوستر، نوار سخنرانی، فیلم، ویدیو، طراحی، نقاشی و خطاطی وارد عمل شد و نمایشگاهی از جنایات رژیم شاه و اسناد ساواك در شهر بهبهان را به نمایش گذاشت. او خود طراح و خطاط زبردستی بود و با خط زیبایش، احادیث اهل بیت عصمت و طهارت (ع) را می‌نوشت و بر در و دیوار شهر نصب می‌كرد.

با گذشت مدتی از پیروزی انقلاب اسلامی به دانشگاه رفت و هنگامی كه بنا به فرمان حضرت امام (ره) در خرداد سال 1358 جهاد سازندگی تشكیل و به عضویت جهاد بهبهان درآمد و مدتی در آنجا مشغول فعالیت بود.

وی تا اوایل جنگ تحمیلی تقریباً‌ با همه ارگانهای انقلابی در ارتباط بود و با حضور فعالانه خود و ارائه راه ‌حلهای ابتكاری باعث حفظ روح امید، تحرك و نشاط در همگان می‌شد.

پیش از آغاز جنگ تحمیلی به توصیه سردار محسن رضایی (فرمانده محترم كل سپاه) به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در واحد روابط عمومی (تبلیغات – انتشارات) سپاه امیدیه به فعالیت مشغول شد. با تشكیل دفتر هماهنگی و تحقیق و بازرسی در سپاه خوزستان و انتخاب شهید دقایقی به عنوان مسوول این دفتر، وی جهت همكاری با ایشان به اهواز منتقل شد.

حضور در جبهه های دفاع مقدس

ماههای اول جنگ بود كه ایشان از طرف فرماندهی كل سپاه به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ (كه در آن زمان جلساتش در لشكر 92 زرهی اهواز تشكیل می‌شد) معرفی گردید.

یكی از فعالیتهای مهم او تلاش در جهت هماهنگی بین سپاه و ارتش بود. با اینكه بنی‌صدر خائن در این مورد به انحای گوناگون كارشكنی می‌كرد اما او در این ماموریت، به خوبی كارها و وظایف محوله را پیگیری می‌نمود.

اواخر آبان ماه سال 1359 به ایشان ماموریت داده شد برای جلوگیری از هجوم دشمن كه قصد تسخیر جاده شوش را داشت و در آن موقع در 3 كیلومتری آن مستقر شده بود، به شهرستان شوش برود. ابتدا در كنار برادر مرتضی صفار، سپاه آنجا را سازماندهی كرد و مدتی بعد مسوولیت سپاه شوش به عهده ایشان گذاشته شد. در این مسوولیت ایشان علاوه بر طراحی عملیات و نبردهای موفق علیه دشمن كه در قالب گروههای رزمی كوچك به اجرا در می‌آمد، به برادر دقایقی نیز در تشكیل آموزشگاه فرماندهی دسته، گروهان و گردان كمك می‌كرد.

بتدریج كه سیاست جنگی نیروهای خودی از حالت تدافعی به تهاجمی تغییر یافت، به همین نسبت نیز نقش ایشان در صحنه‌های نبرد جدی‌تر از هر زمان شد و در مقاطعی از جمله عملیات طریق ‌القدس (فتح بستان) وی مانند یك رزمنده تكاور وارد عمل گردید.

از آن پس به دلیل روح بلند و اشتیاق فراوانش برای درگیر شدن مستقیم با دشمن و لیاقت و شایستگیهایی كه در زمان فرماندهی سپاه شوش از خود نشان داده بود، از طرف فرماندهی كل سپاه به عنوان فرمانده قرارگاه لشكر فجر برگزیده شد.

شهید بقایی در عملیات فتح ‌المبین به عنوان فرمانده قرارگاه فجر در طرح‌ریزی و هدایت یگانهای عمل كننده جهت آزادسازی ارتفاعات ابوصلبی خات (سایت رادار) نقش بسیار موثر و مهمی داشت. در واقع آزادسازی این محور حساس و با اهمیت با همكاری و هماهنگی و هدایت مناسب این شهید بزرگوار و شهید حسن باقری در فرماندهی قرارگاه نصر محقق شد.

در شناسایی و طراحی عملیات بیت ‌المقدس در كنار شهید حسن باقری همچون دیگر نبردها نقش به‌سزایی داشت. در این عملیات او با برنامه‌ریزی دقیق و هماهنگ، توانست نیروهای تحت امر خود را با همیاری برادران جان بركف هوانیروز از شمال فكه به جنوب انتقال داده و به علت شایستگی بالایی كه از خود در سمت فرماندهی لشكر نشان داد، قرارگاه تحت فرماندهی ایشان (فجر) در كنار قرارگاههای نصر و فتح، مسوولیت شكستن حصر دفاعی خرمشهر را به عهده گرفت و با عنایت الهی هر سه قرارگاه با نبرد دلاورانه تاریخی و با هماهنگی كامل، خونین شهر را به دامان میهن اسلامی بازگرداند.

ایشان پس از عملیات رمضان به سمت معاونت شهید باقری در فرماندهی قرارگاه كربلا منصوب شد. بعد از عملیات محرم بود كه شهید بقایی پس از آنكه شهید باقری جانشین یگان نیروی زمینی سپاه گردید، مسوولیت قوای یكم كربلا را به عهده گرفت.

 

ویژگیهای اخلاقی

زندگی پرافتخار این شهید بزرگوار پیوسته قرین با عبادت و زهد و خداجویی بود، او از كودكی به مسائل مذهبی علاقمند بود و چند سال قبل از اینكه به سن تكلیف برسد، نماز می‌خواند و روزه می‌گرفت و احكام دینی را به خوبی عمل می‌كرد.

از كودكی با مسجد مانوس بود و به طور فعال در جلسات قرائت قرآن شركت می‌كرد و توجه زیادی به دعا و زیارت ائمه اطهار (ع) داشت، آنقدر برای ذكر مصائب اهل بیت (ع) اهمیت قائل بود كه می‌گفت: همین مراسم روضه‌خوانی ما را نگه داشته است.

برای اقامه نماز اهمیت فوق ‌العاده‌ای قائل بود. همواره تلاش می‌كرد نماز به جماعت خوانده شود. در هنگام بجا آوردن فریضه نماز آنقدر خشوع داشت كه وقتی برادران همرزمش که او را در آن حال می‌دیدند به حالش غبطه می‌خوردند.

شهید بقایی علاقه زیادی به حضرت امام خمینی (ره) و روحانیت داشت و فقط با حركتهایی كه در خط امام بود و با كلام روحانی معظم‌ له مطابقت داشت، همراهی می‌كرد.

معتقد بود كه گروهگرایی برای انسان تعصب و عجز فكری بوجود می‌آورد و می‌گفت: شما فقط ببینید حضرت امام خمینی (ره) چه می‌گوید، از آن تبعیت كنید.

در مبارزات سیاسی – مذهبی هرگز خودسرانه عمل نمی‌كرد و سعی بر این داشت كه مبارزاتش در مسیر مكتب باشد، در واقع، انقلابی بودن مجید با مكتبی بودنش قرین بود. و سعی می‌كرد در زندگی، كار و مبارزه، با جواز شرعی عمل كند.

شهید بقایی علاقه عجیبی به نیروهای بسیج مردمی داشت و هرجا مشكلی پیش می‌آمد از آنها دفاع می‌كرد. رفتار او با نیروهای بسیجی آمیخته با ملاطفت و مهربانی بسیار بود. با آنها نشست و برخاست می‌كرد و با آنها غذا می‌خورد. بارها مشاهده می‌شد وقتی در مسیرش بسیجیها را می‌دید، از ماشین پیاده شده و با آنها مصافحه می‌كرد. او می‌گفت: یكی از رمزهای موفقیت ما قدردانی از نیروهای مردمی است.

تیمسار دریادار شمخانی (فرمانده محترم نیروی دریایی) در این مورد می‌گوید:

اصلاً مجید خودش یك بسیجی بود. اگر می‌خواستید بدانید بسیجی چه كسی است باید سراغ مجید می‌رفتید. البته بسیج به مفهوم از جان گذشته، به مفهوم عاشق ولایت و حضرت امام خمینی (ره)، به مفهوم منتظر امام زمان (عج)، به مفهوم ذوب شده در خط امام حسین (ع). پاسداران فراوانی هستند كه بسیجی‌اند و یكی از این پاسدارها مجید بود.

شهید بقایی از جمله كسانی بود كه هیچ گاه خود را در میان عناوین و مقامها گم نكرد و شخصیت والای الهی‌اش را به این مسائل نفروخت. او با تمام امكاناتی كه می‌توانست در اختیار داشته باشد، فردی بسیار قانع، متواضع، باوقار، منصف و كم توقع بود.

سردار فرماندهی محترم كل سپاه در توصیف ایشان چنین گفته‌اند :

شهید بقایی اسوه تقوی بود و تقوای ایشان در جبهه‌های جنگ مشخص و روشن و زبانزد خاص و عام بود. از جمله فضایل خوب و زیبایی كه ایشان داشت این بود كه حتی در بین راه كه وقت نماز می‌رسید از ماشین پیاده می‌شد و نماز را به موقع (ولو در كنار جاده) می‌خواند.

نمازهای شب و دعاهای خاص ایشان و آن اخلاق و حجب و حیای خاصی كه در قیافه‌اش نهفته بود از او یك اسوه تقوی بوجود آورده بود و هنوز هم كه هنوز است از شهدا اسوه ما مجید بقایی است.

آنقدر به فكر قیامت بود كه هرگاه در جلسات سخنرانی از عقوبت خدا سخن گفته می‌شد اشك می‌ریخت. شهید بقایی تاكید و اصرار خاصی بر خواندن دعای عهد در هر روز داشت و مستحبات و واجبات خود را به دقت انجام می‌داد.

با قرآن انس عجیبی داشت. همواره یك جلد قرآن كوچك با خود به همراه داشت و در هر فرصتی به تلاوت آیات آن می‌پرداخت و سعی داشت آن را حفظ كند.

 

نحوه شهادت

 

قبل از عملیات والفجر مقدماتی قرار شد كه عده‌ای از مسوولین و فرماندهان نظامی جنگ، دیداری با حضرت امام خمینی (ره) داشته باشند، اما شهید بقایی گفته بود كه باید برای شناسایی این عملیات در منطقه بمانیم، به همین دلیل او به همراه عده‌ای دیگر از جمله شهید حسن باقری در منطقه عملیاتی ماندند و صبح روز بعد به اتفاق ایشان و چند تن از فرماندهان دیگر با دو دستگاه جیپ جهت شناسایی منطقه به طرف محل مورد نظر حركت كردند.

شهید بقایی در طی مسیر مشغول تلاوت قرآن و حفظ سوره والفجر بود. او به كمك یكی از دوستانش این سوره شریفه را از حفظ می‌خواند. پس از رسیدن به مقصد، همگی از ماشین پیاده شده و به طرف سنگر دیده‌بانی حركت نمودند. ایشان در بین راه به برادران همراه می‌گوید: آیا می‌شود انسان به این درجاتی كه خداوند در قرآن فرموده است، برسد كه:

«یا اَیتهاالنَّفس المُطمَئنَّه ارِجِعی الی ربِّكِ راضیَهً مرضیهً فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»

و آیا خدا توفیق این امر مهم را به انسان می‌دهد كه به آن مرحله عالی نایل گردد؟

هنوز كلام مجید به انتها نرسیده بود كه خمپاره دشمن به نزدیكی آنان اصابت كرد و او جواب سوال خود را با فوران خون مطهر و قطع پاهایش دریافت نمود و بدین سان عاشقانه و خالصانه به سوی پروردگار خویش پرواز كرد و به درجه قرب و رضوان الهی دست یافت.


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 تیر 1394  | 11:32 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0

 نذر  برای نجات شهید کاوه 

 

 


شبی که شهید طاهرنژاد شهید شد، زنگ زد و با اصرار زیاد گفت: «امشب که شب بیست و هفتم ماه رمضان است وقتی در جلسه آقای انصاریان می‌روی برای شهید شدنم دعا کن و من برای شهادتش دعا کردم».

شهید علی قمی کردی

 "شهید علی قمی کردی" جانشین تیپ ویژه شهدا  در دست نوشته ای آورده است: بعضی که روزه هستن خوشحالن ولی بعضی ناراحت. بعضی تشنه هستند ولی خوشحاله داره تشنگی می‌کشه چون می‌دونه اجرش بیشتره ولی بعضی ناراحتند.

در دعا هست خدایا شیرینی مناجات را به من بچشان(یکی از نشانه‌های ایمان قاطعیت) افرادی هستن که می‌گن خدا را قبول دارم ولی حاکم شرع بش می‌گه این شخص را شلاق بزن می‌گه نمی‌زنم. پس باید مهربانی در اینجا نباشه و رحم ترا نگیرد.

پیامبر گفت به خدا اگر دخترم زهرا دزدی کند دست‌هایش را قطع می‌کنم. (ایمانی که هیچ چیز انسان را جز بش نکنه این نشانه ایمان کامل است)پروردگارا به ما ایمان کاملی که بتونه ما را در امتحانات نگه داردعنایت فرما، آمین.

شهید علی قمی کردی جانشین تیپ ویژه شهدا 12 تیرماه سال 63 در سن 24 سالگی در محور نقده – مهاباد به دست منافقین از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار می‌گیرد و به فیض عظمای شهادت می‌رسد و پیکر مطهرش در قطعه 24 گلزار بهشت زهرا (سلام الله علیها) بالای مزار شهید مصطفی چمران به خاک سپرده می‌شود.

 دو گوسفند برای نجات شهید کاوه نذر کرد

همسر شهید قمی با ذکر خاطره ای گفت: آخرهای ماه رمضان بود که وقفه یک هفته‌ای بین تماس علی آقا با من اتفاق افتاد. یک شب قبل از سحر با صدای خیلی خسته تماس گرفت و گفت: طاهرنژاد و بچه‌های دیگر شهید شدند. در آن عملیات شهید کاوه هم درکمین گیر می‌افتد و علی آقا برای نجات شهید کاوه دو رأس گوسفند نذر می‌کند و کمین شکسته می‌شود و در همان عملیات شهدای زیادی می دهند.

او خیلی اصرار می‌کرد قبل از عید فطر ارومیه باشیم. ما هم همراه پدر و مادرم مقداری صیفی‌جات و سبزی بردیم. در طول مسیر علی آقا که اهل زنگ زدن نبود مدام تماس می‌گرفت. ما ساعت 7 و نیم صبح ارومیه رسیدیم. آن روز علی آقا پیش ما ماند و فردا صبح با عمویش به شهر ارومیه رفتند و یک دستگاه کولر و مقدار زیادی میوه خرید و عصر همان روز به رفت تیپ ویژه شهدا.

شهید علی قمی کردی

آن شب مدام می‌پرسید: تو اینجا تنهایی چکار می‌کنی؟ جایی که من مدت زیادی تنها بودم اما علی آقا هنوز فکر نکرده بود. جایی که حمله عراق از یک طرف و از طرف دیگر حمله دموکرات‌ها بود و احساس امنیت نداشتیم؛ اما آن شب حال و روزی غیر از همیشه داشت. بعضی مواقع راجع به داشتن بچه صحبت می‌کردیم با این تفاوت که من بچه می‌خواستم اما او مخالف بچه‌دار شدنمان بود. یک‌بار به او گفتم: چرا فرزند نمی‌خواهی؟ درجواب گفت: ببین من که مطمئن هستم زندگی‌ام کوتاه است و تو بعد از من خیلی اذیت می‌شوی و نمی‌خواهم این اتفاق بیفتد. می‌گفت: حتی بعضی مواقع پشیمان می شوم که چرا آمده ام سراغت! چرا که می‌دانستم بعد از من چه سختی‌هایی را باید تحمل کنی.

شبی که شهید طاهرنژاد شهید شد، زنگ زد و با اصرار زیاد گفت: «امشب که شب بیست و هفتم ماه رمضان است وقتی در جلسه آقای انصاریان می‌روی برای شهید شدنم دعا کن و من برای شهادتش دعا کردم». مدام می‌گفت: من را حلال کن و از من بگذر.

گوشه ای از وصیت نامه شهید قمی؛

با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامیمان خمینی عزیز و با درود به روان پاک شهدای گلگون کفنان انقلاب اسلامی بخصوص شهدای مظلوم و کمنام کردستان. قبل از هر چیز از برادران و خواهرانی که وصیت نامه این حقیر را می خوانند عاجزانه تقاضا دارم که از خداوند متعال درخواست آمرزش گناهان بنمائید و در دعاها و نیایش هایتان و در مجالس که روضه اباعبدا... خوانده می شود و شما به یاد مظلومیت و غریبی سیدالشهداء اشک میریزید و دلتان می شکند خدا را به مظلومیت و غریبی حسین قسمش بدهید که خداوند گناهان مرا ببخشد و از سر تقصیراتم درگذرد.

سرانجام در تاریخ12/4/1363 شهید علی قمی به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمان خود پاسخ گفت و بنا بر وصیت خود در کنار دیگر سرداران رشید اسلام در بهشت زهرا(سلام الله علیها) بخاک شپرده شد.

 

بخش  فرهنگ پایداری تبیان

ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 25 تیر 1394  | 11:20 AM | نویسنده : سرباز گمنام | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 4 ::      1   2   3   4  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید